Rooz

گفت و گو ♦ هزار و يک شب

ليلا اعظم زنگنه - پنجشنبه 9 آبان 1387 [2008.10.30]

leylaazamzangene.jpg

‏اعتقاد ندارم که براي کار سياسي، روشنفکر بايد به عنوان عضو حزبي عمل کند يا بدتر، فقط درباره مشکلات ‏اجتماعي بنويسد. روشنفکرها بايد به اندازه بقيه شهروندان درگير کار سياسي باشند. حداکثر، روشنفکر مي تواند ‏از شهرت براي حمايت از چيزي استفاده کند. مثلا براي اعلاميه اي درباره محيط زيست امضاي من ممکن است ‏موثر باشد، پس من شهرتم را براي مورد خاصي از تعهد اجتماعي به کار مي برم. مشکل اينجاست که روشنفکران ‏زماني واقعا موثر هستند که آينده مد نظر باشد، نه زمان حاضر.‏

omberto1.jpg

گفت و گو با امبرتو اکو (بخش دوم و پاياني)‏
‎علم جنون آميز را ترجيح مي دهم‏‎

ترجمه بابک تختي

‏<‏strong‏>چرا نوشتن رمان را در چهل و هشت سالگي آغاز کرديد؟<‏‎/strong‏>‏
اين يک جهش ناگهاني-آنطور که به نظر همه مي آيد- نبود،چون من در رساله دکتري حتي در کارهاي تئوريکم ‏يک نويسنده خلاق بوده ام. مدت هاي طولاني به اين فکر کرده ام که اغلب کتاب هاي فلاسفه در واقع مي خواهند ‏داستان پژوهش شان را به ما بگويند، همان طور که دانشمندان سعي مي کنند توضيح بدهند چطور به اکتشافات ‏بزرگ شان رسيدند. براي همين تصور مي کنم من هميشه قصه مي گفتم، فقط به شيوه اي اندک متفاوت.‏

‏<‏strong‏>اما چه چيز باعث شد که دست به نوشتن رمان ببريد؟<‏‎/strong‏>‏
روزي در 1978 دوستي به من گفت که مي خواهد تدارک انتشار رشته اي از رمان هاي پليسي کم حجم را ببيند ‏که نويسنده اي غير حرفه اي آن را نوشته. من گفتم هيچ راهي وجود ندارد که من بتوانم رمان پليسي بنويسم، ولي ‏اگر نوشتم حتما بالغ بر پانصد صفحه مي شود که يک عالم شخصيت راهب قرون وسطي دارد.‏
آن روز وقتي به خانه برگشتم شروع کردم به نوشتن اسامي راهبان قرون وسطايي که به نظرم مناسب داستان ‏بودند. بعداً تصوير راهب عفونت گرفته در ذهنم نقش بست. همه چيز از همان جا شروع شد. از يک تصوير وبعد ‏به ميلي غير قابل مقاومت بدل شد.‏

‏<‏strong‏>به نظر مي رسد که بيشتر رمان هاي شما بر اساس مفاهيم زيرکانه اي استواراست. اين شيوه معمول ‏شما است که ميان کارهاي نظري و رمان نويسي ارتباطي برقرار کنيد؟ جايي گفته ايد که "وقتي نظريه پردازي ‏متوقف مي شود روايت آغاز مي شود."<‏‎/strong‏>‏
اين اشاره دو پهلويي به جمله ويتگنشتاين است. واقعيت اين است که من مقاله هاي بي شماري در زمينه نشانه ‏شناسي نوشتم، اما گمان مي کنم نظراتم خيلي بهتر در رمان آونگ فوکو بيان شده. نظري که شما داريد احتمالا ‏اصيل نيست، ارسطو پيش از شما به آن پرداخته. اما وقتي رماني را بر اساس آن نظر مي آفرينيد ديگر کاملاً ‏اصيل و ناب است. مردها زن ها را دوست دارند. اين ايده تازه اي نيست. اما اگر رمان جذابي از عشق مردي به ‏زني بنويسيد، با کمي تردستي ادبي کتاب کاملا تازه و اصيل مي شود. من فکر مي کنم نهايتا داستان پرمايه تر از ‏بحث هاي نظري است، چون داستان نظري است که به وقايع بدل شده، شخصيتي به آن شکل داده و زبان ماهرانه ‏اي به آن جلا بخشيده. پس طبيعتاً وقتي نظر و ايده اي به ارگانيسم زنده اي بدل مي شود، به چيز کاملا متفاوتي شده ‏و در نتيجه بسيار پر معناتر مي شود.‏

از طرف ديگر؛ تضاد مي تواند هسته رمان باشد. کشتن پير زني قصه جالبي است. اما اگر براي استاد درس اخلاق ‏تان در دانشگاه مقاله اي درباره کشتن پير زن فوق الذکر بنويسيد، حتما نمره ‏f‏ نصيب تان مي شود. اما در رمان ‏تبديل مي شود به جنايت و مکافات که شاهکاري در نثر است که شخصيت داستان نمي تواند بگويد کشتن پيرزن ‏کار خوبي بوده يا بد، و ترديد هاي اين شخصيت، کاملا برخلاف حرف هايي که الان زديم، بدل به مسئله اي ‏بوطيقايي و چالش برانگيز مي شود.‏

