Rooz

اين چهره ي امروز ايران است!

وبگرد - یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 [2008.05.18]

سها سيفي
webgarderooz@yahoo.com

رضا عزيزي در "ايراننشنال" عکس هاي جگر خراشي از دانش آموزان دختري منتشر کرده است که ظاهراً ‏قرباني آتش سوزي در مدرسه اي بوده اند که بخاري نفتي آن آتش گرفته و امکاني براي اطفاء حريق موجود نبوده ‏است:‏

تصاوير زير دل شما را به درد خواهد آورد، روحتان را خواهد خراشيد، قلبتان را خواهد فشرد. اين حال و روز ‏فرزندان ايران زمين است. حکومت اسلامي دادن تسهيلات گرمايشي به دبستان هاي ايران را نيز دريغ ميدارد، تا ‏پول کافي براي عراق، لبنان، فلسطين و غني سازي در کيسه ي خليفه باقي بماند. ‏

آيا ديدن اين تصاوير دل حاکمين بر سرزمينمان را به همان اندازه به درد مي آورد که ديدن تصاوير کودکان ‏فلسطيني و عراقي؟ ‏

آيا سه ميلياردي که شهردار تهران وعده ي فرستادنش به لبنان براي بازسازي را داده مورد مصرفي در ميهنمان ‏ندارد؟ فاجعه ي سوء مديريت و بي اعتنايي به مردم به کجا خواهد انجاميد؟ به چهره ي فرزندان ايران خوب و با ‏دقت نگاه کنيد. اين چهره ي امروز ايران است!‏

‎نادري پيدا نخواهد شد؛ كاش اسكندري پيدا شود‎

نفيسه زارع کهن در "روزمره گي ها"‏‎:‎

اين روزها سوژه براي نوشتن از در و ديوار مي بارد. نوشتن از رياست مجلس هشتم كه خواب و خوراك از ‏اصولگرايان ربوده، پرداختن به دستور رييس دولت اصولگرا براي واردات بنزين، نوشتن از دادگاه دوباره مجيد ‏قصابان، حضور وزير بازرگاني براي استيضاح در مجلس و هزار تا سوژه تلخ تر از زهرِ از اين دست. اما چه ‏سود كه با نوشتن هر كدام تنها، غمي به غمهاي غمناك اضافه مي شود و بس. ‏

درست است كه قرار بود روزنامه نگار چشم تيز بين جامعه باشد و خطاها را گوشزد كند و درست تر كه ‏استادانمان يادمان دادند كه بايد هيچ خطايي را ناديده نگداشت و ركن چهارم دموكراسي هستيم و... اما قرار نبود كه ‏تنها روايت گر تلخي ها باشد روزنامه نگار. قرار بود خوبي ها و خوشي ها هم گزارش شوند وتيتر يك صفحه ‏شوند اما دريغ. حالا خيلي وقت است كه دلم براي يك، تيتر يك امييدوار كننده لك زده است و دستم نمي رود كه باز ‏هم از تلخي ها بنويسم. حالا اغلب اوقات دلم مي خواهد چشمانم را ببندم و آرزوهايي كنم كه روزگاري محال نبود. ‏وگاهي شعر اخوان را كه زماني دوست نداشتم بخوانم كه: نادري پيدا نخواهد شد اميد / كاشكي اسكندري پيدا شود!‏

‎اولويت بازي داخلي به تعويق افتاده است‎

آخرين تحليل محمد جواد کاشي در "زاويه ديد" از فضاي سياسي ايران در اين دو پاراگراف خلاصه مي شود:‏

نيروهاي سياسي در داخل به كلي اعتماد به يكديگر را از دست داده‌اند به طوري كه به هيچ روي نمي‌توان به فرايند ‏دمكراتيک سازي مناسبات سياسي، به روال پيشين دل بست. دريچه‌هاي گفتگو ميان نيروهاي سياسي در داخل ‏تقريباً مسدود شده است. بسيج سياسي براي هيچ نيروي سياسي امكان پذير نيست. عقلانيت از عرصه سياسي رخت ‏بربسته است. شتاب شگفت انگيز رشد قيمت‌ها نشانه از دست رفتن كنترل اوضاع اقتصادي است، اما ماجرا از اين ‏حد گسترده‌تر است، به نظر مي‌رسد كنترل همه چيز به تدريج از دست مي‌رود. و حاصل؛ به پايان نزديك شدن ‏همان ذخيره حداقلي عقلانيت در عرصه سياسي ايران بوده است. ‏

