راز ناکامي مسلمانان در همين است!
وبگرد - پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 [2008.05.15]
سها سيفي
Webgarderooz@yahoo.com
معصومه ابتکار در "ابتکار سبز" حکايتي از خواجه نصيرالدين طوسي به نقل از کتاب اسرار اللطيفه و الکسيله نقل کرده است:
"خواجه نصير الدين" دانشمند يگانه روزگار در بغداد مرا درسي آموخت که همه درس بزرگان در همه زندگانيم برابر آن حقير مي نمايد و آن اين است که در بغداد هر روز بسيار خبرها مي رسيد از دزدي وقتل و هتک حرمت زنان در بلاد مسلمانان بود. روزي خواجه نصيرالدين مرا گفت: مي داني از بهر چيست که جماعت مسلمان تا اين حد گنه مي کنند با آنکه دين خود را بسيار اخلاقي و بزرگمنش مي دانند؟
بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسيار شادمان خواهم شد اگر ندانسته اي را بدانم.
خواجه نصيرالدين فرمود: در اين اخلاق هر گاه به تو فرماني مي دهند، آن فرمان؛ اما و اگر دارد. تو را مي گويند دروغ نگو... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکي نيست. غيبت مکن... اما غيبت انسان بدکار را باکي نيست. قتل مکن... اما قتل نامسلمان را باکي نيست. تعرض مکن... اما تعرض به نامسلمان را باکي نيست. اين اماها مسلمانان را نابکار و نامسلمان مي داند و اجازه هر پستي را به خود مي دهد و خدا را نيز ازخود راضي و شادمان مي بيند. راز نابخردي مسلمانان در همين است اي شيخ!
عشق دنيا چکار که نمي کند!
محمدجواد کاشي در "زاويه ديد" راوي تغيير حالات و ظاهر جواني جنوب شهري و به شدت مذهبي و معتقد است که دل در گرو دختري دارد. نمونه اي که او ارائه مي کند مي تواند نماد خوبي از سرنوشت حاکمان ايران باشد که از ميان طبقات محروم شهري و روستايي به قدرت رسيدند و آنگاه که مجذوب معشوقه دنيا شدند؛ دل و دين باختند:
از بچههاي جنوب شهر بود با سابقهاي فوق العاده مذهبي. ميگفت خدا همه چيز او بوده است. اما ميناليد از آن دو چشم زيباي لعنتي كه بر جانش آتش زده است. ميگفت دو چشم سحرانگيز يكباره قلبش را به آتش كشيد. او در قلبش خانه كرد و از آن زمان خدا را از قلب خود بيرون راند، چرا كه جايي كه خدا بود، چه جايي براي عشقي ديگر. در حضور خداوند، سوداي عشقي ديگر گناهي نابخشودني بود. ميگفت در حضور خداوند، عشق او شرمآور بود. خدا را از قلب خود بيرون رانده بود و ظواهر خود را نيز گويي چنان تغيير داده بود كه از خروج خداوند از قلبش حكايت كند.
من نفهميدم او به جد عاشق كيست؟ عاشق او كه در قلبش خانه كرده است، يا او كه از خانه رانده شده است. از هجران كدام معشوق ميسوزد: از هجران دختري كه حتي يكبار هم حاضر به گفتگو با او نيست، يا از هجران آن يار سفر كرده؟ عاشق كيست و معشوق كدام؟ نكتد او كه از خانه بيرون رانده شده، مكري درانداخته است. هر چه بود تندباد زندگياش وزيده بود، و هيچ كس نميدانست به كجا پرتابش خواهد كرد.
کتاب در پنج زندان
احمد پورنجاتي در "دلتا" پنج زندان براي کتاب بر مي شمرد که عبارتند از زندان "مميزي قانون"، زندان "مميزي سياست"، زندان "مميزي سليقه"، زندان "مميزي اقتصاد" و زندان "مميزي مربيان". از جمله در خصوص دو مورد از اين موارد چنين مي نويسد:
زندان "مميزي سياست": بسته به اينكه كدامين گرايش سياسي در مسند قدرت باشد، چه دولتي و چه وزيري توفيق خدمتگزاري به خلايق عرصه فرهنگ و هنر پيدا كند، سايه سياست آن حضرت والا بر سرنوشت كتب سنگيني خواهد كرد. "مميزي سياست" گاهي فراتر، بيمنطقتر و خودكامانهتر از "مميزي قانون" است. حرف، حرف وزير است كه قدرت، بودجه و چيزهاي ديگر در دست اوست.
