گفتمان غايب در گفتگوي عبدي و حجاريان
مليحه محمدي - یکشنبه 2 تیر 1387 [2008.06.22]

1 ـ قبل از ظهور اصلاحات:
همه مي ديدند که اميد و اعتماد بزرگ دارد بيهوده مي شود و اصلي ترين شعارهايش، استقلال، آزادي، ... ديگر جاذبه اي براي بسيج يا حتا نگاهداري مردم ندارند. خلاف انتظار نيز نبايد مي بود. "استقلال" پس از اينکه به دست آمد، بايد بتواني در سايه اش بنشيني و لابد پس از قطع دست بيگانگان، سهم خود را نيز افزون کني! اما سهميه ها مي رفت تا از زمان دخالت اجانب کمتر شود!
آزادي به سرعت تقسيم شده بود و جز به دينداران، آنهم آن بخشي که دينداري برايش جز انجام فرايض مذهبي نبود، به ديگران چيزي نرسيده بود.
جمهوري اسلامي؟ باري، به دست آمده بود با همين دستاوردها، و تعداد مردمي که در مفهومش حيران مي ماندند، روزافزون بود.
حاکمان از بالا با پرسش چه بايد کرد مواجه بودند زيرا با وجود اينکه هنوز شمار حاميان شان قابل توجه بود، اما انبوه رو به تزايدي ازمردم را نيز مي ديدند که خسته و مأيوس از شکست هاي کوچک و بزرگ، ديگر نيروي محرکه اي براي ساختن نيستند و ايضاً نه اتکايي براي مقاومت در برابر آفاتي که از بيرون و درون نظام را تهديد مي کرد.
نيروهاي سياسي گوناگون بيرون از حاکميت هم، با همين پرسش مواجه بودند و همه شيوه هايي هم که در سالهاي رفته، آزموده بودند عقيم مانده بود. همه شيوه هاي مسالمت آميزي که مي شناختند؛ و همه شيوه هاي انقلابي و راديکال؛ از جنگهاي محلي و منطقه اي، تا طغيان و شورش هاي اجتماعي. تئوري سازان و انديشه ورزان اپوزيسيون، از اردوي چپ ـ چپ سياسي يا مذهبي ـ اگر کشته و اسير نبودند، بيرون ِ دروازه ها و بيرون از دايره اثرگذاري بودند و اغلب هنوز مشغول هزينه کردن...
آنچه به عنوان اپوزيسيون انقلابي انقلاب، مدتي به مشکل حاکمان تبديل شده بود، به خشن ترين شيوه ها حذف شده بود و مشکلات جديد که مي رفت اپوزيسيون جديد بيافريند، چهره مي کرد.
طغيان سياسي بزرگي در زندانها و پاي چوبه هاي اعدام، سرکوب شده و بحران بزرگ اقتصادي ناشي از انقلاب و جنگ در راه بود. هيچ در بر پاشنه پيشين نمي توانست بچرخد..
پيش از اينکه کار به اينجاها بکشد، پس از پايان جنگ هشت ساله که ديگر حماسه ميهني نمي توانست کمبودها را جبران کند، هاشمي رفسنجاني و گروهش سعي کرده بودند پاسخي براي مشکلات مادي جامعه بيابد. اما ليبراليسم اقتصادي دولت سازندگي، از آنجايي که سازو کار سياسي، اجتماعي و فرهنگي مناسب خود را نداشت، و بر ساختار شبه فئودالي و عقب مانده راست سنتي نيز نمي توانست حرکت کند، به بن بست رسيده بود. ليبراليسم اقتصادي ايشان به يک پايگاه اجتماعي فرهنگي نياز داشت. پايگاهي که در شرايط ويژه انقلاب ايران فرصت تکوين نيافته بود و "سازندگي" ها رابايد بر پايه ادعاهاي انقلاب خويش، خلق مي کردندش؛ يک پايگاه واسطه. اين بود که درست در لبه خط پايان و قبل از شکست براي هميشه، شتابزده و باري به هرجهت، تصميم گرفتند تا به جاي تسليم به نيروي در قفاي خود، باقيمانده توان خود را در اختيار جرياني بگذارند که حتا اگر موقتاً، نيروي مخالف را عقب براند. جرياني که مهمترين خصيصه اش اعتراض به وضع موجود بود و در درون خود از نوانديش ديني تا ملي مذهبي مغضوب و روشنفکران سکولار و لائيک را جا مي داد. ريسکي که خطرناک بودن خود را با آتشبار بي امان اکبر گنجي و موجي از اصلاح طلبان راديکال نشان داد. موجي که انگار پيش از آنکه مبشر منطق اصلاحگرانه باشد، خشم بخون کشيده در گورستانهاي دسته جمعي بود، اگر حتا تعلق تاريخي و سياسي با آن نداشتند.
