چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • rss
  • آگهی
  • کمک به سایت
  • خانه
  • آرشیو
  • خبر
  • مقاله
  • مصاحبه
  • کارتون
  • طنز
  • مهمان روز
  • هنر روز
  • ستون
  • نگاه هفته

گزارش

چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸

شاعر زباله ها

محسن مخلمباف

فیلمنامه شاعر زباله ها پس از سال ها توقیف، با حذف قسمت هایی از فیلم و با حذف نام من به عنوان فیلمنامه نویس، سرانجام اجازه اکران یافت.اگر آن ها سال ها پیش هم از من می خواستند تا نامم را از روی این اثر بردارم تا این فیلم آزاد شود، راضی بودم.آن ها در نهایت بی اجازه من، نام مرا برداشتند و اثر را- هر چند سانسور شده - آزاد کردند.

به همین شیوه خودشان، آیا خامنه ای راضی است تا نام او را از سر ایران برداریم و زندگی ایرانیان آزاد شود؟ نه او راضی نیست که آدم می کشد. بسیار خب، در نهایت مردم ایران هم نام او را بی رضایت او برمی دارند و زندگی شان آزاد می شود.

متن سانسور نشده شاعر زباله ها را تقدیم می کنم به راهپیمایان 22 بهمن امسال که می کوشند نام دیکتاتوری را از سر ایران آزاد فردا بردارند.

 

 خيابانهاي تهران، شب

يك كاميونت حمل زباله در حركت است و دو رفتگر با پاي پياده، ماشيني را كه به آرامي حركت مي كند، همراهي مي كنند. يكي از رفتگران كيسه هاي زباله را از جلوي در خانه ها برمي دارد و رفتگر ديگر آن ها را به داخل كاميونت مي اندازد. يكي از رفتگران واكمني به گوش دارد و در حالي كه موسيقي مي شنود آشغال ها را جمع مي كند. رفتگر ديگر جواني است، عينك ته استكاني زده، که سرش را از ته تراشيده است. صداي او بر تصاوير جمع آوري زباله مي آيد.

صداي رفتگر: ديشب 25 ساله شدم، اما تا هفته پيش نميدانستم كه 3 ميليون بيكار در ايران وجود دارد. تا ماه گذشته من هم يكي از اين 3 ميليون بيكار بودم. چندي پيش شهرداري براي 3 هزار نفر از بيكاران كار ايجاد كرد. يعني به جای هر هزار نفر بيكار، يك شغل. و من اكنون در ازاي 999 بيكار بدشانس، يك نفر خوش شانس هستم. اما اين شانس را به آساني به دست نياوردم. در سه امتحان سخت قبول شدم: اول امتحان علمي.

 محل آزمون علمي، روز

رفتگر جوان در لباسي ساده اما مرتب و در هيأت يك جوان شهرستاني در مقابل ميز ممتحن ايستاده است. پشت شيشه سالن امتحان جمعيتي به انتظار نوبت خود ايستاده اند.

ممتحن علمي: تحصيلاتت چيه؟

رفتگر: ديپلم رياضي.

ممتحن علمي: انيشتين رو مي شناسي؟

رفتگر: بله آقا.

ممتحن علمي: پس فرمول نسبيت رو بنويس.

 و رفتگر فرمول نسبيت را روي تخته سياهي كه كنار پنجره نصب شده مي نويسد.

ممتحن علمي: مساحت كهكشان ها را بلدی محاسبه كنی؟

و رفتگر مشتی عدد را روي تخته سياه مينويسد.

خيابانهاي تهران، شب

رفتگر خم شده حجم بزرگي از آشغال هايي را كه كنار جوي آب ريخته به سختي بغل مي كند و به سمت كاميونت مي برد. از آشغال ها آب لجن می چکد.

رفتگر: [به رفتگر همكارش] دوم امتحان ايدئولوژيك.

محل آزمون ايدئولوژيك، روز

نمازخانه اي داراي محراب. جماعتي منتظر ايستاده اند. رفتگر آستين هايش را بالا زده و دست هايش از آب وضو خيس است. با دست هايش مسح سر و مسح پا مي كشد.

ممتحن ايدئولوژيك: دينت چيه؟

رفتگر: اسلام.

ممتحن ايدئولوژيك: مذهبت؟

رفتگر: تشيع.

ممتحن ايدئولوژيك: روزي چند بار نماز مي خوني؟

 رفتگر: سه بار. قبل از طلوع خورشيد، وقتي خورشيد وسط آسمونه، وقتي خورشيد غروب مي كنه.

ممتحن ايدئولوژيك: ركود و سجود را بلدی انجام بدی؟

رفتگر به ركوع و سجود مي رود.

 خيابانهاي تهران، شب

رفتگر زير پلي خم شده و انبوهي از زباله هاي جوي آب را بيرون مي كشد و به سختي آن را به همكارش تحويل مي دهد.

رفتگر: [به رفتگر همكارش] سوم امتحان سياسي.

 محل آزمون سياسي، روز

رفتگر در حال امتحان است

ممتحن سياسي: طرفدار چپي يا راست؟

 رفتگر: وسط آقا.من دنبال کارم.سیاسی نیستم آقا.

ممتحن سياسي: وسط ديگه چيه؟! بي تفاوتي!

رفتگر: من طرفدار كارم آقا. مي خوام زندگي كنم.

ممتحن سياسي: چپ يا راست؟

رفتگر: نمي دونم آقا به خدا. چون چپ و راست هي جاشون عوض مي شه.منم هی گیج می شم. اونايي كه ديروز چپ بودن، امروز راست مي شن، فردا دوباره چپ مي شن. اونايي كه ديروز راست بودن، امروز چپ...نه امروز راست... یعنی خب اوني كه راسته، گاهی چپه، گاهی راسته... گيج مي شم دیگه آقا.

ممتحن سياسي: ما به آدم گيج احتياج نداريم. رفوزه شدي، برو بيرون.
رفتگر نااميد به سمت در مي رود اما پشيمان شده با شرم برمي گردد
رفتگر: معذرت مي خوام. مي شه يه راهنمايي ام بكنين که الان چپ خوبه يا راست آقا؟

خيابان هاي تهران، شب

رفتگر تابلوي گردش به چپي را از سر چهارراه در مي آورد و چون زباله اي در آشغال هاي كاميونت مي اندازد و رفتگر ديگر كه هدفون واكمنی را بر گوش دارد، تابلوي گردش به راست را به جاي تابلوي قبلي نصب مي كند.

 محل تجمع زباله ها در خارج از شهر، روز

صدها رفتگر، چوب هاي جارو را بر دوش گرفته اند و از كنار تل زباله ها رژه مي روند و به فرمان سركرده رفتگران خبردار مي ايستند.

سركرده رفتگران: [در بلندگوي دستي] شما مأمور نظافتين و بايد با هر نوع آلودگي مبارزه كنين.همگي ما با آشغال هايي كه با تجمع شون، زير پل ها، مانع از عبور آب هاي زلال مي شن مبارزه مي كنيم.

رفتگران دسته هاي جارو را بالا برده و هورا مي كشند.
سركرده رفتگران: ما با رشد بي رويه موش ها در شهر عزيزمون مبارزه مي كنيم.


