دغدغه عاقلان نظام و روحانيت
بيژن صف سري http://bijan-safsari.com - دوشنبه 3 تیر 1387 [2008.06.23]

از پيدايش روحانيت شيعه، تا به امروز يکي از مباحث حادي که در ميان علماي شيعه رايج بوده و هست، بحث مشروعيت حکومت است که آن را حق امام دانسته و تمامي حکومت ها ي خلفا و سلاطين را نامشروع مي دانند و بر پايه چنين باوري بود که در انقلاب 57، عدم مشروعيت سلطنت پهلوي يکي از پايه هاي تبليغاتي انقلابيون بود، و پس از پيروزي انقلاب هم، امام خميني در اولين روز مراجعت به ايران در سخنراني خود در بهشت زهرا، عدم مشروعيت سلطنت پهلوي ها را مطرح کرد. قبل از آن هم، در اوايل انقلاب طي سخنراني که براي انجمن اسلامي دانشجويان کانادا و آمريکا داشت، گفته بود: طبق حقي که قانون اسلام ( شرع ) به من داده و براساس "راي اعتماد" مردم، شوراي موقت انقلاب را تشکيل خواهم داد، و در فرماني که براي نخست وزيري مرحوم بارزگان هم صادر کرد، نوشت، بنا به پيشنهاد شوراي انقلاب، و بر حسب حق شرعي و حق قانوني ناشي از "آراي اکثريت قاطع قريب به اتفاق ملت ايران" که طي اجتماعات عظيم... نسبت به رهبري جنبش ابراز شده، جناب عالي (مهندس بازرگان) را مامور تشکيل دولت موقت مي نمايم..." اين دو گفتار، براي دانشجويان و فرمان نخست وزيري مرحوم بازرگان، مبين اين واقعيت است که، رهبر و پيشواي انقلاب 57 دومولفه را براي مشروعيت حکومت در نظر داشته است، يکي حق شرعي و ديگري آراي مردم. که از جايگاه نظري تحولي تازه در روحانيت شيعه بود و براي اولين بار در تاريخ روحانيت، بر اساس تطبيق فقه با اوضاع زمان، از حق انتخاب مردم، سخن به ميان آورد که در همان زمان باعث شگفتي بسياري از مردم کوچه و بازار تا علما و روشنفکران گرديد و بر پايه چنين باوري بود که ملت ايران، خاصه نسل انقلاب، پذيراي حکومت روحانيون گرديد.
حال با آنچه گفته آمد سخنان اخير، هاشمي رفسنجاني، در اجلاس جامعه مدرسين حوزه علميه قم، تعمق بر انگيزو در عين حال سوال بر انگيز است که چرا پس از گذشت سي سال از بر قراري نظامي که توسط پيشواي انقلاب 57 بر پايه دو اصل شرع و حق مردم بنا گرديده است، سخن از مشروعيت نظام بر پايه، حفظ حق مردم به ميان مي آيد و ياد آور، آن اصل مهم از مشروعيت نظام مي گردد که نمي توان با زور حکومت کرد که با اساس اسلام سازگاري ندارد؟
سخنان اخير هاشمي رفسنجاني، نشان از دغدغه اي مي دهد که در بين عقلاي نظام و روحانيت، در پي حوادث اخير خاصه افشاگري ها يي که توسط خودي ها مي شود، که بيشتر به خود زني شباهت دارد، پديد آمده است وگرنه ياد آوري بديهي ترين اصل مشروعيت نظام، آن هم براي جماعتي از روحانيون که مدام در منابر خود، رعايت حق الناس را گوشزد مي کنند، چه سود؟ مگر آنکه اين قوم عالم حاکم بر جان و مال مردم اين کهنه ديار، رسالت انبيايي خود را از ياد برده باشند.
فقط همين پرسش ساده، آخرين حرف من است
شما که از بيم باد و باور باران سخن مي گفتيد
حالا يک پياله شير و پاره اي نانتان کجاست؟
آنچه امروز در آشفته بازار سياست اين کهنه ديار بچشم مي آيد، عزم آن دسته از اکابر فناتيک است که با ناديده انگاشتن خواست و نياز مردم، قصد نشنيدن صداي ملت را دارند که اين چنين خود را به ناشنوايي زده اند، غافل از آنکه در چنين برهه اي از تاريخ، ، دو جبهه را در مقابل خود گشوده اند، يکي در داخل و ديگري در خارج از مرز هاي اين آب و خاک. آنکه در داخل است، نه از سر عنان و دشمني، که از سر دلسوزي و حفظ آ رمانهاي انقلاب خود در سال ۵۷ گلو مي دراند و از به بيراهه رفتن ها مي نالد.
