<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
	<channel>
		
		<title>roozonline.com: Latest News</title>
		<link>http://www.roozonline.com/</link>
		<description>Latest News</description>
		<language>en</language>
		<image>
			<title>roozonline.com: Latest News</title>
			<url>http://www.roozonline.com/fileadmin/tt_news_article.gif</url>
			<link>http://www.roozonline.com/</link>
			<width></width>
			<height></height>
			<description>Latest News</description>
		</image>
		<generator>TYPO3 - get.content.right</generator>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		
		
		
		<lastBuildDate>Sat, 20 Mar 2010 00:51:00 +0100</lastBuildDate>
		
		
		<item>
			<title>حق عقب گرد نداریم</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/20//-c087469f78.html</link>
			<description>میرحسین موسوی، عقب گرد و عقب کشیدن از مطالبات مردم را خیانت به مردم، اسلام و خون شهدا دانسته و اعلام کرد: باید از پشت کردن به خواسته‌های مردم هراس داشته باشیم.
نخست وزیر زمان جنگ، با انتشار پیامی ویدئویی، خطاب به مردم ایران، سال 89 را سال &quot;استقامت و پایداری بر مطالبات برحق و قانونی ملت ایران&quot; دانست و تاکید کرد: سال جدید سال استقامت بر این مطالبات به حق و قانونی است.
این اولین بار است که یک چهره سیاسی، غیر از آیت الله خامنه ای ، برای سال جدید نامگذاری میکند. هر ساله رهبر جمهوری اسلامی و رئیس جمهور بعد از تحویل سال در صحنه تلویزیون ظاهر می شوند و به مناسبت سال جدید پیام صادر می کنند. رهبر همچنین سال جدید را نامگذاری می کند، اما اکنون میرحسین موسوی به عنوان یکی از رهبران جنبش سبز ، روال هر ساله را بر هم زده و با انتشار پیامی ویدئویی به مناسبت سال نو، برای این سال نامی نیز انتخاب کرده است.
عزم مردم برای دگرگونی
میرحسین موسوی ، با تبریک سال نو  به اقشار، اقوام، قومیت‌ها، فرهنگ‌ها و جناح‌ها و همه ایرانیان داخل و خارج کشور گفته است: &quot;ملت ایران ملتی به هم پیوسته است و این از برکات جنبش سبز است که دامنه این جنبش آنچنان فرا رفته است که در آن سوی دنیا مردم خود را وابسته به هویت عمیق ایرانی، اسلامی، می‌دانند و سعی می‌کنند در سرنوشت کشور و میهن خود مشارکت داشته باشند&quot;.
این نامزد معترض به کودتای انتخاباتی 22 خرداد، به ارزیابی وقایع سال 88 پرداخته و حضور گسترده مردم در انتخابات ریاست جمهوری اخیر در ایران را بی سابقه و نشانه ای از عزم مردم برای &quot;تغییر، دگرگونی و استقلال کشور و حاکمیت عدالت و آزادی&quot; دانسته است  که به گفته او می توانست به &quot;یک جشنواره بزرگ برای ملت&quot; تبدیل شود.
به گفته وی ، پاسخی که به این حضور داده شد منجر به این شد که در فاصله کوتاهی پس از انتخابات مردم با شعار &quot;رأی من کجاست&quot; و یا &quot;رأی من را پس بده&quot; به خیابان‌ها بیایند.
وی پاسخ حکومت به اعتراضات مردمی را &quot;در خور عظمت، آزادگی و سرافرازی ملت&quot; ندانسته و تصریح کرده است: اگر مسئله سیاسی بود باید به شیوه سیاسی حل می‌شد و مردم باید اقناع می‌شدند و به مردم توضیح می‌دادند. اما اینگونه نشد و پاسخ‌ها درخورشان نبود و جنایات کهریزک، مسئله خوابگاه‌های دانشجویی، کشتار ۳۰ خرداد و حتی ۲۵ خرداد و حوادث بعدی از جمله روز عاشورا، مورد انتظار مردم کشور ما نبود.به اعتقاد نخست وزیر زمان جنگ، وضعیتی که پیش آمد یک ذهنیت را برای مردم در مورد عدم مدیریت صحیح و اسلامی انتخابات شکل داد که ریشه بسیاری از اتفاقات در کشور شد.
اتفاقات اخیر و بیداری مردم
موسوی با تاکید بر اینکه &quot;اتفاقاتی که افتاد منجر به بیداری در میان ملت شد&quot; توضیح داده است:ملت اشکالات و انحرافاتی را کشف کردند و مطالبات جدیدی با طیفی وسیع شکل گرفت. این روند از خواسته‌هایی مثل رأی و تعیین تکلیف انتخابات آغاز و به مطالبات دیگر رسید.
براساس تعریف موسوی، جنبش عظیم سبز با تعاملی که بین افراد شکل داد نتیجه‌گیری کرد که همه مطالبات در تحقق اهداف قانون اساسی و آن هم بدون تنازل باید تجلی یابد و این امر تبدیل به شعار گسترده‌ای شد که اکثریت هم آن را قبول کردند.این نامزد معترض به کودتای انتخاباتی، منشا این مسئله را روز ۲۲ ‌خرداد دانسته و افزوده است: هنوز ساعت پنج نشده بود که یکی از ستادهای مهم انتخاباتی بنده مورد حمله قرار گرفت و ساعت هشت شب ستاد مرکزی انتخابات اینجانب نیز مورد حمله قرار گرفت و تا فردا صبح چند بار تیتر روزنامه کلمه سبز با حضور نیروهای امنیتی عوض شد.
25 خرداد روزی به یادماندنی در تاریخ
موسوی آنگاه از روز 25 خرداد (راهپیمایی میلیونی مردم) به عنوان  یکی از به یادماندنی‌ترین روزهای این جریانات و روز تعیین‌کننده‌ای در تاریخ کشور یاد کرده که همواره شهادت خواهد داد که روحیه مردم در روزهای پس از انتخابات چگونه بود.وی سپس در بخش دیگری از پیام ویدئویی خود،  با تأکید دوباره بر اجرای قانون اساسی به عنوان مجموعه‌ای به هم پیوسته و یکپارچه، گفته است که اگر اصلی از قانون اساسی ایراد هم دارد، راه اصلاح آن معلوم است و باید با نظر مردم و مطابق سازوکارهای موجود در قانون اساسی اصلاح شود.
به گفته موسوی :&quot;اینگونه نیست که ما بتوانیم حق داشتن رسانه‌های آزاد و یا آزادی‌های مطرح در قانون اساسی، یا انتخابات آزاد، غیرگزینشی و رقابتی، عدم تجسس بر احوال مردم و وارسی نامه‌های مردم را بنا به مصلحت خود و برخلاف قانون اساسی در کشور جاری کنیم و فکر کنیم می‌توانیم یک نظام منظم داشته باشیم و مشکلات را حل نماییم&quot;.
سال 89، سال استقامت بر مطالبات
وی با پیش بینی این نکته که سال 89 با مسائل و مشکلاتی روبرو هستیم توضیح داده است: بخشی از آن به شکل‌گیری این مطالبات بازمی‌گردد که مطالبات به حقی است و راه عظمت ملت، رستگاری تمامی جناح‌ها و مسیر پیشرفت ملت است و این مطالبات ادامه خواهد یافت و سال جدید سال استقامت بر این مطالبات به حق و قانونی است و ما حق عقب کشیدن و عقب‌گرد در ارتباط با این مطالبات را نداریم و آن را خیانت به ملت و اسلام، خون شهدا می‌دانیم.  ما این قانون اساسی را در میان امواج خون شهدا به دست آوردیم و نمی‌توانیم آن را راحت از دست بدهیم و همه باید به آن بازگردند.
نخست وزیر زمان جنگ در کنار این مشکل به مشکلات دیگری نیز اشاره کرده است. او دورنمای اقتصادی کشور رادورنمای روشنی ندانسته و با ابراز ناخشنودی از این مساله افزوده است: پیش‌بینی رشد اقتصادی در سال ۸۹، رشد بسیار کمی است معنای این روند در کنار کاهش سرمایه‌گذاری، به معنای بیکاری و فقر وسیع است و انبوه قشرهای مستضعف و لاغر شدن طبقات میانی که پیش روی ما است. از طرف دیگر به دلیل نبود سیاست‌های روشن، ماجراجویی و بی‌تدبیری وضعیت پیرامونی ما، وضعیت خوبی نیست و یک وضعیت تهدیدکننده علیه ما شکل گرفته است. ما بدترین حالت را در سیاست خارجی و روابط بین‌الملل داریم و به نظر می‌رسد سایر تحریم‌ها و فشارهای بیشتری را شاهد باشیم.
گسترش دامنه جنبش سبز به استان ها و قومیت ها
وی توصیه کرده است که «در این شرایط جنبش سبز اول فکر کند که دامنه امواج خود را به همه اقشار، قومیت‌ها و استان‌ها بکشاند و در عین حال اصل‌ جاودان تکافل اجتماعی ـ اسلامی را زنده کند. به مردم، همسایگان و محلات باید با تولید کار، اشتغال و کمک رسیدگی کنیم و انواع راه‌های دیگری که در این ارتباط پیش روی مردم قرار دارد.»
موسوی در پایان با تاکید بر اینکه راه عظمت ملت ما از این مسیر می‌گذرد، گفته است: یقیناً ملت امیدوار است که این راه را برود و چاره‌ای نداریم تا این راه را برویم و انشاء‌الله خداوند ما را به نتیجه قطعی خواهد رساند چرا که ملت خواسته غیرعادی ندارد. 
به گفته وی &quot;یک انتخابات درستی که گزینشی نباشد که عده‌ای درجه دو انتخاب کنند و عده‌ای از روی انتخاب آنها، انتخاب کنند درخور شأن ملت ایران نیست و  ملت ایران، ملتی بزرگ، پیشرفته و متمدن است و درست نیست مثل یک ملت غیرمتمدن و نادان با آن برخورد شود و برای او تعیین تکلیف کنند.&quot; 
موسوی سپس خطاب به حکومت توصیه کرده است که: &quot;اجازه دهید افکار و اندیشه‌های ملت و اراده ملی آنان حضور تجلی یابد و یقیناً اسلامی خواهد بود و نتایجی خواهد داشت و ایران پیشرفته و آباد توأم با عدالت و آزادی را برای ما به ارمغان می‌آورد.نباید بترسیم، باید از پشت کردن به خواسته‌های ملت هراس داشته باشیم&quot;.
زهرا رهنورد: جنبش سبز و پیگیری مسائل زنان 
زهرا رهنورد، استاد دانشگاه و همسر میرحسین موسوی نیز در پیامی ویدئویی که بر وب سایت کلمه قرار گرفته ، اعلام کرده است که خواست جنبش سبز تحول‌خواهی است و این جنبش نه به دنبال براندازی، که در پی تحول از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب است.
وی با تاکید بر اینکه &quot;جنبش سبز هزینه سنگینی پرداخت کرده و پای آرمان‌های خود ایستاده‌ است&quot; ، این جنبش را مجموعه‌ای از جنبش‌های اجتماعی همچون جنبش کارگران، جنبش معلمان و جنبش زنان دانسته و افزوده است: در واقع جنبش سبز ، همان مردم و آرمانهایش هستند. ما همه با هم هستیم و بی شماریم.
وی با اشاره به تبعیضات موجود علیه زنان،  از تبعیض‌های حقوقی، فرهنگی، تبعیض های قانونی و نظایر آنها به عنوان نمونه تبعیض هایی نام برده که زنان از آنها رنج می برند.
رهنورد در عین حال با اشاره به فعالیت‌های جنبش زنان گفته است که: بر تارک آرمان‌های زنان، آزادی‌ها و رفع تبعیض می‌درخشد و این تنها آرمان زنان ایران نیست و آرمان تمام زنان جهان است، گرچه واقعیت این است که  در برخی از نقاط جهان در رفع تبعیض از ما موفق‌تر بوده‌اند ولی ما موفق نبوده‌ایم.
به گفته این استاد دانشگاه، جنبش سبز می‌خواهد آرمان‌های انقلاب در رفع تبعیض‌ها، از جمله مسائل زنان را پیگیری کند و این جنبش هزینه سنگینی پرداخت کرده و پای آرمان‌های خود ایستاده است منتها این آرمان ها را ما می‌خواهیم، مطالبات ما باید تحقق پیدا کند ....</description>
			<content:encoded><![CDATA[ <img src="uploads/pics/rahvard_mosavi.jpg" width="150" height="114" border="0" alt="" title="" /> <p>میرحسین موسوی، عقب گرد و عقب کشیدن از مطالبات مردم را خیانت به مردم، اسلام و خون شهدا دانسته و اعلام کرد: باید از پشت کردن به خواسته‌های مردم هراس داشته باشیم.</p>
<p>نخست وزیر زمان جنگ، با انتشار پیامی ویدئویی، خطاب به مردم ایران، سال 89 را سال &quot;استقامت و پایداری بر مطالبات برحق و قانونی ملت ایران&quot; دانست و تاکید کرد: سال جدید سال استقامت بر این مطالبات به حق و قانونی است.</p>
<p>این اولین بار است که یک چهره سیاسی، غیر از آیت الله خامنه ای ، برای سال جدید نامگذاری میکند. هر ساله رهبر جمهوری اسلامی و رئیس جمهور بعد از تحویل سال در صحنه تلویزیون ظاهر می شوند و به مناسبت سال جدید پیام صادر می کنند. رهبر همچنین سال جدید را نامگذاری می کند، اما اکنون میرحسین موسوی به عنوان یکی از رهبران جنبش سبز ، روال هر ساله را بر هم زده و با انتشار پیامی ویدئویی به مناسبت سال نو، برای این سال نامی نیز انتخاب کرده است.</p>
<p><br /><strong>عزم مردم برای دگرگونی</strong></p>
<p><strong></strong>میرحسین موسوی ، با تبریک سال نو&nbsp; به اقشار، اقوام، قومیت‌ها، فرهنگ‌ها و جناح‌ها و همه ایرانیان داخل و خارج کشور گفته است: &quot;ملت ایران ملتی به هم پیوسته است و این از برکات جنبش سبز است که دامنه این جنبش آنچنان فرا رفته است که در آن سوی دنیا مردم خود را وابسته به هویت عمیق ایرانی، اسلامی، می‌دانند و سعی می‌کنند در سرنوشت کشور و میهن خود مشارکت داشته باشند&quot;.</p>
<p>این نامزد معترض به کودتای انتخاباتی 22 خرداد، به ارزیابی وقایع سال 88 پرداخته و حضور گسترده مردم در انتخابات ریاست جمهوری اخیر در ایران را بی سابقه و نشانه ای از عزم مردم برای &quot;تغییر، دگرگونی و استقلال کشور و حاکمیت عدالت و آزادی&quot; دانسته است&nbsp; که به گفته او می توانست به &quot;یک جشنواره بزرگ برای ملت&quot; تبدیل شود.</p>
<p>به گفته وی ، پاسخی که به این حضور داده شد منجر به این شد که در فاصله کوتاهی پس از انتخابات مردم با شعار &quot;رأی من کجاست&quot; و یا &quot;رأی من را پس بده&quot; به خیابان‌ها بیایند.</p>
<p>وی پاسخ حکومت به اعتراضات مردمی را &quot;در خور عظمت، آزادگی و سرافرازی ملت&quot; ندانسته و تصریح کرده است: اگر مسئله سیاسی بود باید به شیوه سیاسی حل می‌شد و مردم باید اقناع می‌شدند و به مردم توضیح می‌دادند. اما اینگونه نشد و پاسخ‌ها درخورشان نبود و جنایات کهریزک، مسئله خوابگاه‌های دانشجویی، کشتار ۳۰ خرداد و حتی ۲۵ خرداد و حوادث بعدی از جمله روز عاشورا، مورد انتظار مردم کشور ما نبود.<br />به اعتقاد نخست وزیر زمان جنگ، وضعیتی که پیش آمد یک ذهنیت را برای مردم در مورد عدم مدیریت صحیح و اسلامی انتخابات شکل داد که ریشه بسیاری از اتفاقات در کشور شد.<br /><br /></p>
<p><strong>اتفاقات اخیر و بیداری مردم</strong></p>
<p><strong></strong>موسوی با تاکید بر اینکه &quot;اتفاقاتی که افتاد منجر به بیداری در میان ملت شد&quot; توضیح داده است:ملت اشکالات و انحرافاتی را کشف کردند و مطالبات جدیدی با طیفی وسیع شکل گرفت. این روند از خواسته‌هایی مثل رأی و تعیین تکلیف انتخابات آغاز و به مطالبات دیگر رسید.</p>
<p>براساس تعریف موسوی، جنبش عظیم سبز با تعاملی که بین افراد شکل داد نتیجه‌گیری کرد که همه مطالبات در تحقق اهداف قانون اساسی و آن هم بدون تنازل باید تجلی یابد و این امر تبدیل به شعار گسترده‌ای شد که اکثریت هم آن را قبول کردند.<br />این نامزد معترض به کودتای انتخاباتی، منشا این مسئله را روز ۲۲ ‌خرداد دانسته و افزوده است: هنوز ساعت پنج نشده بود که یکی از ستادهای مهم انتخاباتی بنده مورد حمله قرار گرفت و ساعت هشت شب ستاد مرکزی انتخابات اینجانب نیز مورد حمله قرار گرفت و تا فردا صبح چند بار تیتر روزنامه کلمه سبز با حضور نیروهای امنیتی عوض شد.</p>
<p><br /><strong>25 خرداد روزی به یادماندنی در تاریخ</strong></p>
<p><strong></strong>موسوی آنگاه از روز 25 خرداد (راهپیمایی میلیونی مردم) به عنوان&nbsp; یکی از به یادماندنی‌ترین روزهای این جریانات و روز تعیین‌کننده‌ای در تاریخ کشور یاد کرده که همواره شهادت خواهد داد که روحیه مردم در روزهای پس از انتخابات چگونه بود.<br />وی سپس در بخش دیگری از پیام ویدئویی خود،&nbsp; با تأکید دوباره بر اجرای قانون اساسی به عنوان مجموعه‌ای به هم پیوسته و یکپارچه، گفته است که اگر اصلی از قانون اساسی ایراد هم دارد، راه اصلاح آن معلوم است و باید با نظر مردم و مطابق سازوکارهای موجود در قانون اساسی اصلاح شود.</p>
<p>به گفته موسوی :&quot;اینگونه نیست که ما بتوانیم حق داشتن رسانه‌های آزاد و یا آزادی‌های مطرح در قانون اساسی، یا انتخابات آزاد، غیرگزینشی و رقابتی، عدم تجسس بر احوال مردم و وارسی نامه‌های مردم را بنا به مصلحت خود و برخلاف قانون اساسی در کشور جاری کنیم و فکر کنیم می‌توانیم یک نظام منظم داشته باشیم و مشکلات را حل نماییم&quot;.</p>
<p><strong>سال 89، سال استقامت بر مطالبات</strong></p>
<p><strong></strong>وی با پیش بینی این نکته که سال 89 با مسائل و مشکلاتی روبرو هستیم توضیح داده است: بخشی از آن به شکل‌گیری این مطالبات بازمی‌گردد که مطالبات به حقی است و راه عظمت ملت، رستگاری تمامی جناح‌ها و مسیر پیشرفت ملت است و این مطالبات ادامه خواهد یافت و سال جدید سال استقامت بر این مطالبات به حق و قانونی است و ما حق عقب کشیدن و عقب‌گرد در ارتباط با این مطالبات را نداریم و آن را خیانت به ملت و اسلام، خون شهدا می‌دانیم.&nbsp; ما این قانون اساسی را در میان امواج خون شهدا به دست آوردیم و نمی‌توانیم آن را راحت از دست بدهیم و همه باید به آن بازگردند.</p>
<p>نخست وزیر زمان جنگ در کنار این مشکل به مشکلات دیگری نیز اشاره کرده است. او دورنمای اقتصادی کشور رادورنمای روشنی ندانسته و با ابراز ناخشنودی از این مساله افزوده است: پیش‌بینی رشد اقتصادی در سال ۸۹، رشد بسیار کمی است معنای این روند در کنار کاهش سرمایه‌گذاری، به معنای بیکاری و فقر وسیع است و انبوه قشرهای مستضعف و لاغر شدن طبقات میانی که پیش روی ما است. از طرف دیگر به دلیل نبود سیاست‌های روشن، ماجراجویی و بی‌تدبیری وضعیت پیرامونی ما، وضعیت خوبی نیست و یک وضعیت تهدیدکننده علیه ما شکل گرفته است. ما بدترین حالت را در سیاست خارجی و روابط بین‌الملل داریم و به نظر می‌رسد سایر تحریم‌ها و فشارهای بیشتری را شاهد باشیم.</p>
<p><br /><strong>گسترش دامنه جنبش سبز به استان ها و قومیت ها</strong></p>
<p><strong></strong>وی توصیه کرده است که «در این شرایط جنبش سبز اول فکر کند که دامنه امواج خود را به همه اقشار، قومیت‌ها و استان‌ها بکشاند و در عین حال اصل‌ جاودان تکافل اجتماعی ـ اسلامی را زنده کند. به مردم، همسایگان و محلات باید با تولید کار، اشتغال و کمک رسیدگی کنیم و انواع راه‌های دیگری که در این ارتباط پیش روی مردم قرار دارد.»</p>
<p>موسوی در پایان با تاکید بر اینکه راه عظمت ملت ما از این مسیر می‌گذرد، گفته است: یقیناً ملت امیدوار است که این راه را برود و چاره‌ای نداریم تا این راه را برویم و انشاء‌الله خداوند ما را به نتیجه قطعی خواهد رساند چرا که ملت خواسته غیرعادی ندارد. </p>
<p>به گفته وی &quot;یک انتخابات درستی که گزینشی نباشد که عده‌ای درجه دو انتخاب کنند و عده‌ای از روی انتخاب آنها، انتخاب کنند درخور شأن ملت ایران نیست و&nbsp; ملت ایران، ملتی بزرگ، پیشرفته و متمدن است و درست نیست مثل یک ملت غیرمتمدن و نادان با آن برخورد شود و برای او تعیین تکلیف کنند.&quot; </p>
<p>موسوی سپس خطاب به حکومت توصیه کرده است که: &quot;اجازه دهید افکار و اندیشه‌های ملت و اراده ملی آنان حضور تجلی یابد و یقیناً اسلامی خواهد بود و نتایجی خواهد داشت و ایران پیشرفته و آباد توأم با عدالت و آزادی را برای ما به ارمغان می‌آورد.نباید بترسیم، باید از پشت کردن به خواسته‌های ملت هراس داشته باشیم&quot;.</p>
<p><br /><strong>زهرا رهنورد: جنبش سبز و پیگیری مسائل زنان </strong></p>
<p><strong></strong>زهرا رهنورد، استاد دانشگاه و همسر میرحسین موسوی نیز در پیامی ویدئویی که بر وب سایت کلمه قرار گرفته ، اعلام کرده است که خواست جنبش سبز تحول‌خواهی است و این جنبش نه به دنبال براندازی، که در پی تحول از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب است.</p>
<p>وی با تاکید بر اینکه &quot;جنبش سبز هزینه سنگینی پرداخت کرده و پای آرمان‌های خود ایستاده‌ است&quot; ، این جنبش را مجموعه‌ای از جنبش‌های اجتماعی همچون جنبش کارگران، جنبش معلمان و جنبش زنان دانسته و افزوده است: در واقع جنبش سبز ، همان مردم و آرمانهایش هستند. ما همه با هم هستیم و بی شماریم.</p>
<p>وی با اشاره به تبعیضات موجود علیه زنان،&nbsp; از تبعیض‌های حقوقی، فرهنگی، تبعیض های قانونی و نظایر آنها به عنوان نمونه تبعیض هایی نام برده که زنان از آنها رنج می برند.</p>
<p>رهنورد در عین حال با اشاره به فعالیت‌های جنبش زنان گفته است که: بر تارک آرمان‌های زنان، آزادی‌ها و رفع تبعیض می‌درخشد و این تنها آرمان زنان ایران نیست و آرمان تمام زنان جهان است، گرچه واقعیت این است که&nbsp; در برخی از نقاط جهان در رفع تبعیض از ما موفق‌تر بوده‌اند ولی ما موفق نبوده‌ایم.</p>
<p>به گفته این استاد دانشگاه، جنبش سبز می‌خواهد آرمان‌های انقلاب در رفع تبعیض‌ها، از جمله مسائل زنان را پیگیری کند و این جنبش هزینه سنگینی پرداخت کرده و پای آرمان‌های خود ایستاده است منتها این آرمان ها را ما می‌خواهیم، مطالبات ما باید تحقق پیدا کند . &nbsp;<br /><br /></p>]]></content:encoded>
			<category>fa_firstnews</category>
			
			
			<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 00:51:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>آمد بهار خرم ...</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/20//-9f623d78b9.html</link>
			<description>نوروز اگر چه روز نو سال است، روز کهنه ی قرن هاست. پیری فرتوت است که سالی یک بار جامه ی جوانی میپوشد تا به شکرانه ی آنکه روزگاری چنین دراز بسر برده و با این همه دَمسردی زمانه تاب آورده است، چند روزی شادی کند. از اینجاست که شکوه پیران و نشاط جوانان در اوست.
  پیر نوروز یادها در سر دارد. از آن کرانه ی زمان میآید، از آنجا که نشانش پیدا نیست. در این راه دراز رنجها دیده و تلخیها چشیده است. اما هنوز شاد و امیدوار است. جامه های رنگارنگ پوشیده است، اما از آن همه، یک رنگ بیشتر آشکار نیست و آن رنگ ایران است.   در باره ی خلق و خوی ایرانی سخن بسیار گفته اند. هر ملتی عیب هایی دارد. در حق ایرانیان میگویند که قومی خوپذیرند. هر روز به مقتضای زمانه، به رنگی درمیآیند.با زمانه نمی ستیزند، بلکه می سازند. رسم و آیین هر بیگانه ای را می پذیرند و شیوه ی دیرین خود را زود فراموش می کنند. بعضی از نویسندگان این را هنری دانسته اند و راز بقای ایران را در آن جسته اند. من نمی دانم که این صفت عیب است یا هنر است، اما در قبول این نسبت تردید و تأملی دارم.   از روزی که پدران ما به این سرزمین آمدند و نام خانواده و نژاد خود را به آن دادند، گویی سرنوشتی تلخ و دشوار برای ایشان مقرر شده بود. تقدیر چنان بود که این قوم، نگهبان فروغ ایزدی، یعنی دانش و فرهنگ باشد. میان جهان روشنی که فرهنگ و تمدن در آن پرورش می یافت و عالم تیرگی که در آن کین و ستیز می رویید، سّدی شود و نیروی یزدان را از گزند اهریمن نگهدارد.   پدران ما از همان آغاز کار، وظیفه ی سترگ خود را دریافتند. زردشت از میان گروه برخاست و مأموریت قوم ایرانی را درست و روشن معین کرد، فرمود که باید به یاری یزدان، با اهریمن بجنگند تا آنگاه که آن دشمن بدکنش از پادرآید .   ایرانی بار گران این امانت را به دوش کشید. پیکاری بزرگ بود. فرّ کیان، فرّ مزدا آفرید. آن فرّ نیرومند ستوده ی ناگرفتنی را به او سپرده بودند؛ فرّی که اهریمن می کوشید تا بر آن دست بیابد.   گاهی فرستاده ی اهریمن دلیری می کرد و پیش می تاخت تا فرّ را برباید. اما خود را با پهلوان روبه رو می یافت و غریو دلیرانه ی او به گوشش می رسید. اهریمن، گامی واپس می نهاد. پهلوان دلیر و سهمگین بود.   گاهی پهلوان پیش می خرامید و می اندیشید که دیگر فرّ از آن اوست. آنگاه اهریمن شبیخون می آورد و نعره ی او در دشت می پیچید. پهلوان درنگ می کرد. اهریمن سهمگین بود.   در این پیکار، روزگارها گذشت و داستان این زد و خورد، افسانه شد و بر زبانها روان گشت، اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان، سالخورده شد، فرتوت شد، نیروی تنش سستی گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز اهریمن از نهیب او بیمناک است. هنوز پهلوان، دلیر و سهمناک است. این همان پهلوان است که هر سال جامه ی رنگارنگ نوروز می پوشد وبه یاد روزگار جوانی شادی می کند.   اگر بر ما ایرانیان در این روزگار عیبی باید گرفت، این است که تاریخ خود را درست نمی شناسیم و در باره ی آنچه بر ما گذشته است، هر چه را که دیگران گفته اند و می گویند، طوطی وار تکرار می کنیم.   اروپاییان از قول یونانیان می گویند که ایران، پس از حمله ی اسکندر، یکسره رنگ آداب یونانی گرفت و از جمله ی نشانه های این امر، آنکه مورخی بیگانه نوشته است که در دربار اشکانی نمایشهایی به زبان یونانی می دادند. این درست مانند آن است که بگوییم ایرانیان امروزه، یکباره ملیت خود را فراموش کرده اند، زیرا که در بعضی مهمانخانه ها مطربان و آوازه خوانهای فرنگی به زبان ایتالیایی و اسپانیایی مطربی می کنند.   کمتر ملتی را در جهان می توان یافت که عمری چنین دراز بسرآورده و با حوادثی چنین بزرگ روبه رو شده و تغییراتی چنین عظیم در زندگیش روی داده باشد و پیوسته در همه حال، خود را به یاد داشته باشد و دمی از گذشته و حال و آینده ی خویش، غافل نشود.   مسلمان شدن ایرانیان به ظاهر پیوند ایشان را با گذشته ی دراز و پرافتخارشان برید. همه چیز در این کشور دیگرگون شد و به رنگ دین و آیین نو درآمد. هرچه نشانه و یادگار گذشته بود، در آتش سوخت و بر باد رفت. اما یاد روزگار پیشین مانند سمندر از میان آن خاکستر برخاست و در هوای ایران پرواز کرد.   بیش از آنچه ایرانیان رنگ بیگانه گرفتند، بیگانگان ایرانی شدند. جامه ی ایرانی پوشیدند، آیین ایرانی پذیرفتند، جشن های ایران را برپا داشتند و پیش خدای ایران زانوی ادب بر زمین زدند.   از بزرگانی مانند «فردوسی» بگذریم که گویی رستخیز روان ایران دریکتن بود. دیگران که به ظاهر جوش و جنبشی نشان نمی دادند، همه در دل، زیر خاکستر بی اعتنایی اخگری از عشق ایران داشتند.   «نظامی» مسلمان که ایران باستان را، آتش پرست و آیین ایشان را ناپسند می داند، آنجا که داستان عدالت «هرمز ساسانی» را می سراید، بی اختیار حسرت و درد خود را نسبت به تاریخ گذشته ی ایران بیان می کند و می گوید:   جهان زآتش پرستی شد چنان گرم که بادا زین مسلمانی ترا شرم   «حافظ» که عارف است و می کوشد نسبت به کشمکشها و کین توزیها بی طرف و بی اعتنا باشد و از روی تجاهل می گوید:   ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم
 از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس   باز نمی تواند تأثیر داستانهای باستانی را از خاطر بزداید؛ هنوز کین «سیاوش» را فراموش نکرده است و به هر مناسبتی از آن یاد می آورد و می گوید:   شاه ترکان سخن مدعیان می شنود
 شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد   کدام ملت دیگر را می شناسیم که به گذشته ی خود، به تاریخ باستان خود، به آیین و آداب گذشته ی خود بیش از این پایبند و وفادار باشد؟ این جشن نوروز که دو سه هزار سال است با همه ی آداب و رسوم در این سرزمین باقی و برقرار است، مگر نشانی از ثبات و پایداری ایرانیان در نگهداشتن آیین ملی خود نیست؟   نوروز، یکی از نشانه های ملیت ماست. نوروز، یکی از روزهای تجلی روح ایرانی است، نوروز، برهان این دعوی است که ایران، با همه ی سالخوردگی هنوز جوان و نیرومند است.   در این روز باید دعا کنیم. همان دعا که سه هزار سال پیش از این، زردشت کرد:   «منش بد، شکست بیابد. منش نیک، پیروز شود. دروغ، شکست بیابد. راستی بر آن پیروز شود.  خرداد و مرداد بر هر دو پیروز شوند. بر گرسنگی و تشنگی. اهریمن بدکنش ناتوان شود.   و رو به گریز نهد».   و نوروز بر شما فرخنده و خرم و خجسته باشد!
منبع: مجله ی «سخن»، دور هفتم، سال 1336، شماره ی دوازدهم</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/dr_natel_khanlari.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">دکتر ناتل خانلری</div></div>  <p>نوروز اگر چه روز نو سال است، روز کهنه ی قرن هاست. پیری فرتوت است که سالی یک بار جامه ی جوانی میپوشد تا به شکرانه ی آنکه روزگاری چنین دراز بسر برده و با این همه دَمسردی زمانه تاب آورده است، چند روزی شادی کند. از اینجاست که شکوه پیران و نشاط جوانان در اوست.</p>
<p> <br /> پیر نوروز یادها در سر دارد. از آن کرانه ی زمان میآید، از آنجا که نشانش پیدا نیست. در این راه دراز رنجها دیده و تلخیها چشیده است. اما هنوز شاد و امیدوار است. جامه های رنگارنگ پوشیده است، اما از آن همه، یک رنگ بیشتر آشکار نیست و آن رنگ ایران است. <br /> <br /> در باره ی خلق و خوی ایرانی سخن بسیار گفته اند. هر ملتی عیب هایی دارد. در حق ایرانیان میگویند که قومی خوپذیرند. هر روز به مقتضای زمانه، به رنگی درمیآیند.با زمانه نمی ستیزند، بلکه می سازند. رسم و آیین هر بیگانه ای را می پذیرند و شیوه ی دیرین خود را زود فراموش می کنند. بعضی از نویسندگان این را هنری دانسته اند و راز بقای ایران را در آن جسته اند. من نمی دانم که این صفت عیب است یا هنر است، اما در قبول این نسبت تردید و تأملی دارم. <br /> <br /> از روزی که پدران ما به این سرزمین آمدند و نام خانواده و نژاد خود را به آن دادند، گویی سرنوشتی تلخ و دشوار برای ایشان مقرر شده بود. تقدیر چنان بود که این قوم، نگهبان فروغ ایزدی، یعنی دانش و فرهنگ باشد. میان جهان روشنی که فرهنگ و تمدن در آن پرورش می یافت و عالم تیرگی که در آن کین و ستیز می رویید، سّدی شود و نیروی یزدان را از گزند اهریمن نگهدارد. <br /> <br /> پدران ما از همان آغاز کار، وظیفه ی سترگ خود را دریافتند. زردشت از میان گروه برخاست و مأموریت قوم ایرانی را درست و روشن معین کرد، فرمود که باید به یاری یزدان، با اهریمن بجنگند تا آنگاه که آن دشمن بدکنش از پادرآید . <br /> <br /> ایرانی بار گران این امانت را به دوش کشید. پیکاری بزرگ بود. فرّ کیان، فرّ مزدا آفرید. آن فرّ نیرومند ستوده ی ناگرفتنی را به او سپرده بودند؛ فرّی که اهریمن می کوشید تا بر آن دست بیابد. <br /> <br /> گاهی فرستاده ی اهریمن دلیری می کرد و پیش می تاخت تا فرّ را برباید. اما خود را با پهلوان روبه رو می یافت و غریو دلیرانه ی او به گوشش می رسید. اهریمن، گامی واپس می نهاد. پهلوان دلیر و سهمگین بود. <br /> <br /> گاهی پهلوان پیش می خرامید و می اندیشید که دیگر فرّ از آن اوست. آنگاه اهریمن شبیخون می آورد و نعره ی او در دشت می پیچید. پهلوان درنگ می کرد. اهریمن سهمگین بود. <br /> <br /> در این پیکار، روزگارها گذشت و داستان این زد و خورد، افسانه شد و بر زبانها روان گشت، اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان، سالخورده شد، فرتوت شد، نیروی تنش سستی گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز اهریمن از نهیب او بیمناک است. هنوز پهلوان، دلیر و سهمناک است. این همان پهلوان است که هر سال جامه ی رنگارنگ نوروز می پوشد وبه یاد روزگار جوانی شادی می کند. <br /> <br /> اگر بر ما ایرانیان در این روزگار عیبی باید گرفت، این است که تاریخ خود را درست نمی شناسیم و در باره ی آنچه بر ما گذشته است، هر چه را که دیگران گفته اند و می گویند، طوطی وار تکرار می کنیم. <br /> <br /> اروپاییان از قول یونانیان می گویند که ایران، پس از حمله ی اسکندر، یکسره رنگ آداب یونانی گرفت و از جمله ی نشانه های این امر، آنکه مورخی بیگانه نوشته است که در دربار اشکانی نمایشهایی به زبان یونانی می دادند. این درست مانند آن است که بگوییم ایرانیان امروزه، یکباره ملیت خود را فراموش کرده اند، زیرا که در بعضی مهمانخانه ها مطربان و آوازه خوانهای فرنگی به زبان ایتالیایی و اسپانیایی مطربی می کنند. <br /> <br /> کمتر ملتی را در جهان می توان یافت که عمری چنین دراز بسرآورده و با حوادثی چنین بزرگ روبه رو شده و تغییراتی چنین عظیم در زندگیش روی داده باشد و پیوسته در همه حال، خود را به یاد داشته باشد و دمی از گذشته و حال و آینده ی خویش، غافل نشود. <br /> <br /> مسلمان شدن ایرانیان به ظاهر پیوند ایشان را با گذشته ی دراز و پرافتخارشان برید. همه چیز در این کشور دیگرگون شد و به رنگ دین و آیین نو درآمد. هرچه نشانه و یادگار گذشته بود، در آتش سوخت و بر باد رفت. اما یاد روزگار پیشین مانند سمندر از میان آن خاکستر برخاست و در هوای ایران پرواز کرد. <br /> <br /> بیش از آنچه ایرانیان رنگ بیگانه گرفتند، بیگانگان ایرانی شدند. جامه ی ایرانی پوشیدند، آیین ایرانی پذیرفتند، جشن های ایران را برپا داشتند و پیش خدای ایران زانوی ادب بر زمین زدند. <br /> <br /> از بزرگانی مانند «فردوسی» بگذریم که گویی رستخیز روان ایران دریکتن بود. دیگران که به ظاهر جوش و جنبشی نشان نمی دادند، همه در دل، زیر خاکستر بی اعتنایی اخگری از عشق ایران داشتند. <br /> <br /> «نظامی» مسلمان که ایران باستان را، آتش پرست و آیین ایشان را ناپسند می داند، آنجا که داستان عدالت «هرمز ساسانی» را می سراید، بی اختیار حسرت و درد خود را نسبت به تاریخ گذشته ی ایران بیان می کند و می گوید: <br /> <br /> جهان زآتش پرستی شد چنان گرم که بادا زین مسلمانی ترا شرم <br /> <br /> «حافظ» که عارف است و می کوشد نسبت به کشمکشها و کین توزیها بی طرف و بی اعتنا باشد و از روی تجاهل می گوید: <br /> <br /> ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم</p>
<p>&nbsp;از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس <br /> <br /> باز نمی تواند تأثیر داستانهای باستانی را از خاطر بزداید؛ هنوز کین «سیاوش» را فراموش نکرده است و به هر مناسبتی از آن یاد می آورد و می گوید: <br /> <br /> شاه ترکان سخن مدعیان می شنود</p>
<p>&nbsp;شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد <br /> <br /> کدام ملت دیگر را می شناسیم که به گذشته ی خود، به تاریخ باستان خود، به آیین و آداب گذشته ی خود بیش از این پایبند و وفادار باشد؟ این جشن نوروز که دو سه هزار سال است با همه ی آداب و رسوم در این سرزمین باقی و برقرار است، مگر نشانی از ثبات و پایداری ایرانیان در نگهداشتن آیین ملی خود نیست؟ <br /> <br /> نوروز، یکی از نشانه های ملیت ماست. نوروز، یکی از روزهای تجلی روح ایرانی است، نوروز، برهان این دعوی است که ایران، با همه ی سالخوردگی هنوز جوان و نیرومند است. <br /> <br /> در این روز باید دعا کنیم. همان دعا که سه هزار سال پیش از این، زردشت کرد: <br /> <br /> «منش بد، شکست بیابد. منش نیک، پیروز شود. دروغ، شکست بیابد. راستی بر آن پیروز شود. <br /> خرداد و مرداد بر هر دو پیروز شوند. بر گرسنگی و تشنگی. اهریمن بدکنش ناتوان شود. <br /> <br /> و رو به گریز نهد». <br /> <br /> و نوروز بر شما فرخنده و خرم و خجسته باشد!</p>
<p><strong>منبع:</strong> مجله ی «سخن»، دور هفتم، سال 1336، شماره ی دوازدهم</p>]]></content:encoded>
			<category>مهمان روز</category>
			
			
			<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 00:41:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title></title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/20//-e6b135dee8.html</link>
			<description></description>
			<content:encoded><![CDATA[ <img src="uploads/pics/newsphoto_01.jpg" width="400" height="296" border="0" alt="" title="" /> ]]></content:encoded>
			<category>newsphoto</category>
			
			
			<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 00:36:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>سال گاو و پلنگ</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/20//-bd459c39db.html</link>
			<description></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/ns_nikahang_04.jpg" width="80" height="80" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">نیک آهنگ کوثر</div></div> <img src="uploads/pics/car_12.jpg" width="450" height="348" border="0" alt="" title="" /> ]]></content:encoded>
			<category>نیک آهنگ کوثر</category>
			
			
			<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 00:34:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>مقاله نوروزی: گل امید و آرزو</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-af00ebabe3.html</link>
			<description>‏این مقاله ای است که سال پیش در این روزها، عیسی سحرخیز برای روز نوشت. اینک که همچنان در بند است و مقاومتش باعث شده که مرخصی را هم از او دریغ دارند با خواندن دوباره مقاله اش به یاد او باشیم.

سال ها تو سنگ بودي دلخراش ‏‎/‎‏ آزمون را يک زماني خاک باش
در بهاران کي شود سرسبز سنگ / خاک شو تا گل برآيد رنگ رنگ‏ (مولوي)‏
‏ ‏چه عجيب است اين اميد و آرزو که خالق براي تغييرو تحول در دل طبيعت و خلق نهاده است، و چه شگفت است کار ما ‏انسان ها که در سخت ترين شرايط نيز چشم به افق هاي روشن داريم و روزهاي بهاري.‏
‏ امروز صبح داشتم آبي بر گل و گياه باغچه ي کوچک خانه مي پاشيدم و دستي بر گل هاي کاشته شده به مناسبت ‏نوروز- مينا و بنفشه و پامچال و هميشه بهار - مي کشيدم که عطر و بو و رنگ و شميم شگفت انگيزآن ها ذهن مرا برد ‏به کار طبيعت و معجزه ي خالق و خلق در تغيير جهان و دنياي پيراموني و دروني و فکرم مشغول گشت به نهال اميد و ‏آرزو.‏
‏ همين جمعه ي پيش بود که به همت دانشجويان دفتر تحکيم وحدت و با تلاش کميته ي پيگيري بازداشت هاي خودسرانه ‏جمع شده بوديم در منزل يکي از دانشجويان زنداني دانشگاه صنعتي اميرکبير که به دليل فعاليت هاي روشنفکرانه و ‏روشنگرانه، هريک چند ماهي و چند هفته اي است در اوين سکني گزيده اند و حاکميت انحصارگر و دولت مهرورز در ‏پيشواز انتخابات بهار 88، لذت نوروز را که طليعه اش گردگيري خانه ها و زيباسازي منازل است و روياندن سبزه و ‏چمن و کاشتن گل و گياه، از چنين خانواده هايي گرفته است. ‏
‏ در آن جمع بودند دوستاني که توصيه مي کردند خانواده هاي دانشجويان زنداني شب عيد نوروز، هم زمان با تحويل ‏سال نو با سبزه و گل، نقل و شيريني در برابر اوين بساط هفت سين پهن کنند و در دو سوي ديوارهاي بلند اوين، در ‏کنار لاله و سنبل با جشن طبيعت و تحول جهان هم گام و هم نفس شوند. اما بسياري ديگر در مقام نماينده ي شخصيت ‏هاي حقوقي - جريان هاي سياسي يا نهادهاي مدني - يا در جايگاه شخصيت هاي حقيقي خطاب به خانواده ي دانشجويان ‏که گل هاي باغ زندگي خويش را که عمري جان به پاي رشد و بالندگي آنان ريخته اند، در کنار خود نداشتند، از اميد مي ‏گفتند و از آرزو: بر سر عقل آمدن حاکميت و آزاد شدن فرزندان برومند ملت در آستانه ي نوروز 1388.‏
‏ گويا همين ديروز بود- سي چهل سال پيش را مي گويم- که باز جوانان برومند کشور در جريان مبارزه با رژيم پهلوي ‏در اين دژ ويلايي شمال تهران جاي گرفته بودند و باز خانواده ها دل در گرو مهر آنان داشتند و جوانه ي اميد آزادي در ‏وجودشان جوانه مي زد و شکوفه مي داد. محمد رضا شاه رفت، انقلاب پيروز شد و آرزوهاي در دل نهفته در آستانه ‏بهار 1357 گل داد. اما بهار که آمد، نوروز که شد بهشت زهرا و ديگر مزار شهيدان انقلاب پرشد تا ياد و خاطره ي ‏عزيزاني که در کنار ملت نبودند، گرامي داشته شود. اين بار نوبت جنگ بود و زمان حضور جوانان در جبهه هاي نبرد ‏حق و باطل. باز در دل ها اميد پيروزي بود و بازگشت عزيزان، و در اين ميان روزها و سال هايي که خانواده ها ايام ‏عيد و نوروز را در استان ها و مناطق مرزي در کنار رزمندگان گذراندند؛ در بيمارستان ها و آسايشگاهها ها کنار ‏مجروحان و معلولان بودند؛ و در امام زاده ها و گورستان ها، بر سر مزار شهدا. البته باز بودند خانواده هايي که دل به ‏آزادي جوانان زنداني خود داشتند! دوران سازندگي که تمام شد و زمان اصلاحات رسيد، گل اميد باز در دل ها جوانه زد ‏که ديگر نه از انقلاب خبري خواهد بود و نه از جنگ و خونريزي. نه از بگير و ببند، نه از حبس و زندان؛ آرزويي ‏محال. انقلاب نبود، جنگ نبود، اما بازجويي و بازداشت فراوان بود و حتي ترور، و به مناسبت آن ها سفره ي هفت سين ‏پهن کردن کنار در زندان ها و حتي در حياط بيمارستان ها، همراه با دعا براي شفاي عاجل قربانياني چون سعيد ‏حجاريان. نوبت دولت مهرورز که رسيد، اين يکي با خود صداي پاي فاشيزم را آورد و احمدي نژاد را به جاي آهنگ ‏هاي شادباش پيرنوروزي و خنده هاي حاجي فيروز؛ حاصلش افزايش بگير و ببندها و بازداشت ها و زندان ها، و در ‏کنارش افزايش تعداد پدر و مادرهاي داراي زنداني! و البته وزيدن نسيم هاي بسيار بيشتر اميد و سر زدن جوانه هاي ‏آرزو براي آزادي گل هاي زندگي - از نوع اميد و آرزوهاي نشسته در دل خانواده هاي دانشجويان پلي تکنيک.‏
‏ اکنون با رونمايي شکوفه هاي رنگارنگ، جلوه گري سبزه و چمن و با پر شدن شميم گل هاي بهاري در کوچه ها و ‏خيابان ها- هم زمان با تغيير هوا و تحول طبيعت- شکوفه هاي اميد هم در دل ها سريع تر جوانه مي زند و آرزوي تغيير ‏در وجود انسان رنگ و بوي ديگري مي گيرد، براي رسيدن به دوران تحولي ديگر. دوراني که طليعه اش مي تواند ‏آزادي زندانيان باشد و چشم انداز روشن اش جهاني بدون زندان؛ همه صلح و آرامش، آزادي و آبادي.‏ ‏ شرط آن اين است که هم زمان با دست بردن به سوي آسمان و درگاه پروردگار و زمزمه کردن اين کلام که &quot; يا مقلب ‏القلوب و الابصار... حول حالنا به احسن حال&quot;، همراه با تغيير دادن فضاي پيرامون، حال و احوال خويش را نيز از ‏درون متحول سازيم و از جمله، جوانه ي اميد را در دل بپروريم و چون نسيم بهاري بپراکنيم و شکوفه هاي آرزو را ‏چون گل و گياه نوروزي پرورش دهيم.‏
‏ چه بهتر که همه چون مرحوم فريدون مشيري باشيم که اگرچه روزي در نبودن اوضاع بر وفق مراد، در اوج نااميدي ‏سروده بود؛
 ‏ جز خنده هاي دختر دردانه ام &quot;بهار&quot;‏ ‏ من سال هاست باغ و بهاري نديده ام!‏ ‏ وز بوته هاي خشک لب پشت بام ها...‏

اما روزي ديگر، در اوج اميد، جان کلامش تلاش بود براي کوبيدن شيشه ي غم به سنگ در آرزوي فرداهاي روشن و ‏انسان و انسانيت: ‏
‏ بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک،‏ ‏ شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک‏ ‏ آسمان آبي و ابر سپيد..