عرصه سياست از مرزهاي داخلي به عرصه بين المللي و منطقه‌اي فراتر رفت، اما براي هيچ يك از طرفين ‏منازعه فراتر بردن مرزهاي سياست از داخل به خارج حاصلي در برنداشت. گويي كم كم كساني كه به اميدهاي ‏گزاف به بيرون خانه رفته بودند اينك به تدريج به خانه باز مي‌گردند اما خانه را چندان آشفته مي‌يابند كه مجالي ‏براي سكونت به روال پيشين نيست. آشفتگي خانه، كساني را تحريك مي‌كند دوباره به بيرون فرار كنند و با داغ ‏كردن تنور منازعات در صحنه بين المللي، اولويت صحنه داخلي را به عهده تعويق بيافكنند. ‏

‎امان از اين همه نوآوري و شکوفايي‎

يکي از آخرين پست هاي"اکبر منتجبي" به نتايج نوآوري هاي دولت نهم اختصاص دارد:‏

ليموترش شده کيلويي ۵ هزارتومن. برنج انگار سگ دنبالش كرده، نمي توني بگي قيمتش "الان" چقدر است. فعلا ‏كه از مرز 3000 تومان گذاشته. ميوه خريدن براي خيلي ها دارد به يك آرزو تبديل مي شود. نان سنگك به مرز ‏‏1000 تومان هم رسيده. قيمت يك واحد آپارتمان معمولي (بخوانبد لانه موش) سر به فلك كشيده و خريد كه هيچ ‏بلكه تصور اجاره آن كمر شكن است. مي توان هزاران جنس ريز و درشت را مثل مرغ و گوشت و ماهي و... به ‏اينها اضافه كرد. اين دستاورد سه ساله محمود احمدي نژاد است. قربان اين است عدالت اجتماعي وعده داده شد؟ ‏اين كه شعار مي داديد "ما مي توانيم" اينچنين بود؟ مبارکه!‏

‎دست به دامن رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام براي عمل پوليپ بيني!‏‎

محبوبه حسين زاده در "پرنده خارزار" از يک مراسم افتتاحيه يک مرکز بهداشتي چنين روايت کرده است:‏

توي جلسه با خودم فكر مي كردم كه اين همه آدم اومدند براي افتتاح يك مركز يا اين كه اومدند هاشمي رفسنجاني ‏رو ببينند؟! يك زن كنار من نشسته بود. يك زن ميانسال موقر.. گفت براي هاشمي نامه نوشته و ازش درخواستي ‏داره. گفت براش نوشتم كه احتياج به وام دارم تا بتونم پوليپ بيني ام رو عمل كنم! دو تا دختر دانشجو داشت و ‏خودش هم دبير يك دبيرستان بود. تعجب كرده بودم كه چطور براي اين خواسته دست به دامن كه نه، دست به ‏عباي رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام شده؟!‏

‎باز هم منتظر بمانيم. مثل همه سي سال گذشته‏‎

بهمن احمدي اموئي در "ما روزنامه نگاريم" در حاشيه عدم بالاغ سود بانکي در سال جديد مي نويسد:‏

چرا مسوولان بانك مركزي سياست ورزي و گفت وگوي پشت پرده را بر بيان نظر كارشناسي خود ترجيح مي ‏دهند و همچون سياستمداران به دنبال خريد زمان هستند؟ به نظر مي رسد مسوولان بانك مركزي بر اين باورند كه ‏با تاخيرهاي پي درپي مي توانند در راهروهاي تنگ و تاريك لابي هاي قدرت سياسي ايران، راه حل ميانه اي بين ‏نظر كارشناسي خود و خواسته هاي سياسي رييس دولت بيابند؛ راه ميانه اي كه پس از انتخاب آن هر دو طرف ‏مناقشه، خود را پيروز اين ميدان معرفي كنند. ‏