‏<‏strong‏>تحقيق درباره رمان هايتان را چطور آغاز مي کنيد؟<‏‎/strong‏>‏
براي رمان نام گل سرخ، چون خودم به قرون وسطي علاقه مند بودم، صدها پرونده از آن دوره دم دستم بود و ‏نوشتن آن فقط دوسال وقت گرفت. در عوض رمان آونگ فوکو هشت سال طول کشيد! حالا که به آن دوران نگاه ‏مي کنم، چون در آن زمان به کسي نمي گفتم که مشغول چه کاري هستم، انگار نزديک به يک دهه را در دنياي ‏خودم گذراندم. مي رفتم بيرون و درختي يا ماشيني مي ديدم و با خودم مي گفتم اين مي تواند به درد داستان من ‏بخورد. به همين خاطر داستانم روز به روز پيش مي رفت و هر کاري که مي کردم، هر جز کوچکي از زندگي، ‏هر گفتگويي، به من تصوري براي داستانم مي داد. بعد به محل هاي واقعي داستانم مي رفتم. تمام مناطق فرانسه و ‏پرتقال که شواليه هاي معبد در آن زندگي مي کردند. اين کار مثل ور رفتن با بازي هاي ويديويي بود و من بايد ‏جنگجويي مي شدم و به قلمرو پادشاهي جادويي مي رفتم. تنها فرقش بازي هاي ويديويي اين بود که در اين بازي ‏ها آدم مست و بي اختيار مي شود، اما در حين نوشتن لحظات حساسي داريد که از قطار بيرون مي پريد فقط به اين ‏منظور که دوباره صبح برويد سرجايتان.‏

‏<‏strong‏>آيا با نظم و ترتيب کار مي کنيد و پيش مي رويد؟<‏‎/strong‏>‏
نه، مطلقا نه. ناگهان ايده اي پاي ايده ديگري را به ميان مي کشد. کتابي که تصادفي به دستم رسيده وادارم مي کند ‏که کتاب ديگري را بخوانم و اين زماني رخ مي دهد که مشغول خواندن مدارک کاملا بي فايده هستم و ناگهان ‏تصور درستي که براي پيشبرد داستانم لازم است به دستم مي آيد. مثل وارد کردن جعبه کوچکي داخل جعبه ‏بزرگ تر.‏

‏<‏strong‏>شما گفته ايد براي نوشتن رمان بايد اول جهاني آفريد و بعد‎ ‎‏"کلمات به طور عملي پيدايشان مي شود." ‏منظورتان اين است که سبک رمان با توجه به موضوعش مشخص مي شود؟<‏‎/strong‏> ‏
بله، براي من مسئله اصلي ساختن آن جهان است؛ مثلا دير قرن چهاردهمي با راهبان عفونت گرفته اش، ترومپت ‏نواختن مرد جواني در قبرستان، يا دستگيري شيادي در هنگامه تاراج قسطنطنيه. حالا معني تحقيق روشن کردن ‏حدود اين جهان است: پله هاي مارپيچ دير چندتا است؟ چقدر چيز براي شستن با لباس شويي داريم؟ چند نفر به اين ‏ماموريت مي روند؟ حالا کلمه ها را روي اين محدوده مي چينيم. به لحاظ ادبي، حس مي کنم بيشتر دچار اين ‏اشتباه هستيم که سبک را فقط در نحو و واژگان جستجو کنيم. البته سبک روايي هست و به ما ديکته مي کند ‏چطور آجر ها را بچينيم و بر اساس آن موقعيت را به وجود بياوريم. فلش بک(بازگشت به گذشته) را در نظر ‏بگيريد. فلش بک عنصر ساختاري در سبک است، اما هيچ ربطي به زبان ندارد. پس سبک خيلي پيچيده تر از ‏نوشتن صرف است. براي من سبک مثل عمل مونتاژ در فيلم است.‏

‏<‏strong‏>چقدر تلاش مي کنيد تا به آهنگ درست برسيد؟<‏‎/strong‏>‏
من هر صفحه را چندين بار مي نويسم. گاهي دوست دارم قسمت هايي را با صداي بلند بخوانم. به آهنگ نوشتنم به ‏طور وحشتناکي حساس هستم.‏

‏<‏strong‏>مثل فلوبر نوشتن يک جمله خوب برايتان طاقت فرسا است؟<‏‎/strong‏>‏
نه، براي من طاقت فرسا نيست. من يک جمله را چندين بار مي نويسم، اما حالا با کامپيوتر شيوه کار فرق کرده. ‏نام گل سرخ را روي کاغذ مي نوشتم و مي دادم به منشي ام تا تايپش کند. وقتي جمله اي را ده بار بازنويسي مي ‏کنيد دوباره نوشتن آن روي کاغذ بسيار سخت است. کاغذ کپي وجود داشت اما ما با چسب و قيچي کار مي کرديم. ‏با کامپيوتر کار خيلي راحت شده، مي توانيد در يک روز بيست بار سراغ يک صفحه برويد و ويرايش و باز ‏نويسي انجام بدهيد. گمان مي کنم طبعا ما آدم ها از کارهايي که انجام داده ايم راضي نيستيم.اما حالا خيلي ساده ‏شده، شايد زيادي ساده شده که متن را اصلاح کنيم. براي همين از نظري پرتوقع شديم.‏

‏<‏strong‏>غالبا رمان هاي آموزشي رنگ و بوي آموزش سانتيمانتال و سکسي پيدا مي کنند. اما در تمام رمان ‏هاي شما فقط دو عمل سکسي آمده-يکي در نام گل سرخ و ديگري در باودولينو.اين کارتان دليل خاصي ‏داشته؟<‏‎/strong‏>‏
نه، فقط ترجيح مي دهم خودم رابطه جنسي داشته باشم تا اينکه درباره اش بنويسم.‏

‏<‏strong‏>چرا در نام گل سرخ ادسو ‏Adso‏ و وقتي مشغول عشق بازي با دختر روستايي است غزل عزل هاي ‏سليمان را مي خواند؟<‏‎/strong‏>‏
در واقع اين بيشتر سرگرمي سبکي بود، چون من بيشتر مي خواستم توصيف کنم که چطور راهبي جوان با آن ‏حساسيت هاي فرهنگي رابطه جنسي را تجربه مي کند تا اينکه توصيف خود رابطه جنسي برايم مهم باشد. براي ‏همين کلاژي از پنجاه متن مختلف رازآميز درست کردم که شرح جذبه هاي راويانش بود و آن را با بعضي از ‏قسمت هاي غزل غزل ها آميختم. در تمام دو صفحه اول که شرح عمل جنسي او است، به سختي مي شود کلمه اي ‏از من پيدا کرد. ادسو فقط مي تواند سکس را از دريچه فرهنگي که جذب کرده درک کند. اين مثالي از سبک ‏است، همان طور که قبلا توضيح دادم.‏