زندان "مميزي سليقه": اينك نوبت به "كارشناسان بررسيكننده كتاب در دستگاه مميزي" ميرسد. صرفنظر از گرايش سياسي آنان، بسته به نوع سليقه و سائقه و ذائقه فرهنگي و نيز چگونگي برداشت از ضوابط و مقررات به اصطلاح قانوني سانسور، كتاب مورد نمدمالي قرار ميگيرد. اشعريمآبي و اخباري مسلكي، راه را بر كتابهاي استدلالي ميبندد، فقهگرايي و رسالهمحوري، بر هر نوآوري در عرصه انديشه و دين خط بطلان ميكشد، عرفانزدگي افراطي از رويكرد تعقلي ميهراسد، توطئهانديشي سياسي در ورطه نمادگرايي و كشف "استعاره و رمز و سمبل و كنايه" گرفتار ميشود و از روي احتياط به سانسور متوسل ميشود. از همه مهمتر و آزاردهندهتر، نافهمي و كژفهمي مطلب، به "مميزي سليقه" ميدان ميدهد و سرانجام "اين كتاب" است كه به انبار ميرود.
شما را به خدا توهين نکنيد!
"منيرو رواني پور" چنين خواهشي از بازديدکنندگان سايت اش دارد:
لطفا توي قسمت کامنت ها به ديگران توهين نکنيد من واقعا وقت اضافي ندارم که هرلحظه بيايم و کامنت هاي ناجور را حذف کنم!
شما نيازي به دشمن نداريد
"محمدآقازاده" از زبان حاکمان و مسئولان برخي موارد فساد در حوزه هاي مختلف از اقتصاد گرفته تا سياست را برشمرده و سپس خطاب به حاکمان نوشته است:
آقايان مي گويند:همه جا مافيا را گرفته است.... آنها بخواهند زمين ها را مي بلعند....گوجه و برنج را گران مي کننند.... در وزارتخانه ها و بانک ها دست دارند.... همه دزدند و رانت طلبند.... هيچ گريزي از اين مافيا نيست. فلان دانشگاه مرکز فسادند....بازار افشاگري داغ است.فلان مدير... آقايان مي دانيد با اين حرفها کجا را نشانه گرفته ايد.
آقايان هيچ مخالف نظام جمهوري اسلامي به اندازه خود شما سياه نمايي نمي کند.با اين حرف ها اگر جواني بپرسد چرا بايد با اينهمه مشکلات از موجوديت اين نظام دفاع کرد ٬چه جوابي بايد داد. آقايان مي دانيد با اين حرفها کجا را نشانه گرفته ايد. جواب روشن است. خود نظام جمهوري اسلامي را. يعني همان نظامي که بخاطر دفاع از آن همه را متهم مي کنيد و يکجا دولتهاي گذشته را نفي مي کنيد. آيا با اين کردار و منش تان نظام نياز به دشمن ديگري دارد. پاسخ اين پرسش را بدهيد گره بسياري از مشکلات کشور حل مي شود.
داستان جدي تر از اين حرف هاست
محمدرضا زائري در "نمايندگي مجاز" معتقد است داستان تهاجم فرهنگي جدي تر از اين حرف هاست که با ممانعت از ورود اسباب بازي هاي غربي بشود جلوي آنرا گرفت:
صحبت از اقتصاد است و لذا در نمايشگاه هاي بين المللي بعضي از شرکت ها فقط متخصص فروش رايت کاراکترهايي مثل گوفي و گارفيلد و ميکي ماوس و... هستند. و اين روزها خبري خواندم از شرکت هايي که مراسم عروسي دختر ها را بر اساس کاراکتر زيباي خفته و سپيدبرفي و... برگزار مي کنند!