ـ تصويري كوتاه از دويدن موش ها در حالي كه جاروي رفتگران در تعقيب آن ها به اين سو و آن سو مي خورد اما موش ها بدون آن كه جارويي به آن ها اصابت كند مي گريزند.

سركرده رفتگران: ما با اون آدم هاي کثیف و آشغالي كه نظافت اجتماعي شهر را به هم مي زنند، مبارزه مي كنيم.

رفتگران دسته هاي جارو را بالا برده فرياد كنان حمله مي كنند.

خيابانهاي شهر، عصر چهرشنبه سوری.

رفتگران با چوب هاي برافراشته به دنبال مشتي جوان كه به خاطر چهارشنبه سوری آتش روشن کرده اند مي دوند و آن ها را با دسته هاي جارو سركوب مي كنند و يكي از آن ها را كه مجروح شده، به ماشين حمل زباله پرتاب مي كنند.

تپه های جمع آوری آشغال در خارج از شهر، شب

رفتگران براي رفع خستگي دور آتش نشسته اند. در دوردست كاميونت هاي حمل زباله، آشغال هاي شهر را بر تل زباله ها خالي مي كنند. چندين اتاقك حلبي، جسته و گريخته اين سو و آن سو ديده مي شود. يكي از رفتگران در حال عق زدن است. دو رفتگر ديگر پشت او را مي مالند.
رفتگري كه عق می زند: من ريدم به اين زندگي. درس خوندم خلبان بشم، حالا بايد يه عمر بوي تعفن بشنوم. [باز هم عق مي زند.]
رفتگر ديگر: برو براش چايي بيار.

رفتگر به اتاقك حلبي مي رود. درون اتاقك پر از طرح دختراني است كه با مداد طراحي شده اند. نرمه بادي كه مي وزد، يكي از طرح ها را طوري به حركت در آورده که در حال كنده شدن است. رفتگر آدامسي را كه مي جود، به عنوان چسب به طرح مي چسباند و از روي اجاقي كه از چيده شدن چند سنگ ساخته شده، قوري چاي را برمي دارد و چند استكان را از داخل روزنامه مچاله شده اي برداشته و از اتاقك حلبي بيرون مي رود. در بيرون اتاقك كسي روي دست و صورت رفتگري كه عق می زد و حالا گريه مي كند، با آفتابه آب مي ريزد و هر یک مي كوشند او را با گفته اي آرام كنند.

رفتگر همكار: منم مي خواستم آهنگ ساز بشم ولي الان چند ساله بي كارم. سه ميليون ديگه هم هنوز بي كارند. آدم بهتره جزو 3 ميليون بي كار باشه، يا جزو 3 هزار نفر رفتگر؟ بابا ناشكري نكن، خدا دلخور مي شه، اينم از دستت درمي آره بدبخت می شی ها.

 رفتگر: پدرم دوست داشت من مهندس بشم. مادرم دوست داشت من دكتر بشم. خودم مي خواستم شاعر بشم. اما بابام مرد، ننه ام مرد، من موندم تنها و بي حامي، رفتگر شدم.

حالا دور هم نشسته اند و چايي مي خورند.

رفتگر سوم: [ با لهجه تركي] منم مي خواستم هنرپيشه بشم، ولي امكانات نيست. حالا كه امكانات نيست، بايد خوش بود ديگه. [ پيت حلبي را به سوي رفتگر دوم پرت مي كند.] دمبک بزن حال کنیم بابا.

رفتگري كه واكمن به گوش دارد روي پيت حلبي ضرب مي گيرد و رفتگري كه مي خواسته است بازيگر شود، مي رقصد و رفتگران ديگر دست مي زنند و چاي مي نوشند. رفتگر رقصنده، يك باره دست از رقصيدن برمي دارد، و به سوي كسي كه عق مي زد و هنوز گريه مي كند، مي آيد.

رفتگر رقصنده: ول كن بابا ديگه، خداي نكرده يه جور گريه مي كني كه انگار مي خواستي خلبان بشي، رفتگر شدي. پاشو بيا ببينم. ياالله همه پاشين مي خواهيم فال آشغال بگيريم. هر كسي واسه خودش نيت كنه، يه بسته آشغال ورداره، باز كنه ببينيم در آينده چي كاره مي شيم.

رفتگران هر يك چشم هايشان را مي بندند و نيت مي كنند و در تاريكي كورمال كورمال از لابلاي كيسه هاي زباله بسته اي را برمي دارند. رقصنده ابتدا خودش كيسه فالش را باز مي كند. يا شانس و يا اقبال.

 رفتگر رقصنده: ببينم سرنوشت من چي مي شه. [کیسه آشغال فال او پر از قوطي هاي آبجوست. همه مي خندند و او قوطي هاي آبجو رایکی یکی بر سر ديگران مي كوبد.] مي خندين؟ بدبخت ها من در آينده يك عرق خور خوشبخت مي شم. بعد از تنهايي توي جوي آب زلال مي ميرم. آب زلال منو مي بره به دريا... تو کیسه فال تو باز كن ببينم.

كيسه زباله فال جواني كه عق مي زد را باز مي كنند. كيسه پر از پوشك بچه درمي آيد. همه از خنده روده بر مي شوند.

رفتگر رقصنده: خدا شاهده به سرنوشتت ريدن. پس پاشو برقصيم.

پسري كه عق ميزد و مي گريست، حالا با چشمان گريان، خنده اش گرفته است و به رقص می زند. هريك از رفتگران كيسه فال خود را باز كرده است. رفتگر نيز كيسه فال خود را باز مي كند. كيسه فال او حاوي پوست تخم مرغ و اوراق پاره شدة كاغذ كاهي است. رفتگر تكه هاي كاغذ را چون پازلي به هم مي چسباند و مي خواند. همه رفتگران دور او جمع مي شوند تا از محتواي فال او باخبر شوند.

صداي رفتگر: [ روي تصاوير آن ها]در زبالة سرنوشت من، نامة پاره شدة دختري نااميد پيدا شد. دختري كه نامزدش را در قتل هاي زنجيره اي كشته بودند. و او به برادرش كه در خارج از ايران زندگي مي كرد، در نامه اش نوشته بود كه از ترس اين كه او را هم نکشند، هر روز با ترس و لرز از خانه خارج مي شود و به دنبال ويزا به در سفارتخانه هاي مختلف مي رود، اما هيچ كجا حاضر نشده اند به او ويزا بدهند. پول هايي كه داشته ديگر تمام شده، صاحب خانه اش او را جواب كرده و تلفن خانه اش به دليل عدم پرداخت پول تلفن قطع شده است.

رفتگر رقصنده: [نامه دختر را كه روي زمين چون پازل به هم چسبيده با لگد به هم مي ريزد] سرنوشت تو يك عاشق الافه كه چون كسي حاضر نيست زنت بشه، دل به بيوة اين و اون مي بندي.

و دوباره در رقص غرق مي شود. رفتگر به سمت او حمله مي كند و با هم روي زمين غلت مي خورند. رفتگران ديگر مي روند تا آن ها را از هم ديگر سوا كنند.

تپه هاي جمع آوري آشغال در خارج از شهر، روز

خيل رفتگران، جارو بردوش، از جلوي سركردة رفتگران به صف عبور مي كنند و بعد به فرمان سركرده رفتگران، جارو بردوش خبردار مي ايستند.
سركرده رفتگران: شعار ما اينه: در ازاي هر ماشين يك درخت. شما آزادين هر درختي رو كه دوست دارين، هر جايي كه دوست دارين بكارين.
رفتگران دسته هاي جارو را بالا آورده هورا مي كشند.

