♦♦♦ بهاران خجسته باد
♦♦ ويژه نوروز١٣٨٨
٢٣ شاعر، از نسل هاي گوناگون با شعر به نوروز و بهار سلام ديگر داده اند. اين زيباتري هديه نوروزي با نقاشي هاي وانشا رود بارکي از مناظر ايران تزئين شده است.
هوشنگ ابتهاج
اي فردا
مي خوانم و مي ستايمت پر شور
اي پرده دل فريب رويا رنگ
مي بوسمت اي سپيده گلگون
اي فردا اي اميد بي نيرنگ
ديري ست که من پي تو مي پويم
هر سو که نگاه مي کنم آوخ
غرق است در اشک و خون نگاه من
هر گام که پيش مي روم برپاست
سر نيزه خون فشان به راه من
وين راه يگانه راه بي برگشت
ره مي سپريم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
يک مرد اگر به خاک مي افتد
بر مي خيزد به جاي او صد مرد
اين است که کاروان نمي ماند
آري ز درون اين شب تاريک
اي فردا من سوي تو مي رانم
رنج است و درنگ نيست مي تازم
مرگ است و شکست نيست مي دانم
آبستن فتح ماست اين پيکار
مي دانمت اي سپيده نزديک
اي چشمه تابنک جان افروز
کز اين شب شوم بخت بد فرجام
بر مي ايي شکفته و پيروز
وز آمدن تو زندگي خندان
مي ايي و بر لب تو صد لبخند
مي ايي و در دل تو صد اميد
مي ايي و از فروغ شادي ها
تابنده به دامن تو صد خورشيد
وز بهر تو بازگشته صد آغوش
در سينه گرم توست اي فردا
درمان اميدهاي غم فرسود
در دامن پاک توست اي فردا
پايان شکنجه هاي خون آلود
اي فردا اي اميد بي نيرنگ
کبوتر ارشدي
سبز
سبز مي شوم از پنج انگشت كشيده ات
گره مي خورم به خواب هايي كه افتاده روي اين بالش
كه بيدارم كني
از تمام خواب ها كه ديده اي براي بيداري هاي خسته ام
وبيدار مي شوم آخر كنار تو در خوابي
كه گره مي زني پنج انگشت كشيده را
دور سبزه هاي تنم
امسال هم تحويل تو
كه ديده ام مثل تمام خواب هاي خوب
از من چقدر شبيه تو به دنيا مي ايد
چيزي شبيه زيتون
از من چقدر شبيه تو
كمي سبز
كمي مايل به تيره
با چشم بي شباهت به هيچ كس
مثل ما
يعني من و زيتون
بايد كه اين همه رامن برده باشم
اين جايزه اندازه ي من بود وقتي تو سبز شدي
ومن شدم كبوتر و
برگ و
كمي تلخ زيتون
م - آزاد
بهارزايي آهو
بهار
مي خواندند پرنده ها که بهار
درختي از همه سوي
به کوچه مي ريزد
هزار شاخه درختي بلند سبز جوان
هزار شعله ي سبز پشت رود بزرگ طلوع خواهد کرد
پرنده يي چشم اندازي به آسمانها داشت
پرنده يي که نشست
نگاه دوري بود
نگاه دوري
صداي رودي
نگاه آرامي که بسته مي شد
صداي مردابي
پرنده يي در خواب
به باد مي آويخت
و بال مي افشاند
و شاخساري در آسمان مي شد
درختها را نيايش ها مي کرد
به ارغوان مي گفت
تو از تبار آتشهايي
تو بيشه ها را مي افروزي
و در تمام فصول
بهار خواهد بود
و در تمام فصول
بهار مي ديدم
به شهر آمده است
به شهر
شهري کنار لاشه ي رود
بهار آمده بود
عروسي مي آوردند
تمام مردم
تمام مردم شهر
به کومه يي رفتند
که هيچ چيز نبود
مگر صداي وداع
عروس آوردند
عروس هاي سترون
عروسهاي غريق
و مادران بودند
که با زمين سترون وداع مي کردند
و در تمامي شب
