گفت و گو ♦ هزار و يک شب
ليلا اعظم زنگنه - پنجشنبه 9 آبان 1387 [2008.10.30]

اعتقاد ندارم که براي کار سياسي، روشنفکر بايد به عنوان عضو حزبي عمل کند يا بدتر، فقط درباره مشکلات اجتماعي بنويسد. روشنفکرها بايد به اندازه بقيه شهروندان درگير کار سياسي باشند. حداکثر، روشنفکر مي تواند از شهرت براي حمايت از چيزي استفاده کند. مثلا براي اعلاميه اي درباره محيط زيست امضاي من ممکن است موثر باشد، پس من شهرتم را براي مورد خاصي از تعهد اجتماعي به کار مي برم. مشکل اينجاست که روشنفکران زماني واقعا موثر هستند که آينده مد نظر باشد، نه زمان حاضر.

گفت و گو با امبرتو اکو (بخش دوم و پاياني)
علم جنون آميز را ترجيح مي دهم
ترجمه بابک تختي
<strong>چرا نوشتن رمان را در چهل و هشت سالگي آغاز کرديد؟</strong>
اين يک جهش ناگهاني-آنطور که به نظر همه مي آيد- نبود،چون من در رساله دکتري حتي در کارهاي تئوريکم يک نويسنده خلاق بوده ام. مدت هاي طولاني به اين فکر کرده ام که اغلب کتاب هاي فلاسفه در واقع مي خواهند داستان پژوهش شان را به ما بگويند، همان طور که دانشمندان سعي مي کنند توضيح بدهند چطور به اکتشافات بزرگ شان رسيدند. براي همين تصور مي کنم من هميشه قصه مي گفتم، فقط به شيوه اي اندک متفاوت.
<strong>اما چه چيز باعث شد که دست به نوشتن رمان ببريد؟</strong>
روزي در 1978 دوستي به من گفت که مي خواهد تدارک انتشار رشته اي از رمان هاي پليسي کم حجم را ببيند که نويسنده اي غير حرفه اي آن را نوشته. من گفتم هيچ راهي وجود ندارد که من بتوانم رمان پليسي بنويسم، ولي اگر نوشتم حتما بالغ بر پانصد صفحه مي شود که يک عالم شخصيت راهب قرون وسطي دارد.
آن روز وقتي به خانه برگشتم شروع کردم به نوشتن اسامي راهبان قرون وسطايي که به نظرم مناسب داستان بودند. بعداً تصوير راهب عفونت گرفته در ذهنم نقش بست. همه چيز از همان جا شروع شد. از يک تصوير وبعد به ميلي غير قابل مقاومت بدل شد.
<strong>به نظر مي رسد که بيشتر رمان هاي شما بر اساس مفاهيم زيرکانه اي استواراست. اين شيوه معمول شما است که ميان کارهاي نظري و رمان نويسي ارتباطي برقرار کنيد؟ جايي گفته ايد که "وقتي نظريه پردازي متوقف مي شود روايت آغاز مي شود."</strong>
اين اشاره دو پهلويي به جمله ويتگنشتاين است. واقعيت اين است که من مقاله هاي بي شماري در زمينه نشانه شناسي نوشتم، اما گمان مي کنم نظراتم خيلي بهتر در رمان آونگ فوکو بيان شده. نظري که شما داريد احتمالا اصيل نيست، ارسطو پيش از شما به آن پرداخته. اما وقتي رماني را بر اساس آن نظر مي آفرينيد ديگر کاملاً اصيل و ناب است. مردها زن ها را دوست دارند. اين ايده تازه اي نيست. اما اگر رمان جذابي از عشق مردي به زني بنويسيد، با کمي تردستي ادبي کتاب کاملا تازه و اصيل مي شود. من فکر مي کنم نهايتا داستان پرمايه تر از بحث هاي نظري است، چون داستان نظري است که به وقايع بدل شده، شخصيتي به آن شکل داده و زبان ماهرانه اي به آن جلا بخشيده. پس طبيعتاً وقتي نظر و ايده اي به ارگانيسم زنده اي بدل مي شود، به چيز کاملا متفاوتي شده و در نتيجه بسيار پر معناتر مي شود.
از طرف ديگر؛ تضاد مي تواند هسته رمان باشد. کشتن پير زني قصه جالبي است. اما اگر براي استاد درس اخلاق تان در دانشگاه مقاله اي درباره کشتن پير زن فوق الذکر بنويسيد، حتما نمره f نصيب تان مي شود. اما در رمان تبديل مي شود به جنايت و مکافات که شاهکاري در نثر است که شخصيت داستان نمي تواند بگويد کشتن پيرزن کار خوبي بوده يا بد، و ترديد هاي اين شخصيت، کاملا برخلاف حرف هايي که الان زديم، بدل به مسئله اي بوطيقايي و چالش برانگيز مي شود.
