پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۸
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • rss
  • آگهی
  • کمک به سایت
  • خانه
  • آرشیو
  • خبر
  • مقاله
  • مصاحبه
  • کارتون
  • طنز
  • مهمان روز
  • هنر روز
  • ستون
  • نگاه هفته

گزارش

سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۷

گفتا تو از کجائي کاشفته مي نمائي

مسعود بهنود

سي و چهار سال قبل، در شبي زمستاني، پادشاه سابق مغرور و در اوج، در تالار کاخ سعدآباد بالاي ميزي جا گرفته بود ‏و روبرويش جيمزکالاهان وزير خارجه و بعدا نخست وزير بريتانيا به عنوان ميهمان دربار. سر شام کالاهان چند دقيقه ‏اي وقت ملوکانه را گرفت با تعريف از خاندان اسدالله علم محرم و مشاور شاه، رعشه به جان وزير دربار شاهنشاهي ‏افتاد و در دفتر يادداشتش ابراز نگراني کرد و از عاقبت خود ترسيد با اين تعريف. و همان جا نوشت "شاهنشاه با کمال ‏آقائي تائيد فرمودند [اما] اگر زمان اعليحضرت رضاشاه کبير چنين پيش آمدي مي شد، يقينا ظرف هفته هاي آينده کلک ‏من کنده بود".‏

‏ اسدالله علم تا شب نگران بود و تفريح بعداز ظهر هم نگراني و غم از دلش به در نبرد، تا سر شام وقتي که سگ ‏بزرگ شاه به بشقاب ها سر کشيد و ملکه او را چخ کرد و شاه برآشفت که چرا همچي مي کني، تملقي گفت تا همانند ‏بقيه باشد و فغان ملکه را بلند کرد که گفت همه حتي از اين سگ هم تملق مي گويند بگذاريد يکي باشد که بگويد. علم ‏سعي کرد با اين تملق دل رهبرش را به دست آورد.[نقل از گزارش شنبه شانزده اسفند جلد پنجم يادداشت هاي علم]‏

در آن زمان که اين وقايع گذشت محمود احمدي نژاد رييس جمهور فعلي ايران شانزده پانزده سالي داشت. همان که ‏امروز دنيا او را بيش تر از پادشاه سابق مي شناسد و روزنامه ها بيش تر درباره اش مي نويسند، و عکسش بيش تر از ‏شاه همه جاي جهان هست، و بيش تر از شاه به سازمان ملل رفته و نطق کرده است. اما شاه نگران وي بود. چرا که در ‏گفتگو با کالاهان گفت "من فکرم متوجه سي سال آينده است". صحبت از نسل آينده اي بود که به گفته وي قرار بود در ‏ايران با غرور زندگي کند. و همان طور که آقاي احمدي نژاد سي سال بعد نگران جهان بود و قصد مديريت جهان را ‏داشت، شاه هم در آن روز گفت که نگران آينده جهان است. و چنين پيداست که نگراني او آينده نه فقط ايراني ها بلکه ‏جهانيان از جمله باراک اوباما هم مي شد که در آن زمان در هاوائي مدرسه مي رفت و در يک اتاقک دو در دو ونيم ‏در آپارتمان مادر بزرگش در هاوائي زندگي مي کرد. صورت جلسه ديدار شاه و کالاهان نشان مي دهد که پادشاه آخرين ‏همچنان که گفته بود نگراني از سي سال بعد جهان داشت و گسترش کمونيزم و کمبود انرژي و رشد فقر در جهان.‏

در آن زمان نه که در سر پادشاه آخرين ايران که در سر هيچ کس نمي گشت که سي سال بعد در همان روزها ايران ‏درگير انتخاباتي خواهد بود که احمدي نژادي از آن به رياست جمهور مي رسد و به کاخ سعدآباد مي رود. گرچه ‏انگليسي ها برايشان عجبي نداشت که کسي پيش گوئي کند که ديويد ميلبند [آن زمان شش ساله] سي سال بعد به ‏جانشيني کالاهان به وزارت خارجه بريتانياي کبير خواهد رسيد. چنان که براي مردم ايالات متحده هم تصور رسيدن ‏سياهي مانند اوباما به کاخ سفيد چندان دور از ذهن نبود. در مردمسالاري هاي گردشي همه چيز قابل تصورست. در ‏شرق است که تغييرات به يک گردش چرخ نيلوفري است که چنان پشت پائي فلک به مغروران مي زند که يکباره ديد ‏کاخ آرزوهايشان گودالي متعفن مي شود که تنها سگ ها آن هم نه سگ هاي بزرگ اشرافي در ان لانه خواهند کرد. مثل ‏همان مغاکي که صدام در آن پنهان بود بعد از ساخت پنجاه قصر عجب در حاشيه دجله و فرات.‏