هزار کودک زيبا به خواب مي ديدند
بهار آمده بود
بهارزايي آهو که خسته مي آمد
بهار زايي مرگ
و پشت بيشه ي خواب
نشست صيادي
کنار چشمه صدا آمد
و خون چشمه به مرداب ريخت
کوچه سنگي
ميان باران ها
به شهر و جنگل و راه
درود مرگي گفتم
بهار آمده است
به شهر شهري کنار لاشه ي رود
و باز خواندم
پرنده مي داند
که آهو از پس زايش هميشه تشنه ي آبست
و مثل مجنوني
ميان واحه ي مرگ
صداي چشمه
صداي پرنده مي شنود
پرنده ها خواندند
کنار چشمه ي خواب
هميشه آهويي ست
هميشه صيادي
هميشه مجنوني
که تشنه آمده است
براي جان دادن
درود مرگي گفت
بهار
به بال پروازي
که سخت و خونين بود
مصطفي بادكوبهاي "اميد"
شبشكار
چرا ز شعر من بيقرار ميترسيد
ز خواندن غزلي شبشكار ميترسيد
اگر كه جان شما بستهي زمستان نيست
چرا ز واژهي سبز بهار ميترسيد
چو شير وحشي وامانده در دل صحرا
ز هر سرودهي خورشيدوار ميترسيد
به نرخ روز اگر نان نخورد شاعر شهر
چو ميشود سخنش آبدار ميترسيد
چه دشمني است ميان شما و خنده و عشق
كه هر كه دم زند از عشق يار ميترسيد
فراز مزبله روييدهايد ورنه چرا
ز واژههاي نژاد و تبار ميترسيد
چه وحشتي است شما را ز قصهي ضحاك
چرا ز كاوه و از مازيار ميترسيد
فتاده تشتك رسوايي شما از بام
كه از تجمع بيش از چهار ميترسيد
اگر به حكم خدا ميكشيدمان بر دار
چرا ز رقص تني سربهدار ميترسيد
سرود فتح شما ميرسد به گوش فلك
ولي ز آه زني داغدار ميترسيد
ظهور عدل چون پايان قيل و قال شماست
ز نام حجت و از انتظار ميترسيد
پيام عشق و اميد است شعر زندهي من
اگرچه از دل اميدوار ميترسيد
شهلا بهاردوست
هوسهاي خُمار
ميان شب، کوچه به کوچه، لميده ماه
بوي ِ هوسهاي ِ منگ لابلاي ِ غنچه ها.
روي ِ ترانه هاي ِ پُر تب وُ تاب
صداي ِ خندۀ بنفشه ها، مستي ِ خاک
روي خوابهاي ِ ناز مژدۀ پرنده ها.
پيچيده بويي از ياس روي ِ تنم
کسي دست بُرده برگردنم
نشانده در قابها، عکسهاي گـُنگ
نوشته بَر شاخه ها، نامـهاي گـُم
براي ِ سيبها، عطرِ بوسه هاي ِ مرا خواب ديده است
کنارِ سفرۀ هفت سين، گيج ِ سنبلها، شمع روشن مي کند
روي ِ قطره هاي عرق، شراب کهنه مي نوشد
زيرِ پچ پچ ِ نرگسها روي ِ بيد مشکهاي نرم خم مي شود.
امشب سهراب از شاهنامه بيرون پريده تا من دويده
بلند، بلند مي خواند:
زني از تبار گلهاي وحشي، از نسل ِ اسبهاي چموش
در آخرين شب زمستان، در سکوتهاي شکسته
با قلقلکهاي نفس، دستهاي ِ داغ ِ هوس
با چرخ ِ رقصهاي ِ بهار، بازي ِ ماهي ها، پشتِ بهانۀ چشمها
چون آفتابي گرم، به باغ ِ هوسهاي خُمار پر کشيده، مي ماند
مي ماند، مي دانم
سياه چشم ِ افسونگر، سبزه پوستِ سوخته تن
سپيد دندان ِ سرخ لب، سرد انگشتِ خورشيد
روي ِ خطِ سپيد هفت سين ِ من است، هفت سين من است!
نگاه مي کنم، مي خندم
مستي اش چه شيرين است
با کمي تاخير شاهنامه را مي بندم
بوي بهار، همهمۀ جوانه ها
گونه اش به گونه ام، سينه اش به سينه ام
با سهراب روي ِ سطرها مي رقصم
نزديک مي شويم، نزديک مي شويم.