‏<‏strong‏>چه زمان هايي مي نويسيد؟<‏‎/strong‏>‏
نظم و قائده اي در کار نيست. براي من غير ممکن است که برنامه داشته باشم. شايد روزي از ساعت هفت صبح تا ‏سه بعد از نيمه شب بنويسم و فقط براي خوردن ساندويچ دست از کار بکشم. بعضي وقت ها هم اصلا حس نوشتن ‏ندارم.‏

‏<‏strong‏>وقتي مي نويسيد چند صفحه در روز مي نويسيد؟براي اين هم قاعده اي نيست؟<‏‎/strong‏>‏
مطلقا.‏‎ ‎گوش کنيد، نوشتن الزاما به اين معني نيست که کلمات را روي کاغذ بياوري. مي تواني وقتي غذا مي ‏خوري يا قدم مي زني يک فصل را بنويسي.‏

‏<‏strong‏>پس هر روز برنامه تان فرق مي کند؟<‏‎/strong‏>‏
اگر من در خانه ييلاقي ام در کوه هاي مونتفلترو ‏Montefeltro‏ باشم، برنامه مشخصي دارم. کامپيوتر را روشن ‏مي کنم، سري به اي-ميل ام مي زنم، چيزي مي خوانم، بعد تا بعد از ظهر مي نويسم. کمي بعد به ده مي روم و ‏ليواني مشروب مي خورم و روزنامه مي خوانم. برمي گردم خانه و تا ساعت يازده شب تلويزيون يا دي وي دي ‏نگاه مي کنم. باز کمي تا ساعت يک يا دو صبح کار مي کنم. آنجا برنامه مشخصي دارم. چون چيزي مزاحمم نمي ‏شود. اما وقتي در ميلان ام يا در دانشگاه، ديگر اختيار وقتم را ندارم-هميشه کس ديگري هست که براي من تصميم ‏مي گيرد چه بايد بکنم.‏

‏<‏strong‏>وقتي براي نوشتن مي نشينيد، مضطرب ايد؟<‏‎/strong‏>‏
اضطرابي ندارم.‏

‏<‏strong‏>اضطراب نداريد. پس فقط هيجان زده مي شويد؟<‏‎/strong‏>‏
پيش از اينکه بنشينم به نوشتن عميقا خوشحالم.‏

‏<‏strong‏>شما کارهاي پژوهشي دانشگاهي زياد منتشر کرده ايد و پنج رمان نه چندان کوتاه هم داريد. راز اين ‏آثار فراوان در چي است؟<‏‎/strong‏>‏
من هميشه مي گويم که مي توانم از شکاف ها استفاده کنم. بين دو تا اتم يا دو تا الکترون فضاي بسيار زيادي وجود ‏دارد، اگر ما جهان را با حذف فضاي بين تمام مواد کوچک کنيم، کل عالم مي شود به اندازه يک توپ. زندگي ما ‏پر از شکاف و فاصله است. امروز صبح شما زنگ در را زديد، بعد منتظر آسانسور شديد و چندين ثانيه گذشت تا ‏پشت در خانه من برسيد. در مدتي که اين ثانيه ها داشت بر شما مي گذشت، فکرمن مشغول کار جديدي بود که ‏دارم مي نويسم. من توي توالت هم کار مي کنم، حتي توي قطار. وقتي شنا مي کنم، خصوصا توي دريا، کلي چيز ‏توليد مي کنم. در وان حمام هم کار مي کنم اما کمتر.‏

‏<‏strong‏>هيچ وقت شده کار نکنيد؟<‏‎/strong‏>‏
نه، هيچ وقت پيش نيامده. چرا، يک بار پيش آمد، دو روزي که عمل جراحي داشتم.‏

‏<‏strong‏>چه چيزي خوشحال تان مي کند؟<‏‎/strong‏>‏
خواندن رمان در شب. من به عنوان کاتوليکي مرتد حيرت زده ام که هنوز اين صدا در سرم نجوا مي کند که رمان ‏آنقدر فرح بخش است که نبايد در روز رمان خواند. روز معمولا براي مقالات و کارهاي سخت است.‏

‏<‏strong‏>لذت نامشروع چي؟<‏‎/strong‏>‏
من که الان در حال اعتراف کردن نيستم! قبول: ويسکي. سيگار کشيدن يکي از لذت هاي نامشروع ام بود تا اينکه ‏سه سال پيش ترکش کردم. مي توانستم تا روزي شصت تا سيگار بکشم. قبلا پيپ هم مي کشيدم و عادت داشتم ‏وقتي مي نوشتم دود راه بيندازم. دود را خيلي تو نمي دادم.‏

‏<‏strong‏>از شما انتقاد شده در آثارتان خيلي فضل و دانش تان را به رخ مي کشيد. منتقدي حسابي تند رفت و ‏گفت که بيشترين جذابيت آثار شما براي فرد سخنران در کليسا است که با خواندن آثارتان به خاطر بي سواديش ‏احساس حقارت مي کند، و بلافاصله اين احساس حقارت به احترامي ساده لوحانه براي جلوه فروشي شما بدل مي ‏شود.<‏‎/strong‏> ‏
من مبتلا به ساديسم هستم؟ متظاهرم؟ شايد. شوخي مي کنم. البته که اينجوري نيستم! من تمام عمرم اين قدر سخت ‏زحمت نکشيده ام که فقط دانشم را جلو خواننده نمايش بدهم. دانش من باعث ساختار پيچيده رمان هايم مي شود. ‏ديگر اين به عهده خواننده هاست که چه برداشت کنند.‏

