Rooz

مردم ديگر به عدالت اميدي ندارند

سها سيفي webgarderooz@yahoo.com - یکشنبه 30 تیر 1387 [2008.07.20]


وبگرد

سها سيفي
webgarderooz@yahoo.com

محمد جواد کاشي در "زاويه ديد" مي‌نويسد با توجه به زميني شدن امور قدسي و بي‌اعتمادي مردم به امور آسماني که گويا امکان تحقق زميني ندارند، اميدي به تحقق هيچ خيري نيست:

مردم ديگر به عدالت اميدي ندارند. حتي كساني كه به ظاهر شعار عدالت مي‌دهند، بيش از آنكه مبشر يك آرمان سياسي باشند، باج دهنده به مردم‌اند باشد تا در مسير رقابت‌هاي سياسي، شانس خود را افزايش دهند. فرودستان ترديدي در تداوم وضعيت ناعادلانه ندارند، اما گويي به تجربه دريافته‌اند كه سكه عدالت قيمتي در بازار رقابت فرادستان يافته است، پس مي‌توانند با بهره گيري از آن تكه ناني در حاشيه سفره به چنگ آورند.

به عبارتي ديگر، عدالت نيز مثل بسياري ديگر از امور اين جهاني كالايي شده است. خريد و فروش مي‌شود. و آنچه بيشتر از آن حاصل مي‌شود كيف خريد و فروش آن است. خواست عدالت سرد شده است، ضرب سكه آن در بازار نيز تضميني است براي به فراموشي سپردن آن. جامعه‌اي كه خواست عدالت در آن سرد شده، ايمان و اعتقاد به بنياد نظم اجتماعي نيز از آن سلب شده است و چنين جامعه‌اي به باور رالز، عرصه تحقق هيچ خيري نيست.


تا انسانها تبديل به جسد نشوند....

"محمد آقازاده" در حاشيه مرگ زودهنگام خسروشکيبائي، باز هم از سنت مرده پرستي ايرانيان نوشته است:

کسي که خود غرق انفعال است هر چيزي راکه حرکت دارد دشمن مي‌پندارد و با آن در خفا و آشکار به ستيز مي‌ايستد. اما آني که مي‌ميرد چون به صورت طبيعي بي حرکت مي‌شود، ميل عاشقانه را بر مي‌انگيزد. ما قبل از آنکه کسي بميرد اين تمايل ساديستي را نا خواسته داريم که او را تبديل به جسد متحرک کنيم. يک وجود منفعل مطلق. تنها در آزادي است که فرد کسي مي‌شود و مي‌تواند بيانديشد، تصميم بگيرد و دست به عمل بزند و ما - نهاد قدرت به اضافه هر کدام از ما- سر ناسازگاري با هر چه آزادي را بطلبد داريم. نمي‌توانيم جانب زندگان بايستيم.

ما چون آونگي بين سرکوب آن ديگري زنده و نگاه ستايش آميز به مردگان در حرکتيم. نمي‌توانيم در مورد هيچکس داور خوبي باشيم. اعتبارواقعي هيچکس مشخص نمي‌شود. به اين دليل نمي‌توانيم فاعل ابداع و خلق شويم. چون مرگ انديشيم مردگان را به صرف مردن‌شان تکرار ناپذير اعلام مي‌کنيم و آينده را به سود گذشته مصادره مي‌کنيم. به اين دليل هميشه خود را درفضاي تهي مي‌يابيم. ديروز همه چيز است و امروز و فردا هيچ. وقتي کسي مي‌ميرد، هر کس قلم دارد مي‌نويسد تا ارزش او را پرچم کند. ولي هيچ وقت به اجماع نمي‌رسيم تا جوان نابغه اي را بر صدر بنشانيم. نوابغ وقتي به رسميت شناخته مي‌شوند که روبروي مرگ ايستاده باشند و شايسته آن باشند که در افق نگاه موزه اي بنشيند.

حضور اميدوارکننده برنز در مذاکرات ايران و اروپا

سيامک دهقانپور در "راهروهاي کنگره" از واکنش ها نسبت به حضور يک ديپلمات برجسته امريکائي در مذاکرات ميان ايران و اتحاديه اروپا نوشته است:

هاوارد برمن، رئيس کميته ي امور خارجي مجلس نمايندگان آمريکا، مي‌گويد شرکت ويليام برنز، معاون امور سياسي وزارت خارجه ي آمريکا، در مذاکرات هسته اي با ايران در ژنو بايد سرآغاز يک رويکرد جديد در برابر ايران باشد. برمن در پاسخ به پرسش صداي آمريکا ديروز طي بيانيه اي اعلام کرد توقف تلاش ايران براي دستيابي به جنگ افزار هسته اي ضروري ترين چالش استراتژيک آمريکاست و تصميم دولت بوش براي اعزام يک فرستاده ي بلندپايه به مذاکرات پنج عضو دائم شوراي امنيت و آلمان با ايران در روز شنبه دلگرم کننده است.

