زمان انفجار "بشکه باروت"
مير حميد سالک dr_h_salek@yahoo.com - پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 [2008.05.15]
با افزايش درگيري ها در لبنان، تحليل و تشبيه داهيانه آقاي زيدآبادي در مقاله مورخ 22 فروردين نشريه اينترنتي روز، راجع به اوضاع خاورميانه، صورت واقعي تري به خود گرفت. انفجار يا خنثي شدن "بشکه باروت"، تنها نکته اي بود که در اين تفسير مورد شک قرار گرفت. اکنون به نظر مي رسد اين ترديد، آهسته آهسته، جاي خود را به گمانه زني در مورد زمان اثر کردن چاشني هاي به کار رفته در منطقه مي دهد.
درگيري که پنج شنبه شب، بعد از سخنراني سيد حسن نصرالله، در غرب بيروت آغاز شد، به تدريج مي تواند به يک جنگ تمام عيار داخلي تبديل شود. هر چند که بعد از گسترش دامنه هاي آن به شهر تريپولي و تپه ها و روستاهاي دروز، برخي از تحليلگران را به اين نتيجه رسانده است که شعله هاي يک جنگ خانمان سوز داخلي از همين حالا قابل مشاهده است.
بديهي است اتفاقات لبنان، نظير ساير رويدادهايي اين منطقه از جهان، به شکلي همه جانبه با منافع ملي ايران گره خورده است. برخي از رشته هاي اين پيوند طبيعي بوده، ناشي از موقعيت استراتژيکي و ژئوپلتيکي کشورمان، ارتباطات مذهبي بين ساکنين اين ناحيه از جهان و در نهايت مناسبات سياسي و اقتصادي کشورمان با کشورهاي حوزه خاورميانه است. اما در اين ميان رشته هايي هم وجود دارند که به شکلي خطرناک منافع ملي ما را به چالش گرفته است. اگر اين تارهاي اضافي تنيده شده در اطراف منافع ملي ما به سر انگشت تدبير گشوده نشود، دير يا زود ما هم در درون آتشي خواهيم افتاد که زدودن آثار مخرب آن کار آساني نخواهد بود.
اين رشته هاي پيدا و پنهان ما بين حکومت ايران با بازيگران حاضر در صفحه شطرنج قدرت در منطقه، به شکلي روزافزون، با منافع و نقشه هاي دراز مدت آمريکا در تضاد افتاده است. از اين رو آمريکا به وضوح از ايران به عنوان بزرگترين مشکل حال حاضر خود در خاورميانه نام مي برد. در چنين شرايطي روشن است، هم چنان که بارها از زبان مسئولين آمريکايي شنيده ايم، حل مسئله ايران جهت رسيدن به ساير اهداف، بايد در اولويت سياست هاي خاورميانه اي ايالات متحده قرار بگيرد. براي حل اين مشکل دو راه بيشتر وجود ندارد. يا از طريق گفتگو و مذاکره و باز تعريف مناسبات گذشته هاي دور و نزديک، به يک تقسيم کار، منافع و قدرت دست بزنند. يا اين که از طريق اعمال زور، استخوان را از لاي زخم خارج کنند.
هر چند هر دو طرف به مناسبت هاي مختلف، خود را طرفدار گفت و شنود نشان داده اند، سير وقايع، داستاني ديگر را حکايت مي کند. به اين معنا که راه سازش از طريق مذاکره، اگر نگوييم غير ممکن، حداقل در شرايط کنوني دور از دسترس است. آقاي بوش در آستانه سفر به خاورميانه، با بخش عربي BBC مصاحبه اي به عمل آورده است. در اين گفتگو، در پاسخ به اين سوال که آيا مذاکرات مستقيم با ايران و سوريه به کاهش تنش ها منجر نمي شود، ادعا مي کند تهران و دمشق موضع او را مي دانند و جايي براي گفتگوي بيشتر نيست. اينعدم اشتياق طرفين براي مذاکره، قبل از اين هم در ادامه نشست هاي مربوط به امنيت عراق، صرف نظر از نتايج مثبت و يا منفي آن براي ما، آشکار شده بود. افزون بر آن مي توان به موافقت سهل و آسان رايس با پذيرش مشوق هاي بيشتر جهت وادار کردن ايران به تبعيت از قطع نامه هاي شوراي امنيت اشاره کرد. اين وزير خارجه زيرک اگرکوچک ترين ترديدي در قطعي بودن شکست مذاکرات داشت، حتما با وسواس بيشتري مانع از ولخرجي هاي شرکايش مي شد. به اين مجموعه، تند تر شدن لحن طرفين، افزايش اتهام زني ها و رشد سؤظن ها را بايد اضافه کرد. حالا که طرفين در مصالحه را شش قفله کرده اند چه راه ديگري به غير از نزاع و تخاصم باقي مي ماند؟
