جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • rss
  • آگهی
  • کمک به سایت
  • خانه
  • آرشیو
  • خبر
  • مقاله
  • مصاحبه
  • کارتون
  • طنز
  • مهمان روز
  • هنر روز
  • ستون
  • نگاه هفته

گزارش

سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۷

ذهنيت مشوش و هويت مشوش

حسن يوسفي اشکوري

خوشبختانه در جنگ نابرابر و در واقع در تراژدي تهاجم ضد انساني دولت اسرائيل به منطقه غزه در فلسطين آتش بس برقرار شده و اميدواريم که همچنان برقرار بماند و در نهايت به صلحي پايدار و عادلانه در روابط بين فلسطين و اعراب با دولت اسرائيل منتهي شود و ما به زودي شاهد تشکيل دولت مستقل و واحد در سرزمين فلسطين آزادشده کنوني باشيم. خوشبخانه نخستين گامهاي رئيس جمهور جديد آمريکا اين اميد واري را ايجاد مي¬کند. اما ذهن و انديشه و عواطفم هنوز درگير ابعادي از اين ماجراي دردناک و کم نظير است و نمي توانم خود را از آن رها کنم. يکي از اين ابعاد، برخي گفتارها و کردارها و در واقع واکنشهاي شماري از روشنفکران و تحليلگران سياسي و اجتماعي و در يک کلمه "نخبگان" ايراني در قبال اين رخداد و فاجعه بويژه در خارج از کشور است.

گفتن ندارد که يک رخداد مهمي چون جنگ در هر مقطعي از زمان و در هر نقطه اي از زمين زوايا و ابعاد مختلف و متنوع و پيچيده اي دارد که مي توان از هر منظري به آن توجه کرد وطبعا در هر منظري مي توان به تحليل خاص و در نهايت به داوري ويژه¬اي رسيد که اين تحليلها و داوري ها الزاما يکي و حتي همسو نيستند. اين امري طبيعي و مقبول است. من که سالياني است که در تاريخ پژوهش مي کنم، به خوبي از آن آگاهم. ماجراي جنگ اخير غزه نيز از اين قاعده مستثني نيست و طبيعي است که هرکسي مي تواند وحق دارد در باره آن تحليل و داوري کند. اما در اين ميان به نظر مي رسد که وراي هر نگاه و تحليل و رخدادي، معيار هايي نيز براي داوري عام در امور انساني وجود دارد که با معيارهايي چون "وجدان" و "عدالت" و "قوانين موضوعه" تعريف و سنجيده مي¬شوند. مجال بحث و گفتگوي نظري در اين نوع مقولات نيست اما به منظور کمي روشن تر شدن مراد نويسنده، توضيح مي دهم که هر انساني به اعتبار انسان بودن و بدون در نظر گرفتن هر نوع تعيني، "ذاتا" (البته مراد لزوما ذات گرايي ارسطويي نيست) و "طبعيتا" از يک "چيزها" هايي خوشش مي آيد و اموري را در ست و قابل قبول و انساني مي¬داند و در مقابل از چيزهايي و اموري بدش مي¬آيد و آنهارا نادرست و غير انساني و يا ضد بشري مي¬ شمارد. مثلا انصاف، عدالت، محبت و احترام وخدمت به ديگران و مانند اين ها همواره و در هر شرايطي و در هرزماني و در احساس و انديشه هر انساني درهر مرحله تاريخي و در هر فرهنگي مقبول و محبوب و قابل دفاع است. اگر از مباني نظري و فلسفي اين مقولات بگذريم و صرفا عيني و تاريخي به آن بنگريم، اين شمول و مقبوليت عمومي در ميان اقوام وملل مختلف در شرق و غرب عالم و در تمام مقاطع قابل تشخيص و اثبات است. حداقل اين سلسله ارزش ها و انديشه ها در کليت خود هرگز منکر نداشته و ندارد و نخواهد داشت. کيست که بگويد ظلم خوب است و عدل بد؟ اگر اختلافي بوده و هست اولا عمدتا در ميان فيلسوفان و پهلوانان انديشه است نه درميان آدميان عادي که بيشتر فطري و طبيعي زندگي مي کنند و ثانيا اختلافات عمدتا در تعاريف و بويژه در مصاديق است نه در کليات ويا آرمانها واصول موضوعه انساني و يا اخلاقي. از قضا نظريه "حقوق طبيعي" آدميان از همين ارزشهاي ذاتي و جهان شمول برآمده است. "اعلاميه جهاني حقوق بشر" نيز به لحاظ نظري مبتني بر همين مفروضات است. گرچه قوانين موضوعه از عوامل و مؤلفه هايي متعدد و متنوع اثر مي پذيرد اما هميشه باور به يک سلسله ارزشها ي بنيادي انساني در تدوين قوانين در هر دوره اي نقش مهمي داشته و دارد. به هر تقدير با اتکا و استناد به همين ارز شهاي اصيل و جهانشمول و فراتاريخي است که ما امروز در باره گذشتگانمان و افکار و رفتار نيک و بدشان داوري مي کنيم. اگر اين ارز شهاي عام را ناديده بگيريم و يا انکار کنيم، ديگر نه تنها در باره پيشينيانمان نمي توانيم قضاوت کنيم بلکه در باره معاصرانمان نيز نمي توانيم سخن بگوييم و از نيک وبدشان ياد کنيم. در اين صورت ناگفته پيداست که دچار چه مشکلات نظري و عملي خواهيم شد. بگذريم که اين يک فرض محال است و همه ما در عمل و در زندگي روزمره همواره دست به ارزش- داوري متعدد دست مي زنيم.

