Rooz

حاج آقاي شرمنده و مرد خجل

نوشابه اميري Nooshabehamiri@yahoo.com - دوشنبه 13 خرداد 1387 [2008.06.02]

noshabehamiri.jpg

دوستي از تهران حکايت ديداري تصادفي با يکي از مسئولين اداري سابق زندان اوين را برايم نوشته است؛ مردي معمم:‏‎ ‎‏"حاج آقا کارش اداري بود. هر جا هم که مي توانست سپر بلاي ما مي شد که زنداني بوديم و تنها حق مان سکوت در ‏برابر پايمالي حق. از کارش استعفا داده؛مي گويد: ديگر طاقتش را نداشتم. به هر قيمت بود بازنشسته شدم. وقتي شروع ‏کردم بيست و چند ساله بودم و به اين خيال که اوين قرار است دانشگاه شود. اما هر چه گذشت دانشگاه که نشد هيچ، ‏هولناک تر شد. روزي به خودم گفتم: مرد! ديگر شصت ساله شدي. توبه را که روز مرگ نمي کنند. لباس را درآوردم و ‏زدم به کوچه. عطايش را به لقايش بخشيدم."‏

و آنچه در زير مي نويسم گفت و گوي اين زنداني سابق است با آن کارمند سابق زندان.اولي همچنان "غيرخودي" و خم ‏شده در زير بار زندگي. آن ديگري "غيرخودي" شده که زندگي را به آبروداري مي گذراند و به بازي شطرنج در کنار ‏مغازه کوچک سلماني محل: "آدم نانش را در... نمي زند." ‏

اين دوست مي نويسد: "نزديک 4 ساعت با هم حرف زديم. بحث کشيد به مسائل خصوصي. من به زبان بي زباني ‏مطرح کردم که نگره ي شما، زندگي «ما» را به نکبت کشيد. نابودمان کرد. تک تک مان را. و برايش گفتم که: پريشب ‏تا ساعت 7 صبح نتوانستم بخوابم چون فکر مي کردم اگر بخوابم ديوانه بيدار خواهم شد. اين بود که دمدمه هاي صبح ‏رفتم بالاي سر دخترکم. تا مدت ها کف پاهاي کوچکش را گذاشتم روي صورتم تا گرماي تن اش و عطر تن اش، بلکه ‏آرام ام کند. برايش از.... گفتم. هم سلولي ديگر. او که همين ديروز از زنش جدا شد. بعد از آن همه عاشقي. سخت شده ‏بود زندگي شان. خجالت مي کشيد از صورتي که لبخند از آن رخت بربسته و اندوه، شيارش زده بود. زن جوان که ‏جواني ناکرده، فقر، قاتل عشقش شده بود. قاتل عشق شان."‏

اين دوست مي گويد و مي گويد و مرد اويني گوش مي کند. و بعد: "باورت مي شود که حاج آقا «گريه» کرد؟ گريه بر ‏سرنوشتي مشابه؟ گريه بر خانه اي که اجاق آن روشن نمي شد از ناداري و همسري که بايد طلاقش مي داد بس که خوب ‏بود و صبور. هر چه مي شد، زن از خدامي گفت. از فردا. از اينکه خداوند بندگان صابرش را دوست دارد. از اينکه اين ‏روزها مي گذرد؛ از آبروداري."‏

و دوست ادامه مي دهد: "لباس هايي که وصله روي وصله مي خوردند، تيري بود برقلبش. کنايه هاي صاحبخانه که همه ‏دق دلش از«آخوند»ها را بر سر وي خالي مي کرد، ديگر تحمل شدني نبود. و بچه ها که آرام حرف مي زدند تا پدر ‏صدايشان را نشنود که گرسنگي شان را به ياد آورد. بقال محله هم که مي گفت: حاج آقا! شما که روي گنج نشستيد."‏