و در اين شرق که گفتم زندگاني داريم. ما در همين شرق به زندگي خيره ايستادگانيم. ما روزنامه نگاران همين سوي ‏عالميم. وقايع نگارانيم و از جمله بايد وقايع خود را بنويسم. و چنين است که من قصد دارم کوتاه بنويسم در اين سي ‏سال بر روزنامه نگاري اين ملک چه گذشت.‏

‎‎سي سال پيش‎‎

سي سال پيش مردم ايران، اکثريتي از جمعيت سي و چند ميليوني ايران، انقلابي کردند که در هيچ جام جهان بيني ديده ‏نشده بود و هيچ نشانه و اثاري از آن بر صفحه عالم ثبت نبود و هيچ اسطرلابي هم آن را کشف نکرده بود. اين انقلاب ‏اينکا بعد سي سال چنين پيداست و عقلاي جهان چنان مي نويسند که گوشه گوشه عالم را تکاني داده است به هر حال. ‏همين روزها تحليلگر روزنامه لوس آنجلس تايمز نوشت و آقاي علي لاريجاني رييس مجلس شوراي اسلامي هم گفت ‏که حمله غزه و جسارت حماس و قدرت حزب الله همه از برکت انقلاب اسلامي است. حالا برخي اين مي گويند و به ‏خود مفتخرند که در چنين انقلابي سهمي داشته اند و هنوز دارند. بعضي هم اين مي نويسند تا به قدرت هاي جهاني ‏بگويند بيهوده در انبار ديگران دنبال شغال نگرديد، تفنگتان را پر کنيد تا نشانش را بدهيم. فرقي نمي کند. هر کس به ‏زباني وصف انقلاب سي سال پيش ايراني را مي گويد.‏

اما در جست و جوي سرگذشت قلم در اين سي سال بايد گفت که قبل از انقلاب ديري بود که کسي در صفحات روزنامه ‏ها به دنبال جرقه اي نمي گشت. شعله خاموش شده بود و صفحات روزنامه هاي همشکل و مجلات رنگين که رنگين ‏نامه نام گرفته بودند، درددل جامعه را خلاصه مي کردند در ترافيک تهران، دشواري صدور جواز ساختمان، ‏سرگرداني گاوها در جاده هاي بين شهري و طرح جامع شهري. دستگاه عريض و طويل سانسور ديري بود که ديگر ‏مشتري نداشت. محرمعلي خان بازنشسته شده بود و جانشين وي ديگر کسي را نمي ترساند. شعار سردبيرها شده بود ‏‏"بيائيد محرمعلي خان خود باشيم" و اين را داده بودند نظام العلما به خط خوش نوشته بود و زير شيشه ميزها گذاشته ‏بودند. شايد بزرگ ترها به عادت مانده از روزهاي بعد از شهريور، هنوز اگر دستشان مي رسيد نغمه اي ساز مي ‏کردند، اما انگار نسلي که از دهه چهل وارد صحنه شد، از همان اول قصه غصه نسل گرفتار استوار ساقي و سرهنگ ‏زيبائي را شنيده بود که دامن برکشيده مي رفت. ياس و دلمردگي حاصل کودتاي 28 مرداد با داغ شلاق هاي حمام ‏زندان قصر که شاعران نسل قبل خوب وصفش کرده بودند، و حکايت اتاق هاي تمشيت در گوش ها جاگير شده بوده ‏بود. ما کوشيديم از کوچه سياست عبورمان نيفتد. ‏

بزرگ تر هائي بودند که هيچ گاه آرام نداشتند اما اکثر نسل جوان دهه چهل شعر گفت، گزارش نوشت، داستان ساخت، ‏به حروف سربي و ايهام و تعبيرهاي گنگ دلبسته بود. براي سياست بازي هم سري به کتاب هاي جلد سفيد زد. از مادر ‏گورکي تا برويم گل نسترن بچينيم. داشتن مدافعات خسرو روزبه ديگر حداکثر جسارت بود که وقتي در کشو ميز ‏نوجواني در بخش آگهي هاي روزنامه آيندگان پيدا شد. سه سالش به کمون فرستاد و وقتي برگشت مردي پخته و کمون ‏ديده و صاحب اعتباري شده بود.‏