منبع: روز آخرین شماره سال 1387  
</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/saharkhiz.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">عیسی سحرخیز</div></div>  <p>‏<strong><em>این مقاله ای است که سال پیش در این روزها، عیسی سحرخیز برای روز نوشت. اینک که همچنان در بند است و مقاومتش باعث شده که مرخصی را هم از او دریغ دارند با خواندن دوباره مقاله اش به یاد او باشیم.</em></strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>سال ها تو سنگ بودي دلخراش ‏</strong><strong>‎</strong><strong>/‎‏ آزمون را يک زماني خاک باش</strong></p>
<p><strong>در بهاران کي شود سرسبز سنگ / خاک شو تا گل برآيد رنگ رنگ‏ (مولوي)‏</strong></p>
<p>‏ ‏چه عجيب است اين اميد و آرزو که خالق براي تغييرو تحول در دل طبيعت و خلق نهاده است، و چه شگفت است کار ما ‏انسان ها که در سخت ترين شرايط نيز چشم به افق هاي روشن داريم و روزهاي بهاري.‏</p>
<p>‏ امروز صبح داشتم آبي بر گل و گياه باغچه ي کوچک خانه مي پاشيدم و دستي بر گل هاي کاشته شده به مناسبت ‏نوروز- مينا و بنفشه و پامچال و هميشه بهار - مي کشيدم که عطر و بو و رنگ و شميم شگفت انگيزآن ها ذهن مرا برد ‏به کار طبيعت و معجزه ي خالق و خلق در تغيير جهان و دنياي پيراموني و دروني و فکرم مشغول گشت به نهال اميد و ‏آرزو.‏</p>
<p>‏ همين جمعه ي پيش بود که به همت دانشجويان دفتر تحکيم وحدت و با تلاش کميته ي پيگيري بازداشت هاي خودسرانه ‏جمع شده بوديم در منزل يکي از دانشجويان زنداني دانشگاه صنعتي اميرکبير که به دليل فعاليت هاي روشنفکرانه و ‏روشنگرانه، هريک چند ماهي و چند هفته اي است در اوين سکني گزيده اند و حاکميت انحصارگر و دولت مهرورز در ‏پيشواز انتخابات بهار 88، لذت نوروز را که طليعه اش گردگيري خانه ها و زيباسازي منازل است و روياندن سبزه و ‏چمن و کاشتن گل و گياه، از چنين خانواده هايي گرفته است. ‏</p>
<p>‏ در آن جمع بودند دوستاني که توصيه مي کردند خانواده هاي دانشجويان زنداني شب عيد نوروز، هم زمان با تحويل ‏سال نو با سبزه و گل، نقل و شيريني در برابر اوين بساط هفت سين پهن کنند و در دو سوي ديوارهاي بلند اوين، در ‏کنار لاله و سنبل با جشن طبيعت و تحول جهان هم گام و هم نفس شوند. اما بسياري ديگر در مقام نماينده ي شخصيت ‏هاي حقوقي - جريان هاي سياسي يا نهادهاي مدني - يا در جايگاه شخصيت هاي حقيقي خطاب به خانواده ي دانشجويان ‏که گل هاي باغ زندگي خويش را که عمري جان به پاي رشد و بالندگي آنان ريخته اند، در کنار خود نداشتند، از اميد مي ‏گفتند و از آرزو: بر سر عقل آمدن حاکميت و آزاد شدن فرزندان برومند ملت در آستانه ي نوروز 1388.‏</p>
<p>‏ گويا همين ديروز بود- سي چهل سال پيش را مي گويم- که باز جوانان برومند کشور در جريان مبارزه با رژيم پهلوي ‏در اين دژ ويلايي شمال تهران جاي گرفته بودند و باز خانواده ها دل در گرو مهر آنان داشتند و جوانه ي اميد آزادي در ‏وجودشان جوانه مي زد و شکوفه مي داد. محمد رضا شاه رفت، انقلاب پيروز شد و آرزوهاي در دل نهفته در آستانه ‏بهار 1357 گل داد. اما بهار که آمد، نوروز که شد بهشت زهرا و ديگر مزار شهيدان انقلاب پرشد تا ياد و خاطره ي ‏عزيزاني که در کنار ملت نبودند، گرامي داشته شود. اين بار نوبت جنگ بود و زمان حضور جوانان در جبهه هاي نبرد ‏حق و باطل. باز در دل ها اميد پيروزي بود و بازگشت عزيزان، و در اين ميان روزها و سال هايي که خانواده ها ايام ‏عيد و نوروز را در استان ها و مناطق مرزي در کنار رزمندگان گذراندند؛ در بيمارستان ها و آسايشگاهها ها کنار ‏مجروحان و معلولان بودند؛ و در امام زاده ها و گورستان ها، بر سر مزار شهدا. البته باز بودند خانواده هايي که دل به ‏آزادي جوانان زنداني خود داشتند! دوران سازندگي که تمام شد و زمان اصلاحات رسيد، گل اميد باز در دل ها جوانه زد ‏که ديگر نه از انقلاب خبري خواهد بود و نه از جنگ و خونريزي. نه از بگير و ببند، نه از حبس و زندان؛ آرزويي ‏محال. انقلاب نبود، جنگ نبود، اما بازجويي و بازداشت فراوان بود و حتي ترور، و به مناسبت آن ها سفره ي هفت سين ‏پهن کردن کنار در زندان ها و حتي در حياط بيمارستان ها، همراه با دعا براي شفاي عاجل قربانياني چون سعيد ‏حجاريان. نوبت دولت مهرورز که رسيد، اين يکي با خود صداي پاي فاشيزم را آورد و احمدي نژاد را به جاي آهنگ ‏هاي شادباش پيرنوروزي و خنده هاي حاجي فيروز؛ حاصلش افزايش بگير و ببندها و بازداشت ها و زندان ها، و در ‏کنارش افزايش تعداد پدر و مادرهاي داراي زنداني! و البته وزيدن نسيم هاي بسيار بيشتر اميد و سر زدن جوانه هاي ‏آرزو براي آزادي گل هاي زندگي - از نوع اميد و آرزوهاي نشسته در دل خانواده هاي دانشجويان پلي تکنيک.‏</p>
<p>‏ اکنون با رونمايي شکوفه هاي رنگارنگ، جلوه گري سبزه و چمن و با پر شدن شميم گل هاي بهاري در کوچه ها و ‏خيابان ها- هم زمان با تغيير هوا و تحول طبيعت- شکوفه هاي اميد هم در دل ها سريع تر جوانه مي زند و آرزوي تغيير ‏در وجود انسان رنگ و بوي ديگري مي گيرد، براي رسيدن به دوران تحولي ديگر. دوراني که طليعه اش مي تواند ‏آزادي زندانيان باشد و چشم انداز روشن اش جهاني بدون زندان؛ همه صلح و آرامش، آزادي و آبادي.‏<br /> ‏ شرط آن اين است که هم زمان با دست بردن به سوي آسمان و درگاه پروردگار و زمزمه کردن اين کلام که &quot; يا مقلب ‏القلوب و الابصار... حول حالنا به احسن حال&quot;، همراه با تغيير دادن فضاي پيرامون، حال و احوال خويش را نيز از ‏درون متحول سازيم و از جمله، جوانه ي اميد را در دل بپروريم و چون نسيم بهاري بپراکنيم و شکوفه هاي آرزو را ‏چون گل و گياه نوروزي پرورش دهيم.‏</p>
<p>‏ چه بهتر که همه چون مرحوم فريدون مشيري باشيم که اگرچه روزي در نبودن اوضاع بر وفق مراد، در اوج نااميدي ‏سروده بود؛</p>
<p><br /> <strong>‏ جز خنده هاي دختر دردانه ام &quot;بهار&quot;‏</strong><strong><br /> ‏ من سال هاست باغ و بهاري نديده ام!‏</strong><strong><br /> ‏ وز بوته هاي خشک لب پشت بام ها...‏</strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>اما روزي ديگر، در اوج اميد، جان کلامش تلاش بود براي کوبيدن شيشه ي غم به سنگ در آرزوي فرداهاي روشن و ‏انسان و انسانيت: ‏</p>
<p>‏ بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک،‏<br /> ‏ شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک‏<br /> ‏ آسمان آبي و ابر سپيد..</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>منبع:<a href="persian/archive/news/news/article/2009/march/18/-3d5a781df7.html" target="_top" > روز</a> آخرین شماره سال 1387<br /> <br /> <strong></strong></p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_opinion</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:57:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>سال۸۸ سال سپاهي شدن اقتصاد</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//88-12.html</link>
			<description>سال 88 با وفور سيب زميني وتوزيع رايگان آن توسط دولت آغاز شد. البته اين توزيع فقط در همان تب وتاب انتخابات بود وبعد از انتخابات تمام شد. جالب آنكه دولت بخشنده اول سال، در پايان سال مصوبه قانوني را از مجلس گرفت كه قيمت آب وبرق وگاز بنزين را ديگر بدون يارانه وكمك به مردم ارائه كند. از سويي ديگر اقتصاد ايران در سال 88 ركود وبيكاري شديدي را تحمل كرد وبه موازات اين رخوت، شركت های مهم و پول ساز كشور به سپاه واگذار شد. اين گزارش سرنوشت سازترين رخدادهاي اقتصادي 88 را ياداوري ميكند.

پيش بيني هاي محقق شده
اغلب روزنامه هايي كه هواخواه مطلق دولت نبودند با اين مضامين در ابتداي سال، گزارش هاي اقتصادي خود را چنین شروع كردند. اين گزارش از آن روزنامه توقيف شده سرمايه در 18 فروردين است. &quot;سال 88 برای اقتصاد کشور آبستن تحولات مهمی است. این تحولات بیش از هر چیز حاصل شرایط درونی و بیرونی کشورمان است. مهم ترین چالش اقتصاد ایران در خارج از کشور بحران اقتصاد جهانی است که مهم ترین و موثرترین اثرش کاهش درآمد نفتی ایران است که نسبت به قبل از بحران حدود 100 دلار در هر بشکه از درآمد نفتی اش را از دست داده و در عین حال باید در مواجهه با دیگر کشورهای دنیا در واردات و صادرات، سیاست های موجه و معقول اتخاذ کند تا همکاری مسالمت آمیز با دنیا زیان های اقتصادی این بحران را برای ایران به حداقل برساند. در سطح داخلی نیز کاهش درآمدهای نفتی منجر به کاهش درآمدهای دولت شده و دولت با کسری بودجه مواجه است و این کسری موجب می شود با کاهش هزینه های عمرانی مواجه شود. این به آن معناست که نهادها و وزارتخانه ها و ... نمی توانند از هزینه های جاری (حقوق و دستمزد و ...) کم کنند اما ناچارند سرمایه گذاری های مولد را کاهش دهند که منجر به کاهش سرمایه گذاری در پروژه های ساخت وساز می شود و دولت نیز به همین منوال کاری برای ارجاع به بخش خصوصی (برای ساخت این پروژه ها) ندارد. بنابراین رکود نسبی پروژه های عمرانی و افزایش بیکاری پیامدهای کاهش درآمد نفت و هزینه های عمرانی است.نکته مهم دیگری که به این رکود دامن می زند انتخابات ریاست جمهوری است. با انتخابات ریاست جمهوری در شش ماهه نخست سال اقتصاد ایران در نوعی بلاتکلیفی نسبی به سر می برد و سرمایه گذاری ها نیز به حالت ایستا یا تعلیق در می آید. بنابراین بعد از انتخابات ریاست جمهوری، دولت دهم باید با دو چالش مقابله کند؛ نخست جلوگیری از گسترش بوروکراسی، به تعلیق درآمدن امور و گسترش رکود اقتصادی و پیامد آن (بیکاری، تورم و ...). دیگر آنکه به فکر بهبود وضعیت ایران در بازارهای جهانی باشد که خود یکی از مهم ترین عوامل جلوگیری از گسترش رکود جهانی به داخل ایران است تا با برقراری ارتباط صحیح با اقتصاد جهان شرایط برای جذب سرمایه گذاری بیشتر، توسعه صادرات، افزایش صادرات گاز به جهان و ثبات بیشتر برای اقتصاد ایران را فراهم آورد.&quot;
اين گزارش پيشگويانه سرمايه تا حد بسياري به وقوع پيوست با لحاظ اين نكته كه كشور به لحاظ اعتراض به نتايج انتخابات وگسترش آن وتولد جنبش سبز، ركودي بيش از شش ماه را تجربه كرد.در واقع كار امدي دولت درپايين ترين توان خود قرار گرفت وموج بيكاري وركود صنعتي اكثر موسسات ونهادهاي بزرگ اقتصادي را فراگرفت .به شكلي كه در گزارشي از يك مقام دولتي تاييد شد در عسلويه كه قطب اشتغال وكار آفريني كشور در سالهاي گذشته بود سطح اشتغال به 4تا 5هزار نفر رسيده است.در صورتي كه به گفته رييس اداره كار بوشهر در سال 84، 60هزار اشتغال مستقيم در اين منطقه وجود داشت.ورشكستگي كارخانجات كوچك ومتوسط تقریبا خبر تكراري صفحات روزنامه ها شده بود؛ به موازات اين خبرها تقريبا هفته اي چند بار خبر اينكه كارگران اين پالايشگاه 5ماه است حقوق نگرفتند يا در اراك كارگران جاده را بستند ودر هفت تپه اينگونه شده است در  خبرگزاري ها بازتاب خود را به شكلي معمولي شده پيدا ميكرد.اين در حالي است كه موضوع اقتصاد در انتخبات رياست جمهوري دستمايه منازعات داغي را فراهم كرد هم نرخ واقعي تورم مايه نبرد سياسي بوود هم ميزان سرمايه گذاري درصنعت نفت كشور در 4 سال گذشته .اقتصاد مهم ترين پاشنه آشيل احمدي ن‍‍ژاد رد مصاف با رقبا بود.

صدرا ومخابرات هم سپاهي شدند
يكي از مهم ترين اتفاقات سال 88 در حوزه اقتصاد سپاهي شدن اقتصاد بود. دوشركت بزرگ يكي در نفت وگاز به نام صدرا وشركت مخابرات به شركت ها وبنياد هاي وابسته به سپاه واگذار شد.
روز5 ارديبهشت بلوک 18/51 درصدی صدرا به کنسرسیومی به مدیریت قرارگاه خاتم الانبیا فروخته شد و خریدار مالک 767 میلیون و 662 هزار و 862 سهم به ارزش پایه 76 میلیارد و 766 میلیون تومان از شرکت در شرف ورشکستگی صدرا شد. 
شرکت صنعتی دریایی که به صدرا معروف است با فعالیت انواع سازه ها و تجهیزات دریایی و پروژه های زیربنایی و بندری و طراحی و ساخت انواع شناورها در سال 1364 تاسیس شد و در حالی از هفتم آذر سال 80 با قیمت 271 تومان در بورس حاضر شده که بعد از رشد نرخ به بیش از 1400 تومان در سال 81 در مسیر صعودی قرار گرفت.  با توجه به برنامه های طرح و توسعه و موفقیت مناقصات مختلف دریایی و خاکی این شرکت با اقبال چشمگیر سهامداران در سال های 81 و82 قرار گرفت به طوری که نرخ هر سهم این شرکت به بیش از چهار هزار و 550 تومان در شهریور 82 رسید و بعد از اعمال افزایش سرمایه و نزول طبیعی قیمت باردیگر به بیش از دو هزار و 400 تومان در زمستان 82 رسید. 
وضعیت این شرکت به همراه انتظار تداوم سودآوری صدرا باعث شد بسیاری از سهامداران در آن دوران اقدام به خرید سهام این شرکت کنند. به طوری که در آن سال ها بیش از 70 هزار نفر از سهامداران بزرگ و کوچک در این شرکت سرمایه گذاری کرده بودند. 
شرایط گذشته و افق های آینده این شرکت منجر به این شد که مجموعه بانک ملی بهمن 82 با عرضه بلوک 35 درصدی سهام صدرا از سوی سازمان گسترش، اقدام به خرید این بلوک به ارزش بیش از407  میلیارد تومان کند.
این معامله در آن زمان به عنوان بزرگ ترین واگذاری و خصوصی سازی تاریخ بورس معرفی شد و طی آن سازمان گسترش از این شرکت خارج شد.
با خرید مدیریتی سهام صدرا توسط بانک ملی در حالی که اکثر سهامداران انتظار داشتند باردیگر روند صعودی سهام صدرا تکرار شود نه تنها چنین رویدادی مشاهده نشد بلکه با سیر نزولی سهام صدرا بسیاری از سهامداران، شیپور عقب نشینی از این شرکت را نواختند، به طوری که تعداد سهامداران آن هم اکنون به 20 هزار و 974 نفر رسیده است. 
عدم دریافت پروژه های جدید از سوی دولت نهم كه به شدت شائبه سياسي بودن داشت به موازات عطاي بي حساب پروژه به خاتم ، وديگر مسائل پیدا و پنهان عدیده و شرایط بغرنج سهام آن موجب شد تا جلیل خبره مدیر عامل صدرا بعد از حدود 15 سال از شرکت خداحافظی کند اما این اقدام و استعفای مدیرعامل سرمایه گذاری بانک ملی (مهرزاد) که متولی اصلی این شرکت بود نیز نتوانست شرایط این شرکت و سهم را بهبود ببخشد. 
اینگونه بود که با توجه به کاهش سودآوری و عدم تقسیم سود سالیانه به موقع و عدم توزیع سود در مجمع سالیانه اخیر قیمت هر سهم صدرا به 46 تومان و زمان خريد توسط خاتم به 116 تومان برسد. 
این شرکت در این هفت سال در مجموع هزار و 35 روز در تابلوی معاملات بورس حاضر بوده و ضمن اینکه برخی از سهامداران را در گذشته ثروتمند کرده اما در سال های اخیر بسیاری از سرمایه گذاران را با ضررهای هنگفتی مواجه کرده است
اما درست پنج ماه بعد ودر اوج اعتراضات مردمي در بزرگترین معامله تاریخ بورس ایران، پنجاه درصد شرکت مخابرات ایران به ارزش حدود هشت میلیارد دلار به چند شرکت وابسته به سپاه پاسداران فروخته شد.
بنابر گزارشها، کنسرسیوم &quot;توسعه اعتماد مبین&quot; خریدار سهام شرکت مخابرات، از سه شرکت تشکیل شده است. شرکت های سرمایه گذاری &quot;توسعه اعتماد&quot; و &quot;شهریار مهستان&quot; که از شرکت های زیر مجموعه بنیاد تعاون سپاه هستند و شرکت &quot;گسترش الکترونیک مبین ایران&quot; که از شرکت های زیر مجموعه ستاد اجرایی فرمان امام است.
دو شرکت از مجموع این شرکت ها در سالهای 1385 و 1386 تاسیس شده اند و سابقه چندانی ندارند و شرکت سرمایه گذاری توسعه اعتماد نیز در سال 1383 فعالیت خود را شروع کرده است.
کنسرسیوم توسعه اعتماد مبین در حالی توانست سهام شرکت مخابرات را از آن خود بکند که ساعاتی پیش از انجام معامله رقیبش گروه &quot;پیشگامان کویر یزد&quot; به دلیل نداشتن &quot;صلاحیت امنیتی&quot; از سوی سازمان خصوصی سازی از رقابت کنار گذاشته شده بود. نداشتن صلاحيت امنيتي مصداقي در آيين نامه وقانون هاي خصوصي سازي ندارد واعلام شدن آن درست چند ساعت قبل از شروع رقابت همه آگاهان وتحليل گران را به وجود اراده سياسي براي برنده شدن سپاه دراين مناقصه رساند.البته سازمان خصوصی سازی اعلام کرده بود که پیشگامان کویر یزد از خرید انصراف داده است اما این گروه در پاسخ اعلام کرد که سازمان خصوصی سازی اعلام کرده به دلیل عدم صلاحیت امنیتی نمی توانیم در معامله شرکت کنیم و درخواست خروج از معامله را به ما دادند.با کنار گذاشته شدن این رقیب، دو گروه بر سر خرید مخابرات رقابت می کردند که هر دو وابسته به سپاه پاسداران بودند: &quot;کنسرسیوم توسعه اعتماد مبین&quot; و گروه &quot;مهر اقتصاد ایرانیان.&quot;
&quot;مهر اقتصاد ایرانیان&quot; یک شرکت سرمایه گذاری است که در بورس فعالیت می کند و یکی از شرکت های زیر مجموعه موسسه مالی و اعتباری مهر است که صاحب آن بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.
سهام مخابرات در حالی فروخته شد که چند بار برنامه فروش این سهام به تعویق افتاده بود و آخرین بار نیز ظاهرا بنابر تقاضای گروه &quot;مهر اقتصاد ایرانیان&quot; برای شرکت در این معامله صورت گرفت. با این حال بعد از قطعی شدن حضور این گروه، سازمان خصوصی سازی، شرکت رقیب یعنی &quot;پیشگامان کویر یزد&quot; را ساعاتی پیش از معامله از گردونه رقابت کنار گذاشت.
فروش سهام شرکت مخابرات بزرگترین معامله در تاریخ 41 ساله بورس تهران است که بنابر گزارشها معامله آن نیم ساعت بیشتر طول نکشید.

رشدي كه ديگر رشد نيست
ماجرا از اینجا شروع شد که مرکز پژوهش‌های مجلس در گزارشی، نگرانی شدید خود را از وضعیت رکودی سال آینده ابراز کرد. هر چند پیش از آن رئیس دولت در يك كنفرانس مطبوعاتي  رقم متفاوتی را برای رشد اقتصادی سال 88 ابراز کرده بود.
محمود احمدی‌نژاد هنگامی که رشد اقتصادی ایران را در سال 87 برابر با 9/6 درصد اعلام می‌کرد، خبر نداشت که بانک مرکزی در همان زمان در گزارشی رشد اقتصادی سال گذشته را  برابر با کمتر از سه درصد اعلام می‌کند. هر چند این دو عدد که از جانب دولت اعلام می‌شد، آنقدر متفاوت بود که تعجب اقتصاددانان را برانگیزد؛ اما نگران کننده‌ترین آمار رشد اقتصادی ایران از سوی مرکز پژوهش‌های مجلس برای نخستین بار اعلام شد. این مرکز در گزارش خود رشد اقتصادی در 89 رادر حدود منفی اعلام کرد. به فاصله چندین روز یک مرکز پژوهشی دیگر که مستقل از نفوذ دولت است رشد اقتصادی پایین کشور را که از سوی مرکز پژوهش‌های بیان شده بود، مورد تایید قرار داد.
مرکز مطالعات و تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام هم در پاسخ به انتقادات پایگاه اطلاع رسانی دولت با انتشار گزارشی در بهمن ماه رشد اقتصادی سه ماهه دوم سال 87 را 3/2 درصد اعلام کرد و نوشت رشد اقتصادی که یکی از مهمترین شاخص‌های اقتصادی در مسیر توسعه است، و طبق قانون برنامه می‌بایست در سال 1387 به میزان 4/8 درصد می‌شد، فقط 3/2 درصد در سه ماهه دوم سال 1387 بوده است. یعنی کمتر از یک سوم هدف برنامه.
و نیز به استناد همین منبع نرخ بیکاری که طبق برنامه باید در سال 1388 به 4/8 درصد می‌رسید، در سه ماهه اول سال 1388 برابر با 1/11 درصد بوده است. و باز هم مستند به گزارش یاد شده نرخ تورم مربوط به عملکرد 12 ماهه منتهی به خرداد 1388 برابر با 5/22 درصد بوده که در برنامه برای سال 1388 مقدار 6/8...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author">اردلان صیامی</div></div> <img src="uploads/pics/eghtesad.jpg" width="150" height="153" border="0" alt="" title="" /> <p>سال 88 با وفور سيب زميني وتوزيع رايگان آن توسط دولت آغاز شد. البته اين توزيع فقط در همان تب وتاب انتخابات بود وبعد از انتخابات تمام شد. جالب آنكه دولت بخشنده اول سال، در پايان سال مصوبه قانوني را از مجلس گرفت كه قيمت آب وبرق وگاز بنزين را ديگر بدون يارانه وكمك به مردم ارائه كند. از سويي ديگر اقتصاد ايران در سال 88 ركود وبيكاري شديدي را تحمل كرد وبه موازات اين رخوت، شركت های مهم و پول ساز كشور به سپاه واگذار شد. اين گزارش سرنوشت سازترين رخدادهاي اقتصادي 88 را ياداوري ميكند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>پيش بيني هاي محقق شده</strong></p>
<p>اغلب روزنامه هايي كه هواخواه مطلق دولت نبودند با اين مضامين در ابتداي سال، گزارش هاي اقتصادي خود را چنین شروع كردند. اين گزارش از آن روزنامه توقيف شده سرمايه در 18 فروردين است. &quot;سال 88 برای اقتصاد کشور آبستن تحولات مهمی است. این تحولات بیش از هر چیز حاصل شرایط درونی و بیرونی کشورمان است. مهم ترین چالش اقتصاد ایران در خارج از کشور بحران اقتصاد جهانی است که مهم ترین و موثرترین اثرش کاهش درآمد نفتی ایران است که نسبت به قبل از بحران حدود 100 دلار در هر بشکه از درآمد نفتی اش را از دست داده و در عین حال باید در مواجهه با دیگر کشورهای دنیا در واردات و صادرات، سیاست های موجه و معقول اتخاذ کند تا همکاری مسالمت آمیز با دنیا زیان های اقتصادی این بحران را برای ایران به حداقل برساند. در سطح داخلی نیز کاهش درآمدهای نفتی منجر به کاهش درآمدهای دولت شده و دولت با کسری بودجه مواجه است و این کسری موجب می شود با کاهش هزینه های عمرانی مواجه شود. این به آن معناست که نهادها و وزارتخانه ها و ... نمی توانند از هزینه های جاری (حقوق و دستمزد و ...) کم کنند اما ناچارند سرمایه گذاری های مولد را کاهش دهند که منجر به کاهش سرمایه گذاری در پروژه های ساخت وساز می شود و دولت نیز به همین منوال کاری برای ارجاع به بخش خصوصی (برای ساخت این پروژه ها) ندارد. بنابراین رکود نسبی پروژه های عمرانی و افزایش بیکاری پیامدهای کاهش درآمد نفت و هزینه های عمرانی است.نکته مهم دیگری که به این رکود دامن می زند انتخابات ریاست جمهوری است. با انتخابات ریاست جمهوری در شش ماهه نخست سال اقتصاد ایران در نوعی بلاتکلیفی نسبی به سر می برد و سرمایه گذاری ها نیز به حالت ایستا یا تعلیق در می آید. بنابراین بعد از انتخابات ریاست جمهوری، دولت دهم باید با دو چالش مقابله کند؛ نخست جلوگیری از گسترش بوروکراسی، به تعلیق درآمدن امور و گسترش رکود اقتصادی و پیامد آن (بیکاری، تورم و ...). دیگر آنکه به فکر بهبود وضعیت ایران در بازارهای جهانی باشد که خود یکی از مهم ترین عوامل جلوگیری از گسترش رکود جهانی به داخل ایران است تا با برقراری ارتباط صحیح با اقتصاد جهان شرایط برای جذب سرمایه گذاری بیشتر، توسعه صادرات، افزایش صادرات گاز به جهان و ثبات بیشتر برای اقتصاد ایران را فراهم آورد.&quot;</p>
<p>اين گزارش پيشگويانه سرمايه تا حد بسياري به وقوع پيوست با لحاظ اين نكته كه كشور به لحاظ اعتراض به نتايج انتخابات وگسترش آن وتولد جنبش سبز، ركودي بيش از شش ماه را تجربه كرد.در واقع كار امدي دولت درپايين ترين توان خود قرار گرفت وموج بيكاري وركود صنعتي اكثر موسسات ونهادهاي بزرگ اقتصادي را فراگرفت .به شكلي كه در گزارشي از يك مقام دولتي تاييد شد در عسلويه كه قطب اشتغال وكار آفريني كشور در سالهاي گذشته بود سطح اشتغال به 4تا 5هزار نفر رسيده است.در صورتي كه به گفته رييس اداره كار بوشهر در سال 84، 60هزار اشتغال مستقيم در اين منطقه وجود داشت.ورشكستگي كارخانجات كوچك ومتوسط تقریبا خبر تكراري صفحات روزنامه ها شده بود؛ به موازات اين خبرها تقريبا هفته اي چند بار خبر اينكه كارگران اين پالايشگاه 5ماه است حقوق نگرفتند يا در اراك كارگران جاده را بستند ودر هفت تپه اينگونه شده است در&nbsp; خبرگزاري ها بازتاب خود را به شكلي معمولي شده پيدا ميكرد.اين در حالي است كه موضوع اقتصاد در انتخبات رياست جمهوري دستمايه منازعات داغي را فراهم كرد هم نرخ واقعي تورم مايه نبرد سياسي بوود هم ميزان سرمايه گذاري درصنعت نفت كشور در 4 سال گذشته .اقتصاد مهم ترين پاشنه آشيل احمدي ن‍‍ژاد رد مصاف با رقبا بود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>صدرا ومخابرات هم سپاهي شدند</strong></p>
<p>يكي از مهم ترين اتفاقات سال 88 در حوزه اقتصاد سپاهي شدن اقتصاد بود. دوشركت بزرگ يكي در نفت وگاز به نام صدرا وشركت مخابرات به شركت ها وبنياد هاي وابسته به سپاه واگذار شد.</p>
<p>روز5 ارديبهشت بلوک 18/51 درصدی صدرا به کنسرسیومی به مدیریت قرارگاه خاتم الانبیا فروخته شد و خریدار مالک 767 میلیون و 662 هزار و 862 سهم به ارزش پایه 76 میلیارد و 766 میلیون تومان از شرکت در شرف ورشکستگی صدرا شد. </p>
<p>شرکت صنعتی دریایی که به صدرا معروف است با فعالیت انواع سازه ها و تجهیزات دریایی و پروژه های زیربنایی و بندری و طراحی و ساخت انواع شناورها در سال 1364 تاسیس شد و در حالی از هفتم آذر سال 80 با قیمت 271 تومان در بورس حاضر شده که بعد از رشد نرخ به بیش از 1400 تومان در سال 81 در مسیر صعودی قرار گرفت. <br /> با توجه به برنامه های طرح و توسعه و موفقیت مناقصات مختلف دریایی و خاکی این شرکت با اقبال چشمگیر سهامداران در سال های 81 و82 قرار گرفت به طوری که نرخ هر سهم این شرکت به بیش از چهار هزار و 550 تومان در شهریور 82 رسید و بعد از اعمال افزایش سرمایه و نزول طبیعی قیمت باردیگر به بیش از دو هزار و 400 تومان در زمستان 82 رسید. </p>
<p>وضعیت این شرکت به همراه انتظار تداوم سودآوری صدرا باعث شد بسیاری از سهامداران در آن دوران اقدام به خرید سهام این شرکت کنند. به طوری که در آن سال ها بیش از 70 هزار نفر از سهامداران بزرگ و کوچک در این شرکت سرمایه گذاری کرده بودند. </p>
<p>شرایط گذشته و افق های آینده این شرکت منجر به این شد که مجموعه بانک ملی بهمن 82 با عرضه بلوک 35 درصدی سهام صدرا از سوی سازمان گسترش، اقدام به خرید این بلوک به ارزش بیش از407 &nbsp;میلیارد تومان کند.</p>
<p>این معامله در آن زمان به عنوان بزرگ ترین واگذاری و خصوصی سازی تاریخ بورس معرفی شد و طی آن سازمان گسترش از این شرکت خارج شد.</p>
<p>با خرید مدیریتی سهام صدرا توسط بانک ملی در حالی که اکثر سهامداران انتظار داشتند باردیگر روند صعودی سهام صدرا تکرار شود نه تنها چنین رویدادی مشاهده نشد بلکه با سیر نزولی سهام صدرا بسیاری از سهامداران، شیپور عقب نشینی از این شرکت را نواختند، به طوری که تعداد سهامداران آن هم اکنون به 20 هزار و 974 نفر رسیده است. </p>
<p>عدم دریافت پروژه های جدید از سوی دولت نهم كه به شدت شائبه سياسي بودن داشت به موازات عطاي بي حساب پروژه به خاتم ، وديگر مسائل پیدا و پنهان عدیده و شرایط بغرنج سهام آن موجب شد تا جلیل خبره مدیر عامل صدرا بعد از حدود 15 سال از شرکت خداحافظی کند اما این اقدام و استعفای مدیرعامل سرمایه گذاری بانک ملی (مهرزاد) که متولی اصلی این شرکت بود نیز نتوانست شرایط این شرکت و سهم را بهبود ببخشد. </p>
<p>اینگونه بود که با توجه به کاهش سودآوری و عدم تقسیم سود سالیانه به موقع و عدم توزیع سود در مجمع سالیانه اخیر قیمت هر سهم صدرا به 46 تومان و زمان خريد توسط خاتم به 116 تومان برسد. </p>
<p>این شرکت در این هفت سال در مجموع هزار و 35 روز در تابلوی معاملات بورس حاضر بوده و ضمن اینکه برخی از سهامداران را در گذشته ثروتمند کرده اما در سال های اخیر بسیاری از سرمایه گذاران را با ضررهای هنگفتی مواجه کرده است</p>
<p>اما درست پنج ماه بعد ودر اوج اعتراضات مردمي در بزرگترین معامله تاریخ بورس ایران، پنجاه درصد شرکت مخابرات ایران به ارزش حدود هشت میلیارد دلار به چند شرکت وابسته به سپاه پاسداران فروخته شد.</p>
<p>بنابر گزارشها، کنسرسیوم &quot;توسعه اعتماد مبین&quot; خریدار سهام شرکت مخابرات، از سه شرکت تشکیل شده است. شرکت های سرمایه گذاری &quot;توسعه اعتماد&quot; و &quot;شهریار مهستان&quot; که از شرکت های زیر مجموعه بنیاد تعاون سپاه هستند و شرکت &quot;گسترش الکترونیک مبین ایران&quot; که از شرکت های زیر مجموعه ستاد اجرایی فرمان امام است.</p>
<p>دو شرکت از مجموع این شرکت ها در سالهای 1385 و 1386 تاسیس شده اند و سابقه چندانی ندارند و شرکت سرمایه گذاری توسعه اعتماد نیز در سال 1383 فعالیت خود را شروع کرده است.</p>
<p>کنسرسیوم توسعه اعتماد مبین در حالی توانست سهام شرکت مخابرات را از آن خود بکند که ساعاتی پیش از انجام معامله رقیبش گروه &quot;پیشگامان کویر یزد&quot; به دلیل نداشتن &quot;صلاحیت امنیتی&quot; از سوی سازمان خصوصی سازی از رقابت کنار گذاشته شده بود. نداشتن صلاحيت امنيتي مصداقي در آيين نامه وقانون هاي خصوصي سازي ندارد واعلام شدن آن درست چند ساعت قبل از شروع رقابت همه آگاهان وتحليل گران را به وجود اراده سياسي براي برنده شدن سپاه دراين مناقصه رساند.البته سازمان خصوصی سازی اعلام کرده بود که پیشگامان کویر یزد از خرید انصراف داده است اما این گروه در پاسخ اعلام کرد که سازمان خصوصی سازی اعلام کرده به دلیل عدم صلاحیت امنیتی نمی توانیم در معامله شرکت کنیم و درخواست خروج از معامله را به ما دادند.با کنار گذاشته شدن این رقیب، دو گروه بر سر خرید مخابرات رقابت می کردند که هر دو وابسته به سپاه پاسداران بودند: &quot;کنسرسیوم توسعه اعتماد مبین&quot; و گروه &quot;مهر اقتصاد ایرانیان.&quot;</p>
<p>&quot;مهر اقتصاد ایرانیان&quot; یک شرکت سرمایه گذاری است که در بورس فعالیت می کند و یکی از شرکت های زیر مجموعه موسسه مالی و اعتباری مهر است که صاحب آن بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.</p>
<p>سهام مخابرات در حالی فروخته شد که چند بار برنامه فروش این سهام به تعویق افتاده بود و آخرین بار نیز ظاهرا بنابر تقاضای گروه &quot;مهر اقتصاد ایرانیان&quot; برای شرکت در این معامله صورت گرفت. با این حال بعد از قطعی شدن حضور این گروه، سازمان خصوصی سازی، شرکت رقیب یعنی &quot;پیشگامان کویر یزد&quot; را ساعاتی پیش از معامله از گردونه رقابت کنار گذاشت.</p>
<p>فروش سهام شرکت مخابرات بزرگترین معامله در تاریخ 41 ساله بورس تهران است که بنابر گزارشها معامله آن نیم ساعت بیشتر طول نکشید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>رشدي كه ديگر رشد نيست</strong></p>
<p>ماجرا از اینجا شروع شد که مرکز پژوهش‌های مجلس در گزارشی، نگرانی شدید خود را از وضعیت رکودی سال آینده ابراز کرد. هر چند پیش از آن رئیس دولت در يك كنفرانس مطبوعاتي&nbsp; رقم متفاوتی را برای رشد اقتصادی سال 88 ابراز کرده بود.</p>
<p>محمود احمدی‌نژاد هنگامی که رشد اقتصادی ایران را در سال 87 برابر با 9/6 درصد اعلام می‌کرد، خبر نداشت که بانک مرکزی در همان زمان در گزارشی رشد اقتصادی سال گذشته را&nbsp; برابر با کمتر از سه درصد اعلام می‌کند. هر چند این دو عدد که از جانب دولت اعلام می‌شد، آنقدر متفاوت بود که تعجب اقتصاددانان را برانگیزد؛ اما نگران کننده‌ترین آمار رشد اقتصادی ایران از سوی مرکز پژوهش‌های مجلس برای نخستین بار اعلام شد. این مرکز در گزارش خود رشد اقتصادی در 89 رادر حدود منفی اعلام کرد. به فاصله چندین روز یک مرکز پژوهشی دیگر که مستقل از نفوذ دولت است رشد اقتصادی پایین کشور را که از سوی مرکز پژوهش‌های بیان شده بود، مورد تایید قرار داد.</p>
<p>مرکز مطالعات و تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام هم در پاسخ به انتقادات پایگاه اطلاع رسانی دولت با انتشار گزارشی در بهمن ماه رشد اقتصادی سه ماهه دوم سال 87 را 3/2 درصد اعلام کرد و نوشت رشد اقتصادی که یکی از مهمترین شاخص‌های اقتصادی در مسیر توسعه است، و طبق قانون برنامه می‌بایست در سال 1387 به میزان 4/8 درصد می‌شد، فقط 3/2 درصد در سه ماهه دوم سال 1387 بوده است. یعنی کمتر از یک سوم هدف برنامه.</p>
<p>و نیز به استناد همین منبع نرخ بیکاری که طبق برنامه باید در سال 1388 به 4/8 درصد می‌رسید، در سه ماهه اول سال 1388 برابر با 1/11 درصد بوده است. و باز هم مستند به گزارش یاد شده نرخ تورم مربوط به عملکرد 12 ماهه منتهی به خرداد 1388 برابر با 5/22 درصد بوده که در برنامه برای سال 1388 مقدار 6/8 درصد پیش‌بینی شده بود.</p>
<p>عمق مطلب با اين گفته محمدرضا خبازبيشتر روشن ميشود. مخبر کمیسیون اقتصادی مجلس هشتم و عضو چندین دوره این کمیسیون آمار سه ـ چهار درصدی ارایه شده را بسیار خوشبینانه دانست و مدعی شد که رشد اقتصادی کشور کمتر از عددهای اعلام شده است.</p>
<p>رکود و کسادی گسترده در سطح بازارهای کشور و کاهش حجم مبادلات مالی بازار، افزایش چک‌های برگشتی و کاهش تولیدات داخلی از جمله شواهدی است که نشان از رکودی بی‌سابقه در اقتصاد کشور دارد، تا آنجا که برخی از بازاری‌های باسابقه وضعیت امسال را بعد از اتمام جنگ تحمیلی و پذیرش قطعنامه 598 بی‌سابقه می‌دانند.</p>
<p>هر چند در توضیح علت کاهش نرخ رشد اقتصادی دلایل گوناگونی از جمله رکود جهانی متأثر از بحران مالی بین‌المللی، تحریم‌های بین‌المللی، افت بهای نفت خام، سیاست‌های انقباضی دولت، تراز تجاری منفی و افزایش بی‌رویه واردات می‌توان برشمرد، اما آنچه در بین تولید کنندگان و فعالان اقتصادی رایج است، سیاست‌های انقباضی پولی بدون حساب و کتاب و بدون برنامه و آینده‌نگری بانک مرکزی است.</p>
<p>اکنون نیز فعالان اقتصادی دولت را نسبت به عواقب تصمیم‌ها و ایده‌های اقتصادی‌اش هشدار می‌دهند؛ از مصباحی مقدم اصولگرا تا ستاری‌فر اصلاح‌طلب و سوال اینجا است که برای یکبار هم شده دولت نمی‌خواهد به سخنان اساتید و نخبگان اقتصادی گوش فرا دهد؟</p>
<p>در حال حاضر گمانه‌ها از وقوع فرآیندی همانند سال 74 و پیدایش تورم کمرشکن پنجاه درصدی در سال 89 خبر می‌دهند. محمدرضا خباز با اشاره به تورم بیست و پنج تا سی درصدی ناشی از هدفمندسازی یارانه‌ها و پیش بینی تورم طبیعی رایج بیست درصدی در سال آینده، در مجموع تورمی در حدود50 &nbsp;درصد را برای سال 89 برآورد می‌کند. احمد توکلی با تکیه بر گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس، رشد اقتصادی کشور را در سال گذشته 3/2 درصد اعلام و این نرخ را برای امسال بین 5/1 تا 2 درصد پیش‌بینی کرد. وی در ادامه اظهار داشته: بانک مرکزي در جلسه کميسيون تلفيق آمار رشد اقتصادي سال 87 را 3/2 درصد اعلام کرد و همين آمار در 18 فوريه مطابق با 29 بهمن سال جاري از سوي بانک جهاني براي سال‌هاي 2009 ـ 2008، 3/2 اعلام شد.</p>
<p>توکلی در ادامه گفت‌وگو با مهر، گفته است دولت تا کنون در پايان سال 88 از ارائه نرح رشد اقتصادي در سال گذشته خودداري کرده؛ تنها بانک مرکزي جمهوري اسلامي ايران در آبان‌ماه امسال بود که در واکنش به خبري که در اين باره منتشر شد، اقدام به انتشار آمار نیمه اول سال 87 کرد.</p>
<p>توکلي همچنين خبر داد، امسال هم برابر پيش‌بيني انجام شده، رشد اقتصادي 1.5 تا 2 درصد برآورد شده است. حسيني وزير اقتصاد نيز در کميسيون تلفيق اشاره کرد که سال آينده با توجه به هدفمند کردن يارانه‌ها، 2 واحد درصد نرخ رشد پايين خواهد آمد. بنابراين پيش‌بيني مي‌شود سال آينده حالت رکودي ادامه يابد و حتي رشد اقتصادی منفي شود.</p>
<p>اگرچه حامیان دولت از جمله دکتر پژویان نظرات مرکز پژوهش‌ها و احمد توکلی را فاقد اعتبار و فقط برای تحت تاثیر قرار دادن مجلس شورای اسلامی می‌دانند، ولی واقعیت این است که کمتر فردی که حتی آشنایی اندکی به مباحث اولیه‌ علم اقتصاد داشته باشد، به آینده سیاست‌های غیرهمسو و بی‌برنامه دولت امیدوار است .</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بزرگترين طرح در روزهاي اخر</strong></p>
<p>بزرگترين طرح اقتصادي كشور در 30 سال گذشته يعني هدفمند سازي يارانه ها در حالي به انجام وپايان رسيد كه دولت با اشتياق زياد به استقبال آن رفت وبا بي ميلي تمام آن را از مجلس دريافت كرد تا جاييكه سال 88 پايان گرفت وزمانبندي اجزاي اين قانون روشن نشد وهنوز مردم نمي دانند قيمت كالاهايي چون آب وبرق وبنزين از كي گران ميشوند؛ گرچه به نظر نمي رسد در سه ماهه اول اين اتفاق رخ دهد. طبق مصوبه مجلس وتاكيد ان در بودجه 89 نهايت سقف درآمدي دولت ازآزاد سازي قيمت ها ميتواند 20هزار ميليارد تومان باشد. ان در حالي است كه دولت به شدت وبا تمام قوا در پي كسب در آمد 40 هزارميليارد تومان بود. اين در واقع يعني دولت پي افزايش زياد قيمت برق واب وبنزين بود كه با تصميم مجلس اين موضوع تعديل شد. اين در حالي است كه اين دولت واين گروه سياسي كه بر كشور حاكم است قبلا پي سياست تثبيت قيمت ها بودند وحالا در پي كاهش درامدهاي نفتي ميخواهد كبود درامدش را از مردم دريافت كند. سال 89 سالي حساس در اقتصاد ايران است. يا ايران ميتواند آزاد سازي قيمت ها را موفق پشت سر بگذارد يا اينكه ناموفق ميشود البته اين ناموفقيت ديگر فقط براي اقتصاد نيست ودولت را نيز با خود به زير ميكشد.</p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_news</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:57:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>ایران سبز انگشتی</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-7bc6e16140.html</link>
			<description>تیستو سبز انگشتی داستان &quot;فرشته-آدم&quot; كوچولویی است كه انگشت هایی سبز كننده دارد - به هرچه دست می زند، سرشار از گل و سبزه و پیچك می شود. این است كه &quot;سبز انگشتی&quot; صدایش می كنند. برای تــیســـتوی كـوچـولـو، هـر چـیز دنـــــــــــیـــا - جز زیبایی ها و مهربانی های كمیابش - معنایی ندارد؛ و تیستوی مهربان، آرزومندست تا همه ی نارسایی ها و ناتوانی ها و زشتی ها را با معجزه ی انگشت های سبز كننده اش از زیبایی سرشار كند؛ و راستی این &quot;آدم-فرشته&quot; ی كوچولو، می تواند.&quot;عین داستان ایران در سالی که گذشت. جنبش سبز، تیستوی ایران بود؛ هست؛ می خواهد و می تواند. &quot;امید&quot;ش زیاد و &quot;استقامت&quot;اش پردوام.
سال 88، یکی از سال های سخت پس از انقلاب، به پایان رسید. سالی که حاکمان کارنامه مردودی گرفتند از مردمان؛ سالی که &quot;آقا&quot;، همراه با سرداران، دروغگویان، سابقه دارها، پیراهن پلنگی ها و لباس شخصی ها، مسلح به باطوم و اسلحه، متکی بر شکنجه و زندان، برشاخه نشست و بن برید و راه سراشیب، به سرعت، پیمودن گرفت.
 از آنچه حاکمان با ما و میهن ما کردند، نه فقط همه گفتیم و شنیدیم که جهانی دید آن را به تمامی. در چشم باز &quot;نداآقاسلطان&quot;، در سینه زخمی &quot;سهراب اعرابی&quot;، در جای خالی قلب &quot;مصطفی کریم بیگی&quot;. در نگاه تلخ &quot;احمد زیدآبادی&quot;، درکلام پردرد پدر&quot;علی ملیحی&quot;، در صدای غم گرفته مادر &quot;کاوه قاسمی کرمانشاهی&quot;، در اشگ &quot;نازک افشار&quot; زیر چادر گلدار زندان، در نامه های عاشقانه &quot;فخرالسادات محتشمی&quot;، درصدای دلاور&quot;مهدیه محمدی&quot;.... در زبان زخمی &quot;منصور اسانلو&quot;. دید جهان اینها را.
جهان شنید تهدیدات سید علی خامنه ای را، دروغ های محمود احمدی نژاد را، کلام نفرت بار رادان ها و نقدی ها را. شنید که لاری جانی گفت &quot;زندانی نداریم؛ اعدام نکرده ایم&quot; همان گاه که &quot;بهاره هدایت&quot; زندانی بود تا انحلال سازمان سیاسی متبوع خود را اعلام دارد و احسان فتاحیان بر دار می رقصید.
اما، همه گفتیم و شنیدیم، و جهان هم دید و دریافت که ایران، سویه دیگری نیز دارد. سویه ای سبز سبز. &quot;تیستوی سبزانگشتی&quot;. آن فرشته ـ انسان کوچکی که سال های درازست ایران را سبز می خواهد.
سال های 50 بود که &quot;تیستوی سبزانگشتی&quot; درآمد. نوشته موریس درئون و به ترجمه لیلی گلستان.&quot;داستان «فرشته-آدم» كوچولویی كه انگشت هایی سبز كننده داشت؛ به هرچه دست می زد، سرشار از گل و سبزه و پیچك می شد. این بود كه «سبز انگشتی» صدایش می كردند. برای تــیســـتوی كـوچـولـو، هـر چـیز دنـــــــــــیـــا - جز زیبایی ها و مهربانی های كمیابش - معنایی نداشت؛ تیستوی مهربان، آرزومند بود تا همه ی نارسایی ها و ناتوانی ها و زشتی ها را با معجزه ی انگشت های سبز كننده اش از زیبایی سرشار كند.&quot;
کتاب را می خواندیم و به انگشتان خویش می نگریستیم. ما هم آرزومند سبزی ایران مان بودیم؛ ایرانی که در سیستان و بلوچستانش، رستم سر به اندوه در جبین فرو نبرده باشد از حال و روز مردمان؛ در حلبی آبادهای بندرعباس اش نسوزند بچه ها؛ ایرانی که در آن بتوان به هزار زبان گفت آزادی؛ به کردی، به ترکی. به عربی. به فارسی. ایرانی که آفتاب کارانش، در حسرت سرآمدن زمستان وشکفتن بهاران، در تپه های اوین، به رگبار بسته نشوند؛ ایرانی که در شان نام و تاریخش باشد.
کتاب را می خواندیم و به سرانگشت، بر دردهای ساده ای که می شناختیم، دست می کشیدیم و همه هم از سر امید. از دستان و سرانگشتان نسل ما، سبزی نرویید اما، آنان که در کاروان آزادی طلبی از راه می رسیدند دیدند دستان پینه بسته مارا؛ نسل مارا. ما &quot;تیستو&quot; نشدیم اما امید &quot;تیستو&quot; شدن را با خود به جای جای میهن مان بردیم. وعاقبت &quot;تیستو&quot;ها بزرگ شدند، آمدند، صحنه گردان میهن ما گشتند.
باز تاریخ تکرار شد؛ کشتگان مان بسیار و مادران عزامان بسیارتر؛ &quot;امید&quot;مان، منتظر و&quot;منتظری&quot;مان در&quot;حصر&quot;. همان سان که &quot;مهرداد&quot;مان با زبان بریده رفت آن گاه که می گفت &quot;زنده باد ایران&quot;. و &quot;فردین&quot;هامان نامشان در سلول ها، روی دیوارها، خشکید. بی&quot;رحمان&quot;ها و بی&quot;رحیم&quot;ها زندگی دشوار گشت و بی داریوش و پروانه، جایی در عمق قلب مان سوخت...
اما عجبا که زمین می خوریم و برمی خیزیم. زخمی می شویم و بر می خیزیم؛ درد می کشیم و بر می خیزیم؛ و باز برخاستیم. به همت زنان مان، جوانان مان، پیرهامان و به همت عشق مان به میهن زخمی مان، ایران.
سالی که گذشت، پر خون بود؛ پردرد. سال شکستن دل مادران، خمیدگی پدران. سال تلنباری نفرت، سال وبا، سال وبایی. این سال اما، سال ایستادگی هم بود. سال مردن برای زندگی. گریستن برای آزادی خنده. سالی که شاملو پیش از این آن را سروده بود:
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم می جوشد از یقین ؛ احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین  آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز در برکه های آینه لغزیده تو به تو! من آبگیر صافی ام، اینک! به سحر عشق؛ از برکه های آینه راهی به من بجو! من فکر می کنم هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم در چشم من به آبشار اشک سرخ گون خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛ احساس می کنم در هر رگ ام به هر تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ای می زند جرس.
آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب در سینه اش دو ماهی و در دست اش آینه گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم. من بانگ برکشیدم از آستان یأس : &quot;آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!&quot; آری؛ خطابم به شماست &quot;تیستو&quot;های ایران. یقین های باز یافته؛ بازتان نمی نهیم؛ می دانیم که
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین
رویش تان مبارک.</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/noshabeh_amiri_01.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">نوشابه امیری</div></div>  <p>تیستو سبز انگشتی داستان &quot;فرشته-آدم&quot; كوچولویی است كه انگشت هایی سبز كننده دارد - به هرچه دست می زند، سرشار از گل و سبزه و پیچك می شود. این است كه &quot;سبز انگشتی&quot; صدایش می كنند. برای تــیســـتوی كـوچـولـو، هـر چـیز دنـــــــــــیـــا - جز زیبایی ها و مهربانی های كمیابش - معنایی ندارد؛ و تیستوی مهربان، آرزومندست تا همه ی نارسایی ها و ناتوانی ها و زشتی ها را با معجزه ی انگشت های سبز كننده اش از زیبایی سرشار كند؛ و راستی این &quot;آدم-فرشته&quot; ی كوچولو، می تواند.&quot;عین داستان ایران در سالی که گذشت. جنبش سبز، تیستوی ایران بود؛ هست؛ می خواهد و می تواند. &quot;امید&quot;ش زیاد و &quot;استقامت&quot;اش پردوام.</p>
<p>سال 88، یکی از سال های سخت پس از انقلاب، به پایان رسید. سالی که حاکمان کارنامه مردودی گرفتند از مردمان؛ سالی که &quot;آقا&quot;، همراه با سرداران، دروغگویان، سابقه دارها، پیراهن پلنگی ها و لباس شخصی ها، مسلح به باطوم و اسلحه، متکی بر شکنجه و زندان، برشاخه نشست و بن برید و راه سراشیب، به سرعت، پیمودن گرفت.</p>
<p>&nbsp;از آنچه حاکمان با ما و میهن ما کردند، نه فقط همه گفتیم و شنیدیم که جهانی دید آن را به تمامی. در چشم باز &quot;نداآقاسلطان&quot;، در سینه زخمی &quot;سهراب اعرابی&quot;، در جای خالی قلب &quot;مصطفی کریم بیگی&quot;. در نگاه تلخ &quot;احمد زیدآبادی&quot;، درکلام پردرد پدر&quot;علی ملیحی&quot;، در صدای غم گرفته مادر &quot;کاوه قاسمی کرمانشاهی&quot;، در اشگ &quot;نازک افشار&quot; زیر چادر گلدار زندان، در نامه های عاشقانه &quot;فخرالسادات محتشمی&quot;، درصدای دلاور&quot;مهدیه محمدی&quot;.... در زبان زخمی &quot;منصور اسانلو&quot;. دید جهان اینها را.</p>
<p>جهان شنید تهدیدات سید علی خامنه ای را، دروغ های محمود احمدی نژاد را، کلام نفرت بار رادان ها و نقدی ها را. شنید که لاری جانی گفت &quot;زندانی نداریم؛ اعدام نکرده ایم&quot; همان گاه که &quot;بهاره هدایت&quot; زندانی بود تا انحلال سازمان سیاسی متبوع خود را اعلام دارد و احسان فتاحیان بر دار می رقصید.</p>
<p>اما، همه گفتیم و شنیدیم، و جهان هم دید و دریافت که ایران، سویه دیگری نیز دارد. سویه ای سبز سبز. &quot;<strong><em>تیستوی سبزانگشتی</em></strong>&quot;. آن فرشته ـ انسان کوچکی که سال های درازست ایران را سبز می خواهد.</p>
<p>سال های 50 بود که &quot;تیستوی سبزانگشتی&quot; درآمد. نوشته موریس درئون و به ترجمه لیلی گلستان.&quot;داستان «فرشته-آدم» كوچولویی كه انگشت هایی سبز كننده داشت؛ به هرچه دست می زد، سرشار از گل و سبزه و پیچك می شد. این بود كه «سبز انگشتی» صدایش می كردند. برای تــیســـتوی كـوچـولـو، هـر چـیز دنـــــــــــیـــا - جز زیبایی ها و مهربانی های كمیابش - معنایی نداشت؛ تیستوی مهربان، آرزومند بود تا همه ی نارسایی ها و ناتوانی ها و زشتی ها را با معجزه ی انگشت های سبز كننده اش از زیبایی سرشار كند.&quot;</p>
<p>کتاب را می خواندیم و به انگشتان خویش می نگریستیم. ما هم آرزومند سبزی ایران مان بودیم؛ ایرانی که در سیستان و بلوچستانش، رستم سر به اندوه در جبین فرو نبرده باشد از حال و روز مردمان؛ در حلبی آبادهای بندرعباس اش نسوزند بچه ها؛ ایرانی که در آن بتوان به هزار زبان گفت آزادی؛ به کردی، به ترکی. به عربی. به فارسی. ایرانی که آفتاب کارانش، در حسرت سرآمدن زمستان وشکفتن بهاران، در تپه های اوین، به رگبار بسته نشوند؛ ایرانی که در شان نام و تاریخش باشد.</p>
<p>کتاب را می خواندیم و به سرانگشت، بر دردهای ساده ای که می شناختیم، دست می کشیدیم و همه هم از سر امید. از دستان و سرانگشتان نسل ما، سبزی نرویید اما، آنان که در کاروان آزادی طلبی از راه می رسیدند دیدند دستان پینه بسته مارا؛ نسل مارا. ما &quot;تیستو&quot; نشدیم اما امید &quot;تیستو&quot; شدن را با خود به جای جای میهن مان بردیم. وعاقبت &quot;تیستو&quot;ها بزرگ شدند، آمدند، صحنه گردان میهن ما گشتند.</p>
<p>باز تاریخ تکرار شد؛ کشتگان مان بسیار و مادران عزامان بسیارتر؛ &quot;امید&quot;مان، منتظر و&quot;منتظری&quot;مان در&quot;حصر&quot;. همان سان که &quot;مهرداد&quot;مان با زبان بریده رفت آن گاه که می گفت &quot;زنده باد ایران&quot;. و &quot;فردین&quot;هامان نامشان در سلول ها، روی دیوارها، خشکید. بی&quot;رحمان&quot;ها و بی&quot;رحیم&quot;ها زندگی دشوار گشت و بی داریوش و پروانه، جایی در عمق قلب مان سوخت...</p>
<p>اما عجبا که زمین می خوریم و برمی خیزیم. زخمی می شویم و بر می خیزیم؛ درد می کشیم و بر می خیزیم؛ و باز برخاستیم. به همت زنان مان، جوانان مان، پیرهامان و به همت عشق مان به میهن زخمی مان، ایران.</p>
<p>سالی که گذشت، پر خون بود؛ پردرد. سال شکستن دل مادران، خمیدگی پدران. سال تلنباری نفرت، سال وبا، سال وبایی. این سال اما، سال ایستادگی هم بود. سال مردن برای زندگی. گریستن برای آزادی خنده. سالی که شاملو پیش از این آن را سروده بود:</p>
<p>من فکر می کنم</p>
<p>هرگز نبوده قلب من</p>
<p>این گونه</p>
<p>گرم و سرخ<br /> احساس می کنم<br /> در بدترین دقایق این شام مرگ زای<br /> چندین هزار چشمه ی خورشید<br /> در دلم<br /> می جوشد از یقین ؛<br /> احساس می کنم<br /> در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس<br /> چندین هزار جنگل شاداب<br /> ناگهان<br /> می روید از زمین <br /> آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز<br /> در برکه های آینه لغزیده تو به تو!<br /> من آبگیر صافی ام، اینک! به سحر عشق؛<br /> از برکه های آینه راهی به من بجو!<br /> من فکر می کنم<br /> هرگز نبوده<br /> دست من این سان بزرگ و شاد:</p>
<p>احساس می کنم<br /> در چشم من<br /> به آبشار اشک سرخ گون<br /> خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛<br /> احساس می کنم<br /> در هر رگ ام<br /> به هر تپش قلب من<br /> کنون<br /> بیدار باش قافله ای می زند جرس.</p>
<p>آمد شبی برهنه ام از در<br /> چو روح آب<br /> در سینه اش دو ماهی و در دست اش آینه<br /> گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم.<br /> من بانگ برکشیدم از آستان یأس :<br /> &quot;آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!&quot;<br /> آری؛ خطابم به شماست &quot;تیستو&quot;های ایران. یقین های باز یافته؛ بازتان نمی نهیم؛ می دانیم که</p>
<p>در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس<br /> چندین هزار جنگل شاداب<br /> ناگهان<br /> می روید از زمین</p>
<p>رویش تان مبارک.</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_opinion</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:56:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>دانشگاه در خون و در زندان </title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-48d21b288e.html</link>
			<description>چند سالی ست که آغاز هر گزارشی درباره جنبش دانشجویی با این جمله آغاز می شود: &quot;در سالی که گذشت، شاهد بی سابقه ترین برخوردها با جنبش دانشجویی و دانشجویان بودیم...&quot;
امسال اما برای آنکه گزارشی درباره وضعیت دانشجویان در سالی که گذشت، بنویسیم، بهترآنست که از این جمله استفاده کنیم: &quot;سالی که گذشت، شاهد بی سابقه ترین برخوردها با جنبش دانشجویی و دانشجویان بودیم... با این حال دانشگاه همچنان زنده است.&quot;

