Rooz

اژدهاي هفت سر

احمد زيدآبادي - پنجشنبه 6 تیر 1387 [2008.06.26]

po_zeydabadi_01.jpg

قاعدتا انتظار منطقي از من اين است كه مطلب امروز خود را به اقدام وزارت كار براي انحلال انجمن صنفي ‏روزنامه نگاران ايران – كه عضو هيئت مديره به رسميت نشناخته آنم – اختصاص مي‌دادم، اما ظاهرا لازم ‏است كه در اين باره قدري صبر كنم تا مصاحبه مطبوعاتي هيئت رئيسه انجمن در روز شنبه برگزار شود و ‏پس از آن در اين باره چيزي بنويسم.‏

از اين رو، مطلب امروز را به طرح مساله‌اي اختصاص مي‌دهم كه خود نمي‌دانم كه بايد در باره‌اش سكوت ‏كنم يا فرياد بزنم!‏

در آستانه انتخابات رياست جمهوري دهم نوشتم كه زايماني غير طبيعي و دردناك در انتظار جامعه ايراني ‏است و مهم هم نيست كه چه كسي بر كرسي رياست جمهوري تكيه زند، چرا كه تفاوت افراد تنها نقطه درد را ‏تغيير مي‌دهد.‏

افزون بر اين، در تعبيري سرد و سياه نوشتم كه جامعه ما در حال ورود به سياهچاله است، سياهچاله‌اي كه ‏عمق و ابعاد آن قابل درك نيست. اكنون احساس مي‌كنم كه درد آن زايمان غير طبيعي آغاز شده و ما پا به ‏سياهچاله گذاشته‌ايم. اين وضعيت به غايت مخوف است و من به واقع نسبت به مفيد بودن انتقال چنين درك و ‏حسي از شرايط جامعه‌ام به افراد ديگر ترديد بسيار دارم.‏

هشدار نسبت به ظهور يك خطر، معمولا بي‌فايده نيست اما در هنگامي كه راهي واقعي براي خنثي كردن آن ‏خطر وجود داشته باشد.‏

بر اساس آنچه در اطرافمان مي‌گذرد و آنچه به طور روزمره از مردم كوچه و خيابان مي‌شنوم دركم اين است ‏كه بند بند انسجام جامعه ايراني در حال از هم گسيختن است و اين درست در زماني است كه توده مردم نسبت ‏به تاثير گذاري خود در امر سياست بي‌تفاوت شده و نخبگان نيز دچار اختلاف تحليلي، بي برنامگي، احساس ‏ناتواني و بي‌قدرتي شده‌اند.‏

درك توده ها و نخبگان از شرايط سياسي، عملا همه را در هر سطحي به سمت پيگيري و حفظ منافع شخصي ‏خود و گريز از پذيرش هر نوع ريسك هدايت كرده است.‏

به عبارت ديگر، درست در زماني كه منافع جمعي نياز به فداكاري‌هاي شخصي دارد، كمتر كسي حاضر است ‏پا در اين راه بگذارد و شايد همين يك نكته براي احساس وحشت از آينده جامعه ايراني كفايت كند.‏

اي كاش اما بي توجهي به منافع جمعي و تعقيب نفع شخصي در چارچوب‌هاي معمول دنيا دنبال مي‌شد! در ‏اينجا گويي همه مرزهاي اخلاق فرو ريخته و هر كس براي منافع خود حاضر است از هر وسيله دم دستي ‏بهره گيرد. اين شيوه‌ها البته وجدان كسي را آسوده نمي‌گذارد و شايد به همين دليل، اغلب بي تحمل، ‏بي‌حوصله، تندخو و پرخاشگر شده‌ايم. ‏

در واقع زنجيره‌اي از روابط علي، هر روزه بر احساس ناتواني و سرخوردگي ما مي‌افزايد و اين احساس خود ‏سبب خشم و غضب‌مان مي‌شود و اين نيز داوري‌ منصفانه را در ما نابود مي‌كند و باز انتقام از اين وضعيت ‏حقارت آميز بر دامنه سرخوردگي‌مان مي‌افزايد.‏

مي‌دانيم كه اخلاق، چسب اجتماع است و شهروند مسئول و با اخلاق حياتي‌ترين سرمايه يك جامعه. با وجود ‏اين دو، اصحاب قدرت حتي در كمال بي‌مسئوليتي و ناداني، دايره محدودي براي تخريب اوضاع دارند، اما ‏بدون اين دو، جامعه به سوي مرگ و نيستي كشيده مي‌شود.‏

در حقيقت، ما در شرايط انحطاط اجتماعي به سر مي‌بريم آن هم درست در زماني كه نيازمان به مسئوليت و ‏فرهيختگي بيش از هر دوره تاريخي است. ظاهرا گردش روزگار به سمتي رفته كه ما ايراني‌ها در حال ‏رويارو شدن با واقعيت وجودي‌مان هستيم. گويا ثروت نفتي و شانس‌هاي تاريخي، واقعيت وجودي ما را از ‏خودمان پنهان داشته، اما اين پنهاني در حال هويدا شدن است.‏

همه بحران‌هاي تاريخي و كوتاه مدت نهفته در زير پوست جامعه‌مان در لحظه‌اي هولناك از تاريخ، دست به ‏دست هم داده و در حال ظاهر شدن در برابرمان است مانند اژدهايي هفت سر!‏

در مقابل اين اژدها چه در چنته داريم؟ كدام انديشه سترگ؟ كدام شخصيت با اراده و مورد اعتماد عموم؟ كدام ‏حزب فراگير و سازمان يافته؟ كدام نهادهاي مدني پر قدرت؟ كدام خلق و خوي اخلاقي؟ كدام آگاهي و ‏مسئوليت شهروندي؟ ‏

مقصود متهم كردن كسي و يا انداختن تقصيري به گردن فرد يا افراد خاصي نيست. قصد آن است كه هشدار ‏داده شود كه گويا لحظه حساب پس دادن ما ايراني‌ها به منطق خلقت و رويارو شدن با صورت عريان وجودي ‏خويش فرا رسيده است.‏

آيا شانس و تصادف بار ديگر به ياريمان خواهد آمد؟

من كه مي‌ترسم و به قول عين القضات جاي ترس است از مكر سرنوشت!‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.