<strong>تحقيق درباره رمان هايتان را چطور آغاز مي کنيد؟</strong>
براي رمان نام گل سرخ، چون خودم به قرون وسطي علاقه مند بودم، صدها پرونده از آن دوره دم دستم بود و نوشتن آن فقط دوسال وقت گرفت. در عوض رمان آونگ فوکو هشت سال طول کشيد! حالا که به آن دوران نگاه مي کنم، چون در آن زمان به کسي نمي گفتم که مشغول چه کاري هستم، انگار نزديک به يک دهه را در دنياي خودم گذراندم. مي رفتم بيرون و درختي يا ماشيني مي ديدم و با خودم مي گفتم اين مي تواند به درد داستان من بخورد. به همين خاطر داستانم روز به روز پيش مي رفت و هر کاري که مي کردم، هر جز کوچکي از زندگي، هر گفتگويي، به من تصوري براي داستانم مي داد. بعد به محل هاي واقعي داستانم مي رفتم. تمام مناطق فرانسه و پرتقال که شواليه هاي معبد در آن زندگي مي کردند. اين کار مثل ور رفتن با بازي هاي ويديويي بود و من بايد جنگجويي مي شدم و به قلمرو پادشاهي جادويي مي رفتم. تنها فرقش بازي هاي ويديويي اين بود که در اين بازي ها آدم مست و بي اختيار مي شود، اما در حين نوشتن لحظات حساسي داريد که از قطار بيرون مي پريد فقط به اين منظور که دوباره صبح برويد سرجايتان.
<strong>آيا با نظم و ترتيب کار مي کنيد و پيش مي رويد؟</strong>
نه، مطلقا نه. ناگهان ايده اي پاي ايده ديگري را به ميان مي کشد. کتابي که تصادفي به دستم رسيده وادارم مي کند که کتاب ديگري را بخوانم و اين زماني رخ مي دهد که مشغول خواندن مدارک کاملا بي فايده هستم و ناگهان تصور درستي که براي پيشبرد داستانم لازم است به دستم مي آيد. مثل وارد کردن جعبه کوچکي داخل جعبه بزرگ تر.
<strong>شما گفته ايد براي نوشتن رمان بايد اول جهاني آفريد و بعد "کلمات به طور عملي پيدايشان مي شود." منظورتان اين است که سبک رمان با توجه به موضوعش مشخص مي شود؟</strong>
بله، براي من مسئله اصلي ساختن آن جهان است؛ مثلا دير قرن چهاردهمي با راهبان عفونت گرفته اش، ترومپت نواختن مرد جواني در قبرستان، يا دستگيري شيادي در هنگامه تاراج قسطنطنيه. حالا معني تحقيق روشن کردن حدود اين جهان است: پله هاي مارپيچ دير چندتا است؟ چقدر چيز براي شستن با لباس شويي داريم؟ چند نفر به اين ماموريت مي روند؟ حالا کلمه ها را روي اين محدوده مي چينيم. به لحاظ ادبي، حس مي کنم بيشتر دچار اين اشتباه هستيم که سبک را فقط در نحو و واژگان جستجو کنيم. البته سبک روايي هست و به ما ديکته مي کند چطور آجر ها را بچينيم و بر اساس آن موقعيت را به وجود بياوريم. فلش بک(بازگشت به گذشته) را در نظر بگيريد. فلش بک عنصر ساختاري در سبک است، اما هيچ ربطي به زبان ندارد. پس سبک خيلي پيچيده تر از نوشتن صرف است. براي من سبک مثل عمل مونتاژ در فيلم است.
<strong>چقدر تلاش مي کنيد تا به آهنگ درست برسيد؟</strong>
من هر صفحه را چندين بار مي نويسم. گاهي دوست دارم قسمت هايي را با صداي بلند بخوانم. به آهنگ نوشتنم به طور وحشتناکي حساس هستم.
<strong>مثل فلوبر نوشتن يک جمله خوب برايتان طاقت فرسا است؟</strong>
نه، براي من طاقت فرسا نيست. من يک جمله را چندين بار مي نويسم، اما حالا با کامپيوتر شيوه کار فرق کرده. نام گل سرخ را روي کاغذ مي نوشتم و مي دادم به منشي ام تا تايپش کند. وقتي جمله اي را ده بار بازنويسي مي کنيد دوباره نوشتن آن روي کاغذ بسيار سخت است. کاغذ کپي وجود داشت اما ما با چسب و قيچي کار مي کرديم. با کامپيوتر کار خيلي راحت شده، مي توانيد در يک روز بيست بار سراغ يک صفحه برويد و ويرايش و باز نويسي انجام بدهيد. گمان مي کنم طبعا ما آدم ها از کارهايي که انجام داده ايم راضي نيستيم.اما حالا خيلي ساده شده، شايد زيادي ساده شده که متن را اصلاح کنيم. براي همين از نظري پرتوقع شديم.
<strong>غالبا رمان هاي آموزشي رنگ و بوي آموزش سانتيمانتال و سکسي پيدا مي کنند. اما در تمام رمان هاي شما فقط دو عمل سکسي آمده-يکي در نام گل سرخ و ديگري در باودولينو.اين کارتان دليل خاصي داشته؟</strong>
نه، فقط ترجيح مي دهم خودم رابطه جنسي داشته باشم تا اينکه درباره اش بنويسم.