مارس 2009
سيمين بهبهاني
پيک بهار
آه، اي پيک دل انگيز بهار که صفا همره خود مي آري-
با توأم! با تو که در دامن خود
سبزه و سنبل و سوسن داري،
دم به دم بر لب جوي وسرِ کشت
مي نشيني ّ و گلي مي کاري...
آه! اي دخترک افسونکار
پاي هرجاي نهي، سبزه دمد،
دست هرجاي زني، گل رويد-
در تنت پيچد امواج نسيم:
لطف و خوشبويي و مستي جويد.
با بناگوش تو، مهتاب بهار
قصه ي بوسه ي عاشق گويد.
آمدي باز و سپاس است مرا.-
دوش تا صبح در آن باغ بزرگ
همه دانند که مهمان بودي،
گاه، سرمست و صراحي در دست
پاي کوبان و غزلخوان بودي،
گاه افتاده در آغوش نسيم
شرم نکرده وعريان بودي.
تا سحر هيچ نياراميدي.-
خوب ديدم که در آن باغ بزرگ
همه شب ولوله بر پا کردي،
در چمن، زان همه بي آزرمي
چشم و گوش همه را وا کردي!
غنچه ها وقت سحر بشکفتند:
باغ را خرم و زيبا کردي.
هر چه کردي همه زيبايي بود.-
ليک، از خانه ي همسايه چرا
گوشت آواي تمنا نشنيد؟-
در پس ديده ي چندين کودک
ديده ات بارقه ي شوق نديد،
وين سرانگشت تو در باغچه شان
هيچ نقش گل و سوسن نکشيد
از چه پاي تو بدانجا نرسيد؟
آه از آن کوزه که با شوق و اميد
دستي اندود بر او تخم ِگياه؛
رفت و آورد سپس کهنه ي سرخ
تا بدوزد پي آن کوزه، کلاه!
کودکان در بر او حلقه زدند
خيره، بر کوزه فکندند نگاه!
-آخر آن کوزه چرا سبز نشد؟
از چه در خانه ي آنان اثري
ننهادي ز دل افروزي ي ِخويش؟
از چه در باغچه شا ن ساز نکرد
بلبلي نغمه ي نوروزي ي ِ خويش؟
گرم کاويدن و پاي افشاني ست
مکياني ز پي روزي ي ِ خويش...
يکه تاز سر اين سفره همه اوست.-
دانم اي پيک! در آن خانه ي تنگ
جز غم و رنج دلازار نبود،
اين چنين خانه ي اندوه فزاي
در خور آن گل بي خار نبود!
ليک با اين همه، اين دل شکني
به خدا از تو سزاوار نبود،
کودکان ديده به راهت دارند...
1336 - 1335
محمد بياباني
زنبق
تا عمق زنبقي از دريا
نهان خرمنم اين هاله است
خار غريزه
مي کند از سينه
ار افق به باله ماهي مريم
ملاح مرده مائده ي درياست
وال هميشه در گذر از جلگه ها
و من
تا چند از نگاه تو مي چيند
نمدانه هاي نور
ظلمت
گلايل نيلي ست
در مذ مرگ و ذائقه ي خرچنگ
طرح لب است
شهير اين کبک کشته که مي ترکد
مادام در نفس هر باد
مگر نسيم سحر را
شراع باله بياراست گربه ماهي مرگ
که از دو سوي زمان
موج
چراغ سايه به کف
پابرهنه مي لغزد
بر ابرود نگاه تو کودک مرجان
کلاه پاره به سر
سر نهاده بر آرنج
هنوز ماسه ي تلواسه پس زند آرام
زمان که راست که مي غلتد
هزار پاي شهاب از نشيب مرزنگوش
کمانه مي کند اوراق استخوان و صدف
نگاره هاي سيه پوش
به پاي خاطره ها و حصار مي شويند
هزار پيرهن مانده در تخيل
جهان اگر در اشک تو
مد مي شد
شايد غزالي از آزرم
ردايي از کفنم مي بريد تا خورشيد
سري که ساقه بر آفاق مي کند ترسيم
ماه تصوير مرده اي بي دست
مي برد تيره تيره تا تالاب
خاک را آه اختر کنده ست
بذر کوکب کلاهي از مهتاب
دائم بنفش خاطره
قداره مي کشد
تا مرگ
برگي شود
قويي سپيد
نه در مرام سيل نمي گنجد
نخل چکيده ي بي نخ سرشت
ديدم : که چشم تو را آب مي ربود
آن ثعلب کبود
رقص تنهايي ست بر ديوار
آبشار عقرب و افيون
سايه ها
تابوت سرگردان
اشک مي ريزد کنار بوته ي اشک کهن
انسان
کوکوي بي زمينه ي کابوس
ماه ملخ نما
غول و هلالو اينه تو در تو
عطر عيان کيست
گرداب پيچ گردن لنگرگاه ؟
خون من آه
اين چال خيس خيره
آخرين شقياق خودروست
حسين پناهي
پروانه ها
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
کاش تنها نبودم