برمن ابراز اميدواري مي‌کند اين مهم به رويکردي جديد منتهي شود؛ رويکردي که تاکيد آن بر تماس مستقيم و بدون پيش شرط با ايران بر سر تمام مسائل مورد اختلاف فيمابين باشد؛ و البته تعهد راسخ روسيه، چين، و اعضاي اتحاديه ي اروپا و ديگر کشورهاي کليدي را به وضع تحريم هاي شديد چندجانبه در صورت عدم همکاري ايران و توقف غني سازي اورانيوم در دوره ي زماني مشخصي در پي داشته باشد.

اعتماد ترک خورده مردم را ترميم کنيد

بهمن هاتفي در "پله برقي" خطاب به دموکراسي خواهان ايراني مي‌نويسد:

اوايل امسال فکر مي‌کردم چقدر خوب است که چند وقتي بحثي از انتخابات نخواهد بود و مي‌توانيم چند صباحي بدون دغدغه دعواي "شرکت" و "تحريم" يا رأي به اين يا آن، سياست بخوانيم، بياموزيم و بياموزانيم. اما اين خيالي ساده انگارانه بود. همانگونه که در تقليل کار سياسي نوشتم، وارد ِ کارزار ِ انتخابات رياست جمهوري شده ايم.

به جاي آنکه فکر کنيد که کانديدايتان حسن باشد يا حسين، به چگونگي بازسازي اعتماد عمومي‌فکر کنيد. اينکه کانديداي‌تان چه کسي باشد، مردم او را مي‌شناسند يا نه، مدير است يا دنباله رو، شجاع است يا ترسو، اهل زدوبند است يا نه، در مرحله بعدي قرار دارد. بايد بتوانيد باور مردم را که در حال حاضر مانند جامي‌ترک خورده است، ترميم کنيد. بياييد به کل پروژه انتخابات از اين ديدگاه بنگريم. به شرکت يا عدم شرکت و کلا ً چگونه شرکت کردن در انتخابات از اين منظر بنگريم. تنها با بازسازي اعتماد عمومي‌مي‌توان مردم را دوباره با سياست آشتي داد.

ايزوله فرهنگي شده بودم

يادنامه "پرسپکتيو ما" در خصوص خسرو شکيبائي اين گونه آغاز مي‌شود:

سالهاي کوفتي و سياه دهه ۱۳۶۰ را خاطرتان هست؟ نوجواني و جواني من در همان سال‌ها بود. پدر کهنه توده‌اي و مادر نيمه‌مذهبي من "ن" منفي کن سر افعال را سه سوته يادم دادند. "نرو"، "نيا"، "نخوان"، "نخند" و مهمتر از همه "نگو". طفلي‌ها چاره‌اي نداشتند چون خوب مي‌شناختند اين بچه ساده‌دل‌شان را. ناچار بودند از حفظ جان وي. از آن همه فعل به همراه "ن" اما من براي دوتاي آنها زيرآبي مي‌رفتم، هم "مي‌خواندم" و هم تا حدودي "مي‌گفتم". ايزوله فرهنگي کرده‌بودندم پدر و مادرم.

تقريبا از هيچ بزرگي هيچ نمي‌دانستم چرا که آنکس که امروز "مجاز" بود امکان داشت فردا "سر بر باد بده" باشد. تنها دلخوشي من اين بود که با دوستي عزيز محفلي دونفره داشتيم که در آن کتاب بده بستان مي‌کرديم و مثل - بلانسبت- الاغ کتاب مي‌خوانديم و درباره کتاب‌ها بحث مي‌کرديم. کتاب‌هاي مذکور همه ادبي و داستاني بودند بس که کتاب سياسي خواندنش آنقدر ترسناک بود که گوئي احمقي بخواهد کله‌اش را بکند در جوب آب کثيف دم مدرسه‌مان و قلپ قلپ از آن بخورد بدون ترس از مسموميت.

ح- اقتصادي؛ کيست؟!