‏<‏strong‏>فکر مي کنيد شهرت فوق العاده تان به عنوان رمان نويس تلقي شما از نقش خواننده را تحت تاثير قرار ‏داده؟<‏‎/strong‏>‏
بعد از اين همه سال کار آکادميک، نوشتن رمان مثل اين است که خودت منتقد تئاتر باشي و ناگهان بروي روي ‏صحنه و ببيني که همکارهاي سابق-منتقد ها-خيره خيره نگاهت مي کنند. اول حسابي گيج کننده بود.‏

‏<‏strong‏>اما نوشتن رمان تصورتان را عوض نکرد که به عنوان نويسنده چقدرمي توانيد روي خواننده تاثير ‏بگذاريد؟<‏‎/strong‏>‏
هميشه تصور مي کنم کتاب خوب از نويسنده اش باهوش تر است. کتاب مي تواند چيزهايي را بگويد که نويسنده از ‏آن آگاه نيست.‏

‏<‏strong‏>فکر مي کنيد رمان نويس پرفروش بودن باعث شده شهرت تان به عنوان متفکر جدي در سراسر دنيا ‏کمتر به چشم بيايد؟<‏‎/strong‏>‏
بعد از چاپ رمان هايم سي و پنج مدرک افتخاري از دانشگاه هاي سراسر دنيا دريافت کردم. از اين ‏‎ ‎منظر، قاعدتا ‏بايد جواب سئوال شما نه باشد، در محيط دانشگاهي، استادان به نوسان من ميان متن روايي و متن نظري توجه ‏نشان مي دادند. غالبا ارتباط هاي زيادي ميان دو وجه کارهاي من پيدا مي کردند، خيلي بيشتر از آني که خودم به ‏وجودش باور دارم. اگر بخواهيد مي توانم تمام قفسه اي را که پر از پژوهش هاي دانشگاهي در باره آثار من است ‏و تمام ديوار را پوشانده نشان تان بدهم.‏
به علاوه، هنوز مقالات تئوريک مي نويسم و دوست دارم مثل استادي باشم که آخر هفته رمان مي نويسد، تا اينکه ‏نويسنده اي باشم که در دانشگاه درس مي دهد. من بيشتر در گفتگوي هاي علمي شرکت مي کنم تا مثلا در ‏کنفرانس ‏pen‏. در واقع کسي مي تواند عکس اين را هم ادعا کند: شايد به خاطراينکه به عنوان نويسنده مورد ‏توجه نشريات معروف هستم، در کار آکادميکم وقفه افتاده.‏

‏<‏strong‏>کليساي کاتوليک اخيرا برايتان روزگار سختي درست کرده. روزنامه واتيکان آونگ فوکو را"مملو از ‏اهانت، کفرگويي، لودگي و پليدي که با مايه تکبر و بدبيني گرد هم آمده اند." دانست.<‏‎/strong‏>‏
جالب اينجاست که من تازه مدرک افتخاري از دو دانشگاه کاتوليک، لئووين و لويولا گرفته ام.‏

‏<‏strong‏>به خدا اعتقاد داريد؟<‏‎/strong‏>‏
چطور مي شود که يک آدمي روزي مي فهمد عاشق است و روز بعد متوجه مي شود که ديگر عاشق نيست. ‏احساسات، افسوس، بي هيچ دليلي و بيشتر وقت ها بي هيچ رد و نشانه اي از ميان مي روند.‏

‏<‏strong‏>اگر به خدا اعتقاد نداريد، پس چرا اينقدر مفصل درباره مذهب نوشته ايد؟<‏‎/strong‏>‏
به خاطر اينکه من به مذهب اعتقاد دارم. انسان حيواني مذهبي است و اين ويژگي خاص رفتار انسان را نمي توان ‏انکار کرد و يا ناديده گرفت.‏

‏<‏strong‏>در کنار پژوهشگر دانشگاهي و رمان نويس، شخصيت سومي هم وجود دارد که مي خواهد در کنار ‏شما بايستاد: مترجم. کارهاي شما به طور گسترده اي ترجمه شده و خودتان بسيار طولاني درباره معماي ترجمه ‏نوشته اند.<‏‎/strong‏>‏
ويرايش ترجمه هاي بي شماري را به عهده داشتم و خودم دو اثر را ترجمه کردم و رمان هايم به ده ها زبان ‏ترجمه شده. متوجه شدم هر ترجمه اي جاي بحث و گفتگو دارد. اگر شما چيزي را بفروشيد و من آن را بخرم، شما ‏چيزي از دست داده ايد، من چيزي از دست داده ام اما در پايان معامله هر دو کم و بيش خوشحاليم. در ترجمه، ‏سبک خيلي مربوط به واژگان نيست، و نمي شود با مراجعه به وب سايت آلتاويستا (وب سايتي که متون را به ‏ايتاليايي و از ايتاليايي ترجمه مي کند)ترجمه شود، اما ريتم ممکن است. محققان تستي از نوسان کلمات" نامزد ‏کرده" مانزوني، شاهکار ادبي قرن نوزدهم ايتاليا، گرفتند. مانزوني به شدت واژگان محدودي به کار مي برد، هيچ ‏استعاره جديدي خلق نکرد و صفت "خوب" را به وفور در متنش مي آورد. اما سبکش فوق العاده است، ناب و ‏ساده. براي ترجمه کار او، مثل تمام ترجمه هاي بزرگ ديگر، لازم است روح کارش را، نفسش و ضرب آهنگ ‏دقيقش را پيدا کنيد.‏