مسئله اين بود که بيست ساله هاي انقلاب کرده چهل ساله شده بودند، بي آنکه گوشه اي از بهشتي را که دين يا مسلک شان وعده کرده بود، ببينند. باقيمانده انقلاب در حاکميت، در برخورد با موانع آشکار پيش رويش، به ناچار و خوشبختانه نيروي اصلاح را در درون خود مي پرورد.
از سوي ديگر، جامعه روشنفکري ايران، که هرگز چنين به سوک قهرمانان عملگرايش ننشسته بود، پس از سکوت و خمود سنگين، اينبار با تلاشهايي بيشتر از جنس انديشه و سياست، بجاي شور و قهرماني به ميدان مي آمد. دو حلقه، ناگزير به هم رسيدند. علاوه بر تلاش جامعه روشنفکري ايران، از لائيک تا ديني، پشتيباني دولت هاشمي رفسنجاني که از راست سنتي جز زيان نديده بود، زمينه بروز و حضور اصلاح طلبان در صحنه سياست ايران شد.
2 ـ محتوي اصلاحات دوم خرداد
اما هيچکدام از زمينه هاي وجوب و آن حالات و شرايطي که پيش آمده بود، به معناي تهيه و تکوين يک پروژه سياسي نبود. اصلاحات دوم خردادي، بيش از آنکه چون اصلاحات سياسي و اجتماعي دوره قاجار، حاصل يک پروژه براي تغييرات معين باشد، يک ضرورت شده بود. ضرورتي براي تغيير که نه اهداف معلوم و نه راه مشخصي را بيان مي کرد؛ چيزي شبيه انقلاب بهمن! با چهره اي متفاوت در بيرون و دروني همچنان سوزان و انقلابي. مثل دوران انقلاب، همه چيز خراب بود و مثل همان وقتها قرار بود همه چيز درست شود. اقتصاد بعد از جنگ بطور طبيعي مشکل آفرين بود و ايده هاي مغشوش و من درآوردي آقايان تأمين کننده نان و برنج مردم نبود. آزادي ها در همه عرصه هاي فردي و اجتماعي از سياسيون گذشته مردم عادي جامعه را جان به سر کرده بود. هر کس از هر يک از اين گوشه ها و با هر ميزان نياز و انتظار مي ديد که کساني مي گويند اين وضع تغيير خواهد کرد و باز يکبار ديگر همه اميد و انتظار خود را به راهي بستند که راهبران شان بي تجربه تر از آن بودند که در برخورد با اولين شکست، سامانه کار بزرگشان از هم نپاشد. يکبار ديگر شرايطي فراهم آمده بود که همه مي دانستند چه نمي خواهند و اين« نه» بزرگ را راهنما و پرچم کرده بودند.
3 ـ شکست و نااميدي و انتظارات کاذب
من در اين باره که چه ميزان از انتظارات مردم از جريان دوم خرداد کاذب و حتا چه ميزان اصلاح طلبان، خودً دچار توهم از توان خود و آمادگي جامعه و حکومت براي تغيير بودند، و چقدر همين فضاي کاذب به خيزش امواج نااميدي بر پايه تحليل هاي غلط سياسي، کمک کرد، بارها نوشته ام.