محمد طاهري در "نوشته هاي من" گفتگوي خود با حسن صمصامي، سرپرست وزارت اقتصاد را منتشر کرده است که به‌زودي به عنوان وزير به مجلس معرفي خواهد شد. طاهري درباره صمصامي‌نوشته است:
اگر در سال‌هاي دور، خواننده نشرياتي همچون روزنامه سلام يا مجله بيان بوده‌ايد، بايد با نام مستعار "ح- اقتصادي" آشنا باشيد كه در دولت سازندگي، سياست تعديل را به چالش مي‌كشيد و در دولت اصلاحات از ناهماهنگي ميان سياست‌گذاران اقتصادي سخن مي‌گفت.

"ح- اقتصادي" كسي نيست جز حسين صمصامي مرد 41 ساله‌اي كه زاده نجف اشرف است و محمود احمدي‌نژاد قصد دارد در يك سال و نيم آينده او را بر كرسي مهم‌ترين وزارتخانه اقتصادي‌اش بنشاند.آيا حسين صمصامي اقتصاددان نهادگرايي كه به شدت طرفدار برقراري سازوكارهاي اقتصاد اسلامي در ايران است، از مهم‌ترين آزمون سياسي – اقتصادي زندگي‌اش، راي اعتماد خواهد گرفت. بايد ايستاد و چالش او و رئيس دولت را با نمايندگان مجلس هشتم نظاره كرد.

الهام‌پناهي و پيامدهايش

احمد پورنجاتي در "دلتا" در توضيح عبارت خودساخته "سندروم اراده معطوف به منجم باشي" و پيامدهاي آن مي‌نويسد:

1) ابطال ناپذيري گزاره هاي حكومت الهام پناه: چگونه مي‌توان در مورد اراده و تصميم وبرنامه و اقدام دولتي كه متكي به "الهام"و"مددغيبي" و از اين دست توانمنديهاي خارج از اتمسفر و فيزيك است حتي ذره اي چون و چرا كرد؟در چنين وانفسايي،پاي عقل و كارشناسي و برهان و تجربه عرفي و بشري لنگ است،لنگ. بحث منطقي و نقد علمي‌وكارشناسي در چنين فضايي،آب در هاون كوبيدن است!

۲) بي پناهي و وانهادگي جامعه: مردم در برابر چنين الگويي از مديريت وحكومت داري،هيچ ياراي ناهمراهي و بي وفايي ندارند.چرا؟ چون بي درنگ بنيان هاي ديني و اعتقادي آنان مشكوك جلوه خواهد كرد.به هرهري مذهبي و سستي عقيده متهم مي‌شوند.

3) هژموني دسيسه انگاري: به لحاظ روانشناسي،"منطق منجم باشي"، زمينه دسيسه انگاري دروني شده در شخصيت كسي است كه به اين منطق وفادار است.آن چنانكه در روزگار قديم،دربار پادشاهان كشتزار دسيسه هايي بود كه بنابه تعبير خوابگزار يا تفسير منجم باشي دربار از سوي اطرافيان ورقيبان طراحي شده بود. دراين روزگارنيز، منطق منجم باشي جديد يا "متد الهام پناه" نسبت به كمترين اختلاف نظر، به ديده دسيسه مي‌نگرد و پي درپي، توطئه و دسيسه كشف مي‌كند.

ناراحت نباش پسر جان!

روزنوشت مناسبتي عطالله مهاجراني در "مکتوب" اختصاص به روز پدر دارد که اينگونه آغاز مي‌شود:

پدرم هميشه نامش و صدايش و چهره روشن جذابش به زندگي ما معني مي‌دهد. ساعتي پيش هم که با او حرف زدم مثل هميشه مست شدم. همه ي عمر او بهار بوده است و تابستان. انگار هيچ پاييز و زمستاني بر او نگذشته. هميشه گرم و پر طراوت. تر و تازه.

ما سال ها در يک اتاق، اتاق روي اب انبار در خانه حاج حسن غلامي‌رو بروي باغ فردوس زندگي مي‌کرديم. قرار شد صاحب خانه شويم. زميني را در حاشيه شهر از حاج غلامحسين خريديم. خانه را از خشت و گل بنا کرديم. من نه ساله بودم. پدرم چاه مي‌کند. هم آب انبار و هم هر دو چاه را خودش کند. ما هم کمک مي‌کرديم. با يک سطل حلبي از چاه خاک بالا مي‌کشيدم. پدرم ته چاه بود. ريسماني که سطل را با ان بالا مي‌کشيدم، فرسوده بود. اما انگار توجهي نداشتيم. داشتم سطل را بالا مي‌کشيدم که ناگاه ريسمان بريد...گويي قلبم از سينه ام به بيرون پرتاب شد. فرياد نبود زار زدم: پدر!
"صدايي از ته چاه بالا آمد. ناراحت نباش پسر جان."

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.