از همين رو به نظر مي رسد تا يك و شايد دو هفته آينده اين بلاتكليفي همچنان ادامه داشته باشد تا دست تقدير ‏حوادث پرشتاب سياسي، اقتصادي و حتي اجتماعي ايران، يكي از اين دو را مجاب كند از پافشاري برخواسته خود ‏منصرف شود يا با نشان دادن انعطاف، به راه حلي ميانه رضايت دهد. تا زمان مشخص شدن وزن سياسي هر كدام ‏از اين دو نگاه در ساختار قدرت ايران كه جهت و سوي تحولات آينده را نيز نمايان مي كند، بخش خصوصي، ‏شبكه بانكي، مردم و اقتصاد ايران بايد منتظر بمانند؛ درست مانند 30 سال گذشته. ‏

‎خداوند به مستاجران و جوياي خانه ها رحم کند‏‎

اعظم ويسمه در "سکوت صدا" نگران پيامدهاي ورود شخص رئيس جمهور به قضيه بحران مسکن است:‏

خداوند به مستاجران و جوياي خانه ها رحم کند. احمدي نژاد گفته مي خواد شخصا و مستقيم وارد اين موضوع ‏بشود. پيش از اين رييس دولت نهم شخصا دست روي هر چيز گذاشت آنجا را ويران تر کرد. رييس دولت نهم که ‏گويا عادت دارند به سرعت منکر اضهارات خود بشوند و از اصل همه گفته ها را تکذيب کنند سال گذشته ‏درنشست مطبوعاتي خود مهمترين شعار انتخاباتي "آوردن نفت بر سر سفره مردم" را تکذيب کرد و گفت اصلا ‏چنين جمله اي نگفته بوده. ‏

امروز هم درخصوص اتهامات گاه و بيگاه به مافيا گفت اصلا نگفته مافيا هست و به سرعت همه چيز رو منکر شد ‏من نمي دونم مافياي نفت، شکر، مسکن و آخريش دخانيات ساخته ذهن کي بود؟ اما از همه جالب تر اين بود که ‏احمدي نژاد که قراره فردا براي استيضاح وزير بازرگاني به علت گراني به مجلس بياد گفت اصلا اعتقادي به ‏گراني نداره و وضع مردم بهتر شده قدرت خريد هم افزايش يافته!‏

‎يک بام و دو هوا‎

محمدرضا يزدان پناه در "بوي خاک" از تناقض هاي دستگاه ديپلماسي جمهوري اسلامي مي نويسد:‏

حتي در تعريفي كه دستگاه ديپلماسي و تبليغاتي جمهوري اسلامي ايران براي واژه عمليات شهادت طلبانه يا ‏استشهادي ارائه مي‌كند، ‌اين قبيل عمليات در شكل با عمليات تروريستي تفاوتي ندارد اما چون هدف آن هدفي ‏ايدئولوژيك و مقدس مانند آزادي سرزمين‌هاي اسلامي از سلطه كفار و مانند اين است، محتواي عمليات استشهادي ‏با محتواي عمليات تروريستي متفاوت و به همين جهت قياس اين دو مقوله از اساس مع‌الفارق است. ‏

به عنوان مثال از نظر جمهوري اسلامي، اگر در كشور اسپانيا، گروه جدايي طلب باسك اقدام به بمب‌گذاري در يك ‏اتوبوس حامل شهروندان عادي كند يك اقدام تروريستي رخ داده و بالتبع محكوم است. اما همين اتفاق اگر در ‏اسرائيل و توسط حماس روي دهد به علت ماهيت و محتواي آن يك عمليات شهادت طلبانه است كه حق طبيعي اين ‏گروه و هوادارانش است. البته بديهي است كه اين تعريف از عمليات اسشتهادي از نظر بسياري از كشورهاي ‏جهان همان عمليات تروريستي است. ‏

‎الحق که عجيب است‎

محمد هادي صباغ در "بودن و مجازي بودن" که بدون هيچ دليل موجهي از عکاسي در يکي از خيابان هاي قديم ‏تهران منع شده است مي نويسد:‏

