انديشه ♦ چهارفصل
حسين سخنور - شنبه 25 خرداد 1387 [2008.06.14]
تاريخ، تحليل و شرح آن چيزي است که اتفاق افتاده است. اين پرسش که اگر روشنفکران چنين نميکردند، پس چه کاري بايد ميکردند اساساً پرسش تاريخي نيست. پرسشي است در جهت توجيه آن چه که اتفاق افتاده است. اين نوع پرسشهاي غيرتاريخي بيشتر به ضرورت نظر دارد تا به مسؤوليت انسانها و مشکلات جوامع تاريخي و سنتي چون جامعه ايران. اينها گوشه اي از حرف هاي ماشالله آجوادني در گفت و گو با هفته نامه روزنامه «اعتماد» است که آن را روز پنج شنبه دوم خرداد، با حذف و سانسور منتشر کرده است. متن کامل آن را در ادامه مطلب بخوانيد...

گفت و گو با ماشاءالله آجوداني
ضايعه مطالبات يکسان ما و پدران ما
ملکم خان هم مانند ساير روشنفکران دوران نه چندان دور مشروطه، چهره مبهم و دوپهلويي دارد، که برخي او را معمار تجدد و نوسازي دانستهاند و گروهي ديگر او را يکسر خائن و فريبکار، ماشاءالله آجوداني از جمله تاريخنگاراني است که در غالب آثار خود، روشنفکران ايراني را مورد تحليل و بررسي قرار داده است و بيشتر از آنکه ناقد سنت باشد، تجدد ايراني را به چالش ميکشد. او همين خط را در کتاب «مشروطه ايراني» نيز پي گرفته است. ما نيز بر اين اساس، سؤالاتمان را در دو سطح مطرح کرديم: نخست مدعاي عام آجوداني در خصوص روشنفکران مورد بررسي قرار گرفت و سپس در بين روشنفکران آن دوره به طور خاص به ملکم پرداختيم.
نخست بپردازيم به مدعاي عام شما نسبت به انديشههاي متفکران و روشنفکران صدر مشروطه، يعني «تقليل اصول و مباني فرهنگ و تمدن غربي» توسط روشنفکران آن عصر. در اين راستا در بخش مهمي از کتاب مشروطه ايراني مثال nation و ملت مطرح ميشود و در آنجا تاکيد ميکنيد «در پيشينه فرهنگ ما، ملت به معناي شريعت و پيروان شريعت، براساس تلقي شيعه، در اساس در تقابل با دولت به معني سلطنت بود... به همين دليل روحانيون رياست ملت را به عهده داشتند و شاه و درباريان به رياست دولت شناخته ميشدند.» برخي در همين داوري ترديد دارند و در مقابل از همکاري روحانيت با دولتها در اعصار مختلف از جمله صفويه ياد ميکنند و آن تقابل دولت و ملت را با اين نمونه نفي ميکنند.
اين نوع همکاريها يا عدم همکاريها به درجات کم و بيش هميشه وجود داشته است. امّا غصبي بودن حکومت در معناي سلطنت در غيبت امام زمان، يکي از اصول نظري مهم شيعه در تاريخ تشيع بوده است. جدا از اين در نتيجهگيري که از اين نمونه ميکنيد، يک اشتباه اساسي وجود دارد و آن اين است که مفهوم ملت در معناي جديد، در زمان قاجاريه به ايران راه پيدا کرد، در غرب هم مفهوم nation مفهوم جديدي بود که در قرن ۱۸ و ۱۹ ميلادي آشکار شد و کمکم با معناي دولت همسو شد و به لحاظ سياسي به nation state منجر شد. بنياد اين مفهوم جديد نيز براساس حق حاکميت ملت استوار بود، يعني دولت وقتي قانونيست و اعتبار دارد که منتخب ملت باشد. اين مفاهيم در دوران صفويه ناشناخته بود و ملت به معناي جديد که از آن صحبت شد، در آن زمان نميتوانست وجود داشته باشد.
ساختار سياسي قدرت در زمان صفويه ساختار افقي داشت به اين معني که يک سر قدرت درباريان بودند و سر ديگر آن روحانيون، در وسط اين خط نيز مردمي قرار داشتند که نه روحاني بودند و نه وابسته به حکومت و دربار.
صفويه براي نخستين بار تشيع را در ايران به عنوان مذهب رسمي اعلام ميکنند، و تشيع در واقع پايگاه نظري دولتهاي صفوي قرار ميگيرد. به همين جهت براي تدوين نظريه سياسي حکومت شيعي به روحانيون شيعه نياز داشتند. ديگر آنکه دولتهاي صفوي به واسطه نوع دشمنان خطرناکي که در شرق و غرب کشور داشتند، ناگزير بودند با روحانيون شيعه بسازند و ارتباط تنگاتنگ داشته باشند. زيرا دشمنان ايران در آن مقطع، دولتهاي سنّي مذهب بودند. (ازبکها در شرق و عثمانيها در غرب). صفويه با کمک روحانيون شيعه و با مشارکت دادن آنها در امور جامعه، سعي کردند تا سفره خود را از جهان اسلام سني مذهب جدا کنند. به همين جهت روحانيون شيعه را برکشيدند. اما تا دوره شاه سلطان حسين، دست برتر را همچنان سلطنت داشت... اما بعدها با حکومت افشاريه و با اقتدار نادرشاه، روحانيون از قدرت سياسي رانده شدند، و همين وضع به شکلي ديگر و با تفاوتهاي ديگر در دوره قاجار هم ادامه مييابد، به اين معنا که روحانيون در دربار، قدرت سياسي به معناي دوره صفويه ندارند، نه اينکه فاقد قدرت بودند. حوزه اين دو قدرت مشخص ميشود. در پارهاي جاها به مدد هم ميآمدند و در بعضي مواقع در مقابل هم قرار ميگرفتند.
در دوران قاجار اتفاق مهمي هم ميافتد و آن اين است که دشمنان تاريخي ايران تغيير ميکنند. ديگر به جاي ازبکها و عثمانيها، سر و کله روسها و انگليسيها در شمال و جنوب کشور پيدا ميشود که مسيحي مذهبند. نقش روحانيت هم ديگر مثل نقش روحانيت در دوره صفوي نيست. در اين دوره تقابل دولت به معناي سلطنت و ملت به معناي شريعت، پيروان شريعت و رؤسايشان يعني روحانيون، بيان سياسي تازهاي ميگيرد. از روحانيون به روساي ملت و از شاه و درباريان به روساي دولت تعبير ميشود. و ساختار اين تقابل و جداسري پررنگتر ميشود.
