خبرٍ مثل بقيه خبرها بود. همه خبرهايي که هر روز از ايران مي رسد؛ ممنوع الخروجي يکي، دستگيري ديگري؛ اعدام آن يکي و....پس تازه نبود که بشنويم "سامان رسولپور" هم دستگير شد. و با همان اتهامات. حکايت همان ستاره ها که هر شب به زمين مي کشند به خيال تحميل شب.
پس از اين رو نيست که مي خواهم در مورد "سامان رسولپور" مدافع حقوق بشر، وبلاگ نويس و روزنامه نگار بنويسم. بارها در اين باب نوشته ايم. فقط کافيست اسامي را عوض کنيم. قضيه فراتر از اينهاست. چرا؟
سامان شايد تنها نويسنده "روزآنلاين" باشد که در تمام نوشته هاي او به ندرت "صفت" پيدا مي شود. گاه ويرايش مطالب بسياري از همکاران، چه بسيار پيش مي آيد که خشم هاي مقدس آنها را که درقالب صفاتي مانند انحصار طلب، خونخوار، اوباش، مشتي مزدور، لمپن، سرکوبگر، فاسد....بروز مي يابد، به رعايت اصول روزنامه نگاري، حذف مي کنيم؛ گرچه اين خشم فهميدنيست. سامان اما در هيچ يک از مطالبش چنين صفاتي به کار نمي برد. سامان با خشونت مخالف است؛ او طرفدار راستين حقوق بشر است؛ حقوق بشر، برايش کرد و لر و بلوچ ندارد؛ايران برايش کردستان و بلوچستان و آذربايجان ندارد؛ کرد است؛ کرد ايراني. حقوق بشر را مي خواهد؛ براي همه ايران؛ براي همه ايرانيان.
سامان، "شفاف" شفاف است. به صفحه اول وبلاگش نگاه کنيم:
چه کسي به صراحت مي نويسد:
سامان رسول پور هستم. در سال 1364 در شهر مهاباد زاده شده ام.
در حال حاضر، عضو هيئت اجرايي "سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان" هستم وهمچنين با روزنامه ي "روز" هم همکاري دارم.
قصد آن دارم تا در اين مکان، فارغ از گزارشات و گفتگوهايي که ترتيب داده ام، بيشتر از خودمان بگويم.از مردم شهرم، کشورم و جهانم! باشد که خيلي کوچک باشم.
چه کسي هر هفته از حقوق بشر مي نويسد ؛ هم خبر خوبش هم خبر بدش:
"در اين هفته، وضعيت حقوق بشر هم بد بود و هم نشانه هايي از بهتر شدن در آن ديده شد. نشانه هايي که مورد استقبال فعالان حقوق بشر قرار گرفت و آنها را به بهبود تدريجي وضع اميدوار کرد."
کدام دامادي تا آخرين لحظاتي که بايد به همراه "شلير"ش پاي سفره عقد بنشيند ـ و با چه عشق و چه شور ـ هنوز دارد از فرزندان محمد صديق کبودوند مي نويسد و مادر ياسرگلي؟و به زباني نرم؛ به زباني مدني؟
کدام بيست و چند ساله اي را هنوز باقي گذاشته ايد که هرچند دلش خونين است از ظلمي که بر مردم ديارش مي رود، اما با آنان هم که خشونت را در بخش بخش ميهن ما هيزم فراهم مي آورند، سر سازش ندارد؟
"روناک" اين سرزمين را که مي گيريد، "هانا"يش را که چنگ در صورت مي کشيد، "فرزاد"ش را که به "دار" تهديد مي کنيد، "زهرا"هايش که به چنگال ديوان، عصت مي دريد، "داوود"هايش که با تن زخمي، به سياهچال مي سپاريد تا بميرند و ديگر نباشند که بدسگالي تان را يادآور باشند....
همه اينها که نباشند، غير از اين است که "آخرين مخالفان مدني" را در پاي "اسلحه" تندرواني از جنس خود به مسلخ برده ايد؟جز اين است که به آشکار مي گوييد ما زبان مدني را برنمي تابيم؟ و اين نه همان است که خشونت، خشونت را مي جويد و مسالمت را تاب ندارد؟
آقايان! سامان رسولپور که به صراحت مي نويسد "حکومتي که جامعه ي مدني اش را عامل براندازي بداند، مطبوعاتش را ستون پنجم دشمن فرض کند، دانشجويش راغربزده و زن را جاده صاف کن دشمن بپندارد، چه بر سر جامعه مي آورد"؛ ازآخرين هايي ست که به زباني نرم شمارا خطاب مي کند. زبان تند و خشن که غالب شود، تندترين زبان ها و خشن ترين آنها از آن شما نخواهد بود. خون، خون مي آورد؛ خشونت، خشونت. سامان و سامان ها که نباشند ايران پر از ريگي ها خواهد شد؛ پر از آنانکه سر مامورين تان در برابر دوربين ها، از تن جدا مي کنند و خواهند کرد. و بر اين خيال نباشيد که تنها سربازان و پاسداران گمنام آن مرز و بوم، تا هميشه و هميشه، قربانيان روزحادثه خواهند بود. بر قاضي مرتضوي ها همان نخواهد رفت که بر پاسداران گمنام. اين يک "قول" است. قول دردناک تاريخ.
و سخن آخر براي سامان است؛ تازه دامادي که زندگي را به زيبايي مي خواهد و جهان را در نرمي. پسرم! روزگار نه چنين مانده و نه چنين خواهد ماند.پس گاه زبان هاي تند و ضربه هاي شلاق، از ياد نبر که راست کرداراني چون تو، فرداي ايران را رقم خواهند زد نه کج رفتاران کوته بين. تو همچنان بدون "صفت" بنويس.