اگر اين دعاوي من مقبول باشد، چنين مي نمايد که در مورد ماجراي غزه، شمار قابل توجهي از ايرانيان روشنفکر و تحليلگر به دلايلي، ارزشهاي عام انساني و اصول اخلاقي جهانشمول را فرونهاده و به يکسويه نگري و يا در دام حب و بغضهاي قابل فهم اما نا مقبول گرفتار آمده و جانب انصاف و عدالت و مروت را رها کرده اند. البته گفتن ندارد که کساني (به هر دليل که مهم نيست) وابسته و يا حامي و مدافع دولت اسرائيل و ايالات متحده و شرکاء هستند که البته هرجي براينان نيست و حقشان است که چنان نظر و عقيده اي داشته باشند. در مقابل کساني نيز هستند که به هر دليل (که باز مهم نيست) وابسته به طرف مقابل¬اند و از اين گروه و منافع و يا عقايد و گفتار و رفتارشا ن حمايت و دفاع مي¬کنند که صد البته عقايد و افکار اينان نيز محترم است. اما در اين ميان انبوهي از مردمان هستند که هيچ گونه وابستگي به هيچکدام از دوطرف منازعه ندارند ولذا براي حمايت از يکي و مخالفت با ديگري دليل و يا دلايل ويژه اي وجود ندارد. روشن است که اکثر مردمان جهان از اين دسته اند. اکنون روي سخنم با هرسه گرو از مردمان جهان است: اگر حادثه اي در گوشه اي از جهان رخ دهد و به هر دليل ابعاد جهاني و انساني پيدا کند، به گونه اي که واکنشها را برانگيزد و محتاج موضعگيريها و داوري همگان باشد، چه بايد کرد و چه مي توان کرد؟ از اين نمو نه ها فراوانند اما از باب مثال از رخدادهايي چون يهودي کشي و کوره هاي آدم سوزي نازيها، نسل کشي در بوسني، يازدهم سپتامبر، نسل کشي در دارفور سودان و000مي توان ياد کرد. پرسش اساسي اين است که آيا در اين حوادث معيار داوري وابستگي نژادي و يا طبقاتي و مذهبي و يا جغرافيايي و به هر حال تعصبها و منافع و ملاحظاتي از اين دست است ويا همان ارزشهاي اخلاقي و اصول عام انساني با محوريت وجدان و عدالت و قوانين بازدارنده موضوعه که علي الاصول براي جلوگيري ستم و اجراي عدالت وضع شده اند معيار داوري ما خواهند بود؟ اگر وابستگي ها و يا منافع معيار ارزش – داوري در روابط انساني و بويژه در روابط بين الملل باشد، ديگر چه جاي سخن گفتن از وجدان و عدالت و صلح و مساوات ذاتي بين انسانها و آزادي و دموکراسي؟ اساسا ديگر چه نيازي به تدوين و تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر و تشکيل سازمان ملل و اين همه هزينه و تشريفات؟ گرچه بايد اعتراف کرد که درچنين مواردي جداشدن و حتي فاصله گرفتن از وابستگي ها و يا منافع مادي و معنوي کاري است به غايت مشکل اما نشدني هم نيست و به هر تقدير بايد کوشش کرد که نداي جاودانه وجدان و انصاف (به معناي راولزي کلمه) و عدالت در افق مافوق وابستگي ها معيار ارزش – داوري ها باشد.