دوست من اما زخمي تر از آن است که با "حاج آقا" همدلي کند. دردهاي او نيز کم نيستند. همه جوانيش را انقلاب ‏اسلامي دزديده. حتي همراهيش با اصلاحات هم شده است جرمي سنگين تر. خانه نشين اش کرده اند آقايان. مي گويد و ‏مي گويد. "حاج آقا" پاسخش را چنين مي دهد: "حق داري. شرمنده شما هستيم تا ابد. اما يادت باشد معتقدين به کمونيسم ‏از شکست شوروي بيشتر نابود شدند تا مخالفان کمونيسم. زخمي که ما خورديم از زخمي که شما خورديد به مراتب ‏سنگين تر و کشنده تر است. ما که تن دادن به ريا و دروغ را گناه مي دانيم، هم خودمان سوختيم و هم مانديم با وجداني ‏در عذاب که سهمي از اين فاجعه؛ لابد بر دوش ماست." ‏

‏ دوست خسته من، خسته تر و غمگين تر از "حاج آقا" خداحافظي مي کند. به خانه اي باز مي گردد که همسر از آن ‏بگريخته. گريز از ناداري و بي فردايي. خانه خالي؛ بدون پاهاي کوچک فرزند و...‏
‏ ‏
گمان نکنم "سياه تر از اين" در تاريخ مملکتي؛ مگر در کامبوج و چين بعدِ انقلاب فرهنگي و احيانآ کره شمالي؛ سابقه ‏داشته باشد. ‏

نامه دوست به پايان مي رسد با يک خواهش چند خطي: "بيا و متني خطاب به زن هاي اين سرزمين بنويس. خيلي جمع ‏و جور. براي شان تشريح کن که مشکل؛ مردان تان نيستند. مشکل يک نظام سرتاپا غلط سياسي و اجتماعي ست. از ‏آنها خواهش کن که هرچند سخت است، هر چند دشوار است؛ اما باز هم دندان روي جگر بگذارند. خيلي چيزها را که ‏حق شان است و مردان شان بيش از همه از آن باخبرند، اما خجل و شرمسارند بابت ناتواني شان در برآورده کردن آن ‏حقوق بسيار اوليه و بسيار طبيعي، ناديده بگيرند. به خاطر فرزندان شان. بهشان بفهمان که مردان شان بي تقصيرند. کم ‏تقصيرند. خودشان وبچه هاي شان نابود خواهند شد اگر همچنان دچار اين سوء تفاهم باشند که مردان شان مقصرند. و از ‏طرف ما بهشان بگو: «بابا عاشق تان است هنوز». «بابا مي ميرد براي تان». اما «چه کند که با هيولائي درگير است ‏که در آخرين روزهاي حياتش، مايل است همه را با خودش به قعر جهنم ببرد». اگر بيکار است، اگر افسرده است، اگر ‏دست تان را نمي گيرد ببردتان گردش، اگر از کارخانه اخراج شده است، اگر خانه نشين است، اگر معتاد است، اگر ‏الکلي ست، اگر نمي خندد، اگر بهتان نمي گويد «دوستت دارم»، اگر بهتان نگاه نمي کند، دست خودش نيست. مال اين ‏است که خجالت زده است. مال اين است که شرمنده است. مال اين است که عاجز است. بهشان بگو اگر از مردان شان ‏طلاق بگيرند؛ کوچولوهايشان چه سرنوشتي پيدا خواهند کرد.بچه هايي که اگر کمي بزرگ تر بودند حتما مي گفتند: ‏ماماني! بابا بي تقصيره؛ يا کم تقصيره.... باور کن ماماني. باورکن... بايد کمکش کرد. بايد بهش وقت داد. لازمه که ‏کمکش کنيم. هيچوقت باباها اينقدر احتياج به کمک و همدردي شما مامانا نداشتن..."‏

نامه به پايان مي رسد و من در يکي ديگر از شب هاي سياه ميهنم به "حاج آقا" هاي شرمنده و پدران خجالت زده مي ‏انديشم. مرداني که يکي بعد از ديگري در خود فرو مي شکنند. آخري هاشان همين کارگراني که از گره طنابي که بر ‏گردن خود بستند، چند روزي بيش نمي گذرد. ‏

و نکته آخر: بيشتر اين مطلب قلم آن دوست است؛ تنها اينجايش نوشته من است که: بهراسيد ازروزگاري که "حاج آقا" ‏ها ومردان خجل، طناب نه بر گردن خويش، که برگردن "مقصرين" گره زنند. آن روز "محشر" خواهد بود. محشر ‏کبرا.‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.