خيابان هاي تهران، روز

ماشين ها با چراغ هاي روشن در حالي كه از پنجره هر كدام درختي بيرون زده است بوق زنان عبور مي كنند. در روبرو تابلوي آلودگي هوا به ماكزيمم خود رسيده است.

جلوي اتاقك حلبي، روز

رفتگر بيد مجنوني را از تل زباله ها به سختي با خود حمل مي كند و آن را جلوي اتاقك حلبي در خاك فرو مي كند. رفتگر همكار با آفتابه به پاي درخت بید آب مي دهد.

خيابان هاي تهران، شب

رفتگر كيسه زباله هايي را كه جلوی در هر خانه اي گذاشته اند برمي دارد و با ماژيك شمارة آن خانه را روي كيسه آشغال ياداشت مي كند. يكي از خانه ها كيسه آشغالش را بيرون نگذاشته است. رفتگر به طبقه دوم آن خانه نگاه مي كند. چراغ طبقه دوم روشن است. رفتگر دوباره زنگ مي زند. لحظه اي بعد پنجره باز مي شود و مردي با ترديد و ترس سر بيرون مي كند

رفتگر: مگه نميدونين آقا كه ساعت 9 آشغالاتونو بايد توي خيابون بذارين؟

مرد: ببخشيد.

رفتگر: آقا من شمارو ميشناسم. [فكرمي كند.] شماروكجا ديدم؟
مرد: عكس منو روي شيشه شير نديدين؟

رفتگر: روي شيشه شير؟

مرد: آره، آخه من يك گاو به تموم معنام. والا الان توی این کشورنمونده بودم. [بعد لبخند زنان كيسة آشغال را به بغل رفتگر مي اندازد.] شوخي كردم. نه اين كه گاو نيستم. گاوم، اما هيچ گاو اصيلي وطن‌شو ترك نمي‌كنه تا سرشو به افتخار هموطنان عزيزش از بیخ بِبٌرند.

و پنجره را مي بندد و مي رود. رفتگر شماره خانه مرد را روي كيسه زباله اش با ماژيك مي نويسد و آن را روي زباله هاي درون كاميونت مي اندازد و در پي ماشين مي دود. در جاي ديگري كيسه آشغالي را كنار يك تير چراغ برق مي يابد. رفتگر با ماژيك روي كيسه مينويسد: بدون شماره.
 تپه هاي جمع آوري آشغال در خارج از شهر، شب

رفتگر كيسه هاي شماره زده را در اتاقك حلبي خود خالي كرده، به دنبال كيسه زباله دختري است كه ديروز نامه اي از او را يافته بود. در اولين كيسه زباله، ته مانده لوازم آرايش مي يابد. هنوز در شيشه ادوكلن داخل زباله ها قطراتي مانده است. رفتگر به صورتش ادوكلن ميزند و نفس عميقي مي كشد. در بيرون اتاقك حلبي، رفتگران ديگر آتش روشن كرده اند و همان رفتگر رقصنده در حال رقص است. همكار رفتگر به سراغ او مي آيد.

 

                                                       
 همكار رفتگر: چه بوي خوبي می دی؟

 رفتگر: ادوكلنه، بيا بزن.

 و ادوكلن را به صورت همكارش مي زند. همكار رفتگر نيز نفس عميقي مي كشد تا بر بوي آشغالي كه مشام او را پر كرده غلبه كند.

 همكار رفتگر: پاشو بيا بيرون، همه دور هم جمع اند.

رفتگر: نه، تنهايي رو ترجيح ميدم.

همكار رفتگر: هنوز فال مي گيري.

رفتگر: نه دنبال بقيه فال ديشبم مي گردم.

همكار رفتگر: قوري چاي و استكان ها را برداشته، از اتاقك حلبي مي رود و رفتگر ابتدا كيسه بدون شماره را باز مي كند. كيسه پر از قوطي آبجو و شيشه هاي مشروب است. بعد زباله مرد را باز مي كند. درون كيسه يك شيشه شير است، با تصويري از يك گاو روي شيشه. درون شيشه قطراتي از شير باقي مانده است كه رفتگر آنها را روي آتش مي چكاند. صداي جلز شيرهايي كه در آتش پرتاب شده اند، شنيده مي شود. بعد كاغذهاي كاهي خردشده را چون پازل به مي چسباند.

صداي رفتگر: وقتي كاغذهاي دست نويس خرد شده را چون پازل به هم چسباندم، شعري ساخته شد كه تازه سروده شده بود و زيرش امضاي شاعر مشهوري بود كه نامش را مي دانستم و تازه به ياد آوردم كه در نوجواني شعرهايش را از حفظ مي كردم، شعر عاشقانه بود:

 وقت آن است كه دندان هايت را چون

 شير گرم بنوشم.

در كيسه زبالة ديگر، طرح هاي مربوط به خانه اي بود كه جلويش تابلوي آموزشگاه طراحي نصب شده.

- رفتگر در حال چسباندن طرح هاي جديد، روي ديوارهاي اتاقك حلبي است.
 و سرانجام كيسه مربوط به آن دختر را يافتم. كيسه اي پر از پوست تخم مرغ و دست نويس نامه هاي پاره شده. به نظر مي‌رسيد كه پاكنويس نامه ها براي برادر دختر در خارج از كشور پُست شده و چركنويس آن پاره شده است.

در نامه جديد دختر نوشته شده است. امروز به دنبال ويزا رفتم. سفارت هلند تنها جايي است كه حاضر شده در صورت آن كه اثبات كنم نامزدم توسط تروريستها كشته شده و جانم در خطر است به من ويزاي پناهندگي بدهد، اما هي امروز و فردا مي كند و من مي ترسم قبل از آن كه ويزا بگيرم كشته شده باشم.

از وقتي نامزدم كشته شد همه ترسيدند يا گم و گور شدند، ديگر هيچ كس درِ خانه مرا نمي زند جز گداي رهگذر يا آشغالي يا مأمور برق. حتي ديگر پستچي نامه هاي ترا هم به من نمي رساند. آيا خواهرت را فراموش كرده اي؟ آيا مرده اي؟ اگر تو مرده باشي، تنها كساني كه ديگر به من فكر مي كنند، تروريستها هستند و من بايد از تنهايي خودم را بكشم.
- تصوير رفتگر در حال نوشتن نامه:

 تصميم گرفتم از روي شعر شاعر، به نام خودم، براي دختر نامه اي بنويسم و او را اميدوار كنم كه هنوز كسي به او فكر مي كند. كسي كه از دوستان نامزدش بوده و او را دوست داشته و اگر پا پيش نگذاشته به خاطر دوستي با نامزد او بوده است.کسی که همه شعرهایش را به یاد او می گوید.

رفتگر از روي پاكتي كه از كيسه‌هاي زباله يافته، تمبر مهرخورده‌اي را مي‌كَند و آن را با آب قند روي پاكتي ديگر مي‌چسباند و با خودكار مي‌كوشد مُهري كه تمبر را باطل مي كند را باطل نشده جلوه دهد. بعد با ادوكلن نامه را خوش بو مي كند و آن را جلوي بيني اش مي گيرد تا بويي كه از نامه شنيده مي شود را استشمام كند.