صحبت از فرهنگ است و اما در کشور ما براي فرهنگسازي حجاب نيروي انتظامي مسئوليت پيدا مي کند و کار سر از آنجا در مي آورد که کودکي که در تخت سپيد برفي يا باربي خوابيده و با شيشه باربي شير خورده و با کيف باربي به مدرسه رفته و در دفتر باربي مشق نوشته و با لباس باربي و سپيد برفي بزرگ شده، حالا براي عروسي هم در درشکه سپيد برفي مي نشيند و... داستان جدي تر از اين حرف هاست.
هربچه اي هم اين را مي داند اما خبرگزاري فارس نه!
عطا الله مهاجراني در "مکتوب" با نقل اين خبر از خبرگزاري فارس مي نويسد حالا ديگر هر بچه اي هم مي داند که فردوسي سي سال روي شاهنامه کار کرده است نه پانزده سالي که خبرگزاري فارس از آن خبر مي دهد:
فردوسي براي سرودن شاهنامه؛ حدود پانزده سال و با هزينه كردن تمام سرمايه خود با ملاك قرار دادن شاهنامه ابومنصوري وقت صرف كرد. با اين حال از آنجا كه هيچ پادشاهي را سزاوار هديه كردن كتابش نميديد مدتي آن را مخفي نگه داشت و بخشهاي ديگري نيز به آن افزود.
پس از حدود ده سال در سن 65 سالگي و به دنبال تنگدستي، تصميم گرفت كتابش را به سلطان محمود تقديم كند. فردوسي آن را در شش يا هفت جلد براي سلطان محمود فرستاد. به گفته خود فردوسي، سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نكرد و پاداشي را كه مورد انتظار فردوسي بود برايش نفرستاد. جنازه فردوسي پس از مرگش، اجازه دفن در گورستان مسلمانان را نيافت و در باغ خود وي يا دخترش در طوس دفن شد.
حزب الله لبنان بداند که...
توصيه هاي محمد علي ابطحي به حزب الله لبنان در "وب نوشت ها" به قرار زير است:
سرعت عمل، و فراگيري عمليات حزب الله که در کمتر از نصف روز بيروت غربي را به تصرف خود درآورد، چنان غافلگير کننده بود که محاسبات اکثريت حکومتي درهم ريخت. اما بايد به چند نکته توجه کرد که:
يک) با تلاشهاي تبليغاتي رسانه هاي عربي و حکومت هاي بعضي ازکشورهاي منطقه وشيعه بودن حزب الله وامل در يکسو و سني بودن رهبر اکثريت در ديگر سو، اين اختلافات "سياسي" به شدت به رويارويي سني وشيعه تبليغ شد. اين نقطه ي آسيب پذيري مهمي براي حزب الله خواهد بود که در کنار حوادث عراق به آنها با ديد شيعيان مخالف سني نگاه شود.
دو) به نظر مي رسد اکثريت ومخالفان حزب الله از مسائل چند روز پيش بيروت در صددند که بيشترين استفاده را از سازمانهاي جهاني به کمک کشورهاي عربي داشته باشند. فشار خارجي در کشور کوچکي مثل لبنان که تقريبا آشکارهمه ي اطراف سياسي وقدرت در آن به خارج وصل هستند خيلي شکننده و پر فشار خواهد بود. جريان اقليت وحزب الله بايد به اين نکته توجه کنند و آنها نيز بايد از ابزارهايي که دارند در اين معادلات جهاني سهيم باشند.
به ايراني بدون خودکامگي فکر مي کنم
احمد قابل در "نگاه من" نامه برادرش هادي قابل را از زندان دادگاه ويژه روحانيت منعکس کرده است:
بيش از يکصد سال است که ملت بزرگ و آزاديخواه ايران براي زدودن استبداد و استقرار دموکراسي و مردم سالاري، هزينه مي پردازد. استبدادي که در زواياي انديشه ها، اخلاقيات و حتي برداشت هاي متون ديني و مذهبي مان جا خوش کرده و هر از چندي از گوشه اي سرک مي کشد. بي ترديد براي قطع ريشه هاي استبداد از پيکره جامعه و رسيدن به بهار با طراوت دموکراسي، مردم سالاري و ازادي اکنون هم بايد هزينه پرداخت و از آن نهراسيد.