<strong>چرا در نام گل سرخ ادسو Adso و وقتي مشغول عشق بازي با دختر روستايي است غزل عزل هاي سليمان را مي خواند؟</strong>
در واقع اين بيشتر سرگرمي سبکي بود، چون من بيشتر مي خواستم توصيف کنم که چطور راهبي جوان با آن حساسيت هاي فرهنگي رابطه جنسي را تجربه مي کند تا اينکه توصيف خود رابطه جنسي برايم مهم باشد. براي همين کلاژي از پنجاه متن مختلف رازآميز درست کردم که شرح جذبه هاي راويانش بود و آن را با بعضي از قسمت هاي غزل غزل ها آميختم. در تمام دو صفحه اول که شرح عمل جنسي او است، به سختي مي شود کلمه اي از من پيدا کرد. ادسو فقط مي تواند سکس را از دريچه فرهنگي که جذب کرده درک کند. اين مثالي از سبک است، همان طور که قبلا توضيح دادم.
<strong>چه زمان هايي مي نويسيد؟</strong>
نظم و قائده اي در کار نيست. براي من غير ممکن است که برنامه داشته باشم. شايد روزي از ساعت هفت صبح تا سه بعد از نيمه شب بنويسم و فقط براي خوردن ساندويچ دست از کار بکشم. بعضي وقت ها هم اصلا حس نوشتن ندارم.
<strong>وقتي مي نويسيد چند صفحه در روز مي نويسيد؟براي اين هم قاعده اي نيست؟</strong>
مطلقا. گوش کنيد، نوشتن الزاما به اين معني نيست که کلمات را روي کاغذ بياوري. مي تواني وقتي غذا مي خوري يا قدم مي زني يک فصل را بنويسي.
<strong>پس هر روز برنامه تان فرق مي کند؟</strong>
اگر من در خانه ييلاقي ام در کوه هاي مونتفلترو Montefeltro باشم، برنامه مشخصي دارم. کامپيوتر را روشن مي کنم، سري به اي-ميل ام مي زنم، چيزي مي خوانم، بعد تا بعد از ظهر مي نويسم. کمي بعد به ده مي روم و ليواني مشروب مي خورم و روزنامه مي خوانم. برمي گردم خانه و تا ساعت يازده شب تلويزيون يا دي وي دي نگاه مي کنم. باز کمي تا ساعت يک يا دو صبح کار مي کنم. آنجا برنامه مشخصي دارم. چون چيزي مزاحمم نمي شود. اما وقتي در ميلان ام يا در دانشگاه، ديگر اختيار وقتم را ندارم-هميشه کس ديگري هست که براي من تصميم مي گيرد چه بايد بکنم.
<strong>وقتي براي نوشتن مي نشينيد، مضطرب ايد؟</strong>
اضطرابي ندارم.
<strong>اضطراب نداريد. پس فقط هيجان زده مي شويد؟</strong>
پيش از اينکه بنشينم به نوشتن عميقا خوشحالم.
<strong>شما کارهاي پژوهشي دانشگاهي زياد منتشر کرده ايد و پنج رمان نه چندان کوتاه هم داريد. راز اين آثار فراوان در چي است؟</strong>
من هميشه مي گويم که مي توانم از شکاف ها استفاده کنم. بين دو تا اتم يا دو تا الکترون فضاي بسيار زيادي وجود دارد، اگر ما جهان را با حذف فضاي بين تمام مواد کوچک کنيم، کل عالم مي شود به اندازه يک توپ. زندگي ما پر از شکاف و فاصله است. امروز صبح شما زنگ در را زديد، بعد منتظر آسانسور شديد و چندين ثانيه گذشت تا پشت در خانه من برسيد. در مدتي که اين ثانيه ها داشت بر شما مي گذشت، فکرمن مشغول کار جديدي بود که دارم مي نويسم. من توي توالت هم کار مي کنم، حتي توي قطار. وقتي شنا مي کنم، خصوصا توي دريا، کلي چيز توليد مي کنم. در وان حمام هم کار مي کنم اما کمتر.
<strong>هيچ وقت شده کار نکنيد؟</strong>
نه، هيچ وقت پيش نيامده. چرا، يک بار پيش آمد، دو روزي که عمل جراحي داشتم.
<strong>چه چيزي خوشحال تان مي کند؟</strong>
خواندن رمان در شب. من به عنوان کاتوليکي مرتد حيرت زده ام که هنوز اين صدا در سرم نجوا مي کند که رمان آنقدر فرح بخش است که نبايد در روز رمان خواند. روز معمولا براي مقالات و کارهاي سخت است.
<strong>لذت نامشروع چي؟</strong>
من که الان در حال اعتراف کردن نيستم! قبول: ويسکي. سيگار کشيدن يکي از لذت هاي نامشروع ام بود تا اينکه سه سال پيش ترکش کردم. مي توانستم تا روزي شصت تا سيگار بکشم. قبلا پيپ هم مي کشيدم و عادت داشتم وقتي مي نوشتم دود راه بيندازم. دود را خيلي تو نمي دادم.
<strong>از شما انتقاد شده در آثارتان خيلي فضل و دانش تان را به رخ مي کشيد. منتقدي حسابي تند رفت و گفت که بيشترين جذابيت آثار شما براي فرد سخنران در کليسا است که با خواندن آثارتان به خاطر بي سواديش احساس حقارت مي کند، و بلافاصله اين احساس حقارت به احترامي ساده لوحانه براي جلوه فروشي شما بدل مي شود.</strong>
من مبتلا به ساديسم هستم؟ متظاهرم؟ شايد. شوخي مي کنم. البته که اينجوري نيستم! من تمام عمرم اين قدر سخت زحمت نکشيده ام که فقط دانشم را جلو خواننده نمايش بدهم. دانش من باعث ساختار پيچيده رمان هايم مي شود. ديگر اين به عهده خواننده هاست که چه برداشت کنند.