فکر مي کني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي ايد ؟
کاش تنها نبودي
آن وقت که مي توانستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي داني ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسکي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي ايد
گوش کن
مي دانم که هيچ کس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف کنم
گوش کن
يکي بود يکي نبود
زني بود که به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن کلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشکر نشسته بود و کتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
کدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش که منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگري نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم که
بي نهايت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
که انعکاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديک مي شوند
يادم مي ايد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يک دسته مي کردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم که در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
کسي را دوست مي دارم
شکوفه تقي
نوروز
مي¬آيم تا نوروز صبحم را،
با بوي قهوه،
داغي نان،
و شيريني لبخندت تقسيم کنم.
پنجره را هم مي¬گشايم،
تا عطر باغچه،
بوي صابون،
صداي پاي آب
و آواز پرندگان،
براي ما سوناتي بهاري بنوازد،
پر از بال زدنِ سيمرغي شادي
و ترنم رنگ¬هاي خورشيدي.
اوپسالا ۱مارچ ۲٠٠۹
سپيده جديري
عيدانهها
کوچکترين فرد(براي احسان عابدي)
آنقدر دوستت دارم
که دستهايم از پشت به هم برسند؛
اي کوچکترين فردِ خانوادهي ارتباطِ من!
بگذار خندههاي بيرون ما را بترساند؛
اينجا
تنها صدايي که ميآيد
نوازش است.
تلخ
تمامِ قندهاي توي دلم را
آب کردم
براي تو؛
براي تو که چايت را
هميشه تلخ ميخوري!
خاک بر سرت!
رعد و برق
خدا
ترسناکترين حرف را
زد؛
رعد و برق!
باران که تمام شد
خوشبختترين ترسوي زمين
بودم.
دخترانه
اي قلبِ تو آبي مدادرنگي
قشنگي!:
قندِ سياهِ چشم در قهوهي موي طلايي...
در فصلِ من
نوبرانهاي!
همشانه در رفتن
همواژه در گفتن؛
پسر!
تو مثلِ لباسِ من
دخترانهاي!
قالب
قالبت شدهام، بيا
اي روحِ کوچکِ شيطان
در من جا ميگيري...
هوا هوي دارد مرا
بخورد
خدا هوي دارد مرا
بخورد
من هم ميخورم تو را
اي روحِ کوچکِ شيطان
در من جا ميگيري.
استحاله
تراشيده مرا نوازش
اينجا: شهرِ دستکشها...
تا اثرِ انگشت شَوَم بر تو
در ادامهي تو پسر ميشوم؛
بيقوارگيام را چکّش بزن.
حامد رحمتي
سرد و گرم
دنيا را در آغوش تو چشيده ام
بهار را مي رقصم
و زنبق ها را به موهايت مي آويزم
تابستان را به حال خود
رها مي كنم
و مي سوزم...
از التهاب دستي كه در غبار گم مي شود
پاييز را در ميان خاكروبه ها...
و كوچه هاي خلوت مي وزم با رنگ و رنگ ِ برگ ها
اما زمستان را از پشت پنجره تماشا مي كنم
با ژاكتي پشمي
و قهوه اي تلخ
مهرانگيز رساپور( م. پگاه )
رباعي
نوروز که سبز رنگ و سرخ است و سفيد
باز آمده با جامهي رنگين اميد
اين جشن طبيعت است، مِي نوش و برقص
جزيي ز طبيعتيم ما، بيترديد
نوروز چو با نور و نسيم آميزد
سرماي سيه، به کوي شب بگريزد
خورشيد به شادباشِ اين پيروزي
ذراتِ طلا به روي دنيا ريزد
پايايي مرگ، نيست از يکدم بيش
آنگاه شُکوهِ نو شدن آيد پيش
در رُستن گل، تأملي کن به بهار
بنگرکه چگونه زايد ازمردهي خويش !