يکي از پارکبان‌ها پديدار شد و مرا از عکس گرفتن منع کرد. علت را پرسيدم، گفت چون ممنوع است. پرسيدم ‏چطور ممنوع است؟ او که از نظر ظاهر و رفتار يک نمونه‌ي تمام عيار درجه‌يک از آدم‌هايي بود که در سي سال ‏اخير براي خدمت پرورش يافته، پاسخ داد که کلانتري … گفته عکس نگيرند. از رو نرفتم، و با اين که حرف‌زدن ‏با چنين گونه‌اي از انسان برايم دشوار است، سعي کردم خشمم را با بهت‌زدگي جايگزين کنم و بپرسم که در اين ‏خيابان چه چيز خاصي وجود دارد که نبايد در عکس بيفتد؟ در ضمن اشاره کردم که هيچ خبري از تابلوي ‏ممنوعيت عکاسي نيست. پاسخش عالي بود: "آخر اين جا ساختمان‌هاي تاريخي وجود داره!" در دنيايي که براي ‏جلب جهانگرد حتي يک زيرپله‌ي قديمي را تميز و مرتب و برايش شجره‌نامه جور مي‌کنند که هويتي پيدا کند و تو ‏را به بازديد و عکاسي و خرج کردن تشويق کند؛ اين سياست‌گذاري و برخورد الحق جاي تدبر و اعجاب دارد. ‏

‎هيولاها‎

‏"محمد آقازاده" در آخرين پست اش نوشته:‏

شب نشسته ام جلوي تلويزيون کدام کانال بود نمي دانم. مستندي داشت تاريخچه ساخت اسلحه را نشان مي داد. ‏نابغه هايي که تمام نبوغشان را به کار بردند تا بشر راحت تر آسانتر و بيشترآدم بکشد. نبوغ شيطاني. حالم از همه ‏آنهايي که دستي بر ماشه تفنگ دارند تا به خوي بهيمي قدرت خواهي شان خوراک برسانند به هم مي خورد. نه ‏نبايد به أنها گرگ گفت. گرگ مي درد تا زنده بماند. اما آني که با يک اشاره انگشت هزاران نفر را سلاخي مي ‏کندچه نام دارد؟ هيولا؟ هيچ نامي نمي تواند وصفي از آنها بدست دهد. ‏
‏ ‏
‎نظرکرده هاي تحريريه ها!‏‎

فهميه خضر در "حرفه خبرنگار" در تازه ترين پست خود به شما آموزش مي دهد که چگونه يک شبه به دبير ‏سرويسي و سپس به مدارج بالاتر در يک تحريريه دست پيدا کنيد. البته او به در گفته است که ديوار بشنود و گويا ‏دلش از دست بعضي ها حسابي پر است:‏

نيمچه‌خبرنگاري‌اي در دانشگاه بلغور بفرماييد و هنوز هضم‌شده و نشده با انواع عشوه‌هاي دمده و بخصوص ‏‏"قاطري" راه خود را به اولين تحريريه‌اي كه سر راهتان بود باز كنيد. ول البته خودتان را به موش‌مردگي بزنيد ‏اما كمي كه گذشت شروع كنيد به "زيرآب‌زني" براي دبيرسرويس‌هايي كه از آنها كار ياد گرفته‌ايد و يك موي ‏گنديده‌شان مي‌ارزد به تمام هيكل ناموزون شما. وقتي خوب زيرآب‌هايتان را زديد و از طرف ديگر رياكاري‌ها و ‏پاچه‌خواري‌هايتان هم جواب داد، حالا ديگر مي‌توانيد مفت و مسلم و بدون داشتن هيچ‌گونه پشتوانه حرفه‌اي و ‏تخصصي خيلي زود خودتان به يك عدد دبيرسرويس تبديل بشويد! ‏

خب تا اينجاي كار را كه خوب فهميديد؟ از اين به بعد هم كارتان تقريبا ساده است. فقط كافي است كمي ترشيده ‏باشيد، به اندازه كافي زشت و بي‌بهره از موهبات زنانه باشيد، هر روز يادتان باشد كه تمام "كمپلكس‌ها" و ‏عقده‌هايتان را همراه بياوريد و مثل سگ هم پاچه همه را بگيريد. مقدار قابل توجهي هم كه "حسادت" چاشني اين ‏موهبت‌ها بفرماييد؛ ديگر كارتان بيمه شده است. اما شما بايد واقعا نظركرده باشيد تا بتوانيد "اين‌جوري" باشيد. ‏