خيابان خانه دختر، صبح روز بعد

رفتگر جارو به دوش و نامه به دست، خود را به در خانه دختر مي رساند و از لاي در، نامه اش را به داخل خانه مي اندازد.

صداي دختر: [از آيفون] كيه؟

 رفتگر[انگشتش را در دهانش فرو مي برد تا صدايش تغيير كند.] پستچيه خانوم. نامه دارين.

و بعد در حالي كه مشغول جارو كردن كوچه مي شود، منتظر عكس العمل دختر و يا خروج دختر از خانه مي ماند اما اتفاقي نمي افتد. رفتگر لحظه اي دسته جارو را به دست مي گيرد و به آسمان نگاه مي كند. نور خورشيد از لاي برگ درختان خودنمايي مي كند. برگي زرد از درخت رقص كنان به زمين مي افتد. رفتگر مسير برگ را نگاه مي كند. بعد مدتي به برگ روي زمين افتاده خيره مي شود، سرانجام برگ را جارو كرده در جوي آب مي اندازد و عبور برگ را در جوي آب دنبال مي كند و گه گاه سر مي چرخاند و به در خانه دختر نگاه مي كند اما خبري نيست، نه در خانه گشوده مي شود، نه دختر بيرون مي آيد. سرانجام برگ در پشت مشتي زباله كه مانع رفتن آب در جوي شده اند گير مي كند و اين جا درست روبروي خانه مرد شاعر است.

پيرمردي كه زنبيل به دست دارد، به جلوي خانه شاعر مي رسد، زنگ را مي زند، لحظه اي بعد پنجره خانه شاعر باز مي شود و شاعر طنابي كه از آن چنگكي آويخته را به پائين مي فرستد و پيرمرد نان و روزنامه و شيشة شيري را كه داخل سبد است را بالا مي فرستد. شاعر محتويات سبد را خالي مي كند و براي پيرمرد داخل سبد پول مي گذارد و سبد را پس مي فرستد و طناب را مي كشد و در را مي بندد اما قبل از آن كه برود نيم نگاهي به رفتگر مي اندازد كه خود را مشغول جمع آوري آشغال هاي جوي كرده است.

در خانه دختر باز مي شود و دختر در حالي كه به اطراف نگاه مي كند تا اگر خطري او را تهديد مي كند، باخبر شود، از خانه بيرون مي آيد. رفتگر خود را مشغول تميز كردن كوچه مي كند و زيرچشمي مي بيند كه دختر نامه را در دست دارد. وقتي دختر از خيابان مي پيچد، رفتگر دوان دوان به دنبال او مي دود و در پيچ كوچه در پي دختر گم مي شود. شاعر كه ناظر اين صحنه بوده است لاي پنجره نيمه باز را مي بندد.

خيابان هاي ديگر، ادامه

رفتگر جارو به دست در تعقيب دختر مي رود. در جايي دختر نامه اي را به صندوق پست مي اندازد و صداي عبور آمبولانس از دور مي آيد. از نزديك شدن موتورسواران دختر می ترسد، خود را از خيابان به پياده رو مي اندازد و جيغ مي كشد. اما موتورسواران تنها مزاحمان ولگردی بوده اند و می روند.

جلوي سفارتخانه، ادامه

عده زیادی جلوي سفارت صف بسته اند. دختر در صف مي ايستد و رفتگر خود را مشغول جارو كردن برگ هاي پائيزي می شود كه تمام خيابان را پر كرده اند. دختر در فرصتي كه در صف پيش آمده، نامه اي را كه در خانه يافته بود باز كرده مي خواند. بين كساني كه در صف ايستاده اند، دعوا مي شود و دو نگهبان مردي را با توهين از در سفارت بيرون مي اندازند و كس ديگري از روي ليست چند اسم را مي خواند. در بين آنها نام دختر برده مي شود و دختر به همراه چند متقاضي ويزا، به داخل سفارت مي روند.

 رفتگر وسط خيابان مسيري را كه فكر مي كند راه بازگشت دختر است، جارو مي كند. اما دختر بيرون نمي آيد. حالا در بين خيابان پر از برگ پائيزي، گويي جاده اي باز شده است كه رو به گام هاي دختري كه خواهد آمد آغوش گشوده است. دوباره رفتگر به دسته جارويش تكيه داده به آسمان نگاه مي كند. خورشيد از لاي درختان پرتو مي افشاند و برگي
رقص كنان جلوي پاي رفتگر مي افتد. سرانجام دختر خارج مي شود و رفتگر با ديدن او عقب عقب راهي را كه او طی می کند با جارو از چپ و راست تميز مي كند. و دختر از وسط راهي كه با جاروي رفتگر باز شده مي آيد و بي اعتنا از كنار او مي گذرد و نامه او را كه پاره كرده در جوي آب مي ريزد. رفتگر از پشت به او مي نگرد و دختر از كنار ديوار از زير نوشته اي كه بر ديوار حك شده است عبور مي كند. وقتي دختر دور مي شود، رفتگر پاره هاي نامه خود را از جوي آب مي گيرد. بعد خود را به نوشته روي ديوار مي رساند و با تكه چوبي به ديوار علامتي مي كشد. بعد خودش زير علامت مي ايستد و با چوبي قد خودش را هم اندازه مي گيرد بعد فاصلة اين دو خط را با انگشتان دست مي سنجد. دوباره به دنبال دختر مي دود و از پشت، اندازه پاشنه پاي او را تخمين مي زند و بعد كفش خودش را درآورده پاشنة آن را اندازه مي گيرد.

صداي رفتگر: مادرم مي گفت ازدواج مناسب، ازدواجي است كه سن مرد پنج تا هفت سال از زن بزرگ تر باشد و قد مرد ده تا پانزده سانت از زن بلندتر باشد.من نمي دانم سن او چند سال است. اما قد من از او كوتاهتر است و اين موضوع از پائيز غمناكتر است.

 خيابان خانه دختر، شب

رفتگر و هم كارش در پي ماشيني كه به آرامي حركت مي كند راه مي روند و كيسه هاي زباله را از جلوي در خانه ها جمع مي كنند و درون ماشين مي ريزند. رفتگر يك باره مردي را مي بيند كه كيسه آشغالي را كنار تير چراغ برق گذاشت، به اطراف نگاه كرد و دور شد. رفتگر از پي او مي دود و دست بر شانه او مي زند. مرد با وحشت مي ايستد.

رفتگر: مگه شما خونه نداري آقا. چرا آشغالاتو جلوي خونه ات نمي ذاري؟
مرد: [از اين كه رفتگر شهرستاني اي را جلوي خود مي بيند آرام مي گيرد. دست در جيب مي كند و پولي در مشت او مي گذارد.] نمي خوام كسي بفهمه اين كيسه زباله مال كدوم خونه است.

مرد مي رود و رفتگر كيسه او را باز كرده وارسی می کند.كيسه پر از شيشه هاي خالي مشروب و قوطي هاي خالي آبجوست.

باز هم شاعر زباله هايش را جلوي در خانه نگذاشته است. رفتگر زنگ مي زند و منتظر مرد شاعر مي ايستد. لحظه اي بعد پنجره با ترديد باز مي شود و مرد شاعر ترسان سر بيرون مي كند.