در نيمه دوم دهه پنجاه حکايت جوان و دانشجو و روزنامه نگار اين شد که شاه و حکومتش اصرار داشتند که سياسي ‏شو، آن ها نمي شدند. پيراشکي خسروي، بيسترو پاپ، پنجشنبه هاي سينما راديو سيتي، کلاس هاي رقص خانم ‏لازاريان ترجيح داشت. حکومت به تاکيد امثال احسان نراقي ها به فکر افتاده بود که بي تفاوتي جوانان خطرناک است ‏براي امنيت ملي، اما اين سخنان شيک به کميته ضد خرابکاري راه نداشت از همين رو جوانان رکاب نمي دادند. کار ‏بدان جا رسيد که شاه و هم سن و سالانش که به نخست وزيري و وزارت و تيمساري رسيده بودند، در هر فرصت گلايه ‏مي کردند که چرا جوانان همه در فکر شلوار جين هستند و مي خواهند شبيه الويس پريسلي و آلن دلون باشند. چرا ‏شادي نيست چرا کسي به ماجراهاي کشور اعتنا ندارد، چرا شهر مرده است. آنقدر گفتند که به فکر افتادند حزب ‏رستاخيز بسازند که بي تفاوتي ها را چاره کند.‏

در دانشگاه درست است که دانشجويان مخالف را مي گرفتند اما در هر فرصت ملکه انتقاد داشت که چرا دانشجويان ‏سياسي نيستند و چرا خيايان آناتول فرانس هيچ شباهتي به سيته يونيورسيته پاريس [آن هم در دهه شصت] نيست. اما ‏خبر مي رسيد که در خوابگاه ها دانشجويان نشاني پيچ و خم کوه هاي سيراماستر را بهتر مي دانند تا سراهاي ‏ارتفاعات نور و کجور. اما به محض آن که عده اي رفتند تا اين نگراني را به فعل درآورند، و در سياهي جنگل هاي ‏نور شاخه هائي به سوي نور فرياد کشيدند ناگهان هيبت ارتش شاهنشاهي با توپ و تانک و هلي کوپتر به پرواز درآمد ‏و امر جهان مطاع شرف صدور يافت که محوشان کنيد. ‏

براي نظام همان چند نفر هم اسباب تعجب بود. چريک ها کشته شدند درگيري ها. ساواک مغرور و شادمان بود، اما ‏پادشاه آخراي فروردين سال 54 به مشير و مشار خود اسدالله علم گفت :"جاي تعجب است که ديروز در يک جلسه ‏هزار نفري دانشجويان تهران، ششصد نفربرخاسته براي شهدا، همين خرابکاران اداي احترام کردند" علم با تاييد ‏نگراني اعليحضرت به عرض مي رساند "گاهي کار شست و شوي مغزي به اين جاها مي کشد. فرمودند آخر چرا ‏خودمان نمي توانيم اين کار را بکنيم" يعني مغزشوئي را.‏

و نه روزنامه نگاران مغرشوئي مي توانستند و نه حتي نويسندگان در استخدام دربار و مراکز ديگر که از زير دستشان ‏نامه رشيدي مطلق به در آمد. ناگهان سرکنگبين صفرا فزود. نامه اي که گفتند پادشاه خود نويسنده اش بود، اگر نه به هر ‏حال سفارش دهنده و تصويب کننده اش بود، جرقه اي شد و به انبار باروت زد. انقلاب شد.‏

‎‎انقلاب شد‎‎

انقلاب که شد ديگر لازم نبود کسي نگران بي تفاوتي مردم باشد. به فرمان انقلاب ناگهان همه مردم سياسي شدند. نه ‏روزنامه ها که بي مجوز راهي خانه ها شدند، رسم هاي ربع قرنه را شکستند و پرده گشا شدند. دولت هاي مستعجل ‏آمدند مهلت بخواهند اعتصابي درگرفت که جز با محو کامل سانسور و پايان اختناق پايان نيافت. و وقتي منتشر شد در ‏صفحه اول همه شان تصوير رهبر بعدي کشور بود که ربع قرن کسي تصويرش را در روزنامه ها نديده بود. و از ‏فرداي آن روز، روزنامه اي نفروخت مگر آن که سياسي بود. روزنامه اي نگرفت مگر آن که آموزش سياسي داشت. ‏روزنامه اي خوانده نشد مگر آن که به اوضاع کشور اعتنا داشت. همان که پادشاه و ملکه و نخست وزير نگرانش بودند ‏وقتي اتفاق افتاد و جوانان اعتنا کردند به مسائل کشور که جز "مرگ بر شاه" چيزي نمي گفتند و نمي خواستند. ‏