شما درباره دوگانه امت و ملت معتقديد اين دو مفهوم در زمان مشروطه کاربرد متفاوتي داشتند. چرا با توجه به اينکه «امت» مفهوم قديم (و با صيغهاي ديني) و «ملت» مفهوم جديدي بود، هر کدام جايگاه خود را به ديگري دادند؟ ضمن آن که اين تغيير در کاربرد، تا چه حد و چه زماني معتبر بود، چرا که برخي مانند مولي محمدمهدي نراقي در انيسالموحدين معتقدند روحانيت شيعه در زمان قاجاريه سعي کرد رابطه «امام ـ امت» را تقويت کند تا در جهت پيشبرد تضادش با قاجار بهره ببرد.
درست است که در پارهاي موارد کاربرد اين اصطلاحات چندان دقيق نيست و گاه به جاي هم به کار ميروند. چنانکه در همين دوره قاجار، وقتي از امت مسلمان يا اسلام و يا از ملت اسلام سخن ميگفتند به همه مسلمانان جهان يا مسلمانان يک کشور نظر داشتند. اما واقعيت اين است که از ديرباز، وقتي از امت سخن ميگفتند بيشتر به گروههاي عظيم انساني، زبان و نژاد و رنگشان و شيوه زندگيشان نظر داشتند چنانکه شهرستاني در الملل و النحل، مردم جهان را به چهار امت بزرگ تقسيم ميکند: امت عرب، عجم، روم و هند. اما ملت عمدتاً به معناي شريعت و توسعاً به معناي پيروان شريعت به کار ميرفت. مثل ملت مسلمان، ملت يهود و ملت نصاري... به همين جهت در گذشته وقتي از ايرانيها به ملاحظه مذهب قديمشان سخن ميگفتند از آنها به ملت مجوس يا مجوس ياد ميکردند و وقتي به نژاد و زبان و خصوصيات ديگر آنها نظر داشتند، از آنها به عجم ياد ميکردند.
کاربرد ملت به معناي شريعت و گاه پيروان شريعت هم در منابع مختلف اسلامي و هم در زبان و ادب فرهنگ فارسي قدمت ديرينهاي دارد. در تاريخ بيهقي آمده است:
«کار جهان بر پادشاهان و شريعت بسته است و دولت و ملت دو برادرند و از يک ديگر جدا نباشند.»
در اين عبارت، دولت معادل پادشاهان و ملت معادل شريعت به کار رفته است. اين مفهوم از ملت تا انقلاب مشروطه و حتي چند سالي پس از آن در پارهاي از نوشتهها و رسالات آن دوره، بخصوص در نوشتههاي روحانيون حضور مشخص دارد، اما گاه از ملت اسلام به معني همهي مسلمانان يا از امت اسلام باز هم به معني همه مسلمانان ياد ميشده است. اما مفهوم مسلط ملت ـ تا پيش از پيدايي مفهوم جديد ملت ـ فقط به شريعت و پيروان شريعت ناظر بود و تعبيراتي چون ملت و مليت و حقوق مليت، هيچ ربطي به ايران در معناي يک واحد سياسي با يک حکومت ملي آنگونه که امروز ميفهميم نداشت. تا پيش از پيدايي مفهوم جديد ملت، اگر ميخواستند از همه مردمي که به لحاظ سياسي تابع دولت (= سلطنت) ايران بودند سخن بگويند از آنها به رعيت يا رعاياي ايران ياد ميکردند. رعيت به عموم اهالي ايران (چه مسلمان چه زردشتي يا کليمي و مسيحي) با عقايد مختلف ديني اطلاق ميشد که تابع دولت يعني سلطنت بودند. رعيت در اين معني گرچه بار سياسي داشت، اما فاقد حق و حقوق بود.
در حقيقت با نهضت قانونخواهي در عصر ناصري و با انقلاب مشروطه بود که مفهوم جديد ملت به عنوان همهي مردم ايران که صاحب حق و حقوق سياسي بودند پيدا شد و کمکم کلمه ملت از بار مذهبي و شريعتي آن دور شد و کم و بيش به معناي nation به کار رفت، اما به گوهر اتحاد با دولت دست نيافت و همچنان با توجه به کاربرد قديمي کلمه ملت (به معناي شريعت) در تقابل با دولت باقي ماند و اين ساختار جدايي و تقابل و حتي تضاد را در خود حفظ کرد.
حد و حدود و چگونگي کاربرد اين مفاهيم: ملت، دولت و رعيت و چگونگي پيدايي مفهوم جديد ملت و دولت در متون دوره قاجار، در کتابِ مشروطه ايراني به دقت مورد بررسي قرار گرفته است.
«ملت» گرچه در ابتدا ناظر بر پيروان شريعت و آيين خاصي بود اما در انديشه سياسي ايرانيان صدر مشروطه، ملت به سرعت معناي سياسي يافت و بار دينياش را از دست داد. نمونهاي از اين تغيير در «تاريخ بيداري ايرانيان» (ناظم الاسلام کرماني) در ماجراي تحصن در سفارت انگليس چنين آمده است:... صحبت از تاسيس مجلس ملي بود، به فاصله دو روز مظفرالدين شاه نظرش را تغيير داد و در پي فرمان اول مشروطيت، فرمان دومي صادر کرد و مقرر داشت که مجلس مزبور را به شرح دستخط سابق صحيحا دايره نموده، بعد از انتخاب اعضاي مجلس، فصول و شرايط نظامنامه مجلس شوراي اسلامي را موافق تصويب و امضاي منتخبين به طوري که موجب اصلاح عموم مملکت و اجراي قوانين شرع مقدس مرتب نمايد... مجلس ملي به مجلس اسلامي تبديل ميشود. فرياد اعتراض بر ميخيزد. بالاخره قرار شد دو دستخط سابق را تغيير دهند و مضامين هر دو را در يک دستخط بنويسند و نيز در دستخط که مجلس شوراي اسلامي نوشتهاند بايد به اين عبارت مجلس شوراي ملي تبديل شود. چه شايد بعضي از اغراض شخصيه يکي از مبعوثين را تکفير کند و آن وقت بگويند کافر در مجلس اسلامي چه ميکند و... ديگر که طايفه يهود و ارامنه و مجوس را به اين مجلس بفرستند و لفظ اسلامي با ورود آنها نميسازد، مناسب لفظ ملي است.