‏<‏strong‏>چقدر درگير ترجمه آثارتان هستيد؟<‏‎/strong‏>‏
ترجمه کارهايم را به تمام زبان هايي که بلدم، مي خوانم. عموما از نتيجه کار خوشحالم، چون من و مترجمم با هم ‏کار مي کنيم، و من خوش شانس بوده ام که مترجم هايم در تمام عمر کاريم عوض نشده اند. امروز ديگر درک ‏متقابلي داريم. همين طور با مترجماني که زبان شان را نمي دانم همکاري کرده ام- مثل ژاپني،روسي،مجار-چون ‏آنها آنقدر باهوش بوده اند که بتوانند براي من توضيح بدهند با چه مشکلي در زبان شان مواجه هستند، و با هم ‏براي حل ان مشکلات تبادل نظر مي کنيم.‏

‏<‏strong‏>تا حالا شده که مترجمي پيشنهادي به شما ارائه کند که چيزي به کار اضافه کند، چيزي که در متن ‏اصلي مد نظر شما نبوده؟<‏‎/strong‏>‏
بله احتمالش هست. دوباره بگويم، متن از نويسنده اش باهوش تر است. بعضي وقت ها متن نظراتي را پيش مي ‏کشد که نويسنده در ذهنش نداشته. مترجم با برگرداندن متن به زبان ديگر، اين نظرات جديد را کشف مي کند و ‏پيش چشم شما مي گذارد.‏

omberto2.jpg

‏<‏strong‏>فرصت مطالعه رمان هاي امروز را داريد؟<‏‎/strong‏>‏
نه خيلي. از زماني که خودم رمان مي نويسم متوجه شده ام آدم مغرضي هستم. فکر مي کنم اين رمان تازه از ‏رمان خودم بدتر است، يا اينکه فکر مي کنم از رمان خودم بهتر است اما من از آن خوشم نمي آيد.‏

‏<‏strong‏>در باره ادبيات امروز ايتاليا چه فکر مي کنيد؟ نويسنده هاي بزرگي در ايتاليا هست که ما بايد در ‏آمريکا به آنها توجه کنيم؟<‏‎/strong‏>‏
درباره نويسندگان بزرگ نمي دانم، اما نويسندگان متوسط مان بهترشده اند. مي دانيد که قدرت ادبيات آمريکا فقط ‏وابسته به فاکنر و همينگوي و بلو نيست، بلکه به همان اندازه مديون لشکر کارآمد نويسندگان متوسط است که ‏ادبيات قابل قبول بازاري توليد مي کند. اين ادبيات استادي زياد مي خواهد، خصوصا در زمينه بارور ادبيات ‏پليسي، که همين ادبيات پليسي براي من شاخص توليد ادبي هر کشوري است. لشکر نويسندگان متوسط همچنين به ‏اين معنا است که آمريکا مي تواند خوراک کافي توليد کند و خواننده آمريکايي را راضي نگه دارد. براي همين ‏است که در آمريکا اين قدر کم ترجمه مي شود. در ايتاليا براي مدت طولاني جاي اين ادبيات خالي بود اما حالا ‏گروهي از نويسندگان جوان هستند که اين جور کتاب ها را مي نويسند. من فکر نمي کنم روشنفکر متفرعني باشم، ‏و مي دانم که اين نوع ادبيات بخشي از ادبيات هر کشوري است.‏

‏<‏strong‏>اما چرا ما هيچ خبري از نويسندگان ايتاليايي نداريم؟ امروزه احتمالا شما تنها نويسنده اي ايتاليايي ‏هستيد (دست کم در مقياس وسيع) که در سطح جهان کارهايتان خوانده مي شود.<‏‎/strong‏>‏
مشکل ترجمه است. بيست درصد بازار ايتاليا را کارهاي ترجمه اشغال کرده. اما در آمريکا فقط دو درصد.‏

‏<‏strong‏>ناباکف گفته:‏‎ ‎‏"من ادبيات را به بخش تقسيم مي کنم: کتاب هايي که آرزو دارم بنويسم و کتاب هايي که ‏نوشتم."<‏‎/strong‏>‏
خب، من به بخش اول کتاب هاي کرت ونه گات، دون دوليلو، فيليپ روٍث و پل آستر را اضافه مي کنم. البته به ‏طور کلي من ادبيات معاصر آمريکا را به فرانسه ترجيح مي دهم، با اينکه بنيان فرهنگي من به خاطر دلايل ‏جغرافيايي فرانسوي است. من نزديک مرز دنيا آمدم و فرانسه اولين زباني بود که آموختم. حتي ادبيات فرانسه را ‏از ادبيات ايتاليا بهتر مي شناسم.‏

‏<‏strong‏>و اگر بخواهيد از کساني که رويتان تاثير گذاشتند نام ببريد؟<‏‎/strong‏>‏
معمولا من از جويس و بورخس اسم مي آورم تا خبرنگارها را ساکت کنم، اما اين واقعيت ندارد. بسياري روي من ‏تاثير گذاشتند. مطمئنا جويس و بورخس بوده اند، اما ارسطو،توماس آکويناس، جان لاک هم از اين جمله اند.‏

‏<‏strong‏>کتابخانه شما اينجا در ميلان در نوع خودش بسيار برجسته است. چه نوع کتاب هايي را دوست داريد ‏جمع کنيد؟<‏‎/strong‏>‏
من تقريبا پنجاه هزار نسخه کتاب دارم. اما به عنوان کلکسيونر کتاب هاي ناياب، شيفته تمايلي در انسان هستم که ‏براي افکار منحرف کننده دارد. براي همين خودم کتاب هايي را درباره چيزهايي جمع مي کنم که اعتقادي به آنها ‏ندارم، مثل عرفان يهود، کيمياگري، جادوگري و زبان هاي اختراع شده. کتاب هايي که دروغ مي گويند، حتي ‏ناآگاهانه. من کتاب پتولمي را دارم، اما گاليله را ندارم، چون گاليله از حقيقت حرف مي زند. علم جنون آميز را ‏ترجيح مي دهم. ‏