<strong>فکر مي کنيد شهرت فوق العاده تان به عنوان رمان نويس تلقي شما از نقش خواننده را تحت تاثير قرار داده؟</strong>
بعد از اين همه سال کار آکادميک، نوشتن رمان مثل اين است که خودت منتقد تئاتر باشي و ناگهان بروي روي صحنه و ببيني که همکارهاي سابق-منتقد ها-خيره خيره نگاهت مي کنند. اول حسابي گيج کننده بود.
<strong>اما نوشتن رمان تصورتان را عوض نکرد که به عنوان نويسنده چقدرمي توانيد روي خواننده تاثير بگذاريد؟</strong>
هميشه تصور مي کنم کتاب خوب از نويسنده اش باهوش تر است. کتاب مي تواند چيزهايي را بگويد که نويسنده از آن آگاه نيست.
<strong>فکر مي کنيد رمان نويس پرفروش بودن باعث شده شهرت تان به عنوان متفکر جدي در سراسر دنيا کمتر به چشم بيايد؟</strong>
بعد از چاپ رمان هايم سي و پنج مدرک افتخاري از دانشگاه هاي سراسر دنيا دريافت کردم. از اين منظر، قاعدتا بايد جواب سئوال شما نه باشد، در محيط دانشگاهي، استادان به نوسان من ميان متن روايي و متن نظري توجه نشان مي دادند. غالبا ارتباط هاي زيادي ميان دو وجه کارهاي من پيدا مي کردند، خيلي بيشتر از آني که خودم به وجودش باور دارم. اگر بخواهيد مي توانم تمام قفسه اي را که پر از پژوهش هاي دانشگاهي در باره آثار من است و تمام ديوار را پوشانده نشان تان بدهم.
به علاوه، هنوز مقالات تئوريک مي نويسم و دوست دارم مثل استادي باشم که آخر هفته رمان مي نويسد، تا اينکه نويسنده اي باشم که در دانشگاه درس مي دهد. من بيشتر در گفتگوي هاي علمي شرکت مي کنم تا مثلا در کنفرانس pen. در واقع کسي مي تواند عکس اين را هم ادعا کند: شايد به خاطراينکه به عنوان نويسنده مورد توجه نشريات معروف هستم، در کار آکادميکم وقفه افتاده.
<strong>کليساي کاتوليک اخيرا برايتان روزگار سختي درست کرده. روزنامه واتيکان آونگ فوکو را"مملو از اهانت، کفرگويي، لودگي و پليدي که با مايه تکبر و بدبيني گرد هم آمده اند." دانست.</strong>
جالب اينجاست که من تازه مدرک افتخاري از دو دانشگاه کاتوليک، لئووين و لويولا گرفته ام.
<strong>به خدا اعتقاد داريد؟</strong>
چطور مي شود که يک آدمي روزي مي فهمد عاشق است و روز بعد متوجه مي شود که ديگر عاشق نيست. احساسات، افسوس، بي هيچ دليلي و بيشتر وقت ها بي هيچ رد و نشانه اي از ميان مي روند.
<strong>اگر به خدا اعتقاد نداريد، پس چرا اينقدر مفصل درباره مذهب نوشته ايد؟</strong>
به خاطر اينکه من به مذهب اعتقاد دارم. انسان حيواني مذهبي است و اين ويژگي خاص رفتار انسان را نمي توان انکار کرد و يا ناديده گرفت.
<strong>در کنار پژوهشگر دانشگاهي و رمان نويس، شخصيت سومي هم وجود دارد که مي خواهد در کنار شما بايستاد: مترجم. کارهاي شما به طور گسترده اي ترجمه شده و خودتان بسيار طولاني درباره معماي ترجمه نوشته اند.</strong>
ويرايش ترجمه هاي بي شماري را به عهده داشتم و خودم دو اثر را ترجمه کردم و رمان هايم به ده ها زبان ترجمه شده. متوجه شدم هر ترجمه اي جاي بحث و گفتگو دارد. اگر شما چيزي را بفروشيد و من آن را بخرم، شما چيزي از دست داده ايد، من چيزي از دست داده ام اما در پايان معامله هر دو کم و بيش خوشحاليم. در ترجمه، سبک خيلي مربوط به واژگان نيست، و نمي شود با مراجعه به وب سايت آلتاويستا (وب سايتي که متون را به ايتاليايي و از ايتاليايي ترجمه مي کند)ترجمه شود، اما ريتم ممکن است. محققان تستي از نوسان کلمات" نامزد کرده" مانزوني، شاهکار ادبي قرن نوزدهم ايتاليا، گرفتند. مانزوني به شدت واژگان محدودي به کار مي برد، هيچ استعاره جديدي خلق نکرد و صفت "خوب" را به وفور در متنش مي آورد. اما سبکش فوق العاده است، ناب و ساده. براي ترجمه کار او، مثل تمام ترجمه هاي بزرگ ديگر، لازم است روح کارش را، نفسش و ضرب آهنگ دقيقش را پيدا کنيد.