شهیدان جنبش دانشجویی
ندا آقا سلطان، کیانوش آسا، مصطفی غنیان و ... این ها نام هایی هستند که با شنیدن هر کدام شان یاد جنبش سبز و مبارزات مردم در خاطره ها زنده می شود. اما شهدای جنبش دانشجویی در دوران جنبش سبز کم نبوده اند. شاید معروف ترینشان ندا آقاسلطان باشد که دانشجوی فلسفه دانشگاه تهران بود، اما این قافله رهروان بسیارتری نیز داشت.بیست شهید جنبش سبز، از میان جنبش دانشجویی بوده اند. 

دفتر تحکیم وحدت
بزرگ ترین اتحادیه دانشجویی کشور، سال 87 را با بازداشت آغاز کرد. در حالی که عباس حکیم زاده، دبیر سیاسی دفتر تحکیم و شبنم مددزاده از اعضای شورای عمومی دفترتحکیم، در آخرین ماه های سال 86 بازداشت شده بودند، اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم، تصمیم گرفتند برای همدردی با زندانیان سیاسی، سفره هفت سین خود را در مقابل زندان اوین برپا کنند. اما هنوز سال 88 تحویل نشده بود که اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم، به همراه عده دیگری از کسانی که در مقابل زندان اوین تجمع کرده بودند، بازداشت شدند تا سال نو برای دانشجویان، با زندان آغاز شود. 
پس از آزادی از بازداشت گاه پلیس امنیت، اخبار گوناگونی از شکنجه و بدرفتاری با بازداشت شدگان منتشر شد که هیچ گاه نیز به سرانجامی نرسید. 
دفتر تحکیم در انتخابات 22 خرداد از مهدی کروبی حمایت کرد تا روندی متفاوت از انتخابات سال 84 را در پیش بگیرد، اما حضور موثر در انتخابات نیز باعث توقف روند برخورد با دفتر تحکیم نشد. پس از انتخابات و در دوران اعتراضات، تقریبا تمامی اعضای دفتر تحکیم وحدت، چندین بار  بازداشت شدند. از زمان آغاز اعتراضات به نتایج انتخابات مهدی عربشاهی(6 دی تا 19 اسفند – آزادی با وثیقه 200 میلیون تومانی)، امین نظری (2 بار بازداشت پس از انتخابات، 26 خرداد تا 8 تیر و  22 بهمن تا 25 بهمن، ازادی با قرار کفالت)، عباس حکیم زاده (28 آبان تا 1 دی – آزادی با وثیقه 100 میلیون تومانی)، مرتضی سیمیاری ( 14 دی تا  - آزادی با 500 میلیون تومان وثیقه و 100 میلیون تومان کفالت)، بهاره هدایت (10 دی تاکنون) و میلاد اسدی (9 آذر تاکنون) بازداشت شده اند. از این میان میلاد اسدی و بهاره هدایت هم چنان در زندان اند و مرتضی سیمیاری به 6 سال زندان محکوم شده است. 
این در حالی است که در سال 87، وزارت علوم به طور رسمی خبر از غیرقانونی بودن طیف علامه دفتر تحیکم داد و بسیاری از دانشجویان وانجمن های اسلامی به دلیل رابطه و عضویت در این مجموعه، تحت فشار قرار گرفتند. 

شورای دفاع از حق تحصیل
شاید آن زمان که عده ای از دانشجویان محروم از تحصیل، کمیته ای را به نام &quot;شورای دفاع از حق تحصیل&quot; تشکیل می دادند تا پیگیر حق قانونی خود برای تحصیل باشند، گمان نمی بردند که این چنین مورد خشم و غضب حاکمیت قرار بگیرند. 
سید ضیالدین نبوی از جمله اعضای اصلی این تشکل، در خردادماه بازداشت شد. این دانشجوی رشته‌ی مهندسی شیمی ورودی سال ۸۱ دانش‌گاه صنعتی نوشیروان بابل است که در سال ۸۶ برای مدتی بازداشت و به مدت دو ترم از تحصیل محروم شد. وی با وجود  کسب نمره و رتبه‌ی خوب در کنکور کارشناسی ارشد، موفق به تحصیل در دانشگاه نشد. 
نبوی پس از تحمل 7 ماه زندان، به 15 سال حبس محکوم شد. در همان زمان این خبر بر سر زبان ها افتاد که اعضای شورای دفاع از حق تحصیل، به رابطه با سازمان مجاهدین خلق محکوم شده اند.
مجید دری دیگر عضو &quot;شورای دفاع از حق تحصیل&quot; است که در ۱۸ تیرماه بازداشت شد و به زندان اوین منتقل شد. وی در دادگاه به 11 سال حبس مجکوم شد که ده سال آن به دلیل آنچه  همکاری با سازمان مجاهدین خلق اعلام شد، صادر شده است. حکمی که ۵ سال آن را به  تبعید باید در شهر &quot;ایذه&quot; بگذراند.
وضعیت حسام سلامت، رتبه اول آزمون دکترای جامعه شناسی با ۴ سال حبس و وضعیت مهدیه گلرو نیز مشابه دو یار دبستانی خود است. آنان نیز اتهام &quot;همکاری با سازمان مجاهدین&quot; را پیش روی خود می‌بینند.
شیوا نظرآهاری محروم از تحصیل که حدود 100 روز در روزهای آغازین اعتراضات انتخاباتی بازداشت شده بود،وقتی عازم مراسم ختم آیت الله منتظری بود، مجددا بازداشت شد. او نیز اتهامات مشابهی را مقابل خود می بیند.
مهدیه گلرو، یکی دیگر از اعضای شورای دفاع از حق تحصیل است که در 12 آبان به همراه همسرش در منزل خود بازداشت شدند. به مهدیه گلرو گفته شد که تنها شرط ازادی همسرش ـ که هیچ گونه فعالیت سیاسی نداشت ـ همکاری گلرو با بازجویان است.
وحید لعلی پور، همسر مهدیه گلرو، چندی پیش از زندان ازاد شد، اما خود مهدیه گلرو هم چنان روزگار را در زندان سپری می کند و حتی از حق ملاقات با همسر خویش محروم است.
این سرنوشت کمیته ای است که برای پیگیری حق قانونی دانشجویان برای تحصیل تشکیل شد، اما اعضای آن در زندان به سر می برند و متهم به همکاری با سازمان مجاهدین خلق شده اند. 

حمله به دانشگاه ها  
در بامداد روز 25 خرداد، نیروهای لباس شخصی و نیروی انتظامی به کوی دانشگاه تهران حمله کردند. در این یورش ـ که فیلم آن چندین ماه بعد و توسط شبکه تلویزیونی بی بی سی منتشر شد ـ بیش از 100 دانشجو بازداشت شدند، 15 نفر در اثر جراحات سنگین به بیمارستان منتقل شدند و اعلام شد پنج نفر (مینا احترامی، فاطمه براتی، محسن ایمانی، کامبیز شعاعی و کسری شرفی) در این حمله جان باختند. برخی شاهدان عینی دلیل فوت این افراد را ضربات متعدد به سر و گردن با باتوم برقی اعلام کردند. همچنین اعلام شد که 50 تن از این دانشجویان ـ که برخی منابع تعداد آن ها را تا 200 نفر هم اعلام کردند ـ به زیرزمین وزارت کشور منتقل شدندو در آن جا توسط نیروهای لباس شخصی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. گفته می شود که ورود نیروهای انتظامی به کوی دانشگاه، با درخواست فرهاد رهبر، رییس دانشگاه تهران  بوده است. 

همچنین اعلام شد در همین روز نیروهای لباس شخصی و گارد ویژه به دانشگاه شیراز نیز حمله کرده اند. حمله ای که گفته می شود حداقل 2 تن از دانشجویان طی آن جان خود را از دست دادند. رییس دانشگاه شیراز در اعتراض به این حمله، از سمت خود استعفا کرد. 
روز 24 خرداد، نیروهای لباس شخصی به دانشگاه اصفهان نیز حمله کردند. در این حمله حدود 140 دانشجو بازداشت و بیش از 200 دانشجو مجروح شدند. نیروهای انتظامی، به دانشجویان ساکن خوابگاه نیز ضرب الاجلی 24 ساعته دادند تا دانشگاه را ترک کنند. 
در روزهای پس از انتخابات  همچنین شاهد حمله نیروهای انتظامی به تجمع دانشجویان در دانشگاه های امیرکبیر، علم و صنعت، علامه، سمنان، سیستان، گیلان، مازندران، صنعتی نوشیروانی بابل، شریف، اهواز، فردوسی و آزاد مشهد، قزوین و ... بودیم. حملاتی که  طی آن ها تعداد زیادی از دانشجویان بازداشت و عده بیشتری نیز به کمیته های انضباطی احضار شدند. 
این حملات به دانشگاه ها، در روزهای ابتدایی اعتراض به انتخابات (24 تا 26 خرداد)، 18 تیر (سالروز حمله به کوی دانشگاه در تیر 78)، 13 آبان (روز دانش آموز)، 16 آذر (روز دانشجو)، 4 دی (برگزاری مراسم یادبود آیت الله منتظری) و ... انجام گرفت. تعداد این حملات به دانشجویان و دانشگاه آن قدر زیادبوده است که در صورت لیست کردن آن، گزارشی بالغ بر ده ها صفحه خواهد شد. 
این در حالی است که جز درباره حادثه حمله به کوی دانشگاه تهران ـ که کمیته تحقیقی درباره این حمله از سوی مجلس تشکیل شد ـ درباره دیگر حملاتی که به دانشگاه های سراسر کشور انجام شد، هیچ گونه پیگیری از سوی مسوولان انجام نشد.

سال پرکار کمیته های انضباطی
در حوادث پس از انتخابات، کمیته های انضباطی دانشگاه ها، روزهای پرکاری را پشت سر گذاشتند. در حالی که دانشگاه های سراسر کشور روزهای ملتهبی را پشت سر می گذاشتند، کمیته های انضباطی نیز مشغول احضار دانشجویان بودند. 
برخی گزارشات غیررسمی، حاکی از آن است که در سال 87 بیش از 2500 دانشجو به کمیته های انضباطی احضار شده اند و برای حدود 1800 تن از این دانشجویان احکام انضباطی صادر شده است. 
این احکام شامل اخراج، محرومیت از تحصیل، ممنوعیت ورود به دانشگاه، توبیخ کتبی با درج در پرونده و ... بوده است. 
دانشگاه های تهران (تهران، علامه، شریف، بهشتی، علم و صنعت، پلی تکنیک و دانشگاه های آزاد ـ با حدود 800 حکم)، گیلان ( با61 حکم)، مازندران ( با47 حکم)، نوشیراونی بابل (با 58 حکم)، سیستان( با23 حکم)، رازی کرمانشاه (با 15 حکم)، بوعلی همدان (با 49 حکم)، زنجان (با 8 حکم)، فردوسی و آزاد مشهد (با 79حکم) از جمله این احکام بوده اند. این احکام تنها نمونه کوچکی از احکام انضباطی است که برای دانشجویان صادر شده است. 
نکته جالب توجه آن است که بسیاری از دانشجویان تهدید شده اند که در صورت خبری کردن احکام خود، شاهد صدور احکام سنگین تری خواهند بود. 
از سوی دیگر اتفاق جدیدی که در دانشگاه ها افتاده، بازجویی از دانشجویان در کلاس های دانشگاه است.  این اتفاق برای  نخستین بار در دانشگاه گیلان به وقوع پیوست و سپس در چند دانشگاه دیگر در شهرستان ها نیز تکرار شد.

ادامه ستاره دار کردن دانشجویان
اما در کنار همه برخوردهایی که با دانشجویان به دلیل اعتراض به حوادث پس از انتخابات، انجام شده، دولت بحث ستاره کردن دانشجویان را نیز فراموش نکرده است. اتفاقی که از سال 85 آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد، گرچه محموداحمدی نژاد در مناظره با میرحسین موسوی منکر ستاره دار شدن دانشجویان شد. 
روند ستاره دار شدن دانشجویان به طور رسمی از سال 85 آغاز شد. در آن زمان به عده ای از فعالان دانشجویی که در کنکور کارشناسی ارشد موفق به کسب نمرات لازم برای قبولی شده بودند، امکان تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد داده نشد.دانشجویانی که از تحصیل محروم بودند، با سه ستاره در کارنامه خود مواجه شده بودند. دانشجویانی هم بودند که دو ستاره در کارنامه خود داشتند و با دادن تعهد موفق به تحصیل در این مقطع شدند. از آن زمان بود که اصطلاح دانشجویان ستاره دار باب شد و بحث های زیادی را نیز برانگیخت.
اخبار منتشر شده حاکی از آن بود که در کنکور کارشناسی ارشد، حداقل 20 دانشجو از تحصیل محروم شده اند. این دانشجویان با نگارش نامه به مسوولان امر ـ از جمله علی لاریجانی، رییس مجلس ـ خواستار پیگیری وضعیت خود شدند؛ اتفاقی که هرگز به وقوع نپیوست.
علاوه بر دانشجویان سیاسی، در سال 88 شاهد آن بودیم که عده ای از اقلیت های مذهبی ـ از جمله بهاییان ـ از حق تحصیل محروم و تنها به جرم بهایی بودن از دانشگاه اخراج شدند. برخی گزارش ها، حکایت از اخراج حدود 25 دانشجوی بهایی از دانشگاه ها دارد. 

بازنشستگی اساتید
روند بازنشستگی اساتید منتقد دانشگاه ها، که کلید آن از زمان آغاز به کار دولت نهم  خورده بود، در سال 88 نیز ادامه پیدا کرد. 
اگر  در سال های گذشته، شاهد بازنشستگی اجباری اساتیدی چون حسین بشیریه، هادی سمتی، مجتهد شبستری و ... بودیم، در سال 88 نوبت به کسانی چون مرتضی مردیها، محمد ستاری فر و ... رسیده بود که بازنشستگی پیش از موعد آن ها اعلام شود. اما این بار علاوه بر بازنشستگی اجباری، شاهد آن بودیم که گروه توسعه دانشگاه علامه منحل و 9 تن از اساتید آن از تدریس محروم شدند. 
علاوه بر بازنشتگی اجباری، اتفاق دیگری نیز دردانشگاه ها به وقوع پیوست. میرحسین موسوی که سال ها در گروه علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس حضور داشت، بنا به اعلام  رییس این دانشگاه از تدریس در دانشگاه محروم شد. 
این اتفاق اما تنها منحصر به میرحسین موسوی...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/arash_bahmani_02.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">آرش بهمنی</div></div> <img src="uploads/pics/zendan_16.jpg" width="150" height="121" border="0" alt="" title="" /> <p>چند سالی ست که آغاز هر گزارشی درباره جنبش دانشجویی با این جمله آغاز می شود: &quot;در سالی که گذشت، شاهد بی سابقه ترین برخوردها با جنبش دانشجویی و دانشجویان بودیم...&quot;</p>
<p>امسال اما برای آنکه گزارشی درباره وضعیت دانشجویان در سالی که گذشت، بنویسیم، بهترآنست که از این جمله استفاده کنیم: &quot;سالی که گذشت، شاهد بی سابقه ترین برخوردها با جنبش دانشجویی و دانشجویان بودیم... با این حال دانشگاه همچنان زنده است.&quot;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>شهیدان جنبش دانشجویی</strong></p>
<p>ندا آقا سلطان، کیانوش آسا، مصطفی غنیان و ... این ها نام هایی هستند که با شنیدن هر کدام شان یاد جنبش سبز و مبارزات مردم در خاطره ها زنده می شود. اما شهدای جنبش دانشجویی در دوران جنبش سبز کم نبوده اند. شاید معروف ترینشان ندا آقاسلطان باشد که دانشجوی فلسفه دانشگاه تهران بود، اما این قافله رهروان بسیارتری نیز داشت.بیست شهید جنبش سبز، از میان جنبش دانشجویی بوده اند. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>دفتر تحکیم وحدت</strong></p>
<p>بزرگ ترین اتحادیه دانشجویی کشور، سال 87 را با بازداشت آغاز کرد. در حالی که عباس حکیم زاده، دبیر سیاسی دفتر تحکیم و شبنم مددزاده از اعضای شورای عمومی دفترتحکیم، در آخرین ماه های سال 86 بازداشت شده بودند، اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم، تصمیم گرفتند برای همدردی با زندانیان سیاسی، سفره هفت سین خود را در مقابل زندان اوین برپا کنند. اما هنوز سال 88 تحویل نشده بود که اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم، به همراه عده دیگری از کسانی که در مقابل زندان اوین تجمع کرده بودند، بازداشت شدند تا سال نو برای دانشجویان، با زندان آغاز شود. </p>
<p>پس از آزادی از بازداشت گاه پلیس امنیت، اخبار گوناگونی از شکنجه و بدرفتاری با بازداشت شدگان منتشر شد که هیچ گاه نیز به سرانجامی نرسید. </p>
<p>دفتر تحکیم در انتخابات 22 خرداد از مهدی کروبی حمایت کرد تا روندی متفاوت از انتخابات سال 84 را در پیش بگیرد، اما حضور موثر در انتخابات نیز باعث توقف روند برخورد با دفتر تحکیم نشد. پس از انتخابات و در دوران اعتراضات، تقریبا تمامی اعضای دفتر تحکیم وحدت، چندین بار &nbsp;بازداشت شدند. از زمان آغاز اعتراضات به نتایج انتخابات مهدی عربشاهی(6 دی تا 19 اسفند – آزادی با وثیقه 200 میلیون تومانی)، امین نظری (2 بار بازداشت پس از انتخابات، 26 خرداد تا 8 تیر و&nbsp; 22 بهمن تا 25 بهمن، ازادی با قرار کفالت)، عباس حکیم زاده (28 آبان تا 1 دی – آزادی با وثیقه 100 میلیون تومانی)، مرتضی سیمیاری ( 14 دی تا&nbsp; - آزادی با 500 میلیون تومان وثیقه و 100 میلیون تومان کفالت)، بهاره هدایت (10 دی تاکنون) و میلاد اسدی (9 آذر تاکنون) بازداشت شده اند. از این میان میلاد اسدی و بهاره هدایت هم چنان در زندان اند و مرتضی سیمیاری به 6 سال زندان محکوم شده است. </p>
<p>این در حالی است که در سال 87، وزارت علوم به طور رسمی خبر از غیرقانونی بودن طیف علامه دفتر تحیکم داد و بسیاری از دانشجویان وانجمن های اسلامی به دلیل رابطه و عضویت در این مجموعه، تحت فشار قرار گرفتند. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>شورای دفاع از حق تحصیل</strong></p>
<p>شاید آن زمان که عده ای از دانشجویان محروم از تحصیل، کمیته ای را به نام &quot;شورای دفاع از حق تحصیل&quot; تشکیل می دادند تا پیگیر حق قانونی خود برای تحصیل باشند، گمان نمی بردند که این چنین مورد خشم و غضب حاکمیت قرار بگیرند. </p>
<p>سید ضیالدین نبوی از جمله اعضای اصلی این تشکل، در خردادماه بازداشت شد. این دانشجوی رشته‌ی مهندسی شیمی ورودی سال ۸۱ دانش‌گاه صنعتی نوشیروان بابل است که در سال ۸۶ برای مدتی بازداشت و به مدت دو ترم از تحصیل محروم شد. وی با وجود&nbsp; کسب نمره و رتبه‌ی خوب در کنکور کارشناسی ارشد، موفق به تحصیل در دانشگاه نشد. </p>
<p>نبوی پس از تحمل 7 ماه زندان، به 15 سال حبس محکوم شد. در همان زمان این خبر بر سر زبان ها افتاد که اعضای شورای دفاع از حق تحصیل، به رابطه با سازمان مجاهدین خلق محکوم شده اند.</p>
<p>مجید دری دیگر عضو &quot;شورای دفاع از حق تحصیل&quot; است که در ۱۸ تیرماه بازداشت شد و به زندان اوین منتقل شد. وی در دادگاه به 11 سال حبس مجکوم شد که ده سال آن به دلیل آنچه&nbsp; همکاری با سازمان مجاهدین خلق اعلام شد، صادر شده است. حکمی که ۵ سال آن را به&nbsp; تبعید باید در شهر &quot;ایذه&quot; بگذراند.</p>
<p>وضعیت حسام سلامت، رتبه اول آزمون دکترای جامعه شناسی با ۴ سال حبس و وضعیت مهدیه گلرو نیز مشابه دو یار دبستانی خود است. آنان نیز اتهام &quot;همکاری با سازمان مجاهدین&quot; را پیش روی خود می‌بینند.</p>
<p>شیوا نظرآهاری محروم از تحصیل که حدود 100 روز در روزهای آغازین اعتراضات انتخاباتی بازداشت شده بود،وقتی عازم مراسم ختم آیت الله منتظری بود، مجددا بازداشت شد. او نیز اتهامات مشابهی را مقابل خود می بیند.</p>
<p>مهدیه گلرو، یکی دیگر از اعضای شورای دفاع از حق تحصیل است که در 12 آبان به همراه همسرش در منزل خود بازداشت شدند. به مهدیه گلرو گفته شد که تنها شرط ازادی همسرش ـ که هیچ گونه فعالیت سیاسی نداشت ـ همکاری گلرو با بازجویان است.</p>
<p>وحید لعلی پور، همسر مهدیه گلرو، چندی پیش از زندان ازاد شد، اما خود مهدیه گلرو هم چنان روزگار را در زندان سپری می کند و حتی از حق ملاقات با همسر خویش محروم است.</p>
<p>این سرنوشت کمیته ای است که برای پیگیری حق قانونی دانشجویان برای تحصیل تشکیل شد، اما اعضای آن در زندان به سر می برند و متهم به همکاری با سازمان مجاهدین خلق شده اند. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>حمله به دانشگاه ها</strong>&nbsp; </p>
<p>در بامداد روز 25 خرداد، نیروهای لباس شخصی و نیروی انتظامی به کوی دانشگاه تهران حمله کردند. در این یورش ـ که فیلم آن چندین ماه بعد و توسط شبکه تلویزیونی بی بی سی منتشر شد ـ بیش از 100 دانشجو بازداشت شدند، 15 نفر در اثر جراحات سنگین به بیمارستان منتقل شدند و اعلام شد پنج نفر (مینا احترامی، فاطمه براتی، محسن ایمانی، کامبیز شعاعی و کسری شرفی) در این حمله جان باختند. برخی شاهدان عینی دلیل فوت این افراد را ضربات متعدد به سر و گردن با باتوم برقی اعلام کردند. همچنین اعلام شد که 50 تن از این دانشجویان ـ که برخی منابع تعداد آن ها را تا 200 نفر هم اعلام کردند ـ به زیرزمین وزارت کشور منتقل شدندو در آن جا توسط نیروهای لباس شخصی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. گفته می شود که ورود نیروهای انتظامی به کوی دانشگاه، با درخواست فرهاد رهبر، رییس دانشگاه تهران&nbsp; بوده است. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>همچنین اعلام شد در همین روز نیروهای لباس شخصی و گارد ویژه به دانشگاه شیراز نیز حمله کرده اند. حمله ای که گفته می شود حداقل 2 تن از دانشجویان طی آن جان خود را از دست دادند. رییس دانشگاه شیراز در اعتراض به این حمله، از سمت خود استعفا کرد. </p>
<p>روز 24 خرداد، نیروهای لباس شخصی به دانشگاه اصفهان نیز حمله کردند. در این حمله حدود 140 دانشجو بازداشت و بیش از 200 دانشجو مجروح شدند. نیروهای انتظامی، به دانشجویان ساکن خوابگاه نیز ضرب الاجلی 24 ساعته دادند تا دانشگاه را ترک کنند. </p>
<p>در روزهای پس از انتخابات&nbsp; همچنین شاهد حمله نیروهای انتظامی به تجمع دانشجویان در دانشگاه های امیرکبیر، علم و صنعت، علامه، سمنان، سیستان، گیلان، مازندران، صنعتی نوشیروانی بابل، شریف، اهواز، فردوسی و آزاد مشهد، قزوین و ... بودیم. حملاتی که&nbsp; طی آن ها تعداد زیادی از دانشجویان بازداشت و عده بیشتری نیز به کمیته های انضباطی احضار شدند. </p>
<p>این حملات به دانشگاه ها، در روزهای ابتدایی اعتراض به انتخابات (24 تا 26 خرداد)، 18 تیر (سالروز حمله به کوی دانشگاه در تیر 78)، 13 آبان (روز دانش آموز)، 16 آذر (روز دانشجو)، 4 دی (برگزاری مراسم یادبود آیت الله منتظری) و ... انجام گرفت. تعداد این حملات به دانشجویان و دانشگاه آن قدر زیادبوده است که در صورت لیست کردن آن، گزارشی بالغ بر ده ها صفحه خواهد شد. </p>
<p>این در حالی است که جز درباره حادثه حمله به کوی دانشگاه تهران ـ که کمیته تحقیقی درباره این حمله از سوی مجلس تشکیل شد ـ درباره دیگر حملاتی که به دانشگاه های سراسر کشور انجام شد، هیچ گونه پیگیری از سوی مسوولان انجام نشد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>سال پرکار کمیته های انضباطی</strong></p>
<p>در حوادث پس از انتخابات، کمیته های انضباطی دانشگاه ها، روزهای پرکاری را پشت سر گذاشتند. در حالی که دانشگاه های سراسر کشور روزهای ملتهبی را پشت سر می گذاشتند، کمیته های انضباطی نیز مشغول احضار دانشجویان بودند. </p>
<p>برخی گزارشات غیررسمی، حاکی از آن است که در سال 87 بیش از 2500 دانشجو به کمیته های انضباطی احضار شده اند و برای حدود 1800 تن از این دانشجویان احکام انضباطی صادر شده است. </p>
<p>این احکام شامل اخراج، محرومیت از تحصیل، ممنوعیت ورود به دانشگاه، توبیخ کتبی با درج در پرونده و ... بوده است. </p>
<p>دانشگاه های تهران (تهران، علامه، شریف، بهشتی، علم و صنعت، پلی تکنیک و دانشگاه های آزاد ـ با حدود 800 حکم)، گیلان ( با61 حکم)، مازندران ( با47 حکم)، نوشیراونی بابل (با 58 حکم)، سیستان( با23 حکم)، رازی کرمانشاه (با 15 حکم)، بوعلی همدان (با 49 حکم)، زنجان (با 8 حکم)، فردوسی و آزاد مشهد (با 79حکم) از جمله این احکام بوده اند. این احکام تنها نمونه کوچکی از احکام انضباطی است که برای دانشجویان صادر شده است. </p>
<p>نکته جالب توجه آن است که بسیاری از دانشجویان تهدید شده اند که در صورت خبری کردن احکام خود، شاهد صدور احکام سنگین تری خواهند بود. </p>
<p>از سوی دیگر اتفاق جدیدی که در دانشگاه ها افتاده، بازجویی از دانشجویان در کلاس های دانشگاه است.&nbsp; این اتفاق برای&nbsp; نخستین بار در دانشگاه گیلان به وقوع پیوست و سپس در چند دانشگاه دیگر در شهرستان ها نیز تکرار شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>ادامه ستاره دار کردن دانشجویان</strong></p>
<p>اما در کنار همه برخوردهایی که با دانشجویان به دلیل اعتراض به حوادث پس از انتخابات، انجام شده، دولت بحث ستاره کردن دانشجویان را نیز فراموش نکرده است. اتفاقی که از سال 85 آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد، گرچه محموداحمدی نژاد در مناظره با میرحسین موسوی منکر ستاره دار شدن دانشجویان شد. </p>
<p>روند ستاره دار شدن دانشجویان به طور رسمی از سال 85 آغاز شد. در آن زمان به عده ای از فعالان دانشجویی که در کنکور کارشناسی ارشد موفق به کسب نمرات لازم برای قبولی شده بودند، امکان تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد داده نشد.دانشجویانی که از تحصیل محروم بودند، با سه ستاره در کارنامه خود مواجه شده بودند. دانشجویانی هم بودند که دو ستاره در کارنامه خود داشتند و با دادن تعهد موفق به تحصیل در این مقطع شدند. از آن زمان بود که اصطلاح دانشجویان ستاره دار باب شد و بحث های زیادی را نیز برانگیخت.</p>
<p>اخبار منتشر شده حاکی از آن بود که در کنکور کارشناسی ارشد، حداقل 20 دانشجو از تحصیل محروم شده اند. این دانشجویان با نگارش نامه به مسوولان امر ـ از جمله علی لاریجانی، رییس مجلس ـ خواستار پیگیری وضعیت خود شدند؛ اتفاقی که هرگز به وقوع نپیوست.</p>
<p>علاوه بر دانشجویان سیاسی، در سال 88 شاهد آن بودیم که عده ای از اقلیت های مذهبی ـ از جمله بهاییان ـ از حق تحصیل محروم و تنها به جرم بهایی بودن از دانشگاه اخراج شدند. برخی گزارش ها، حکایت از اخراج حدود 25 دانشجوی بهایی از دانشگاه ها دارد. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بازنشستگی اساتید</strong></p>
<p>روند بازنشستگی اساتید منتقد دانشگاه ها، که کلید آن از زمان آغاز به کار دولت نهم&nbsp; خورده بود، در سال 88 نیز ادامه پیدا کرد. </p>
<p>اگر&nbsp; در سال های گذشته، شاهد بازنشستگی اجباری اساتیدی چون حسین بشیریه، هادی سمتی، مجتهد شبستری و ... بودیم، در سال 88 نوبت به کسانی چون مرتضی مردیها، محمد ستاری فر و ... رسیده بود که بازنشستگی پیش از موعد آن ها اعلام شود. اما این بار علاوه بر بازنشستگی اجباری، شاهد آن بودیم که گروه توسعه دانشگاه علامه منحل و 9 تن از اساتید آن از تدریس محروم شدند. </p>
<p>علاوه بر بازنشتگی اجباری، اتفاق دیگری نیز دردانشگاه ها به وقوع پیوست. میرحسین موسوی که سال ها در گروه علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس حضور داشت، بنا به اعلام&nbsp; رییس این دانشگاه از تدریس در دانشگاه محروم شد. </p>
<p>این اتفاق اما تنها منحصر به میرحسین موسوی نبود که بسیاری از اساتیددانشگاه ها که در در زمره یاران نزدیک موسوی بودند نیز از حق تدریس در دانشگاه ها محروم شدند. آنانی که تا پیش از انتخابات نه تنها در دسته اساتید دگراندیش نبودند، بلکه از راسخ ترین معتقدان جمهوری اسلامی بودند. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>نوروز در زندان</strong></p>
<p>نوروز که فرا رسد و ایرانیان به رسم دیرینه سفره هفت سین برپا کنند، کم نیستند خانواده هایی که نبود عزیزان شان را احساس کنند.</p>
<p>مجید توکلی ـ که حاکمیت قصد داشت با منتشر کردن عکس اش با چادر، از ارج و قرب اش در میان دانشجویان کم کند ـ سومین نوروزی است که در کنار خانواده نیست. بهاره هدایت دومین نوروز پیاپی است که سفره هفت سین را به جای منزل، در اوین می چیند. مهدیه گلرو، نه تنها نوروز را در کنار خانواده نیست که حتی از ملاقات با خانواده خویش در آخرین روزهای سال محروم است. از میلاد اسدی که از 9 آذر بازداشت شده، خانواده هیچ خبری ندارند . آنها همچون سال گذشته، سال نو را بی فرزندشان تحویل خواهند کرد. خانواده محمد پورعبدالله دومین سالی است که بر سر سفره سال نو، تنها عکس فرزند خود را در کنار خویش دارند و ...</p>
<p>این لیست سر دراز دارد: ضیا نبوی، مجید دری، افتخار&nbsp; برزگریان، رضا لطفی و ... همه و همه از آنانی اند که سال نو را در چهاردیواری تنگ سلول ها تحویل خواهند کرد و&nbsp; در میان دیوارها به این فکر می کنند که شاید سال آینده، سالی بهتر باشد، برای همه آنانی که ایرانی بهتر را می خواهند. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_news</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:56:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>مسافر فراری ناکجا آباد</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-59555603b7.html</link>
			<description>1ـ سالی که گذشت ثبت ویژه ای در تاریخ ایران خواهد داشت. ویژه از این نظر که با پیشرفت تکنولوژی، بعدها اسنادی از این روزها منتشرها خواهد شد که به تمامی سندی می شود برای تاریخ نگاران. سال گذشته، به واقع سالی بود که با امید، آرزوهای بسیار و شادی و دلبستگی های فراوان شروع شد و یک شبه به یاس و اندوه و دلشکستگی و سپس به خشم و نفرت مبدل گشت و در نهایت به ظلم هایی منجر شد که مردم ایران زمین فراموشش نخواهند کرد و البته امروز که در آستانه سال جدید هستیم، شاهدیم رو سیاهی اش تنها به ذغال مانده است که مردم سبز ایران با نوید رهبران سبزشان، سال پیروزی توام با استقامت پیش بینی کرده اند که در آن شکی نیست و اگر کمی تاریخ خوان باشند آنان که در چند ماه گذشته با داغ و درفش و چوب و چماق گمان بردند پیروزی نصیب شان شده است، هم نظر خواهند شد.
همواره در یک سال گذشته از زمانی که آقای خاتمی نوید داد در صحنه انتخابات حضور خواهد داشت و رسما اعلام کاندیداتوری کرد، در محافل مختلف و همایش های گوناگون حضور داشتم و از نزدیک ثبت و ضبط کردم آنچه را که دیدم و شنیدم؛ چه در حافظه دوربینم و چه در دفترچه یادداشتم که هر دو را داشتن و انجام دادن در صحنه کاری بس دشوار بود؛ اما به شوق و عشق اطلاع رسانی خریدم همه دشواری هایش را.
گاهی اوقات در خلوت با خود فکر می کنم کاشکی همه آنچه که دیدم و ثبت کردم خواب می بود و صبح هنگام، بیدار شوم و کسی بگوید هنوز مانده است به انتخابات ریاست جمهوری دهم و حکومت تضمین داده و در رسانه ها اعلام کرده است که انتخابات در سلامت کامل انجام خواهد شد و خوابم تنها یک کابوس بوده است؛ اما بیهوده است این خیال که واقعیتی ست تلخ و ثبت شده برای همیشه در تاریخ ایران که رئیس دولت دهم با حمایت قاطع مقام معظم رهبری به یغما برد شور و شوق جامعه را که باورش هنوز دشوار است از غارت وقیحانه پرشورترین انتخابات ایران تا کنون در روز روشن تاریخ.
البته نیک که بنگریم جز این هم انتظاری نباید می بود که ما خوش خیال بودیم که هماره در حکومتی دینی که دروغ گفتن در آن به مصلحت جایز است، تقلب نیز از برای رسیدن به باری تعالی حلال می شود و امری پسندیده و نیک همانطور که آیت الله مصباح یزدی فرمودند... بگذریم!
سخن در این باره بسیار است و بسیار گفته شده و هدف اصلی این نوشتار ارائه تصویری کوچک و بازگویی گوشه ای از وقایع یک سال گذشته است که چه ظلم ها دیدم و شاهد چه جنایت ها بودم از حکومت تحت امر معظم له و چه زمان ها که از پس دوربینم بغض کردم و ضبط کردم مقاومت مردم آزادیخواهی را که تا پای جان ایستادند و خواستار رسیدگی به رای شان بودند که دزدیده شد و انصافا تا جایی پیش رفتند که پایه های حکومت اسلامی را لرزاندند. 
کاشکی بتوان روزی نوشت همه دلاوری ها را که هیچ کم نبود از هشت سال دلاوری رزمندگان مان در جبهه های جنگ علیه رژیم بعث عراق که مهندس موسوی در پیام نوروزی اش به آن اشاره کرد و معظم له را به درستی با صدام حسین مقایسه کرد.
***
2- روز 18 تیر ماه بود و گروه های مختلف دانشجویی به مناسبت حمله لباس شخصی ها به کوی دانشگاه در تابستان سال 78 از توده مردم و جنبش سبز دعوت کرده بودند در تظاهرات گسترده ای از میدان انقلاب تا میدان آزادی شرکت کنند. 
هر چه از انتخابات دورتر می شدیم، حکومت خود را بیشتر از سردرگمی ناشی از اعتراضات گسترده مردمی پس از انتخابات باز می یافت و منسجم تر می شد. آنان برای روز 18 تیر تدابیر ویژه ای اندیشیده بودند تا همانند روزهای 25 و 30 خرداد، گستردگی تظاهرات و درگیری ها در تهران فراگیر نشود. لذا از میدان فردوسی تهران تا میدان آزادی به صورت کاملا زنجیره ای ماموران یگان ویژه و نیروهای گارد امنیتی سپاه مستقر شده بودند. احدی حق ایستادن در خیابان انقلاب را نداشت. بالفور دستگیر می شد. عابران تنها در پیاده رو ها بی وقفه حق داشتند حرکت کنند. امکان تجمع بعید به نظر می رسید.
اما در یک لحظه فضا عوض شد. در زمانی که کسی گمان نمی برد تجمعی شکل بگیرد، چند زن شیردل به وسط خیابان انقلاب رفتند و جلوی درب اصلی دانشگاه تهران مردم را دعوت به همراهی و تشکیل صف کردند. برای نیروهای امنیتی باور نکردنی می نمود. چند زن در اقدامی انتحاری خود را به میان ماموران بیندازند تا هسته مرکزی شکل گیرد. ماموران امنیتی که از رفتار چند زن شوکه شده بودند در چشم برهم زدنی با جمعیتی مواجه شدند که در خیابان انقلاب جمع شده بودند و آنان مبهوت در پیاده روها تنها تماشاچی مانده بودند و تا به خود آمدند که جمعیت را پراکنده کنند، حاضران در خیابان های اطراف نیز به جمعیت اصلی پیوستند.




هر لحظه امکان درگیری می رفت اما ماموران تلاش کردند خود را خونسرد جلوه دهند که این تجمع گذری است و با چند تشر و به ضرب باتوم پراکنده می شود، اما نشد. کار به جایی رسید که بلوارکشاورز و خیابان کارگر مملو از جمعیت شد. آنگاه نیروهای امنیتی دریافتند که غفلت کرده اند. خشونت آغاز شد. هر کس را دم دست می گرفتند، به شدید ترین وجه ممکن ضرب و شتم می کردند. جوانان سبز نیز در خیابان کارگر و بلوار کشاورز تقابل کردند و شروع به سنگ پراکنی و آتش زدن سطل های زباله. دیگر امکان مهار وجود نداشت. از هر گوشه جیغی بلند می شد و کسی بر زمین می افتاد. تمام هوای خیابان های اطراف دانشگاه پر شده بود از گاز اشک آور و گاز فلفل. امکان نفس کشیدن خیلی دشوار شده و انگاری مجبور بودی در سونا تقلا کنی.




عصر هنگام درگیری به غایت خود رسیده بود. رحمی وجود نداشت. هرکس در هر سنی با چوب و چماق کتک می خورد. زنان میانسال بیش از همه در دسترس نیروهای بسیجی افتادند و آنان که پای دویدن نداشتند بیشترین مصدومان را تشکیل می دادند. اگر جوان بودند که برده می شدند و اگر میانسال آنقدر مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند که توان حرکت نداشته باشند. 



خیابان کارگر کانون اصلی درگیری جوانان سبز پوش با نیروهای امنیتی شد. درگیری به کوچه های اطراف و تا حد فاصل خیابان جمالزاده کشیده شد. کار بسیار دشوار می نمود برای سبزها. عملا امکان تشخیص نیروهای لباس شخصی دشوار بود. تغییر شکل آنان و حضور ناگهانی در کوچه ها بسیاری را یا گرفتار می کرد و یا سخت مضروب. سبزها دقیق نمی دانستند با چه نیرویی طرف هستند. جوان شیک پوش حین هجوم سیستماتیک نیروهای یگان ویژه از وسط جمعیت به صید خود می چسبید و امکان فرار نمی داد تا نیروهای پلیس فرا برسند. همین مسئله همواره در تمام درگیری ها کار را برای سبزها دشوار می کرد و از عوامل اصلی دستگیری های گسترده خیابانی بود.
***
3- تمام حواسم را به عکاسی داده بودم و تمرکز کاملی بر صحنه ها داشتم تا چیزی را برای ثبت از دست ندهم. دائم از نقطه ای به نقطه دیگر نقل مکان می کردم تا مبادا شناسایی شوم و هم اینکه سوژه های بهتری بیابم برای عکاسی. مرتب شاتر دوربینم صدا میکرد. نگران پر شدن کارت حافظه دوربین بودم که محدود بود و همچنین باتری دوربین. تقریبا سرعتی یافته بودم به سرعت خود شاتر دوربین.



در تقاطع خیابان کارگر و بلوار کشاورز آتش بزرگی برپا شده بود و جوانان معترض سخت درگیر با نیروهای امنیتی شده بودند. جنگ و گریز یک لحظه باز نمی ایستاد. از هر کوچه دودی بلند شده بود. در کمتر از نیم ساعت تمام خیابانهای اطراف انقلاب کوپه های آتش برپا شده و عده ای شعار می دادند و سنگ پراکنی به نیروهای بسیجی و پلیس گارد ضد شورش به اوج خود رسیده بود. 
در این بین اما حساسیت ماموران نسبت به کسانی که تصویربرداری می کردند، دو چندان بود. کوچکترین فعالیت با دوربین حرفه ای بلافاصله شناسایی و تحت پیگرد قرار می گرفت. در یک لحظه که از درگیری ها در حال عکاسی بودم، اطراف خود را یک لحظه فراموش کردم و غرق فریم گرفتن و ترکیب بندی عکسی شدم که وقتی به خود آمدم، دیدم مردم می گویند فرار کن. برگشتم و پشت سرم را دیدم چند بسیجی با سرعت به طرفم می آیند. بلافاصله پا به فرار گذاشتم و در حین فرار دوربینم را داخل کیف کردم و هر چه در توان داشتم خرج کردم و دویدم. تنها به جلو نگاه می کردم و فرار می کردم. 