‏<‏strong‏>با اين همه کتابي که اينجا هست، وقتي سراغ قفسه کتابخانه مي رويد، چطور تصميم مي گيريد که کدام ‏را برداريد و بخوانيد؟<‏‎/strong‏>‏
من وقتي مي روم سر وقت کتابخانه که مي دانم چه کتابي را بايد بخوانم، نه اينکه ببينم چه کتابي به درد خواندن ‏مي خورد.اين داستان متفاوتي است. مثلا،اگر شما از من درباره نويسندگان معاصر بپرسيد، من به کتاب هاي روث ‏و دوليلو در قفسه نگاه مي کنم تا به ياد بياورم واقعا عاشق چه کارهايي هستم. من کار دانشگاهي مي کنم. به ‏عبارتي بايد بگويم من هرگز آزادي انتخاب نداشتم.هر زمان در پي الزاماتي بودم که کارم همان موقع ايجاب مي ‏کرده.‏

‏<‏strong‏>هيچ وقت کتابي را دور مي اندازيد؟<‏‎/strong‏>‏
هر روز انبوهي کتاب به دستم مي رسد-رمان،ويرايش جديد کتاب هايي که دارم-براي همين هر هفته چندتا جعبه ‏را پر مي کنم و مي فرستم دانشگاه.آنجا ميزي بزرگي با اعلاني هست که روي آن نوشته شده: کتابي بردار و بدو.‏

‏<‏strong‏>شما يکي از معروف ترين روشنفکران در حوزه عمومي هستيد. واژه روشنفکر را چطور معني مي ‏کنيد؟ هنوز معناي خاصي براي آن هست؟<‏‎/strong‏>‏
اگر منظور از روشنفکر کسي باشد که با مغزش کار مي کند و نه با دستش، کارمند بانک مي شود روشنفکر و ‏ميکل آنژ نمي شود. و امروز با وجود کامپيوتر همه روشنفکر اند. براي همين اصلا باور ندارم که اين واژه هيچ ‏ربطي به شغل يا طبقه اجتماعي داشته باشد. به نظر من،روشنفکر کسي است که با کار خلاقانه دانش جديد توليد ‏مي کند. کشاورزي که مي فهمد با شيوه جديد پيوند زدن مي توان سيب متفاوتي توليد کرد، در آن لحظه فعاليتي ‏روشنفکرانه صورت داده. اما برخلاف آن، استاد فلسفه اي که تمام عمرش مقاله يکساني را درباره هايدگر تکرار ‏کرده روشنفکر نيست.خلاقيت انتقادي-نقد کاري را که مي کنيم و ابداع شيوه بهتر براي انجام همان کار-تنها نشان ‏عملکرد روشنفکرانه است.‏

‏<‏strong‏>روشنفکران هنوز هم مثل دوران سارتر و فوکو رسالت سياسي دارند؟<‏‎/strong‏>‏
اعتقاد ندارم که براي کار سياسي، روشنفکر بايد به عنوان عضو حزبي عمل کند يا بدتر، فقط درباره مشکلات ‏اجتماعي بنويسد. روشنفکرها بايد به اندازه بقيه شهروندان درگير کار سياسي باشند. حداکثر، روشنفکر مي تواند ‏از شهرت براي حمايت از چيزي استفاده کند. مثلا براي اعلاميه اي درباره محيط زيست امضاي من ممکن است ‏موثر باشد، پس من شهرتم را براي مورد خاصي از تعهد اجتماعي به کار مي برم. مشکل اينجاست که روشنفکران ‏زماني واقعا موثر هستند که آينده مد نظر باشد، نه زمان حاضر. اگر شما در سينما نشسته ايد و ساختمان آتش مي ‏گيرد، شاعر نبايد بلند شود و شعر بخواند. او هم بايد مثل همه آدم هاي ديگر آتش نشاني را صدا کند. نقش ‏روشنفکر اين است که پيشاپيش از آينده خبر بدهد: حواس تان به اين سينما باشد، قديمي است و خطر ساز! ‏بنابراين کلام او مي تواند گيرايي نقش پيامبرگونه اي داشته باشد. نقش روشنفکر اين است که بگويد آن کار بايد ‏انجام شود نه اينکه بگويد اين کار را همين حالا بايد بکنيم. اين کار سياسيون است. اگر ذره اي شانس براي تحقق ‏آرمان شهر توماس مورباشد، شکي ندارم که آن جامعه استالينيستي خواهد بود.‏

‏<‏strong‏>تلاش هاي فرهنگي و دانش اندوزي چه سودي در زندگي تان داشته؟<‏‎/strong‏>‏
وقتي آدم بي سوادي از دنيا مي رود، فرض کنيد هم سن من بوده، فقط يک زندگي را تجربه کرده. در صورتي که ‏من زندگي ناپلئون، سزار و دارتانيان را چشيده ام. جوانان را هميشه تشويق مي کنم که کتاب بخوانند چون اين ‏بهترين راه است که حافظه قوي داشته باشند و شخصيت چندجانبه و پويايي بدست بياورند. و در انتهاي زندگي، ‏شما زندگي هاي بي شماري را زيسته ايد، همين امتياز شگفت انگيزي است.‏

