چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۸
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • rss
  • آگهی
  • کمک به سایت
  • خانه
  • آرشیو
  • خبر
  • مقاله
  • مصاحبه
  • کارتون
  • طنز
  • مهمان روز
  • هنر روز
  • ستون
  • نگاه هفته

گزارش

دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۷

خاوران در دل ماست

نوشابه امیری
nooshabehamiri(at)yahoo.com

آنان که روزگاري با قتل عام بهترين فرزندان سرزمين ما، خواب خوش روزهاي آرامش را مي ديدند، اينک در برآمدن روزگاري ديگر ـ روزگاري که برآشفته مي کند خواب همه مستبد ان را ـ از سرناچاري به جان خاک افتاده اند. خاک خاوران. شخم زدن بر خاک به خيال باطل از ريشه افکني انديشه. بي خبر از آنکه آن فرزندان در جان ايران زنده اند و جان ايران، دست يافتني نيست. دست و پاي بيهوده مي زنند.

اولين سال هاي پس از کشتار 67 بود. به خاوران رفته بوديم. خاکي شخم خورده و گل هايي که اينجا و آنجا، بر سر قبري، يا پاي قبري، ريخته شده بودند. هيچکس نمي دانست مرده اش کجاست؛ سرش کجا و پايش کدام سو؟

هر کس از خود مي پرسيد:اين همسر من است؟ پدر من؟ برادرم؟ کيست اين مرده بي نام؟ پدر من، يک شماره بود؟ پسر بالا بلندم، تنها همين اندازه جا مي گرفت؟ پايش کجاست؟ روي ماهش؟ دل بزرگش؟ کجا جا دادند آن همه شوررا؟

جواب اما نبود؛ سکوت، سکوت قبرستان دست ساز استبداد بود. و نه بر مردگان، که بر زندگان نيز گريستن، مي بايست. گريه ها در خودبود؛ ناله ها بي صدا. تنها نگاه ها سخن مي گفتند و ديگر هيچ. "سکوت سرشار از ناگفته ها بود."

اين سکوت به قدرت سرنيزه وکميته چي، سال هاي سال ـ به ظاهر ـ جسم سنگين خويش بر خاوران، آوار کرد. ليک در زير همان آوارها هم روزي کسي دريافت که انگشت شستي که از خاک بيرون است، نشان فرزندست. و کودکي به مادرش گفت:اين دست باباست!ناخنش را ببين.

پدر ساز مي زد آخر. و مادر ناخن را بوسيد و روز بعد با ديگران برگشت که همگان بر ناخن تيره شده بوسه زنند به نشانه آهي بر سازي.

در زير همان آوارسکوت و ترس بود که هر روز، يکي که کسي نمي دانست کيست ـ و شايد همه کس بود ـ هيچ قبري را بي گل سرخ نگذاشت و صداي بودن و همدلي را از آنان که در نزديک ترين سطح خاک آرميده بودند، دريغ نکرد.
کسي هم با دست، آنقدر خاکي را پس زد تا به لباسي رسيد خونين که از آن روز هر چه شست، خونش پاک نشد. و صدايي را ضبط کرد که مي گفت:با عشق آشنا شدم و رنج را شناختم.

اما همين صداها و خون ها و انگشتان بيرون مانده از خاک و آن سکوت سرشاراز ناگفته ها باز به مدد تاريخ آمد تا بگويند:مردگان در جسم شان زنده نمي مانند. در يادها، صداها، عشق ها، آرزوها، در آنچه فناشدني نيست، در بودن، زنده مي مانند. گرفتن جسم آدمياني بي دفاع، نقطه قوت نبود، اما خيال حذف صدا و اميد، نقطه ضعف است. نشان هراسي که تا وقتي هستيد بايد با آن زندگي کنيد. هراسي که ريشه در واقعيت دارد؛ واقعيت به پايان رسيدن دوراني که غول خشونت، اسلحه جهل برکشيد و به خيال خويش، عشق را هدف گرفت؛ آرمان را. انديشه را؛ و انديشه ورزرا.

آن غول، امروز اما با خود تنها مانده ست. آن اسلحه، امروز صاحب اسلحه را نشانه رفته. با يک تفاوت بنيادين:اگرخوابيدگان خاوران، از اميد و عشق گرم بودند در دل و اسلحه را جز دمي نديدند؛ به ظاهربيداران امروز، هر روز و هر شب خواب اسلحه را مي بينند؛ با دل هايي خالي. و مي دانند که هيچکس به قبرستان دل هاي خالي نخواهد رفت؛ حتي براي شخم زدن خاک.

آنان مي دانند که مردمان تنها تا سال هاي سال از کابوس هايي سخن خواهند گفت که هر چه دست خويش مي شستند، خون آن زدوده نمي شد و گوش با هر چه مي بستند، باز صداي سازي را مي شنيدندکه صاحب آن انگشتان مي زد.

خاوران و ساکنان موقت خاوران، سال هاست که در دل هاي ما و ماها، خانه کرده اند. ما که نباشيم، بچه هامان. بچه هامان که نباشند، بچه هاشان... نه؛ بيش از آن. ساکنان چند روزه خاوران، صاحبان آن دستان و آن خون ها، تا پايان جهان، بر روح قاتلان شان آوار خواهند بود؛ بر آنان حکومت خواهند کرد و هر روز به يادشان خواهند آورد که : باد نمي ميره. رود رو نميشه گرفت. عشق رونميشه کشت.



بازگشت به صفحه اول
www.televisionwashington.com
www.enabavi.com
  • ارسال به شبکه های اجتماعی
  • Delicious
  • Donbaleh
  • Balatarin
  • Facebook
  • Digg
جستجو در روز
چاپ
دريافت از طريق اي ميل
ارسال براي ديگران
© Rooz online