مشکل اين توهم دو سويه نا گزير به مشکل بزرگتري فرا روييد. نااميدي نه تنها به سرعت توده هاي اجتماعي را فرا گرفت بلکه بسياري از نظريه پردازان و تئوريسين هاي مؤمن اصلاحات را نيز مأيوس کرد و همچنان که يک شبه اصلاح طلب کرده بود، به روزي يا شبي، چنان دگرگون کرد که در خلوت خود تئوري هاي ساختند که بر هيچ پايه ذهني و مادي استوار نبود و هيچ نيرويي نيز براي اجرايش سراغ نداشتند. حاصلش تنها گسترش بي اعتمادي از مشارکت سياسي و عدم تلاش مجدد بود که در فضاي مشوش و نگران و کم تجربه سياسي تعميق مي شد. اين اولين تجربه اصلاحات سياسي از طريق انتخابات در تاريخ ايران بود، که نتيجه اش حتا شکست کامل نبود بلکه عدم تحقق برنامه جهانشمولي بود که تنها بر پايه کمبودهاي وسيع و انتظارات نامحدود آفريده شده بود. ولي نظريه پردازان از چپ و راست، به جاي تشويق و تشجيع جامعه به خيزش مجدد و پيگيري مستمر، نشستند تا تئوريهاي جديد بسازند. گويا تئوري هاي سياسي، نه بربستر امکانات واقعي در دو سوي حاکميت و مردم که در خلوت انديشه ها ساخته مي شوند؛ در زندان يا آزادي.
در باره اکبر گنجي و مانيفست و راهبردهاي تک نفره اش در زمان خود نوشته و بسيار نواخته شده ام، اما عباس عبدي نيز در اين مسير کم تلاش نکرده است.
به ياد مي آورم و نقل به مضمون مي کنم از زماني که عباس عبدي خروج از حاکميت را طرح مي کرد. او در جايي احياناً در برابر اين پرسش که آخر چرا بايد سکان سياست را با دست خود به محافظه کاران سپرد، استدلال کرده بود که : اين آقايان که بيست سال از انقلاب، هنوز نمي توانند هلال ماه شعبان را به موقع ببينند و مردم ايران هر سال بايد يک روز بيشتر يا کمتر روزه بگيرند، مگر توان اداره مملکت را دارند؟
منظور آقاي عبدي اين بود که حضرات راست خود وادار مي شوند چون از عهده اداره امور ( به زعم ما) برنيامده اند، حکومت را تحويل بدهند و حق به حقدار خواهد رسيد. بياد دارم که اين تز ايشان آن زمان در ميان چپ، بخصوص در خارجه هواداران زيادي داشت و اين حرف هم که ايهالناس، مي شود و شده است و به هر شکلي افراد نالايق بر سر کار مانده اند و به ازايش پدر ملک و ملت درآمده است، همه به حساب محافظه کاري و عدم شهامت من و ما گذاشته مي شد. و به ياد دارم پس از يکي از جلسات سخنراني که دوستاني از اصلاح طلبان در شهر ما داشتند، وقتي اين موضوع را طرح کردم، آقاي سخنران لبخندي زد و گفت ممکن است بشود!
زمان برآن حکايت و بر آقاي عبدي بسيار گذشت و با خروج يا اخراج از حاکميت، هر روز نالايق تر از گذشتگان دارند مملکت "اداره" مي کنند و به زعم خود هم خوب اداره مي کنند. اما هنوز آقاي عبدي به خروج، نه تنها از حاکميت که از دولت و پارلمان فکر مي کند. هنوز اين استدلال حيرت آور بستر ايده ها و گفته هايش است که اگر يکپارچه و در کثرت نمي توانيم قدرت را بگيريم بگذار هيچ سهمي نداشته باشيم.
گفتگوي ايشان با سعيد حجاريان، که روي سايت ايشان و تقريباً تمام سايت هاي فعال اصلاح طلبان قرار دارد*البته در تمام لحظات خود پر است از اشارات قاطعانه اي به نمي شود ها...