ورود به اين حد از روابط، مرحله درگيري نظامي، روندي است که از مدت ها قبل آغاز گشته است. چند صباحي است که طبل هاي جنگ به صدا درآمده اند. هيلاري کلينتون به قدرت نرسيده در فکر نابودي ايران است و رقيب جمهوريخواه او براي تلطيف ميتينگ انتخاباتي خود به آهستگي زمزمه بمباران ايران را سر داده است تا در موقع لزوم آن را به فرياد تبديل کند. دولت آمريکا براي کاهش قدرت و حوزه نفوذ ايران در منطقه، از طريق روش هاي غير مسالمت آميز، حداقل به دو روش مي تواند عمل کند. اول، با سرکوب نيروهايي که در اين منطقه به هواداري از ايران شناخته شده اند. در حقيقت در اين شکل، به ويژه اگر تلاش هاي صلح سوريه و اسرائيل به نتيجه برسد، به تصور آمريکا، تهران بازوهاي اجرايي خود را در منطقه از دست داده و در نتيجه قدرت مانور بزرگترين حامي گروه هايي که به نحوي از انحا در مقابل آمريکا ايستاده اند، به کمترين ميزان ممکن تنزل پيدا خواهد کرد. آيا تاکنون اين سياست به نتيجه رسيده است؟ شواهد امر نشان مي دهد طراحان نقشه اول به دستآوردهاي مورد نظر خود نرسيده اند. نتايج جنگ سي و سه روزه، هجوم و اشغال برق آساي غرب بيروت توسط حزب الله، درگيري هاي غزه و عدم تسليم حماس در مقابل خواست هاي کشورهاي حامي "نقشه راه"، درگيري هاي بي سرانجام عراق و تسلط طالبان بر بخش هاي وسيعي از خاک افغانستان، گواه اين مدعا است. فارغ از ميزان تاثير واقعي ايران بر شکل گيري چنين روندي، رسانه هاي مهم بين المللي و طرف هاي درگير در منطقه، بخش بزرگي از اين پيروزي ها را به حساب ايران واريز مي کنند. اين ادعاها هنگامي که با برخي واکنش هاي داخلي همراه مي شود، تاثيرات بيشتري بر افکار عمومي جهان پيدا مي کند. انتساب نسبت هايي نظير "جنازه متعفن" به کشور اسرائيل، ابراز شادي در مقابل پيروزي هاي اخير حزب الله در روزنامه هايي نظير کيهان و ايران و حضور افرادي چون مقتدي صدر در خاک کشورمان، آب به آسياب کساني مي ريزند که غلوآميزترين "صفات" را به ما هديه مي کنند. اگر آمريکا از اين راه به مقصد نرسد، آيا به شرايط پيش آمده تن خواهد داد؟
به طور حتم پاسخ منفي است. آقاي بوش در همين مصاحبه، با اشاره به ناآرامي هاي اخير در لبنان مشخصا به ارتباط ايران با حزب الله اشاره کرده، مي گويد: "حزب الله بدون ايران هيچ است. ايران منشا بسياري از مشکلات در خاورميانه است، چه در حمايت مالي از حزب الله و حماس، چه در اقدامات اين کشور در قبال دمکراسي نوپاي عراق." وي با اشاره به تلاش خود براي جلب توجه مردم نه فقط به لبنان بلکه به ايران ادامه مي دهد: "همه بايد به ياد داشته باشند که ايران عامل بسياري از مشکلات در خاورميانه است". اين گفته به اندازه کافي از نيات بعدي آمريکا در صورت عدم توفيق در مناسبات منطقه اي خبر مي دهد. بسنده کردن به کلام، لاف و گزاف هاي کاخ سفيد نشينان امري عقلاني نيست. اما قرار گرفتن اين اقوال در کنار اعمالي چون تجهيز اسراييل توسط آمريکا به يک سپر موشکي بسيار قدرتمند، نشان مي دهد خط و نشان کشيدن ها فقط در حد حرف باقي نمانده است. رويترز در توصيف توان اين سيستم ضد موشک ادعا مي کند، سد دفاعي به کار رفته امکان رديابي يک توپ بيسبال را از فاصله 4700 کيلومتري دارد (کارگزاران 23/2/87). اين در حالي است که اسراييل از موشک هاي پيکان برخوردار است. اما از آن جايي که اين اسلحه در جنگ سي و سه روزه موثر واقع نشد، در صورت هر گونه درگيري نظامي مستقيم با ايران و احتمال تهديد اسراييل از سوي ايران، بايد مانعي قويتر بر سر راه موشک هاي دوربرد ايران وحود داشته باشد.
با توجه به شرايط موجود، درک اين نکته آسان است که ما در درون يک بازي دو سر باخت قرار گرفته ايم. يا بايد کشور ما تحت فشار قرار بگيرد که هر گونه رابطه احتمالي ما با مخالفين آمريکا به حداقل برسد. يا اين که آمريکا و هم پيمانانش از طريق يک رويارويي مستقيم نظامي، "سرچشمه" مورد ادعاي خود را بخشکانند. تا زماني که سياست خارجي ما به نفع مصالح ملي ما بازخواني نشود، اين شمشير داموکلس، اين بار با دو لبه، بالاي سر ما حضور خواهد داشت.