آبي چو بَد است، آسمان را چکنم ؟
رنگيني اين باغ جوان را چکنم ؟
گر رنگِ نشاط آور و گر نغمه بَد است
اين مرغکِ زردِ نغمه خوان را چکنم ؟!
پرسش ز بهين عزيزِ هر انسان بود
بگزيدن و انتخاب، بس آسان بود
گفتم که عزيزتر زجان چيزي نيست
اما نگهم... به نقشهي ايران بود !
شادم که همه سوي جهان را ديدم
از گلبن هر باغ، گلي را چيدم
آنگه که سخن ز انتخاب آمد پيش
ايران به شکل گربه را بوسيدم !
من نفي شراب و شور مستي نکنم
بنيادِ فريب و خود پرستي نکنم
ايدوست پگاهم من و دنيا داند
در بخشش نور، تنگدستي نکنم
وانشا رودبارکي
روزي نو
دوباره روزي نو، دوباره بامداد،
دوباره آفتاب،
دوباره خورشيد بر سرِ پيمان شد.
دوباره بنفشه،دوباره چکاوه،
دوباره رواني آب چشمه ها و دوباره سرود مهر بر لبها جاري شد.
يکباره دستها همه در هم،
يکباره قلبها بدون نيرنگ،
يکباره چهرها گشاده و، يکباره ياد نياکان زنده شد.
يکباره نور در ديده ها،
يکباره پرواز بر بلند ا،
يکباره روح زندگي در هر جان دميد و، يکباره اميد به ميهن در هر دل تازه شد.
همواره درود، همواره راستي،
همواره سرود، همواره نيکي،
همواره مهر به ايران، در دلها مان، سبز و جاودانه، شکوفا شد.
پاريس مارس 2009
سهراب سپهري
چشمان يک عبور
آسمان پرشد از خال پروانه هاي تماشا
عکس گنجشک افتاد در آبهاي رفاقت
فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه
باد مي آمد از سمت زنبيل سبز کرامت
شاخه مو به انگور
مبتلا بود
کودک آمد
جيب هايش پر از شور چيدن
اي بهار جسارت
امتداد در سايه کاج هاي تامل پاک شد
کودک از پشت الفاظ
تا علف هاي نرم تمايل دويد
رفت تا ماهيان هميشه
روي پاشويه حوض
خون کودک پر از فلس تنهايي زندگي شد
بعد خاري
پاي او را خراشيد
سوزش جسم روي علف ها فنا شد
اي مصب سلامت
شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند
جيک جيک پريروز گنجشک هاي حياط
روي پيشاني فکر او ريخت
جوي آبي که از پاي شمشاد ها تا تخيل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه مي برد
کودک از سهم شاداب خود دور مي شد
زير بارانم تعميدي فصل
حرمت رشد
از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنش ريخت
در مسير غم صورتي رنگ اشيا
ريگ هاي فراغت هنوز
برق مي زد
پشت تبخير تدريجي موهبت ها
شکل پرپرچه ها محو مي شد
کودک از باطن حزن پرسيد
تا غروب عروسک چه اندازه راه است ؟
هجرت برگي از شاخه او را تکان داد
پشت گلهاي ديگر
صورتش کوچ مي کرد
صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
کوچ بازيچه ها را
زير شمشاد هاي جنوبي شنيدم
بعد در زير گرما
مشتم از کاهش حجم انگور پر شد
بعد بيماري آب در حوض هاي قديمي
فکر هاي مرا تا ملالت کشانيد
بعد ها در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد
گرته دلپذير تغافل
روي شنهاي محسوس خاموش مي شد
من
روبرو مي شدم با عروج درخت
با شيوع پر يک کلاغ بهاره
با افول وزغ در سجاياي ناروشن آب
با صميميت گيج فواره حوض
با طلوع تر سطل از پشت ابهام يک چاه
کودک آمد ميان هياهوي ارقام
اي بهشت پريشاني پاک پيش از تناسب
خيس حسرت پي رخت آن روزها مي شتابم
کودک از پله هاي خطا رفت بالا
ارتعاشي به سطح فراغت دويد
وزن لبخند ادراک کم شد
رويا زرين
اهالي غرق
نشست
و مثل مرگ نگاه روشني داشت
چشمهاي آدم از نميدانم است که بسته ميشود که باز ميشود
و ماه ميرود پشت تنها پنجرهاي که هست
ناخنهاي آدم از نميدانم است که اعماق ريشه را حدس ميزنند
برادران جان آدم از نميدانم است که نفس ميکشند
نشست
و مثل تمام اهالي غرق
دهان روشنش را بست.