در طول تاريخ طولاني بشر بسيار کسان بوده اند که کم وبيش و حداقل در مواردي وجدان و عدالت و انصاف و ارزشهاي عام اخلاقي را معيار داوري هاي خود قرارداده و با شهامت اخلاقي در خور ستايشي پا در عرصه هاي سخت داوري نهاده و در لحظات حساس و اثر گذاربا چشم پوشي از وابستگي هاي متصلب و منافع به سود وجدان و انصاف وعدالت و قوانين عادلانه شهادت داده و ستم را برآفتاب افکنده و زشتي آن رافرياد کرده اند. راه دور نمي رويم و از اين رخداد مهم اخير نمونه مي آورم. در رسانه ها نوشتندکه: "540 تن از روشنفکران يهودي اسرائيلي در اعتراض به جنگ غزه، نامه اي به سفارتخانه هاي خارجي در اسرائيل، خواهان بايکوت و تحريم اقتصادي عليه دولت خود شدند. آنها ضمن مقايسه دولت اسرائيل بارژيم آپارتايد در آفريقاي جنوبي، از ساير دولتهاي جهان تقاضا کردند همان فشارهاي سياسي و اقتصادي را که موفق به سرنگوني آپارتايد شد عليه دولت اسرائيل به اجرا بگذارند". نمونه درخشان ديگر سخنراني جرالد کافمن نماينده يهودي پارلمان انگليس است که در هفته پيش ايرادشد. گرچه تمام سخنا ن مهم ايشان خواندني و نقل کردني است اما فقط به نقل چند جمله آن بسنده مي کنم. وي ضمن اشاره به شخصيت و افکار و سوابقش در اسرائيل و دو ستي هايش با بسياري از مقامات گذشته و حال اسرائيل و نيز با مقامات فلسطيني (از جمله عرفات و محمود عباس) اقدامات جنگي اخير اسرائيل و برخي از استدلالهاي آنان در مورد تروريست خواندن حماس و ديگران و اعلام اين مطلب که با تروريست ها مذاکره نخواهند کرد را به چالش مي کشد و دست به افشاگريهاي شجاعانه اي مي زند که شايد کمتر يهودي اي (وحتي غير يهودي اي) در اين شرايط شهامت ابراز آنرا آن هم در يک تريبون مهم و در پارلمان انگليس (قديمي ترين و اثرگذار ترين حامي دولت اسرائيل) دارد. وي در مورد ادعاي ضد تروريست بودن مقامات دولت اسرائيل و از وزير خارجه کنوني آن به سوابق پدر ايشان اشاره مي کند و مي گويد "ايتان ليوني رئيس عمليات تروريستي گروه ايرگون زاوي ليومي بود که انفجار در هتل کينگ ديويد در اورشليم را طراحي کرد که طي آن 92 نفر کشته شدند که چهار نفر آن يهودي بودند". وي در باره آن گروه مي گويد "ايرگون در کنار گروه اشترن در سال 1948 در روستاي ديرياسين 254 فلسطيني را قتل عام کردند". وي پس از بيان شرح تکاندهنده از عمليات تروريستي دولت و مقامات دولتي کنوني اسراويل مي گويد "اسرائيل از بطن تروريسم بوچود آمده است". او ضمن انتقاد شديد از رفتار ضد بشري دولتمردان اسرائيلي اظهار مي دارد "اسرائيلي ها جنايتکار جنگي نيستند، آنها فقط احمقند".