اين موردي را که از «تاريخ بيداري ايرانيان» نقل کرديد، من هم در مشروطه ايراني آوردم و مورد بررسي قرار دادم. «تاريخ بيداري ايرانيان» در دوره مظفرالدين شاه قاجار نوشته شده است. اما ملت در معناي جديد سالها پيشتر از ناظمالاسلام کرماني، و در دوره ناصرالدين شاه، در نوشتههاي روشنفکران به کار رفته است. آخوندزاده در نقدي که در ۱۲۸۳ قمري بر مندرجات روزنامه ملت سنيه ايران نوشت به همين مفهوم جديد و معناي اصطلاحي «ملت» اشاره کرد. سرلوحه روزنامه سنيه، تصوير مسجدي بود. ظاهراً گردانندگان اين روزنامه هنوز از «ملت» مفهوم رايج آن يعني «شريعت و پيروان شريعت» را در نظر داشتند. آخوندزاده در نقد خود با توجه به اين مسئله به منشي روزنامه ملت سنيه نوشت:
«اولاً شکل مسجد که تو در روزنامه خود علامت ملت ايران نگاشتهاي، در نظر من نامناسب مينمايد، به علت اينکه اگر از لفظ ملت مراد تو معني اصطلاحي آن است، يعني اگر قوم ايران را مراد ميکني» مسجد منحصر به قوم ايران نيست و همهي فرقههاي اسلامي صاحب مسجدند. «علامت قوم ايران قبل از اسلام آثار قديمه فرس است... و بعد از اسلام هم يکي از مشهورترين آثار پادشاهان صفويه است» چرا که به زعم او صفويه «باعث سلطنت جداگانه ايران شدهاند» (آخوندزاده، مقالات، چاپ تهران، ۱۳۵۱. صص ۴۴ و ۴۵)
در تعبير آخوندزاده ملت در معناي اصطلاحي آن (معادل nation) به معني همهي مردم ايران بود که هم از قدمت تاريخي برخوردار بود و هم از حقوق سياسي و اجتماعي. اين مفهوم جديد در نوشتههاي ناسيوناليستها و روشنفکران اين دوره چون آخوندزاده، ميرزا آقاخان کرماني، ملکم و ديگران به کار ميرود، و کمکم و به تدريج در بستر تحولات اجتماعي جا ميافتد. به تدريج را از آن جهت گفتم که حتي در نوشتههاي آخوندزاده، هم زمان با مفهوم جديد ملت، همچنان از ملت در معناي شريعت هم استفاده ميشد. مثلاً در جايي مينويسد «دوام دين اسلام» در صورتي ممکن است «که با شعور و معرفت، کنه دين را فهميده، بعد به جهت امتياز ملت از ساير ملل، در مسلماني باقي بماني» يا «مصيبت اولياي ملت شيعه واقعاً خيلي افزونتر است». گاه ملت را به معناي همه مسلمانان، معادل امت به کار ميبرد. ميگويد: «اين چه ملت است که عَدَدش به دويست مليون ميرسد و...» (مکتوبات کمال الدوله، چاپ باکو، ۱۹۸۵ ميلادي. صفحات ۱۰۶ ـ ۱۲۰ ـ ۱۲۱، ۱۳۶، ۱۵۲ و...)
از همين دوران است که کمکم مفهوم جديد ملت به معناي همهي مردم ايران جايگزين مفهوم قديم ملت به معناي شريعت و پيروان شريعت ميشود. اما نمونهاي را که از ناظمالاسلام کرماني از «تاريخ بيداري ايرانيان» در ترجيح مجلس ملّي به جاي مجلس اسلامي آورديد، هنوز رنگ و بوي اسلامي خود را دارد. يعني ملي در نوشته او معادل ناسيونال نيست. به معني پيروان شريعتهاي مختلف است. چنانکه خود ميگويد: ديگر آنکه «طايفه يهود و ارامنه و مجوس نيز بايد منتخبين خود را به اين مجلس بفرستند و لفظ اسلامي با ورود آنها نميسازد، مناسب لفظ ملي است». در عمل هم جز زردشتيها که ارباب جمشيد را به مجلس فرستادند، مسيحيها و يهوديها نتوانستند نمايندگان هم مذهب خود را به مجلس بفرستند. همين ناظم اسلامي کرماني که چنان نکتهاي را در ترجيح ملي بر اسلامي آورده است، در جاي ديگري از تاريخ خود مينويسد: «مسموع افتاد» که طايفهي يهود و ارامنه و زردشتيها مصرند که از جانب خود وکيلي به مجلس بفرستند. چون اين «مطلب باعث ايرادِ علماي نجف و اصفهان» ميشد، انجمن مخفي راي داد که «حضرات را ديده، آنها را منصرف کنيم از انتخاب وکيل از نوع خودشان» پس با زحمت بسيار، طايفهي ارامنه با «نهايت نجابت و معقوليت» حقشان را دادند به آقاي طباطبايي و طايفه يهود هم حقشان را واگذار کردند به آقاي بهبهاني. اما زردشتيها به عنوان صاحبان قديم اين مملکت زير بار نرفتند. ناظمالاسلام به ارباب جمشيد ميگويد: «مناسب اين است که شما هم مانند طايفه ارامنه و يهود، يا حق خود را ساقط و يا به کسي ديگر از مسلمانان منتقل نماييد، يا آن وکيل خود را از مسلمانان انتخاب نمائيد» چرا که اگر به واسطهي اين نوع انتخابات «هرج و مرج افتد و اختلافي بين اهالي پديد آيد... نوع شما و ملت شما دچار زحمت و صدمه خواهند گرديد.» (تاريخ بيداري ايرانيان، بخش اول، صص ۵۸۳ و ۵۸۴ ـ نيز مشروطه ايراني، ص ۱۹۹)
حتي در اين آخرين عبارت که ميگويد «نوع شما و ملت شما دچار زحمت و صدمه خواهند گرديد» ملت را به معني پيروان شريعت و صاحبان شريعت زردشتي به کار برده است نه به معناي جديد آن.
بالاخره مفهوم ملت مطابق با مباني تجدد مدرنيته غربي در اواخر مشروطه نهادينه شد. آيا همين مثال کافي نيست تا بگوييم اشکال کار ما اين نبود که انقلاب مشروطه ما «مشروطه ايراني» از کار درآمد، بلکه اشکال کار ما اين بود که انقلاب مشروطه ما از تداومي برخوردار نشد که مشروطه ايراني شود و مفاهيم جديد به مرور در جامعه نهادينه شود.
