بعد از طرح بحث اولويت صنف بر حزب در يادداشت "تقويت جامعه مدني" عدهاي معترض بودند كه اين اولويتدهي نادرست است. جمعي گفتند اين نگاه سنديكاليستي است و با سياست رابطهاي ندارد. با اين حال براي نگارنده كه كار سياسيام هميشه با شكل تشكيلاتي يعني گروهي، سازماني و شورايي همراه بوده و هيچگاه كار فردي نكردهام حتي در عرصه نظر و تئوري، در مجموعه فرهنگي دفتر پژوهشها فعاليت ميكنم.
تقدم دادن صنف بر حزب بهمعناي سنديكاليست بودن نيست، يا اينكه اولويت دادن صنف به حزب به معني اهميت بيشتر صنف از حزب نيست، بلكه يك نگاه راهبردي است. چرا كه در فقدان نهادهاي صنفي و مدني، حزب يتيم و دولت خودسر ميشود.
در فقدان نهادهاي مدني و صنفي فراگير، احزاب منتقد عبارت از جمعي روشنفكر ميشود كه چسب رابطه آنان انديشه و تفكر است نه باورِ مرتبط با مخاطب مشخص اجتماعي. در فقدان نهادهاي مدني و صنفي مستقل، احزاب حكومتي، عبارت از باند يا دستهاي ميشوند كه منافع مشخص در قدرت دارند و چسب ارتباطي آنان منافع فردي يا جمعي ميشود. در فقدان نهادهاي مدني و صنفي قدرتمند، احزاب سابقهدار تبديل به محافل دوستانه ميشوند. در فقدان نهادهاي مدني و صنفي تأثير گذار، احزاب و سازمانها قدمت طولاني و مؤثر پيدا نميكنند. در فقدان نهادهاي مدني و صنفي تعيين كننده، احزابِ با نيروي خلاق، تبديل به فرقه و جرياني جدا از مردم ميشوند كه انرژي بالا و صداقتشان به درستي به كار گرفته نميشود.
با اين توضيحات، علت عمده نوشتن اين مقاله توجه به اين موضوع است كه چرا رهبران احزاب سياسي در ايران در قبل و بعد از انقلاب در بيشتر مواقع بر سر شخصيتي غير حزبي براي شركت در انتخابات رياستجمهوري يا نخستوزيري تكيه ميكنند.
اگر قدرتمندان فرد را به جاي رهبر يك جريان ميپذيرند، علت آن روشن است، چون نميخواهند با يك جمع يا جريان مواجه شوند. اما بايد پرسيد كه چرا احزاب طرفدار دموكراسي چنين ميكنند. فقط كافي است از اول انقلاب به اين سو به كساني به مقام رياستجمهوري در ايران رسيدند، توجه كنيم تا ثابت شود كه احزاب در ايران چقدر يتيم هستند و در نهايتِ موفقيت، همانند يك تيم استراتژيست عمل ميكنند نه يك جريان فراگير و گسترده.
رهبر انقلاب خود را وابسته به هيچ حزب و گروهي نميدانست و دولت بازرگان را بدون انتساب گروهي برگزيد و بازرگان نيز به اين قاعده وفادار ماند. ابوالحسن بنيصدر هم در سخنان خود به احزاب و جريانات ميتاخت و آنان را بيشتر به استالينيسم متهم ميكرد. بعد از انتخاب شدن به رياستجمهوري هم زماني كه در مواجه با حزب جمهوري و برنامه حسن آيت قرار گرفت، دفتر هماهنگي با رئيس جمهور را تأسيس كرد كه نميتوانست كار كرد حزبي داشته باشد. رئيس جمهورهاي بعدي حاكميت هم هيچكدام با سمت حزبي به مقام رياست جمهوري نرسيدند. جالب اين بود كه حزب جمهوري اسلامي وقتي مخالفان را از صحنه به در كرد، خودش نيز خود را از صحنه حذف كرد.
اين نكته حائز اهميت است كه شخصيتهاي سياسي قبل و بعد از انقلاب حتي در صورت داشتن حزب، نامشان بر حزب سنگيني فوقالعاده داشته و هنوز هم دارد كه اين گونه عدم توازنِ به نفع فرد، نشان از ناتواني حزب دارد.
پرداختن به انتخابات رياست جمهوري دورههاي 7 و 8 و 9 از نظر اين كنش غير حزبي، جالب است. خاتمي فردي غير حزبي و حتي غير سياسي(به معناي واقعيِ سياستمدار) بود. تمام جريانات اصلاحطلب بر سر يك روشنفكر پاك توافق كردند. جالب اين است كه در انتخابات دهم نيز اصرار به حضور خاتمي دارند، در حاليكه او تمايلي به شركت ندارد. اجماع بر سر يك فرد غير حزبي، اين سوال را در ذهن ما پديد ميآورد كه اشكال احزاب كجاست كه اين گونه بر سر يك عنصر غير حزبي اجماع ميكنند.
در انتخابات دوره 9 رياستجمهوري اجماع بسياري از اصلاحطلبان بر سر معين حائز اهميت است. دكتر معين عضو جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب اسلامي نبود و چهرهاي سالم و فرهنگي بود كه مورد تأييد نهضت آزادي و ملي – مذهبيها و بسياري از روشنفكران ايراني قرار گرفت. بعد از حذف در مرحله اول رياست جمهوري، دكتر معين به دليل حزبي نبودن نتوانست از اعتبار آراي خود استفاده كند. جالب اين بود كه دكتر معين حتي در راه تشكيل جبهه دموكراسيخواهي و حقوق بشر نيز از سوي جبهه مشاركت همراهي نشد.