در اين غوغاي زمانه و در اين فضاي تبليغاتي گسترده و بي پاياني که تريبونها و رسانه هاي صهيونيستي در سطح جهاني ايجاد کرده اند، به راستي شنيدن چنين صداها و نجواهايي از آزاد انديشان و آزادمردان يهودي در خور هزاران تحسين است و اين نمونه ها نشان مي دهد که مي توان يهودي و غربي بود اما در يک مجادله خونيني که در يک سو همکيشان توست اما حق و باطل را تشخيص داد و جداي از هر وابستگي و ملاحظه اي فرا سو ها را ديد وبروفق وجدان و عدالت و انصاف سخن گفت وعالم وآدم را از فاجعه اي آگاه کرد. اين کاري است که آن 540 روشنفکر يهودي اسرائيلي و آن وکيل يهودي با وجدان انگليسي کردند.

اکنون به مدعاي اصلي وپيشين باز مي گردم که گفتم برخي از روشنفکران و تحليلگران ايراني و مخصوصا مقيم خارج از کشور در مورد رخداد هولناک غزه جانب عدل و انصاف را نگرفته و بر انگاره وجدان انساني خود سخن نگفتند و حتي آشکارا جانب ظالم را گرفته وبه هزار زبان وبيان کوشيدند ستم و فاجعه را توجيه کنند. اي کاش مي توانستم نمونه ها را بياورم و مستند گفته ها و نوشته ها را به نمايش و تحليل بگذارم اما چه باک که هدف "اشخاص" و "مچ¬گيري" نيست و در عين حال جستجو گران مي توانند خود به تحقيق بردازند و صدها نمونه بيابند.

چرا چنين است؟ تحليل همه جانبه آن در اين مجال نمي گنجد اما در اين مقام صرفا مي خواهم به يک نکته اشاره که از قضا مورد نظر من در طرح اين موضوع وانگيزه نگارش اين يادداشت است. اگر بخواهيم روشن و بي ابهام سخن بگوييم مي توانيم بگوييم که علت اصلي و اعلام ناشده اين روبکرد نادرست و تاحدودي انفعالي، موضع واکنشي در برابر مقامات جمهوري اسلامي و دفاع گسترده و تاحدودي ابزاري حاکمان وطن ما از نيروهاي ضد اسرائيلي مسلمان در فلسطين (سازمانهايي چون حماس و جهاد اسلامي) و موضع شديد ضد اسرائيلي و ضد آمريکايي اينان است. به عبارت روشن تر کساني به دليل ضديت با جمهوري اسلامي و حاکمان تهران و اين که به زعم آنان در کار اين حاکمان هيچ صداقت و قصد خيري وجود ندارد، از آن سوي بام افتاده و خواسته و نا خواسته و مستقيم و غير مستقيم، به دفاع نا موجه از رفتارهاي نا موجه و ضد بشري و فاجعه آميز دولت اسرائيل و ناديده گرفتن ريشه هاي معضل فلسطين و خاورميانه و کتمان و گاه تحريف حقايق و در نهايت تضييع حقوق حقه و انکار ناشدني مردم بومي فلسطين (اعم از مسلمان و مسيحي و حتي يهوديان بومي) کشيده شده اند. اين شمار اشخاص نمي خواستند تصادفا هم شده در موضعي قرار بگيرند که مقامات جمهوري اسلامي به آن شهره اند و به دليل همين مواضع در جهان همواره مورد انتقاد هستند و مي توان گفت اينان روانمي دانستند که در موضع اتهام همراهي و همزباني با دشمن خود قرار بگيرند. همين انديشه و تحليل موجب آن شد که اينان يا زبان در کام کشند وسخني نگويند و يا به اصطلاح از "لج" جمهوري اسلامي به موضع دفاع و يا توجيه نامعقول سياست سرکوبگرانه اسرائيلي ها همت کنند (سوء تفاهم نشود نمي خواهم بگويم هر کسي سخني نگفته به اين دليل بوده است). درست همين نگراني و احساس در چند نوشته و تحليل مکتوب ومنتشرشده در رسانه ها آمده است. از اين رو اين نويسندگان اول کلي به جمهوري اسلامي اننقاد کرده و از مواضع آن تبري جسته و آنگاه به نقد اسرائيل و رفتار آن پرداخته¬اند البته در برخي تحليل ها به طور کلي نسبت به توجيه افکار و رفتار بنياد گراها و تروريست ها در پوشش محکوم کردن اعمال اسرائيلي ها به وسيله روشنفکران ايراني هشدار داده شده بود.