مفهوم سياسي ملت در معناي غربي آن با مفهوم دولت عجين است و جدايي ندارد. ما گرچه از مفهوم مذهبي و شريعتي ملت فاصله گرفتيم و آن را به معناي همه مردم با حقوق سياسي به کار برديم، اما ساختار جدايي و تقابل و ضديت ديرينهاي را که بين ملت به معناي شريعت و دولت به معناي سلطنت وجود داشت، همچنان در ساختار جديد ملت، در معناي جديد آن حفظ کرديم و باز مثل گذشته ملت را در تقابل و حتي در تضاد با دولت ديديم. يعني نتوانستيم به گوهر اتحاد ملت با دولت دست بيابيم. داستان غمانگيز آن در مشروطه ايراني به تفصيل آمده است. پس از شما ميپرسم چطور مفاهيم جديد ميتوانستند در جامعه نهادينه شوند، وقتي که مفاهيم جديد در جريان تقليل مفاهيم، از ابتداء غلط مطرح ميشدند و سوءتفاهمهاي جدي به وجود ميآوردند؟ چطور ميتوان اميدوار بود که اگر راه را ـ راه غلط را ـ ادامه ميداديم به نتيجه ميرسيديم و بالاخره معناي درست آنها را درک ميکرديم؟ هم اکنون صد و اندي سال از اعلان مشروطيت در ايران ميگذرد، آيا ما همچنان در سوز و گدازِ حاکميت قانون و دولت ملي به سر نميبريم؟ آيا واقعاً آزادي بيان و قلم که بيش از ۱۵۰ سال است در فضاي عمومي جامعه ما مطرح شده، محقق شده است؟
مطالبات يکسان ما و پدران ما و اجدادمان اين پرسش را براي شما به وجود نميآورد که يک جاي کُميتمان لنگ است؟ اين مشکلات و عوامل اجتماعي و سياسي آنها را بايد شناسايي کرد و با بحث و نقد آنها، وجدان جامعه را آگاه کرد.
هنوز درک صحيحي از آزادي و قانون در فرهنگ ما پديدار نشده است. در ايران تاريخنگار مفاهيم و تاريخنگاري مفاهيم هم نداريم. اين بخش از تاريخ ما عميقاً مورد غفلت قرار گرفته است. بسياري از افراد متجدد که تاريخ اين دوران را مينويسند با زبان تاريخي اين دوره و با تحولات مفاهيم جديد به شيوهي تاريخي آشنايي ندارند. نوشتههايشان بيشتر ايجاد سردرگمي ميکند و به بدفهميهاي تازهاي دامن ميزنند.
در مقدمه کتاب يا مرگ يا تجدد، براي نمونه سعي کردم مفهوم «آزادي»، «ملت» و «دولت ملي» را در سرودهها و نوشتههاي فرخي يزدي و ملکالشعراء بهار مورد بررسي قرار دهم و برداشتشان را از آن مفاهيم به طور مشخص به دست دهم. حاصل اين بررسي حيرتآور بود. همهي شاعران و نويسندگان عصر مشروطه به طور عام ستايشگر آزادي (آزادي سياسي، قلم، بيان و احزاب) و «ملت» و «دولت ملي»اند، اما اگر هر يک از اين مفاهيم را در آثارشان به دقت مورد مطالعه قرار دهيد، آنگاه شگفتزده خواهيد شد که گاه چه درک محدودي از آزادي يا چه درک ويرانگري از «دولت ملي» داشتند.
فرخي يزدي آزادي را در معناي طبقاتي آن ميديد و ميگفت:
در مملکتي که جنگ اصنافي نيست
آزادي آن منبسط و کافي نيست
آزادي ايران در ديد او همين آزادي دهقانان و کارگران و يا به تعبير ديگر او «توده ملت» است، تودهاي که به انحاي مختلف در شعر خود از آن سخن ميگفت و آنان را به مبارزه فرا ميخواند:
توده را با جنگ صنفي آشنا بايد نمود
کشمکش را بر سر فقر و غنا بايد نمود
ساختار اين مبارزه در بستر خشونت عريان در شعر و نثر او به انحاي مختلف تقديس شده است و بيان آشکار به خود گرفته است. بياني که جز توده ملت (زحمتکشان جامعه و حاميان آن) هرکس ديگري را از ملاک و سرمايهدار گرفته تا آن که «خوش پوشد و خوش نوشد و بيکار بود» را مستحق مرگ و کشتار ميدانست و «خيرخواهانه» کشتار ابناي بشر را در دستور شعر قرار ميداد:
از ره داد ز بيــدادگــران بــايــد کشت
اهل بيدادگر اين است گر آن بايد کشت
...
آنکه خوش پوشد و خوش نوشد و بيکار بود
چـون خـورد حـاصل رنج دگران بايد کشت
آزمـوديـم و ز ابنـاي بشـر جـز شـر نيست
خيـرخــواهانه از ايــن جانوران بايد کشت
مســکنت را ز دم داس درو بــايــد کــرد
فقــر را بــا چَکُــش کــارگران بايد کشت
بـيخبــر تـا کـه بود از دلِ دهقــان مالک
خبر اين است که کز آن بيخبران بايد کشت
(ديوان ص ۱۱۱)
و در آرزوي روزي بود که «دست کين» با به بالاي دار کشيدن سردارها و سالارها، به آرزوي دهقانان و کارگران در دستيابي به «آزادي» در همان مفهوم و با همان شيوهي خشونتبار، جامهي عمل بپوشاند:
مــارهــاي مجــلسي داراي زهــر مهلـکاند
الحــذر بــاري از آن مجلـس که دارد مارها
دفــع ايــن کفتــارهــا، گفتار نتواند نمود
از ره کــردار بــايد دفــعِ ايــن کفتــارهـا
...
مــزد کــار کــارگــر را دولــت مـا ميکنـد
صــرف جيــب هــرزههـا، ولگردها، بيکارها
از بــراي ايـن همه خـائن بود يک دار کم
پــرکنيــد ايـن پهـن ميدان را ز چوب دارها
دارها چون شد به پا با دست کين بالا کشيد
بــر ســر آن دارها، ســالارها، ســردارهــا
(ديوان ص ۸۳)
ملکالشعراء بهار برجستهترين قصيدهسراي چند قرن اخير که شعر او ستايشنامه بلندبالايي از «آزادي» و «قانونخواهي» است، بعدها در «تاريخ احزاب سياسي»، آزادي سياسي و دولت ملي مستقل و مقتدر و آزاديخواه مورنظرش و همفکران دموکراتش را در دوره مشروطه چنين گزارش ميکند: ظرف يک سال کابينۀ علاءالسلطنه و عينالدوله و مستوفيالممالک و صمصامالسلطنه و وثوقالدوله از شعبان ۱۳۳۵ تا شوال ۱۳۳۶ [قمري] تشکيل گرديد.