‏<‏strong‏>حافظه قوي مي تواند باري سنگين هم باشد. مثل حافظه فيونس، يکي از شخصيت هاي بورخس ‏نويسنده موردعلاقه شما، در داستان "فيونس پرحافظه".<‏‎/strong‏>‏
من مفهوم کنترل سرسخت کنجکاوي را دوست دارم. براي پرورش کنترل سرسخت کنجکاوي، بايد خود را ‏محدود به حدودي در دانش کرد. نمي توانيد خيلي آزمند باشيد. بايد خودتان را مقيد کنيد که همه چيز را نمي توانيد ‏ياد بگيريد. يا اينکه هيچ چيزي ياد نخواهيد گرفت. فرهنگ از اين نگاه يعني آموختن فراموش کردن. در غير اين ‏صورت شما مي شويد مثل فيونس که تمام برگ هاي درختي را که سي سال پيش ديده به ياد مي آورد. تشخيص ‏اينکه چه چيزي را مي خواهيد ياد بگيرد و به ذهن بسپاريد از نظر شناختي خيلي حساس است.‏

‏<‏strong‏>مگر فرهنگ خودش در گستره وسيع تر، نوعي فيلتر به حساب نمي آيد؟<‏‎/strong‏>‏
بله، فرهنگ شخصي ما در واقع عمل ثانوي است، چون فرهنگ در معناي عمومي دست به انتخاب و تشخيص ‏زده. به اين ترتيب، فرهنگ مکانيسمي است که از طريق آن اجتماع به ما پيشنهاد مي دهد چه چيزي را به حافظه ‏بسپاريم چه چيزي را فراموش کنيم. فرهنگ تصميم مي گيرد براي مثال-به تمام دائره المعارف ها نگاه کنيد-آنچه ‏به سر کلئوپاترا بعد از مرگ شوهرش ژوليوس سزار آمد بي اهميت است. خيلي محتمل است که چيز جالبي در ‏زندگي او پيش نيامده باشد. برخلاف او، کلارا شومان که بعد از مرگ شومان اهميت بيشتري پيدا کرد شايع بود ‏که معشوقه برامس شد، و شخصا پيانيست تحسين برانگيزي از کار درآمد. و همه اين وقايع تاريخي درست و قابل ‏استناد باقي مي ماند تا اينکه تاريخ نگاري سند تازه اي پيدا مي کند و مي گويد بعضي چيزهايي که ما ناديده گرفته ‏ايم، با اهمييت بوده.‏

اگر فرهنگ فيلتر نمي کرد، خيلي بي معني بود-همان قدر که اينترنت بي قواره و بي مرز به نوبه خودش بي معني ‏است. و اگر ما تمام دانش بي کران وب را داشتيم، حتما خيلي احمق مي شديم! فرهنگ ابزاري است براي طبقه ‏بندي کار روشنفکري. براي من و شما کافي است که بدانيم اينشتين تئوري نسبيت را مطرح کرد. اما درک کامل ‏اين نظريه را مي گذاريم به عهده اهل فن. مسئله اين است که خيلي از آدم ها حق اهل فن شدن دارند.‏

‏<‏strong‏>به کساني که ادعا مي کنند مرگ رمان، مرگ کتاب و مرگ خواندن فرا رسيده چه مي ‏گوئيد؟<‏‎/strong‏>‏
باور به پايان چيزي رويه معمول فرهنگ است. بعد از دوران يونان و لاتين ما اصرار داريم باور کنيم که نياکان ‏مان بهتر از ما بودند. من هميشه در حيرت بودم و البته برايم جالب بود، از اين نوع ورزشي که رسانه هاي ‏عمومي با بيرحمي فزاينده اي تمرين مي کردند. هر فصل مقاله اي در باره پايان رمان، يا پايان ادبيات، يا پايان ‏باسوادي در آمريکا منتشر مي شود. مردم ديگر نمي خوانند! نوجوانان فقط با بازي هايي ويديوي سرگرم هستند!اما ‏واقعيت اين است که در سراسر دنيا هزاران کتابفروشي پر از جوانان وجود دارد. در طول تاريخ بشر هيچ وقت ‏اين همه کتاب توليد نمي شد، محل فروش کتاب به اين زيادي نبود و هيچ وقت جوانان چنين پر تعداد به کتابفروشي ‏ها نمي رفتند و اين قدر کتاب نمي خريدند.‏

‏<‏strong‏>به کساني که وحشت آفريني مي کنند چه مي گوييد؟<‏‎/strong‏>‏
فرهنگ به طور پيوسته با شرايط جديد خودش را وقف مي دهد. احتمال دارد که فرهنگ ديگري به وجود بيايد، ‏ولي باز هم فرهنگ است. بعد از سقوط امپراطوري رم تغييرات عميقي، زبان شناختي، سياسي،مذهبي و فرهنگي ‏در طول صدها سال رخ داد. اين گونه تغييرات حالا با سرعت ده برابر به وجود مي آيد. اما شکل هاي هيجان ‏انگيز جديد باز هم پديد مي آيند و ادبيات به زندگي اش ادامه مي دهد.‏

‏<‏strong‏>قبلا گفتيد که دل تان مي خواهد بيشتر به عنوان شخصيت آکادميک در ذهن ها بمانيد تا به عنوان ‏نويسنده. اين حرف تان جدي بود؟<‏‎/strong‏>‏
يادم نمي آيد اين حرف را زده باشم، اين احساسات بسته به حال و هواي سئوالي است که از من مي شود. اما بايد ‏بگويم که تجربه به من نشان داده کار آکادميک به سختي ماندگار مي شود چون تئوري ها پي در پي عوض مي ‏شوند. ارسطو نجات پيدا کرده، اما متون آکادميک بي شماري از همين قرن گذشته ديگر تجديد چاپ نشده. بر ‏خلاف آن بسياري از رمان ها هنوز هم تجديد چاپ مي شوند. براي همين اگر به طور فني حرف بزنيم شانس ‏بيشتري هست که به عنوان نويسنده ماندگاري در کار باشد تا به عنوان پژوهشگر دانشگاهي، و من اين مسئله در ‏ذهنم بوده وقتي اين حرف را زدم. جداي از آرزوي شخصي خودم.‏