اما براي شروع ورود محدود و مشروط به بحث، بررسي نگاه ايشان به مسئله تحزب و تشکل، که هم در خروج ايشان از مشارکت و هم در طرحشان براي خروج از حاکميت مبنا بوده موردي براي تأمل باشد. آقاي عبدي پس از اصرار بي دليل بر اينکه: "آيا هواداران يک حزب نبايد بدانند که در يکسال آينده اين حزب کدام مسير را طي خواهد کرد؟" با وجود اينکه حزب هنوز به تصمم نرسيده است، در مقابل اين پاسخ مفهوم آقاي حجاريان که: "در دفتر سياسي چالش داريم." با حکمي که هيچ فعال حزبي نمي تواند فرمولش را کشف کند، مي گويند: "چالش در بدنه حزبي مهم است نه در شوراي مرکزي و دفتر سياسي. آنجا بايد انعکاسي از خواسته هاي بيرون باشد" در حاليکه چالش در بدنه حزبي با هيچ ابزاري قابل مشاهده و بيان نيست مگر از طريق پي بردن به همين چالش ها در شوراي مرکزي و هيئت سياسي. يعني کسي مثل حجاريان يا هر عضو مؤثر ديگري، نمي تواند در بدنه بحثي برانگيزد که زمينه اش در کل جامعه نباشد ولي وقتي مي گويد در دفتر سياسي بحث است، يعني که چالش هاي موجود در بدنه منتقل شده اند. ولي آقاي عبدي که فقط مخالفت مي کند و بهانه مي گيرد، براي اينکه ثابت کند همين حالا و همينجا و گرنه هيچ، اين قاعده و نظم را نيز برنمي تابد. و وقتي که حجاريان به درستي مي گويد : "آنجا هم يك بحث مطرح مي شود و چالش ايجاد مي شود." ايشان باز اصرار مي کند و ادم نمي فهمد يعني چه که: "ولي چالش در بدنه و جامعه با چالش در دفتر سياسي و راس هرم حزبي فرق دارد." خوب فرق داشته باشد! منظور چيست؟ آيا در دفتر سياسي و شوراي مرکزي نبايد مسائلي را که در بدنه به چالش نرسيده اند، طرح کرد؟ ـ به فرض اينکه نرسيده اند ـ يا حتماً بايد قبل از رسيدن به هيچ نتيجه منسجمي نظر و عقيده پراکند و توهم ايجاد کرد؟
اما دخالت در اين بحث ظاهراً تشکيلاتي ميان آقايان عبدي و حجاريان، نه واقعاً ايراد به نگاه ايشان به تشکل و نظم تشکيلات است؛ که تنها نمودي از بيقراري ايشان در مقابل شکست هاي قابل پيش بيني و نمونه وار سياسي است. واِلا آنچه بايد مورد بحث و نقد قرار بگيرد اين نگاه انقلابي ايشان به مسئله حضور سياسي است که همچنان بارزترين عنصرش "امتناع" است. ايشان مي گويد:
"من معتقدم که الان زمان، زمان امتناع تصميم گيري اصلاح طلبان است. هر عملي هم که انجام دهند تاثير مخرب آن بيشتر از تاثير مثبت آن است. بهترين دليل هم سال اول مجلس هفتم بعد از روي کار آمدن دولت جديد است. بهترين کار اين است که به خودشان بپردازند و اصلا هم اصرار بر حضور در انتخابات نداشته باشند."
ايشان در حمايت از اين "امتناع" مورد علاقه شان مي گويند که اصلاح طلبان، "هر عملي هم که انجام دهند تاثير مخرب آن بيشتر از تاثير مثبت آن است". چون اين ادعا چرايي اش معلوم نيست و با فلسفه استفاده از ممکنات نمي خواند، شايد دليلي که ايشان براي اثبات آن مي آورند، کمک کند: "بهترين دليل هم سال اول مجلس هفتم بعد از روي کار آمدن دولت جديد است." يعني ايشان در نقد نوع حضور اصلاح طلبان، اگر مجلس و فعاليت هاي حزبي شان منظور باشد، نمي گويند که آن حضور بايد پررنگ تر بشود و يا فلان برنامه هاي حزبي مي بايست به اين يا آن شيوه اصلاح شود مي گويند که: "بهترين کار اين است که به خودشان بپردازند و اصلا هم اصرار بر حضور در انتخابات نداشته باشند."
ايشان گمان مي کنند که در دنياي سياست مي توان گوشه گرفت و هر وقت رضايت کامل دروني از دانسته ها و بايسته هاي خود به دست آمد، پا به ميدان گذاشت و گفت : ما آمديم لطفاً به ما گوش کنيد! گويا سروران جبهه ملي که پس از کودتا انتخابات را به برگزارکنندگانش واگذار کردند، پس از حضور ناگزير در صحنه سياست توانستند، گوشه اي از جايگاهي را که داشتند، بازبيابند.
انتخابات مهمترين و تنها فعاليت سياسي موجود درجامعه ماست که عليرغم تحريم ها و تهديدها و دخالت هاي حاکمان، وسيعترين مشارکت ها را در جامعه ايجاد مي کند و اثرگذارترين حرکت سياسي بوده و هست. غايب اين صحنه غايب از اذهان و باور مردم خواهد بود.
http://www.ayande.ir/1387/03/post_540.html*