«تنها انتخابات تهران در همان اوقات به جريان افتاد و هر دو دسته دموکرات به شراکت، اکثريت [را] بردند و اگر يک دسته ميبودند و انتخابات را به تعويق نينداخته بودند، مجلس چهارم در دستِ اين حزب افتاده بود و دولتي که منظور بود به وجود ميآمد، نظير دولتي که به دست آتاتورک و بعدها در آلمان به دستِ نازيها به وجود آمد... ولي چه ميتوان کرد با ملتي که به منفيبافي بيشتر راغب است تا به کار کردن و تصميم گرفتن و مردانه با يک عقيده روشن پيش رفتن؟... به جاي همه کار، فقط اين شد که کابينهي دوم آقاي وثوقالدوله به روي کار آمد، کابينهاي که بايستي وقت را غنيمت شمرده، زمام کار را طوري به دست بگيرد که با توپ هم نشود از او پس گرفت... رئيس دولت ما هم نخواست يا جرئت نکرد که طرز کارِ آتاتورک يا موسوليني را پيش گيرد و اين کار بعدها صورت گرفت... ولي به دست عدهاي قزاق، نه به دست عدهاي عالم و آزاديخواه» (تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، جلد اول، صص ۲۷، ۲۸ و ۲۹)
مفهوم آن عبارت اين است که ايجاد دولت مستقل، مقتدر و قدرتمند مرکزي، دولتي چون دولتِ آتاتورک و موسوليني و نازيها، منتهاي آرزوي بعضي از دموکراتهاي آزاديخواه آن دوره بوده است. فهم اين زير و بمهاي معنايي در کاربرد مفاهيم جديد و تحولات آنهاست که ما را با فضاي تاريخي عصر تجدد و مشکلات عديده آشنا ميکند.

شما معمولاً ريشه مشکلات ايران را نه در سنت که در تجدد تقليل گر و تقليلگراي ما جستجو ميکنيد. به نظر ميتوان اين رابطه را از آن سو هم ديد. که برخي از مفاهيم سنتي به کمک مفاهيم جديد اعتلا يافتند. مثلاً freedom به عنوان مفهومي سياسي در فرهنگ سياسي جوامع مسلمان از جمله ايران هيچ سابقهاي نداشت. آنچه در اين فرهنگهاي سنتي وجود داشت کلمه «آزادي» در معناي حقوقي مقابل «برده» بود. روشنفکران تجددطلب ايران همين مفهوم آشناي آزاد را معادل free قرار داده و از آن اسم، آزادي freedom، را ساختند. آزاد از آن به بعد مفهومي حقوقي نبود بلکه معنايي سياسي يافت. آيا ميتوان گفت روشنفکران ايراني مفهوم آزاد را در يک زمينه حقوقي به يک زمينه سياسي برکشيدند و اعتلا دادند؟
خير، اولاً آزادي در ادبيات ما به کرات به معناي مطلق رهايي و آزاد شدن از قيد و بند و مشکلات به طور کلي و در ادب عرفاني ما به عنوان رهايي از تعلقات دنيوي به کار ميرفت. مثلاً از غم آزاد شدن يا آزادي از غم، رها شدن و فارغ شدن از غم معنا دارد. به معناي شکر و سپاسگزاري هم به کار ميرفت. مولوي گفته است:
اي گروه مومنان شادي کنيد
همچو سرو و سوسن آزادي کنيد
اما آزاد به معناي غير برده و آزادي به معناي رهايي از بردگي، معادل «تحرير» عربي، بيشتر معناي فقهي و حقوقي داشت. اما فکر نميکنم روشنفکران دوره مشروطه، آزادي را با توجه به اين اصطلاح فقهي، معادل freedom قرار داده باشند. يعني در کاربرد آزادي به جاي freedom به همان معناي رهايي توجه داشتهاند. بنابراين در اين معادل يابي بحث برکشيدن يک مفهوم فقهي و سنتي به مفهوم نوين معنا ندارد. آنها با مفاهيمي چون آزادي بيان، قلم و احزاب آشنا شدند و آزادي را به عنوان معادل آن يا حريت برگزيدند. ديگر آنکه وقتي بحث تقليل مفاهيم را مطرح ميکنيم بايد ديد تقليل چگونه و از چه راهي انجام گرفته است. اعتلاي مفاهيم به چه معناست؟ اگر مفاهيم قديمي بخواهند جاي مفاهيم جديد بنشينند، مشکلآفرين ميشود. کاري که روشنفکران دوران مشروطه ازملکم خان و مستشارالدوله گرفته تا روحانيون آن زمان مانند ثقهالاسلام تبريزي انجام دادند، اين بود که گفتند و استدلال کردند که آزادي بيان و قلم و مطبوعات، همان امر به معروف و نهي از منکر است. اينجا ديگر بحث اعتلاي مفاهيم در ميان نيست. اين نوع تقليل دادنها يعني حذف صورت مساله اصلي. يک مفهوم ديني مانند امر به معروف و نهي از منکر چه ربطي به آزادي در معناي جديد و آزادي قلم و بيان دارد. اين نوع اين همانيها موجب آشفتگي فکر ميشود. امر به معروف و نهي از منکر به تکاليف نظر دارد. اما بحث آزادي در غرب، از حقوق ريشه ميگيرد و با مفهوم برابري ملازمت دارد. بحث حقوق و آزاديهاي سياسي و مدني در ايران سابقه نداشت. از جبر و اختيار و آزادي در برابر جبر سخن گفته ميشد، اما اين مباحث، مباحث جديدي نبود، تا مفهوم حقوق در معناي جديد در برابر تکليف در معناي قديم، به بحث در نميآمد، معناي آزادي پديدار نميشد. چنانکه همچنان در فرهنگ و سياست ما، انسان با تکليفهايش تعريف ميشود و نه با حقوقش.
