براي كسي كه ارتباط اندكي با خبر و رسانه دارد، اين پرسش پيش ميآيد كه اصولا رويدادهاي سال 2011 ميلادي كدامهايند تا در اين ميان به انتخاب مهمترين آنها دست يازد. شايد هم اين كمخبري خود، نقطه مثبت ماجرا باشد، يعني آن رويدادهايي كه به گوش و چشم من رسيدهاند، لابد آنقدر مهم بودهاند كه منِ بيخبر را هم دربرگرفته است. البته بيخبري هنري نيست، آن هم در عصر اطلاعات! ولي از سوي ديگر به نظرم پرخبري و از همه چيز اندكي دانستن هم هنر و ارزشي كمتر از بيخبري/ كمخبري دربردارد. گاه دستاندركاران همه گونه خبر و سايت و دادههاي محرمانه و غيرمحرمانه، حساسيت خود را به اين خبرها از دست ميدهند و بيشتر براساس منافع يا وظيفه خود، به خبرها نگاه ميكنند. البته در عصر رسانههاي گروهي و جمعي كه خبرها در حد بسيار وسيعي در فضا جاري هستند و هركدام ميخواهند توجه ما را به خود جلب كنند و بگويند، ما اهميت ديده شدن و شنيده شدن و بازگو شدن را داريم، هم مشكل كمي نيست. ولي از آنسو، آدمي را تصور كنيد كه براي مثال از منطقه ييلاق وارد شهري ميشود كه با آن كمتر آشناست و آنگاه آنچه كه ميبيند و ميشنود، برايش حساسيت و برانگيختگي بسياري را دربردارد. اگر اينطور باشد، شايد ذايقه و نگاه آدمهايي كه يكجورهايي هم حس شهروندي نسبتا بالا دارند و هم كمخبرند - چيزي به تعبير منطقدانان و فلاسفه، دايرهِ مربع! - بهتر بتوانند بگويند مهمترين رويداد، كدامين رويداد است. اين نكته را هم اضافه كنم كه اين تعبير مهمترين رويدادها/ رويداد، كم مشكل ندارد. آخر اين رويداد براي چه كسي يا گروهي؟ تازه بسيار اتفاق افتاده كه رويداد به ظاهر در زمان خود اهميت چنداني نداشته ولي بعد از آن بهعنوان نقطه عطفي ياد شده است و ديگر رويدادهاي بهظاهر مهم را در محاق انداخته است. و سرانجام گاه مهمترين رويدادها ميتوانند آنهايي باشند كه اصلا روي نداده باشند. ميدانم كه "رويداد" خبري است كه اتفاق افتاده ولي رويدادِ روينداده، يك تناقضگويي آشكار است هرچند براي تخيل و البته انديشهورزي نيكوست كه وقتي پس از مدتي به گذشته نگاه ميكنيم، ميگوييم اي كاش اين رويداد، روي نداده بود، مثلا قحطي آفريقا يا جنگ جهاني دوم و نظاير آن و حتي مرگ كسي كه بسيار دوست داريم. باري، نيچه در اواخر عمر و در آستانه ديوانگي خود، كتابي دارد با نام "آنك انسان" كه در آن حرفهايي ميزند كه بوي جنون ميدهد ولي مانند هر جنوني كه همسايگي نبوغ را به همراه دارد، خالي از مهمات معنايي نيست. مثلا مينويسد چرا من بهترين هستم، يا چرا من چنين نبوغي دارم... و از اين دست قضايا. خود واژه آنك انسان Ecco Homo كه لاتين است تمثيلي است كه در اوان مسيحيت به اشاره به مسيح به كار ميرفت، آنك انسان، يعني انساني كه منتظر او بوديم، هماني كه قرار است به ما بگويد انسان كيست و پسر خدا كدام است... خلاصه آنكه "سرنموني" از آنچه كه ميتوان "انسان" ناميد. پس تعبير آنك انسان، يك تعبير انتظارآلودي است كه به پايان آمده و پردهها برافتاده و انسان در صحنه حاضر شده است. من از اين تعبير آنك انسان كه ديديم بيارتباط با سال مسيحي هم نيست، ميخواهم به سه نمونه از آنك انسان اشاره داشته باشم.