اما اين فقط دكتر معين نبود كه سابقه حزبي نداشت بلكه آقايان هاشمي و احمدينژاد و شيخ مهدي كروبي وجه حزبي نداشتند. جالب اين بود كه آقاي احمدينژاد و وزيرانش بهطور رسمي منكر حزب هستند. اما آقاي هاشمي نيز خود را در اندازه يك حزب نميبيند، بايد پرسيد چرا؟ اين پاسخ را بايد طرفداران اولويت حزب بر صنف بدهند.
اما در انتخابات دهم، باز رهبران احزاب به سراغ چهرههايي غير حزبي رفتهاند. آقايان عبدالله نوري، محمد خاتمي، پور محمدي، روحاني، احمدينژاد، مير حسين موسوي..... البته به جزء مهدي كروبي كه داراي حزب است. از كانديداهاي راست كه بگذريم بايد پرسيد كه اصلاحطلبان با هر عنوان و گرايشي كه هستند از نهضت آزادي گرفته تا برخي از ملي- مذهبيها، جبهه مشاركت ايران اسلامي و مجاهدين انقلاب اسلامي، بر چهره غير حزبي تأكيد دارند.
حتي بايد توجه داشت كه اقبال اصلاحطلبانِ طرفدار كروبي، بهدليل حزبي بودن وي نيست بلكه بهدليل صلاحيتهاي فردي وي است كه جمعي از اصلاحطلبان را بهسوي خود كشانده است. در مورد عبدالله نوري نيز وضع بههمين منوال است. حتي اقبال به مهندس سحابي يا دكتر يزدي بيشتر بهدليل شخصيت ايشان، تا وابستهگي آنان به جريان خاص.
تأسف آورتر اينكه افراد در احزاب سياسي بر جريان خود سايه مياندازند. طرفداران اولويت حزب بر صنف به اين ضعف چگونه پاسخ ميدهند؟ وزين بودن نامها در حزب و سازمان امر مباركي است و تعامل شخصيت و حزب بسيار كار ساز است. مانند تجربه گاندي و نهرو با حزب كنگره، اما برابر شدن فرد با يك حزب، به معني عدم كاميابي رهبر جريان در نهادمند كردن آن جريان سياسي ميباشد. علت اين عدم كاميابي چيست؟
نگارنده كه در سالهاي پيش از طرفداران اولويت حزب بر صنف بودم وقتي كه انورخامنه در مورد شورا، حزب، سنديكا مقالهاي در نشريه ايران فردا نوشت و ضرورت سنديكا بر شورا و حزب را مطرح كرد، معتقد بودم كه ايشان اشتباه ميكند. اما مرور تجربه انقلاب و اصلاحات اخير، اينباوررا در نگارنده بهعنوان يك فعال سياسي ايجاد كرده كه اولويت تشكل مدني و صنفي بر حزب، امري ضروريست. به عنوان نمونه اگر معلمان، مهندسان، پزشكان و كارمندان تشكلهاي قوي داشتند و آنگاه تشكيلاتشان با احزاب مخاطب خود تماس داشتند، در نتيجه احزاب و رهبران آن در رابطه با مخاطبان خود، مسوول قلمداد ميشدند و ميبايست پاسخگوي آنان بودند. در حاليكه در حزب و سازمانِ بدون مخاطب مستقيم با مردم، يك قهرمان يا بيعرضه يا خائن، هيچكدام در دنياي سياست ورزي كاميابي نميآورند.
در تمام كشورهاي داراي دموكراسي، رهبر جبهه، عضو وابسته يك حزب است و به پشتوانه آن حزب و نهادهاي مدني و صنفي آن، قدرت ميگيرد. تكرار مكرر افراد منفرد بهعنوان رهبران سياسي كه مورد حمايت احزاب قرار ميگيرند، آيا نبايد اين سوال را در ذهن رهبران همين احزاب (كه بر اولويت حزب تأكيد ميكنند) بهوجود بياورد كه چرا چنين قاعده نادرستي حكم فرماست؟
همچنين استمرار سايه افراد بر حزب، به شكل غير تعادلي كه در ميان پوزيسيون و اپوزيسيون حكم فرماست، آيا نبايد ما را به اين نكته رهنمون كند كه بدون نهادهاي مدني و صنفي قوي در جامعه، احزاب يا حكومتي ميشوند و يا فرقهاي و محفلي و يا سركوب ميشوند.
بيگمان بايد از تكرار گذشته پرهيز كرد، ميتوان در هر جايگاهي به شرط صداقت و باور به دموكراسي، بر تقويت صنف و نهاد مدني تأكيد كرد. چه در حكومت، چه در حزب، چه در مقام روشنفكري. بيگمان اگر اجماعي بر سر ضرورتِ تقويت نهادهاي مدني و صنفي صورت بگيرد، در مدت زماني مشخص شاهد نتيجهي مثبت آن خواهيم بود.
در فقدان نهادهاي مدني و صنفي، سنّت حزبيِ چرخش قدرت در حاكميت، منتفي است و باز هم در، برپاشنه افراد و باندها و تيمهاي قدرت ميچرخد و اين چرخش به نفع دموكراسي نيست.
گزارش
سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۷



