جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • rss
  • آگهی
  • کمک به سایت
  • خانه
  • آرشیو
  • خبر
  • مقاله
  • مصاحبه
  • کارتون
  • طنز
  • مهمان روز
  • هنر روز
  • ستون
  • نگاه هفته

گزارش

دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۷

تصويرهاي آشناي کامبوجي

نوشابه امیری
nooshabehamiri(at)yahoo.com

تلويزيون چندروزيست از کامبوج گزارش مي دهد؛ گزارش محاکمه 5 پل پوت. آخرين بازماندگان افراطيوني که صدها ‏هزار نفر را درزندان هاي تنگ و تنک، در زير شکنجه وادار به اعتراف کردند. اعتراف به جاسوسي براي غرب، ‏اعتراف به فساد، اعتراف به "اقدام عليه امنيت ملي" و... سپس اعدام. اعدام هاي دستجمعي. چه تصويرهاي آشنايي. ‏

درد در جانم مي دود، اندوه آوارم مي شود، که يکي به نجات روح مي آيد: يکي از نجات يافتگان آن کابوس ملي. ‏پيرمردي نقاش. او به عهدي که گاه زندان با خويش بسته، پاي بند مانده و روزگار "پل پوتي" را روي بوم، زنده کرده ‏است. پيرمرد در نمايشگاه آثارش نيز مي گويد: هنوز نمي دانم مارا به چه جرمي گرفتند. ‏

دوربين روي يکايک تابلوها مي گردد. ‏

زني را روي زمين انداخته اند و با چکمه بر سرش مي کوبند. زهرا کاظمي را مي بينم؛ چه شباهتي ست بين آنکه مي ‏زند و سعيد مرتضوي. ‏

تابلوي ديگري پيش روست. نقاش توضيح مي دهد: ما را با دست هاي از پشت بسته به صندلي ميخکوب مي کردند و ‏مي زدند. من رحمان هاتفي را مي بينم که حتي نمي تواندصندليش را جا به جا کند. پاهاي او را هم بسته اند. آنکه مي ‏زند همان نيست که امروز تهديد به قتل مي کند؟‏

زني را آويخته اند و بر تن عريانش، ضربه مي زنند. زهرا بني يعقوب نيست؟

مردان جواني در حال نوشتن اعتراف نامه اند:عامل تهاجم فرهنگي. عامل فساد..... من صف مردان جواني را مي بينم ‏که در خويش مي شکنند و مي نويسند. اسامي در ذهنم رديف مي شود:اميد، علي، شهرام، رامين، سينا، هوشنگ.... ‏

زناني بر پرده نقاشي هنرمند کامبوجي جان مي گيرند که ماموران زندان در حال جدا کردن کودکان شان از آنان هستند. ‏زنان شيون مي زنند وبچه ها، ضجه. و من فرزند عزيزي را به خاطر مي آورم که با مادر و پدر به بند کشيده شد؛از ‏آنان جدايشان کردند و بعد رهايش. در شهري که ديگر نه خاله اي در آن مانده بود و نه عمويي. هم او که برايم مي ‏نويسد: زندگي من پر از جنازه است، جنازه مادرم، جنازه پدرم... کابوس جنازه ها رهايم نمي کند. ‏

و بعد صف جنازه هاست که تصوير مي شود. اعدام هاي دستجمعي. گورهاي دستجمعي. من خاوران را مي بينم و ‏انگشتاني را که از خاک بيرون مانده بودند. خاوراني که بودن آن نيز تحمل نشد. ‏

گزارش تلويزيوني اما، در تابلوها، به پايان نمي رسد. دوربين تاريخ در شهر مي چرخد. شهر دوباره در جوش و ‏خروش است. زندگي به کامبوج بازگشته. زندان پل پوت ها هنوز هست؛ اما فقط باچند زنداني: بازماندگان خمرهاي ‏سرخ. ‏

و اينک دادگاه. دادگاهي که هزاران شاهد داردو قاضياني که تاريخ، رفتن به راه عدالت را برايشان رقم زده است. ‏

تاريخي که هميشه در بطن خويش، هنرمندي دارد براي زاييده شدن. براي گفتن. براي ترسيم کردن. هنرمندي که بگويد:‏
اين است سرنوشت آنان که تاريخ را باور نداشتند. آنان که از پس عينک شکستني قدرت به جهان نگريستند. آنان که با ‏هر ضربه که بر تن "زهرا"يي زدند، خطي بر بوم تاريخ، به نشان نابودي خويش، کشيدند. همانان که امروزدر تنهايي ‏سلول هايي در کامبوج، حتي در انتظار روز ملاقات هم نيستند. وابستگان آنان نام خانوادگي خويش را تغيير داده اند. ‏



بازگشت به صفحه اول
www.televisionwashington.com
www.enabavi.com
  • ارسال به شبکه های اجتماعی
  • Delicious
  • Donbaleh
  • Balatarin
  • Facebook
  • Digg
جستجو در روز
چاپ
دريافت از طريق اي ميل
ارسال براي ديگران
© Rooz online