‎اين وبلاگ ديگر به‌روز نخواهد شد‎

نيما نامداري در "ساز مخالف" با نوشتن بلاگي خداحافظي کرده است:‏

فضاي وبلاگستان ديگر آن طراوت و جسارت گذشته را ندارد. از آنچه سرنوشت واقعي ما يعني ايرانيهاي ‏ميانه‌حال را رقم مي‌زند دور افتاده. وبلاگ نويسي فرع وبلاگ‌داري شده و روابط وبلاگي حال آدم را بد مي‌كند. ‏فرايند لينك دادن و گرفتن و كامنت گذاشتن و ميل خودنمائي و رويت شدن آدم را به طرز حقيرانه‌اي تحريك ‏مي‌كند. همچنين براي من كه به اسم واقعي مي نويسم اين وبلاگ كار را سخت كرده. برخلاف انتظار اين مساله ‏ربطي به نوشته‌هاي سياسي ندارد مشكل پيش قضاوتهائي است كه آدمها از طريق خواندن اين وبلاگ در مورد من ‏پيدا مي‌كنند. قضاوتهائي كه تا وقتي مرا نبينند و با من ارتباط نداشته باشند صرفا پيش‌قضاوت است و در بسياري ‏از موارد منجر به ايجاد اشكال در شكل‌گيري روابط من با آدمهاي دور و برم مي‌شود. اين اتفاق وقتي دردسرزا ‏مي‌شود كه بدانيد بسياري از همكاران و آشنايان شغلي من خواننده اين وبلاگ هستند. به دلايل بالا اين وبلاگ ديگر ‏به‌روز نخواهد شد. ‏

‎براي آنکه دست کم ده سال پيش بيفتند‎

رضا شکراللهي در "خوابگرد" از آخرين کنسرت محمدرضا لطفي و نونوازان اش نوشته است:‏

محمدرضا لطفي هوشمندانه، مردم را به هواي نام بلندِ خود به تالار وزارت کشور کشاند تا حاصل زحماتش در دو ‏گروهِ آموزشي "بازسازي شيدا" و "بانوان شيدا" را بشنوند و تماشا کنند. معرفي پردامنه‌ي اين همه جوانِ نوازنده، ‏بي‌نام و بي حضور خودِ لطفي، در فضاي موسيقي سنتي ايران تقريباً محال است. لطفي اما آن‌ها را پيش انداخت و ‏خود کنارشان نشست و آهسته و پيوسته دست به ساز داشت و نگاه‌شان کرد تا جوانان مکتب‌خانه‌‌‌ي کنوني‌اش در ‏برابر اين همه مشتاق، با اعتماد به نفس سر بلند کنند و بنوازند و به قدر دستِ‌کم ده سال، در اعتبار و شهرت پيش ‏بيفتند. ‏

‎خط قرمزهاي نه چندان قرمز‏‎

‏"از پشت يک سوم" به موضوع تجاوز از حريم هاي ممنوعه و خط قرمز ها پرداخته و نوشته است:‏

خيلي از آدمهايي كه به جرم دزدي الان گوشه زندان هستند كساني بودند كه براي خودشون خط قرمز داشتند و هيچ ‏وقت به دزدي فكر نمي‌كردند ولي آيا ما تا حالا خودمون رو گذاشتيم جاي اونها تا ببينيم اگه ما هم تحت اون فشار و ‏اجبار بوديم، دزدي مي‌كرديم يا نه؟! در حال حاضر كه شكم همه‌مون سيره همه دَم از اخلاق و معنويات و ‏ارزشهاي انساني ميزنيم ولي اگه يه روز بچه‌مون اونقدر گرسنه بود كه داشت قبض روح ميشد باز هم دزدي ‏برامون خط قرمز بود و ازش عبور نمي‌كرديم؟! همه‌ي ماها خيلي محكم و سفت و سخت به عقايد و خط‌هاي قرمز ‏زندگي‌مون اعتقاد داريم ولي گاه پيش مياد كه آدميزاد بنا به موقعيت و شرايطي كه توش قرار مي‌گيره از اين ‏خطوط قرمز عبور مي كنه. ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.