یک لحظه برگشتم و دیدم کمی عقب افتاده اند و تقریبا بیست-سی متری عقب افتاده اند. تصمیم گرفتم داخل کوچه های اطراف بلوار کشاورز خود را از نظرها دور کنم. وارد اولین خیابان شدم. خیابان عریضی بود که به گمانم نامش &quot;قدر&quot; بود. همین که فرار می کردم صدای موتور شنیدم. فهمیدم با موتور دنبالم افتاده اند. اولین کوچه داخل شدم. وای! خدای من! کوچه بن بست بود. راه برگشت عملا وجود نداشت. برگشت یعنی گرفتار شدن. در انتهای کوچه نور خورشید از کوچه دیگری بیرون افتاده بود. به سرعت به سمت کوچه کم عرضی که در کوچه بود دویدم. وقتی وارد کوچه شدم خیلی سریع به بن بست خوردم. تنها چاره ام کمک از اهالی محل بود. مردم از پنجره ها و پشت بام های منازلشان شاهد صحنه بودند. درب خانه ها را یکی یکی شروع کردم به زدن. اما هیچ یک حاضر نشدند درب منزلشان را به رویم بگشایند. خواهش کردم اما فایده نکرد. تقریبا تسلیم شده بودم. تنها فکری که به ذهنم رسید، این بود که دوربینم را زیر یک خودرو پراید و کنار چرخش پنهان کردم و برای اینکه دوربینم به دستشان نیفتد به سمت ابتدای کوچه حرکت کردم. 
وقتی به ابتدای کوچه رسیدم که نیروهای بسیجی کاملا به کوچه مسلط شده بودند. یکی از آنان که هیکل درشتی داشت و نفس نفس می زد، شلوارش را بالا کشید و عرقش را با پیراهنش از پیشانی برداشت و سرم را فورا گرفت و محکم به دیوار کوبید. چند بار صورتم را به دیوار کوبید و با مشت به گردنم می زد. مرا خم کرد و با لگد بر زمین کوبید.  آنقدر مرا زد که یک لحظه از حال رفتم. نمی دانم چه وقت بود که صدایی شنیدم که گفت: &quot;بلندش کن! ماشین آمده است.&quot; 



مرا کشان کشان تا سر کوچه بردند و داخل خودرو &quot;ون&quot; سفید رنگی انداختند. در حین اینکه مرا با خود به سمت ماشین می بردند، یک لحظه چشمم را باز کردم و دیدم یکی از لباس شخصی ها از نحوه دستگیری و ضرب و شتم ام فیلم برداری می کند. اهالی محل نیز همچنان این صحنه را نظاره می کردند می بردند. 
به داخل خودرو که پرتاب شدم، دیدم تعداد زیادی جوان حدود بیست نفر دستگیر شده اند که همه فشرده کنار هم نشسته اند و برای من جا نبود. روحیه همه شان عالی بود و کلی به من دلداری دادند. پاهایشان را کمی باز کردند که روی پاهایشان دراز بکشم. انگار نه که دستگیر شده بودند و خم به ابرو نداشتند. متحیر از این روحیه کمی جرئت یافتم. احساس بهتری به من دست داد. همان لحظه یک پسر را نیز دستگیر کرده بودند که دو خواهرش مرتب جیغ و فریاد می کشیدند. هر سه دستگیر شده بودند. التماس می کردند که برادرمان را نبرید که ما تنها همین برادر را داریم. برای دختران جا نبود و آنان آن لحظه قواعد اسلامی محرم و نامحرم را رعایت کردند و دختران را با لگد راهی، اما برادرشان را سوار بر روی پایم کردند. دختران به هیچ عنوان حاضر به ترک برادرشان نبودند و گفتند: &quot;باید ما را هم با او ببرید.&quot;
لباس شخصی ها با شنیدن درخواست دختران صندلی ردیف جلو را خلوت کردند و همه پسران روی هم انداختند تا اسلام به خطر نیفتد و دختران را نیز در کنار برادرشان سوار خودرو کردند. موبایلم در جیب شلوارم بود و به دلیل فشردگی نمی توانستم آن را از جیب خارج کنم. همان ابتدا که وارد خودرو شدم، یکی از بسیجیان که کنار راننده نشسته بود رو کرد گفت: &quot;موبایلت را بده ببینم.&quot; اما وقتی آن جوان را به همراه خواهرانش آوردند و در انتقالشان به دردسر افتادند، فراموش کردند موبایل مرا بگیرد. من نیز با استفاده از فرصت موبایلم را با کمک دوستان از جیبم درآوردم و شروع کردم به تماس گرفتن. می خواستم به تنها دارایی زندگی ام در این دنیا یعنی مادرم اطلاع دهم که مرا دستگیر کرده اند و اتفاق دیگری برایم نیفتاده و نگران نشود. ولی فایده نداشت. آنتن های منطقه را قطع کرده بودند. 
یکی یکی خیابان ها را طی می کردیم و من هم مرتب در حال تلاش برای برقراری...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/farhadrajabali.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">فرهاد رجبعلي </div></div> <img src="uploads/pics/tehran_02.jpg" width="150" height="111" border="0" alt="" title="" /> <p>1ـ سالی که گذشت ثبت ویژه ای در تاریخ ایران خواهد داشت. ویژه از این نظر که با پیشرفت تکنولوژی، بعدها اسنادی از این روزها منتشرها خواهد شد که به تمامی سندی می شود برای تاریخ نگاران. سال گذشته، به واقع سالی بود که با امید، آرزوهای بسیار و شادی و دلبستگی های فراوان شروع شد و یک شبه به یاس و اندوه و دلشکستگی و سپس به خشم و نفرت مبدل گشت و در نهایت به ظلم هایی منجر شد که مردم ایران زمین فراموشش نخواهند کرد و البته امروز که در آستانه سال جدید هستیم، شاهدیم رو سیاهی اش تنها به ذغال مانده است که مردم سبز ایران با نوید رهبران سبزشان، سال پیروزی توام با استقامت پیش بینی کرده اند که در آن شکی نیست و اگر کمی تاریخ خوان باشند آنان که در چند ماه گذشته با داغ و درفش و چوب و چماق گمان بردند پیروزی نصیب شان شده است، هم نظر خواهند شد.</p>
<p>همواره در یک سال گذشته از زمانی که آقای خاتمی نوید داد در صحنه انتخابات حضور خواهد داشت و رسما اعلام کاندیداتوری کرد، در محافل مختلف و همایش های گوناگون حضور داشتم و از نزدیک ثبت و ضبط کردم آنچه را که دیدم و شنیدم؛ چه در حافظه دوربینم و چه در دفترچه یادداشتم که هر دو را داشتن و انجام دادن در صحنه کاری بس دشوار بود؛ اما به شوق و عشق اطلاع رسانی خریدم همه دشواری هایش را.</p>
<p>گاهی اوقات در خلوت با خود فکر می کنم کاشکی همه آنچه که دیدم و ثبت کردم خواب می بود و صبح هنگام، بیدار شوم و کسی بگوید هنوز مانده است به انتخابات ریاست جمهوری دهم و حکومت تضمین داده و در رسانه ها اعلام کرده است که انتخابات در سلامت کامل انجام خواهد شد و خوابم تنها یک کابوس بوده است؛ اما بیهوده است این خیال که واقعیتی ست تلخ و ثبت شده برای همیشه در تاریخ ایران که رئیس دولت دهم با حمایت قاطع مقام معظم رهبری به یغما برد شور و شوق جامعه را که باورش هنوز دشوار است از غارت وقیحانه پرشورترین انتخابات ایران تا کنون در روز روشن تاریخ.</p>
<p>البته نیک که بنگریم جز این هم انتظاری نباید می بود که ما خوش خیال بودیم که هماره در حکومتی دینی که دروغ گفتن در آن به مصلحت جایز است، تقلب نیز از برای رسیدن به باری تعالی حلال می شود و امری پسندیده و نیک همانطور که آیت الله مصباح یزدی فرمودند... بگذریم!</p>
<p>سخن در این باره بسیار است و بسیار گفته شده و هدف اصلی این نوشتار ارائه تصویری کوچک و بازگویی گوشه ای از وقایع یک سال گذشته است که چه ظلم ها دیدم و شاهد چه جنایت ها بودم از حکومت تحت امر معظم له و چه زمان ها که از پس دوربینم بغض کردم و ضبط کردم مقاومت مردم آزادیخواهی را که تا پای جان ایستادند و خواستار رسیدگی به رای شان بودند که دزدیده شد و انصافا تا جایی پیش رفتند که پایه های حکومت اسلامی را لرزاندند. </p>
<p>کاشکی بتوان روزی نوشت همه دلاوری ها را که هیچ کم نبود از هشت سال دلاوری رزمندگان مان در جبهه های جنگ علیه رژیم بعث عراق که مهندس موسوی در پیام نوروزی اش به آن اشاره کرد و معظم له را به درستی با صدام حسین مقایسه کرد.</p>
<p>***</p>
<p>2- روز 18 تیر ماه بود و گروه های مختلف دانشجویی به مناسبت حمله لباس شخصی ها به کوی دانشگاه در تابستان سال 78 از توده مردم و جنبش سبز دعوت کرده بودند در تظاهرات گسترده ای از میدان انقلاب تا میدان آزادی شرکت کنند. </p>
<p>هر چه از انتخابات دورتر می شدیم، حکومت خود را بیشتر از سردرگمی ناشی از اعتراضات گسترده مردمی پس از انتخابات باز می یافت و منسجم تر می شد. آنان برای روز 18 تیر تدابیر ویژه ای اندیشیده بودند تا همانند روزهای 25 و 30 خرداد، گستردگی تظاهرات و درگیری ها در تهران فراگیر نشود. لذا از میدان فردوسی تهران تا میدان آزادی به صورت کاملا زنجیره ای ماموران یگان ویژه و نیروهای گارد امنیتی سپاه مستقر شده بودند. احدی حق ایستادن در خیابان انقلاب را نداشت. بالفور دستگیر می شد. عابران تنها در پیاده رو ها بی وقفه حق داشتند حرکت کنند. امکان تجمع بعید به نظر می رسید.</p>
<p>اما در یک لحظه فضا عوض شد. در زمانی که کسی گمان نمی برد تجمعی شکل بگیرد، چند زن شیردل به وسط خیابان انقلاب رفتند و جلوی درب اصلی دانشگاه تهران مردم را دعوت به همراهی و تشکیل صف کردند. برای نیروهای امنیتی باور نکردنی می نمود. چند زن در اقدامی انتحاری خود را به میان ماموران بیندازند تا هسته مرکزی شکل گیرد. ماموران امنیتی که از رفتار چند زن شوکه شده بودند در چشم برهم زدنی با جمعیتی مواجه شدند که در خیابان انقلاب جمع شده بودند و آنان مبهوت در پیاده روها تنها تماشاچی مانده بودند و تا به خود آمدند که جمعیت را پراکنده کنند، حاضران در خیابان های اطراف نیز به جمعیت اصلی پیوستند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر لحظه امکان درگیری می رفت اما ماموران تلاش کردند خود را خونسرد جلوه دهند که این تجمع گذری است و با چند تشر و به ضرب باتوم پراکنده می شود، اما نشد. کار به جایی رسید که بلوارکشاورز و خیابان کارگر مملو از جمعیت شد. آنگاه نیروهای امنیتی دریافتند که غفلت کرده اند. خشونت آغاز شد. هر کس را دم دست می گرفتند، به شدید ترین وجه ممکن ضرب و شتم می کردند. جوانان سبز نیز در خیابان کارگر و بلوار کشاورز تقابل کردند و شروع به سنگ پراکنی و آتش زدن سطل های زباله. دیگر امکان مهار وجود نداشت. از هر گوشه جیغی بلند می شد و کسی بر زمین می افتاد. تمام هوای خیابان های اطراف دانشگاه پر شده بود از گاز اشک آور و گاز فلفل. امکان نفس کشیدن خیلی دشوار شده و انگاری مجبور بودی در سونا تقلا کنی.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>عصر هنگام درگیری به غایت خود رسیده بود. رحمی وجود نداشت. هرکس در هر سنی با چوب و چماق کتک می خورد. زنان میانسال بیش از همه در دسترس نیروهای بسیجی افتادند و آنان که پای دویدن نداشتند بیشترین مصدومان را تشکیل می دادند. اگر جوان بودند که برده می شدند و اگر میانسال آنقدر مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند که توان حرکت نداشته باشند. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>خیابان کارگر کانون اصلی درگیری جوانان سبز پوش با نیروهای امنیتی شد. درگیری به کوچه های اطراف و تا حد فاصل خیابان جمالزاده کشیده شد. کار بسیار دشوار می نمود برای سبزها. عملا امکان تشخیص نیروهای لباس شخصی دشوار بود. تغییر شکل آنان و حضور ناگهانی در کوچه ها بسیاری را یا گرفتار می کرد و یا سخت مضروب. سبزها دقیق نمی دانستند با چه نیرویی طرف هستند. جوان شیک پوش حین هجوم سیستماتیک نیروهای یگان ویژه از وسط جمعیت به صید خود می چسبید و امکان فرار نمی داد تا نیروهای پلیس فرا برسند. همین مسئله همواره در تمام درگیری ها کار را برای سبزها دشوار می کرد و از عوامل اصلی دستگیری های گسترده خیابانی بود.</p>
<p>***</p>
<p>3- تمام حواسم را به عکاسی داده بودم و تمرکز کاملی بر صحنه ها داشتم تا چیزی را برای ثبت از دست ندهم. دائم از نقطه ای به نقطه دیگر نقل مکان می کردم تا مبادا شناسایی شوم و هم اینکه سوژه های بهتری بیابم برای عکاسی. مرتب شاتر دوربینم صدا میکرد. نگران پر شدن کارت حافظه دوربین بودم که محدود بود و همچنین باتری دوربین. تقریبا سرعتی یافته بودم به سرعت خود شاتر دوربین.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>در تقاطع خیابان کارگر و بلوار کشاورز آتش بزرگی برپا شده بود و جوانان معترض سخت درگیر با نیروهای امنیتی شده بودند. جنگ و گریز یک لحظه باز نمی ایستاد. از هر کوچه دودی بلند شده بود. در کمتر از نیم ساعت تمام خیابانهای اطراف انقلاب کوپه های آتش برپا شده و عده ای شعار می دادند و سنگ پراکنی به نیروهای بسیجی و پلیس گارد ضد شورش به اوج خود رسیده بود. </p>
<p>در این بین اما حساسیت ماموران نسبت به کسانی که تصویربرداری می کردند، دو چندان بود. کوچکترین فعالیت با دوربین حرفه ای بلافاصله شناسایی و تحت پیگرد قرار می گرفت. در یک لحظه که از درگیری ها در حال عکاسی بودم، اطراف خود را یک لحظه فراموش کردم و غرق فریم گرفتن و ترکیب بندی عکسی شدم که وقتی به خود آمدم، دیدم مردم می گویند فرار کن. برگشتم و پشت سرم را دیدم چند بسیجی با سرعت به طرفم می آیند. بلافاصله پا به فرار گذاشتم و در حین فرار دوربینم را داخل کیف کردم و هر چه در توان داشتم خرج کردم و دویدم. تنها به جلو نگاه می کردم و فرار می کردم. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>یک لحظه برگشتم و دیدم کمی عقب افتاده اند و تقریبا بیست-سی متری عقب افتاده اند. تصمیم گرفتم داخل کوچه های اطراف بلوار کشاورز خود را از نظرها دور کنم. وارد اولین خیابان شدم. خیابان عریضی بود که به گمانم نامش &quot;قدر&quot; بود. همین که فرار می کردم صدای موتور شنیدم. فهمیدم با موتور دنبالم افتاده اند. اولین کوچه داخل شدم. وای! خدای من! کوچه بن بست بود. راه برگشت عملا وجود نداشت. برگشت یعنی گرفتار شدن. در انتهای کوچه نور خورشید از کوچه دیگری بیرون افتاده بود. به سرعت به سمت کوچه کم عرضی که در کوچه بود دویدم. وقتی وارد کوچه شدم خیلی سریع به بن بست خوردم. تنها چاره ام کمک از اهالی محل بود. مردم از پنجره ها و پشت بام های منازلشان شاهد صحنه بودند. درب خانه ها را یکی یکی شروع کردم به زدن. اما هیچ یک حاضر نشدند درب منزلشان را به رویم بگشایند. خواهش کردم اما فایده نکرد. تقریبا تسلیم شده بودم. تنها فکری که به ذهنم رسید، این بود که دوربینم را زیر یک خودرو پراید و کنار چرخش پنهان کردم و برای اینکه دوربینم به دستشان نیفتد به سمت ابتدای کوچه حرکت کردم. </p>
<p>وقتی به ابتدای کوچه رسیدم که نیروهای بسیجی کاملا به کوچه مسلط شده بودند. یکی از آنان که هیکل درشتی داشت و نفس نفس می زد، شلوارش را بالا کشید و عرقش را با پیراهنش از پیشانی برداشت و سرم را فورا گرفت و محکم به دیوار کوبید. چند بار صورتم را به دیوار کوبید و با مشت به گردنم می زد. مرا خم کرد و با لگد بر زمین کوبید. &nbsp;آنقدر مرا زد که یک لحظه از حال رفتم. نمی دانم چه وقت بود که صدایی شنیدم که گفت: &quot;بلندش کن! ماشین آمده است.&quot; </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>مرا کشان کشان تا سر کوچه بردند و داخل خودرو &quot;ون&quot; سفید رنگی انداختند. در حین اینکه مرا با خود به سمت ماشین می بردند، یک لحظه چشمم را باز کردم و دیدم یکی از لباس شخصی ها از نحوه دستگیری و ضرب و شتم ام فیلم برداری می کند. اهالی محل نیز همچنان این صحنه را نظاره می کردند می بردند. </p>
<p>به داخل خودرو که پرتاب شدم، دیدم تعداد زیادی جوان حدود بیست نفر دستگیر شده اند که همه فشرده کنار هم نشسته اند و برای من جا نبود. روحیه همه شان عالی بود و کلی به من دلداری دادند. پاهایشان را کمی باز کردند که روی پاهایشان دراز بکشم. انگار نه که دستگیر شده بودند و خم به ابرو نداشتند. متحیر از این روحیه کمی جرئت یافتم. احساس بهتری به من دست داد. همان لحظه یک پسر را نیز دستگیر کرده بودند که دو خواهرش مرتب جیغ و فریاد می کشیدند. هر سه دستگیر شده بودند. التماس می کردند که برادرمان را نبرید که ما تنها همین برادر را داریم. برای دختران جا نبود و آنان آن لحظه قواعد اسلامی محرم و نامحرم را رعایت کردند و دختران را با لگد راهی، اما برادرشان را سوار بر روی پایم کردند. دختران به هیچ عنوان حاضر به ترک برادرشان نبودند و گفتند: &quot;باید ما را هم با او ببرید.&quot;</p>
<p>لباس شخصی ها با شنیدن درخواست دختران صندلی ردیف جلو را خلوت کردند و همه پسران روی هم انداختند تا اسلام به خطر نیفتد و دختران را نیز در کنار برادرشان سوار خودرو کردند. موبایلم در جیب شلوارم بود و به دلیل فشردگی نمی توانستم آن را از جیب خارج کنم. همان ابتدا که وارد خودرو شدم، یکی از بسیجیان که کنار راننده نشسته بود رو کرد گفت: &quot;موبایلت را بده ببینم.&quot; اما وقتی آن جوان را به همراه خواهرانش آوردند و در انتقالشان به دردسر افتادند، فراموش کردند موبایل مرا بگیرد. من نیز با استفاده از فرصت موبایلم را با کمک دوستان از جیبم درآوردم و شروع کردم به تماس گرفتن. می خواستم به تنها دارایی زندگی ام در این دنیا یعنی مادرم اطلاع دهم که مرا دستگیر کرده اند و اتفاق دیگری برایم نیفتاده و نگران نشود. ولی فایده نداشت. آنتن های منطقه را قطع کرده بودند. </p>
<p>یکی یکی خیابان ها را طی می کردیم و من هم مرتب در حال تلاش برای برقراری ارتباط. یک لحظه مامور کنار راننده فهمید که موبایل مرا فراموش کرده و برگشت دید در حال تماس هستم. با فحاشی و ضرب و شتم گوشی را گرفت. دیگر امیدی به بازگشت نبود و دوربینم نیز در کوچه بن بست رها شده بود. به پایگاهی رسیدیم که عده ای نیز آنجا دستگیر شده بودند و ماشینی دیگر نبود برای حمل آنان و به ناچار آنان نیز باید به ما اضافه می شدند. در باز شد و تعدادی دیگر با کتک وارد خودرو شدند. شخصی که به نظر می رسید فرمانده آن منطقه بود، کنار در ماشین ایستاده بود و دستگیرشدگان را کتک می زد. </p>
<p>یک لحظه پیش خود فکرکردم &nbsp;باید ترفندی ریخت که قطعا از این ایستگاه به بعد دیگر ناکجا آباد خواهد بود. یک لحظه سرم را از ماشین بیرون کردم و به فرمانده شان گفتم: &quot;من خبرنگارم، چرا مرا دستگیر کرده اید؟&quot; ابتدا خیال کرد دروغ می گویم و صورت التماسی دارد از برای آزادی ام. گفت: &quot;کارتت کو بچه؟&quot; و دید که مسئله جدی است و کارت را از جیب درمی آورم، گفت: &quot;بیا پائین ببینم!&quot;</p>
<p>به سرعت خود را با کمک دیگر دستگیرشدگان به بیرون خودرو ون انداختم و کارت خبرنگاری ام را نشانش دادم. نگاهی به کارت کرد که آن نگاه موجب نجاتم شد. آن نگاه به قدری به غلط بود که جانم را نجات داد. </p>
<p>پرسید: &quot;تو متعلق به فلان روزنامه هستی؟&quot;</p>
<p>دیدم که چقدر این فرمانده خدا از فضای روزنامه ها و روزنامه خوانی دور است و بالفور پاسخ دادم: &quot;بله آقای برادر! من همان اول گفتم اما کسی از برادران قبول نکرد!&quot;</p>
<p>گمان بردند با یک روزنامه دولتی همکاری می کنم.</p>
<p>گفت: &quot;همین جا باش تا برگردم.&quot;</p>
<p>رفت و به مقام بالاتر خود کارت را نشان داد. او نیز به همان اشتباه افتاد. برگشت و درگوشی گفت: &quot;میری و خفه میشوی و چیزی اصلا ندیدی. حالیت شد؟&quot; </p>
<p>من نیز با کلی اطمینان خاطر دادن ها و کلی هم طلبکارانه که &quot;آقا برادر! آقای برادر! حرف گوش نمی دهید شما و همان اول به نیروهایتان گفتم&quot;، بالفور از مقرشان دور شده و به سمت محل اختفای دوربینم دویدم. </p>
<p>وارد همان کوچه بن بست که شدم، دیدم اهالی محل از خانه هایشان بیرون آمده و به تجزیه و تحلیل درباره نحوه دستگیری ام پرداخته اند. اهالی محل باورشان نمی شد کسی را که به آن حال گرفتند و کتک زدند و بردند، حال پیش رویشان ایستاده است. متعجب پرسیدند چطور آزاد شده ام! و وقتی برایشان داستان را تعریف کردم، کلی اظهار ندامت و طلب بخشش کردند که به خدا نمی دانستیم و یا جرئت نکردیم. </p>
<p>تمام پیراهنم پاره و خیس و لت و پار شده بود و یک کوچه بالاتر در خانه ای پنهان شدم و مادر خانه تی شرت پسرش را برایم آورد و ساعتی در خانه اش ماندم تا هوا تاریک شد و با همراهی پدر آن خانه در کوچه پس کوچه ها خود را گم کردم و با زحمت به روزنامه رساندم.</p>
<p>***</p>
<p>4- مدتی بعد تمام آن بزرگ مردان و زنانی که در آن روز دستگیر شدند به زندان کهریزک برده شدند و طبق اطلاعی که یافتم بسیاری از همان جوانان در آن روز تحت شکنجه های روحی و جسمی قرار گرفتند. من نیز یکی از مسافران زندان کهریزک بودم اما بخت و اقبال مرا وسط راه پیاده کرد و جان سالم به در بردم. </p>
<p>هیچ گاه تا به آن روز چنین شانسی در زندگی به من رو نکرده بودم و داستان آن روز هنوز هم برایم تازگی دارد. قطعا تا زمانی که نفس می کشم مسافران ناکجاآباد آن خودرو را فراموش نخواهم کرد که ذره ای تردید در چهره شان از پس دستگیری به خاطر مبارزه با نظام دیکتاتوری اسلامی وجود نداشت و آن درس بزرگی برایم بود. همان شب که به خانه برگشتم احساس حقارت کردم که از کنار بزرگ مردان و زنانی فرار کردم که در آن خودروها ماندند و تمام رنج ها و سختی های ناکجا آباد را به جان خریدند. </p>]]></content:encoded>
			<category>fa_news</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:56:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>همه کردستان زندان بود </title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-d8c7551475.html</link>
			<description>مردم کردستان در حالی سال 1388 را پشت سر می گذارند و به استقبال عید باستانی نوروز می روند که  این استان سال گذشته، به تمامی در فضایی امنیتی ـ نظامی به سر برد. شمار فراوان بازداشتها، احضارها و صدور احکام سنگین برای زندانیان سیاسی از یک سو و افزایش اعدام ها و کشته شدن بر اثر شلیک در مناطق مرزی، سال 88 را برای مردم کردستان به سالی دشوارتر از همیشه بدل کرد.
اعتصاب سراسری مردم در حمایت از جنبش سبز، ترورامام جمعه سنندج، نماینده کردستان در مجلس خبرگان رهبری، دادستان سنندج، درگیری میان نیروهای احزاب کرد و سپاه پاسداران در منطقه، اعدام احسان فتاحیان و فصیح یاسمنی، افزایش صدور حکم اعدام برای زندانیان سیاسی، کشته شدن کیانوش آسا در حوادث پس از انتخابات از جمله مهمترین رویدادهای سال گذشته در کردستان بودند. آنچه در پی می آید بررسی اجمالی این رویدادها بر حسب زمان و چگونگی آنهاست.
اعتراض به حوادث پس از انتخابات
مردم کردستان در2 تیرماه سال گذشته در اعتراض به شرایط پس از انتخابات ریاست جمهوری و در حمایت از جنش سبز، به یک اعتصاب عمومی یک روزه دست زدند. این اعتصاب  به درخواست گروه های سیاسی در داخل ایران از جمله اصلاح طلبان کرد و احزاب سیاسی در خارج از کشورشکل گرفت. بیش از 60 درصد مردم در بیشتر شهرها و ه ویژه سقز و مریوان در روز سه شنبه دوم تیرماه جاری با نرفتن سر کار، ماندن در خانه و تعطیلی مغازه ها، اعتراض خود را به نتایج انتخابات اعلام کردند.
برگزاری این مراسم در حالی صورت گرفت که یک هفته قبل، کیانوش آسا دانشجوی 25 ساله کرمانشاهی در جریان تظاهرات روز دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در میدان آزادی تهران ناپدید شده و روز ۳ تیر ماه ۱۳۸۸ در سردخانهٔ پزشکی قانونی توسط خانواده‌اش شناسایی شده بود. منابع خبری از کشته شدن وی بر اثر شلیک مستقیم نیروهای لباس شخصی خبر دادند. پیکر این دانشجوی کرد روز ۷ تیر در باغ فردوس کرمانشاه به خاک سپرده شد. 

ترورها و امنیتی کردن کردستان
با وجود اینکه کردستان به علت شرایط ویژه تاریخی ـ امنیتی ، طی سالهای گذشته یکی از امن ترین مناطق ایران بوده است، اما با انجام چندین ترور پیاپی در هفته های پایانی شهریورماه، این استان بار دیگر به امنیتی ترین منطقه ایران تبدیل شد.  زنجیره ترورها با سوءقصد علیه &quot;مهدی کامیابی&quot; دادیار شعبه چهارم دادسرای سنندج آغاز و با ترور ماموستا محمد شیخ الاسلام، نماینده کردستان در مجلس خبرگان رهبری به پایان رسید. 
سوء قصد به جان مهدی كامیابی 30 ساله، اولین مورد از ترورهای زنجیره ای در کردستان بود. وی اواسط شهریور ماه در میدان چهار راه انقلاب سنندج هدف گلوله افراد ناشناس قرار گرفت و زخمی شد.
ماموستا &quot;برهان عالی&quot; دومین مورد از ترورهای زنجیرای شهریور ماه کردستان بود. وی که امام جمعه موقت سنندج، امام جمعه مسجد قبای شهرک بهاران، عضو شورای افتا و عضو مرکز روحانیت این شهر بود، بامداد روز 22 شهریور به ضرب گلوله افراد ناشناس کشته شد.
حسن داوطلب، 35 ساله، قاضی شعبه چهار دادیاری سنندج، سومین کسی بود که طی هفته پایانی شهریور ماه از سوی افراد ناشناس مورد سوء قصد قرار گرفت. وی روز 25 شهریور هنگام خروج از خانه مورد سوء قصد قرار گرفت و در اثر اصابت گلوله، از ناحیه پشت گردن زخمی شد. 
اما چهارمین مورد از ترورهای شهریور 1388 در کردستان توسط افراد ناشناس، هنگامی صورت گرفت که ماموستا &quot;محمد شیخ‌الاسلام&quot;، نماینده مردم کردستان در مجلس خبرگان رهبری روز 27 شهریور، هنگام خروج از منزل هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. 
اگر چه در نهایت مسئولیت مستقیم ترورهای کردستان را هیچ فرد یا گروه شناخته شده ای بر عهده نگرفت، اما چند روز پس از پایان یافتن ترورها، گروه ناشناخته ای تحت عنوان (لشكر پیشمرگان كردستان) طی اطلاعیه ای مسولیت ترور قاضی داوطلب را در سنندج به عهده گرفت. ناظران محلی اما بر این نظرند که گروه‌های تندرو و نزدیک به القاعده کردستان، در برخی از این ترورها دست داشته اند.

درگیری میان احزاب و سپاه
برغم اینکه احزاب کرد در دو دهه اخیر فعالیتهای  مسلحانه را از دستور کار خود خارج و فعالیتهای سیاسی و تبلیغی خود را در خارج از ایران علیه جمهوری اسلامی دنبال کرده اند، طی درگیریهایی جداگانه با نیروهای سپاه پاسداران، دست کم 9 تن از اعضای آنها در مرداد ماه سال جاری کشته شدند.
تائید کشته شدن این تعداد از سوی احزاب کرد در حالی صورت می گیرد که در پایان مرداد ماه، سردار محمد خاکپور فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران، از کشته شدن 26 تن از اعضای این گروهها در جریان درگیریها دراستانهای آذربایجان غربی و کردستان خبر داد. 
بنا به اطلاعیه ای که &quot;کومله زحمتکشان کردستان&quot; در 3 شهریور ماه منتشر کرد، 5 تن از کشته شدگان در این درگیریها متعلق به این گروه بوده است. این حزب با اعلام اسامی کشته شدگان اعلام کرد آنها در یک عملیات مسلحانه در مناطق حومه شهر کامیارن توسط نیروهای سپاه پاسداران کشته شده اند.
از سوی دیگر &quot;حزب دمکرات کردستان ایران&quot; در 10 شهریور ماه سال جاری طی بیانیه ای کشته شدن چهار تن از اعضای این حزب در نتیجه درگیری با نیروهای سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران را تائید کرد. بر اساس این بیانیه تنها یک روز مانده به پایان مرداد ماه، چهار عضو حزب دمکرات کردستان ایران در حالی که برای انجام فعالیتهای سیاسی به مناطق اطراف سقز اعزام شده بودند، از سوی سپاه پاسداران  کشته شدند.
برخی از ناظران سیاسی این درگیریها را نشانه شروع دوباره جنگ مسلحانه در کردستان قلمداد کردند، اما احزاب سیاسی قاطعانه این احتمال را رد و اعزام نیروهایشان به داخل ایران را در ادامه فعالیتهای سیاسی خوانده اند.

دو اعدام در دو ماه
اگر چه صدور حکم اعدامهای سیاسی در کردستان پدیده تازه ای نیست، اما با تشدید صدور احکام اعدام و اجرای آنها در سال سال 1388  باید قبل از هر چیز نام  این سال را در کردستان را &quot;سال اعدام&quot; نامید. با اینکه بدست آوردن آمار دقیق اعدام‌ها در ایران و به ویژه کردستان به دلیل عدم شفافیت وعدم امکان راست آزمایی گزارش‌های دولتی ممکن نیست،  اما طی سال گذشته حداقل اعدام دو تن از فعالان سیاسی کرد حتی از نظر رسانه های حکومتی هم پنهان نماند. احسان فتاحیان و فصیح یاسمنی دو فعال سیاسی کرد بودند که به اتهام محاربه از طریق عضویت در احزاب به فاصله کمتر ازدو ماه اعدام شدند.
برغم تلاشهای مکرر فعالان حقوق بشر در ایران و جهان، برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام احسان فتاحیان فعال سیاسی کرد،حکم او صبح روز 20 آبان  در زندان سنندج اجرا شد. به گزارش نهادهای حقوق بشری پس از اجرای حکم، نیروهای امنیتی به خانواده  وی دستور ترک محل را دادند و در ساعت 8 صبح جنازه او را با آمبولانس به گورستان بردند.او سال قبل در کامیاران به اتهام عضویت در حزب کومله و تبلیغات علیه نظام جمهوری اسلامی در دادگاه بدوی به ده سال حبس تعزیری توام با تبعید محکوم شده بود، اما در دادگاه تجدید نظر حکم اعدام گرفت. اعدام او مورد انتقاد شدید حقوقدانانی قرار گرفت که دادگاه تجدید نظر را مجاز به افزایش مجازات نمی دانستند.
هنوز دوماه از اعدام احسان فتاحیان نگذشته بود که بامداد چهارشنبه 16 دی ماه، &quot;فصیح یاسمنی&quot; دیگر فعال سیاسی کرد به اتهام محاربه از طریق همکاری با یکی از احزاب مخالف دولت در زندان مرکزی خوی به دار آویخته شد. وی در سال 1386 همراه با پدر خود در روستای &quot;هندوانه&quot; واقع در منطقه ی &quot;قتور&quot; بازداشت شده بود. 
اعدام های سال گذشته کردستان در حالی صورت گرفتند که بر اساس آمار سازمانهای دفاع از حقوق بشر هم اکنون 21 زندانی سیاسی و مدنی کرد عموما به اتهام همکاری با احزاب کرد مخالف دولت و فعالیتهای سیاسی  در انتظار اجرای حکم اعدام هستند و خطر اجرای احکام برخی از آنها از جمله زینب جلالیان، در دستور کار قرار گرفته است.

بازداشت ها
بازداشتها نیز یکی دیگر از جمله موارد نقض حقوق بشر سال گذشته در کردستان بود. در مورد آمار تهدیدها، احضارها و بازداشتها در کردستان آمار کاملی در دست نیست، اما بر اساس آماری که توسط برخی نهادهای حقوق بشری و رسانه ها طی سال 1388 منتشر شد، در این سال نزدیک به 150 مورد بازداشت در کردستان انجام شده است که در میان آنها بیش از 10 نفررا زنان و نزدیک به 20 نفر را دانشجویان، تشکیل می دهند. آمارهای رسانه ای و حقوق بشری نشان میدهد اکثر بازداشت شدگان به اتهام همکاری با احزاب کرد بازداشت شده اند. 
درمیان بازداشت شدگان نام هایی از فعالان سرشناس حقوق بشر، دانشجویی و سیاسی دیده می شود. از دانشجویان نام  پخشان عزیزی آمده است که بدنبال شرکت در مراسم اعتراض به اجرای حکم احسان فتاحیان فعال سیاسی، در دانشگاه تهران در 25 آبان ماه توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد. در میان فعالان سیاسی هم مختار زارعی دیده می شود که در 26 دی ماه، همزمان با برگزاری مراسم سالگرد مرگ ابراهیم لطف الهی دیگر دانشجوی کرد در سنندج دستگیر شد، وی سخنگوی &quot;جبهه متحد کرد&quot; و یکی از اعضای اصلی اتحادیه دمکراتیک دانشجویان کرد بود. اما از جمله آخرین و بارزترین دستگیری ها در میان آمارها اسم کاوه قاسمی کرمانشاهی به چشم می خورد. وی روز ۱۴ بهمن در یورش ۷ نفر از مامورین امنیتی به منزلش در کرمانشاه بازداشت شد. کرمانشاهی روزنامه نگار، فعال حقوق بشر و سخنگوی سازمان دیده بان حقوق بشر کردستان، از اعضای کمپین یک میلیون امضا در کرمانشاه، عضو انجمن منحل شده ژیار و نیز از اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت است.
در بعضی از این بازداشت ها دانشجویان هم به طور دسته جمعی دستگیر شده اند. در این میان می توان به بازاشت 7 دانشجوی دختر و پسر اشاره کرد که در 25 آبانماه به علت شرکت در مراسم اعتراض به اعدام احسان فتاحیان در دانشگاه تهران دستگیر شده بودند.پیش از آن  10  دانشجوی دیگر نیز به طور دسته جمعی بازداشت شده بودند. 
باافزایش بازداشتها در کردستان در حالی رو به رو هستیم که آمار آزادی ها پایین بوده است.

برپاکردن آتش بر بلندی ها
مردم کردستان در مراسم چهارشنبه سوری نیز &quot;با بر پا کردن آتش بر بلندی ها&quot; به استقبال نوروز رفتند.
همزمان با برگزاری این مراسم اعلام شد مردم این مناطق با برپاکردن &quot;آتش نوروزی&quot; همراه با رقص و پایکوبی با سازهای محلی، نوید فرارسیدن بهار راداده اند. 
&quot;آتش نوروزی&quot;، بر اساس باورهای كهن و فرهنگی مردم کردستان، باید در بلندترین نقطه محل زندگی یعنی بام خانه روشن شود؛ باوری که هنوز  گرامی داشته می شود. کردها  هر ساله دوبار در چهارشنبه آخر سال و آخرین شب سال آتش روشن می‌كنند، تاضمن پایبندی به آیینهای باستانی، پیوند خود با فرهنگ سایر اقوام ایرانی را به نمایش گذاشته باشند. 
سال 1388 در کردستان در حالی به پایان می رسد که مادر یک زندانی کرد اعلام کرده سال تحویل را در زندان و در کنار فرزندش سپری می کند. فرنگیس داوودی، مادر کاوه کرمانشاهی پس از اطلاع از مخالفت بازپرس پرونده با آزادی فرزندش پیش از ایام نوروز اعلام کرد که &quot;سفره هفت سین را در مقابل بازداشتگاه برپا خواهد کرد تا بتواند تحویل سال را در کنار فرزند دربندش جشن...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/kaveh_ghoreishi.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">کاوه قریشی</div></div> <img src="uploads/pics/haftsin_evin.jpg" width="150" height="113" border="0" alt="" title="" /> <p>مردم کردستان در حالی سال 1388 را پشت سر می گذارند و به استقبال عید باستانی نوروز می روند که&nbsp; این استان سال گذشته، به تمامی در فضایی امنیتی ـ نظامی به سر برد. شمار فراوان بازداشتها، احضارها و صدور احکام سنگین برای زندانیان سیاسی از یک سو و افزایش اعدام ها و کشته شدن بر اثر شلیک در مناطق مرزی، سال 88 را برای مردم کردستان به سالی دشوارتر از همیشه بدل کرد.</p>
<p>اعتصاب سراسری مردم در حمایت از جنبش سبز، ترورامام جمعه سنندج، نماینده کردستان در مجلس خبرگان رهبری، دادستان سنندج، درگیری میان نیروهای احزاب کرد و سپاه پاسداران در منطقه، اعدام احسان فتاحیان و فصیح یاسمنی، افزایش صدور حکم اعدام برای زندانیان سیاسی، کشته شدن کیانوش آسا در حوادث پس از انتخابات از جمله مهمترین رویدادهای سال گذشته در کردستان بودند. آنچه در پی می آید بررسی اجمالی این رویدادها بر حسب زمان و چگونگی آنهاست.</p>
<p><strong>اعتراض به حوادث پس از انتخابات</strong></p>
<p>مردم کردستان در2 تیرماه سال گذشته در اعتراض به شرایط پس از انتخابات ریاست جمهوری و در حمایت از جنش سبز، به یک اعتصاب عمومی یک روزه دست زدند. این اعتصاب&nbsp; به درخواست گروه های سیاسی در داخل ایران از جمله اصلاح طلبان کرد و احزاب سیاسی در خارج از کشورشکل گرفت. بیش از 60 درصد مردم در بیشتر شهرها و ه ویژه سقز و مریوان در روز سه شنبه دوم تیرماه جاری با نرفتن سر کار، ماندن در خانه و تعطیلی مغازه ها، اعتراض خود را به نتایج انتخابات اعلام کردند.</p>
<p>برگزاری این مراسم در حالی صورت گرفت که یک هفته قبل، کیانوش آسا دانشجوی 25 ساله کرمانشاهی در جریان تظاهرات روز دوشنبه <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B5_%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF" title="۲۵ خرداد" target="_blank" >۲۵ خرداد</a> <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B8%DB%B8" title="۱۳۸۸" target="_blank" >۱۳۸۸</a> در <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C" title="میدان آزادی" target="_blank" >میدان آزادی</a> <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86" title="تهران" target="_blank" >تهران</a> ناپدید شده و روز ۳ تیر ماه ۱۳۸۸ در سردخانهٔ پزشکی قانونی توسط خانواده‌اش شناسایی شده بود. منابع خبری از کشته شدن وی بر اثر شلیک مستقیم نیروهای لباس شخصی خبر دادند. پیکر این دانشجوی کرد روز ۷ تیر در باغ فردوس کرمانشاه به خاک سپرده شد. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>ترورها و امنیتی کردن کردستان</strong></p>
<p>با وجود اینکه کردستان به علت شرایط ویژه تاریخی ـ امنیتی ، طی سالهای گذشته یکی از امن ترین مناطق ایران بوده است، اما با انجام چندین ترور پیاپی در هفته های پایانی شهریورماه، این استان بار دیگر به امنیتی ترین منطقه ایران تبدیل شد. &nbsp;زنجیره ترورها با سوءقصد علیه &quot;مهدی کامیابی&quot; دادیار شعبه چهارم دادسرای سنندج آغاز و با ترور ماموستا محمد شیخ الاسلام، نماینده کردستان در مجلس خبرگان رهبری به پایان رسید. </p>
<p>سوء قصد به جان مهدی كامیابی 30 ساله، اولین مورد از ترورهای زنجیره ای در کردستان بود. وی اواسط شهریور ماه در میدان چهار راه انقلاب سنندج هدف گلوله افراد ناشناس قرار گرفت و زخمی شد.</p>
<p>ماموستا &quot;برهان عالی&quot; دومین مورد از ترورهای زنجیرای شهریور ماه کردستان بود. وی که امام جمعه موقت سنندج، امام جمعه مسجد قبای شهرک بهاران، عضو شورای افتا و عضو مرکز روحانیت این شهر بود، بامداد روز 22 شهریور به ضرب گلوله افراد ناشناس کشته شد.</p>
<p>حسن داوطلب، 35 ساله، قاضی شعبه چهار دادیاری سنندج، سومین کسی بود که طی هفته پایانی شهریور ماه از سوی افراد ناشناس مورد سوء قصد قرار گرفت. وی روز 25 شهریور هنگام خروج از خانه مورد سوء قصد قرار گرفت و در اثر اصابت گلوله، از ناحیه پشت گردن زخمی شد. </p>
<p>اما چهارمین مورد از ترورهای شهریور 1388 در کردستان توسط افراد ناشناس، هنگامی صورت گرفت که ماموستا &quot;محمد شیخ‌الاسلام&quot;، نماینده مردم کردستان در مجلس خبرگان رهبری روز 27 شهریور، هنگام خروج از منزل هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. </p>
<p>اگر چه در نهایت مسئولیت مستقیم ترورهای کردستان را هیچ فرد یا گروه شناخته شده ای بر عهده نگرفت، اما چند روز پس از پایان یافتن ترورها، گروه ناشناخته ای تحت عنوان (لشكر پیشمرگان كردستان) طی اطلاعیه ای مسولیت ترور قاضی داوطلب را در سنندج به عهده گرفت. ناظران محلی اما بر این نظرند که گروه‌های تندرو و نزدیک به القاعده کردستان، در برخی از این ترورها دست داشته اند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>درگیری میان احزاب و سپاه</strong></p>
<p>برغم اینکه احزاب کرد در دو دهه اخیر فعالیتهای &nbsp;مسلحانه را از دستور کار خود خارج و فعالیتهای سیاسی و تبلیغی خود را در خارج از ایران علیه جمهوری اسلامی دنبال کرده اند، طی درگیریهایی جداگانه با نیروهای سپاه پاسداران، دست کم 9 تن از اعضای آنها در مرداد ماه سال جاری کشته شدند.</p>
<p>تائید کشته شدن این تعداد از سوی احزاب کرد در حالی صورت می گیرد که در پایان مرداد ماه، سردار محمد خاکپور فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران، از کشته شدن 26 تن از اعضای این گروهها در جریان درگیریها دراستانهای آذربایجان غربی و کردستان خبر داد. </p>
<p>بنا به اطلاعیه ای که &quot;کومله زحمتکشان کردستان&quot; در 3 شهریور ماه منتشر کرد، 5 تن از کشته شدگان در این درگیریها متعلق به این گروه بوده است. این حزب با اعلام اسامی کشته شدگان اعلام کرد آنها در یک عملیات مسلحانه در مناطق حومه شهر کامیارن توسط نیروهای سپاه پاسداران کشته شده اند.</p>
<p>از سوی دیگر &quot;حزب دمکرات کردستان ایران&quot; در 10 شهریور ماه سال جاری طی بیانیه ای کشته شدن چهار تن از اعضای این حزب در نتیجه درگیری با نیروهای سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران را تائید کرد. بر اساس این بیانیه تنها یک روز مانده به پایان مرداد ماه، چهار عضو حزب دمکرات کردستان ایران در حالی که برای انجام فعالیتهای سیاسی به مناطق اطراف سقز اعزام شده بودند، از سوی سپاه پاسداران&nbsp; کشته شدند.</p>
<p>برخی از ناظران سیاسی این درگیریها را نشانه شروع دوباره جنگ مسلحانه در کردستان قلمداد کردند، اما احزاب سیاسی قاطعانه این احتمال را رد و اعزام نیروهایشان به داخل ایران را در ادامه فعالیتهای سیاسی خوانده اند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>دو اعدام در دو ماه</strong></p>
<p>اگر چه صدور حکم اعدامهای سیاسی در کردستان پدیده تازه ای نیست، اما با تشدید صدور احکام اعدام و اجرای آنها در سال سال 1388&nbsp; باید قبل از هر چیز نام&nbsp; این سال را در کردستان را &quot;سال اعدام&quot; نامید. با اینکه بدست آوردن آمار دقیق اعدام‌ها در ایران و به ویژه کردستان به دلیل عدم شفافیت وعدم امکان راست آزمایی گزارش‌های دولتی ممکن نیست،&nbsp; اما طی سال گذشته حداقل اعدام دو تن از فعالان سیاسی کرد حتی از نظر رسانه های حکومتی هم پنهان نماند. احسان فتاحیان و فصیح یاسمنی دو فعال سیاسی کرد بودند که به اتهام محاربه از طریق عضویت در احزاب به فاصله کمتر ازدو ماه اعدام شدند.</p>
<p>برغم تلاشهای مکرر فعالان حقوق بشر در ایران و جهان، برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام احسان فتاحیان فعال سیاسی کرد،حکم او صبح روز 20 آبان &nbsp;در زندان سنندج اجرا شد. به گزارش نهادهای حقوق بشری پس از اجرای حکم، نیروهای امنیتی به خانواده &nbsp;وی دستور ترک محل را دادند و در ساعت 8 صبح جنازه او را با آمبولانس به گورستان بردند.او سال قبل در کامیاران به اتهام عضویت در حزب کومله و تبلیغات علیه نظام جمهوری اسلامی در دادگاه بدوی به ده سال حبس تعزیری توام با تبعید محکوم شده بود، اما در دادگاه تجدید نظر حکم اعدام گرفت. اعدام او مورد انتقاد شدید حقوقدانانی قرار گرفت که دادگاه تجدید نظر را مجاز به افزایش مجازات نمی دانستند.</p>
<p>هنوز دوماه از اعدام احسان فتاحیان نگذشته بود که بامداد چهارشنبه 16 دی ماه، &quot;فصیح یاسمنی&quot; دیگر فعال سیاسی کرد به اتهام محاربه از طریق همکاری با یکی از احزاب مخالف دولت در زندان مرکزی خوی به دار آویخته شد. وی در سال 1386 همراه با پدر خود در روستای &quot;هندوانه&quot; واقع در منطقه ی &quot;قتور&quot; بازداشت شده بود. </p>
<p>اعدام های سال گذشته کردستان در حالی صورت گرفتند که بر اساس آمار سازمانهای دفاع از حقوق بشر هم اکنون 21 زندانی سیاسی و مدنی کرد عموما به اتهام همکاری با احزاب کرد مخالف دولت و فعالیتهای سیاسی &nbsp;در انتظار اجرای حکم اعدام هستند و خطر اجرای احکام برخی از آنها از جمله زینب جلالیان، در دستور کار قرار گرفته است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بازداشت ها</strong></p>
<p>بازداشتها نیز یکی دیگر از جمله موارد نقض حقوق بشر سال گذشته در کردستان بود. در مورد آمار تهدیدها، احضارها و بازداشتها در کردستان آمار کاملی در دست نیست، اما بر اساس آماری که توسط برخی نهادهای حقوق بشری و رسانه ها طی سال 1388 منتشر شد، در این سال نزدیک به 150 مورد بازداشت در کردستان انجام شده است که در میان آنها بیش از 10 نفررا زنان و نزدیک به 20 نفر را دانشجویان، تشکیل می دهند. آمارهای رسانه ای و حقوق بشری نشان میدهد اکثر بازداشت شدگان به اتهام همکاری با احزاب کرد بازداشت شده اند. </p>
<p>درمیان بازداشت شدگان نام هایی از فعالان سرشناس حقوق بشر، دانشجویی و سیاسی دیده می شود. از دانشجویان نام&nbsp; پخشان عزیزی آمده است که بدنبال شرکت در مراسم اعتراض به اجرای حکم احسان فتاحیان فعال سیاسی، در دانشگاه تهران در 25 آبان ماه توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد. در میان فعالان سیاسی هم مختار زارعی دیده می شود که در 26 دی ماه، همزمان با برگزاری مراسم سالگرد مرگ ابراهیم لطف الهی دیگر دانشجوی کرد در سنندج دستگیر شد، وی سخنگوی &quot;جبهه متحد کرد&quot; و یکی از اعضای اصلی اتحادیه دمکراتیک دانشجویان کرد بود. اما از جمله آخرین و بارزترین دستگیری ها در میان آمارها اسم کاوه قاسمی کرمانشاهی به چشم می خورد. وی روز ۱۴ بهمن در یورش ۷ نفر از مامورین امنیتی به منزلش در کرمانشاه بازداشت شد. کرمانشاهی روزنامه نگار، فعال حقوق بشر و سخنگوی سازمان دیده بان حقوق بشر کردستان، از اعضای کمپین یک میلیون امضا در کرمانشاه، عضو انجمن منحل شده ژیار و نیز از اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت است.</p>
<p>در بعضی از این بازداشت ها دانشجویان هم به طور دسته جمعی دستگیر شده اند. در این میان می توان به بازاشت 7 دانشجوی دختر و پسر اشاره کرد که در 25 آبانماه به علت شرکت در مراسم اعتراض به اعدام احسان فتاحیان در دانشگاه تهران دستگیر شده بودند.پیش از آن &nbsp;10 &nbsp;دانشجوی دیگر نیز به طور دسته جمعی بازداشت شده بودند. </p>
<p>باافزایش بازداشتها در کردستان در حالی رو به رو هستیم که آمار آزادی ها پایین بوده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>برپاکردن آتش بر بلندی ها</strong></p>
<p>مردم کردستان در مراسم چهارشنبه سوری نیز &quot;با بر پا کردن آتش بر بلندی ها&quot; به استقبال نوروز رفتند.</p>
<p>همزمان با برگزاری این مراسم اعلام شد مردم این مناطق با برپاکردن &quot;آتش نوروزی&quot; همراه با رقص و پایکوبی با سازهای محلی، نوید فرارسیدن بهار راداده اند. </p>
<p>&quot;آتش نوروزی&quot;، بر اساس باورهای كهن و فرهنگی مردم کردستان، باید در بلندترین نقطه محل زندگی یعنی بام خانه روشن شود؛ باوری که هنوز&nbsp; گرامی داشته می شود. کردها &nbsp;هر ساله دوبار در چهارشنبه آخر سال و آخرین شب سال آتش روشن می‌كنند، تاضمن پایبندی به آیینهای باستانی، پیوند خود با فرهنگ سایر اقوام ایرانی را به نمایش گذاشته باشند. </p>
<p>سال 1388 در کردستان در حالی به پایان می رسد که مادر یک زندانی کرد اعلام کرده سال تحویل را در زندان و در کنار فرزندش سپری می کند. فرنگیس داوودی، مادر کاوه کرمانشاهی پس از اطلاع از مخالفت بازپرس پرونده با آزادی فرزندش پیش از ایام نوروز اعلام کرد که &quot;سفره هفت سین را در مقابل بازداشتگاه برپا خواهد کرد تا بتواند تحویل سال را در کنار فرزند دربندش جشن بگیرد&quot;.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_news</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:55:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>سال پرکاری اوین و بازجویان </title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-b1332ad0d2.html</link>
			<description>31 سال پیش وقتی بنیانگذار جمهوری اسلامی وعده داد &quot;زندان ها را تبدیل به دانشگاه خواهیم کرد&quot;، شاید کمتر کسی به ذهنش خطور می کرد که زندان اوین، روزی به دلیل خیل عظیم زندانیان سیاسی، مطبوعاتی، دانشجویی و مدنی، به دانشگاه اوین معروف شود و سال 1388، سال آبادی اوین نامیده شود.
از خرداد 1388 یعنی به فاصله 9 ماه، صدها فعال سیاسی و مطبوعاتی به همراه هزاران شهروند عادی روانه زندان شدند.  حدود صد نفر درجریان اعتراض به کودتای انتخاباتی 22 خرداد به رگبار بسته شدند و جان باختند و عده ای نیز در زندان ها و زیر شکنجه ها جان خود را از دست دادند؛ صدها تن هم ناچار از ترک کشور شدند و بدین ترتیب بود که تاریخ معاصر ایران به قبل و بعد از22 خرداد 88 تقسیم شد.