رفتگر: سلام آقا

شاعر: سلام

شاعر لبخند مي زند و مي رود و لحظه اي بعد با كيسه زباله مي آيد و آن را به بغل رفتگر پرتاب مي كند.

شاعر: ببخشيد

رفتگر: من فهميدم شما شاعرين. منم شعر خونم آقا.

رفتگر کیسه زباله را در بغلش گرفته است. انگار نه انگار که این کیسه زباله است.

من تمام شعرهايي رو كه دوست داشتم حفظ مي كردم اقا.

به انتظار تصوير تو

اين دفتر خالي

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،

و عشق را

كه خواهر مرگ است.

يه وقتي مي خواستم برم دانشكده ادبيات شاعر بشم، ولي نشد آقا.

شاعر: خوب شد نرفتي

 رفتگر: چرا؟

شاعر: چون دانشكدة ادبيات، الاغ می ده بيرون. اگه مي خواي مثل من گاو بشي، راهش اينه كه صبح تا شب روزنامه بخوني، يعني روزنامه بخوري و شعر توليد كني. گاو، مصرفش علفه، توليدش شير. شاعر مصرفش، روزنامه است، توليدش شعر.

رفتگر كه از شوخي شاعر سر در نياورده، به كلام او چون كلام فيلسوفي فکر مي كند. بعد از اين كه ماشين آشغال بری دور شده، مجبور به دويدن مي شود.

رفتگر: خداحافظ آقا تا فردا شب.

از يكي دو خانه، به همراه آشغال، پولي به عنوان انعام ماهانه به رفتگر مي دهند، تا سرانجام رفتگر جلوي در خانه دختر مي رسد و زباله هاي او را بغل مي كند و بعد آن را در قسمت جلوي ماشين كنار راننده قرار مي دهد و به جلوي در خانه دختر برمي گردد و زنگ خانه را به صدا در مي آورد. از آيفون صداي دختر مي آيد. رفتگر سرفه مي كند كه صدايش صاف شود و لباسش را مرتب مي كند.

 رفتگر: سلام خانوم

صداي دختر: شما؟

 رفتگر: من رفتگرم.

صداي دختر: آشغال ها رو كه گذاشتم دم در.

رفتگر: ببخشيدها. آخه امروز آخر برجه. تشريف نمي آرين دم در به ما انعام ماهانه بدين؟

صداي دختر: ببخشيد من شرمنده ام. الان پول ندارم، مي شه ماه ديگه بپردازم.
رفتگر: دشمنتون شرمنده باشه.

دور می شود.

رفتگر: [به رفتگر همكارش] صداشو شنيدم. باهام حرف زد.

رفتگر همكار: [كه هدفون را در گوش دارد و صداي او را نشنيده دستكش را از دستش درمي آورد و هدفون را كنار مي زند. صداي موسيقي رمانتيك لحظه اي به صحنه مي ريزد.] چي گفتي؟

 رفتگر: [هدفون او را مي كشد.] هيچي فقط موسيقي مي توونه حال الان منو توصيف كنه.

واكمن را از جيب هم كارش درمي آورد و هدفون را به گوشش مي زند و رقص كنان به جمع آوري زباله ها مي پردازد و آشغال ها را با حركتي موزون به درون كاميونت مي اندازد.

 يكباره گويي از همان حوالي صداي تيراندازي شنيده مي شود. رفتگر همكار به اين سو و آن سو نگاه مي كند. از سرچهارراه دو سه نفر از شنيدن صداي تيراندازي مي گريزند.

پنجره اي گشوده مي شود و مردي در جستجوي صداي تير سرش را بيرون مي كند. زنش او را به داخل كشيده پنجره را مي بندد و چراغ را هم خاموش مي كند. اما رفتگر كه واكمن به گوش دارد هم چنان رقص كنان زباله ها را درون كاميونت مي ريزد و از خوشحالي آن كه توانسته است صداي دختر محبوبش را از آيفون بشنود، به همكارش چشمك مي زند و به دنبال كاميونت حمل زباله كه دور مي شود، رقص کنان مي دود.

اتاقك حلبي، شب

رفتگر كيسه زباله دختر را خالي كرده است و مشغول چسباندن تكه هاي پاره شدة نامه دختر است. همكار رفتگر به اتاق او آمده است. در بيرون صداي شادي و رقص مي آيد.

همكار رفتگر: [هدفون را از گوشش برداشته] اون پسره مي خواد باهات آشتي كنه.

نگاه مي كند. پسر رقصنده در دوردست ايستاده است.

رفتگر: لازم نکرده.

همكار رفتگر: دختره ديگه چي نوشته؟

 رفتگر: به برادرش نوشته يه كسايي مثل سايه منو تعقيب مي كنند، تا منو بكشند.
همكار رفتگر: لابد فكر كرده تو تروريستي.

رفتگر: نه يه كسان ديگرو نوشته. شايد فكر كرده موتورسوارها تروريستن.
همكار رفتگر: آخرش اين دختر افسرده براي تو يك عشق به درد بخور نمي شه.

رفتگر: بيچاره پولش هم تموم شده، كسي رم نداره ازش پول قرض كنه.
 رفتگر پول هايي را كه به عنوان انعام ماهانه از خانه ها گرفته است مي شمرد و بعد آن را نصف مي كند و نصف آن را درون پاكت مي گذارد. بعد ترديد مي كند و مقدار بيشتري از پول خودش را هم داخل پاكت براي دختر مي گذارد. وقتي همكارش هدفون را به گوشش مي گذارد و بيرون مي رود، رفتگر بقيه پول ها را نيز درون پاكت مي گذارد و در آن را مي بندد و با ادوكلن نامه را خوش بو مي كند و مشغول اتو كردن لباس رفتگري اش مي شود و ريشش را در آينه مي تراشد.

صداي رفتگر: شعر عاشقانه اي را كه شاعر سروده بود، به جاي شعري كه خودم براي او گفتم نوشتم. به او نوشتم كه موقعيت او را درك مي كنم. چون من هم شاعري هستم كه تهديد به مرگ شده ام اما من حاضر نيستم كشورم را ترك كنم. به او نوشتم تا عشق هست زندگي بايد كرد. به او نوشتم خوراك من نان و شير و روزنامه است و توليدم شعر و او را نصيحت كردم كه اينقدر تخم مرغ نخورد، به قول مادرم هر كس بيش از دوبار در هفته تخم مرغ بخورد، خطر سكته كردن دارد. آدم بهتر است مثل يك قهرمان ترور شود تا اين كه از تخم مرغ سكته كند. به او نوشتم تعجب نكن كه من همه چيز ترا ميدانم. مثل شعر همه چيز تو به من الهام مي شود. حتي به من الهام شده كه تو ديگر هيچ پولي نداري. من هم هيچ پولي ندارم. ثروت من چيزي جز شعر و عشق نيست اما مختصر پولي را كه داشتم با تو تقسيم مي كنم. و از او خواستم جواب نامه مرا بدهد. حتي اگر شعرهاي مرا دوست ندارد و حتي اگر با عشق من مخالف است. آدم چپ باشد يا راست بهتر از اين است كه بي تفاوت باشد.