<strong>چقدر درگير ترجمه آثارتان هستيد؟</strong>
ترجمه کارهايم را به تمام زبان هايي که بلدم، مي خوانم. عموما از نتيجه کار خوشحالم، چون من و مترجمم با هم کار مي کنيم، و من خوش شانس بوده ام که مترجم هايم در تمام عمر کاريم عوض نشده اند. امروز ديگر درک متقابلي داريم. همين طور با مترجماني که زبان شان را نمي دانم همکاري کرده ام- مثل ژاپني،روسي،مجار-چون آنها آنقدر باهوش بوده اند که بتوانند براي من توضيح بدهند با چه مشکلي در زبان شان مواجه هستند، و با هم براي حل ان مشکلات تبادل نظر مي کنيم.
<strong>تا حالا شده که مترجمي پيشنهادي به شما ارائه کند که چيزي به کار اضافه کند، چيزي که در متن اصلي مد نظر شما نبوده؟</strong>
بله احتمالش هست. دوباره بگويم، متن از نويسنده اش باهوش تر است. بعضي وقت ها متن نظراتي را پيش مي کشد که نويسنده در ذهنش نداشته. مترجم با برگرداندن متن به زبان ديگر، اين نظرات جديد را کشف مي کند و پيش چشم شما مي گذارد.

<strong>فرصت مطالعه رمان هاي امروز را داريد؟</strong>
نه خيلي. از زماني که خودم رمان مي نويسم متوجه شده ام آدم مغرضي هستم. فکر مي کنم اين رمان تازه از رمان خودم بدتر است، يا اينکه فکر مي کنم از رمان خودم بهتر است اما من از آن خوشم نمي آيد.
<strong>در باره ادبيات امروز ايتاليا چه فکر مي کنيد؟ نويسنده هاي بزرگي در ايتاليا هست که ما بايد در آمريکا به آنها توجه کنيم؟</strong>
درباره نويسندگان بزرگ نمي دانم، اما نويسندگان متوسط مان بهترشده اند. مي دانيد که قدرت ادبيات آمريکا فقط وابسته به فاکنر و همينگوي و بلو نيست، بلکه به همان اندازه مديون لشکر کارآمد نويسندگان متوسط است که ادبيات قابل قبول بازاري توليد مي کند. اين ادبيات استادي زياد مي خواهد، خصوصا در زمينه بارور ادبيات پليسي، که همين ادبيات پليسي براي من شاخص توليد ادبي هر کشوري است. لشکر نويسندگان متوسط همچنين به اين معنا است که آمريکا مي تواند خوراک کافي توليد کند و خواننده آمريکايي را راضي نگه دارد. براي همين است که در آمريکا اين قدر کم ترجمه مي شود. در ايتاليا براي مدت طولاني جاي اين ادبيات خالي بود اما حالا گروهي از نويسندگان جوان هستند که اين جور کتاب ها را مي نويسند. من فکر نمي کنم روشنفکر متفرعني باشم، و مي دانم که اين نوع ادبيات بخشي از ادبيات هر کشوري است.
<strong>اما چرا ما هيچ خبري از نويسندگان ايتاليايي نداريم؟ امروزه احتمالا شما تنها نويسنده اي ايتاليايي هستيد (دست کم در مقياس وسيع) که در سطح جهان کارهايتان خوانده مي شود.</strong>
مشکل ترجمه است. بيست درصد بازار ايتاليا را کارهاي ترجمه اشغال کرده. اما در آمريکا فقط دو درصد.
<strong>ناباکف گفته: "من ادبيات را به بخش تقسيم مي کنم: کتاب هايي که آرزو دارم بنويسم و کتاب هايي که نوشتم."</strong>
خب، من به بخش اول کتاب هاي کرت ونه گات، دون دوليلو، فيليپ روٍث و پل آستر را اضافه مي کنم. البته به طور کلي من ادبيات معاصر آمريکا را به فرانسه ترجيح مي دهم، با اينکه بنيان فرهنگي من به خاطر دلايل جغرافيايي فرانسوي است. من نزديک مرز دنيا آمدم و فرانسه اولين زباني بود که آموختم. حتي ادبيات فرانسه را از ادبيات ايتاليا بهتر مي شناسم.
<strong>و اگر بخواهيد از کساني که رويتان تاثير گذاشتند نام ببريد؟</strong>
معمولا من از جويس و بورخس اسم مي آورم تا خبرنگارها را ساکت کنم، اما اين واقعيت ندارد. بسياري روي من تاثير گذاشتند. مطمئنا جويس و بورخس بوده اند، اما ارسطو،توماس آکويناس، جان لاک هم از اين جمله اند.
<strong>کتابخانه شما اينجا در ميلان در نوع خودش بسيار برجسته است. چه نوع کتاب هايي را دوست داريد جمع کنيد؟</strong>
من تقريبا پنجاه هزار نسخه کتاب دارم. اما به عنوان کلکسيونر کتاب هاي ناياب، شيفته تمايلي در انسان هستم که براي افکار منحرف کننده دارد. براي همين خودم کتاب هايي را درباره چيزهايي جمع مي کنم که اعتقادي به آنها ندارم، مثل عرفان يهود، کيمياگري، جادوگري و زبان هاي اختراع شده. کتاب هايي که دروغ مي گويند، حتي ناآگاهانه. من کتاب پتولمي را دارم، اما گاليله را ندارم، چون گاليله از حقيقت حرف مي زند. علم جنون آميز را ترجيح مي دهم.