به فرمان جادوئي انقلاب سياسي شدند. نفس انقلاب چنين بود. حتي آنان که از برابرش گريختند، اگر خواننده کاباره ‏بودند يا صابون فروش شمس العماره سياسي شدند. انقلاب وردي داشت که در همان چند روز اول، نشريات زرد را هم ‏سياسي کرد گيرم نويسندگانش به جاي جين مانسفيلد و خدا زن را آفريد، افشاگر رازهاي خصوصي درباريان شدند.‏

اين روزنامه نگاري، متعلق به زمانه خود بود. جامعه اي انقلاب کرده که به سرعت انقلاب دوم هم کرد و سفارت ‏ابرقدرت را هم گرفت و خيابان تخت جمشيد شد گاردن پارتي سياسي شب هاي مرگ بر آمريکا. و چيزي نگشته جنگ ‏هم رسيد و آب گرم کن هاي گدازان صدام هم بر بالاي سرها به گردش در آمد. ‏

انگار نه که شش سال پيش در همين شهر پادشاه نگران جهان سي سال بعد بود، متملقان و دلالان مدهوش پترو دلار هم ‏در صف. جامعه کوپنش را مي گرفت و در صف هاي خريد به گفتگو درباره سياست مشغول بود. سياست با کوپن به ‏خانه ها مي آمد، با موشک صدام تا عمق خانه ها رسوخ مي کرد. اگر سياسي نباشي. اگر نداني چه معنا دارد شعار ‏‏"آمريکا از شوروي بدتر است شوروي از انگليس و انگليس از هر دو آن ها". چيزي کم داري. حالا ديگر عادي ترين ‏حادثه سفر وزير خارجه است به بورکينا فارسو، و وقتي هم جنگ تمام شد چون اين عادت جاگير شده بود، عادي ترين ‏کارها تظاهرات عليه صرب ها به نفع بوسنيائي ها بود.‏

و همين حکايت را بگير و بگذر. سي سال چنين شده است، بعد از بيست و پنج سال دوري از سياست، اينک سي سال ‏همه درگير سياست. روزنامه نگاران هم نه جدا از مردمانند. ‏

سي و چند سال قبل وقتي سردبير کوتاه قد مجله فردوسي بلند شد در جلسه سنديکا که "بابا همه اش که مشکل خانه و ‏بيمه نيست، بايد برويم و درباره سانسور اعتراض کنيم" جوان تر ها فکر کردند چه حرف ها. و اين زماني بود که آقاي ‏احسني به عنوان نماينده ساواک شب ها در هيات تحريريه مي نشست و تيترها را مي خواند و اندازه شان را تعيين مي ‏کرد.‏

اما انقلاب چنان سيلي به راه افتاد و چنان سيلي به گونه روزگار زد که ديگر بايد يکي ترمز را مي کشيد تا سياست را ‏بيرون بريزد. از مجلات زنانه، خياطي و فني و آشپزي. سياست شد رزق و روز و شب جامعه و روزنامه ها هم. اما ‏ملاحظات جنگ [و بعد از ملاحظات خاص نوسازي] گرچه روزنامه نگاران و روزنامه ها را سياسي کرد اما آزاد ‏نکرد. اين همان بود که ماند تا دوم خرداد. و بدينسان روزنامه نگاران بدان رسيدند که سي سال قبل اندر طلبش با انقلاب ‏همراه شده بودند. ‏

و پاندول در نوسان از اين قطب بدان قطب، صد و اندي چراغ را ديد که خاموش شد و همان نشريات بودند. دويست تن ‏از اهل قلم را ديد که راهي محبس شدند که همان سوزنبانان بودند و چراغداران. اما باري اين شعله ديگر خاموش شدني ‏نيست چرا که پشت به انقلابي داده که خواست بزرگش آزادي بود که در شعار ميان استقلال و جمهوري اسلامي جا ‏گرفته و محکم ايستاده بود. در آن سال هاي دور گاه کسي پوف مي کرد و لرزه اي به جان شعله مي افتاد، اما ديگر ‏خامشي در آئين چراغ نبود. ‏

گفتا تو از کجائي کاشفته مي نمائي ‏



بازگشت به صفحه اول
www.televisionwashington.com
www.enabavi.com
  • ارسال به شبکه های اجتماعی
  • Delicious
  • Donbaleh
  • Balatarin
  • Facebook
  • Digg
جستجو در روز
چاپ
دريافت از طريق اي ميل
ارسال براي ديگران
© Rooz online