خيابان خانه دختر، روز بعد

رفتگر زنگ خانه دختر را مي زند.و صدايش را عوض می کند و خود را پستچي معرفي مي كند و نامه را لای در خانه مي گذارد و در حوالي آموزشگاه طراحي خودش را سرگرم نظافت مي كند. دخترها از كلاس طراحي خارج شده به همراه پسراني كه گوشه و کنارمنتظر آن ها هستند مي روند.

دوباره پيرمرد با سبدش براي شاعر، نان و شير و روزنامه مي آورد و از طريق طناب سبد را بالا می فرستد.


 لحظه اي بعد دختر از خانه بيرون مي آيد. به نظر مي رسد تازه نامه را ديده است. نگاهش بين نامه اي كه يافته است و اين سو و آن سوي كوچه مردد است. بعد نامه را باز مي كند و در حالي كه به اطراف نگاه مي كند نامه را مي خواند و پولها را از داخل پاكت در مي آورد و از كنار رفتگر مي گذرد. رفتگر كه خود را مشغول جارو كردن نشان مي دهد، اندازة قد او را با نوشته اي كه روي ديوار است مي سنجد و بعد از دور شدن دختر دوباره قد خود را با قد دختر از روي علامت ديوار اندازه مي گيرد. بعد به دنبال دختر دوان دوان در پیچ کوچه گم مي شود.

خيابان هاي تهران، به سمت سفارت، ادامه

دختر در جايي دوباره نامه‌اي را در صندوق پُستي مي اندازد. بعد در كنار خيابان تاكسي مي گيرد و مي رود. رفتگر جيب هايش را مي گردد اما پولي نمانده است تا با تاكسي سوار شدن او را تعقيب كند. در خيابان شروع به دويدن مي كند. خيابان هاي مختلف را مي دود و وقتي كه ديگر درمانده و خيس عرق شده است به مقصد مي رسد.

جلوي در سفارتخانه، ادامه

صف هست. دختر نيست. تاكسي اي كه دختر را برده بود، منتظر ايستاده است. رفتگر از خستگي و گرما پاهايش را در جوي آب روان مي گذارد. بعد برمي خيزد و با جاروكردن مي كوشد راه عاشقانه اي در بين برگهای پائيزي باز كند. لحظه اي بعد مأمور سفارت كه رفتگري با او همراه است جلو مي آيند.

رفتگر جديد: كي گفته بياي خيابون منو جارو كني؟

رفتگر: مگه خیابونو خریدی؟

مامور سفارت: اينجا سفارتخونه است و رفتگر مخصوص داره.

 رفتگر: [رو به رفتگر جدید] کمکت خيابونو جارو كنم از آشغالات كم مي آد؟

رفتگر جديد: توآخه خيابون تميز نمي كني که، مثل بچه ها بازي مي كني و فقط اين وسط رو جارو مي كشي. [ادای او را در می آورد و وسط خیابان را جارو می کند.] اين جارو كردنه؟[او را هل می دهد.] برو واي نسا.

 دختر مي آيد و سراسيمه سوار تاكسي مي شود و مي رود. رفتگر نيز به دنبال تاكسي مي دود.

خيابان خانه دختر، شب

رفتگر سر مي رسد. كيسه زباله دختر جلوي خانه است، اما در كيسه زباله باز است. رفتگر داخل كيسه را جستجو مي كند. پوست تخم مرغ هست اما از كاغذها خبري نيست. رفتگر زنگ مي زند. صداي دختر از آيفون مي آيد.

رفتگر: خانوم آشغالاتونو بيرون نذاشتين؟

 صداي دختر: يه ساعته كيسه آشغال هارو گذاشتم دم در.

رفتگر: ببخشيد خانوم كيسه آشغالتونو زودتر از ساعت 9 بيرون نگذارين. خداي نكرده مشكلي پيش بیاد براي ما هم مسئوليت داره.

صداي دختر: باشه از فردا شب ساعت 9 می ذارم بیرون.

رفتگر كيسه زباله را دوباره نگاه مي كند و چون جز پوسته تخم مرغ چيزي نمي بيند، پوسته تخم مرغ ها را درمي آورد و آن ها را به پشت همكارش مي كوبد. همكارش برمي گردد و چون از موضوع چيزي سردرنياورده، هدفون واكمنش را برمي دارد و موسيقي غمگينش به گوش مي رسد.

همكار رفتگر: چيزي گفتي؟

رفتگر: واكمن تو بده من، حال منو فقط موسيقي مي توونه خوب كنه.
همكار رفتگر: امشب ازم موسيقي رو نگير. از مادرم يه نامه اومده نوشته خاك توي سرت!تو توي دانشگاه قبول نشدي، اما پسر همسايه توي دانشگاه رشته آهنگ سازي قبول شده.

 به سمت خانه شاعر مي رود. به خلاف هميشه، اين بار كيسه زبالة شاعر دم در خانه قرار دارد. اما در اين كيسه نيز باز است. رفتگر كيسه را نگاه مي كند. جز شيشه خالي شير چيزي درون آن نيست. از يكي دو تكه كاغذ كه در كنار كيسه ريخته شده به نظر مي رسد كسي آشغال ها را بازرسي كرده و كاغذهاي آن را برده است. رفتگر زنگ خانه شاعر را به صدا در مي آورد. لحظه اي بعد، مثل هميشه، شاعر با ترديد ابتدا كمي سرش را بيرون مي كند و بعد كه مطمئن مي شود رفتگر است سرش را كامل بيرون مي دهد و لبخند مي زند.

شاعر: امشب شرمنده ات نشدم زباله رو زودتر بيرون گذاشتم.

رفتگر: تو كيسه تون فقط يه شيشه شير بود آقا.

كيسه را برداشته به سمت پنجره مي گيرد تا شاعر بتواند داخل آن را ببيند.
شاعر: دو تا شيشه شير بود و يه مشت خرده شعر..

 رفتگر: شعراش به سرقت رفته آقا. شما نبايد زودتر از ساعت 9 آشغالاتونو بيرون بذارين. تو شهر دزد زياده از خير آشغال هم نمي گذرن.

شاعر: مگه آشغال هم سارق داره.

رفتگر: مملكت 3 ميليون بيكار داره آقا، 3 هزار نفرش رفتگر شدن، سي هزار نفرش هم دزد شدن ديگه. خدا شاهده ديشب توي خواب ديدم آشغالاي شمارو مي دزدن. حالا آشغالاي يه بقال رو بدزدن، يه چيزي. اما آشغال هاي يه شاعر احترام داره آقا. [شاعر تبسم می کند.] خدا شاهده خيلي دوست دارم شعر گفتن رو ياد بگيرم. اما شما منو قابل نمی دونی.

 شاعر: شعر گفتن كاري نداره که.

رفتگر: چی چی رو کاری نداره! مگه الکیه.

شاعر: درخت كاري بلدي؟

رفتگر: بله.

شاعر: بايد خودتو مثل يك درخت وحشي توي زمين بكاري، بگذاري آب و خاك و آفتاب كار خودشونو بكنند.

رفتگر: شما اين جوري شاعر شدي؟

شاعر: [ فكر مي كند] نه من مثل يك گاو تو اين خراب شده عذاب کشیدم تا قطره قطره خونم و لحظه لحظه رنجم شد شعر.