<strong>با اين همه کتابي که اينجا هست، وقتي سراغ قفسه کتابخانه مي رويد، چطور تصميم مي گيريد که کدام را برداريد و بخوانيد؟</strong>
من وقتي مي روم سر وقت کتابخانه که مي دانم چه کتابي را بايد بخوانم، نه اينکه ببينم چه کتابي به درد خواندن مي خورد.اين داستان متفاوتي است. مثلا،اگر شما از من درباره نويسندگان معاصر بپرسيد، من به کتاب هاي روث و دوليلو در قفسه نگاه مي کنم تا به ياد بياورم واقعا عاشق چه کارهايي هستم. من کار دانشگاهي مي کنم. به عبارتي بايد بگويم من هرگز آزادي انتخاب نداشتم.هر زمان در پي الزاماتي بودم که کارم همان موقع ايجاب مي کرده.
<strong>هيچ وقت کتابي را دور مي اندازيد؟</strong>
هر روز انبوهي کتاب به دستم مي رسد-رمان،ويرايش جديد کتاب هايي که دارم-براي همين هر هفته چندتا جعبه را پر مي کنم و مي فرستم دانشگاه.آنجا ميزي بزرگي با اعلاني هست که روي آن نوشته شده: کتابي بردار و بدو.
<strong>شما يکي از معروف ترين روشنفکران در حوزه عمومي هستيد. واژه روشنفکر را چطور معني مي کنيد؟ هنوز معناي خاصي براي آن هست؟</strong>
اگر منظور از روشنفکر کسي باشد که با مغزش کار مي کند و نه با دستش، کارمند بانک مي شود روشنفکر و ميکل آنژ نمي شود. و امروز با وجود کامپيوتر همه روشنفکر اند. براي همين اصلا باور ندارم که اين واژه هيچ ربطي به شغل يا طبقه اجتماعي داشته باشد. به نظر من،روشنفکر کسي است که با کار خلاقانه دانش جديد توليد مي کند. کشاورزي که مي فهمد با شيوه جديد پيوند زدن مي توان سيب متفاوتي توليد کرد، در آن لحظه فعاليتي روشنفکرانه صورت داده. اما برخلاف آن، استاد فلسفه اي که تمام عمرش مقاله يکساني را درباره هايدگر تکرار کرده روشنفکر نيست.خلاقيت انتقادي-نقد کاري را که مي کنيم و ابداع شيوه بهتر براي انجام همان کار-تنها نشان عملکرد روشنفکرانه است.
<strong>روشنفکران هنوز هم مثل دوران سارتر و فوکو رسالت سياسي دارند؟</strong>
اعتقاد ندارم که براي کار سياسي، روشنفکر بايد به عنوان عضو حزبي عمل کند يا بدتر، فقط درباره مشکلات اجتماعي بنويسد. روشنفکرها بايد به اندازه بقيه شهروندان درگير کار سياسي باشند. حداکثر، روشنفکر مي تواند از شهرت براي حمايت از چيزي استفاده کند. مثلا براي اعلاميه اي درباره محيط زيست امضاي من ممکن است موثر باشد، پس من شهرتم را براي مورد خاصي از تعهد اجتماعي به کار مي برم. مشکل اينجاست که روشنفکران زماني واقعا موثر هستند که آينده مد نظر باشد، نه زمان حاضر. اگر شما در سينما نشسته ايد و ساختمان آتش مي گيرد، شاعر نبايد بلند شود و شعر بخواند. او هم بايد مثل همه آدم هاي ديگر آتش نشاني را صدا کند. نقش روشنفکر اين است که پيشاپيش از آينده خبر بدهد: حواس تان به اين سينما باشد، قديمي است و خطر ساز! بنابراين کلام او مي تواند گيرايي نقش پيامبرگونه اي داشته باشد. نقش روشنفکر اين است که بگويد آن کار بايد انجام شود نه اينکه بگويد اين کار را همين حالا بايد بکنيم. اين کار سياسيون است. اگر ذره اي شانس براي تحقق آرمان شهر توماس مورباشد، شکي ندارم که آن جامعه استالينيستي خواهد بود.
<strong>تلاش هاي فرهنگي و دانش اندوزي چه سودي در زندگي تان داشته؟</strong>
وقتي آدم بي سوادي از دنيا مي رود، فرض کنيد هم سن من بوده، فقط يک زندگي را تجربه کرده. در صورتي که من زندگي ناپلئون، سزار و دارتانيان را چشيده ام. جوانان را هميشه تشويق مي کنم که کتاب بخوانند چون اين بهترين راه است که حافظه قوي داشته باشند و شخصيت چندجانبه و پويايي بدست بياورند. و در انتهاي زندگي، شما زندگي هاي بي شماري را زيسته ايد، همين امتياز شگفت انگيزي است.
<strong>حافظه قوي مي تواند باري سنگين هم باشد. مثل حافظه فيونس، يکي از شخصيت هاي بورخس نويسنده موردعلاقه شما، در داستان "فيونس پرحافظه".</strong>
من مفهوم کنترل سرسخت کنجکاوي را دوست دارم. براي پرورش کنترل سرسخت کنجکاوي، بايد خود را محدود به حدودي در دانش کرد. نمي توانيد خيلي آزمند باشيد. بايد خودتان را مقيد کنيد که همه چيز را نمي توانيد ياد بگيريد. يا اينکه هيچ چيزي ياد نخواهيد گرفت. فرهنگ از اين نگاه يعني آموختن فراموش کردن. در غير اين صورت شما مي شويد مثل فيونس که تمام برگ هاي درختي را که سي سال پيش ديده به ياد مي آورد. تشخيص اينکه چه چيزي را مي خواهيد ياد بگيرد و به ذهن بسپاريد از نظر شناختي خيلي حساس است.