نمونههايي كه براي آن ييلاقنشين -و نه برجِ عاجنشين- آمده به ميان انسانها، بروز و نمودي يافته كه وقتي به خلوت خود هم برميگردد، تصاوير آنها را با خود ميبرد. يكي از اين آنك انسانها در آن سر دنيا اتفاق افتاده و يكي در نزديكيهاي ما و سرانجام آخرين سرنمون در ميان خود ما به معناي ايرانياني كه در ايران زندگي ميكنيم. ابتدا از نمونه آنك انسان آن سر دنيا بگويم كه مرادم معترضان به والاستريت و مابقي جريانهاست. نميخواهم اين نمونه را تبديل به تبليغات ايدئولوژيك و بعضا عوامفريب اين نشریه و آن مسوول كرده باشم، درباره تركيب و چگونگي معترضان هم حرفي ندارم. سخنم به خود اعتراض به نظام سرمايهداري و تمامي الزامات آن است. به نظرم نقد و اعتراض به نظام سرمايهداري، يكي از آنك انسانهاي مهم سال 2011 ميلادي است. نميخواهم بگويم نظام سرمايهداري سقوط كرده يا در حال سقوط است، نه هيچيك از اينها اتفاق نيفتاده و بعيد است كه اتفاق هم بيفتد. ميدانيم كه كتاب "راه بردگي" هايك تازه جواني از سرگرفته است و فروپاشي كمونيسم آنقدر فوكوياما را سر ذوق آورد كه از پايان تاريخ- ايدئولوژي نوشت و ميدانم كه سرمايهداري در شكل ملايم، بخشي از تاب و توان انسان را به عرصه ميآورد. اما در كنار همه اينها فكر ميكنم بايد "حاكميت" سرمايه را به نقد كشيد و آن را به پايان برد. در اين مختصر فرصت شرح بيشتر نيست، فقط به كساني كه به واقعه "والاستريت" از چشم هايوهوي ايدئولوژيكي داخلي نگاه ميكنند، تنها يك اشاره دارم و اينكه آيا ما هم اين امكان را داريم كه والاستريتهاي خود - نماد سرمايهداري- را تصرف كنيم. تا همين چند وقت پيش چيزي شبيه اين آگهي تبليغاتي را در پاركوي ميديدم: مهم نيست در كجا زندگي ميكنيد، پاريس، نيومكزيكو، تهران...، مهم اين است كه با "دوو" زندگي كنيد! ما هم از والاستريتهاي داخلي و نمايندگيهاي خارجي كمي برخوردار نيستيم. اما نمونه "آنك انسان" دوم، آن چيزي است كه به "بهارعربي" شهرت دارد. اينكه واقعا حوادث جاري «بهار» باشد را بايد صبر كرد و ديد. ولي اينكه حاكماني كه كشورهايشان را هم چون ميراث پدري يا بادآورده اداره ميكنند و مردمانشان را در خدمت اوهام قدرتي خود -از هر نوع- قرار ميدهند، يكبهيك از پاي درميآيند، نيكوست. فكر ميكنم اين، گذشته از هرچيز ديگر، به بلوغ انسانِ شرقي، خاورميانهاي و آفريقايي برميگردد كه به جايي برسد تا دعاوياي از نوع مبارك، بن علي، قذافي يا هر صورتبندي و توجيه و وعدههايي اهانت به آدمي به نظر آيد. پرورش چنين حسي و انديشهاي، كاري است كارستان كه البته در گذر زمان و پيش آمدن تجربههاي مختلف و ياري كساني صورت ميگيرد كه خود پيشتر به چنين حس و انديشهاي دست يافته باشند. بههرحال اين سخن هم سخن درازنايي است و فرصت خود را ميطلبد. اينجا در راستاي اين دو نوع «آنك انسان»، اشاره كنم نه از برانداختن حاكميت سرمايه، لزوما سوسياليسمي تمامعيار را در سر دارم و نه جاي قذافي و مباركها را ميخواهم با ليبراليسم و سكولاريسمي تمامعيار پر كنم. كاش روزي برسد كه بدانيم به تعبير مولوي اين تمامعياريها و انسانها را در خدمت خدايان و اربابان پول و سرمايه و جاهجوييهاي حاكمان قرباني كردن، عين جنيني و خونآشامي است. اما برويم سر نوع سوم «آنك انسان» كه اشاره كردم در ميان ما ايرانيها در حال جريان است و البته خود «نشانهاي» است و بايد جدا از توجه به «عينيت» آن به شكل نشانهشناسانه هم مورد توجه قرار گيرد. گفتم كه آدمي ييلاقنشين به شهر ميآيد. لازم نيست اين ييلاقنشين به واقع ييلاقنشين باشد كه از سر مثال چنين گفتم. حقيقت آن است كه شهر ما و بهويژه تهران، تمامي نشانههاي يك زندگي معيوب و آسيبشناسانه را در خود دارد و من ميخواهم از اين ميان به آلودگي هوا كه چه بسا بايد آن را آلودگي برخاسته از «هوي» دانست و مرگومير ناشي از آن حرف بزنم. خب مگر ميشود آلودگي هواي تهران را از مهمترين رويدادهاي سال 2011 ميلادي دانست؟ بله، چرا كه نه، بهويژه وقتي آلودگي هم آلودگي باشد و هم نشانه. كافي است به برخي اعداد و ارقامي كه گاه گفته و نوشته ميشود توجه كرد. جالب آنكه ما ارقام يكسان و معتبري را در دست نداريم، همانند بسياري ديگر از امور. من از ميان چيزهايي كه شنيده يا ديدهام، تنها به يك خبر اشاره ميكنم و آن هم خبر روزنامه «همشهري» 19/9/90 به نقل از آمارهاي موجود در سازمان بهشت زهرا كه روزانه در تهران 310 نفر بر اثر بيماريهاي مرتبط با آلودگي هوا درميگذرند. نميدانم اين آمار تا چه حد درست باشد ولي ميدانم در جامعهاي مانند ما بايد آمارهاي منفي را كمتر از حد واقعي و آمارهاي مثبت را بيشتر از حد واقعي بدانيم مگر در اعلانهاي خاص كه چه بسا آمار يادشده يكي از آن اعلانها باشد. بههرحال روزي 310 نفر بر اثر آلودگي هوا. خوب فكر ميكنيم تلفات «بهارعربي» در تمامي كشورهاي درگير چقدر است؟ اين رقم يعني اينكه از چاپ اين شماره «شرق» تا شماره بعدي 310 نفر از ايرانيها به سبب آلودگي هوا ميميرند. ميتوان 310 نفر را در مثالهاي مختلف به كار برد، مثلا سقوط روزانه يك هواپيماي نسبتا بزرگ يا مثال ديگري كه در ذهن داشته باشيد. حساسيت امر در جايي است كه «آلودگي» را نشانهشناسانه و در ارتباط با ديگر سويههاي سياستگذاري و نوع زندگاني خود، ارزيابي و تفسير كنيم. از نظر من آلودگي هوا و اين ميزان مرگ -حتي بگيريم كمتر از آن- بيانگر بسياري از آلودگيهاست. مرگ رويدادهاي «بهار عربي» بيشتر قابل درك است، چرا كه فرض بر اين است راهي به آباداني و دهي ميبرد ولي اين نوع مرگ، آن هم پس از اين همه انتظارات و دعاوي تجميعيافته سياسي، فرهنگي و تاريخي چه معنايي دارد و ميدانيد بدتر از اين چيست؟ انكار و تعديل و توجيه آن از سوي مسوولان مربوطه؟ نه، اين بد است و بسيار بد ولي مهمتر از آن اين وضعيت و آلودگي را ديدن و حساسيت به آن نداشتن است كه روي ديگر سكه جنيني است. و بالاخره طنز قضيه اين است كه يكي از سخنرانيهاي علمي چند سال پيش خود با عنوان تاملاتي در جامعه آرماني را دست گرفتهام و در حال پردازش و پرورش آن در قالب يك كتاب هستم و ميدانم از اين روز كار و انديشه تا روز ديگر، 310 ايراني در تهران؟ تنها بر اثر «آلودگي» جان دادهاند. معترضان والاستريت و طرفداران بهارعربي يا هر تفسير و انتظاري كجايند؟ سال 2011 در حال سپري شدن است. در سال 2012، هزاران نفري كه در ميان ما جان ميدهند چه كساني هستند و هزاران نفري كه نميميرند ولي مبتلا به سرطان خون و افسردگي و حمله قلبي و خستگي مزمن و... ميشوند چه كساني؟ بههرحال اين تازيانه «آلودگي» است كه به تعبير اخوان ثالث «بر مرده من و بر زنده تو» فرود ميآيد و البته تمثيل درست اين شعر آناست كه زندگان حساس هستند و آگاه و مردگان توجيهجو و رياستجويند و نيمه زندگان- نيمه مردگان كسانياند كه فكر ميكنند راه زدودن آلودگي، تعطيل كردن بعضي روزها و كاهش خودروها و سياستهايي از اين دست است. اين نوع مرگها و آن هم در اين ابعاد، مرگهايي خاموش و بيشتر از آن است و اين هم سخن مولوي است، «همه زندگي آن است كه خاموش نميريم»، صدا كجاست؟
منبع: شرق، پنجم دی