بازداشت ها
اگر چه از فردای کودتای انتخاباتی یعنی از 24 بهمن بازداشت فله ای فعالان آغاز شد و صدها تن توسط وزارت اطلاعات از سویی و سپاه از سوی دیگر به صورت شبانه بازداشت شدند اما از روز عاشورا و با شروع موج دوم بازداشت های فله ای، روند بازداشت ها شکلی هدفمندتر به خود گرفت. به عبارت دیگر، بعد از کودتای 22 خرداد، هدف بازداشت ها، ساکت کردن و به بند کشیدن فعالانی بود که حکومت گمان می کرد نسبت به این کودتا اعتراض خواهند کرد یا در اعتراضات مردمی و ساماندهی آن نقشی خواهند داشت. اما بعد از عاشورا حکومت تلاش کرد با بازداشت فله ای فعالان مدنی و مطبوعاتی، انحلال تشکل های مدنی را در دستور کار خود قرار دهد.
انجمن صنفی روزنامه نگاران، انجمن دفاع از آزادی مطبوعات، کانون مدافعان حقوق بشر، انجمن دفاع از حقوق زندانیان، دفتر تحکیم وحدت، نهضت آزادی ایران و کمیته گزارشگران حقوق بشر، تشکل های مدنی، صنفی و سیاسی هستند که در موج دوم بازداشت ها هدف قرار گرفتند تا اعضای آنها تحت فشارها در زندان، انحلال تشکل متبوع خود را اعلام کنند.
احزاب اصلاح طلب چون جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نیز به نوع دیگری تحت فشار قرار گرفتند و در حالیکه سران این احزاب در زندان به سر می بردند، یک عضو کمیسیون ماده 10 احزاب اعلام کرد: &quot;قوه‌قضائیه به خاطر پرونده حوادث پس از انتخابات و اغتشاشات پرونده این دو حزب را بررسی می‌كند&quot;.
از سوی دیگر هزاران تن از مردمی که در اعتراض به کودتای انتخاباتی به خیابان ها آمده و خواستار ابطال انتخابات و باز پس گیری رای خود شده بودند، مورد ضرب و شتم نیروهای نظامی و لباس شخصی قرار گرفتند و روانه زندان ها شدند. هنوز آمار دقیقی از تعداد بازداشت شدگان عادی و گمنام وجود ندارد و این در حالیست که مسئولان قضایی و امنیتی خود را ملزم به ارائه هیچ گونه توضیح یا دادن اطلاعاتی به خانواده های بازداشت شدگان نمیدانند. سال 88 را از این جهت باید سال سرگردانی خانواده ها بین دادگاه انقلاب و زندان اوین نامید. خانواده های بسیاری، هفته ها و ماههای متوالی، هر روز در مقابل زندان اوین تجمع می کنند تا شاید خبری از عزیزان دربند خود کسب کنند.
و اکنون با گذشت دقیقا 9 ماه از 22 خرداد همچنان بازداشت ها ادامه دارد و زندان اوین هر روز پر و خالی می شود. هر زندانی که آزاد می شود زندانی دیگری جای او را می گیرد و این روند همچنان ادامه دارد. هر چند این آزادیها نیز با وثیقه های کلان و برای مرخصی چند روزه صورت می گیرد.

حکم ها
برگزاری دادگاههای نمایشی و تکذیب تقلب گسترده انتخاباتی از سوی زندانیان در این دادگاهها سرآغاز صدور احکام سنگینی بود که برای فعالان، حبس تعزیری و برای چهره های نا شناخته و گمنام از حبس تعزیری تا اعدام را به دنبال داشت.
در حال حاضر 11 تن از بازداشت شدگان روز عاشورا به اعدام محکوم شده اند و اجرای شتابزده حکم اعدام محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پور، نگرانی افکار عمومی را نسبت به  اعدام های دیگر برانگیخته است.
&quot;اقدام علیه امنیت ملی، جاسوسی، محاربه، تبلیغ علیه نظام، تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب، ایجاد شبهه جعل و تقلب در نتیجه انتخابات، اخلال در نظم عمومی از طریق ایجاد بلوا و آشوب، مشارکت در تخریب و احراق اموال عمومی، و ایجاد ترس و وحشت، تلاش برای براندازی نرم و ....&quot; اتهامات مشترک اکثر بازداشت شدگان سال 88 بود که احکام زندان، تبعید، شلاق، محرومیت از حقوق اجتماعی و سیاسی و اعدام را به دنبال داشت.
کیفرخواست های مشابه، اتهامات مشابه و احکام مشابه در مورد اکثر بازداشت شدگان سال گذشته به چشم میخورد، اما تنوع بازداشت شدگان سال 88 شاید با هیچ سال و دوره ای در جمهوری اسلامی قابل مقایسه نباشد. در این سال از کارمندان سفارت خانه های خارجی تا روزنامه نگاران، فعالان مدنی ، وکلای دادگستری، فعالان سیاسی، بازداشت شدند. گرچه طی سالیان گذشته، بازداشت فعالان مدنی، مطبوعاتی و سیاسی برای جمهوری اسلامی به رویه ای عادی درآمده بود اما بازداشت چهره های سرشناس درون حاکمیت که از پایه گذاران جمهوری اسلامی بوده اند از سویی و بازداشت کارمندان سفارت خانه های خارجی و اتباع این کشورها از سوی دیگر، سال 88 را از سالهای پیشین متمایز کرده است.

وحشت از سنگ قبر ها
بیش از صد نفر طی 9 ماهه گذشته در جریان اعتراضات مردمی و یا در داخل زندان ها جان باختند اما فشارهای امنیتی، تهدید به بازداشت و یا کشته شدن سایر اعضای خانواده باعث شد خیلی از این خانواده ها اسامی فرزندان شهید خود را اعلام نکنند.
خانواده های جان باختگان وقایع بعد از 22 خرداد، با شکایت رسمی خواهان معرفی و محاکمه قاتلان عزیزان خود شده اند اما نه تنها به شکایات این خانواده ها رسیدگی نشده بلکه رسما به این خانواده ها گفته اندکه  شکایات آنها راه به جایی نخواهد بود. این خانواده ها از برگزاری مراسم ختم برای عزیزان از دست رفته خود منع نیز شدند و حکومت تا بدانجا پیش رفت که از حضور مردم بر مزار این جان باختگان که به شهدای سبز معروف شدند نیز جلوگیری به عمل آورد. 
روز پنج شنبه آخر سال که، براساس سنت دیرینه ، مردم ایران سر قبر عزیزان خود می روند، بسیاری بر مزار شهدای سبز حاضر شدند اما نیروی انتظامی و لباس شخصی ها از نزدیک شدن مردم به مزار این شهدا و خواندن فاتحه برای آنان جلوگیری کردند. این اولین باری نبود که حکومت مانع از حضور مردم بر مزار جانباختگان بعد از انتخابات می شد. طی 9 ماهه گذشته همواره از حضور و تجمع مردم بر سر مزار آنان جلوگیری شده و مردمی که بر این مساله اصرار داشته اند بازداشت شده اند. 
همزمان و در جنوب شرقی تهران نیز، نیروهای امنیتی با حضور در اطراف گورستان خاوران و جاده خراسان، مانع حضور خانواده‌های قربانیان اعدام‌های سیاسی دهه شصت بر مزار عزیزانشان شدند.
گلزار خاوران، محل دفن هزاران تن از اعدام‌شدگان دهه شصت است.</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/frereshte_ghazi.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">فرشته قاضی</div></div> <img src="uploads/pics/evin_10.jpg" width="150" height="104" border="0" alt="" title="" /> <p>31 سال پیش وقتی بنیانگذار جمهوری اسلامی وعده داد &quot;زندان ها را تبدیل به دانشگاه خواهیم کرد&quot;، شاید کمتر کسی به ذهنش خطور می کرد که زندان اوین، روزی به دلیل خیل عظیم زندانیان سیاسی، مطبوعاتی، دانشجویی و مدنی، به دانشگاه اوین معروف شود و سال 1388، سال آبادی اوین نامیده شود.</p>
<p>از خرداد 1388 یعنی به فاصله 9 ماه، صدها فعال سیاسی و مطبوعاتی به همراه هزاران شهروند عادی روانه زندان شدند.&nbsp; حدود صد نفر درجریان اعتراض به کودتای انتخاباتی 22 خرداد به رگبار بسته شدند و جان باختند و عده ای نیز در زندان ها و زیر شکنجه ها جان خود را از دست دادند؛ صدها تن هم ناچار از ترک کشور شدند و بدین ترتیب بود که تاریخ معاصر ایران به قبل و بعد از22 خرداد 88 تقسیم شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بازداشت ها</strong></p>
<p>اگر چه از فردای کودتای انتخاباتی یعنی از 24 بهمن بازداشت فله ای فعالان آغاز شد و صدها تن توسط وزارت اطلاعات از سویی و سپاه از سوی دیگر به صورت شبانه بازداشت شدند اما از روز عاشورا و با شروع موج دوم بازداشت های فله ای، روند بازداشت ها شکلی هدفمندتر به خود گرفت. به عبارت دیگر، بعد از کودتای 22 خرداد، هدف بازداشت ها، ساکت کردن و به بند کشیدن فعالانی بود که حکومت گمان می کرد نسبت به این کودتا اعتراض خواهند کرد یا در اعتراضات مردمی و ساماندهی آن نقشی خواهند داشت. اما بعد از عاشورا حکومت تلاش کرد با بازداشت فله ای فعالان مدنی و مطبوعاتی، انحلال تشکل های مدنی را در دستور کار خود قرار دهد.</p>
<p>انجمن صنفی روزنامه نگاران، انجمن دفاع از آزادی مطبوعات، کانون مدافعان حقوق بشر، انجمن دفاع از حقوق زندانیان، دفتر تحکیم وحدت، نهضت آزادی ایران و کمیته گزارشگران حقوق بشر، تشکل های مدنی، صنفی و سیاسی هستند که در موج دوم بازداشت ها هدف قرار گرفتند تا اعضای آنها تحت فشارها در زندان، انحلال تشکل متبوع خود را اعلام کنند.</p>
<p>احزاب اصلاح طلب چون جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نیز به نوع دیگری تحت فشار قرار گرفتند و در حالیکه سران این احزاب در زندان به سر می بردند، یک عضو کمیسیون ماده 10 احزاب اعلام کرد: &quot;قوه‌قضائیه به خاطر پرونده حوادث پس از انتخابات و اغتشاشات پرونده این دو حزب را بررسی می‌كند&quot;.</p>
<p>از سوی دیگر هزاران تن از مردمی که در اعتراض به کودتای انتخاباتی به خیابان ها آمده و خواستار ابطال انتخابات و باز پس گیری رای خود شده بودند، مورد ضرب و شتم نیروهای نظامی و لباس شخصی قرار گرفتند و روانه زندان ها شدند. هنوز آمار دقیقی از تعداد بازداشت شدگان عادی و گمنام وجود ندارد و این در حالیست که مسئولان قضایی و امنیتی خود را ملزم به ارائه هیچ گونه توضیح یا دادن اطلاعاتی به خانواده های بازداشت شدگان نمیدانند. سال 88 را از این جهت باید سال سرگردانی خانواده ها بین دادگاه انقلاب و زندان اوین نامید. خانواده های بسیاری، هفته ها و ماههای متوالی، هر روز در مقابل زندان اوین تجمع می کنند تا شاید خبری از عزیزان دربند خود کسب کنند.</p>
<p>و اکنون با گذشت دقیقا 9 ماه از 22 خرداد همچنان بازداشت ها ادامه دارد و زندان اوین هر روز پر و خالی می شود. هر زندانی که آزاد می شود زندانی دیگری جای او را می گیرد و این روند همچنان ادامه دارد. هر چند این آزادیها نیز با وثیقه های کلان و برای مرخصی چند روزه صورت می گیرد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>حکم ها</strong></p>
<p>برگزاری دادگاههای نمایشی و تکذیب تقلب گسترده انتخاباتی از سوی زندانیان در این دادگاهها سرآغاز صدور احکام سنگینی بود که برای فعالان، حبس تعزیری و برای چهره های نا شناخته و گمنام از حبس تعزیری تا اعدام را به دنبال داشت.</p>
<p>در حال حاضر 11 تن از بازداشت شدگان روز عاشورا به اعدام محکوم شده اند و اجرای شتابزده حکم اعدام محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پور، نگرانی افکار عمومی را نسبت به&nbsp; اعدام های دیگر برانگیخته است.</p>
<p>&quot;اقدام علیه امنیت ملی، جاسوسی، محاربه، تبلیغ علیه نظام، تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب، ایجاد شبهه جعل و تقلب در نتیجه انتخابات، اخلال در نظم عمومی از طریق ایجاد بلوا و آشوب، مشارکت در تخریب و احراق اموال عمومی، و ایجاد ترس و وحشت، تلاش برای براندازی نرم و ....&quot; اتهامات مشترک اکثر بازداشت شدگان سال 88 بود که احکام زندان، تبعید، شلاق، محرومیت از حقوق اجتماعی و سیاسی و اعدام را به دنبال داشت.</p>
<p>کیفرخواست های مشابه، اتهامات مشابه و احکام مشابه در مورد اکثر بازداشت شدگان سال گذشته به چشم میخورد، اما تنوع بازداشت شدگان سال 88 شاید با هیچ سال و دوره ای در جمهوری اسلامی قابل مقایسه نباشد. در این سال از کارمندان سفارت خانه های خارجی تا روزنامه نگاران، فعالان مدنی ، وکلای دادگستری، فعالان سیاسی، بازداشت شدند. گرچه طی سالیان گذشته، بازداشت فعالان مدنی، مطبوعاتی و سیاسی برای جمهوری اسلامی به رویه ای عادی درآمده بود اما بازداشت چهره های سرشناس درون حاکمیت که از پایه گذاران جمهوری اسلامی بوده اند از سویی و بازداشت کارمندان سفارت خانه های خارجی و اتباع این کشورها از سوی دیگر، سال 88 را از سالهای پیشین متمایز کرده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>وحشت از سنگ قبر ها</strong></p>
<p>بیش از صد نفر طی 9 ماهه گذشته در جریان اعتراضات مردمی و یا در داخل زندان ها جان باختند اما فشارهای امنیتی، تهدید به بازداشت و یا کشته شدن سایر اعضای خانواده باعث شد خیلی از این خانواده ها اسامی فرزندان شهید خود را اعلام نکنند.</p>
<p>خانواده های جان باختگان وقایع بعد از 22 خرداد، با شکایت رسمی خواهان معرفی و محاکمه قاتلان عزیزان خود شده اند اما نه تنها به شکایات این خانواده ها رسیدگی نشده بلکه رسما به این خانواده ها گفته اندکه&nbsp; شکایات آنها راه به جایی نخواهد بود. این خانواده ها از برگزاری مراسم ختم برای عزیزان از دست رفته خود منع نیز شدند و حکومت تا بدانجا پیش رفت که از حضور مردم بر مزار این جان باختگان که به شهدای سبز معروف شدند نیز جلوگیری به عمل آورد. </p>
<p>روز پنج شنبه آخر سال که، براساس سنت دیرینه ، مردم ایران سر قبر عزیزان خود می روند، بسیاری بر مزار شهدای سبز حاضر شدند اما نیروی انتظامی و لباس شخصی ها از نزدیک شدن مردم به مزار این شهدا و خواندن فاتحه برای آنان جلوگیری کردند. این اولین باری نبود که حکومت مانع از حضور مردم بر مزار جانباختگان بعد از انتخابات می شد. طی 9 ماهه گذشته همواره از حضور و تجمع مردم بر سر مزار آنان جلوگیری شده و مردمی که بر این مساله اصرار داشته اند بازداشت شده اند. </p>
<p>همزمان و در جنوب شرقی تهران نیز، نیروهای امنیتی با حضور در اطراف گورستان خاوران و جاده خراسان، مانع حضور خانواده‌های قربانیان اعدام‌های سیاسی دهه شصت بر مزار عزیزانشان شدند.</p>
<p>گلزار خاوران، محل دفن هزاران تن از اعدام‌شدگان دهه شصت است.</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_secondnews</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:52:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>مرعشی در پارک بازداشت شد</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-5d39ef69cb.html</link>
			<description>یک روز مانده به تحویل سال نو، خانواده های زندانیان گمنام و فعالان سیاسی و مطبوعاتی دربند همچنان چشم انتظار عزیزان دربند خود هستند تا نوروز را در کنار آنان آغاز کنند.
به گزارش خبرنگاران &quot;روز&quot; اکثر خانواده های این زندانیان تصمیم دارند در صورت عدم آزادی عزیزانشان در ساعات باقی مانده سال 88، با گستردن سفره هفت سین، سال نو را در مقابل زندان اوین آغاز کنند. این در حالیست که زندانیان سیاسی بند 350 زندان اوین از صبح روز پنج شنبه اعتصاب غذا کرده اند. 
از سوی دیگر و در حالیکه، افکار عمومی در انتظار آزادی زندانیان برای نوروز هستند حسین مرعشی، سخنگوی کارگزاران سازندگی بازداشت و روانه زندان اوین شد. 
رسانه های دولتی علت بازداشت این فعال سیاسی را قطعی شدن حکم یک سال زندان او از سوی دادگاه تجدید نظر اعلام کرده اند اما خانواده حسین مرعشی به &quot;روز&quot; گفتند: حکم دادگاه تجدید نظر به آقای مرعشی و وکیل او ابلاغ نشده بود و ما منتظر ابلاغ و اعلام حکم دادگاه تجدید نظر بودیم که یکباره، پنج شنبه شب آقای مرعشی را در پارکی در نزدیک منزل بازداشت کردند.
به گفته خانواده حسین مرعشی، مدعی العموم به دلیل مصاحبه او مبنی براینکه &quot;باید چند ده هزار نفری در مقابل زندان اوین جمع شویم&quot; از این فعال سیاسی شکایت کرده است.
صاحب نظران بازداشت شتابزده حسین مرعشی، دو روز مانده به عید نوروز را عیدی دستگاه قضایی به هاشمی رفسنجانی ارزیابی کرده اند. وی از بستگان نزدیک همسر هاشمی رفسنجانی است.
حسین مرعشی به به تحمل يك سال حبس و محروميت دائم از شركت در هرگونه حزب و موسسه كه به كارهاي سياسي و فرهنگي و اجتماعي بپردازد، محکوم شده است.
پیمان عارف، دانشجوی محروم از تحصیل نیز که به مرخصی ده روزه آمده بود با مخالفت دادستان تهران با تمدید مرخصی اش، روانه زندان اوین شد.

آزادی ها
علی معظمی، علی انجم روز، بهمن احمدی امویی و ام البنین ابراهیمی، طی دو روز گذشته آزاد شدند. خانم ابراهیمی از اعضای کمیته مادران صلح و علی انجم روز، روزنامه نگار و عضوشعبه گیلان ادوار تحکیم وحدت است.
علی معظمی، دانشجوی دکترای فلسفه، پژوهشگر و روزنامه نگار حدود ۱۰ روز پیش بازداشت شده بود.
بهمن احمدی امویی نیز که از 30 خرداد در بازداشت به سر می برد با وثیقه 500 میلیون تومانی آزاد شده است. این روزنامه نگار و تحلیل گر اقتصادی در دادگاه تجدید نظر به ۵ سال زندان قطعی  محکوم شده است.

جعفر پناهی: زندانی سیاسی هستم
جعفر پناهی کارگردان مشهور سینما هنوز درانفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین بسر می برد.
جعفر پناهی در آخرین تماس تلفنی با همسر خود طاهره سعیدی اعلام کرده است: من همچنان در سلول انفرادی هستم. از همه کسانی که برای آزادی من تلاش کرده اند، سپاسگزارم، اما هیچ اقدام اضافه ای برای من انجام ندهید. مگر دیگر زندانیان سیاسی کس و کاری در جهان دارند. دوست دارم زندگی من شبیه دیگر زندانیان سیاسی ادامه پیدا کند.

محمد نوریزاد زنده است؟
زینب نوری زاد دختر محمد نوری زاد بعد از سه ماه بی خبری از پدر در وبلاگش  نوشته است:
خانم نگران نباشید. محمد نوری زاد در اعتصاب است و وقت دیدار با شما را ندارد.
خانم محمد نوری زادٍ نقطه چین خودش نمی خواهد تلفن بزند وگرنه خط تلفن مستقیم در سلول انفرادی اش سه ماه است که خاک می خورد.
خانم شما برو به زندگیت برس وقتی افکار محمد نوری زاد مهار شد آزادش می کنیم . ….&quot;
و نزدیک به سه ماه می گذرد و محمد نوری زاد از زمان بازداشت با خانواده ی خود حتی تماس تلفنی هم نداشته است.
و همه اینها این سئوال را در ذهن پررنگ تر می کند: آیا محمد نوری زاد زنده است؟

عفو بین الملل خواستار آزادی بی قید و شرط  طبرزدی
کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی - سازمان عفو بین الملل در بیانیه ای که روز چهارشنبه در لندن منتشر شد ضمن اعتراض به بازداشت و شکنجه حشمت الله طبرزدی، خواستارآزادی بی قید و شرط رهبر جبهه دمکراتیک ایران از زندان اوین شد. این سازمان حقوق بشری در بیانیه خود که برای برای آزادی فوری طبرزدی منتشر کرده از همگان خواسته است تا با تماس با مقامات جمهوری اسلامی در سراسر دنیا نگرانی و اعتراض خود را نسبت به بازداشت و شکنجه طبرزدی ابراز دارند:&quot;حشمت الله طبرزدی (معروف به حشمت)، روزنامه نگار و رهبر یک حزب سیاسی ممنوع در ایران، در معرض خطر شکنجه در زندان اوین در پایتخت ایران، تهران، است. او در مدت کوتاهی پس از نوشتن مقاله ای برای یک روزنامه بین المللی در ایالات متحده دستگیر شد که ممکن است دلیلی برای بازداشت او باشد. سازمان عفو بین الملل معتقد است که او یک زندانی عقیدتی است.حشمت الله طبرزدی، 53 ساله، رهبر جبهه دموکراتیک ایران، در روز 27 دسامبر 2009 در خانه اش در تهران دستگیر شد. آن روز انبوه تظاهرات ضد دولتی سراسر ایران را فرا گرفته بود. او توسط ماموران امنیتی سپاه پاسداران انقلاب با حکم بازداشتی که معتبر نبود، دستگیر شد. ماموران کامپیوتر، دفترچه تلفن، آلبوم عکس، نوار ویدئو، فکس و تلفن همراه او را ضبط کردند. حشمت الله طبرزدی به توهین به «رهبر جمهوری اسلامی»، «توهین به نظام جمهوری اسلامی» و «اقدام علیه امنیت ملی» متهم شده است. او اجازه نیافته است تا با وکیل خود ملاقات کند. او تا به حال حداقل دو بار با خانواده اش ملاقات کرده و چند بار توانسته با انها تماس تلفنی برقرار کند، اگرچه تماس های او در کنترل ماموران بوده است. او در دوره بازجویی و در حالیکه چشم بند داشته مورد ضرب و شتم قرار گرفته، و ماموران اطلاعاتی او را به مجازات مرگ تهدید کرده اند. پس از ملاقات همسر او در تاریخ ۱۰ مارس ۲۰۱۰، همسر او گفته است که طبرزدی از زمان بازداشت به بعد لاغر شده و موهایش نیز سفید شده است. بازداشت حشمت الله طبرزدی ممکن است در ارتباط با مقاله او در ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹ در روزنامه وال استریت ژورنال باشد، که او در آن چنین نتیجه گرفت : «اگر دولت همچنان به خشونت ادامه دهد، به خوبی ممکن است انقلاب دیگری در ایران بوجود آید. یک طرف باید عقب نشینی کند و آن طرف دولت است نه مردم ». در ۲۷ دسامبر ۲۰۰۹ وی از سوی بخش فارسی صدای امریکا ( رادیو و تلویزیون دولتی ایالات متحده آمریکا) مورد مصاحبه قرار گرفت، و اعلام کرد که تظاهرات در ایران بزرگترین تظاهراتی بوده که او تا کنون دیده است. طبرزدی معترضان را به عدم استفاده از خشونت فراخواند. عفو بین الملل خواهان آزادی فوری و بی قید و شرط حشمت الله طبرزدی شده و نوشته است که او یک زندانی وجدان است که تنها به منظور فعالیت مسالمت آمیز خود برای حق آزادی بیان در زندان نگهداری می شود.&quot;

پیام نوروزی خانواده شیوا نظرآهاری
خانواده شیوا نظرآهاری، عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر که در زندان به سر میبرد با انتشار پیامی خطاب به او نوشته اند: تا امروز ۹۰ روز است که دوباره در بند ۲۰۹ زندانی هستی و ما این ماه آخر سال را هر روز منتظر بودیم تا زنگ تلفن به صدا در آید و خبر آزادی تو نیز مانند بقیه به ما داده شود، ولی مثل این که اراده ی قوی تری خواهان در بند بودن تو است.
شیوا جان، برای ما بسیار سخت است باور کنیم که سال نو را بدون حضور تو آغاز می کنیم در هر حال چه ما بخواهیم و چه نه سال نو با تمام شور و هیجانش بزودی آغاز می شود و ما امیدواریم که این سال برای تمامی هموطنانمان سالی پربار بوده و در سال جدید دیگر شاهد در بند بودن کسی نباشیم.
نه! به تو قول می دهم که برای ما «نمی شود» که سال نو بشود، سال نوی ما می ماند تا تو بیایی ....

نامه مادر حسین درخشان
حدود هفده ماه از بازداشت حسین درخشان می گذرد. یکی از نخستین وبلاگ نویس های ایرانی که مقاله هایش درباره چگونگی استفاده از اینترنت ده سال پیش در روزنامه عصر آزادگان منتشر می شد.
به گزارش کلمه، در واپسین روزهای سال ۸۸، مادر حسین درخشان نامه ای خطاب به رئیس  قضایی نوشته و ضمن گلایه از شرایط پسرش، خواستار روشن شدن وضع و جرم او شده است.
متن این نامه به شرح زیر است:&quot;من، مادر حسین درخشان، به حضور شما عرض کوتاهی دارم. دومین عید دربند بودن حسین ما در حالی رقم می‌خورد که هنوز از شرح اتهامات او بی‌اطلاعیم، نمی‌دانیم قرار است در چه تاریخی و در کجا پرونده او به کدام دادگاه تقدیم شود و تا کی قرار است دامنه وعده‌های مکرر مسوولان قضایی در محیط صبر و حوصله ما وسعت بگیرد.
جناب قاضی‌القضات
من از بی‌توجهی‌های مکرر دستگاه تحت‌الامر شما به قاضی‌الحاجات شکایت می‌برم. دعا می‌کنم هیچ‌گاه خانواده‌ای، حتی خانواده مسوولانی که این‌قدر در مشخص‌شدن تکلیف مردم اهمال می‌کنند و تقصیر دارند، هرگز اینچنین به بی‌پناهی ما دچار نشوند.
۸ ماه است در تمام رسانه‌ها اعلام می‌کنید کسانی را که قصد براندازی نظام را داشته‌اند دستگیر کرده‌اید. شب عید که می‌شود، همه آنهایی را که عاملان اصلی فتنه می‌خوانید آزاد می‌کنید، اما حسین درخشان هنوز از نظر شما مستحق آزادی نیست! چرا؟ چون از کسانی که می‌فرمایید براندازند جرمش سنگین‌تر بوده؟! چون به دامن وطن با پای خودش بازگشته؟! چون از نظر دشمنان، حامی نظام و دولت اسلامی بوده؟! چرا؟
بیش از ۵۰۰ روز است حسین در زندان شماست. و ما بیرون زندان &quot;هر روز&quot; منتظرش بوده‌ایم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جدید داده‌اید. اگر از خانواده ما حق آزادی فرزندمان را برای عید دوم هم ندادید، قضاوتش با خدا و وعده ما به روز حساب. لااقل این را بگویید که حسین و ما قرار است چند روز، چند ماه و یا احیانا چند سال دیگر در این بلاتکلیفی بمانیم؟ نظام اسلامی که قرار است پناه شهروندان باشد، از عذاب‌کشیدن یک خانواده منتظر چه سودی عایدش...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/trans_07.gif" width="1" height="1" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">لیلا طیری</div></div> <img src="uploads/pics/marashi.jpg" width="150" height="179" border="0" alt="" title="" /> <p>یک روز مانده به تحویل سال نو، خانواده های زندانیان گمنام و فعالان سیاسی و مطبوعاتی دربند همچنان چشم انتظار عزیزان دربند خود هستند تا نوروز را در کنار آنان آغاز کنند.</p>
<p>به گزارش خبرنگاران &quot;روز&quot; اکثر خانواده های این زندانیان تصمیم دارند در صورت عدم آزادی عزیزانشان در ساعات باقی مانده سال 88، با گستردن سفره هفت سین، سال نو را در مقابل زندان اوین آغاز کنند. این در حالیست که زندانیان سیاسی بند 350 زندان اوین از صبح روز پنج شنبه اعتصاب غذا کرده اند. </p>
<p>از سوی دیگر و در حالیکه، افکار عمومی در انتظار آزادی زندانیان برای نوروز هستند حسین مرعشی، سخنگوی کارگزاران سازندگی بازداشت و روانه زندان اوین شد. </p>
<p>رسانه های دولتی علت بازداشت این فعال سیاسی را قطعی شدن حکم یک سال زندان او از سوی دادگاه تجدید نظر اعلام کرده اند اما خانواده حسین مرعشی به &quot;روز&quot; گفتند: حکم دادگاه تجدید نظر به آقای مرعشی و وکیل او ابلاغ نشده بود و ما منتظر ابلاغ و اعلام حکم دادگاه تجدید نظر بودیم که یکباره، پنج شنبه شب آقای مرعشی را در پارکی در نزدیک منزل بازداشت کردند.</p>
<p>به گفته خانواده حسین مرعشی، مدعی العموم به دلیل مصاحبه او مبنی براینکه &quot;باید چند ده هزار نفری در مقابل زندان اوین جمع شویم&quot; از این فعال سیاسی شکایت کرده است.</p>
<p>صاحب نظران بازداشت شتابزده حسین مرعشی، دو روز مانده به عید نوروز را عیدی دستگاه قضایی به هاشمی رفسنجانی ارزیابی کرده اند. وی از بستگان نزدیک همسر هاشمی رفسنجانی است.</p>
<p>حسین مرعشی به به تحمل يك سال حبس و محروميت دائم از شركت در هرگونه حزب و موسسه كه به كارهاي سياسي و فرهنگي و اجتماعي بپردازد، محکوم شده است.</p>
<p>پیمان عارف، دانشجوی محروم از تحصیل نیز که به مرخصی ده روزه آمده بود با مخالفت دادستان تهران با تمدید مرخصی اش، روانه زندان اوین شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>آزادی ها</strong></p>
<p>علی معظمی، علی انجم روز، بهمن احمدی امویی و ام البنین ابراهیمی، طی دو روز گذشته آزاد شدند. خانم ابراهیمی از اعضای کمیته مادران صلح و علی انجم روز، روزنامه نگار و عضوشعبه گیلان ادوار تحکیم وحدت است.</p>
<p>علی معظمی، دانشجوی دکترای فلسفه، پژوهشگر و روزنامه نگار حدود ۱۰ روز پیش بازداشت شده بود.</p>
<p>بهمن احمدی امویی نیز که از 30 خرداد در بازداشت به سر می برد با وثیقه 500 میلیون تومانی آزاد شده است. این روزنامه نگار و تحلیل گر اقتصادی در دادگاه تجدید نظر به ۵ سال زندان قطعی&nbsp; محکوم شده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>جعفر پناهی: زندانی سیاسی هستم</strong></p>
<p>جعفر پناهی کارگردان مشهور سینما هنوز درانفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین بسر می برد.</p>
<p>جعفر پناهی در آخرین تماس تلفنی با همسر خود طاهره سعیدی اعلام کرده است: من همچنان در سلول انفرادی هستم. از همه کسانی که برای آزادی من تلاش کرده اند، سپاسگزارم، اما هیچ اقدام اضافه ای برای من انجام ندهید. مگر دیگر زندانیان سیاسی کس و کاری در جهان دارند. دوست دارم زندگی من شبیه دیگر زندانیان سیاسی ادامه پیدا کند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>محمد نوریزاد زنده است؟</strong></p>
<p>زینب نوری زاد دختر محمد نوری زاد بعد از سه ماه بی خبری از پدر در وبلاگش&nbsp; نوشته است:</p>
<p>خانم نگران نباشید. محمد نوری زاد در اعتصاب است و وقت دیدار با شما را ندارد.</p>
<p>خانم محمد نوری زادٍ نقطه چین خودش نمی خواهد تلفن بزند وگرنه خط تلفن مستقیم در سلول انفرادی اش سه ماه است که خاک می خورد.</p>
<p>خانم شما برو به زندگیت برس وقتی افکار محمد نوری زاد مهار شد آزادش می کنیم . ….&quot;</p>
<p>و نزدیک به سه ماه می گذرد و محمد نوری زاد از زمان بازداشت با خانواده ی خود حتی تماس تلفنی هم نداشته است.</p>
<p>و همه اینها این سئوال را در ذهن پررنگ تر می کند: آیا محمد نوری زاد زنده است؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>عفو بین الملل خواستار آزادی بی قید و شرط&nbsp; طبرزدی</strong></p>
<p>کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی - سازمان عفو بین الملل در بیانیه ای که روز چهارشنبه در لندن منتشر شد ضمن اعتراض به بازداشت و شکنجه حشمت الله طبرزدی، خواستارآزادی بی قید و شرط رهبر جبهه دمکراتیک ایران از زندان اوین شد. این سازمان حقوق بشری در بیانیه خود که برای برای آزادی فوری طبرزدی منتشر کرده از همگان خواسته است تا با تماس با مقامات جمهوری اسلامی در سراسر دنیا نگرانی و اعتراض خود را نسبت به بازداشت و شکنجه طبرزدی ابراز دارند:&quot;حشمت الله طبرزدی (معروف به حشمت)، روزنامه نگار و رهبر یک حزب سیاسی ممنوع در ایران، در معرض خطر شکنجه در زندان اوین در پایتخت ایران، تهران، است. او در مدت کوتاهی پس از نوشتن مقاله ای برای یک روزنامه بین المللی در ایالات متحده دستگیر شد که ممکن است دلیلی برای بازداشت او باشد. سازمان عفو بین الملل معتقد است که او یک زندانی عقیدتی است.<a name="more">حشمت الله </a>طبرزدی، 53 ساله، رهبر جبهه دموکراتیک ایران، در روز 27 دسامبر 2009 در خانه اش در تهران دستگیر شد. آن روز انبوه تظاهرات ضد دولتی سراسر ایران را فرا گرفته بود. او توسط ماموران امنیتی سپاه پاسداران انقلاب با حکم بازداشتی که معتبر نبود، دستگیر شد. ماموران کامپیوتر، دفترچه تلفن، آلبوم عکس، نوار ویدئو، فکس و تلفن همراه او را ضبط کردند. حشمت الله طبرزدی به توهین به «رهبر جمهوری اسلامی»، «توهین به نظام جمهوری اسلامی» و «اقدام علیه امنیت ملی» متهم شده است. او اجازه نیافته است تا با وکیل خود ملاقات کند. او تا به حال حداقل دو بار با خانواده اش ملاقات کرده و چند بار توانسته با انها تماس تلفنی برقرار کند، اگرچه تماس های او در کنترل ماموران بوده است. او در دوره بازجویی و در حالیکه چشم بند داشته مورد ضرب و شتم قرار گرفته، و ماموران اطلاعاتی او را به مجازات مرگ تهدید کرده اند. پس از ملاقات همسر او در تاریخ ۱۰ مارس ۲۰۱۰، همسر او گفته است که طبرزدی از زمان بازداشت به بعد لاغر شده و موهایش نیز سفید شده است. بازداشت حشمت الله طبرزدی ممکن است در ارتباط با مقاله او در ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹ در روزنامه وال استریت ژورنال باشد، که او در آن چنین نتیجه گرفت : «اگر دولت همچنان به خشونت ادامه دهد، به خوبی ممکن است انقلاب دیگری در ایران بوجود آید. یک طرف باید عقب نشینی کند و آن طرف دولت است نه مردم ». در ۲۷ دسامبر ۲۰۰۹ وی از سوی بخش فارسی صدای امریکا ( رادیو و تلویزیون دولتی ایالات متحده آمریکا) مورد مصاحبه قرار گرفت، و اعلام کرد که تظاهرات در ایران بزرگترین تظاهراتی بوده که او تا کنون دیده است. طبرزدی معترضان را به عدم استفاده از خشونت فراخواند. عفو بین الملل خواهان آزادی فوری و بی قید و شرط حشمت الله طبرزدی شده و نوشته است که او یک زندانی وجدان است که تنها به منظور فعالیت مسالمت آمیز خود برای حق آزادی بیان در زندان نگهداری می شود.&quot;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>پیام نوروزی خانواده شیوا نظرآهاری</strong></p>
<p>خانواده شیوا نظرآهاری، عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر که در زندان به سر میبرد با انتشار پیامی خطاب به او نوشته اند: تا امروز ۹۰ روز است که دوباره در بند ۲۰۹ زندانی هستی و ما این ماه آخر سال را هر روز منتظر بودیم تا زنگ تلفن به صدا در آید و خبر آزادی تو نیز مانند بقیه به ما داده شود، ولی مثل این که اراده ی قوی تری خواهان در بند بودن تو است.</p>
<p>شیوا جان، برای ما بسیار سخت است باور کنیم که سال نو را بدون حضور تو آغاز می کنیم در هر حال چه ما بخواهیم و چه نه سال نو با تمام شور و هیجانش بزودی آغاز می شود و ما امیدواریم که این سال برای تمامی هموطنانمان سالی پربار بوده و در سال جدید دیگر شاهد در بند بودن کسی نباشیم.</p>
<p>نه! به تو قول می دهم که برای ما «نمی شود» که سال نو بشود، سال نوی ما می ماند تا تو بیایی ....</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>نامه مادر حسین درخشان</strong></p>
<p>حدود هفده ماه از بازداشت حسین درخشان می گذرد. یکی از نخستین وبلاگ نویس های ایرانی که مقاله هایش درباره چگونگی استفاده از اینترنت ده سال پیش در روزنامه عصر آزادگان منتشر می شد.</p>
<p>به گزارش کلمه، در واپسین روزهای سال ۸۸، مادر حسین درخشان نامه ای خطاب به رئیس&nbsp; قضایی نوشته و ضمن گلایه از شرایط پسرش، خواستار روشن شدن وضع و جرم او شده است.</p>
<p>متن این نامه به شرح زیر است:&quot;من، مادر حسین درخشان، به حضور شما عرض کوتاهی دارم. دومین عید دربند بودن حسین ما در حالی رقم می‌خورد که هنوز از شرح اتهامات او بی‌اطلاعیم، نمی‌دانیم قرار است در چه تاریخی و در کجا پرونده او به کدام دادگاه تقدیم شود و تا کی قرار است دامنه وعده‌های مکرر مسوولان قضایی در محیط صبر و حوصله ما وسعت بگیرد.</p>
<p>جناب قاضی‌القضات</p>
<p>من از بی‌توجهی‌های مکرر دستگاه تحت‌الامر شما به قاضی‌الحاجات شکایت می‌برم. دعا می‌کنم هیچ‌گاه خانواده‌ای، حتی خانواده مسوولانی که این‌قدر در مشخص‌شدن تکلیف مردم اهمال می‌کنند و تقصیر دارند، هرگز اینچنین به بی‌پناهی ما دچار نشوند.</p>
<p>۸ ماه است در تمام رسانه‌ها اعلام می‌کنید کسانی را که قصد براندازی نظام را داشته‌اند دستگیر کرده‌اید. شب عید که می‌شود، همه آنهایی را که عاملان اصلی فتنه می‌خوانید آزاد می‌کنید، اما حسین درخشان هنوز از نظر شما مستحق آزادی نیست! چرا؟ چون از کسانی که می‌فرمایید براندازند جرمش سنگین‌تر بوده؟! چون به دامن وطن با پای خودش بازگشته؟! چون از نظر دشمنان، حامی نظام و دولت اسلامی بوده؟! چرا؟</p>
<p>بیش از ۵۰۰ روز است حسین در زندان شماست. و ما بیرون زندان &quot;هر روز&quot; منتظرش بوده‌ایم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جدید داده‌اید. اگر از خانواده ما حق آزادی فرزندمان را برای عید دوم هم ندادید، قضاوتش با خدا و وعده ما به روز حساب. لااقل این را بگویید که حسین و ما قرار است چند روز، چند ماه و یا احیانا چند سال دیگر در این بلاتکلیفی بمانیم؟ نظام اسلامی که قرار است پناه شهروندان باشد، از عذاب‌کشیدن یک خانواده منتظر چه سودی عایدش می‌شود؟&quot;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_news</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:43:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>سیاه، سفید، خاکستری، سبز</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-b5d8618555.html</link>
			<description>1- یادم نمی رود، نوروز 77 بود. ما سرخوشانه از حضور خاتمی در کاخ ریاست جمهوری، در باورمان این بود به زودی به آنچه که می خواهیم، می رسیم. در فکر جامعه مدنی بودیم و لق لقه زبان مان، گفت و گوی تمدن ها بود و  زنده باد مخالف من... روزنامه و مجلات را نمی خواندیم، می بلعیدیم. &quot;آدینه&quot; و &quot;ایران  فردا&quot; که زمانی خریدن و خواندن شان از گناهان کبیره بود، اکنون از ژست های روشنفکری مان بود. فیلم می دیدیم و روزنامه می خواندیم و بحث می کردیم و رویاهای مان ساختن ایرانی بهتر بود، ایرانی برای همه ایرانیان. می خواستیم سید خندان را یاری کنیم که تمامی آرزوها و امیدهای سرکوب شده یک نسل را برای مان نمایندگی می کرد. و چقدر سرخوش بودیم که قرار است رییس جمهور &quot;ما&quot; پیام نوروزی بدهد، با لحنی که هیچ از آن نمی فهمیدیم، اما لذت می بردیم...
برای ما، خاتمی نه یکی از دولت مردان جمهوری اسلامی، که فرشته ای بود برای تحقق آرزوهای مان. تصورمان این بود که با هر تکان عصای اش یکی از آروزهای مان برآورده می شود و ما می مانیم و ایرانی آزاد و آباد و شاد... همان روزها بود که در پای سفره هفت سین مان به بانگ بلند خواندیم: یا مقلب القلوب و الابصار...
2- نوروز 79 برای مان، تازگی داشت. برای ما که سفره هفت سین و عیدی گرفتن و ماچ و بوسه در کنار خانواده و پای تلویزیون معنا پیدا می کرد، دوری از خانواده حس غریبی بهمان می داد. اما مدتی بود که خانواده بزرگ تری پیدا کره بودیم. خانواده ای به بزرگی ایران. چند هفته ای پیش تراز نوروز، در 29 بهمن، دست به خانه تکانی زده بودیم و حالا در مقابل بیمارستان سینا، برای آنکه مغز متفکر خانواده بزرگ مان بود، جمع شده بودیم. دروغ چرا، دوری و تنهایی را احساس نمی کردیم. احساس مان این بود که خانواده ای 20 میلیونی داریم و چقدر به خود می بالیدیم. 
اما آن نوروز برای مان سخت گذشت؛ به دوستان مان در دانشگاه حمله شده بود و آن ها را به خاک و خون کشیده بودند، روزنامه ها یکی یکی تعطیل می شدند، زندان ها کم کم پر می شد از کسانی که چون ما می اندیشیدند، اما ما صبور بودیم. هم چنان فریاد بر می آوردیم: زنده باد مخالف من و هم چنان خاتمی برای مان، بت عیاری بود که دین و دل از ما ربوده بود.
دل نگرانی اصلی مان اما در آن روزها برای آن بود که مغز اصلاحات می نامیدندش. هر چند ما نمی پسندیدم این نام را: آقا سعید صدایش می کردیم. هم احترام در خود داشت و هم رفاقت و چقدر لذت می بردیم از رفاقت با این فرد. سعید ما به تیر غیب سعید دیگری گرفتار شده بود  و ما ـ از هر دین و مذهب و قبیله و آیین ـ در مقابل بیمارستان سینا چنین می خواندیم: یا مدبر اللیل و النهار...
3- نوروز 85 بود. زندگی رویه تلخ اش را به ما نشان داده بود. سید دیگر رییس جمهور نبود، چه بسا دیگر محبوب ما هم نبود. در جواب همه جفاهایی که به نظرمان در این سال ها به ما کرده بود، در دانشگاه به او تاخته بودیم، نیش اش زدیم و ناتوانی هایش را به رخ اش کشیدیم.
شیخ و دکتر هم کاری از پیش نبرده بودند در انتخابات و  ما مانده بودیم و رییس جمهوری که ما را نمی دید. گرچه هنوز یک سال از رسیدن اش به ریاست جمهوری نگذشته بود، اما برای ما که تجربه بودن با سید خندان را داشتیم، تحمل همین کمتر از یک سال هم غیرممکن بود. معدود روزنامه های مان توقیف شده بود و یاران مان در بند بودند. روزهای مان تلخ می گذشت و ما با سیگاری بر لب و روزنامه ای در دست، از اوضاع می نالیدیم و هم چنان سید را ملامت می کردیم که با ما هر چه کرد، آن آشنا کرد.
روزهای تلخ مان تمامی نداشت و ما بی صبرانه منتظر روزی بودیم که باز هم سرنوشت مان را از سر بنویسیم. می خواستیم باز هم برگردیم به آن روزهای خوب، روزهایی که رفته بودند. امیدوار بودیم که یه شب مهتاب، باز هم ماه بیاید. آن روز بی اختیار بر سر سفره هفت سین با خود زمزمه کردیم: یا محول الحال و الاحوال...
4- نوروز 89 است. میر و شیخ و سید اکنون جامه ای دیگرگونه بر تن کرده اند. جهان اکنون گوش به &quot;ندا&quot;ی ما سپرده است. در سفره هفت سین مان جای &quot;سهراب&quot; خالی است. شاید به جای هفت سین، اکنون تنها شش سین بر سر سفره مان باشد. با چشمی گریان و چشمی خندان، بر کنار سفره نشسته ایم. 
اکنون تمامی بغض های فروخفته سال های اخیر را، رها کرده ایم. تمام حرف های ناگفته، تمامی آنچه دردل داشتیم و در خاموشی به هزار سخن می گفتیم، تمام حقارت های سال های اخیر مان، عصبانیت ها... همه و همه ناگهان چون آتشفشانی از سینه مان جوشیده است. آتشی سبز را شعله ور ساخته ایم که دامن بسیاری را گرفته است. سبزی رخ مان، زردی روی مستبدان را عیان کرده و آن ها را رسوای عالم ساخته است. سبزی ما، که در همه این سال ها بود و کسی آن را نمی دید، اکنون جهانی را به خود مشغول ساخته است.
بی جهت نیست که در سفره هفت سین مان، عکس ندا و سهراب و امیرجوادی فر و محسن روج الامینی و مصطفی غنیان و سیدعلی موسوی و ... را گذاشته ایم ...
در کنار سفره هفت سین امسال مان، با چشمانی گریان و چشمی خندان، با خود زمزمه می کنیم: حول حولنا الی احسن الحال...