اما رويکرد ديگري در اين خصوص وجود دارد که معتقد است ملکم امر به معروف را در زمينهاي متمايز از آنچه در سنت ديني داشت قرار داد، يعني آن را متناسب با ارزشهاي سکولار و دنيوي روايت کرد. در واقع او ميکوشيد بر زمينه فرهنگ و تمدن متجددانه امر به معروف را باز توليد کند و قرائتي نوين از آن به دست دهد که با آزادي قلم و بيان تبايني نداشته باشد نه آنکه آزادي قلم و بيان را در محدوده درک سنتي از «امر به معروف» قرار دهد. ملکم در اين رويکرد توجهي به «نهي از منکر» نشان نميدهد.
اين نوع توجيهات، براي فرار از روبرو شدن با مشکل است. معلوم است که ملکم بين مفاهيم جديد و قديم اين هماني ايجاد ميکرد تا بتواند بدين وسيله مفاهيم جديد را جا بيندازد. بسياري از روشنفکران آن دوره از سر حسن نيت هم دست به چنين کاري ميزدند اما کار تاريخنگاري توجيه اين مسائل و اخلاقي و غيراخلاقي کردن مباحث نيست. مورخ بايد اين پرسش را مطرح کند که چه عوامل اجتماعي و سياسي و فرهنگي روشنفکران را وادار به تقليل عمدي مفاهيم ميکرد. تقليل عمدي گفتيم براي اينکه پروسه تقليل امر پيچيدهاي است. روشنفکران ايراني در بستر فرهنگ متفاوتي باليده بودند و با ذهنيت سنتي خود با مسايل جديد آشنا ميشدند. ناگزير به جهت محدوديتهاي فرهنگي و ذهني و زباني، بسياري از مسايل جديد و مفاهيم نوين را درست و صحيح نميفهميدند، يعني درک اين مفاهيم با توجه به محدوديتهايشان، خود به خود تقليل مييافت. تازه مفاهيمي را که به صورت تقليل يافته و کج دار و مريز ميفهميدند، نميتوانستند آنها را به همان صورتي که فهميده بودند در جامعه مطرح کنند. سدّ سکندر دو استبداد قدرتمند و ريشهدار، آنها را به تقليل مجدد و عمدي آن مفاهيم کم و بيش فهميده شده وا ميداشت. آيتالله نائيني درباره استبداد تمثيل جالبي دارد، او استبداد را به استبداد مذهبي و سياسي تقسيم ميکند و ميگويد چون استبداد مذهبي با قلوب مردم سر و کار دارد، مبارزه با آن و رفع آن از مبارزه يا رفع استبداد سياسي مشکلتر است. روشنفکران ايران در چنبره دو استبداد سياسي و مذهبي ناگزير به تقليل مفاهيم ميشدند و گاه اين کار را با حسن نيت تمام هم انجام ميدادند. اما حسن نيت آنها مانع از آن نميشود که مورخ عواقب خطرناک کارشان را مورد بررسي تاريخي قرار ندهد. تقليل مشروطه به مشروطه ايراني، آنگونه که روشنفکران آن دوران منظور ميکردند، منجر به تقليل بنياديترين مفاهيم و اصول مشروطيت ميشد. به تعبير امروزيها کارشان «اسلاميزه کردن» همه آن مفاهيم بود.
روشنفکر ايراني اگر اين کار را نميکرد چه ميکرد؟ منظورم بومي کردن مفاهيم مدرن غربي نيست ولي به هر حال روشنفکر دوران مشروطه چه راهي داشت جز استخدام مفاهيم آشنا، جهت درک عمومي از مفاهيم ناآشنا و متجدد مدرنيته غربي. به هر حال معروف است که روشنفکر تابع اقليم نيست اما وابسته به جغرافياست.
با بحث بومي کردن مفاهيم در اين بخش خيلي موافق نيستم. چون معتقدم اين بحث نيز خود مفهومي جديد است. يعني concept بومي کردن در دوران مشروطه به معناي يک مفهوم روشي آگاهانه وجود نداشت. جدا از اين، آنها به فکر بومي کردن تمدن جديد در معنايي که ما امروز مراد ميکنيم نبودند. پارهاي تلاشهاي آگاهانه را ميتوان نشان داد، اما اين به معناي جاافتادگي مفهوم بومي کردن نيست.
روشنفکران آن دوره بيشتر سياسي بودند و فکر ميکردند مسايل را ميتوان، با جا انداختن نهادهاي سياسي جديد، ـ آن هم به هر قيمتي که باشد ـ حل کرد. يعني کمتر مسايل را از دريچه فرهنگ و پيشبرد فکر نگاه ميکردند. به همين جهت، هيچ متن نظري مهمي را نميتوان نشان داد که حاصل انديشيدن روشنفکران آن دوره باشد. جا انداختن انديشه آزادي بيان و قلم با يکي دانستن آن با امر به معروف و نهي از منکر، کار سياسي است نه ايجاد انديشه و تفکر و نهادينه کردن نهادها. نوعي نيرنگ و ترقند سياسي است که حاصل و عواقب آن را در فرهنگ سياسي جامعهمان ميتوان ديد. بيشتر بحث ارتباط آزادي با حقوق را مطرح کردهام. بومي کردن اين نيست که روشنفکراني چون ميرزا آقاخان کرماني و ملکم از روحانيون بخواهند که بيايند و قدرت سياسي را در دست بگيرند و به قول ملکم «دولت مشروعه» را به وجود بياورند.
در ايجاد اين بدفهميها تا آنجا پيش رفتند که گفتند مشروطيت در اساس متعلق به اسلام بود و غربيها مشروطيت را از مسلمانان اخذ کردند. حتي مرحوم نائيني در کتاب تنبيهالامه و تنزيه المله ميگويد که مورخان ميدانند که اروپاييها بعد از شکست در جنگهاي صليبي «اصول تمدن و سياسات اسلاميه را از کتاب و سنت و فرامين صادره از حضرت شاه ولايت، عليه افضل الصلواه و السلام و غيرها اخذ و در تواريخ سابقه خود بدان اعتراف» نمودند. اما «سير قهقرايي و گرفتاري اسلاميان» باعث شد که «حتي مبادي تاريخيۀ سابقه هم تدريجاً فراموش» شود. (تنبيه الامه و تنزيه المله، صص ۱ تا ۴)
اينگونه تداخلها، تقليلها و بدفهميها و آن دو سد استبداد که پيشتر گفتهام، حجابهايي بر فهم واقعي مفاهيم مدرن ميشدند. موضوع تاريخ تبين و تحليل همين موانع و مشکلات تاريخي است براي درگذشتن از اين نوع مشکلات. به عبارت ديگر تاريخ، تحليل و شرح آن چيزي است که اتفاق افتاده است. اين پرسش که اگر روشنفکران چنين نميکردند، پس چه کاري بايد ميکردند اساساً پرسش تاريخي نيست. پرسشي است در جهت توجيه آنچه که اتفاق افتاده است. اين نوع پرسشهاي غيرتاريخي بيشتر به ضرورت نظر دارد تا به مسؤوليت انسانها و مشکلات جوامع تاريخي و سنتي چون جامعه ايران.