حال آنچه من مي خواهم بگويم اين است که دغدغه و نگراني اين اشخاص قابل درک و حتي موجه است و براي راقم اين سطور نيز آسان و خرسند کننده نيست که با کساني در يک صف قرار بگيرد و حتي تصادفا با کساني هم موضع و هم کلام بشود که به آزادي باور ندارند و دين و فلسطين وبسياري ديگر را ابزار قدرت کرده اند و به طور کلي با صلح در خاورميانه مخالفند و آن را همواره با افتخار اعلام مي کنند ودر تهران حتي در برابر کساني که در کنار محکوم کردن جنايات اسرائيل شعار صلح مي دهند شعا مي دهند "مرگ برصلح طلب" و صلح خواهي را سازشکاري مي¬دانند، اما نبايد از ياد برد که اولا نبايد دوستي ها و دشمني ها انسانهاي آزاد و آزاده را به واکنش نا معقول بکشاند و مهمتر به کتمان حقيقت و بدتر توجيه ستم و تضييع حقوق ستمديده وادار سازد. ثانيا اگر کساني که در داخل کشور زندگي مي¬کنند اين ملاحظات را داشته باشند، شايد موجه به نظر به رسد ولي اشخاصي که در جهان آزاد زندگي مي¬کنند و بويژه امواج عظيم انساني را در همين اروپا و آمريکا مي بينند که با تند ترين زبان وبيان متجاوزا ن وجانيان عليه بشريت و ناقضان آشکار حقوق بشر را محکوم مي کنند و مواضع آنان هيچ ربطي به متوليان جمهوري اسلامي و يا حماس و القاعده ندارد، چه توجيهي براي آن سکوت و يا سخنان توجيه گرانه و گاه اغفالگرانه خود دارند؟ وقتي شمار قبل توجهي از روشنفکران اسرائيلي با آن بيان دولت خودرا محکوم مي کنند و از جهان مي خواهند دولتشان را رژيم آپارتايد بدانند و آن را تحريم کنند و حتي آن را براندازند آن و يهودي نماينده پارلمان کشوري چون انگليس چنان سخناني مي گويد، ديگر هيج توجيهي براي رعايت ملاحظاتي از اين دست که گفته شد، مقبول نيست. در اين ميان اگرکساني به دليل وابستگي ها (منظورم از وابستگي تعلقات است نه معناي منفي آن) مصلحت را در سکوت يا توجيه بدانند، براي روشنفکران و آزاديخواهان و مدافعان جدي دموکراسي و حقوق بشر هيج مصلحتي و حقيقتي بالا تر از نفس حقيت آزادي نيست و نبايد باشد. آخر چگونه مي توان به بهانه هاي واهي و يا کم اهميتي چون پيشدستي حماس در پرتاب کردن چند موشک ويا راکت کم اثر و نا امن کردن يک منطقه مسکوني در اسرائيل، ويراني يک منطقه پر جمعيت و نابودي هزاران خانه و مدرسه و دانشگاه و مسجد و بيمارستان و حتي مراکز وابسته به سازمان ملل و کشتار بيش از 1300نفر و مجروح شدن هزاران نفر و آوارگي مردم يک منطقه در طول سه هفته و فاجعه آميزتر استفاده از بمبهاي فسفري و خفه کردن مردم (که از قضا به تأييد مقامات سازمان ملل هم رسيده است) را پذيرفت و توجيه کرد؟ آيا جنگ (بگذريم که اساسا جنگي در کار نبود) قاعده و قانوني ندارد؟ اين که گفتم يکي ازمعيارهاي داوري در تشخيص عدالت و انصاف قوانين موضوعه اند، کار برد آن در همن جا است. آيا اسرائيل در اين تهاجم گسترده و بي تناسب قوانين ومقررات بين المللي و موازين حقوق بشررا رعايت کرده است؟ اگر اسرائيل سوگلي آمريکا و ديگر شرکاء نبود، مي توانست اين اندازه گستاخ باشد؟ راستي اگر يک کشور مسلمان وعرب يک دهم اين کردارهارا داشت، اکنون وضعيت چگونه بود؟ مي گويند (و درست مي گويند) روشنفکر وجدان بيدار جامعه است. کسي که چشم بر اين فاجعه مي بنندد و بد تر از آن فاجعه را توجيه مي کند، لايق عنوان روشنفکري نيست.