*عبارت از کسي ست که از آستانه ميگذرد وعبارت از سنگيني ستون هواست بر شانههاي او که ميماند
آرميتا طبيب
ايران من
ايران من تويي؟!
اينجا چه ميكني؟
در كوچههاي خستهي فرتوت اين زمان
با خانههاي كهنهي تاريك و بيامان
ناامن و دلفريب
با واژههاي تازهي بيپيكر غريب
با چهرهي نحيف و تن زخمخوردهات
دنبالم آمدي!
من آمدم كنون
تا خاطرات سبز تو را بررسي كنم
من آمدم ببينمت
تقدير ما چه بود؟
آيا كدام دشمن سرگشتهي حسود
در خاك تو غنود؟
ميدانم اي وطن
من آمدم كه تلخي آن روز سخت را
با يك اميد تازهتر
با يك حلاوت دگر
با مژدهاي به سبزي همرنگ پرچمت
يا با سپيدبختي فرداي روشنت
يا سرخي فشاندن خون در دل زمين
شيرين كنم بدان
انبارهاي كهنهي تاريخ را ببين
صد خاطر است و ياد
مردان خوب و بد
آزاد، اسير بند
رفتند و آمدند
اكنون نمانده جز يكي نام ز هر كدام
من نيز ميروم
اين برگ خاكخوردهي تاريخ را ببين
شايد به روزگار دگر من نيز اينچنين
اينجا بمانم و
يك فرد ديگري
هم خاطرات تلخ مرا جستجو كند
ايران غمين مباش
هر روز با طلوع دگر روز روزگار
تاريخ ميشود
ميماني و ببين كه در اين عرصه روزگار
دنياي آدمي به كجاها نميپرد
اما بدان وطن
اين نيز بگذرد
اين نيز بگذرد...
فروغ فرخزاد
دختر و بهار
دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز مي گشود دو چشمان بسته را
مي شست كاكلي به لب آب نقره فام
آن بال هاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آنسوي آسمان
گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه ئي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود
بنفشه فريس آبادي
خروس خان
شاهپرهايم را چيدند
شاهپر دراز پروازم را چيدند
يعني که کرچ در خانه بمان.
تمام دختران اين شهر را
من زاييده ام برات
باکره هاي درشت
با لب هاي سرخ
و چاکِ عميق چانه ات که ميان شان هنوز.
از آن است
که دهانت بوي شير مي دهد
و دست هات هميشه بوي کمي من
من :
مرغ چاق خانگي ات.
نصرت الله مسعودي
شعله
شعله نمي کشد رنگ ِ بال پرستو!
وآسمان گوشه ي پيراهنش را
درهيچ چشمه يي نمي شست.
و رودهاي فراموشي ِآب
ازآسماني دزديده شده مي گفتند.
ستاره با من حرفي نداشت
و ردّ راهها را چنان کور کرده بودند
که صداي شان ازعمق ِهيچ دره يي
به اندازه ي يک لب هم
بالا نمي کشيد.
من تو را که بوي گياه بودي
ازياد برده بودم
و آنها مرا
که خاک ِ دربه دري ا
به موي وُ بر ابرو داشتم
بي نم ِواژه ي تنها يک ترانه
به کولياني سپردند
که جاي ِپاي ِرقص را
به تيزي ِسنگ
اززمين مي کندند
وحالاست که مي بيني هندسه ي گورها
دم به دم
بي حساب ترمي شود
اگرچه همين چند وقت پيش
ما را در« سربرنيتسا» هاي پيدا وُپنهان
پايين تر از ريشه ي درخت
به ميهماني ِطعم ِتاريک خاک بردند
و ديدي که درختها
به عزا داري آن همه موي تازه رُسته
و هم آن همه گيسوي برف بر بالين
چگونه سايه به تن کردند.