اتوبان، شب

رفتگر كنار راننده نشسته و در اتوبان مي آيند. صداي آژير آمبولانس ها از دور شنيده مي شود. يكي دو جا به دليل ريخته شدن زباله مي ايستند و آنها را برمي دارند و دوباره راه مي افتند. دوباره در وسط اتوبان كيسه اي را مي بينند. وقتي نزديك تر مي شوند. مردي را برهنه می یابند که خود را به وسط خط سبقت مي كشاند.ماشین زباله روي ترمز مي زند.
 اتاقك حلبي، شب

رفتگر مشغول نوشتن نامه است. بعد طرح هاي روي ديوار را جمع مي كند و همگي را داخل پاكت بزرگي مي گذارد.

صداي رفتگر: برايش نوشتم امروز نتوانستم شعري بگويم اما درعوض دربارة اين كه چطور توانستم شاعر شوم برايت حرف مي زنم. من مثل يك درخت وحشي جنگلي یک عمر خودم را كاشتم و بالاخره آب و خاك و آفتاب كار خودش را كرد. ضمناً امروز به در و ديوار اتاقم نگاه مي كردم و ديدم كه من صدها طرح از تو در خيالم تصور كرده ام اما هيچ كدام از آن ها شبيه تو نشده اند. اگر يكبار سر قرار ملاقات با من بيايي تا من طرح واقعي ترا بكشم دیگرترا رها مي كنم و با طرح واقعي تو زندگي خواهم كرد. از اين كه برايت كرايه تاكسي گذاشتم مرا ببخش. برگ سبزي است تحفه درويش.

 و دوباره به پاكت زباله ها اودكلن مي زند.

خيابان خانه دختر، صبح روز بعد

رفتگر پاكت بزرگي را كه پر از طرح هاي دختران است از درز بالاي در خانه داخل مي اندازد و زنگ مي زند و دستش را در دهانش مي كند كه لحن صدايش عوض شود و خود را پستچي معرفي مي كند اما هر چه آن سوي خيابان منتظر مي شود دختر بيرون نمي آيد. رفته رفته مسير نظافت او كه بهانه منتظر ايستادن است را جارو مي كند تا به زير پنجرة شاعر مي رسد.

شاعر مدتي او را از پشت پنجره نگاه مي كند. بعد پنجره را مي گشايد.
شاعر: سلام.

رفتگر: سلام آقا.

شاعر: خسته نباشي.

رفتگر: حيف شد آقا. از ديشب تو فكر آشغال هاي دزديده شده شما هستم.
شاعر: دزديده شدن آشغال كه اينقدر تأسف نداره.

رفتگر: آقا آشغال داريم تا آشغال. اونا كه آشغال گوشت نبود، آشغال شعر بود.

شاعر: چرا اينقدر شعرو دوست داري؟

 رفتگر: شعر عشقه آقا. اگه من جاي شما شاعر بودم...

مي شه يكي از كتابهاي شعرتونو براي من امضاء كنين.

شاعر از پنجره كنار مي رود و لحظه اي بعد با كتابي جلوي پنجره ظاهر مي شود.

شاعر: اين گزيده شعر بقيه شاعرهاست

و كتاب شعر را براي رفتگر پرت مي كند. كتاب گويي پروانه اي است در پرواز. از پرواز کتاب صدای شاعر که شعر می خواند بیرون می ریزد. رفتگرکتاب را مي گيرد و مي بوسد بعد در می یابد كه دختر از كنار او عبور كرد.

رفتگر: دیگه مزاحم نمي شم آقا.

و جارو كنان خود را به دنبال دختر مي كشاند و در پيچ خيابان گم مي شود.
 خيابان هاي تهران، روز

دختر مي رود و رفتگر جارو بردوش تعقیب کنان در پي او مي رود.

 صدای رفتگر: امروز ترا تعقيب مي كردم. [دختر نامه اي را به صندوق پستي مي اندازد و مي رود.] تو نامه هاي هر روزه ات را براي كسي كه نمي دانم كيست، به صندوق پست انداختي و رفتي. [دختر از خيابان عبور مي كند.] از خيابان عبور كردي و از موتورسواري كه به سمت تو يورش برد، گريختي. [[تازه موتورسوار سررسيده و به سمت دختر يورش مي برد و دختر مي گريزد.] بااضطراب به سفارتخانه رسيدي [تازه دختر به سفارتخانه مي رسد] در صف ماندي. بعد در باز شد و داخل شدي و ديگر بيرون نيامدي و من از خياباني كه تو در آن قرار بود قدم بزني، تمام برگهاي پائيز را روفتم. [دختر هنوز در صف ايستاده است كه رفتگر خيابان را جارو مي كند. تصوير در سياهي مي رود.] عصر من به پارك رفتم. روي همان صندلي كه قرار بود، نشستم و به هر كس كه از كنارم عبور كرد، نگريستم اما تو نيامدي و دست آخر نااميد از ديدار تو برخاستم و رفتم.

پارك رفتگر، عصر

رفتگر كه لباس هاي غير رفتگري اش را پوشيده برمي خيزد و در عمق كادر به تنهايي دور مي شود.

 خيابان دختر، شب

رفتگر زنگ خانه دختر را مي زند. صداي دختر از آيفون شنيده مي شود. اما رفتگر جوابي نمي دهد. و كيسه زبالة او را برمي دارد و مي رود و به جلوي خانه شاعر مي رسد، كيسه زبالة شاعر جلوي خانه نيست. به بالا نگاه مي كند، پنجره باز است و نردباني از جوي آب تا داخل پنجره رفته است. رفتگر بارها زنگ مي زند و بعد از دوستش كه نگران او را نگاه مي كند مي خواهد تا منتظرش بماند و او از طريق نردبان بالا برود و در حالي كه مدام شاعر را آقاي شاعر صدا مي كند، وارد خانه او مي شود. در خانه صدايي نمي آيد. اما همه چيز به هم ريخته است. قفسة كتاب هاي شاعر روي زمين برگشته، نشانة آن كه درگيري اي رخ داده است. يك دفترچة جلد چرمي با كاغذ كاهي روي زمين افتاده است. رفتگر آن را برمي دارد و مي نگرد. شعرهاي شاعر درون دفتر كاهي پاكنويس شده است. صداي شير آب حمام مي آيد. رفتگر به سمت حمام مي رود و در مي زند، كسي جز صداي آب حمام جواب او را نمي دهد. در حمام را باز مي كند. شاعر خونين در وان افتاده است. كتابچة شعر شاعر از دست رفتگر مي افتد.

تپه هاي جمع آوري آشغال، شب

رفتگر در دستي كتابچة شاعر و در دستي كيسه زبالة دختر رادارد و وارد محوطه مي شود. صداي غرش هواپيما مي آيد و جواني كه رؤياي خلبان شدن را داشت، بلند بلند گريه مي كند. رفتگر به اتاقك حلبي خود مي رود

 كمي آن سوتر رفتگر همكارش هدفون بر گوش ايستاده است و چون آهنگ سازي كه اركستري را رهبري مي كند، دست هايش را به اين سو و آن سو حركت مي دهد. روبروي او جرثقيل هايي كه آشغال ها را جا به جا مي كنند ارکستر خیالی اویند.

اتاقك حلبي، ادامه

كيسه زباله دختر باز مي شود. اين بار به جاي پوست تخم مرغ، يك شيشه شير ديده مي شود و نامه هايي كه پاره شده است. مدتي طول مي كشد تا پازل نامه ها مرتب مي شود.