</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/arash_bahmani_02.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">آرش بهمنی</div></div>  <p>1- یادم نمی رود، نوروز 77 بود. ما سرخوشانه از حضور خاتمی در کاخ ریاست جمهوری، در باورمان این بود به زودی به آنچه که می خواهیم، می رسیم. در فکر جامعه مدنی بودیم و لق لقه زبان مان، گفت و گوی تمدن ها بود و&nbsp; زنده باد مخالف من... روزنامه و مجلات را نمی خواندیم، می بلعیدیم. &quot;آدینه&quot; و &quot;ایران&nbsp; فردا&quot; که زمانی خریدن و خواندن شان از گناهان کبیره بود، اکنون از ژست های روشنفکری مان بود. فیلم می دیدیم و روزنامه می خواندیم و بحث می کردیم و رویاهای مان ساختن ایرانی بهتر بود، ایرانی برای همه ایرانیان. می خواستیم سید خندان را یاری کنیم که تمامی آرزوها و امیدهای سرکوب شده یک نسل را برای مان نمایندگی می کرد. و چقدر سرخوش بودیم که قرار است رییس جمهور &quot;ما&quot; پیام نوروزی بدهد، با لحنی که هیچ از آن نمی فهمیدیم، اما لذت می بردیم...</p>
<p>برای ما، خاتمی نه یکی از دولت مردان جمهوری اسلامی، که فرشته ای بود برای تحقق آرزوهای مان. تصورمان این بود که با هر تکان عصای اش یکی از آروزهای مان برآورده می شود و ما می مانیم و ایرانی آزاد و آباد و شاد... همان روزها بود که در پای سفره هفت سین مان به بانگ بلند خواندیم: یا مقلب القلوب و الابصار...</p>
<p>2- نوروز 79 برای مان، تازگی داشت. برای ما که سفره هفت سین و عیدی گرفتن و ماچ و بوسه در کنار خانواده و پای تلویزیون معنا پیدا می کرد، دوری از خانواده حس غریبی بهمان می داد. اما مدتی بود که خانواده بزرگ تری پیدا کره بودیم. خانواده ای به بزرگی ایران. چند هفته ای پیش تراز نوروز، در 29 بهمن، دست به خانه تکانی زده بودیم و حالا در مقابل بیمارستان سینا، برای آنکه مغز متفکر خانواده بزرگ مان بود، جمع شده بودیم. دروغ چرا، دوری و تنهایی را احساس نمی کردیم. احساس مان این بود که خانواده ای 20 میلیونی داریم و چقدر به خود می بالیدیم. </p>
<p>اما آن نوروز برای مان سخت گذشت؛ به دوستان مان در دانشگاه حمله شده بود و آن ها را به خاک و خون کشیده بودند، روزنامه ها یکی یکی تعطیل می شدند، زندان ها کم کم پر می شد از کسانی که چون ما می اندیشیدند، اما ما صبور بودیم. هم چنان فریاد بر می آوردیم: زنده باد مخالف من و هم چنان خاتمی برای مان، بت عیاری بود که دین و دل از ما ربوده بود.</p>
<p>دل نگرانی اصلی مان اما در آن روزها برای آن بود که مغز اصلاحات می نامیدندش. هر چند ما نمی پسندیدم این نام را: آقا سعید صدایش می کردیم. هم احترام در خود داشت و هم رفاقت و چقدر لذت می بردیم از رفاقت با این فرد. سعید ما به تیر غیب سعید دیگری گرفتار شده بود&nbsp; و ما ـ از هر دین و مذهب و قبیله و آیین ـ در مقابل بیمارستان سینا چنین می خواندیم: یا مدبر اللیل و النهار...</p>
<p>3- نوروز 85 بود. زندگی رویه تلخ اش را به ما نشان داده بود. سید دیگر رییس جمهور نبود، چه بسا دیگر محبوب ما هم نبود. در جواب همه جفاهایی که به نظرمان در این سال ها به ما کرده بود، در دانشگاه به او تاخته بودیم، نیش اش زدیم و ناتوانی هایش را به رخ اش کشیدیم.</p>
<p>شیخ و دکتر هم کاری از پیش نبرده بودند در انتخابات و&nbsp; ما مانده بودیم و رییس جمهوری که ما را نمی دید. گرچه هنوز یک سال از رسیدن اش به ریاست جمهوری نگذشته بود، اما برای ما که تجربه بودن با سید خندان را داشتیم، تحمل همین کمتر از یک سال هم غیرممکن بود. معدود روزنامه های مان توقیف شده بود و یاران مان در بند بودند. روزهای مان تلخ می گذشت و ما با سیگاری بر لب و روزنامه ای در دست، از اوضاع می نالیدیم و هم چنان سید را ملامت می کردیم که با ما هر چه کرد، آن آشنا کرد.</p>
<p>روزهای تلخ مان تمامی نداشت و ما بی صبرانه منتظر روزی بودیم که باز هم سرنوشت مان را از سر بنویسیم. می خواستیم باز هم برگردیم به آن روزهای خوب، روزهایی که رفته بودند. امیدوار بودیم که یه شب مهتاب، باز هم ماه بیاید. آن روز بی اختیار بر سر سفره هفت سین با خود زمزمه کردیم: یا محول الحال و الاحوال...</p>
<p>4- نوروز 89 است. میر و شیخ و سید اکنون جامه ای دیگرگونه بر تن کرده اند. جهان اکنون گوش به &quot;ندا&quot;ی ما سپرده است. در سفره هفت سین مان جای &quot;سهراب&quot; خالی است. شاید به جای هفت سین، اکنون تنها شش سین بر سر سفره مان باشد. با چشمی گریان و چشمی خندان، بر کنار سفره نشسته ایم. </p>
<p>اکنون تمامی بغض های فروخفته سال های اخیر را، رها کرده ایم. تمام حرف های ناگفته، تمامی آنچه دردل داشتیم و در خاموشی به هزار سخن می گفتیم، تمام حقارت های سال های اخیر مان، عصبانیت ها... همه و همه ناگهان چون آتشفشانی از سینه مان جوشیده است. آتشی سبز را شعله ور ساخته ایم که دامن بسیاری را گرفته است. سبزی رخ مان، زردی روی مستبدان را عیان کرده و آن ها را رسوای عالم ساخته است. سبزی ما، که در همه این سال ها بود و کسی آن را نمی دید، اکنون جهانی را به خود مشغول ساخته است.</p>
<p>بی جهت نیست که در سفره هفت سین مان، عکس ندا و سهراب و امیرجوادی فر و محسن روج الامینی و مصطفی غنیان و سیدعلی موسوی و ... را گذاشته ایم ...</p>
<p>در کنار سفره هفت سین امسال مان، با چشمانی گریان و چشمی خندان، با خود زمزمه می کنیم: حول حولنا الی احسن الحال...</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_opinion</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:37:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>قبل از زندان، بعد از زندان</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-27b2f32119.html</link>
			<description>22 خرداد 88، انگار روز تقسیم تاریخ بود: قبل از انتخابات، بعد از انتخابات. آنان که قبل از 22 خرداد می شناختیم و دیده بودیم، پس از ماه ها انفرادی و بازجویی های مکرر، دیگر همانی نبودند که پیش از آن. در لابلای عکس ها و تغییرات چهره ها، آنچه را بر زندانیان رفته است، بازخوانی کرده ایم.
     
محسن میردامادی
                 
ابراهیم یزدی
            

سعید لیلاز
                 
مصطفی تاجزاده
عبدالله مؤمنی و شهاب طباطبایی
 
عبدالله مؤمنی- شهاب طباطبایی
         
بهمن احمدی امویی
بهمن احمدی امویی به همراه همسرش، ژیلا بنی یعقوب
               
عبدالرضا تاجیک
        
مهدی عربشاهی
کیوان مهرگان
  
سعید نورمحمدی
</description>
			<content:encoded><![CDATA[ <img src="uploads/pics/zendanian_azadshodeh.jpg" width="150" height="108" border="0" alt="" title="" /> <p>22 خرداد 88، انگار روز تقسیم تاریخ بود: قبل از انتخابات، بعد از انتخابات. آنان که قبل از 22 خرداد می شناختیم و دیده بودیم، پس از ماه ها انفرادی و بازجویی های مکرر، دیگر همانی نبودند که پیش از آن. در لابلای عکس ها و تغییرات چهره ها، آنچه را بر زندانیان رفته است، بازخوانی کرده ایم.</p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_mirdamai.jpg.jpg" width="300" height="127" alt="" />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<p><strong>محسن میردامادی</strong></p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_dr_yazdi.jpg.jpg" width="300" height="168" alt="" />&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<p><strong>ابراهیم یزدی</strong></p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_leylaz.jpg.jpg" width="300" height="205" alt="" />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<p><strong></strong></p>
<p><strong>سعید لیلاز</strong></p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_tajzadeh.jpg.jpg" width="300" height="241" alt="" />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<p><strong>مصطفی </strong><strong>تاجزاده</strong></p>
<p><strong>عبدالله مؤمنی و شهاب طباطبایی</strong></p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_momeni_shahab2.jpg.jpg" width="300" height="170" alt="" />&nbsp;</p>
<p><strong>عبدالله مؤمنی- شهاب طباطبایی</strong></p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<p><strong>بهمن احمدی امویی</strong></p>
<p><strong>بهمن احمدی امویی به همراه همسرش، ژیلا بنی یعقوب</strong></p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<p><strong>عبدالرضا تاجیک</strong></p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<p><strong>مهدی عربشاهی</strong></p>
<p><strong>کیوان مهرگان</strong></p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_saeed_normohamadi.jpg.jpg" width="300" height="188" alt="" />&nbsp; </p>
<p><strong>سعید نورمحمدی</strong></p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_news</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:16:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>شکست سفر احمدی نژاد به قم</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-e372a67e11.html</link>
			<description>سفر رييس دولت به قم برای جلب حمايت مراجع تقليد ساکن اين شهر دوباره با شکست مواجه شد و مراجع مطرح قم او را به حضور نپذيرفتند. 
 سفر اخير احمدی نژاد به قم برخلاف تبليغات وسيع انجام شده در مورد آن کاملاً اثبات کننده اين موضوع بود که مراجع تقليد، دولت کنونی را به مشروعيت نمی شناسند و با وجود تمام فشارها حاضر به ملاقاتی کوتاه با وی نمی شوند.
 محمود احمدی نژاد در سفر خود به قم تنها توانست با سه تن از مراجع حکومتی؛ جعفر سبحانی، مکارم شيرازی و نوری همدانی، ديدار کند و آيات عظام صافی گلپايگانی، وحيد خراسانی، موسوی اردبيلی، گرامی، جوادی آملی، صانعی و نماينده آيت الله سيستانی او را به بيت خود راه نداند.
 هدف اصلی اين سفر اثبات ارتباط و حمايت مراجع از دولت احمدی نژاد عليرغم اخبار مبنی بر ديدارهای هفته گذشته مراجع و رايزنی های آنان در مورد مسائل جامعه و همچنين فشارهای حاکميت برای نقض استقلال حوزه علميه بود. 
 هفته گذشته روزآنلاين در گزارشی پيرامون اتحاد مراجع قم و نجف در عليه حاکميت از ديدار مراجع تقليد با يکديگر و رايزنی ايشان از تداوم بحران در کشور و تهديد استقلال حوزه های علميه خبر داد و با اشاره به نگرانی آنان پيرامون هتک و تحقير مراجع و تلاش برای مطيع سازی حوزه ها از اتحاد ايشان عليه رهبر جمهوری اسلامی خبر داده است.
 ديدارهای احمدی نژاد در قم درحالی به ملاقات با نوری همدانی و مکارم شيرازی و جعفر سبحانی از روحانيون حکومتی و همچنين ملاقاتی با مصباح يزدی حامی اصلی احمدی نژاد محدود شد و شنيده می شود آيات عظام وحيد خراسانی و صافی گلپايگانی به نمايندگانی که از سوی آقای خامنه ای برای ترغيب مراجع به ديدار با احمدی نژاد اعزام شده بودند، با تندی پاسخ داده اند که بهتر است ايشان به جای برنامه ريزی برای افزايش اعتبار احمدی نژاد به فکر اعتبار مهمترين حکومت شيعه باشند که با رفتارهای اخير کاملاً خدشه دار شده است.
 عدم پذيرش احمدی نژاد در حالی صورت می گيرد که عليرغم تمام تبليغات منفی نهادهای وابسته به سازمان تبليغات اسلامی و سپاه در دوران رياست جمهوری خاتمی در سفرهای وی به قم از سوی تمامی مراجع تقليد مورد استقبال قرار می گرفت.
 يک روز قبل از سفر احمدی نژاد به قم صافی گلپايگانی در ديدار با دادستان تهران در مواضعی کاملاً صريح خواستار برخورد قاطع با مقصران فاجعه کهريزک شده بود و با اشاره به برخوردهای قضايی با معترضان توصيه نمود مسوولان قضايی با عطوفت با مردم برخورد نمايند.
 همان روز آيت الله وحيد خراسانی نيز از اوضاع نابسامان اقتصادی مردم انتقاد نمود و گفت امروزه فقر در جامعه بيداد می کند.
 مطابق خبری که توسط سايت خبری ميزان خبر منتشر شده است هفته گذشته آيات عظام صافی گلپايگانی، وحيد خراسانی، سيد صادق شيرازی و جوادی آملی ديدارهايی با يکديگر داشتند که با توجه به برخورد يکسان آنان با درخواست ملاقات احمدی نژاد به نظر می رسد تصميم به عدم پذيرش احمدی نژاد و به مشروعيت شناختن وی نيز در اين ديدارها مورد تاکيد قرار گرفته است.
  دولت احمدی نژاد از دوره ی اول تا به حال روابط سردی با قم داشته است و در پی برگزاری انتخابات خرداد ماه گذشته بجز نوری همدانی هيچيک از مراجع قم حاضر به فرستادن پيام تبريک و پذيرفتن مشروعيت او به عنوان رييس دولت نشدند و به سرکوب معترضان توسط نيروهای حکومت اعتراض کردند.
 احمدی نژاد نيز در همين راستا تلاش کرد تا با تعيين رديف بودجه برای حوزه ی علميه، حوزه های علميه را که هميشه مستقل از حکومت بوده اند را به زير سلطه ی دولت بکشد و اين امر با مقاومت روحانيون سرشناس ساکن اين شهر مواجه شد.
 سفر امروز احمدی نژاد نشان داد که قم همچنان دولت دهم را نامشروع می داند و تلاشهای مقام رهبری در حمايت از وی نيز نتوانسته است نظر مراجع تقليد را تغيير دهد.
منبع: ایران گویا</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author">پویان فخرایی</div></div>  <p>سفر رييس دولت به قم برای جلب حمايت مراجع تقليد ساکن اين شهر دوباره با شکست مواجه شد و مراجع مطرح قم او را به حضور نپذيرفتند.&nbsp;</p>
<p>&nbsp;سفر اخير احمدی نژاد به قم برخلاف تبليغات وسيع انجام شده در مورد آن کاملاً اثبات کننده اين موضوع بود که مراجع تقليد، دولت کنونی را به مشروعيت نمی شناسند و با وجود تمام فشارها حاضر به ملاقاتی کوتاه با وی نمی شوند.</p>
<p>&nbsp;محمود احمدی نژاد در سفر خود به قم تنها توانست با سه تن از مراجع حکومتی؛ جعفر سبحانی، مکارم شيرازی و نوری همدانی، ديدار کند و آيات عظام صافی گلپايگانی، وحيد خراسانی، موسوی اردبيلی، گرامی، جوادی آملی، صانعی و نماينده آيت الله سيستانی او را به بيت خود راه نداند.</p>
<p>&nbsp;هدف اصلی اين سفر اثبات ارتباط و حمايت مراجع از دولت احمدی نژاد عليرغم اخبار مبنی بر ديدارهای هفته گذشته مراجع و رايزنی های آنان در مورد مسائل جامعه و همچنين فشارهای حاکميت برای نقض استقلال حوزه علميه بود.&nbsp;</p>
<p>&nbsp;هفته گذشته روزآنلاين در گزارشی پيرامون اتحاد مراجع قم و نجف در عليه حاکميت از ديدار مراجع تقليد با يکديگر و رايزنی ايشان از تداوم بحران در کشور و تهديد استقلال حوزه های علميه خبر داد و با اشاره به نگرانی آنان پيرامون هتک و تحقير مراجع و تلاش برای مطيع سازی حوزه ها از اتحاد ايشان عليه رهبر جمهوری اسلامی خبر داده است.</p>
<p>&nbsp;ديدارهای احمدی نژاد در قم درحالی به ملاقات با نوری همدانی و مکارم شيرازی و جعفر سبحانی از روحانيون حکومتی و همچنين ملاقاتی با مصباح يزدی حامی اصلی احمدی نژاد محدود شد و شنيده می شود آيات عظام وحيد خراسانی و صافی گلپايگانی به نمايندگانی که از سوی آقای خامنه ای برای ترغيب مراجع به ديدار با احمدی نژاد اعزام شده بودند، با تندی پاسخ داده اند که بهتر است ايشان به جای برنامه ريزی برای افزايش اعتبار احمدی نژاد به فکر اعتبار مهمترين حکومت شيعه باشند که با رفتارهای اخير کاملاً خدشه دار شده است.</p>
<p>&nbsp;عدم پذيرش احمدی نژاد در حالی صورت می گيرد که عليرغم تمام تبليغات منفی نهادهای وابسته به سازمان تبليغات اسلامی و سپاه در دوران رياست جمهوری خاتمی در سفرهای وی به قم از سوی تمامی مراجع تقليد مورد استقبال قرار می گرفت.</p>
<p>&nbsp;يک روز قبل از سفر احمدی نژاد به قم صافی گلپايگانی در ديدار با دادستان تهران در مواضعی کاملاً صريح خواستار برخورد قاطع با مقصران فاجعه کهريزک شده بود و با اشاره به برخوردهای قضايی با معترضان توصيه نمود مسوولان قضايی با عطوفت با مردم برخورد نمايند.</p>
<p>&nbsp;همان روز آيت الله وحيد خراسانی نيز از اوضاع نابسامان اقتصادی مردم انتقاد نمود و گفت امروزه فقر در جامعه بيداد می کند.</p>
<p>&nbsp;مطابق خبری که توسط سايت خبری ميزان خبر منتشر شده است هفته گذشته آيات عظام صافی گلپايگانی، وحيد خراسانی، سيد صادق شيرازی و جوادی آملی ديدارهايی با يکديگر داشتند که با توجه به برخورد يکسان آنان با درخواست ملاقات احمدی نژاد به نظر می رسد تصميم به عدم پذيرش احمدی نژاد و به مشروعيت شناختن وی نيز در اين ديدارها مورد تاکيد قرار گرفته است.</p>
<p>&nbsp;&nbsp;دولت احمدی نژاد از دوره ی اول تا به حال روابط سردی با قم داشته است و در پی برگزاری انتخابات خرداد ماه گذشته بجز نوری همدانی هيچيک از مراجع قم حاضر به فرستادن پيام تبريک و پذيرفتن مشروعيت او به عنوان رييس دولت نشدند و به سرکوب معترضان توسط نيروهای حکومت اعتراض کردند.</p>
<p>&nbsp;احمدی نژاد نيز در همين راستا تلاش کرد تا با تعيين رديف بودجه برای حوزه ی علميه، حوزه های علميه را که هميشه مستقل از حکومت بوده اند را به زير سلطه ی دولت بکشد و اين امر با مقاومت روحانيون سرشناس ساکن اين شهر مواجه شد.</p>
<p>&nbsp;سفر امروز احمدی نژاد نشان داد که قم همچنان دولت دهم را نامشروع می داند و تلاشهای مقام رهبری در حمايت از وی نيز نتوانسته است نظر مراجع تقليد را تغيير دهد.</p>
<p>منبع: <a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2010/03/102033.php" title="Opens external link in new window" target="_blank" >ایران گویا</a></p>]]></content:encoded>
			<category>مهمان روز</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 23:01:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>سال سبز</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-f9e96b5193.html</link>
			<description>سال سبز شد . زمانه ورق خورد. از دل استبداد دیرسال، دیگر بارنهال آزادی سر برکشید و سال 1388  سالی سرنوشتی در تاریخ معاصر ایران شد.
کسی از منظر تاریخ سال رفته را ورق می زند: &quot;سال 1388 یکی از گذر گاه های بسیار مهم  و نقاط عطف تاریخی ایران معاصر است. از آن سالهای پر برکتی که دوران سازند.&quot; ( احمد سلامتیان)
دیگری به تحول درونی نظر دارد: &quot;سال ۱۳۸۸ از منظر دگرگرگونی فرهنگ، فلسفه و گفتمان سیاسی در سطح جامعه کل، و نه لایه های کم شمار، از گره گاه ها و نقطه عطف های مهم تاریخ معاصر ایران بود.&quot; (فرج سرکوهی)
بیانیه حزب مشارکت، سال رفته را چنین ارزیابی می کند: &quot;سالی که گذشت در تاریخ جمهوری اسلامی ایران بی نظیر و نقطه عطفی در مسیر حرکت مردم ایران به سوی آرمان دیرپای آزادی و مردمسالاری و حق تعیین سرنوشت محسوب می شود.&quot;
می توان در نگاهی سخت اجمالی ، تحول  حاکمیت انقلاب اسلامی در سی سال گذشته راکه به &quot;نقطه عطف&quot; سال 1388 رسید، چنین ترسیم کرد:
انقلاب اسلامی که با تکیه به &quot;سنت&quot; به قدرت رسید، از زمان رهبری آیت اله خامنه ای به جانب &quot; بنیادگرائی&quot; چرخشی اساسی را تجربه کرد. &quot;بنیاد گرائی شیعه&quot; که به وِیژه از طریق رهبرخود، ریشه هایش را در فدائیان اسلام، حزب موتلفه اسلامی و انجمن حجتیه در ایران می یابد؛ پیوند نظری عمیقی هم با نظریه های &quot;سید قطب&quot; دارد. سید قطب نویسندهٔ نظریه‌پرداز و عضو اخوان المسلمین که دوکتاب اصلی اش  پیش ازانقلاب توسط  آیت اله خامنه ای به فارسی ترجمه شده،مصری بود.شهرت او بیشتر به سبب بازنگری وی در تاثیر اصول‌گرایی اسلامی بر تحولات اجتماعی و سیاسی است.بسیاری او را بانی &quot;بنیاد گرائی اسلامی&quot; بشمار می آورند و شایسته لقب &quot;پدرمعنوی القاعده&quot; می دانند. فدائیان اسلام که به خاطر ترورهایشان شهره شدند، از طریق نواب صفوی اندیشه و سیاست سید قطب را وارد فرهنگ سیاسی شیعه کردند.آیت اله خامنه ای گفته است که در آغاز الگوی نواب صفوی به مبارزه اجتماعی جلبش کرده است.  
حزب موتلفه اسلامی و  فدائیان  اسلام در زمان حیات آیت اله خمینی،  اغلب ارگان های اصلی اقتصادی وامنیتی را دراختیار گرفتند و به یکی از ستونهای اصلی ـ به ویژه در بخش اقتصاد ـ مبدل شدند. انجمن حجتیه، اما مجبور شد مسیر دیگری را برگزیند.
در هفته های اول پیروزی انقلاب، آیت الله خزعلی به نیابت از شیخ محمود حلبی ـ رهبر و بنیانگذار حجتیه- نزد آقای خمینی رفت و پیام حلبی را به او داد: &quot;حجتیه 30 هزار کادر دارد که می تواند آن را در خدمت جمهوری اسلامی قرار دهد.&quot; آقای خمینی فورا این پیشنهاد را رد کرد و گفت که انقلاب احتیاجی به این کادرها ندارد. مدتی بعد هم که اختلاف بر سر احکام اولیه و حکم حکومتی بالا گرفته بود و شورای نگهبان چوب لای چرخ مجلس خط امامی و میرحسین موسوی می گذاشت، آقای خمینی نامه ای کوتاه برای این شورا که در آن احمد جنتی و آیت الله خزعلی حضور داشتند، نوشت و این جمله تاریخی را در آن گنجاند: &quot;مواظب باشید، اینها- حجتیه- اگر مسلط شوند همه چیز را برباد خواهند داد.&quot;
سازمان حجتیه، ظاهرا فعالیت خود را متوقف کرد.برخی از کادرهایش به خط امام گردن گذاشتند و وارد &quot;نظام&quot; شدند. تشکیلات مفصل و منسجم  حجتیه زیرزمینی شد و به تربیت کادرپرداخت.

آیت اله خامنه ای که همراه نزدیکترین مشاورش دکترعلی اکبر ولایتی، پیشتر در جلسات مرکزی حجتیه درمشهد حضور می یافت، در زمان حضور در جبهه های جنگ عراق به  جذب سپاهیانی پرداخت که با اندیشه های او همراه یا نزدیک بودند.
وقتی آیت اله خامنه ای در روندی که امروز تحت پرسش قرار گرفته و هنوز دقایقش، از جمله مرگ یا قتل سیداحمدخمینی روشن نیست، جانشین آقای خمینی شد &quot;روحانیت و بازاریان متحد با آنها به تدریج به طبقه برخوردار تبدیل شده بودند و خود نمی‌توانستند به تنهایی از ثروت و قدرت خود محافظت کنند. آنها به مردم عادی برای پاسداری از قدرت خود اطمینان نداشتند و نیرویی بی هویت و مطیع برای انجام این کار می‌خواستند. آیت‌الله خامنه ای این موضوع را بیست سال پیش به درستی متوجه شد و به سازماندهی اوباش و لات‌های محلات در گروه‌های لباس شخصی و بسیج در سراسر کشور پرداخت و سپاه و بسیج را از نیروهای غیر مطیع تصفیه کرد.&quot; ( مجید محمدی)
پیروزی محمد خاتمی و آغاز اصلا حات، بلافاصله توسط علی اکبر ولایتی به جریانی مشابه گورباچف تشبیه شد که هدف آن براندازی نظام جمهوری اسلامی است.
 برای مقابله با تکرار سرنوشت اتحاد شوروی بود که نیروهای گوناگون وابسته یا نزدیک به بنیادگرائی جمهوری اسلامی تحت رهبری آیت اله خامنه ای متحد شدند. باندهای متعددی هم که در سیستم &quot;حامی پرور&quot; جمهوری اسلامی به قدرت و ٍثروت رسیده بودند به این مجموعه پیوستند که تاکتیک حذف  تدریجی اصلاحات و جامه مدنی را برای تبدیل جمهوری اسلامی به &quot;خلافت اسلامی&quot;  پیش می برد.
بعد از برکشیدن محموداحمدی نژاد در انتخابات سال 1384، مهدی کروبی به قدرت گرفتن گروهی &quot;بی ریشه&quot;  درانقلاب اسلامی اشاراتی مکرر داشت. محمد خاتمی به اسلام باقرائت فاشیستی و طالبانی اشاره کرد. مصطفی تاجزاده، از ترکیب &quot;طالبان شیعی&quot; استفاده برد.میر حسین موسوی جمع بندی آخررا بصورت &quot;فرقه&quot; ارائه داد.
در روزهای پایانی سال، بر این جریان نام های دیگری چون&quot;امپراطوری دروغ&quot; و&quot;جمهوری اوباش&quot; هم نهاده اند.
اکنون می توان دریافت &quot;فرقه&quot; بر اساس برنامه ای که بیشتر ناظر به آینده رهبری در جمهوری اسلامی بود، وارد صحنه انتخابات شد. بنیادگرایان با اجرای این نقشه چند منظوره که از مدت ها پیش آماده شده بود، قصد داشتند در یک انتخابات مهندسی شده، روحانیون میانه رو و در راس آنها هاشمی رفسنجانی را خانه نشین و جریان اصلاحات رابه شیوه دهه 60  سرکوب کند. 
 نقشه با کودتایی انتخاباتی عملیاتی شد. احمدی نژاد را با 25 میلیون رای برنده اعلام کردند و نزدیک به 15 میلیون رای هم به حساب موسوی ریخته شد. آیت اله خامنه ای هم  که گویا هدایت این جریان را بر رهبری کل کشور ترجیح می دهد، شتابان به میدان آمد تا با حکم شرعی  نتیجه انتخابات را تثبیت کند.
و روز بعد: &quot;جویباران خواست های متفاوت و جنبش های گوناگون مدنی دو دهه گذشته در بستر رودخانه سیاست به هم پیوستند&quot; و جنبش سبز از اعماق جامعه ایران متولدشد وبا شعار &quot;رای من کو؟&quot;  (فرج سرکوهی) به خیابان آمد.
به نوشته میر حسین موسوی که روز به روز جای خود را بعنوان یکی از رهبران نمادین جنبش سبز بیشتر استوار می کند &quot;اوج حضور مردم راهپیمایی در روز 25 خرداد بود که باید تاکید و تکرار زیادی روی آن کرد و نگذاشت به فراموشی سپرده شود. نوع اجتماع و حرکت مردم در آن روز نشانگر نظم و نشاط و مراقبت بود و مردم مراقب شعارهای خود و مواظب همدیگر بودند.&quot;
محمد باقر قالیباف شهردار تهران که به جناح مقابل جنبش سبز تعلق دارد، اعلام کرد که دراین روز دونیم میلیون نفر در راهپیمائی تاریخی سبز حضور داشته اند.
تاریخ ورق خورده بود.  آب رفته دیگر به جوی باز نمی گشت. جامعه مدنی ایران رای خود را می خواست و: &quot;این روند در قالب مبارزه برای حقانیت، مشروعیت و به رسمیت شناخته شدن «رای اکثریت» به عنوان «تنها» مبنای قانون گذاری، مدیریت و حاکمیت جامعه، در سطح جامعه کل مطرح و در چالش های پس از انتخابات ریاست جمهوری در فرهنگ، روان شناسی و شعور جمعی جامعه کل، و حتی در گفتمان سیاسی جناح های حاکم، نهادینه شد.&quot;( فرج سرکوهی)
از 22 خرداد تا روزهای پایانی سال که پنجره ها رو به اولین بهار سبز سیاسی ایران باز می شود، اهل &quot;فرقه&quot; کوشیده اند به هرقیمت شده باسرکوب و زندان ، با به خون کشیدن جوانان در عاشورا، بر قراری حکومت نظامی در 22 بهمن و چهارشنبه سوری به روزهای پیش از  انتخابات بر گردند؛ ودراین مسیر بیشتر و بیشتر &quot;نظام&quot; را تاحد یک &quot;دیکتاتوری نظامی&quot; و&quot;حکومت اوباش&quot; تنزل داده اند.
در آخرین هفته سال، رهبر جمهوری اسلامی که مانند همراهانش به &quot;افسانه ای که خود ساخته‌اند و ظاهرا خودشان هم این افسانه را باور کرده‌اند&quot; دلبستگی عجیبی دارد، دست به اشتباه تاکتیکی دیگری می زند و فتوا بر غیر شرعی بودن  چهارشنبه سوری می دهد. و مردم ایران &quot;سیاسی ترین چهارشنبه سوری  تاریخ ایران&quot; بر پا می کنند. &quot;ژنرال های سرمایه دار&quot; همه نیروی نظامی ـ امنیتی خود رابسیج می کنند تا شعله باستانی مراسمی ملی ـ آئینی را خاموش کنند. و ایران یکصدا به رهبر جمهوری اسلامی پاسخ می دهد: &quot;چهارشنبه سوری آئین ماست، نه خرافه.&quot;
با این فتوا هر ترقه و فشفشه و آتشی که برپا شد معنای مخالفت با رژیم و خامنه‌ای را در بافت سیاسی امروز پیدامی کند. مردم حتی در حواشی شهرهای بزرگ با دستنبد سبز به خیابان ها می آیند و شعار&quot;یا حسین، میرحسین&quot; مانند بوته ها شعله می کشد. فیلم هائی از مراسم چهارشنبه سوری می رسد که  لرزه بر اندام آدمی می اندازد از این خشم و کینه که درآنهاست و دشنام هایی را نثار رهبری می کند که باد کشته و اکنون توفان درو می کند.
بسیاری از صاحبنظران چهارشنبه سوری را فراندومی دیگر تفسیر می کنند: &quot;میلیون‌ها‌ایرانی با حضور در مراسم چهارشنبه سوری به خامنه‌ای که گفته بود از این کار اجتناب کنید «نه» گفته‌اند. آنان عملا گفته‌اند که ولایت او را نمی‌پذیرند. قاطبه آنان نیاز نداشته‌اند که به خیابان بیایند و نارضایی خود از حاکمیت را داد بزنند، و بلکه عمدتا در خانه‌های خود این کار را کردند. در این شب بزرگترین تظاهرات سرتاسری ایران علیه حاکمیت مذهبی ایران صورت گرفته است.&quot; ( دکتر حسین باقر زاده)
 سال سبز به روزهای آخر می رسد و راه را بر سالهای سبز باز می کند. جنبش سبز که حتی هنوز یک ساله هم نیست، دراین سال راه صدساله رفته است.
از منظر تاریخ  ایران: &quot;اگر 1357 سال جلوس رعیت بر تخت خدایگان های تاجدار بود سال 1388 سال شروع حماسه بزرگ شهروندان بالغ و رشید  در جستجوی حق رای و سلامت انتخابات خود برای رهائی از قیمومت های مدعیان ظل اللهی وبه کرسی نشاندن حاکمیت ملی بود. سال نوید به سحر رسیدن استبداد تاریک کهن ایرانی  به یمن پربرکت حقوق و آزادیهای مقدس مدنی، اجتماعی و سیاسی و درراس همه آنها صندوق و برگه رای. اغراق نیست که بگویم این سال نیز همانند دوران های مشروطه و ملی کردن نفت از جهت  تکوین و تحول سیاست داخلی ایران و جایگاه و تاثیر این تحول  در روند  سیاسی  ژئوپولیتک جهانی و به ویژه کشور های منطقه و اسلامی  سالی مبنائی خواهد بود. آنچه در این سال رخ داد نوعی طلوع و بروز نشانه ظهور  فرآیندی تازه در سپهر سیاست ایران بود.&quot; ( احمد سلامتیان)
از زوایه تحولات بنیادین در خاورمیانه- قلب انرژی جهان: &quot;درگیری اساسی عصر ما و جنگ واقعی تمدنها، یادرگیری غرب و اسلام نیست، بلکه جنگی است که در قلب اسلام درگرفته است. جنگی که تا سرحد مرگ جلو می رود: نبردمیان اسلام دموکراتیک و اسلام بنیادگرا.&quot; (برنار هانری لوی، فیلسوف فرانسوی&quot;
و ایران ما ـ مانند همیشه تاریخ-  در قلب این نبرد تاریخی جای دارد. تحول در ایران در کل منطقه و سپس در آرایش قوای سیاسی جهانی منعکس می شود. و در این نبرد سترگ، جهان همراه جنبش سبزی است که درکمتر از یک سال باندازه انقلابی کلاسیک تجربه و فرهنگ دارد. 
بر اثر جنبش سبز، آرایش نیروی سیاسی بکلی در ایران دیگرگونه می شود، تفکیک نیروها در درون حاکمیت شدت می گیرد، گسل صدساله تجدد- سنت تا اندرونی سر به مهر روحانیت شیعه راه باز می کند و مانند تجربه...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/hoshangasadi_01.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">هوشنگ اسدی</div></div>  <p>سال سبز شد . زمانه ورق خورد. از دل استبداد دیرسال، دیگر بارنهال آزادی سر برکشید و سال 1388&nbsp; سالی سرنوشتی در تاریخ معاصر ایران شد.</p>
<p>کسی از منظر تاریخ سال رفته را ورق می زند: &quot;سال 1388 یکی از گذر گاه های بسیار مهم&nbsp; و نقاط عطف تاریخی ایران معاصر است. از آن سالهای پر برکتی که دوران سازند.&quot; ( احمد سلامتیان)</p>
<p>دیگری به تحول درونی نظر دارد: &quot;سال ۱۳۸۸ از منظر دگرگرگونی فرهنگ، فلسفه و گفتمان سیاسی در سطح جامعه کل، و نه لایه های کم شمار، از گره گاه ها و نقطه عطف های مهم تاریخ معاصر ایران بود.&quot; (فرج سرکوهی)</p>
<p>بیانیه حزب مشارکت، سال رفته را چنین ارزیابی می کند: &quot;سالی که گذشت در تاریخ جمهوری اسلامی ایران بی نظیر و نقطه عطفی در مسیر حرکت مردم ایران به سوی آرمان دیرپای آزادی و مردمسالاری و حق تعیین سرنوشت محسوب می شود.&quot;</p>
<p>می توان در نگاهی سخت اجمالی ، تحول&nbsp; حاکمیت انقلاب اسلامی در سی سال گذشته راکه به &quot;نقطه عطف&quot; سال 1388 رسید، چنین ترسیم کرد:</p>
<p>انقلاب اسلامی که با تکیه به &quot;سنت&quot; به قدرت رسید، از زمان رهبری آیت اله خامنه ای به جانب &quot; بنیادگرائی&quot; چرخشی اساسی را تجربه کرد. &quot;بنیاد گرائی شیعه&quot; که به وِیژه از طریق رهبرخود، ریشه هایش را در فدائیان اسلام، حزب موتلفه اسلامی و انجمن حجتیه در ایران می یابد؛ پیوند نظری عمیقی هم با نظریه های &quot;سید قطب&quot; دارد. سید قطب نویسندهٔ نظریه‌پرداز و عضو اخوان المسلمین که دوکتاب اصلی اش&nbsp; پیش ازانقلاب توسط&nbsp; آیت اله&nbsp;خامنه ای به فارسی ترجمه&nbsp;شده،مصری بود.شهرت او بیشتر به سبب بازنگری وی در تاثیر اصول‌گرایی اسلامی بر تحولات اجتماعی و سیاسی است.بسیاری او را بانی &quot;بنیاد گرائی اسلامی&quot; بشمار می آورند و شایسته لقب &quot;پدرمعنوی القاعده&quot; می دانند. فدائیان اسلام که به خاطر ترورهایشان شهره شدند، از طریق نواب صفوی اندیشه و سیاست سید قطب را وارد فرهنگ سیاسی شیعه کردند.آیت اله خامنه ای گفته است که در آغاز الگوی نواب صفوی به مبارزه اجتماعی جلبش کرده است.&nbsp; </p>
<p>حزب موتلفه اسلامی و&nbsp; فدائیان&nbsp; اسلام در زمان حیات آیت اله خمینی،&nbsp; اغلب ارگان های اصلی اقتصادی وامنیتی را دراختیار گرفتند و به یکی از ستونهای اصلی ـ به ویژه در بخش اقتصاد ـ مبدل شدند. انجمن حجتیه، اما مجبور شد مسیر دیگری را برگزیند.</p>
<p>در هفته های اول پیروزی انقلاب، آیت الله خزعلی به نیابت از شیخ محمود حلبی ـ رهبر و بنیانگذار حجتیه- نزد آقای خمینی رفت و پیام حلبی را به او داد: &quot;حجتیه 30 هزار کادر دارد که می تواند آن را در خدمت جمهوری اسلامی قرار دهد.&quot; آقای خمینی فورا این پیشنهاد را رد کرد و گفت که انقلاب احتیاجی به این کادرها ندارد. مدتی بعد هم که اختلاف بر سر احکام اولیه و حکم حکومتی بالا گرفته بود و شورای نگهبان چوب لای چرخ مجلس خط امامی و میرحسین موسوی می گذاشت، آقای خمینی نامه ای کوتاه برای این شورا که در آن احمد جنتی و آیت الله خزعلی حضور داشتند، نوشت و این جمله تاریخی را در آن گنجاند: &quot;مواظب باشید، اینها- حجتیه- اگر مسلط شوند همه چیز را برباد خواهند داد.&quot;</p>
<p>سازمان حجتیه، ظاهرا فعالیت خود را متوقف کرد.برخی از کادرهایش به خط امام گردن گذاشتند و وارد &quot;نظام&quot; شدند. تشکیلات مفصل و منسجم&nbsp; حجتیه زیرزمینی شد و به تربیت کادرپرداخت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>آیت اله خامنه ای که همراه نزدیکترین مشاورش دکترعلی اکبر ولایتی، پیشتر در جلسات مرکزی حجتیه درمشهد حضور می یافت، در زمان حضور در جبهه های جنگ عراق به&nbsp; جذب سپاهیانی پرداخت که با اندیشه های او همراه یا نزدیک بودند.</p>
<p>وقتی آیت اله خامنه ای در روندی که امروز تحت پرسش قرار گرفته و هنوز دقایقش، از جمله مرگ یا قتل سیداحمدخمینی روشن نیست، جانشین آقای خمینی شد &quot;روحانیت و بازاریان متحد با آنها به تدریج به طبقه برخوردار تبدیل شده بودند و خود نمی‌توانستند به تنهایی از ثروت و قدرت خود محافظت کنند. آنها به مردم عادی برای پاسداری از قدرت خود اطمینان نداشتند و نیرویی بی هویت و مطیع برای انجام این کار می‌خواستند. آیت‌الله خامنه ای این موضوع را بیست سال پیش به درستی متوجه شد و به سازماندهی اوباش و لات‌های محلات در گروه‌های لباس شخصی و بسیج در سراسر کشور پرداخت و سپاه و بسیج را از نیروهای غیر مطیع تصفیه کرد.&quot; ( مجید محمدی)</p>
<p>پیروزی محمد خاتمی و آغاز اصلا حات، بلافاصله توسط علی اکبر ولایتی به جریانی مشابه گورباچف تشبیه شد که هدف آن براندازی نظام جمهوری اسلامی است.</p>
<p>&nbsp;برای مقابله با تکرار سرنوشت اتحاد شوروی بود که نیروهای گوناگون وابسته یا نزدیک به بنیادگرائی جمهوری اسلامی تحت رهبری آیت اله خامنه ای متحد شدند. باندهای متعددی هم که در سیستم &quot;حامی پرور&quot; جمهوری اسلامی به قدرت و ٍثروت رسیده بودند به این مجموعه پیوستند که تاکتیک حذف&nbsp; تدریجی اصلاحات و جامه مدنی را برای تبدیل جمهوری اسلامی به &quot;خلافت اسلامی&quot;&nbsp; پیش می برد.</p>
<p>بعد از برکشیدن محموداحمدی نژاد در انتخابات سال 1384، مهدی کروبی به قدرت گرفتن گروهی &quot;بی ریشه&quot;&nbsp; درانقلاب اسلامی اشاراتی مکرر داشت. محمد خاتمی به اسلام باقرائت فاشیستی و طالبانی اشاره کرد. مصطفی تاجزاده، از ترکیب &quot;طالبان شیعی&quot; استفاده برد.میر حسین موسوی جمع بندی آخررا بصورت &quot;فرقه&quot; ارائه داد.</p>
<p>در روزهای پایانی سال، بر این جریان نام های دیگری چون&quot;امپراطوری دروغ&quot; و&quot;جمهوری اوباش&quot; هم نهاده اند.</p>
<p>اکنون می توان دریافت &quot;فرقه&quot; بر اساس برنامه ای که بیشتر ناظر به آینده رهبری در جمهوری اسلامی بود، وارد صحنه انتخابات شد. بنیادگرایان با اجرای این نقشه چند منظوره که از مدت ها پیش آماده شده بود، قصد داشتند در یک انتخابات مهندسی شده، روحانیون میانه رو و در راس آنها هاشمی رفسنجانی را خانه نشین و جریان اصلاحات رابه شیوه دهه 60&nbsp; سرکوب کند. </p>
<p>&nbsp;نقشه با کودتایی انتخاباتی عملیاتی شد. احمدی نژاد را با 25 میلیون رای برنده اعلام کردند و نزدیک به 15 میلیون رای هم به حساب موسوی ریخته شد. آیت اله خامنه ای هم&nbsp; که گویا هدایت این جریان را بر رهبری کل کشور ترجیح می دهد، شتابان به میدان آمد تا با حکم شرعی&nbsp; نتیجه انتخابات را تثبیت کند.</p>
<p>و روز بعد: &quot;جویباران خواست های متفاوت و جنبش های گوناگون مدنی دو دهه گذشته در بستر رودخانه سیاست به هم پیوستند&quot; و جنبش سبز از اعماق جامعه ایران متولدشد وبا شعار &quot;رای من کو؟&quot;&nbsp; (فرج سرکوهی) به خیابان آمد.</p>
<p>به نوشته میر حسین موسوی که روز به روز جای خود را بعنوان یکی از رهبران نمادین جنبش سبز بیشتر استوار می کند &quot;<strong>اوج حضور مردم</strong><strong> </strong><strong>راهپیمایی در روز 25 خرداد بود که باید تاکید و تکرار زیادی روی آن کرد و</strong><strong> </strong><strong>نگذاشت به فراموشی سپرده شود. نوع اجتماع و حرکت مردم در آن روز نشانگر نظم</strong><strong> </strong><strong>و نشاط و مراقبت بود و مردم مراقب شعارهای خود و مواظب همدیگر بودند.&quot;</strong></p>
<p><strong>محمد باقر قالیباف شهردار تهران که به جناح مقابل جنبش سبز تعلق دارد، اعلام کرد که دراین روز دونیم میلیون نفر در راهپیمائی تاریخی سبز حضور داشته اند.</strong></p>
<p><strong>تاریخ ورق خورده بود.&nbsp; آب رفته دیگر به جوی باز نمی گشت. جامعه مدنی ایران رای خود را می خواست و: &quot;</strong>این روند در قالب مبارزه برای حقانیت، مشروعیت و به رسمیت شناخته شدن «رای اکثریت» به عنوان «تنها» مبنای قانون گذاری، مدیریت و حاکمیت جامعه، در سطح جامعه کل مطرح و در چالش های پس از انتخابات ریاست جمهوری در فرهنگ، روان شناسی و شعور جمعی جامعه کل، و حتی در گفتمان سیاسی جناح های حاکم، نهادینه شد.&quot;( فرج سرکوهی)</p>
<p>از 22 خرداد تا روزهای پایانی سال که پنجره ها رو به اولین بهار سبز سیاسی ایران باز می شود، اهل &quot;فرقه&quot; کوشیده اند به هرقیمت شده باسرکوب و زندان ، با به خون کشیدن جوانان در عاشورا، بر قراری حکومت نظامی در 22 بهمن و چهارشنبه سوری به روزهای پیش از&nbsp; انتخابات بر گردند؛ ودراین مسیر بیشتر و بیشتر &quot;نظام&quot; را تاحد یک &quot;دیکتاتوری نظامی&quot; و&quot;حکومت اوباش&quot; تنزل داده اند.</p>
<p>در آخرین هفته سال، رهبر جمهوری اسلامی که مانند همراهانش به &quot;افسانه ای که خود ساخته‌اند و ظاهرا خودشان هم این افسانه را باور کرده‌اند&quot; دلبستگی عجیبی دارد، دست به اشتباه تاکتیکی دیگری می زند و فتوا بر غیر شرعی بودن&nbsp; چهارشنبه سوری می دهد. و مردم ایران &quot;سیاسی ترین چهارشنبه سوری&nbsp; تاریخ ایران&quot; بر پا می کنند. &quot;ژنرال های سرمایه دار&quot; همه نیروی نظامی ـ امنیتی خود رابسیج می کنند تا شعله باستانی مراسمی ملی ـ آئینی را خاموش کنند. و ایران یکصدا به رهبر جمهوری اسلامی پاسخ می دهد: &quot;چهارشنبه سوری آئین ماست، نه خرافه.&quot;</p>
<p>با این فتوا هر ترقه و فشفشه و آتشی که برپا شد معنای مخالفت با رژیم و خامنه‌ای را در بافت سیاسی امروز پیدامی کند. مردم حتی در حواشی شهرهای بزرگ با دستنبد سبز به خیابان ها می آیند و شعار&quot;یا حسین، میرحسین&quot; مانند بوته ها شعله می کشد. فیلم هائی از مراسم چهارشنبه سوری می رسد که&nbsp; لرزه بر اندام آدمی می اندازد از این خشم و کینه که درآنهاست و دشنام هایی را نثار رهبری می کند که باد کشته و اکنون توفان درو می کند.</p>
<p>بسیاری از صاحبنظران چهارشنبه سوری را فراندومی دیگر تفسیر می کنند: &quot;میلیون‌ها‌ایرانی با حضور در مراسم چهارشنبه سوری به خامنه‌ای که گفته بود از این کار اجتناب کنید «نه» گفته‌اند. آنان عملا گفته‌اند که ولایت او را نمی‌پذیرند. قاطبه آنان نیاز نداشته‌اند که به خیابان بیایند و نارضایی خود از حاکمیت را داد بزنند، و بلکه عمدتا در خانه‌های خود این کار را کردند. در این شب بزرگترین تظاهرات سرتاسری ایران علیه حاکمیت مذهبی ایران صورت گرفته است.&quot; ( دکتر حسین باقر زاده)</p>
<p>&nbsp;سال سبز به روزهای آخر می رسد و راه را بر سالهای سبز باز می کند. جنبش سبز که حتی هنوز یک ساله هم نیست، دراین سال راه صدساله رفته است.</p>
<p>از منظر تاریخ&nbsp; ایران: &quot;اگر 1357 سال جلوس رعیت بر تخت خدایگان های تاجدار بود سال 1388 سال شروع حماسه بزرگ شهروندان بالغ و رشید&nbsp; در جستجوی حق رای و سلامت انتخابات خود برای رهائی از قیمومت های مدعیان ظل اللهی وبه کرسی نشاندن حاکمیت ملی بود. سال نوید به سحر رسیدن استبداد تاریک کهن ایرانی&nbsp; به یمن پربرکت حقوق و آزادیهای مقدس مدنی، اجتماعی و سیاسی و درراس همه آنها صندوق و برگه رای. اغراق نیست که بگویم این سال نیز همانند دوران های مشروطه و ملی کردن نفت از جهت&nbsp; تکوین و تحول سیاست داخلی ایران و جایگاه و تاثیر این تحول&nbsp; در روند&nbsp; سیاسی&nbsp; ژئوپولیتک جهانی و به ویژه کشور های منطقه و اسلامی&nbsp; سالی مبنائی خواهد بود. آنچه در این سال رخ داد نوعی طلوع و بروز نشانه ظهور&nbsp; فرآیندی تازه در سپهر سیاست ایران بود.&quot; ( احمد سلامتیان)</p>
<p>از زوایه تحولات بنیادین در خاورمیانه- قلب انرژی جهان: &quot;درگیری اساسی عصر ما و جنگ واقعی تمدنها، یادرگیری غرب و اسلام نیست، بلکه جنگی است که در قلب اسلام درگرفته است. جنگی که تا سرحد مرگ جلو می رود: نبردمیان اسلام دموکراتیک و اسلام بنیادگرا.&quot; (برنار هانری لوی، فیلسوف فرانسوی&quot;</p>
<p>و ایران ما ـ مانند همیشه تاریخ-&nbsp; در قلب این نبرد تاریخی جای دارد. تحول در ایران در کل منطقه و سپس در آرایش قوای سیاسی جهانی منعکس می شود. و در این نبرد سترگ، جهان همراه جنبش سبزی است که درکمتر از یک سال باندازه انقلابی کلاسیک تجربه و فرهنگ دارد. </p>
<p>بر اثر جنبش سبز، آرایش نیروی سیاسی بکلی در ایران دیگرگونه می شود، تفکیک نیروها در درون حاکمیت شدت می گیرد، گسل صدساله تجدد- سنت تا اندرونی سر به مهر روحانیت شیعه راه باز می کند و مانند تجربه همه تاریخ بخش تحول خواه حاکمیت درکنار مردم قرار می گیرد. این ویژگی جامعه ایران در دوران گذار است که جنبش مدرن سبز، رهبران نمادین نیمه مدرنی دارد. </p>
<p>شعار: &quot;یاحسین، میر حسین&quot; اولین جنبش مدرن و مدنی قرن بیست و یکم را به اعماق سنت&nbsp; پیوند می زند. پلی است بین دو جهان به لحاظ تاریخی&nbsp; و کیفیتی متفاوت. از گسل میان این&nbsp; دوجهان تنها می توان از پلی گذشت که جامعه ایران با شاخه های جوان و ترد ساخته است.</p>
<p>بیانیه جبهه مشارکت در روزهای پایانی سال صحنه مبارزه اجتماعی را چنین می بیند: &quot;از یک سو ملّتی به پا خاسته و مصمّم با خواست هایی روشن در چارچوب قوانین کشور و از سوی دیگر اقلیتی قدرت طلب با تمام ابزارهای تبلیغاتی و اطلاعاتی و امنیتی و نظامی و اقتصادی، قراردارند و آنچه اینک مانده است اراده خلل ناپذیر مردمی است که جز حق خود را نمی خواهند.&quot;</p>
<p>در این تصویر کلی، می توان آرایش قوای جدید بر آمده از سال سبز را با استفاده از مدل علیرضا جلائی پور چنین تفکیک کرد:</p>
<p><strong>ـ بنیاد گرایان</strong> شیعه که به نام های گوناگونی چون &quot;فرقه&quot;، &quot;طالبان شیعی&quot; و.... نامیده می شوند. این گروه بندی از کودتای انتخاباتی 22 خرداد&nbsp; دررهبری اصولگرایان قرار گرفته اند، اما با اسامی مختلف مستعار فعالند. تنها دریک انتخابات آزاد و اتمام پروسه جدائی آنها از سنت گرایان می شود دید اساسا دارای وزن اجتماعی هستند یا نه؟ این گروه که شکنجه، تجاوز و قتل را در کارنامه خود دارند، دستگیری فعالین عرصه های مختلف اجتماعی ـ سیاسی را تا آخرین روزهای سال ادامه می دهد. آخرین خبرهای روزجمعه حاکیست حسین مرعشی را برای تحمل یک سال حبس دستگیر کرده و کسانی را برای اجرای حکم اعدام به سلول انفرادی برده اند.</p>
<p>ـ اصولگریان- سنت گرایان که هنوز بعنوان متحد بنیادگرایان عمل می کنند. جلایی پور وزن اجتماعی آنها را 20 درصد ارزیابی می کند.</p>
<p>ـ جنبش سبز در مدل یاد شده به دوگروه سبز مدنی با 40 درصد و سبز انقلابی با 20 درصد وزن اجتماعی تقسیم شده اند.</p>
<p>جنبش سبز در متن خود که 60 درصد وزن اجتماعی را شامل می شود،&nbsp; درزمانی کمتر ازیک سال دست آوردهای بزرگی داشته که درتاریخ صد ساله مبارزه مردم ایران برای کسب آزادی یکه است واز جمله: تولد شهروند به جای توده، تغییر گفتمان جامعه ایران&nbsp; ازانقلاب به اصلاح، جانشین ساختن حق مداری به جای تکلیف مداری، نزدیکی نخبگان قشرهای مختلف اجتماعی، حرکت به طرف تالیف واژگان فرهنگ مدرن، تعیین مرزهای لائیسیته ومذهب و ایجاد پیوند ارگانیگ بین ایرانیان سراسر جهان ...</p>
<p>جنبش سبز&nbsp; که تبلیغ می شد در 22 بهمن &quot;دودشده و به هوا رفته&quot; از آتش مراسم چهارشنبه سوری&nbsp; ققنوس واربرمی خیزد و در پیام نوروزی میر حسین موسوی با چشم انداز خود روبرو می شود: &quot;<strong>اگر جنبش بخواهد پیش برود و عقب گرد نداشته باشد باید</strong><strong> </strong><strong>دامنه اهدافش را در بین مردم توسعه داد، هم در میان اقشار مختلف مردم و هم</strong><strong> </strong><strong>در شهرهای مختلف، باید مسائل اقتصادی را برای مردم توضیح داد، باید به</strong><strong> </strong><strong>مردم نشان دهیم که برای کم شدن فشار اقتصادی، برای ثبات زندگی، برای کاهش</strong><strong> </strong><strong>طلاق و بسیاری مشکلات دیگر و کاهش آسیب های اجتماعی به اصول قانون</strong><strong> </strong><strong>اساسی برگشت. این را مردم باید حس کنند. نباید حس کنند این جنبش فقط در</strong><strong> </strong><strong>رای مردم خلاصه شده است و تنها خشم ناشی از پایمال شدن رای شان است. باید</strong><strong> </strong><strong>از تکیه بر نخبه ها فراتر رویم و به گروههای مرجع دیگر و تاثیر گذارجامعه</strong><strong> </strong><strong>متوجه شویم. باید به سمت معلمان، کارگران و اقشار مختلف برویم و مسائل</strong><strong> </strong><strong>را برای آنها توضیح دهیم و اگر فراگیری هرچه بیشتر امواج حق خواهی رامی</strong><strong> </strong><strong>خواهیم باید این ندا به گوش همه اقشار جامعه برسد</strong><strong>.&quot;</strong></p>
<p>&nbsp;سال تمام می شود. بهار می شود. می خواهند کسانی را در آستانه بهار میهمان مرگ&nbsp; کنند. عزیزان بسیاری با بهار در گوشه سلول دیدار می کنند. بهاره هدایت و هنگامه شهیدی وهمه شیر زنان در بند، عیسی سحرخیز، احمد زیدآبادی، مسعود باستانی..... و دیگر همکاران ما در زندان های مخوف بهتر از ما خواهند دید که بهار از سد وسیمان و میله می گذرد و در کنج سلول شکوفه می زند.</p>
<p>ما در کنار سفره های هفت سین با ندا و سهراب ودیگر جانباختگان می نشینیم، کتاب حافظ رابه نام آنها می گشائیم و تفال می زنیم. ما آنها را با شعر و سیب و آینه تکرار می کنیم. ما با سبزه های نوروزیِ، یاد رفتگان و نام عزیزان در بند&nbsp; را در آینه های مکرر خانه می دهیم و ایران را یکسره سبز می کنیم.</p>
<p>سالی که رفت، سال شکوفائی بود. همه چیز نشان داد جنبش سبز برگشت ناپذیر است. سالی که می آید، سال &quot;صبرواستقامت&quot;، سال رسیدن میوه آزادی است که بر درخت تاریخ ما قرنی است انتظار می کشد تا دامان هزار رنگ دختران ایران زمین را بارور کند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>نگاه هفته</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 22:28:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>بهار آمد و از سیم خادار گذشت</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-ccc6e3b48f.html</link>
			<description>سرآمد زمستان و بهاران شکفت. ترانه ای که سی سال زیر لب های خاموش موسیقی خاموش یک نسل و یک ملت بود، صدایی شد شگفت، آوازی بلند، سرودی در تمام شهر، در تمام ایران، فریادی بلند و روشن که هیچ گوشی را یارای نشنیدن و انکارش نبود. آواز خواندیم ما، سرودی کهنه را، که سی سال ترانه کوهستان بود. کوهستانی که باران امید سبزش کرده بود و جوانه جوانه از زیر سخت ترین سنگ های کوه نیز سبزه رسته بود. قانون رستن، قدیمی ترین قانون زمین است. سبزه محکوم به جوانه است و جوانه ناچار به سبز شدن است و سبز که می شود آسمان آغوش باز می کند و آفتاب بخشنده ترین می شود و خاک میهنم، سبز سبز سبز. انکار آفتاب را نه با پوتین های سیاه قدرت می توان کرد و نه با ابرهای خاکستری تردید. حتی اگر ماهی، فصلی نیز آفتاب در محاصره ابر بماند، حاشا که زورمندترین قدرت های جهان نیز توانسته باشند نور را و آفتاب را در بند کشند. نمی توانند.
زمستان رفت و بهار آمد. تردیدی نبود. خبرش را آفتاب داده بود. آفتاب گفته بود که وقتی زمین توانایی رستن دارد، وقتی که باران دانایی بر کویر هم ببارد، سبز شدن قانون زندگی است. و ما سبز شدیم. از لابلای سنگ های سخت سر بی باور، از لابلای صخره های خشونت، اما خاک، وقتی که دلش بخواهد هرجا جوانه می زند. و جوانه زد و به بار نشست و حالا دیگر تنومند درختی است که نازش را آسمان هم می کشد. و مائیم آن درخت که جوانه ای بود، دانه ای. حالا چنان ریشه در خاک داریم که هیچ توفانی جز به بی آبرویی نمی تواند حکومت درخت را با قانون جنگل نیز ممنوع کند. جنگل مائیم، درختانی سبز در آسمان، ریشه در زمین، شاخه در شاخه و سایه مان سنگین و خنک برای آرامیدن مردمان. 
سالی دشوار گذشت و صبر، از این همه دشواری و خشونت و تلخی، ما را به بهار رساند. زمستان که حکومت نظامی تبرها را اعلام کرده بود، رفت و روسیاهی به ذغال سیاه زمستان ماند و فردا تازه می کنیم نوروز را، و پشت سر می گذاریم امروز و دیروز و پریروز را. حالا مائیم و نفس های تازه بهار، حالا مائیم و بارش رگبارهای تند و مهربان بهاری، حالا مائیم و آفتاب روشنی که ابر را باور نکرده است، حالا مائیم و سبز در سبز زندگی و زیبایی و مهربانی. می دانم که زمستان صدها سال است بهار را فتنه سبز نامیده است، شاید که بتواند اقتدار سرما را قانونی کند و حتی شده برای یک سال، سبز شدن را غیرقانونی اعلام کند. اما، چه می کنی پیرمرد؟ بهار سرنوشت زمین است. سه ماه بودی و مردم از سرمای نامردمی به خود لرزیدند، حالا که آفتاب و درخت حکم به بهار داده اند، نامشروع خواندن امید و آفتاب، جز توفان خنده چیزی را برای تو نخواهد آورد. پیرمرد دندان به هم فشرد، از دیدن جوانه های سبز قلبش هراس را باور کرد و تبرها را حکمی دوباره داد. 
امسال گذشت، سالی که گوئی هزار سال بود. در 365 روز زندگی، به اندازه صد سال به خیابان آمدند، به اندازه صد سال برای آزادی جنگیدند، به اندازه صد سال رنج کشیدند، به اندازه صد سال رشد کردند، به اندازه صد سال آگاه شدند و آگاهی بزرگترین محصول سال گذشته بود. آگاهی یعنی بزرگ شدن، آگاهی یعنی توانستن، آگاهی یعنی دل را به تسخیر دانایی آوردن. ما یک سال چشم در چشم خردمندی و دانایی، استاد را نگاه کردیم و آموختیم تمام آنچه را که بازیگوشی های جوانی، یا کوچه گردی های عصر سرگردانی از ما دریغ کرده بود. اگر چه تقویم گفته بود که یک سال بیشتر نگذشته است، اما خیابان گواهی می داد که بیش از سی سال در کوچه و خیابان شهر حاضر بودیم. پوست مان می گفت یک سال بیشتر پیر نشده، اما چشمان مان نه خیابان را که انگار تاریخ را به تماشا نشسته است. سالی که گذشت آبروی مردم ما بود در تاریخ میهن مان. خاک به مردم افتخار کرد. کلمه به کلمه تاریخ پارسال را با رنج هایمان سطر به سطر نوشتیم و سکوت مان نیز چون سپیدی باشکوه کاغذ گواهی کرد که حتی دهان های بسته ما نیز به کلمه در آمده است. 
سالی که گذشت سال تصمیم بزرگ یک ملت برای بازپس گرفتن زندگی از قداره بندهای قلدر و عجوزگان اوباشی بود که زندگی مردم را سالها مصادره کرده بودند. جمع شدیم در خیابان، با ترانه و شوخی و سرخوشی حرف مان را زدیم و شیرین ترین و شوخ ترین شعارها را دادیم. آرام و متمدن و شریف رای مان را به بهترین مردمانی که ممکن بودند دادیم، و وقتی که حق مان را دزدیدند، به خیابان آمدیم تا بگوئیم که قلب مان و ذهن مان و روح مان در رایی است که به صندوق انداخته ایم و &quot; رای مان را باید پس بدهید.&quot; این آغاز داستانی بود که بی آنکه بدانیم تا کجا پیش خواهد رفت، روایت کردیم. 
دستی به زیر چانه، نگاهی به خیابان از پنجره، پرشی کوچک زیر چشم که خشم را نشان می داد، گلویی که صاف می شد بی آنکه کلمه ای به زبان آمده باشد، دستی که می لرزید تا تصمیم بگیرد، پایی که در تردید پوشیدن کفش و رفتن به خیابان پابپا می شد. گفته بود که ما &quot; خس و خاشاکیم&quot; و ما می دانستیم که خس و خاشاک نیستیم، ما مردمانیم، ولینعمت شما. تردید را کنار گذاشتیم و به خیابان رفتیم، روز 27 خرداد 1388 درهای خانه ها بازشد، کفش ها آسفالت شهر را لمس کرد، شانه ها به شانه همسایه ها سائید، چشم در چشم شدیم و باور کردیم که بسیاریم که بی شماریم که مردمیم که می خواهیم آنچه را که حق ماست. و این داستان که آغازش را گفتم هنوز پایان نیافته است و هر روز به گونه ای مکرر شده است و ما هنوز یک قدم هم از حق مان عقب نکشیدیم. سال 1388 سال حضور مردم ایران در خیابان بود. سالی که افتخار تاریخ یک ملت است. هرگز نخواهم گفت &quot; انشاء الله این سال برود و برنگردد.&quot; سال 1388 سال زندگی بود، سال مردمی زنده بود که زندگی را دوست می داشتند و دوست می دارند و با چنگ و دندان نگاهش می دارند.
رسیدن نوروز را به مادران &quot; ندا&quot; و &quot; سهراب&quot; و دهها شهید بزرگ جنبش سبز ملت ایران تبریک می گویم. آنان بزرگترین شهدای سرزمین مان بودند، اگر بپذیریم که شهید یعنی شاهد، یعنی آنکه گواهی می دهد بر مظلومیت مردم و وقوع ظلم. یعنی آنکه رفته است تا با رفتنش گواهی بدهد و شهادت بدهد که ستمگران حقی را به ناحق بدل کردند. از همین است که می گویم &quot; ندا&quot; ی ما شهید ترین شهیدان این سرزمین بود و &quot; سهراب&quot; ما گوئی که از شاهنامه آمده بود، از دل اسطوره ها، تا با آن لبخند دلنشین و آن معصومیت بی بدیل بگوید که ایران زنده است، چون سهراب و ندا فرزندان ایران هستند. خانواده سهراب و ندا و دهها شهید دیگر امسال بر سر سفره عکس فرزندشان را می گذارند، آنان می دانند که فرزندان شان برای بزرگترین خواسته شان تلاش کردند و اگر هم مرگ پایان شان بود، هرگز بیهوده نمردند، &quot; بی چرا زندگان&quot; نبودند و &quot; به مرگ خود آگاه&quot; رفتند. 
رسیدن نوروز را به فخرالسادات محتشمی تبریک می گویم که قلبش را هر روز نوشت و مثل کوه در کنار مصطفی تاج زاده ایستاد تا مصطفی که خشم و نفرت را در چشمانش در دادگاه ستم نثار قاضی فاسد شهر کرده بود، پشت درهای بسته زندان طاقت بیاورد و راوی همسر زندانی اش و همه زندانیان شد. کم نبودند کسانی مانند فخرالسادات محتشمی که ایستادند چون درختانی که باد هرگز کمرشان را خم نمی کند و هیچ توفانی نتوانست مغلوب شان کند. سالی که گذشت سال زنان بزرگ میهن ما بود. زنانی که برای آزادی خود و مردم جنگیدند، برای آزادی همراه و همسرشان و آزادی همه مردمان رنج کشیدند، به زندان رفتند و دیوارهای زندان را از مقاومت شان شرمنده کردند. زنانی که خبررسان مردم شدند، زنانی که اگر پیش تر از مردان نبودند، حداقل شانه به شانه شان بودند. نوروز بر همه زنان میهن مان مبارک باد.
رسیدن نوروز را به همه مادرانی که پشت درهای اوین ایستادند و منتظر آزادی فرزندان آزاداندیش شان شدند، تبریک می گویم. فرزندانی که &quot; بی نام&quot; بودند و بسیاری از آنان جز آزادی مردمان و زندگی چیزی نمی خواستند و نمی خواهند. همه زندانیان گمنامی که حتی خبررسانان جنبش نام شان را نمی دانستند و مظلوم ترین اسرای جنبش آزادی ایران بودند. آنان که همچون کوهیار کوهوار ایستادند و تنها جرم شان این بود که از حق بشر برای زندگی و انسان بودن دفاع می کردند و آزادی و رفاه را برای همگان می خواستند. نام شان را نمی دانیم، اما می دانیم که نام شان به بزرگی در کتاب سرنوشت ایران نوشته خواهد شد. نوروز بر مادر کوهیار مبارک باد و بر تمام آنان که روزهای دشوار و سخت زندان را تحمل می کنند، بی آنکه از بامی بر بامی جسته باشند و دندان طلای مردگان را شکسته باشند و جز مهربانی دل به چیزی دیگر بسته باشند.

