جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • rss
  • آگهی
  • کمک به سایت
  • خانه
  • آرشیو
  • خبر
  • مقاله
  • مصاحبه
  • کارتون
  • طنز
  • مهمان روز
  • هنر روز
  • ستون
  • نگاه هفته

گزارش

یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۷

با يکي مانند اوباما

مسعود بهنود

مسعود بهنودm.behnoud@roozonline.com - یکشنبه 26 آبان 1387 [2008.11.16]

 

po_masoud_01.jpg

حسنعلي خان را بر سر تقسيم ارث، با برادري که سه سالي از او کوچک تر بود اختلاف افتاد. اختلاف هم بر سر ‏آلاچيقي بود که هر دو آن ها زير آن کودکي خود را طي کرده و خاطره ها داشتند. وقتي اين آلاچيق داخل حياط سهمي ‏حسينعلي خان افتاد، برادر بزرگ داد طرف شرقي حياطش را ديوارکي کشيدند و شاه نشين خود را کور کرد تا ديگر آن ‏سمت و آن ها را نبيند. و چراغ رابطه تاريک شد.‏

کسي نمي داند آيا حسنعلي خان ديد يا نديد که در خيابان يا بازار، برادر کوچک هر گاه به او بر مي خورد، کلاه به ‏احترام از سر بر مي داشت. کسي نمي داند حسنعلي خان مي دانست يا نمي دانست که چرا هر سال برادرش پيش از ‏عيد نوروز به سفر مي رفت و قبل از رفتن کارتي مي فرستاد هم کسب اجازه مي کند و هم عذر تقصير مي خواست. ‏چهل و چهار سال هميشه نوروز در تهران نبود برادر کوچک تر.‏

تا گرد پيري بر سرشان نشست. ديوارکي که حسنعلي خان کشيده بود خود فروريخت در يک زمستان. اما ديگر نه ‏حسنعلي خان در شاه نشين غربي مي نشست و نه حسينعلي خان پاي رفتن به اتاق هاي طبقه بالا داشت که مشرف بودند. ‏دو سال بعدش حسينعلي خان سکته کرد و به مريضخانه دولتي برده شد. اميدي به ماندنش نبود. گفته بود کفنش را که از ‏مکه آورده بود به مريضخانه ببرند. به کفن پاکتي سنجاق بود که رويش درشت نوشته بود اجازه برادر بزرگ. آيا اصلا ‏چيزي در آن پاکت بود.‏

اما عمر برادر کوچک به دنيا بود و او را شکسته حال روي برانکار برگرداندند. اصرار کرد که اول به خانه شماره ‏يک ببرندش. خواست خدمت برادر بزرگ عرض ادب کند.‏

وقتي برانکار وارد حياط شد، حسنعلي خان نشسته بود روي نيمکت کنار حوض و عصايش را زير چانه اش گذاشته ‏بود. حسينعلي خان نفس زنان گفت سلام برادر، به دنيا برگشتم. آمدم اول به دستبوس. اگر اجازه دهيد به آن خانه بروم. ‏حسنعلي خان رفت و او را بغل کرد و قطره هاي اشکش ريخت روي موهاي کم پشت و سفيد حسينعلي خان.‏

برخي از ما با حقيقت اين گونه ايم، قهر. و هر چه سرک مي کشد و خود مي نمايد، حتي گاهي سر راهمان را مي گيرد ‏سلامي مي کند، جواب نمي دهيم. انگار عهد بسته ايم با او در يک جا نباشيم، تا روزي که محزون و مجروح خودش را ‏به ما برساند و ديگر براي ما هم مجالي نمانده باشد. انگار حقيقت موظف است به کوچکي در برابر ما. و ما را جست و ‏جوي حقيقت در دستور نيست.‏

اما ديگران مدام در جست و جوي حقيقت اند. خود را با حقيقت برادر مي دانند. حقيقت را فقط وقتي نمي خواهند که به ‏تحسينشان مي آيد و نفعي مي رساند. هم از اين رو اين همه با هم دشمن نيستند. اين همه دور از هم. اين همه در رويا. ‏اين همه در غوغا.‏

‏ زمان ها از دست مي دهيم تا ديوارهاي خود کشيده خود ساخته، به خودي خود فروريزد. ديوارهاي وهمي که بين خود ‏و حقيقت کشيده ايم. و اين چنين است که فقط چيزها و کس هائي را دوست داريم که نمي شناسيم. دلبسته سرزمين هاي ‏دور، دل سپرده آن ها که دورند از ما. يکي مانند اوباما. منتظر او مي مانيم. انگار با هم زير يک آلاچيق بزرگ شده ‏ايم.‏



بازگشت به صفحه اول
www.televisionwashington.com
www.enabavi.com
  • ارسال به شبکه های اجتماعی
  • Delicious
  • Donbaleh
  • Balatarin
  • Facebook
  • Digg
جستجو در روز
چاپ
دريافت از طريق اي ميل
ارسال براي ديگران
© Rooz online