صداي رفتگر: دختر به برادرش نوشته است كه دوباره موافقت با ويزاي او را به روز ديگري موكول كرده اند. دختر نوشته است اگر اين بار به او جواب رد بدهند، ترجيح مي دهد خودش را بكشد. در ضمن نوشته است كه كسي كه نمي داند كيست، براي او نامه هاي عاشقانه مي نويسد و برايش در پاكت نامه پول تاكسي مي گذارد و خودش را دوست شاعر نامزدش معرفي مي كند و شايد اين يك توطئه است. يك بار هم با من قرار گذاشت كه ترسيدم و نرفتم. اگر فردا جواب ويزايم منفي باشد و اگر آن كسي كه برايم نامه مي نويسد دوباره با من قرار بگذارد به سرقرارش مي روم. حتي اگر اين توطئه براي كشتن من باشد. برايم ديگر ترس از كشته شدن دشوارتر از خود كشته شدن است.

 برايش نوشتم من شاعري هستم كه تهديد به مرگ شده ام. اما من اين جا را ترك نمي كنم تا در وطنم بميرم. از آنجا كه ممكن است به زودي كشته شوم ترا به خدا يك بار هم كه شده براي ديدار من به سر قرار بيا. تا آخرين دفتر شعرم را به تو تقديم كنم. اگر نيايي ديگر مرا نخواهي يافت.

رفتگر همكار به داخل اتاقك مي آيد. هدفون واكمنش را از گوشش برمي دارد، موسيقي به اتاقک می ریزد. كنار او پسر رقصنده ايستاده است.
رفتگر همكار: اومده باهات آشتي كنه.

رفتگر برمي خيزد و او را در آغوش مي كشد و به گريه مي زند.
رفتگر: عمر كوتاهه. ما براي دشمني فرصت كوتاهي داريم و براي بخشيدن فرصت كمتري.

رفتگران ديگر نيز آرام آرام جمع مي شوند و دست مي زنند و بساط رقص را راه مي اندازند و پسر رقصنده به رقص مي زند. رفتگر صورتش از گريه خيس شده است. اودكلنش را برمي دارد و به صورت يك يك بچه ها ادوكلن مي زند. آن ها مي كوشند با بوييدن ادوكلن بوي آشغال فضا را فراموش كنند.

 تپه‌هاي جمع‌آوري آشغال، شب

رفتگر در حالي كه در دستي كتابچة شاعر را دارد و در دستي كيسه زبالة دختر را، وارد محوطه مي‌شود. صداي غرش هواپيما مي‌آيد و جواني كه رؤياي خلبان شدن را داشت، بلند بلند گريه مي‌كند. رفتگر به اتاقك حلبي خود مي‌رود. كمي آن سوتر رفتگر همكار هدفون بر گوش ايستاده است و چون آهنگ سازي كه اركستري را رهبري مي‌كند، دست‌هايش را به اين سو و آن سو حركت مي‌دهد. روبروي او جرثقيل‌هايي كه آشغال‌ها را جا به جا مي‌كنند به سان سازهايي درحركتند.

جلوي خانه دختر، روز

رفتگر نامه را به داخل خانه مي‌اندازد. اما اين بار لباس رفتگري اش را به تن ندارد. از لب جوي آب راه مي‌رود و پاهايش را چسبيده چسبيده به هم مي‌گذارد. چون بندبازي با بازكردن دست‌هايش مي‌كوشد كه به جوي آب نيفتد.

خيابان و جلوي كيوسك روزنامه فروشي، روز

رفتگر با دست‌هايي كه از دو طرف باز است از روي جدول جوي آب مي‌آيد. ماشين‌ها در حالي كه درختاني از پنجرهايشان بيرون آمده در حال عبورند. رفتگر به كنار كيوسك يك روزنامه فروشي مي‌رسد. تصوير شاعر در صفحه اول روزنامه‌اي چاپ شده و نوشته‌اي آن را همراهي مي‌كند. [قتل‌هاي زنجيره‌اي / نويسندة ديگري ترور شد.] رفتگر روزنامه را برداشته تكه‌اي از آن را به دهان مي‌گذارد و چنان كه ناني است آن را مي‌جود.

روزنامه فروش: [سرش را از كيوسك بيرون مي‌كند.] آقا پولش.

يك خريدار: بيا من پولشو مي‌دم ولش كن، بيچاره خل بود.

پارك، روز

رفتگر به محل قرار مي‌رود. مجسمه بزرگي از يك رفتگر كه در حال جارو كردن برگ‌هاي پائيزي است، در جايي از پارك تعبيه شده. سرانجام دختر به پارك مي‌آيد و روي همان نيمكتي كه زير مجسمه رفتگر قرار دارد مي‌نشيند. باد چنان مي‌وزد كه براي چند لحظه دختر و رفتگر در طوفان برگ‌ها گرفتار مي‌شوند. رفتگر نيز در حال جارو كردن برگ‌هاست كه به دليل طوفان از جارو كردن دست برمي‌دارد و آرام آرام به دختر نزديك مي‌شود. دختر به اين سو و آن سو نگاه مي‌كند و از اين كه از ساعت قرار هر لحظه مي‌گذرد، گويي دچار تشويش شده است. دست آخر رفتگر در مقابل دختر قرار مي‌گيرد.

رفتگر: سلام خانوم. [دختر حيرت مي‌كند. رفتگر دفترچة شعر را به

 سوي او دراز مي‌كند.] اين دفترچه شعر مال شماست.

دختر: [دفترچه شعر را بی آن كه بگيرد نگاه مي‌كند. حتي هنوز از ترس به اطراف نگاه مي‌كند.] شما مزاحم من مي‌شدين.

رفتگر: يه آقايي اين دفترچه رو داد كه من بدم به شما.

دختر: اون آقا كجاست؟

رفتگر: رفت.

دختر: اون كي بود؟

رفتگر: [ لحظه‌اي به مجسمة رفتگر نگاه مي‌كند.] يه آقاي خوش تيپ، قد بلند، … عينكي... فهميده

دختر: شما بازم مي‌بينيش؟

رفتگر: خدا مي‌دونه... مي‌گفت به مرگ تهديدش كردن.

دختر: حالا من اين دفترچه رو خوندم چي كارش كنم؟

 دوباره طوفان برگ به راه مي‌افتد و نزديك است باد دفترچه را ببرد.

رفتگر: نيگرش دارين خانوم. مال خودتونه. يكي يك عمر خون دل خورده تا شاعر شده كه اين شعررو براي شما بگه و از تنهايي درتون بياره.
دختر: مرسي.

رفتگر: قابلي نداره.

دختر برمي‌خيزد و در طوفان برگ مي‌رود و در عمق كادر دور مي‌شود و رفتگر برگ‌هاي پائيزي را در دل طوفاني كه همه چيز را به هم مي‌ريزد بي‌اعتنا جارو مي‌كند و آرام آرام از كادر بيرون مي‌رود. طوري كه در نهايت جز مجسمه رفتگر چيزي در كادر طوفاني پر برگ نمي‌ماند.






بازگشت به صفحه اول
www.televisionwashington.com
www.enabavi.com
  • ارسال به شبکه های اجتماعی
  • Delicious
  • Donbaleh
  • Balatarin
  • Facebook
  • Digg
جستجو در روز
چاپ
دريافت از طريق اي ميل
ارسال براي ديگران
© Rooz online