در بخش پاياني اين گفت و گو بپردازيم به نظر خاص شما نسبت به انديشهها و عملکردهاي سياسي ملکم خان در فصل «افسانه ملکم» از کتاب مشروطه ايراني. قرائتهائي که تا کنون از ملکم خان ارائه شده يا او را سراسر غربي و تجددزده معرفي کردهاند (تفسير آدميت) يا مزدور و شيادي که قصد داشت بر مفاهيم جديد لباس اسلامي بپوشاند (تفسير الگار). به واقع ملکم خان کيست؟
او يکي از روشنفکران صدر نهضت تجددخواهي ايران است که بيش از هر روشنفکر هم عصرش بذر انديشه قانون و قانونخواهي را در جامعه ايران پراکند. مراحل مختلف زندگي او و ماجراهايي که بر او رفت، نمونه غمانگيزي از يک روشنفکر شرقي ـ به معناي کوشنده سياسي و فرهنگي ـ را نشان ميدهد که چون غريقي مستأصل و مضطرب، دست به هر حشيشي ميزد تا تکيهگاهي بيابد، ولو به قيمت از دست دادن گوهر روشنفکري خود و عدول و بازگشت از بسياري از اصول.
تصوير اغراقآميزي که فريدون آدميت از او به عنوان يک روشنفکر تماماً غربگرا و «منادي تمام عيار اخذ تمدن غربي بدون تصرف ايراني»، به دست داد باعث بسياري از بدفهميها درباره او شد. آدميت بيشتر مرحله نخست زندگي و تلاش فکري او را عمده کرد و تحولات بعدي و گاه تأسفبار زندگي و فکر او را ـ به شيوهاي کاملاً اغراقآميز ـ ناديده گرفت.
الگار بيشتر به مراحل بعدي زندگي او توجه کرد و سعي کرد از او تصوير روشنفکري بياعتقاد ارائه دهد که مزورانه با يکي نشان دادن ارزشهاي فرهنگ غربي با ارزشهاي اسلامي، در جستجوي قدرت سياسي بود و در روشنفکري خود صداقت نداشت. نقش او را در پيشبرد انديشه قانون خواهي کم و بيش ناديده گرفت.
در مشروطه ايراني، افراط و تفريط اين دو ديدگاه را به تفصيل به دست دادم و فقط به اشتباهاتشان نپرداختم، بلکه سعي کردم سرچشمه اين اشتباهات و دلايلي که منجر به اين نوع اشتباهات شد را نيز توضيح دهم.
نگاه اخلاقي به تاريخ ما را به جايي نميرساند. آدمها در تاريخ خوب بودند يا بد، خيلي مهم نيست. مهم نتيجه تفکرات و جرياناتي است که توسط آنان به وجود آمده است. ملکمي که روزنامه قانون را منتشر ميکند، در شيوهي عمل و کردار سياسي، با ملکم اوايل زندگيش در تهران، تفاوتهاي اساسي و گاه تاسفبار دارد. اما اينها هيچ از نقش پراهميت تاريخي او نميکاهد. به همين جهت در مشروطه ايراني، در جايي با توجه به تحولات رفتار و کردار سياسي او در هنگام نشر روزنامه قانون، درباره او نوشتم:
«سرگذشت ملکم و روزنامه قانون نمونه بارزي است که نشان ميدهد گاه ممکن است انسانها با انگيزههاي حقير و فرومايه و صرفاً شخصي، منشاء تحولات بزرگي در تاريخ شوند و در تحول فکر و انديشه، نقش مهمي هم ايفا کنند.» (مشروطه ايراني ص ۳۰۷)
با اين همه او نخستين روشنفکر عرفگرايي بود که آگاهانه براي برانداختن حکومت عرف، راه را بر ورود روحانيون به عرصه سياست هموار کرد و در اين راه از هر وسيله درست و نادرست بهره گرفت تا حکومت امين السلطان و سلطنت ناصرالدين شاه را از قدرت برافکند. آقاخان کرماني هم در عمل، چون او رفتار کرده است. او حتي تا جايي پيش رفت که به ملکم توصيه ميکرد با ظلالسلطان شاهزاده خونخوار و مستبد قاجار بسازد و حمايت روحانيون را براي برکشيدن او به سلطنت جلب کند. اين آقاخان کرماني است که در نامهاي به ملکم ميگويد،روحانيون از اينکه قدرت سياسي را در دست بگيرند، هراس دارند چرا که ميگويند ما تجربه سياسي نداريم و ميترسيم با دخالت در کار سياست، کار بدتر از بد شود و به ملکم توصيه ميکند تا در روزنامه قانون به روحانيون تأمينات بدهد که اگر «هر يک از ذوات محترم دو ماه در امور سياسي داخل شوند،... از پرنس بيسمارک و ساليسبوري هم گوي سبقت خواهند ربود.» (يا مرگ يا تجدد، ص ۱۲۱ ـ مشروطه ايراني، ص ۳۳۷)
و اين ملکم روشنفکر است که در صفحات روزنامه قانون مينويسد:
«رئيس روحاني ملت بايد خيلي بالاتر از هر شاه باشد... چرا بايد امام شرعي امتِ خدا، فايق بر جميع امراي عرفي نباشد» (قانون، شماره ۲۹، ص ۳)
و آنجا که اين پرسش مفروض مطرح ميشود که اگر ميرزاي شيرازي درگذرد چه خواهد شد؟ در صفحات روزنامه قانون پاسخ نوشته ميشود که:
«از براي اين حقيقت ابدي که ما اسلام ميگوئيم، هيچ فرقي نخواهد کرد، فضلاي امت جمع ميشوند و موافق يک قانون شرعي از ميانِ اولياء اسلام، اعلم و افضل و اعدل را رئيس قرار ميدهند، صورت تغيير مييابد، روح مطلب مقرر ميماند» (قانون، شماره ۲۹، صص ۳ و ۴)
در واقع ملکم نخستين روشنفکري است که در راه مصلحتهاي سياسي، بذر ولايت فقيه را ـ بدون اينکه از اين عنوان استفاده کند ـ در زمين فرهنگ سياسي ايران پاشيد و صريحاً از «دولت مشروعه به رياست امام شرعي» سخن گفت. چه گونه ميتوان او را در اين مرحله از زندگيش، غربزده و مدافع تمام عيار تمدن و فرهنگ غربي ياد کرد؟ حال آنکه او در آخرين مصاحبهاي که از او در دست است ميگفت: «ما پذيراي تنظيمات و اصلاحات غربي و تمدن مسيحي نيستيم. همه چيز بايد اسلامي باشد» (مشروطه ايراني، ص ۳۵۷)