بر خود مي بالم که فرزندي کوچک از اين ملت بزرگم که خداوند توفيق عنايت فرمود تا اندک هزينه اي در اين راه مقدس بپردازم. از راهي که گزيده ام، نه پشيمانم و نه نگران. به ايران آزاد، آباد، بدون استبداد و خودکامگي مي انديشم و به آن اميدوارم. اگر چه به ستم و بر خلاف موازين قانوني و ديني مجبور به تحمل زندان هستم. اما خدا مي داند که کوچک ترين هراسي ندارم که بر عکس اين عاملان و آمران زندان من هستند که در هراس و وحشتند!
آدميت، طرز نگاه مان را تغيير داد
آخرين نوشته "محمد قائد" يادداشتي درباره فريدون آدميت است:
يكى از كسانى كه طرز نگاهكردن بخشى از خوانندگان ايرانى به گذشته را تا حد زيادى تغيير دادند فريدون آدميت بود. آدميت روش، لحن و نثرى جديد وارد تاريخنويسى ايران كرد و با اين اسلوب نوين به دركى تازه از تاريخ كشورش در قرنهاي نوزدهم و ابتداى بيستم رسيد. اين درك شامل پيوندى ميان آگاهى امروز ما و آگاهى از طرز فكر انسانهاى روزگار گذشته است.
در روش او، شخصيتهاى تاريخى به دو دسته خوب و بد تقسيم نمىشوند، كه خوبها نماينده طرز فكر امروز ما و بدها مخالف آن باشند. همۀ آدمها مدعى بودهاند نيّت خير دارند. از برخورد خشن نيتها، يا در واقع منافع متضاد، آتشى به پا شده و كسانى سوختهاند؛ كسانى هم به كباب مطلوب خويش رسيدهاند. برخوردها همچنان در جنگى مغلوبه ادامه دارد و چنين نيست كه تكليف بهاصطلاح خوبها و بدها يكسره شده باشد و همه رفته باشند پى كارشان.
مارک بي فرهنگي را به پيشاني مردم نچسبانيم
"حسن درويش پور" در بحث کتاب و کتابخواني در ايران و نسبت دادن عدم استقبال از کالاهاي فرهنگي مي نويسد:
کتاب يک کالاي فرهنگي است! هنگامي که بهصورت يک کالا وارد بازار ميگردد، نميتواند خارج از قوانين بازرگاني [دادوسُتد، رقابت، مرغوبيت و غيره] عرض اندام کند. اگر اين کالا بتواند نياز واقعي مردم را برطرف سازد، وقتي که زمانش رسيد، حتماً خريداران بسياري دارد. بهطور مثال ببينيد که چرا کتابهاي "نُخبهکُشي" و "سهمِ من" [با وجودي که کتاب دوم از بسياري جهات ضعيف بود] چندين بار تجديد چاپ گرديدند؟ آيا ارتباطي که محتوا و مضمون کتابها با مقولهاي بهنام هويت برقرار ميساختند، علتي براي تجديد چاپ شدند؟ يا دلايل ديگري وجود دارند؟ در هر صورت علت چنين استقبالي هرچه بود، واقعيتي را نميتوان انکار کرد که آن کالاها، هم پاسخگوي نياز مردم بودند و هم بهموقع عرضه شدند! بسياري از کالاهاي فرهنگي، چنين خصوصياتي را دارا نيستند و نميتوانند فراتر از دايرۀ خواص و کتابخوانهاي حرفهاي، مشتري را جذب کنند. اگر کالايي فاقد توان رقابت و جذب مشتري است، آيا مسئولش مردم هستند؟ بايد مارک بيفرهنگي را بر پيشاني آنان بچسبانيم؟