‏<‏strong‏>ماندگاري آثارتان چقدر برايتان اهميت دارد؟ به ميراثي که مي گذاريد چقدر فکر مي کنيد؟<‏‎/strong‏>‏
گمان نمي کنم کسي براي خودش بنويسد. فکر مي کنم نوشتن مثل عشق ورزيدن است-مي نويسيد تا چيزي را به ‏کس ديگري بدهيد. تا ارتباط داشته باشيد. با بقيه را در احساس خودتان شريک کنيد. اين مسئله که کارتان چقدر ‏عمر مي کند براي همه نويسنده ها اساسي است، نه فقط براي رمان نويس ها يا شاعرها. حقيقت اين است که ‏فلاسفه کتاب شان را به اين نيت مي نويسند که مردم تئوريش را بپذيرند، و فيلسوف اميدوار است که سه هزار سال ‏بعد هم هنوز کتابش خوانده شود. درست عين همين اميدي که آدم به بچه اش دارد که نجاتش بدهد، و نوه اش بچه ‏اش را نجات بدهد: آرزوي تداوم داشتن. وقتي نويسنده اي مي گويد من به سرنوشت کتابم علاقه مند نيستم، فقط ‏دروغ مي گويد. اين حرف را مي زند تا دل خبرنگار را بدست بياورد.‏

‏<‏strong‏>هيچ وقت از کاري که کرديد پشيمان شده ايد؟<‏‎/strong‏>‏
من از هر کاري که کرده ام پشيمانم، به خاطر خطاهاي بسيار بسيار زيادي که در هر گام زندگي ام مرتکب شده ‏ام. اما اگر همه چيز را دوباره شروع کنم، صادقانه بگويم که دوباره مرتکب همه آن اشتباه ها مي شوم.من خيلي ‏جدي هستم. زندگي ام را صرف اين کردم تا رفتار و عقايدم را بسنجم، و خودم را نقد کنم. من آنقدر پاپي خودم شدم ‏که ازاي يک ميليون دلار هم حاضر نيستم بگويم چه انتقادهاي بدي به خودم مي کنم.‏

‏<‏strong‏>کتابي هست که آرزوي نوشتنش را داشته باشيد؟<‏‎/strong‏>‏
بله، فقط يکي. تا سن پنجاه سالگي و تمام جواني ام در آرزوي نوشتن کتابي در باره تئوري کمدي بودم.چرا؟ چون ‏همه آنها ناموفق بوده اند، دست کم آن هايي که من قادر به خواندن شان بودم. همه نظريه پردازان کمدي، از فرويد ‏تا برگسون برخي وجوه اين پديده را شرح مي دهند. اين پديده آن قدر پيچيده است که هيچ نظريه اي، دست کم تا به ‏امروز نتوانسته آن را شرح بدهد.براي همين با خودم فکر کردم که تئوري جامعي درباره کمدي بنويسم. اما اين ‏کار به طور وحشتناکي سخت است. اگر مي دانستم چرا اين کار اين قدر سخت است، ديگر جواب را مي دانستم و ‏مي توانستم کتاب را بنويسم.‏

‏<‏strong‏>اما درباره زيبايي و اخيرا درباره زشتي کتاب نوشتيد. اين مفاهيم هم به همان اندازه لغزان و دست ‏نيافتني نيستند؟<‏‎/strong‏>‏
در مقايسه با زيبايي و زشتي، کمدي خوفناک است. يادتان باشد، من در باره خنده آدم ها حرف نمي زنم. نه، يک ‏احساساتي گري عجيب کمدي براي من آن قدر پيچيده است که حتي نمي توانم توضيحش بدهم و به همين دليل، ‏افسوس نتوانسته ام کتاب را بنويسم.‏

‏<‏strong‏>آيا کمدي هم به نظرتان مثل دروغ، از ابداعات خاص بشر است؟<‏‎/strong‏>‏
بله، چون حيوانات موجوداتي عاري از حس شوخ طبعي هستند. مي دانيم که بازي مي کنند، ناراحت مي شوند، ‏اشک مي ريزند و رنج مي کشند. برايمان ثابت شده که وقتي با ما بازي مي کنند، خوشحال اند، اما هيچ حس کمدي ‏ندارند. اين تجربه خاص بشر است که شامل... نه من نمي توانم توضيحش بدهم.‏

‏<‏strong‏>چرا؟<‏‎/strong‏>‏
خب، من گمان مي کنم که حس مربوط به اين موضوع است که ما تنها موجوداتي هستيم که مي دانيم مي ميريم. ‏بقيه حيوانات اين را نمي دانند. حيوانات درست در لحظه مرگ شان مي فهمند که ميرا هستند. نمي توانند جمله ‏روشني مانند اين عبارت بگويند:همه انسان ها فاني اند. ما مي توانيم اينکار را بکنيم، و احتمالا به همين خاطر هم ‏مذهب، آيين و همه چيزهايي که داريم وجود دارد. فکر مي کنم کمدي واکنش ناب انساني است به ترس از مرگ. ‏اگر سئوال ديگري از من بکنيد ديگر نمي توانم جواب بدهم. اما شايد حالا من يک راز تو خالي درست کردم، و ‏همه فکر کنند که من تئوري کمدي را نوشته دارم، و وقتي مردم کلي وقت صرف مي کنند تا کتاب رازآميزم را ‏پيدا کنند.‏

در واقع، آنچه در حقيقت رخ داده اين است که من به جاي نوشتن کتاب رويايي ام درباره کمدي، نام گل سرخ را ‏نوشتم. اين از آن مواردي است که وقتي نمي توانيد تئوري را سامان بدهيد، شروع به روايت داستان مي کنيد و من ‏باور دارم که در نام گل سرخ، اين کار را کرده ام، در شکل روايي، تئوري خاصي درباره کمدي را شرح داده ام. ‏کمدي به عنوان شيوه اي انتقادي براي درک فناتيسم.‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.