اشتباه نشود، مسأله من خاص فلسطين و اين رخداد نيست، در برابر هر فاجعه و تجاوز و جنايتي بايد حساس و معترض بود. اگر فاجعه هولناک کوره هاي ادم سوزي و هولوکاست را به حق محکوم مي کنيم، بايد کشتار انسانهاي بي دفاع غزه را محکوم کنيم. اگر بر رنجهاي رفته بر يهوديان در طول تاريخ دل مي سوزانيم، بايد بر آوارگان فلسطيني نيز دل بسوزانيم. فرضا اگر فاجعه معکوس بود يعني فلسطنيان با مردم اسرائيل چنين کرده بودند، مي بايست همين اندازه معترض مي بوديم و در آن صورت مي بايد روشنفکران و صلح طلبان و حقوق بشري هاي مسلمان همان سخناني مي گفتند که يهوديان روشنفکر گفتند. بنابراين آنچه من مي گويم فقط رنگ و ماهيت انساني و وجداني و عدالت خواهانه دارد نه رنگ نژادي و يا ديني و هر رنگ ديگر.

واپسين کلام اين که به نظر من روشنفکران و سياستمداران و تحليلگران ايراني که از موضع عدم هم آوايي با جمهوري اسلامي و در واقع از موضع کودکانه در برابر اين فاجعه سکوت کرده و يا آن را به لطايف الحيل توجيه کرده و مي¬کنند، هم داراي "ذهنيت مشوش" اند و هم داراي "هويت مشوش" (البته اين تعبير از دکتر سروش است که به مناسبتي ديگر اظهار شده است). اگر چنين نبود، چنين نام روشنفکري مخدوش نمي شد. ذهن آزاد و هويت روشن هرگز در دفاع از حقيقت و عدالت و انصاف و در پيروي از وجدان دچار ترديد و ابهام نمي شود. دوستي خوشفکر نوشته بود که اي کاش دولت ما دوست اسرائيل بود، انگاه ما و روشنفکران و بسياري از مردم و بويژه جوانان معترض ما در جريان فاجعه غزه به گونه اي متفاوت رفتار مي کرديم. اي کاش.



بازگشت به صفحه اول
www.televisionwashington.com
www.enabavi.com
  • ارسال به شبکه های اجتماعی
  • Delicious
  • Donbaleh
  • Balatarin
  • Facebook
  • Digg
جستجو در روز
چاپ
دريافت از طريق اي ميل
ارسال براي ديگران
© Rooz online