چرا چيزي نمي سرايد
شاعري که قلمش
پراززمزمه جوبيار بود
چرا نمي داند
من هنوز دنبال جاي پاهايم مي گردم
تا تورا به دشتي از ترانه برسانم
ونمي داند توهنوز
دنبال فرصتي هستي
که با جامه يي سبز
برسرسلامتي ِدرختها بروي.
واين ديگر اطلاعيه نمي خواهد
که تا باغ از رنگ ِبال پرستو
شعله نکشد
من نشاني نوروز را
ازعمق ِ اين همه خاک
ازکسي باور نمي کنم!
اسفند 87
حسين منزوي
غزل 32
دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس
دوباره عشق دوباره هوي دوباره هوس
دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار
دوباره باغ من و فصل تو نسيم نفس
دوباره باد بهاري - همان نه گرم و نه سرد
دوباره آن وزش ميخوش آن نسيم ملس
دوباره مزمزه اي از شراب کهنه ي عشق
دوباره جامي از آن تند تلخواره ي گس
دوباره همسفري با تو تا حوالي وصل
دوباره طنطنه ي کاروان طنين جرس
نگويمت که بياميز با من اما ، آه
بعيد تر منشين از حدود زمزمه رس
که با تو حرف نگفته بسي به دل دارم
که يا بسامدش اين عمرها نيايد بس
کبوترم به تکاپوي شاخه اي زيتون
قياس من نه به سيمرغ مي رسد نه مگس
براي ياختن آن به راه آزادي است
اگر نکوفته ام سر به ميله هاي قفس
مينو نصرت
شکل باد
نيامدن ات
شکل باد را
وقتي حول اندامم مي پيچد
تغيير نمي دهد
همچنان که انتظار من
زائقه ي جهان را
به زمزمه اي
زنبق گيسوانم باز مي شود
بازوانم بوي بهشت مي گيرد
وقتي از پهلوئي به پهلوئي ديگر مي غلتي
نگاه روي شانه ي زندگي
گل سرخ مي نوشد
فريبا مرزبان
(با يادي از دکتر مهوش کشاورز از سازمان فداييان اقليت- زنداني سياسي سابق که سالهاست در ميان ما نيست )
آهنگ فريبا
بهار آمد، بهار مستانه آمد
زسوي دلبر و ميخانه آمد
بهار آمد به کام دوستداران
رفيقان، ياوران، شب زنده داران
بهار آمد بشويد رنج و محنت
و گرد افشان شود عشق و محبت
بهار آمد، بهار ماندگاران
شود پيدا رخ سبز چناران
بهار آمد که تا بر هم زند اين تيره شب
کند آزاد آزاد بلبلان نغمه بر لب
بهار آمد، بهار جاودانه
که زد مهوش سيلي بر زمانه
بهار آمد به آهنگ فريبا
به شور آميزدش آن آواي شيوا
بهار آمد، بهار خرم و شاد
شود دلهايمان از غصه آزاد
1 فروردين ماه 1386
عليرضا نوري زاده
مي بينمت
بر بام آب و آيينه
مي بينمت،
بالا بلند، اما
پروانه ي جواني مفقود،
از ياسهاي صبح تنت
پرواز کرده است.
مي بينمت،
وقتي که شعر من،
عرياني صداي تو را
مي پوشاند.
آهسته مثل رويش نيلوفر
نوروز روي دست تو گل مي داد،
باران حضور مبهم دل بود
در پهندشت گريه
آن شب که تا سپيده بخواند،
در جاده هاي فروردين،
با آخرين ستاره ي ميهن
بدرود کرده بوديم.
مي بينمت
از لابلاي موج سفر،
در ساحلي که نامش حتي
با شعر من نمي خواند
با يک بغل ترانه،
برگ عبور آبي،
و واژه اي به تلخي تاريخ سرزمينم،
آنجا به روي برگ غريبه،
چشم مرا مي آزرد،
هر جا سفر تواني کرد،
اما،
درهاي خانه ي پدري
تا اطلاع بعدي
بر روي عاشقان بسته است.
اي واژه ي عبور من،
اي نوروز
مي بينمت
بالا بلند،
در آب و آيينه،
خورشيد در حجاب نگاهت،
پرواز مي کند.
ايران حضور آتش نوروزي را
آواز مي کند.