<strong>مگر فرهنگ خودش در گستره وسيع تر، نوعي فيلتر به حساب نمي آيد؟</strong>
بله، فرهنگ شخصي ما در واقع عمل ثانوي است، چون فرهنگ در معناي عمومي دست به انتخاب و تشخيص زده. به اين ترتيب، فرهنگ مکانيسمي است که از طريق آن اجتماع به ما پيشنهاد مي دهد چه چيزي را به حافظه بسپاريم چه چيزي را فراموش کنيم. فرهنگ تصميم مي گيرد براي مثال-به تمام دائره المعارف ها نگاه کنيد-آنچه به سر کلئوپاترا بعد از مرگ شوهرش ژوليوس سزار آمد بي اهميت است. خيلي محتمل است که چيز جالبي در زندگي او پيش نيامده باشد. برخلاف او، کلارا شومان که بعد از مرگ شومان اهميت بيشتري پيدا کرد شايع بود که معشوقه برامس شد، و شخصا پيانيست تحسين برانگيزي از کار درآمد. و همه اين وقايع تاريخي درست و قابل استناد باقي مي ماند تا اينکه تاريخ نگاري سند تازه اي پيدا مي کند و مي گويد بعضي چيزهايي که ما ناديده گرفته ايم، با اهمييت بوده.
اگر فرهنگ فيلتر نمي کرد، خيلي بي معني بود-همان قدر که اينترنت بي قواره و بي مرز به نوبه خودش بي معني است. و اگر ما تمام دانش بي کران وب را داشتيم، حتما خيلي احمق مي شديم! فرهنگ ابزاري است براي طبقه بندي کار روشنفکري. براي من و شما کافي است که بدانيم اينشتين تئوري نسبيت را مطرح کرد. اما درک کامل اين نظريه را مي گذاريم به عهده اهل فن. مسئله اين است که خيلي از آدم ها حق اهل فن شدن دارند.
<strong>به کساني که ادعا مي کنند مرگ رمان، مرگ کتاب و مرگ خواندن فرا رسيده چه مي گوئيد؟</strong>
باور به پايان چيزي رويه معمول فرهنگ است. بعد از دوران يونان و لاتين ما اصرار داريم باور کنيم که نياکان مان بهتر از ما بودند. من هميشه در حيرت بودم و البته برايم جالب بود، از اين نوع ورزشي که رسانه هاي عمومي با بيرحمي فزاينده اي تمرين مي کردند. هر فصل مقاله اي در باره پايان رمان، يا پايان ادبيات، يا پايان باسوادي در آمريکا منتشر مي شود. مردم ديگر نمي خوانند! نوجوانان فقط با بازي هايي ويديوي سرگرم هستند!اما واقعيت اين است که در سراسر دنيا هزاران کتابفروشي پر از جوانان وجود دارد. در طول تاريخ بشر هيچ وقت اين همه کتاب توليد نمي شد، محل فروش کتاب به اين زيادي نبود و هيچ وقت جوانان چنين پر تعداد به کتابفروشي ها نمي رفتند و اين قدر کتاب نمي خريدند.
<strong>به کساني که وحشت آفريني مي کنند چه مي گوييد؟</strong>
فرهنگ به طور پيوسته با شرايط جديد خودش را وقف مي دهد. احتمال دارد که فرهنگ ديگري به وجود بيايد، ولي باز هم فرهنگ است. بعد از سقوط امپراطوري رم تغييرات عميقي، زبان شناختي، سياسي،مذهبي و فرهنگي در طول صدها سال رخ داد. اين گونه تغييرات حالا با سرعت ده برابر به وجود مي آيد. اما شکل هاي هيجان انگيز جديد باز هم پديد مي آيند و ادبيات به زندگي اش ادامه مي دهد.
<strong>قبلا گفتيد که دل تان مي خواهد بيشتر به عنوان شخصيت آکادميک در ذهن ها بمانيد تا به عنوان نويسنده. اين حرف تان جدي بود؟</strong>
يادم نمي آيد اين حرف را زده باشم، اين احساسات بسته به حال و هواي سئوالي است که از من مي شود. اما بايد بگويم که تجربه به من نشان داده کار آکادميک به سختي ماندگار مي شود چون تئوري ها پي در پي عوض مي شوند. ارسطو نجات پيدا کرده، اما متون آکادميک بي شماري از همين قرن گذشته ديگر تجديد چاپ نشده. بر خلاف آن بسياري از رمان ها هنوز هم تجديد چاپ مي شوند. براي همين اگر به طور فني حرف بزنيم شانس بيشتري هست که به عنوان نويسنده ماندگاري در کار باشد تا به عنوان پژوهشگر دانشگاهي، و من اين مسئله در ذهنم بوده وقتي اين حرف را زدم. جداي از آرزوي شخصي خودم.