شايد تفکيک دورههاي مختلف فکري ملکم او را تا حدي از اين حجم انتقادات رها سازد. ملکم در بخش اول حيات فکري خود قائل به حکومت منتظم بود و در دوره دوم فکرياش به اصلاحات از پايين روي آورد و شايد به همين دليل هم به روحانيت روي خوش نشان داد. واقعاً تغيير مواضع فکري براي يک روشنفکر گناهي نابخشودني است؟
نه، نميتوان روشنفکر را به جهت تغيير مواضع فکري يا تحول فکري سرزنش کرد. اما او از گوهر روشنفکري دست کشيد. اينجا ديگر فکر و انديشه نيست که تغيير اصولي ميکند، روشنفکر مشروطهخواه، آزاديخواه و قانون خواه، براي برانداختن يک قدرت سياسي مسلط که با آن مخالفتهاي اجتماعي و شخصي مشخصي هم داشت، از دولت مشروعه به رياست مجتهدين سخن ميگويد. يعني از يک سوي قدرت سياسي به سوي ديگر قدرت سياسي و مذهبي کشيده ميشود. پس مسئله مبارزه از بالا و يا پائين مطرح نيست. اين قالبهايي است که ما امروز به تحولات آن دوران تحميل ميکنيم. جانشين کردن يک قطب مسلط سياسي و مذهبي به جاي يک قطب ديگر قدرت، حرکت از پائين نيست. اين نوع داوريها توجيهات عجيب و غريبي است که از مقوله تاريخ و بررسيهاي تاريخ خارج است.
متاسفانه تاريخنگاري ما مملو است از نيت خواني چهرههاي تاريخي. چرا در نقد ملکم همواره بر منافع شخصي او تاکيد ميشود؟
چون اسناد آشکاري وجود دارد که ثابت ميکند تغيير افکار ملکم در هنگام نشر روزنامه قانون، متناسب با انگيزههاي شخصياش نيز بوده است. او هنگامي از مداخله روحانيون در امور دولت و ملت سخن ميگويد و مسئله دولت شرعي را به ميان ميکشد که از همهي امتيازات و مقامات اداري خود ـ پس از ماجراي قرارداد لاتاري ـ برکنار شده است. او به قدرت خود و به قدرت روزنامه در شکلدهي افکار عمومي و حتي پيشرفت امور شخصي آن اندازه واقف بود که چندي پس از عزل از سفارت در نامهاي به زعماي دولت چنين نوشت: «در اين عصر ما، از براي پيشرفت امور دولت و شخصي، اسلحه بزرگ دنيا روزنامهنويسي است و اگر در ايران سه نفر باشند که بتوانند نزديک اين اسلحه بروند، يکي از آن سه نفر بنده هستم»
و در نامهي ديگري به امينالسلطان ميگويد: «جناب اشرف وزير اعظم مطلب اين است که بايد همهي اين پيسيها را که يک دفعه بر سر من آورديد، يک دفعه تلافي بفرمائيد. مناصب و مقامهاي دولتي مرا بايد بهتر از سابق رونق بدهيد... از اين ادعاي خود ابداً دست نخواهم کشيد و شما را به هزار قسم اذيت، تعاقب خواهم کرد. شما ملکم خسته و بيعرضه را ديدهايد، اما هنوز ملکم ديوانه را نميشناسيد... از تاثير نفس اين پير شکسته دل نبايد غافل شد.»
حاصل اين ديوانگيها را در صفحات روزنامه قانون بخوانيد.
شما در ادامه داوريتان در خصوص ملکم، به شباهتهاي او با جلال آلاحمد ميپردازيد و ادعا ميکنيد ملکم معلم راستين و راهبر پيشگام انديشههاي آلاحمد بود و اين دو به يکسان عمل کرده بودند. در صورتي که خود ميگوييد ملکم هيچ گاه صادقانه به نقش روحانيت اعتقاد نداشت. اما آيا آلاحمد هم چنين رويکردي به روحانيت داشت؟
البته اين دو تفاوتهايي با هم دارند. اما شباهتهاي غمانگيزي هم با هم دارند. هر دو از انديشهها و رفتارهاي سياسي پيشين دست ميکشند و به روحانيت ميپيوندند. اما ماجراي غمانگيز اين بود که آل احمد نميدانست که ملکم در روزنامه قانون چگونه چرخشي کرده است و چگونه روي دست هر مسلمان دو آتشهاي بلند شده است. او براساس نوشتههاي آدميت فکر ميکرد همهي روشنفکران دوره مشروطه مخالف قدرت روحانيون و جاده صاف کن امپرياليسم و فرهنگ غربي بودند. آل احمد در غربزدگي در جايي مينويسد «در فاصله چاپ اول و دوم اين کتاب، کتابي منتشر شد به نام «مرجعيت و روحانيت»... با پرگويي مالوف اما حکايت کننده از شعور و آگاهي نسبي به اين مسايل و مسؤوليتها و با راه حلهايي بخصوص... که به جاي مرجع تقليد واحد نوعي شوراي فتوا دهنده را پيشنهاد کرده بودند.»
آل احمد نميدانست که همان روشنفکران غرب زده و در راس آنها ملکم، سالها پيش از طالقاني و بازرگان در صفحات روزنامه قانون از «رياست مجتهدين»، تشکيل «مجلس علما»... يا مجلسي که به «دستياري ملاها» «حدود سلطنت و حقوق رعيت» را «موافق شريعت» تعيين کند، به انحاي مختلف و به شکلهاي گوناگون سخن گفته بودند.
اينکه او در نيت خود صادق بود يا آل احمد، مسئلهاي شخصي است. تاريخ با حاصل اعمال آنان و تاثير آن اعمال بر تحولات اجتماعي و تاريخي کار دارد.
متشکرم.
منبع: وبگاه گويا