وآنکه بيرون در کمين نشسته و بيگانه است، نه از سر خير خواهي، بلکه به ظاهر از سر دلسوزي بر حال و روز اين ملت، قصد پياده کردن همان نقشه شومي را دارد که بر سرکشور همسايه آورده است
جاهلان را نيست آگاهي ز حال خويشتن
خفته دايم خويش را بيدار مي بيند به خواب
هنوزهم آنانيکه موي در آسياب عمر سپيد کرده اند بخاطر دارند که در گذشته نه جندان دور، در باور مردم وقتي عالمي با طمانينه از کوچه اي مي گذشت، مردم به احترام وي مي ايستادند و از او عبور نمي کردند چرا که بر اين باور بودند که عالمان ديني مردمان خدا جويند، نه دنيا جو، و حاميان مردم در برابر قدرت، که سمبل ظلم و استبداد است، مي باشند و از اين رواست که هر چه در سابقه اين خدا جويان مي جوئيم جز مناعت طبع که همواره از دربند کشيدن شهباز بي نيازي سيمرغ قاف قناعت، در قفس تمنيات نفس، وحشت داشته اندکه حکايتهاي بس شنيدني ازاين خصلت پسنديده شان در فرهنگ اعتقادات و باور هاي ديني مردم اين دياروجود دارد که قرن ها سينه به سينه نقل گشته است از جمله حکايت ديدار نادر شاه افشار است با يکي از علماي روحاني نجف که به سيد هاشم خارکن معروف بود، مي گويند روزي نادر شاه را ديداري با اين سيد خارکن افتاد واز سر تفقد به او گفت: "آقا شما واقعا همت کرده ايدکه از دنيا گذشته ايد" و آن عالم خداجوي در جواب نادر گفت: "همت؟ بر عکس، اين شما هستيد که همت کرده ايد و از آخرت گذشته ايد."
سخن آخر اينکه هرگز مباد، عاقبت اين قوم خدا جوي ، نقل آن حکيمي باشد که آمده است در حکايت معلم اول از ارسطو به عنوان "انه نبي ضيعوه" نام برده اند، يعني پيغمبري که او را ضايع و تباه کرده اند که اين عبارت بنا به روايتي از احاديث نبوي است. جمله "انه نبي" بدين معناست که ارسطو را پيغمبر دانسته زيرا فلسفه از مواردي است که با رسالت پهلو ميزند و خبري هم در اين باب از لقمان حکيم و جود دارد که به نقل از ماثرالملوک آمده است....آن جناب ( لقمان ) را ميان نبوت و حکمت (فلسفه ) مخير ساختند و لقمان، حکمت را اختيار نمود. اما معني جمله دوم که "ضيعوه " مي باشد به معني ضايع شدن است چرا که مي گويند ارسطو به دليل داشتن آن مقام عالي، بيش از آنکه در خور شان علمي او باشد خود را به اسکندر، يعني قدرت مربوط و وابسته کرد و فريب سکه هايي را خورد که اسکندر براي ساختن باغ نباتات به او قول داده بود غافل از آنکه اسکندر(قدرت) با چنين ترفندي قصد تسجيل و تثبيت موقعيت حکومت خود را داشت که آب ميدادو گلاب مي طلبيد و به همين دليل وقتي اسکندر دستور داد در آتن مجسمه اي از ارسطو بنا کنند مردم آتن به مخالفت بر خاستند زيرا ارسطو را فريب خورده ي قدرت مي دانستند و عاقبت هم در پي شکايت يکي از روحانيون آتن بنام "اوري مدن" به جرم اعتقاد نداشتن به دعا و صدقه به محاکمه کشيده مي شود که اين از همان دست محاکماتي است که سقراط را به نوشيدن جام شوکران مجبور و ارسطورا قبل از محاکمه، وادار به قبول نفي بلد مي کند.