رسیدن نوروز را به پیام رسانان جنبش سبز که یک سال تمام فریاد شدند تا صدایی را که دست های خشونت در گلو خفه کرده بود، به گوش مردم برسانند. همه آنها که در روزنامه های زیر تیغ سانسور نوشتند، همه آنها که با نام و بی نام شعر سرودند، همه ترانه خوانان جنبش آزادی ایران، آن هزاران فیلمبرداری که پرشور ترین جنگ آزادی و استبداد را با دوربین های کوچک شان ثبت کردند، تمام آنهایی که از هر رسانه ای استفاده کردند و بی آنکه خسته شده باشند، هر روز با کاری سنگین و خطرناک فریادرسان جنبش آزادی ایران شدند. دست شان را باید بوسید و چشمان شان را باید آفرین گفت که خستگی را فرصت ندادند که حاصل اش خواب شود و فرصتی برای استبداد. 

رسیدن نوروز را به همه بچه های شهر تبریک می گویم. جوانانی که زیر دست و پای لباس شخصی های گشتاپوی پیشوا بدن های نازنین شان زخمی شد و با هر بار که کتک خوردند، قدرتمند تر و قوی تر و بالغ تر به خیابان برگشتند، آنها که در آغاز سال جوانانی سرخوش بودند و نه پیراهن تجربه ای را پاره کرده بودند، نه تن شان زخم رنجی را به یادگار داشت، اما در پایان سال گوئی که پیرانی تجربه دیده و زمان گذشته، هوشمند و آگاه بودند و می دانستند که آزادی را بی پرداخت هزینه نمی دهند و هزینه آزادی هزار هزار زخم شد بر تن های جوانان شهر ما. بهار بر آنان مبارک که زمستان بی کوشش آنان به سر نمی آمد.
رسیدن نوروز را به همه رهبران جنبش سبز تبریک می گویم، به میرحسین که نامش حالا دیگر نام مستعار آزادی است و سرودی بر لب مردمان کشور. به کروبی که بارها در خیابان نشان داد که اعتماد مردم را هرگز با چیزی مبادله نمی کند. به زهرا رهنورد که خردمندانه و هنرمندانه در کنار مردم ایستاد. به خاتمی که هوشیارانه موقعیت درست را درک کرد و به جای اینکه به مصلحت خود بیاندیشد به مصلحت جنبش و مردم اندیشید. به تمام اعضای خانواده موسوی و کروبی و هاشمی که در خیابان ها کتک خوردند و زندان رفتند و کشته شدند تا بگویند که رهبران جنبش نیز همان رنج هایی را می کشند که عموم مردمان. شاید هنر بزرگ رهبران جنبش سبز این بود که به گفتگویی بی کلمه با مردم نشستند و در مدتی کوتاه به جای آنکه کلام شان را به دهان مردم بگذارند، زبان مردم شدند. در سال گذشته موسوی از یک نامزد مورد تائید حکومت تبدیل به سخنگوی جنبش ملی ایران شد. بلوغ او یکی از بزرگترین سرمایه های جنبش سبز است. شاید تولید رهبران مردمی در کوره حوادث دشوار سال گذشته بزرگترین دستاورد جنبش دموکراتیک ایران بود. امتحاناتی دشوار سره از ناسره جدا کرد و دهها و صدها زن و مرد را که شاید دهها سال باید طول می کشید تا مردم آنان را بشناسند، به ملت معرفی کرد. حالا دیگر افسانه قدیمی قحط الرجال، فارغ از بار مذکر آن، بسرآمده است. صدها مرد و زن سرمایه های کشف شده امسال ماست تا نشان بدهیم که سال آینده و سالهای بعد می توانیم روی چه کسانی حساب کنیم و روی چه کسانی نباید حساب کنیم. معدودی از آنها که پشت نقاب هنر و اندیشه نامردمی را پنهان می کردند، در جنگ بزرگ آزادی و دموکراسی ایران، حقارت و حسادت و کوته فکری شان را نشان دادند و صدها نفر شانس برابر جنبش سبز را برای حضور در امتحان به دست آوردند تا معلوم شود چه کسی با مردم زندگی می کند و چه کسی خاک به چشم مردم می پاشد. نوروز را به همه رهبران جنبش سبز ایران تبریک می گویم.
نوروز را تبریک می گویم به همه ایرانیانی که در همه...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author-image"><img src="uploads/pics/nabavi.jpg" width="50" height="50" border="0" alt="" title="" /></div><div class="news-author">ابراهيم نبوي</div></div>  <p>سرآمد زمستان و بهاران شکفت. ترانه ای که سی سال زیر لب های خاموش موسیقی خاموش یک نسل و یک ملت بود، صدایی شد شگفت، آوازی بلند، سرودی در تمام شهر، در تمام ایران، فریادی بلند و روشن که هیچ گوشی را یارای نشنیدن و انکارش نبود. آواز خواندیم ما، سرودی کهنه را، که سی سال ترانه کوهستان بود. کوهستانی که باران امید سبزش کرده بود و جوانه جوانه از زیر سخت ترین سنگ های کوه نیز سبزه رسته بود. قانون رستن، قدیمی ترین قانون زمین است. سبزه محکوم به جوانه است و جوانه ناچار به سبز شدن است و سبز که می شود آسمان آغوش باز می کند و آفتاب بخشنده ترین می شود و خاک میهنم، سبز سبز سبز. انکار آفتاب را نه با پوتین های سیاه قدرت می توان کرد و نه با ابرهای خاکستری تردید. حتی اگر ماهی، فصلی نیز آفتاب در محاصره ابر بماند، حاشا که زورمندترین قدرت های جهان نیز توانسته باشند نور را و آفتاب را در بند کشند. نمی توانند.</p>
<p>زمستان رفت و بهار آمد. تردیدی نبود. خبرش را آفتاب داده بود. آفتاب گفته بود که وقتی زمین توانایی رستن دارد، وقتی که باران دانایی بر کویر هم ببارد، سبز شدن قانون زندگی است. و ما سبز شدیم. از لابلای سنگ های سخت سر بی باور، از لابلای صخره های خشونت، اما خاک، وقتی که دلش بخواهد هرجا جوانه می زند. و جوانه زد و به بار نشست و حالا دیگر تنومند درختی است که نازش را آسمان هم می کشد. و مائیم آن درخت که جوانه ای بود، دانه ای. حالا چنان ریشه در خاک داریم که هیچ توفانی جز به بی آبرویی نمی تواند حکومت درخت را با قانون جنگل نیز ممنوع کند. جنگل مائیم، درختانی سبز در آسمان، ریشه در زمین، شاخه در شاخه و سایه مان سنگین و خنک برای آرامیدن مردمان. </p>
<p>سالی دشوار گذشت و صبر، از این همه دشواری و خشونت و تلخی، ما را به بهار رساند. زمستان که حکومت نظامی تبرها را اعلام کرده بود، رفت و روسیاهی به ذغال سیاه زمستان ماند و فردا تازه می کنیم نوروز را، و پشت سر می گذاریم امروز و دیروز و پریروز را. حالا مائیم و نفس های تازه بهار، حالا مائیم و بارش رگبارهای تند و مهربان بهاری، حالا مائیم و آفتاب روشنی که ابر را باور نکرده است، حالا مائیم و سبز در سبز زندگی و زیبایی و مهربانی. می دانم که زمستان صدها سال است بهار را فتنه سبز نامیده است، شاید که بتواند اقتدار سرما را قانونی کند و حتی شده برای یک سال، سبز شدن را غیرقانونی اعلام کند. اما، چه می کنی پیرمرد؟ بهار سرنوشت زمین است. سه ماه بودی و مردم از سرمای نامردمی به خود لرزیدند، حالا که آفتاب و درخت حکم به بهار داده اند، نامشروع خواندن امید و آفتاب، جز توفان خنده چیزی را برای تو نخواهد آورد. پیرمرد دندان به هم فشرد، از دیدن جوانه های سبز قلبش هراس را باور کرد و تبرها را حکمی دوباره داد. </p>
<p>امسال گذشت، سالی که گوئی هزار سال بود. در 365 روز زندگی، به اندازه صد سال به خیابان آمدند، به اندازه صد سال برای آزادی جنگیدند، به اندازه صد سال رنج کشیدند، به اندازه صد سال رشد کردند، به اندازه صد سال آگاه شدند و آگاهی بزرگترین محصول سال گذشته بود. آگاهی یعنی بزرگ شدن، آگاهی یعنی توانستن، آگاهی یعنی دل را به تسخیر دانایی آوردن. ما یک سال چشم در چشم خردمندی و دانایی، استاد را نگاه کردیم و آموختیم تمام آنچه را که بازیگوشی های جوانی، یا کوچه گردی های عصر سرگردانی از ما دریغ کرده بود. اگر چه تقویم گفته بود که یک سال بیشتر نگذشته است، اما خیابان گواهی می داد که بیش از سی سال در کوچه و خیابان شهر حاضر بودیم. پوست مان می گفت یک سال بیشتر پیر نشده، اما چشمان مان نه خیابان را که انگار تاریخ را به تماشا نشسته است. سالی که گذشت آبروی مردم ما بود در تاریخ میهن مان. خاک به مردم افتخار کرد. کلمه به کلمه تاریخ پارسال را با رنج هایمان سطر به سطر نوشتیم و سکوت مان نیز چون سپیدی باشکوه کاغذ گواهی کرد که حتی دهان های بسته ما نیز به کلمه در آمده است. </p>
<p>سالی که گذشت سال تصمیم بزرگ یک ملت برای بازپس گرفتن زندگی از قداره بندهای قلدر و عجوزگان اوباشی بود که زندگی مردم را سالها مصادره کرده بودند. جمع شدیم در خیابان، با ترانه و شوخی و سرخوشی حرف مان را زدیم و شیرین ترین و شوخ ترین شعارها را دادیم. آرام و متمدن و شریف رای مان را به بهترین مردمانی که ممکن بودند دادیم، و وقتی که حق مان را دزدیدند، به خیابان آمدیم تا بگوئیم که قلب مان و ذهن مان و روح مان در رایی است که به صندوق انداخته ایم و &quot; رای مان را باید پس بدهید.&quot; این آغاز داستانی بود که بی آنکه بدانیم تا کجا پیش خواهد رفت، روایت کردیم. </p>
<p>دستی به زیر چانه، نگاهی به خیابان از پنجره، پرشی کوچک زیر چشم که خشم را نشان می داد، گلویی که صاف می شد بی آنکه کلمه ای به زبان آمده باشد، دستی که می لرزید تا تصمیم بگیرد، پایی که در تردید پوشیدن کفش و رفتن به خیابان پابپا می شد. گفته بود که ما &quot; خس و خاشاکیم&quot; و ما می دانستیم که خس و خاشاک نیستیم، ما مردمانیم، ولینعمت شما. تردید را کنار گذاشتیم و به خیابان رفتیم، روز 27 خرداد 1388 درهای خانه ها بازشد، کفش ها آسفالت شهر را لمس کرد، شانه ها به شانه همسایه ها سائید، چشم در چشم شدیم و باور کردیم که بسیاریم که بی شماریم که مردمیم که می خواهیم آنچه را که حق ماست. و این داستان که آغازش را گفتم هنوز پایان نیافته است و هر روز به گونه ای مکرر شده است و ما هنوز یک قدم هم از حق مان عقب نکشیدیم. سال 1388 سال حضور مردم ایران در خیابان بود. سالی که افتخار تاریخ یک ملت است. هرگز نخواهم گفت &quot; انشاء الله این سال برود و برنگردد.&quot; سال 1388 سال زندگی بود، سال مردمی زنده بود که زندگی را دوست می داشتند و دوست می دارند و با چنگ و دندان نگاهش می دارند.</p>
<p>رسیدن نوروز را به مادران &quot; ندا&quot; و &quot; سهراب&quot; و دهها شهید بزرگ جنبش سبز ملت ایران تبریک می گویم. آنان بزرگترین شهدای سرزمین مان بودند، اگر بپذیریم که شهید یعنی شاهد، یعنی آنکه گواهی می دهد بر مظلومیت مردم و وقوع ظلم. یعنی آنکه رفته است تا با رفتنش گواهی بدهد و شهادت بدهد که ستمگران حقی را به ناحق بدل کردند. از همین است که می گویم &quot; ندا&quot; ی ما شهید ترین شهیدان این سرزمین بود و &quot; سهراب&quot; ما گوئی که از شاهنامه آمده بود، از دل اسطوره ها، تا با آن لبخند دلنشین و آن معصومیت بی بدیل بگوید که ایران زنده است، چون سهراب و ندا فرزندان ایران هستند. خانواده سهراب و ندا و دهها شهید دیگر امسال بر سر سفره عکس فرزندشان را می گذارند، آنان می دانند که فرزندان شان برای بزرگترین خواسته شان تلاش کردند و اگر هم مرگ پایان شان بود، هرگز بیهوده نمردند، &quot; بی چرا زندگان&quot; نبودند و &quot; به مرگ خود آگاه&quot; رفتند. </p>
<p>رسیدن نوروز را به فخرالسادات محتشمی تبریک می گویم که قلبش را هر روز نوشت و مثل کوه در کنار مصطفی تاج زاده ایستاد تا مصطفی که خشم و نفرت را در چشمانش در دادگاه ستم نثار قاضی فاسد شهر کرده بود، پشت درهای بسته زندان طاقت بیاورد و راوی همسر زندانی اش و همه زندانیان شد. کم نبودند کسانی مانند فخرالسادات محتشمی که ایستادند چون درختانی که باد هرگز کمرشان را خم نمی کند و هیچ توفانی نتوانست مغلوب شان کند. سالی که گذشت سال زنان بزرگ میهن ما بود. زنانی که برای آزادی خود و مردم جنگیدند، برای آزادی همراه و همسرشان و آزادی همه مردمان رنج کشیدند، به زندان رفتند و دیوارهای زندان را از مقاومت شان شرمنده کردند. زنانی که خبررسان مردم شدند، زنانی که اگر پیش تر از مردان نبودند، حداقل شانه به شانه شان بودند. نوروز بر همه زنان میهن مان مبارک باد.</p>
<p>رسیدن نوروز را به همه مادرانی که پشت درهای اوین ایستادند و منتظر آزادی فرزندان آزاداندیش شان شدند، تبریک می گویم. فرزندانی که &quot; بی نام&quot; بودند و بسیاری از آنان جز آزادی مردمان و زندگی چیزی نمی خواستند و نمی خواهند. همه زندانیان گمنامی که حتی خبررسانان جنبش نام شان را نمی دانستند و مظلوم ترین اسرای جنبش آزادی ایران بودند. آنان که همچون کوهیار کوهوار ایستادند و تنها جرم شان این بود که از حق بشر برای زندگی و انسان بودن دفاع می کردند و آزادی و رفاه را برای همگان می خواستند. نام شان را نمی دانیم، اما می دانیم که نام شان به بزرگی در کتاب سرنوشت ایران نوشته خواهد شد. نوروز بر مادر کوهیار مبارک باد و بر تمام آنان که روزهای دشوار و سخت زندان را تحمل می کنند، بی آنکه از بامی بر بامی جسته باشند و دندان طلای مردگان را شکسته باشند و جز مهربانی دل به چیزی دیگر بسته باشند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>رسیدن نوروز را به پیام رسانان جنبش سبز که یک سال تمام فریاد شدند تا صدایی را که دست های خشونت در گلو خفه کرده بود، به گوش مردم برسانند. همه آنها که در روزنامه های زیر تیغ سانسور نوشتند، همه آنها که با نام و بی نام شعر سرودند، همه ترانه خوانان جنبش آزادی ایران، آن هزاران فیلمبرداری که پرشور ترین جنگ آزادی و استبداد را با دوربین های کوچک شان ثبت کردند، تمام آنهایی که از هر رسانه ای استفاده کردند و بی آنکه خسته شده باشند، هر روز با کاری سنگین و خطرناک فریادرسان جنبش آزادی ایران شدند. دست شان را باید بوسید و چشمان شان را باید آفرین گفت که خستگی را فرصت ندادند که حاصل اش خواب شود و فرصتی برای استبداد. </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>رسیدن نوروز را به همه بچه های شهر تبریک می گویم. جوانانی که زیر دست و پای لباس شخصی های گشتاپوی پیشوا بدن های نازنین شان زخمی شد و با هر بار که کتک خوردند، قدرتمند تر و قوی تر و بالغ تر به خیابان برگشتند، آنها که در آغاز سال جوانانی سرخوش بودند و نه پیراهن تجربه ای را پاره کرده بودند، نه تن شان زخم رنجی را به یادگار داشت، اما در پایان سال گوئی که پیرانی تجربه دیده و زمان گذشته، هوشمند و آگاه بودند و می دانستند که آزادی را بی پرداخت هزینه نمی دهند و هزینه آزادی هزار هزار زخم شد بر تن های جوانان شهر ما. بهار بر آنان مبارک که زمستان بی کوشش آنان به سر نمی آمد.</p>
<p>رسیدن نوروز را به همه رهبران جنبش سبز تبریک می گویم، به میرحسین که نامش حالا دیگر نام مستعار آزادی است و سرودی بر لب مردمان کشور. به کروبی که بارها در خیابان نشان داد که اعتماد مردم را هرگز با چیزی مبادله نمی کند. به زهرا رهنورد که خردمندانه و هنرمندانه در کنار مردم ایستاد. به خاتمی که هوشیارانه موقعیت درست را درک کرد و به جای اینکه به مصلحت خود بیاندیشد به مصلحت جنبش و مردم اندیشید. به تمام اعضای خانواده موسوی و کروبی و هاشمی که در خیابان ها کتک خوردند و زندان رفتند و کشته شدند تا بگویند که رهبران جنبش نیز همان رنج هایی را می کشند که عموم مردمان. شاید هنر بزرگ رهبران جنبش سبز این بود که به گفتگویی بی کلمه با مردم نشستند و در مدتی کوتاه به جای آنکه کلام شان را به دهان مردم بگذارند، زبان مردم شدند. در سال گذشته موسوی از یک نامزد مورد تائید حکومت تبدیل به سخنگوی جنبش ملی ایران شد. بلوغ او یکی از بزرگترین سرمایه های جنبش سبز است. شاید تولید رهبران مردمی در کوره حوادث دشوار سال گذشته بزرگترین دستاورد جنبش دموکراتیک ایران بود. امتحاناتی دشوار سره از ناسره جدا کرد و دهها و صدها زن و مرد را که شاید دهها سال باید طول می کشید تا مردم آنان را بشناسند، به ملت معرفی کرد. حالا دیگر افسانه قدیمی قحط الرجال، فارغ از بار مذکر آن، بسرآمده است. صدها مرد و زن سرمایه های کشف شده امسال ماست تا نشان بدهیم که سال آینده و سالهای بعد می توانیم روی چه کسانی حساب کنیم و روی چه کسانی نباید حساب کنیم. معدودی از آنها که پشت نقاب هنر و اندیشه نامردمی را پنهان می کردند، در جنگ بزرگ آزادی و دموکراسی ایران، حقارت و حسادت و کوته فکری شان را نشان دادند و صدها نفر شانس برابر جنبش سبز را برای حضور در امتحان به دست آوردند تا معلوم شود چه کسی با مردم زندگی می کند و چه کسی خاک به چشم مردم می پاشد. نوروز را به همه رهبران جنبش سبز ایران تبریک می گویم.</p>
<p>نوروز را تبریک می گویم به همه ایرانیانی که در همه جای جهان، جوانه زدند و سبز شدند و همدیگر را یافتند و زبان مردمان داخل ایران شدند. به بسیاری از ایرانیانی که سالها بود به ایرانی بودن خود افتخار نکرده بودند و حالا سر بالا می گیرند و می گویند ما از سرزمین ندا و سهرابیم، ما از سرزمین سبزپوشان آزاداندیشیم، ما آزادی و دانایی را می خواهیم و پیام رسان مردمی هستیم که می خواهند آرام آرام، همچون قالی ایرانی زندگی آینده شان را خوش نقش و ماندگار ببافند. ایرانیان خارج از کشور، فارغ از دائی جان ناپلئون های توهم زده مزمن که ایران شان هر روز کوچک تر و کوچک تر می شد، صدای مردم شدند، آینه ای در برابر آینه مردم درون ایران گذاشتند تا از آنان ابدیتی بسازند و ساختند. نوروز بر همه ایرانیانی که آرزوی زیبایی و بزرگی ایران را دارند مبارک باد.</p>
<p>اما و هزار اما که باید بیش از همه نوروز را به مردم بزرگ ایران تبریک گفت. اگر رهبرانی شجاع کنار مردم ایستاده اند به این دلیل است که می دانند مردم از شجاعت آنان با تمام وجودشان قدردانی می کنند، اگر زندانیان جنبش سبز استوار و بی هراس مقاومت می کنند به پشتیبانی آن مردم است که پشت درهای زندان ایستاده اند، اگر ایرانیان در سراسر جهان پیام رسان مردم می شوند و بسیاری از آنان که سالها رخت سیاست را از اندام شان برکنده بودند، دوباره لباس مبارزه می پوشند، بخاطر تصویر زیبایی است که از مردم ایران در تمام جهان دیده شده است. اگر استبداد مجبور است گام به گام عقب بنشیند بخاطر معجزه حضور ملتی است که زندگی را می خواهند و راه بازگرفتن زندگی شان را از حکومت افسردگان عزادار یاد گرفته اند. بیش و پیش از هر چیز سال نو به همه مردم ایران مبارک باد. آنان که کاتبان اصلی کتاب سرنوشت ایران هستند. نوروز 88 بر همه مردم ایران مبارک باد</p>
<p>ابراهیم نبوی</p>
<p>اول فروردین 1389</p>]]></content:encoded>
			<category>طنز</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 22:27:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title> خرمن بی بخار و کبریت کهنه ی سال...</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-bb8cb9aadd.html</link>
			<description>شعرهای شاعران معاصرهدیه ایست به خوانندگان روز.طرح هاو عکس ها نیزبه وانشا و رکسانا رودبارکی تعلق دارد.

1 ـ این خرمن بی بخار و این کبریت کهنه ی سال...
سید علی صالحی

چشم دریده دارد این شب عجیب
که دندان به طعم تازیانه تیز می کند
بکند...!
ما هم به یاد می آوریم که هر خاکستر دیر پایی 
خود
پیراهن هزار خرمن از خواب آتش است.
پس پاسخ مرا چه می دهی که باداباد؟!
اینجا 
کبریت سوخته حتی، 
در کمین حادثه می دود از بغض باد.

بام ها ، کوچه ها، کلمات
روشن مثل روز،
حنجره می بارد از اتفاق تیغ.
کار هر شب این کوچه همین است
تا  ساعت دهم از دست هر گلو.
بی همیشه، 
بی هنوز،
اما روشن مثل روز.
می فهمم کار از سه کنج سایه و 
تماشای واژه گذشته است.
کار از نینوای نوشتن گذشته است.
دیگر ننویس، بیا...!
ما تنها نیستیم
زیر گلوی بریده باران
آفتاب هزار عاشورای دوباره
آرمیده است.
تا 
در سایه روشن ما و میله ها 
ناخن به رخسار دیو، 
چوب خط به خواب دیوار کشیدم.
نترس!
من شریک هر شب گریه های توام.
نترس،
از این دفتر تا خورده نترس،
خواه ناخواه ورق می خورد این واژه، این کتاب! 
تنها از این تر که تراش بی پرده بپرس:
یک مشق رامگر، 
چند بار بی دلیل خط می زنند، 
که ما باید باز
با چشم بسته و دست شکسته
تاوان نویس تنهایی تو باشیم؟!
تا کی...؟
 

تمام
به من بگو
در این منزل بی نشان
تا کی به اسم آینه از خشت خام
سخن خواهی گفت؟
دیری ست دیوار کج از مسیر ثریا
به ویرانی ویل المکذبین رسیده است
به من بگو،
از کاروان بی واژه چه می بری؟
جز غارت خیالی،
که خبر از غفلت بی فردای تو می دهد.
تو چه می دانی از اندوه ماران و،
از این شب پر ملال
به خدا آتش زیر خاکستر است
این خرمن بی خار و
این کبریت کهنه سال

2 ـ و شعر، معجزه ریزد به کام هذیانم...
ویدا فرهودی
رسیده صبرمان به سر!
رسیده صبرمان به سر پرنده را رها کنید
در این زمانِ نوشدن، کلون حبس وا کنید

ز نای خاورانمان، سرود لاله بشنوید
و خفتگان خاک را یکی یکی صدا کنید
به آسمان نمی رسد اگر پیام عاشقان
جدا مسیر سرخشان ز مسجد و خدا کنید

خطاب شعر با شماست، که ذکرتان خداخداست
و کس نبود باورش، که با وطن ریا کنید!

کجا است عزم جزمتان، به رزم دشمن زمان
چرا به جای جنبشی،به حرف اکتفا کنید 

چه شد پیام سبزتان، چرا صدا نهفته اید
کجا شدآن چه گفته اید؟ به قولتان وفا کنید

وگرکه نیست عزمتان، به گرمگاه ِ بزمتان
نظر دمی به دُخت خود و یادی از &quot;ندا&quot; کنید
رسیده داغ مادران به ژرفنای استخوان
چسان دوای زخمشان، به یک دو سه دعا کنید؟
نشسته اید در سکون،به رغم  جویبارخون
 مسیر استحاله را ،ز راه ما جدا کنید
وطن نمی دهد دگر به قیل و قالتان  اثر
و گوید ای بهاریان: جوانه را صدا کنید!
ورای حجم درد ها و غلظت غم و عزا
برای فتح زندگی، به سرو اقتدا کنید
به یمن عیدِ فرودین و زایش گل از زمین
شکسته می شود قفس،پرنده را رها کنید!
دلت که می گیرد

دلت که می گیرد،به آسمان بنگر
به ابر توفان زا،به برق طغیانگر
همان که رنج زمین، چو بشنـوَد، تمکین
نمی کند بر کین و شویَدش یکسر
ونیزه ی باران، رها کند چو یلان
مگر  که بستاند حقوق  نوع بشر
*          *          *
دلت که می گیرد،در آن نهایت درد،
به آسمان  چو رسی، ز ابر هم بگذر
برو به منزل ماه، عروس بخت - سیاه
که عاشق نور است و جان دهد به سحر
همو که بوده گواه، زشام تا به پگاه
به  دفن  گریه و آه، وَ زایش اختر
شنیده از زُهره، خدای سرکش عشق
ندای دخترها و ضجه های پدر
و خوانده شیون را،عزای میهن را
زدانه های سکوت، سکوت افشاگر
ز بند سیمانی، گذشته پنهانی
و آن چه  می دانی! نمی کند باور
که دیده انسان را، تهی زمعنی خود
میان همهمه ها،خمود و بی یاور
وزآن  قلمرو پوچ ، چو گشته نوبت کوچ
ورا چکیده جنون ،فقط ز دیده ی تر
*          *          *
دلت که می گیرد پرنده جان داده است
و آسمان زاده است، ستاره ای دیگر!
پرنده گر مرده است، دلش نیفسرده است
و کوه خاطره اش، تلی است از اخگر
گلی ز آتش و خون ،شراره وش مجنون،
نهفته چهره ولی ، درون خاکستر
گلی ز نسل ندا، ترانه یا سهراب
صداقتش چون آب  وَ پاک چون گوهر
دلت که می گیرد به  لاله زاران رو
به نیت هر گل بر آسمان بنگر...

پنجره ای باز
به فکر پنجره ای بازسوی ایرانم
مگر که خاطره  آتش زنـَد به حرمانم
نگه کنم به سرافرازی دماوندش
بلند همت او جان دهد به عصیانم
سپید رود خروشان بشوید آلامم
حریر غنچه بپوشد، کلام عریانم
به شرق و غرب بجویم از آشنا ردّی
و کوچه کوچه رسَم بر مزار یارانم
به جای مویه غزلخوان به خاک بوسه زنم
به خاوران چو رسد گام گیج و حیرانم
پیاله ای ز سرشک زلال برگیرم
نه بهر گریه که از ژرفنای طغیانم
به خاک تشنه بپاشم ،بخوانمش برگـُفت
که شرح واقعه گوید به گوش نسیانم
طنیین او برود پس به رگ رگ حرفم
سکوت بشکند از هل هل پریشانم

صدا کند قلمم ذره های زمزمه را
و شعر، معجزه ریزد به کام هذیانم

ترنـّمش بکشاند به رقص،بهت و سکون
شمیم عشق تراوان به گاه ِ جولانم... 

ای آن که شعر مراگاه و گاه می خوانی
درنگ ! تا شنوی ماجرای پنهانم

نی ام غریب ببین  در مجال سرخ غزل
به یمن واژه ی سرکش به قلب ایرانم

 

3 ـ چرخ می زند ماهی قرمز...
ماندانا زندیان

سر می خورد نگاه آیینه
سبز می شود صدای لحظه
و سُرمی­خورد نگاه آینه
بر سیب و سبزه و سنبل
که جوانه می­زند هر بهار
بر بی قراری نوروز

چرخ می­زند ماهی قرمز
در بلور واژه­
و قد­ می­کشد اشک و بوسه و لبخند 
در آغوش حرف و نگاه

سال تحویل می­شود
و هفت آسمان پرنده می تراود
از بام های شهر من
که خانه تکانی را از نگاهش آغازکرده است

اینجا ایران است: 
صد و سه بهار امید آزادی.

4 ـ آنها برای تفنگ هایشان سیاه پوشیدند

گفتیم:
زنده باد آزادی
زنده باد آگاهی
زنده باد زندگی؛
و دست­هایمان را در نور کاشتیم.

گیسوانمان را پوشاندند
دست­هایمان را بستند
گلویمان را  سوراخ­کردند
و تفنگ­هایشان 
که دست­هایشان بود
آرامش آب را شکست.

بهار شد
ما زنده ماندیم و سبز شدیم
آنها برای تفنگ­هایشان
سیاه پوشیدند.

5 ـ یک روز خورشید پای پنجره ات می آید...
سعید سلطانی طارمی
بهار 1

زن گفت:
سرشاحه ی چنار ،
از دکمه های سبز هیاهو ست.

مرد ،
از پنجره نگاه به بیرون کرد.
در کوچه های شهر زنی سبزه می شکفت.


بهار 2  
به بهمن اموئی و شیوا نظر آهاری

گنجشک ماده 
آمد کنار پنجره :
                      جیک جیک جیک
گنجشک نر،
             با یک نوار سبز به منقار
                    خود را به او رساند.
و لانه ی جدید
               آغاز شد.


 

بهار 3          

یک روز ،
خورشید پای پنجره ات می آید 
و شیهه می کشد.
بیدار می شوی
و چشم های قهوه ای ات سبز می شوند.

بهار 4

یک هسته ی هزار ساله ی خواب آلود
یک روز صبح زود
حس می کند تمام وجودش
خیس است و ملتهب

و یک چکاوک شنگول
از دوردست شرق
او را به نام می خواند.
 
بهار 5
یک روز وقت ظهر
رنگین کمان شوخ و شلوغی
از سیم خاردار می گذرد 
و دامن کشیده ی رنگینش را
توی حیاط کوچک زندان می ریزد
و چشم بند ها همگی سبزمی شوند


بهار 6

تهران ،
احساس می کند 
در این لباس تیره دلش پوکید
باید
یک دامن پلیسه ی قرمز
پیراهن سپید
و کفش های سبز
                      بپوشد
و از چهار سمت  دلش رو به سوی آزادی
گردش کند
            ترانه بخواند

بهار7
نبض گیاه می طپد اینک میان دشت
در خاطرش خیال کدامین غزال مست 
برقی زد و گذشت
کز ماجرای خویشتن آکنده جان دشت.
6ـ رباعی های نوروزی
مهرانگيز رساپور (م. پگاه)

نوروز! بيا و باز کن دامن را 
بنما رخ نور و چهره‌ی گلشن را
کس نیست حریف این زمستان جز تو
مغلوب کن اين ۲۲ بهمن را !

نوروز! حکومتِ نظامی برپاست
بشتاب! زمستانِ مسلح اينجاست 
با  نور جهان گشای لشکر شکن‌ات
برخيز و بيا بگو، کنون نوبت ماست !
         

نوروز چو با نور و نسيم آميزد
سرمای سيه به کوی شب بگريزد
خورشيد به شادباش اين پيروزی
ذراتِ طلا به روی دنيا  ريزد

نوروز که سبز رنگ و سرخ است و سپيد
باز آمده با جامه‌ی رنگينِ اميد
اين جشن طبيعت است، مِی  نوش و برقص
جزيی ز طبيعتيم ما، بی‌ترديد 
آبی چو بَد است، آسمان را چکنم ؟
رنگينی اين باغ جوان را چکنم ؟
گر رنگِ نشاط‌‌آور و گر نغمه بَد است
اين مرغکِ زردِ نغمه‌خوان را چکنم ؟!