<strong>ماندگاري آثارتان چقدر برايتان اهميت دارد؟ به ميراثي که مي گذاريد چقدر فکر مي کنيد؟</strong>
گمان نمي کنم کسي براي خودش بنويسد. فکر مي کنم نوشتن مثل عشق ورزيدن است-مي نويسيد تا چيزي را به کس ديگري بدهيد. تا ارتباط داشته باشيد. با بقيه را در احساس خودتان شريک کنيد. اين مسئله که کارتان چقدر عمر مي کند براي همه نويسنده ها اساسي است، نه فقط براي رمان نويس ها يا شاعرها. حقيقت اين است که فلاسفه کتاب شان را به اين نيت مي نويسند که مردم تئوريش را بپذيرند، و فيلسوف اميدوار است که سه هزار سال بعد هم هنوز کتابش خوانده شود. درست عين همين اميدي که آدم به بچه اش دارد که نجاتش بدهد، و نوه اش بچه اش را نجات بدهد: آرزوي تداوم داشتن. وقتي نويسنده اي مي گويد من به سرنوشت کتابم علاقه مند نيستم، فقط دروغ مي گويد. اين حرف را مي زند تا دل خبرنگار را بدست بياورد.
<strong>هيچ وقت از کاري که کرديد پشيمان شده ايد؟</strong>
من از هر کاري که کرده ام پشيمانم، به خاطر خطاهاي بسيار بسيار زيادي که در هر گام زندگي ام مرتکب شده ام. اما اگر همه چيز را دوباره شروع کنم، صادقانه بگويم که دوباره مرتکب همه آن اشتباه ها مي شوم.من خيلي جدي هستم. زندگي ام را صرف اين کردم تا رفتار و عقايدم را بسنجم، و خودم را نقد کنم. من آنقدر پاپي خودم شدم که ازاي يک ميليون دلار هم حاضر نيستم بگويم چه انتقادهاي بدي به خودم مي کنم.
<strong>کتابي هست که آرزوي نوشتنش را داشته باشيد؟</strong>
بله، فقط يکي. تا سن پنجاه سالگي و تمام جواني ام در آرزوي نوشتن کتابي در باره تئوري کمدي بودم.چرا؟ چون همه آنها ناموفق بوده اند، دست کم آن هايي که من قادر به خواندن شان بودم. همه نظريه پردازان کمدي، از فرويد تا برگسون برخي وجوه اين پديده را شرح مي دهند. اين پديده آن قدر پيچيده است که هيچ نظريه اي، دست کم تا به امروز نتوانسته آن را شرح بدهد.براي همين با خودم فکر کردم که تئوري جامعي درباره کمدي بنويسم. اما اين کار به طور وحشتناکي سخت است. اگر مي دانستم چرا اين کار اين قدر سخت است، ديگر جواب را مي دانستم و مي توانستم کتاب را بنويسم.
<strong>اما درباره زيبايي و اخيرا درباره زشتي کتاب نوشتيد. اين مفاهيم هم به همان اندازه لغزان و دست نيافتني نيستند؟</strong>
در مقايسه با زيبايي و زشتي، کمدي خوفناک است. يادتان باشد، من در باره خنده آدم ها حرف نمي زنم. نه، يک احساساتي گري عجيب کمدي براي من آن قدر پيچيده است که حتي نمي توانم توضيحش بدهم و به همين دليل، افسوس نتوانسته ام کتاب را بنويسم.
<strong>آيا کمدي هم به نظرتان مثل دروغ، از ابداعات خاص بشر است؟</strong>
بله، چون حيوانات موجوداتي عاري از حس شوخ طبعي هستند. مي دانيم که بازي مي کنند، ناراحت مي شوند، اشک مي ريزند و رنج مي کشند. برايمان ثابت شده که وقتي با ما بازي مي کنند، خوشحال اند، اما هيچ حس کمدي ندارند. اين تجربه خاص بشر است که شامل... نه من نمي توانم توضيحش بدهم.
<strong>چرا؟</strong>
خب، من گمان مي کنم که حس مربوط به اين موضوع است که ما تنها موجوداتي هستيم که مي دانيم مي ميريم. بقيه حيوانات اين را نمي دانند. حيوانات درست در لحظه مرگ شان مي فهمند که ميرا هستند. نمي توانند جمله روشني مانند اين عبارت بگويند:همه انسان ها فاني اند. ما مي توانيم اينکار را بکنيم، و احتمالا به همين خاطر هم مذهب، آيين و همه چيزهايي که داريم وجود دارد. فکر مي کنم کمدي واکنش ناب انساني است به ترس از مرگ. اگر سئوال ديگري از من بکنيد ديگر نمي توانم جواب بدهم. اما شايد حالا من يک راز تو خالي درست کردم، و همه فکر کنند که من تئوري کمدي را نوشته دارم، و وقتي مردم کلي وقت صرف مي کنند تا کتاب رازآميزم را پيدا کنند.
در واقع، آنچه در حقيقت رخ داده اين است که من به جاي نوشتن کتاب رويايي ام درباره کمدي، نام گل سرخ را نوشتم. اين از آن مواردي است که وقتي نمي توانيد تئوري را سامان بدهيد، شروع به روايت داستان مي کنيد و من باور دارم که در نام گل سرخ، اين کار را کرده ام، در شکل روايي، تئوري خاصي درباره کمدي را شرح داده ام. کمدي به عنوان شيوه اي انتقادي براي درک فناتيسم.