پايايی مرگ نيست از يک دَم بيش
آنگاه شُکوهِ  نو شدن آيد پيش
در رُستن گل، تأملی کن به بهار
بنگر که چگونه زايد از مرده‌ی خويش...</description>
			<content:encoded><![CDATA[ <img src="uploads/pics/gol_s.jpg" width="150" height="146" border="0" alt="" title="" /> <p>شعرهای شاعران معاصرهدیه ایست به خوانندگان روز.طرح هاو عکس ها نیزبه وانشا و رکسانا رودبارکی تعلق دارد.</p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_sabz_03.jpg.jpg" width="300" height="365" alt="" /></p>
<p><strong><em>1 ـ این خرمن بی بخار و این کبریت کهنه ی سال...</em></strong></p>
<p><em>سید علی صالحی</em></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>چشم دریده دارد این شب عجیب</p>
<p>که دندان به طعم تازیانه تیز می کند</p>
<p>بکند...!</p>
<p>ما هم به یاد می آوریم که هر خاکستر دیر پایی </p>
<p>خود</p>
<p>پیراهن هزار خرمن از خواب آتش است.</p>
<p>پس پاسخ مرا چه می دهی که باداباد؟!</p>
<p>اینجا </p>
<p>کبریت سوخته حتی، </p>
<p>در کمین حادثه می دود از بغض باد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بام ها ، کوچه ها، کلمات</strong></p>
<p>روشن مثل روز،</p>
<p>حنجره می بارد از اتفاق تیغ.</p>
<p>کار هر شب این کوچه همین است</p>
<p>تا&nbsp; ساعت دهم از دست هر گلو.</p>
<p>بی همیشه، </p>
<p>بی هنوز،</p>
<p>اما روشن مثل روز.</p>
<p>می فهمم کار از سه کنج سایه و </p>
<p>تماشای واژه گذشته است.</p>
<p>کار از نینوای نوشتن گذشته است.</p>
<p>دیگر ننویس، بیا...!</p>
<p>ما تنها نیستیم</p>
<p>زیر گلوی بریده باران</p>
<p>آفتاب هزار عاشورای دوباره</p>
<p>آرمیده است.</p>
<p><strong>تا </strong></p>
<p>در سایه روشن ما و میله ها </p>
<p>ناخن به رخسار دیو، </p>
<p>چوب خط به خواب دیوار کشیدم.</p>
<p>نترس!</p>
<p>من شریک هر شب گریه های توام.</p>
<p>نترس،</p>
<p>از این دفتر تا خورده نترس،</p>
<p>خواه ناخواه ورق می خورد این واژه، این کتاب! </p>
<p>تنها از این تر که تراش بی پرده بپرس:</p>
<p>یک مشق رامگر، </p>
<p>چند بار بی دلیل خط می زنند، </p>
<p>که ما باید باز</p>
<p>با چشم بسته و دست شکسته</p>
<p>تاوان نویس تنهایی تو باشیم؟!</p>
<p>تا کی...؟</p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_gol_2.jpg.jpg" width="300" height="171" alt="" />&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>تمام</strong></p>
<p>به من بگو</p>
<p>در این منزل بی نشان</p>
<p>تا کی به اسم آینه از خشت خام</p>
<p>سخن خواهی گفت؟</p>
<p>دیری ست دیوار کج از مسیر ثریا</p>
<p>به ویرانی ویل المکذبین رسیده است</p>
<p>به من بگو،</p>
<p>از کاروان بی واژه چه می بری؟</p>
<p>جز غارت خیالی،</p>
<p>که خبر از غفلت بی فردای تو می دهد.</p>
<p>تو چه می دانی از اندوه ماران و،</p>
<p>از این شب پر ملال</p>
<p>به خدا آتش زیر خاکستر است</p>
<p>این خرمن بی خار و</p>
<p>این کبریت کهنه سال</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong><em>2 ـ و شعر، معجزه ریزد به کام هذیانم</em></strong><strong><em>...</em></strong></p>
<p><em>ویدا فرهودی</em></p>
<p><strong>رسیده صبرمان به سر!</strong></p>
<p>رسیده صبرمان به سر پرنده را رها کنید</p>
<p>در این زمانِ نوشدن، کلون حبس وا کنید</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ز نای خاورانمان، سرود لاله بشنوید</p>
<p>و خفتگان خاک را یکی یکی صدا کنید</p>
<p>به آسمان نمی رسد اگر پیام عاشقان</p>
<p>جدا مسیر سرخشان ز مسجد و خدا کنید</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>خطاب شعر با شماست، که ذکرتان خداخداست</p>
<p>و کس نبود باورش، که با وطن ریا کنید!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>کجا است عزم جزمتان، به رزم دشمن زمان</p>
<p>چرا به جای جنبشی،به حرف اکتفا کنید </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>چه شد پیام سبزتان، چرا صدا نهفته اید</p>
<p>کجا شدآن چه گفته اید؟ به قولتان وفا کنید</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>وگرکه نیست عزمتان، به گرمگاه ِ بزمتان</p>
<p>نظر دمی به دُخت خود و یادی از &quot;ندا&quot; کنید<strong></strong></p>
<p>رسیده داغ مادران به ژرفنای استخوان</p>
<p>چسان دوای زخمشان، به یک دو سه دعا کنید؟</p>
<p>نشسته اید در سکون،به رغم&nbsp; جویبارخون</p>
<p>&nbsp;مسیر استحاله را ،ز راه ما جدا کنید</p>
<p>وطن نمی دهد دگر به قیل و قالتان&nbsp; اثر</p>
<p>و گوید ای بهاریان: جوانه را صدا کنید!</p>
<p>ورای حجم درد ها و غلظت غم و عزا</p>
<p>برای فتح زندگی، به سرو اقتدا کنید</p>
<p>به یمن عیدِ فرودین و زایش گل از زمین</p>
<p>شکسته می شود قفس،پرنده را رها کنید!</p>
<p><strong>دلت که می گیرد</strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دلت که می گیرد،به آسمان بنگر</p>
<p>به ابر توفان زا،به برق طغیانگر</p>
<p>همان که رنج زمین، چو بشنـوَد، تمکین</p>
<p>نمی کند بر کین و شویَدش یکسر</p>
<p>ونیزه ی باران، رها کند چو یلان</p>
<p>مگر&nbsp; که بستاند حقوق&nbsp; نوع بشر</p>
<p>*&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; *&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; *</p>
<p>دلت که می گیرد،در آن نهایت درد،</p>
<p>به آسمان&nbsp; چو رسی، ز ابر هم بگذر</p>
<p>برو به منزل ماه، عروس بخت - سیاه</p>
<p>که عاشق نور است و جان دهد به سحر</p>
<p>همو که بوده گواه، زشام تا به پگاه</p>
<p>به&nbsp; دفن&nbsp; گریه و آه، وَ زایش اختر</p>
<p>شنیده از زُهره، خدای سرکش عشق</p>
<p>ندای دخترها و ضجه های پدر</p>
<p>و خوانده شیون را،عزای میهن را</p>
<p>زدانه های سکوت، سکوت افشاگر</p>
<p>ز بند سیمانی، گذشته پنهانی</p>
<p>و آن چه&nbsp; می دانی! نمی کند باور</p>
<p>که دیده انسان را، تهی زمعنی خود</p>
<p>میان همهمه ها،خمود و بی یاور</p>
<p>وزآن&nbsp; قلمرو پوچ ، چو گشته نوبت کوچ</p>
<p>ورا چکیده جنون ،فقط ز دیده ی تر</p>
<p>*&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; *&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; *</p>
<p>دلت که می گیرد پرنده جان داده است</p>
<p>و آسمان زاده است، ستاره ای دیگر!</p>
<p>پرنده گر مرده است، دلش نیفسرده است</p>
<p>و کوه خاطره اش، تلی است از اخگر</p>
<p>گلی ز آتش و خون ،شراره وش مجنون،</p>
<p>نهفته چهره ولی ، درون خاکستر</p>
<p>گلی ز نسل ندا، ترانه یا سهراب</p>
<p>صداقتش چون آب&nbsp; وَ پاک چون گوهر</p>
<p>دلت که می گیرد به&nbsp; لاله زاران رو</p>
<p>به نیت هر گل بر آسمان بنگر...</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>پنجره ای باز</strong><strong></strong></p>
<p>به فکر پنجره ای بازسوی ایرانم</p>
<p>مگر که خاطره&nbsp; آتش زنـَد به حرمانم</p>
<p>نگه کنم به سرافرازی دماوندش</p>
<p>بلند همت او جان دهد به عصیانم</p>
<p>سپید رود خروشان بشوید آلامم</p>
<p>حریر غنچه بپوشد، کلام عریانم</p>
<p>به شرق و غرب بجویم از آشنا ردّی</p>
<p>و کوچه کوچه رسَم بر مزار یارانم</p>
<p>به جای مویه غزلخوان به خاک بوسه زنم</p>
<p>به <strong>خاوران</strong> چو رسد گام گیج و حیرانم</p>
<p>پیاله ای ز سرشک زلال برگیرم</p>
<p>نه بهر گریه که از ژرفنای طغیانم</p>
<p>به خاک تشنه بپاشم ،بخوانمش برگـُفت</p>
<p>که شرح واقعه گوید به گوش نسیانم</p>
<p>طنیین او برود پس به رگ رگ حرفم</p>
<p>سکوت بشکند از هل هل پریشانم</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>صدا کند قلمم ذره های زمزمه را</p>
<p>و شعر، معجزه ریزد به کام هذیانم</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ترنـّمش بکشاند به رقص،بهت و سکون</p>
<p>شمیم عشق تراوان به گاه ِ جولانم... </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ای آن که شعر مراگاه و گاه می خوانی</p>
<p>درنگ ! تا شنوی ماجرای پنهانم</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نی ام غریب ببین&nbsp; در مجال سرخ غزل</p>
<p>به یمن واژه ی سرکش به قلب ایرانم</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_mahi_01.jpg.jpg" width="300" height="207" alt="" />&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong><em>3 ـ </em></strong><strong><em>چرخ می زند ماهی قرمز...</em></strong></p>
<p><em>ماندانا زندیان</em></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>سر می خورد نگاه آیینه</p>
<p>سبز می شود صدای لحظه</p>
<p>و سُرمی­خورد نگاه آینه</p>
<p>بر سیب و سبزه و سنبل</p>
<p>که جوانه می­زند هر بهار</p>
<p>بر بی قراری نوروز</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>چرخ می­زند ماهی قرمز</p>
<p>در بلور واژه­</p>
<p>و قد­ می­کشد اشک و بوسه و لبخند </p>
<p>در آغوش حرف و نگاه</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>سال تحویل می­شود</p>
<p>و هفت آسمان پرنده می تراود</p>
<p>از بام های شهر من</p>
<p>که خانه تکانی را از نگاهش آغازکرده است</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>اینجا ایران است: </p>
<p>صد و سه بهار امید آزادی.</p>
<p><strong><em><img src="uploads/RTEmagicC_sabz_3_01.jpg.jpg" width="300" height="140" alt="" /><br /></em></strong></p>
<p><strong><em>4 ـ آنها برای تفنگ هایشان سیاه پوشیدند</em></strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>گفتیم:</p>
<p>زنده باد آزادی</p>
<p>زنده باد آگاهی</p>
<p>زنده باد زندگی؛</p>
<p>و دست­هایمان را در نور کاشتیم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>گیسوانمان را پوشاندند</p>
<p>دست­هایمان را بستند</p>
<p>گلویمان را&nbsp; سوراخ­کردند</p>
<p>و تفنگ­هایشان </p>
<p>که دست­هایشان بود</p>
<p>آرامش آب را شکست.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بهار شد</p>
<p>ما زنده ماندیم و سبز شدیم</p>
<p>آنها برای تفنگ­هایشان</p>
<p>سیاه پوشیدند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong><em>5 ـ</em></strong><strong><em> یک روز خورشید پای پنجره ات می آید...</em></strong></p>
<p><em>سعید سلطانی طارمی</em></p>
<p><strong>بهار 1</strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>زن گفت:</p>
<p>سرشاحه ی چنار ،</p>
<p>از دکمه های سبز هیاهو ست.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>مرد ،</p>
<p>از پنجره نگاه به بیرون کرد.</p>
<p>در کوچه های شهر زنی سبزه می شکفت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بهار 2&nbsp; </strong></p>
<p>به بهمن اموئی و شیوا نظر آهاری</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>گنجشک ماده </p>
<p>آمد کنار پنجره :</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جیک جیک جیک</p>
<p>گنجشک نر،</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;با یک نوار سبز به منقار</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خود را به او رساند.</p>
<p>و لانه ی جدید</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آغاز شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_sabz_4_01.jpg.jpg" width="300" height="292" alt="" />&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بهار 3&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>یک روز ،</p>
<p>خورشید پای پنجره ات می آید </p>
<p>و شیهه می کشد.</p>
<p>بیدار می شوی</p>
<p>و چشم های قهوه ای ات سبز می شوند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بهار 4</strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>یک هسته ی هزار ساله ی خواب آلود</p>
<p>یک روز صبح زود</p>
<p>حس می کند تمام وجودش</p>
<p>خیس است و ملتهب</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>و یک چکاوک شنگول</p>
<p>از دوردست شرق</p>
<p>او را به نام می خواند.</p>
<p><img src="uploads/RTEmagicC_shokofeh.jpg.jpg" width="300" height="300" alt="" />&nbsp;</p>
<p><strong>بهار 5</strong></p>
<p>یک روز وقت ظهر</p>
<p>رنگین کمان شوخ و شلوغی</p>
<p>از سیم خاردار می گذرد </p>
<p>و دامن کشیده ی رنگینش را</p>
<p>توی حیاط کوچک زندان می ریزد</p>
<p>و چشم بند ها همگی سبزمی شوند</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بهار 6</strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>تهران ،</p>
<p>احساس می کند </p>
<p>در این لباس تیره دلش پوکید</p>
<p>باید</p>
<p>یک دامن پلیسه ی قرمز</p>
<p>پیراهن سپید</p>
<p>و کفش های سبز</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بپوشد</p>
<p>و از چهار سمت&nbsp; دلش رو به سوی آزادی</p>
<p>گردش کند</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ترانه بخواند</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بهار7</strong></p>
<p>نبض گیاه می طپد اینک میان دشت</p>
<p>در خاطرش خیال کدامین غزال مست </p>
<p>برقی زد و گذشت</p>
<p>کز ماجرای خویشتن آکنده جان دشت.</p>
<p><strong><em>6ـ رباعی های</em></strong><strong><em> </em></strong><strong><em>نوروزی</em></strong></p>
<p><em>مهرانگيز رساپور (م. پگاه)</em></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوروز! بيا و باز کن دامن را </p>
<p>بنما رخ نور و چهره‌ی گلشن را</p>
<p>کس نیست حریف این زمستان جز تو</p>
<p>مغلوب کن اين ۲۲ بهمن را !</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوروز! حکومتِ نظامی برپاست</p>
<p>بشتاب! زمستانِ مسلح اينجاست </p>
<p>با&nbsp; نور جهان گشای لشکر شکن‌ات</p>
<p>برخيز و بيا بگو، کنون نوبت ماست !</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوروز چو با نور و نسيم آميزد</p>
<p>سرمای سيه به کوی شب بگريزد</p>
<p>خورشيد به شادباش اين پيروزی</p>
<p>ذراتِ طلا به روی دنيا&nbsp; ريزد</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوروز که سبز رنگ و سرخ است و سپيد</p>
<p>باز آمده با جامه‌ی رنگينِ اميد</p>
<p>اين جشن طبيعت است، مِی&nbsp; نوش و برقص</p>
<p>جزيی ز طبيعتيم ما، بی‌ترديد <a name="OLE_LINK18"></a><a name="OLE_LINK17"></a></p>
<p>آبی چو بَد است، آسمان را چکنم ؟</p>
<p>رنگينی اين باغ جوان را چکنم ؟</p>
<p>گر رنگِ نشاط‌‌آور و گر نغمه بَد است</p>
<p>اين مرغکِ زردِ نغمه‌خوان را چکنم ؟!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پايايی مرگ نيست از يک دَم بيش</p>
<p>آنگاه شُکوهِ&nbsp; نو شدن آيد پيش</p>
<p>در رُستن گل، تأملی کن به بهار</p>
<p>بنگر که چگونه زايد از مرده‌ی خويش !</p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_news</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 22:20:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title>منم  و رویاهای سبز...</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-52793910cf.html</link>
			<description>همکاران بخش هنر روز، از حال و هوای بهاری گفته اند که در پیش است. در مطلب زیر مهدی عبدالله زاده، محمد صفریان و میترا سلطانی از سال سبز نوشته اند.

نشانی داده اند اندر خرابات...
محمد صفریان
بناست ست چند خطی راجع به سال سبز بنویسم. سوژه ی بهاریه ی امسال روز. اما نه هوای نوروز با من است و نه سبزی سال نو... مست از شراب دوشین، فیلم های چهارشنبه سوری جوانان ایران را در یوتیوب نگاه می کنم و خاطره ی روزهایی را در ذهن ورق می زنم که نوروز را کیلومترها دور از خاستگاهش نفس کشیده ام...
هفت هشت سالی از آن روز می گذرد، اما گفت و گو های آن روز هنوز در خانه ی اول خاطره ام نقش بسته. یکی از قطارهای مسافربری اروپایی بود. آن روزها که هنوز بساط آن قطار های قدیمی برچیده نشده بود و زرق و برق قطارهای یورو استار، واگن های قدیمی را خانه نشین نکرده بود. من بودم و پیرزنی فرانسوی در روبه رویم.  برای دیدن دخترش راهی رم بود... تعادل بهار بود و صدای طبیعت. تازگی را می چشیدیم و از ایران می گفتیم؛ از ایران و توران. وقتی فهمید ایرانی ام، شروع کرد از چیزهای عجیب و غریب سئوال کردن... مثال تمام آدم های معمولی اینجا که نام ایران باستان را در کتاب ها خوانده اند. گفت و گو هایی که بخش اعظمش ثابت است، از دین باستانی ایران و جنگ هایی که دیگران به ما ایرانی ها تحمیل کردند. آشپزی ایرانی و تعارف هایی که نمونه ای از عادات همیشگی ما شده ... از امروز شروع کردیم و رفتیم تا جایی که بلد بودیم. رسیده بودیم به زرتشت و پیام های شادمانی اش...
ـ پیامبر باستانی ما، ساده و مشخص گفته که گفتار نیک و کردار نیک و پندار نیک. همین
ـ اما می تونم بدونم که پیامبرتون قبل از اینکه این سه جمله رو بگه، &quot;نیک&quot; رو معنا کرده بوده یا نه؟
و من که ساکت و مبهوت مانده بودم بی کلام، آنروز برای سئوالش جوابی نداشتم. نمی دانستم براستی &quot; نیک &quot; کدام است. با کدام قرار داد نیک شده. میانه اش با شر کجاست و مرز جدا کننده شان چیست...
حالا اما روزگار گذشته است و من سرد و گرمش را بیشتر چشیده ام ... آدم های بیشتری شناخته ام، شهر ها و کوچه های بیشتری را تجربه کرده ام تا نهایت پاسخی برای آن سئوال یافته باشم... حال نمی دانم که آن پیرزن فرانسوی کجای این دنیا روزگار می گذراند ، خواب است یا بیدار، زنده است یا مرده... همین است که پاسخش را بعد این همه سال اینجا می نویسم تا لااقل در خاطر خودم بماند...
شیخ شبستر در گلشن راز بی مانندش می گوید: &quot;نشانی داده اند اندر خرابات که التوحید اسقاط الاضافات&quot; ... ترجمان امروزین کلامش هم آن تعریفی است که می توان از نیکی به دست داد. که نیکی هم آنی است که در راه دراز کاروان بشری همیشه همراه انسان می ماند. تحمیلی نیست. رفیق نیمه راه نیست. حقیقی است و از جنس بشر... نیکی هم آنی است که آرام و بی سر و صدا با انسان می ماند و برای بقایش نیازی به جنگ و خونریزی ندارد... نیکی هم آنی است که پس از دور ریختن تمام اضافی ها برجای می ماند...
این جملات را در ذهنم می گردانم و فیلمک های چهارشنبه سوری  ایران را بر روی مانیتور کامپیوتر به حرکت در می آورم. تفنگ به دستانی را می بینم که انگار شادی و آزادی دیگران را تاب نمی آورند. هم آنهایی که به خیالشان صلاح کار دیگران را بهتر از خودشان می دانند. با خود می گویم، کاش آن ها را هم باور اینگونه بود که آنچه نیک است و حقیقت دارد، برای بقایش نیازی به زور اسلحه ندارد... صدای شلیک و خشم باروت بالا می گیرد و من با خودم تکرار می کنم؛ ای کاش... ای کاش... ای کاش...

توکل بهتر است یا اعتراض؟
مهدی عبدالله زاده
نوروز؟ روزنو؟ بهار؟ همیشه از نق زدن و نق زننده بیزار بوده ام. هیچگاه از ناامیدان گوشه نشین و معترض دل خوشی نداشته ام و همیشه به گفتگو و صبر و تعامل و تفکر معتقد بوده ام.
اما این بار، امسال، اکنون، دلم می خواهد بنشینم کنج خانه و نق بزنم. این قوم صد بدتر از مغول که افتاده اند روی مملکت و زندگی ما و بلند هم نمی شوند. نه گوش دارند و نه عقل و نه زبان سرشان می شود. عین بولدوزر فقط خراب می کنند و پیش می روند. به این ها که نمی شود معترض بود. آب در هاون کوبیدن است. اما  شاید خدا هنوز گوشش بدهکار باشد. اعتراض به بولدوزرها که معنا ندارد. باید یقه خدا را گرفت.
می دانم که هست. خدا را می گویم. این را هم می دانم که بی خیال و بی خبر از همه جا، رفته پی خوشی اش و فرمان کائنات را داده احتمالا دست چند تا وردست و منشی ناکاربلد، که آنها هم نه سکانداری چرخ و فلک دنیا را بلدند و نه دست کم گزارش روزانه برایش می نویسند تا رسیدگی کند. چه می داند روی این زمین لعنت شده موجوداتی مثل جنتی و محمود و امثالهم نظم خلقت مبارکش را به هم زده اند. 
باید به او معترض بود. هرچه است از بی تدبیری و مسئولیت ناپذیری اوست. ما که همچون پدران و مادرانمان همه این سال ها توکل کردیم به او. نتیجه اش شد محمود. اصلا چه کسی به ما گفت به او توکل کنیم؟
 ما برای او بندگان شاکری بوده ایم. در تمام این مدت زمانی که ما سرسختانه  در حال شکر و توکل به سر می بریم، نفت و گازی که &quot;او&quot; به ما داده را دارند می برند. خاویار، فرش، پسته، زعفران، برنج، چای، دریای خزری که به ما داده را دارند می برند. هواپیمایی ملی ایران، مس و روی و سرب و آلومینیوم، جعفر خان سالار  و ممد رسول اف شیرین گفتار مان را دارند می برند. تئاتر شهر، موسیقی، سینما، کتابمان را دارند می برند. نخبگان، صنعتگران، دانشمندان، مغز های متفکرمان، گاو های شیر ده و مزارع گندم مان را دارند می برند. بدتر از همه، آبرویمان را هم دارند می برند. مولانا، ابن سینا، رودکی و فارابی مان را هم که چندی است به کل برده اند.کاش سعدی مان که گفته بود &quot;شکر نعمت نعمتت افزون کند&quot; را هم می بردند که هرچه می کشیم از دست او و این رهنمود نابخردانه اش است.
من نه انقلابی ام، نه زور در بازویم است و نه سر پرشوری دارم. برعکس بسیار محافظه کار و ترسو هم هستم. اما این بهار مرا دیوانه کرده و سیستم تدافعی- پیشگیرانه ام را از کار انداخته. دیگر نمی خواهم یک جا بنشینم و به وعده وعید ها دل خوش کنم. همه آنچه که زمانی دوباره می شود به دستش بیاورم، همان خیابان ها و کوچه پس کوچه هایی است که مزه سی بهار از عمرم را در آنجا چشیده ام، و مردم آن کوچه و خیابان، و صفای باطنی که شاید هنوز داشته باشند، و خاکی که مال خودم است و زیرپایم سفت است و هروقت لازم باشد، ترجیح می دهم از همان خاک بر سر خودم بریزم.
من آن خاک و خانه ویران شده را دوست دارم. شاید در طول سال، یادم برود که ایران را تا چه حد بی پروا و عاشقانه دوست می دارم. اما بهار هرسال میزان این عشق را به من یادآوری می کند. از بهارسبز سال پیش تا بهار امسال را در گذر از 9 ماه خونین و سرخ سپری کردیم. با دلی سبز، یارانی سبز و اندیشه ای سبز. اما صبوری و طاقت و نرم خویی و انتظار و &quot;توکل&quot; یارانم را دیگر نمی توانم تاب بیاورم. بهار است و من دوباره سرشار از زندگی و سرزندگی و انرژی ام. اما این بار، نه توکلی در کار است و نه چیزی برایم باقی مانده که شکر گزارش باشم. به هیچ کس و هیچ چیز اطمینان ندارم. می خواهم با نق زدن و یقه گیری شروع کنم. این بار، شب چهار شنبه سوری روی آتش که می پرم، تا وقتی سرخی اش را به من نداده همین زردی فلاکت بار خودم را هم بهش نمی دهم. 
این بار، امسال، لحظه سال تحویل، دلم می خواهد بنشینم کنج خانه دوست یا سر خیابان و نق بزنم. با صدای بلند، و آنقدر که شاید خدا دلش به رحم آید. یا اگر رحمی در کار نبود، دست کم از شنیدن غرولند من خسته شود. اعصابش به هم بریزد. درمانده شود از فغان من، انقدر که تصمیم بگیرد برای آسایش روح و روان خودش هم که شده، راهی پیدا کند برای ساکت کردنم. نباید بگذارم از این پس تا زمانی که من نیاسوده ام خدا هم بیاساید...

فراخوان زندگی
میترا سلطانی
نمی دانم چندمین باراست که به میهمانی زندگی دعوت می شوید...میهمانی که با سبزی طبیعت و شکوفه ها مزین شده ودرهر نفس می توان عشق را چشید... 
شما جزو کدام آدم ها هسیتید؟ کسانی که از باد بهاری، آزادی را می آموزند یا همانند گل ها خودشان را به باد می سپارند تا به هرکجا هدایت شوند...آدم هایی که به تقلید از درختان جامه نو می پوشند یا آنها که متوجه تغییر ریشه ها هم هستند...کسانی که از اینکه یک روز دیگر را شروع می کنند خسته اند یا آنها که طپش قلبشان را درروز جدید جشن می گیرند...کسانی که به چند روز تعطیلی برای رفع خستگی نیاز دارند یا آنها که می خواهند در این روزها خود را ارتقاء دهند...
نمی شود...نمی شود گره ها را به باد فراموشی سپرد وآزاد از هر اندیشه ای به سال نو قدم گذاشت، اما می توان باور کرد که در حراج انرژی طبیعت گزینه تازه ای برای حل مشکلات وجود دارد ... مهم این است که امروز روز دیگری است و باید از کائنات نشانه جدیدی دریافت کرد...
بیاییم نگاهمان را تغییر دهیم و ایمان داشته باشیم که امسال می توانیم به معمای دغدغه ها پاسخ دهیم...89 را می توانیم آزادتر بیندیشیم و ریشه هایمان را محکم تر از گذشته کنیم...امسال می توانیم خود را دوست داشته باشیم ودقایق را جشن بگیریم... امسال می توانیم سبز...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author">پیام رهنما</div></div>  <p>همکاران بخش هنر روز، از حال و هوای بهاری گفته اند که در پیش است. در مطلب زیر مهدی عبدالله زاده، محمد صفریان و میترا سلطانی از سال سبز نوشته اند.</p>
<p><strong><br /></strong></p>
<p><strong>نشانی داده اند اندر خرابات...</strong></p>
<p>محمد صفریان<strong></strong></p>
<p>بناست ست چند خطی راجع به سال سبز بنویسم. سوژه ی بهاریه ی امسال روز. اما نه هوای نوروز با من است و نه سبزی سال نو... مست از شراب دوشین، فیلم های چهارشنبه سوری جوانان ایران را در یوتیوب نگاه می کنم و خاطره ی روزهایی را در ذهن ورق می زنم که نوروز را کیلومترها دور از خاستگاهش نفس کشیده ام...</p>
<p>هفت هشت سالی از آن روز می گذرد، اما گفت و گو های آن روز هنوز در خانه ی اول خاطره ام نقش بسته. یکی از قطارهای مسافربری اروپایی بود. آن روزها که هنوز بساط آن قطار های قدیمی برچیده نشده بود و زرق و برق قطارهای یورو استار، واگن های قدیمی را خانه نشین نکرده بود. من بودم و پیرزنی فرانسوی در روبه رویم. &nbsp;برای دیدن دخترش راهی رم بود... تعادل بهار بود و صدای طبیعت. تازگی را می چشیدیم و از ایران می گفتیم؛ از ایران و توران. وقتی فهمید ایرانی ام، شروع کرد از چیزهای عجیب و غریب سئوال کردن... مثال تمام آدم های معمولی اینجا که نام ایران باستان را در کتاب ها خوانده اند. گفت و گو هایی که بخش اعظمش ثابت است، از دین باستانی ایران و جنگ هایی که دیگران به ما ایرانی ها تحمیل کردند. آشپزی ایرانی و تعارف هایی که نمونه ای از عادات همیشگی ما شده ... از امروز شروع کردیم و رفتیم تا جایی که بلد بودیم. رسیده بودیم به زرتشت و پیام های شادمانی اش...</p>
<p>ـ پیامبر باستانی ما، ساده و مشخص گفته که گفتار نیک و کردار نیک و پندار نیک. همین</p>
<p>ـ اما می تونم بدونم که پیامبرتون قبل از اینکه این سه جمله رو بگه، &quot;نیک&quot; رو معنا کرده بوده یا نه؟</p>
<p>و من که ساکت و مبهوت مانده بودم بی کلام، آنروز برای سئوالش جوابی نداشتم. نمی دانستم براستی &quot; نیک &quot; کدام است. با کدام قرار داد نیک شده. میانه اش با شر کجاست و مرز جدا کننده شان چیست...</p>
<p>حالا اما روزگار گذشته است و من سرد و گرمش را بیشتر چشیده ام ... آدم های بیشتری شناخته ام، شهر ها و کوچه های بیشتری را تجربه کرده ام تا نهایت پاسخی برای آن سئوال یافته باشم... حال نمی دانم که آن پیرزن فرانسوی کجای این دنیا روزگار می گذراند ، خواب است یا بیدار، زنده است یا مرده... همین است که پاسخش را بعد این همه سال اینجا می نویسم تا لااقل در خاطر خودم بماند...</p>
<p>شیخ شبستر در گلشن راز بی مانندش می گوید: &quot;نشانی داده اند اندر خرابات که التوحید اسقاط الاضافات&quot; ... ترجمان امروزین کلامش هم آن تعریفی است که می توان از نیکی به دست داد. که نیکی هم آنی است که در راه دراز کاروان بشری همیشه همراه انسان می ماند. تحمیلی نیست. رفیق نیمه راه نیست. حقیقی است و از جنس بشر... نیکی هم آنی است که آرام و بی سر و صدا با انسان می ماند و برای بقایش نیازی به جنگ و خونریزی ندارد... نیکی هم آنی است که پس از دور ریختن تمام اضافی ها برجای می ماند...</p>
<p>این جملات را در ذهنم می گردانم و فیلمک های چهارشنبه سوری &nbsp;ایران را بر روی مانیتور کامپیوتر به حرکت در می آورم. تفنگ به دستانی را می بینم که انگار شادی و آزادی دیگران را تاب نمی آورند. هم آنهایی که به خیالشان صلاح کار دیگران را بهتر از خودشان می دانند. با خود می گویم، کاش آن ها را هم باور اینگونه بود که آنچه نیک است و حقیقت دارد، برای بقایش نیازی به زور اسلحه ندارد... صدای شلیک و خشم باروت بالا می گیرد و من با خودم تکرار می کنم؛ ای کاش... ای کاش... ای کاش...</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>توکل بهتر است یا اعتراض؟</strong></p>
<p>مهدی عبدالله زاده</p>
<p>نوروز؟ روزنو؟ بهار؟ همیشه از نق زدن و نق زننده بیزار بوده ام. هیچگاه از ناامیدان گوشه نشین و معترض دل خوشی نداشته ام و همیشه به گفتگو و صبر و تعامل و تفکر معتقد بوده ام.</p>
<p>اما این بار، امسال، اکنون، دلم می خواهد بنشینم کنج خانه و نق بزنم. این قوم صد بدتر از مغول که افتاده اند روی مملکت و زندگی ما و بلند هم نمی شوند. نه گوش دارند و نه عقل و نه زبان سرشان می شود. عین بولدوزر فقط خراب می کنند و پیش می روند. به این ها که نمی شود معترض بود. آب در هاون کوبیدن است. اما&nbsp; شاید خدا هنوز گوشش بدهکار باشد. اعتراض به بولدوزرها که معنا ندارد. باید یقه خدا را گرفت.</p>
<p>می دانم که هست. خدا را می گویم. این را هم می دانم که بی خیال و بی خبر از همه جا، رفته پی خوشی اش و فرمان کائنات را داده احتمالا دست چند تا وردست و منشی ناکاربلد، که آنها هم نه سکانداری چرخ و فلک دنیا را بلدند و نه دست کم گزارش روزانه برایش می نویسند تا رسیدگی کند. چه می داند روی این زمین لعنت شده موجوداتی مثل جنتی و محمود و امثالهم نظم خلقت مبارکش را به هم زده اند. </p>
<p>باید به او معترض بود. هرچه است از بی تدبیری و مسئولیت ناپذیری اوست. ما که همچون پدران و مادرانمان همه این سال ها توکل کردیم به او. نتیجه اش شد محمود. اصلا چه کسی به ما گفت به او توکل کنیم؟</p>
<p>&nbsp;ما برای او بندگان شاکری بوده ایم. در تمام این مدت زمانی که ما سرسختانه&nbsp; در حال شکر و توکل به سر می بریم، نفت و گازی که &quot;او&quot; به ما داده را دارند می برند. خاویار، فرش، پسته، زعفران، برنج، چای، دریای خزری که به ما داده را دارند می برند. هواپیمایی ملی ایران، مس و روی و سرب و آلومینیوم، جعفر خان سالار&nbsp; و ممد رسول اف شیرین گفتار مان را دارند می برند. تئاتر شهر، موسیقی، سینما، کتابمان را دارند می برند. نخبگان، صنعتگران، دانشمندان، مغز های متفکرمان، گاو های شیر ده و مزارع گندم مان را دارند می برند. بدتر از همه، آبرویمان را هم دارند می برند. مولانا، ابن سینا، رودکی و فارابی مان را هم که چندی است به کل برده اند.کاش سعدی مان که گفته بود &quot;شکر نعمت نعمتت افزون کند&quot; را هم می بردند که هرچه می کشیم از دست او و این رهنمود نابخردانه اش است.</p>
<p>من نه انقلابی ام، نه زور در بازویم است و نه سر پرشوری دارم. برعکس بسیار محافظه کار و ترسو هم هستم. اما این بهار مرا دیوانه کرده و سیستم تدافعی- پیشگیرانه ام را از کار انداخته. دیگر نمی خواهم یک جا بنشینم و به وعده وعید ها دل خوش کنم. همه آنچه که زمانی دوباره می شود به دستش بیاورم، همان خیابان ها و کوچه پس کوچه هایی است که مزه سی بهار از عمرم را در آنجا چشیده ام، و مردم آن کوچه و خیابان، و صفای باطنی که شاید هنوز داشته باشند، و خاکی که مال خودم است و زیرپایم سفت است و هروقت لازم باشد، ترجیح می دهم از همان خاک بر سر خودم بریزم.</p>
<p>من آن خاک و خانه ویران شده را دوست دارم. شاید در طول سال، یادم برود که ایران را تا چه حد بی پروا و عاشقانه دوست می دارم. اما بهار هرسال میزان این عشق را به من یادآوری می کند. از بهارسبز سال پیش تا بهار امسال را در گذر از 9 ماه خونین و سرخ سپری کردیم. با دلی سبز، یارانی سبز و اندیشه ای سبز. اما صبوری و طاقت و نرم خویی و انتظار و &quot;توکل&quot; یارانم را دیگر نمی توانم تاب بیاورم. بهار است و من دوباره سرشار از زندگی و سرزندگی و انرژی ام. اما این بار، نه توکلی در کار است و نه چیزی برایم باقی مانده که شکر گزارش باشم. به هیچ کس و هیچ چیز اطمینان ندارم. می خواهم با نق زدن و یقه گیری شروع کنم. این بار، شب چهار شنبه سوری روی آتش که می پرم، تا وقتی سرخی اش را به من نداده همین زردی فلاکت بار خودم را هم بهش نمی دهم. </p>
<p>این بار، امسال، لحظه سال تحویل، دلم می خواهد بنشینم کنج خانه دوست یا سر خیابان و نق بزنم. با صدای بلند، و آنقدر که شاید خدا دلش به رحم آید. یا اگر رحمی در کار نبود، دست کم از شنیدن غرولند من خسته شود. اعصابش به هم بریزد. درمانده شود از فغان من، انقدر که تصمیم بگیرد برای آسایش روح و روان خودش هم که شده، راهی پیدا کند برای ساکت کردنم. نباید بگذارم از این پس تا زمانی که من نیاسوده ام خدا هم بیاساید...</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>فراخوان زندگی</strong></p>
<p>میترا سلطانی</p>
<p>نمی دانم چندمین باراست که به میهمانی زندگی دعوت می شوید...میهمانی که با سبزی طبیعت و شکوفه ها مزین شده ودرهر نفس می توان عشق را چشید... </p>
<p>شما جزو کدام آدم ها هسیتید؟ کسانی که از باد بهاری، آزادی را می آموزند یا همانند گل ها خودشان را به باد می سپارند تا به هرکجا هدایت شوند...آدم هایی که به تقلید از درختان جامه نو می پوشند یا آنها که متوجه تغییر ریشه ها هم هستند...کسانی که از اینکه یک روز دیگر را شروع می کنند خسته اند یا آنها که طپش قلبشان را درروز جدید جشن می گیرند...کسانی که به چند روز تعطیلی برای رفع خستگی نیاز دارند یا آنها که می خواهند در این روزها خود را ارتقاء دهند...</p>
<p>نمی شود...نمی شود گره ها را به باد فراموشی سپرد وآزاد از هر اندیشه ای به سال نو قدم گذاشت، اما می توان باور کرد که در حراج انرژی طبیعت گزینه تازه ای برای حل مشکلات وجود دارد ... مهم این است که امروز روز دیگری است و باید از کائنات نشانه جدیدی دریافت کرد...</p>
<p>بیاییم نگاهمان را تغییر دهیم و ایمان داشته باشیم که امسال می توانیم به معمای دغدغه ها پاسخ دهیم...89 را می توانیم آزادتر بیندیشیم و ریشه هایمان را محکم تر از گذشته کنیم...امسال می توانیم خود را دوست داشته باشیم ودقایق را جشن بگیریم... امسال می توانیم سبز باشیم.</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_news</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 22:08:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
		<item>
			<title> به سهراب، پرنده غمین آزادی</title>
			<link>http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/march/19//-d5a7ec3778.html</link>
			<description>آهای سهراب! به مادرت فکر می کنم. به داغ نشسته بر پیشانی اش. به افشاگری های بی پروایش. خدا صبرش دهد. خدا آرامش کند. به خیلی هافکر می کنم. به آنهایی که نه تنها فرزندانشان را از دست دادند که حرف و حدیث های بعد از مرگ، دروغ ها  و افتراها، بیش از داغدار بودن سوزاندشان.
 به قول بی بی ( مادربزرگ): وای از مرگ و وای از پس از مرگ!
چند روز پیش بود. شاید هفته گذشته که دیدمشان. ماهی گلی های عید را می گویم. بچه که بودم بی بی به نوه هایش یاد داده بود که اولین ماهی گلی های عید را که دیدیم توی دلمان آرزو کنیم و بعد چشمانمان را خیره بدوزیم به ماهی که از قبل نشان کرده ایم که اگر تکان بخورد نوید آن خواهد بود که آرزویمان برآورده می شود. خنده ام می گیرد. ماهی امسال من تکان خورد. می دانی چه حسی دارد. می دانم که می دانی چه حسی دارد.  یعنی آرزوی من برآورده می شود. آرزوی ما و تمام آنهایی که همراهشان هزینه داده ایم. 
 امروز25 اسفندماه است. یعنی درست نه ماه از 25 خرداد می گذرد. از آن روز که تو دستگیر شدی. اگرچه هنوز هم کسی به درستی نمی داند که دستگیر شدی و یا مجروح و در حالی که گلوله به قلبت خورده است بی روح روانه زندان. قلبم می زند و باز به مادرت فکر می کنم. به سرگشتگی های یک ماهه اش درراه خانه و اوین. به امیدها و ناامیدی هایی که چند لحظه، یک آن، بیشتر به درازا نمی کشید. به خشم مادرت از این همه اخبار ضد و نقیض که یک روز: &quot;برو مادر جان بچه ات سالم است. توی اوین است بروید کفالت بیاورید.&quot; و ساعتی بعد: &quot;اگرتوی اوین بود که ما حداقل اسمش رادر میان اسامی داشتیم.&quot;
 به وقتی که مادرت به قزل حصار، شورآباد و آگاهی ها سر می زد و نشانی از تو نمی یافت. به جراحتی که با هر بی خبری عمیق تر بر جسم و روحش فرود می آمد. قلبم درد می گیرد سهراب. شاید درست نباشد این رابگویم. شهید، شهید است اما نسبت به تو حب دیگری دارند خیلی ها. اولین بار که مادرم عکس تو را دید گفت شبیه مسیح است. راست گفت. تو شبیه خیلی ها بودی، شبیه تمام تاریخ مردان سرزمینم. و بعد شروع به گریستن کرد. تو هم سن برادرم هستی. او بیست ساله شد و تو ...
روز امتحان کنکور مادرم وقتی پشت سر برادرم دعا می خواند باز یاد تو افتادم. و یاد مادرت وقتی که از زندان تماس گرفته بودند و گفته بودند برای امتحان کنکورش کفالت بیاورید تا آزادش کنیم و برود امتحانش را بدهد. مادرت ده میلیون تومان کفالت برای آزادی موقت تو برد اما ... 
مگر شهدا هم کنکور می دهند؟ تو امتحانت را پس داده بودی و ما را باش که درگیر چه بازی هایی هستیم.
 به مادرت آن روز گفتند که بروید امروز روز بازجویی سهراب است. به امتحان کنکورش نمی رسد. راستی فکرش را می کردی که بالاخره از سد این کنکور لعنتی می شود گذشت؟ اما گذشتن داریم تا گذشتن. خیلی ها می گذرند؛ آن هم با سهمیه های رنگارنگ که تنها حق بسیاری دیگر را که استحقاقش را داشتند ضایع می کنند. خیلی ها اینگونه کنکور را پشت سر می گذارند و عده ای هم مثل تو. سهمیه آزادگی و حق طلبی امر کوچکی نیست سهراب جان. ارادت می خواهد و ایمان که تو معنای آن را رو سفید کردی مرد. 
از 25 خرداد تا 21 تیرماه که پیکر بی جانت را به خانواده ات در بهشت زهرا تحویل دادند بر مادرت و برادرت که عکست را از میان دیگر شهدا شناسایی کرده بود چه گذشت؟ 
هرگز حرف های مادرت را فراموش نمی کنم. هنگامی که میرحسین موسوی و زهرا رهنورد برای اعلام همدردی، دو روز بعد به خانه تان آمدند. می دانی آن حرف ها چه کرد با سرنوشت این جنبش. می دانی که تو کاری حسینی کردی و مادرت ایستاد که کاری زینبی کند. می دانی خیلی از ارادت ها، تغییر تفکر و موضع ها با شنیدن استحکام صدای مادرت در خانه تان در پیشگاه دلیرمردی چون میرحسین، رقم خورد. اینکه مادرت با غرشی که نشان از صبر و پایداری دارد از او خواست برای آنکه فرزندش در راه ازادی و وطنش کشته شده است به او تبریک بگویند و نه تسلیت. خدای تو شاهد است که همین الان بدنم می لرزد وقتی چهره مادرت را به یاد می آورم. می دانی خیلی ها از آن روز به بعد هم پیمان شدند که تا آخرین رمق از پای ننشینند. می دانی شکستن سکوت مادرت راه را برای خانواده های بسیاری از شهدا که بنا بر دلایل بی شماری سکوت کرده بودند، و یاوه گویان در نبود حقایق هرچه که به زبانشان می آمد می گفتند، باز کرد تا حقایق را بگویند و آتشی برپا کنند که زبانه هایش هنوز هم قلب هر مومنی را می سوزاند. 
می دانی مردم شهرک آپادانا را الله اکبر باران کردند و کار تا بدانجا بالا گرفت که خانواده ات مجبور شدند مراسم چهلم را تنها بر سر مزار برگزار کنند. چند بار هم به خانه تان حمله کردند و عکس های تو را از در و دیوار پاره کردند و گریختند. تو هم خنده ات می گیرد؟ کارها دارد جایی دیگر رقم می خورد. توی قلب هامان. راستی قلبت درد که ندارد؟ همیشه جواب ایمان و وطن خواهی  گلوله است. خوب فهمیدند که کجا را باید هدف بگیرند. تجلیگاه عشق و ارادت و ایمان را. 
دست و دلم به چیدن سفره هفت سین عید نمی رود. فقط ماهی گلی اش را خریده ام. همان که گفت آرزویم برآورده می شود. شب ها گاهی وقتی خیلی همه جا ساکت است، توی آب که تقلا می کند صدای تکان خوردن آب را می شنوم. سهراب جان امسال خیلی ها دوست دارند سال تحویل کنار شما باشند. خیلی ها از همین الان سلام رسانده اند و مدیون کرده اند اگر آمدیم سرمزارسلامشان را نرسانیم. اسم همه را نوشته ام تا یادم نرود. دم دمای صبح است و این ماهی دارد بد جوری تقلا می کند. دارم فروغ می خوانم. خواب آرام ارام دارد می نشیند توی چشم هایم. راستی چهارشنبه سوری هم گذشت. می دانی که جایت چقدر خالی بود؟ جای تو و دیگر بچه ها. بروم بخوابم. فردا روز دیگری ست ... 


</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="news-author-section"><div class="news-author">اندیشه مهرجویی</div></div>  <p>آهای سهراب! به مادرت فکر می کنم. به داغ نشسته بر پیشانی اش. به افشاگری های بی پروایش. خدا صبرش دهد. خدا آرامش کند. به خیلی هافکر می کنم. به آنهایی که نه تنها فرزندانشان را از دست دادند که حرف و حدیث های بعد از مرگ، دروغ ها&nbsp; و افتراها، بیش از داغدار بودن سوزاندشان.</p>
<p>&nbsp;به قول بی بی ( مادربزرگ): وای از مرگ و وای از پس از مرگ!</p>
<p>چند روز پیش بود. شاید هفته گذشته که دیدمشان. ماهی گلی های عید را می گویم. بچه که بودم بی بی به نوه هایش یاد داده بود که اولین ماهی گلی های عید را که دیدیم توی دلمان آرزو کنیم و بعد چشمانمان را خیره بدوزیم به ماهی که از قبل نشان کرده ایم که اگر تکان بخورد نوید آن خواهد بود که آرزویمان برآورده می شود. خنده ام می گیرد. ماهی امسال من تکان خورد. می دانی چه حسی دارد. می دانم که می دانی چه حسی دارد. &nbsp;یعنی آرزوی من برآورده می شود. آرزوی ما و تمام آنهایی که همراهشان هزینه داده ایم. </p>
<p>&nbsp;امروز25 اسفندماه است. یعنی درست نه ماه از 25 خرداد می گذرد. از آن روز که تو دستگیر شدی. اگرچه هنوز هم کسی به درستی نمی داند که دستگیر شدی و یا مجروح و در حالی که گلوله به قلبت خورده است بی روح روانه زندان. قلبم می زند و باز به مادرت فکر می کنم. به سرگشتگی های یک ماهه اش درراه خانه و اوین. به امیدها و ناامیدی هایی که چند لحظه، یک آن، بیشتر به درازا نمی کشید. به خشم مادرت از این همه اخبار ضد و نقیض که یک روز: &quot;برو مادر جان بچه ات سالم است. توی اوین است بروید کفالت بیاورید.&quot; و ساعتی بعد: &quot;اگرتوی اوین بود که ما حداقل اسمش رادر میان اسامی داشتیم.&quot;</p>
<p>&nbsp;به وقتی که مادرت به قزل حصار، شورآباد و آگاهی ها سر می زد و نشانی از تو نمی یافت. به جراحتی که با هر بی خبری عمیق تر بر جسم و روحش فرود می آمد. قلبم درد می گیرد سهراب. شاید درست نباشد این رابگویم. شهید، شهید است اما نسبت به تو حب دیگری دارند خیلی ها. اولین بار که مادرم عکس تو را دید گفت شبیه مسیح است. راست گفت. تو شبیه خیلی ها بودی، شبیه تمام تاریخ مردان سرزمینم. و بعد شروع به گریستن کرد. تو هم سن برادرم هستی. او بیست ساله شد و تو ...</p>
<p>روز امتحان کنکور مادرم وقتی پشت سر برادرم دعا می خواند باز یاد تو افتادم. و یاد مادرت وقتی که از زندان تماس گرفته بودند و گفته بودند برای امتحان کنکورش کفالت بیاورید تا آزادش کنیم و برود امتحانش را بدهد. مادرت ده میلیون تومان کفالت برای آزادی موقت تو برد اما ... </p>
<p>مگر شهدا هم کنکور می دهند؟ تو امتحانت را پس داده بودی و ما را باش که درگیر چه بازی هایی هستیم.</p>
<p>&nbsp;به مادرت آن روز گفتند که بروید امروز روز بازجویی سهراب است. به امتحان کنکورش نمی رسد. راستی فکرش را می کردی که بالاخره از سد این کنکور لعنتی می شود گذشت؟ اما گذشتن داریم تا گذشتن. خیلی ها می گذرند؛ آن هم با سهمیه های رنگارنگ که تنها حق بسیاری دیگر را که استحقاقش را داشتند ضایع می کنند. خیلی ها اینگونه کنکور را پشت سر می گذارند و عده ای هم مثل تو. سهمیه آزادگی و حق طلبی امر کوچکی نیست سهراب جان. ارادت می خواهد و ایمان که تو معنای آن را رو سفید کردی مرد. </p>
<p>از 25 خرداد تا 21 تیرماه که پیکر بی جانت را به خانواده ات در بهشت زهرا تحویل دادند بر مادرت و برادرت که عکست را از میان دیگر شهدا شناسایی کرده بود چه گذشت؟ </p>
<p>هرگز حرف های مادرت را فراموش نمی کنم. هنگامی که میرحسین موسوی و زهرا رهنورد برای اعلام همدردی، دو روز بعد به خانه تان آمدند. می دانی آن حرف ها چه کرد با سرنوشت این جنبش. می دانی که تو کاری حسینی کردی و مادرت ایستاد که کاری زینبی کند. می دانی خیلی از ارادت ها، تغییر تفکر و موضع ها با شنیدن استحکام صدای مادرت در خانه تان در پیشگاه دلیرمردی چون میرحسین، رقم خورد. اینکه مادرت با غرشی که نشان از صبر و پایداری دارد از او خواست برای آنکه فرزندش در راه ازادی و وطنش کشته شده است به او تبریک بگویند و نه تسلیت. خدای تو شاهد است که همین الان بدنم می لرزد وقتی چهره مادرت را به یاد می آورم. می دانی خیلی ها از آن روز به بعد هم پیمان شدند که تا آخرین رمق از پای ننشینند. می دانی شکستن سکوت مادرت راه را برای خانواده های بسیاری از شهدا که بنا بر دلایل بی شماری سکوت کرده بودند، و یاوه گویان در نبود حقایق هرچه که به زبانشان می آمد می گفتند، باز کرد تا حقایق را بگویند و آتشی برپا کنند که زبانه هایش هنوز هم قلب هر مومنی را می سوزاند. </p>
<p>می دانی مردم شهرک آپادانا را الله اکبر باران کردند و کار تا بدانجا بالا گرفت که خانواده ات مجبور شدند مراسم چهلم را تنها بر سر مزار برگزار کنند. چند بار هم به خانه تان حمله کردند و عکس های تو را از در و دیوار پاره کردند و گریختند. تو هم خنده ات می گیرد؟ کارها دارد جایی دیگر رقم می خورد. توی قلب هامان. راستی قلبت درد که ندارد؟ همیشه جواب ایمان و وطن خواهی&nbsp; گلوله است. خوب فهمیدند که کجا را باید هدف بگیرند. تجلیگاه عشق و ارادت و ایمان را. </p>
<p>دست و دلم به چیدن سفره هفت سین عید نمی رود. فقط ماهی گلی اش را خریده ام. همان که گفت آرزویم برآورده می شود. شب ها گاهی وقتی خیلی همه جا ساکت است، توی آب که تقلا می کند صدای تکان خوردن آب را می شنوم. سهراب جان امسال خیلی ها دوست دارند سال تحویل کنار شما باشند. خیلی ها از همین الان سلام رسانده اند و مدیون کرده اند اگر آمدیم سرمزارسلامشان را نرسانیم. اسم همه را نوشته ام تا یادم نرود. دم دمای صبح است و این ماهی دارد بد جوری تقلا می کند. دارم فروغ می خوانم. خواب آرام ارام دارد می نشیند توی چشم هایم. راستی چهارشنبه سوری هم گذشت. می دانی که جایت چقدر خالی بود؟ جای تو و دیگر بچه ها. بروم بخوابم. فردا روز دیگری ست ... </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>]]></content:encoded>
			<category>fa_opinion_nophoto</category>
			
			
			<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 22:00:00 +0100</pubDate>
			
		</item>
		
	</channel>
</rss>