طوطي و زنبور(پاسخ دوم به آيت الله جعفر سبحاني)
عبدالکريم سروش - دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 [2008.05.12]

استاد مکرم حضرت آيت الله آقاي جعفر سبحاني پس از تقديم درود و شادباش ارديبهشتي، نامه دوم تان مسرّت وصول بخشيد.
مهر از سر نامه برگرفتم گويي که سر گلابدان است،
جهد پر شهد و خطاب بي عتاب شما را ستوده بودم و اينک بيشتر مي ستايم.
يکم. سخنتان را از "قوس نزولي" احوال و افکار من در بيست سال اخير آغاز کرده ايد، يعني از ظهور "قبض و بسط تئوريک شريعت" به بعد. خشنود و سپاسگزارم از اينکه اختر اقبال و سعد و نحس احوال مرا چنين مشفقانه رصد مي کنيد، لکن بدرستي نمي دانم که رصدخانه کجاست. چنين مي نمايد که شاقول و اسطرلاب بدست شماست و با آن ارتفاع آفتاب مي گيريد و حکم به صعود و نزول کواکب مي دهيد. باکي نيست. اما اگر من بودم انديشه ها را به ميزان حجت و به معيار حقيقت مي سنجيدم و براي مخاطب هم حظي و شاني از انتخاب و اجتهاد قائل مي شدم.
از جلساتي در قم و تهران ياد کرده ايد که با من در فلان و فلان مساله احتجاج کرده ايد و قبول نکردن مرا نشانه تنزل من گرفته ايد. آيا عالمانه احتمال نمي دهيد که شايد ضعف در حجّت شما بوده است نه در عقيدت و صداقت من؟ من آن جلسات را نيک بخاطر دارم و اينک بخاطر شما مي آورم که در موسسه حکمت و اديان که سخن از "حسن عقلاني صدق" و قبح عقلاني کذب مي گفتيد، پرسيدم مگر به اعتقاد معتزليان آنکه عقلاً قبيح است "کذب ضار" نيست (دروغ زيان بخش نه کذب مطلق)؟ و شما تصديق کرديد. آنگاه گقتم پس بنظر شما منعي ندارد که خداوند با خلق خود دروغي بگويد سودمند (در قرآن يا جاي ديگر) و شما گفتيد محتمل است اما احتمالش يک در ميليون است! آيا اين را به خاطر مي آوريد؟
اين اجتهاد شما بود در باب احتمال کذب خداوند و من شما را به خاطر آن ملامت نمي کنم و از شما توبه نمي طلبم، اما در شگفتم از اين که شما کسي را ملامت مي کنيد که عمري ست خردورزانه و فروتنانه به اجتهاد مي پردازد و تحقيق را به جاي تقليد مي نشاند و از سنت ستبر ارتدکسي نمي هراسد و در وحي و فراورده هاي آن بديده نقاد عقل خداداد مي نگرد و مطمئن است "که آبروي شريعت بدين قدر نرود".
حالا که "قوس نزول" عقيدت مرا رصد کرده ايد، اي کاش "قوس صعود" خشونت را نيزاز سرشفقت رصد مي فرموديد و از شبهه همسويي با جفاکاران مي گريختيد و با سکوت خود، تيغ قساوت آنانرا تيزتر نمي کرديد و سراغي از جفاها که بر صاحب اين قلم بل همه صاحب قلمان رفت نيز مي گرفتيد و بانگي بلند و بيدادستيزانه بر بي رسمي ها برمي آورديد و ستم ها و حق کشي هاي ظالمان را تقبيح مي نموديد. از من بگذريد، آن مرجع يگانه "آن قطب زمان ديده ور / کز ثباتش کوه گردد خيره سر" مگر چه کرده بود که به آن صاعقه عذاب گرفتار آمد و چرا شما و ديگر مراجع سرها در گليم کشيديد و در کنج خاموشي خزيديد و اعتراضي آشکار نکرديد؟ مظلمه آن حصر و حبس و رنج و زجر ناروا را که بر آن فقيه نزيه رفت و همچنان مي رود، آسمانها نمي توانند کشيد. "تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما". و چون او بسي بسيار.
آخر اين مردم حساسيت نسبت به ستم را در کجا و در که ببينند؟ و چگونه باور کنند که در جامعه اسلامي "حق مظلوم از ظالم بدون لکنت زبان گرفته مي شود" (همان عبارت نغز نهج البلاغه علوي که شما بدان اشارت کرده ايد و من هم سالهاست که آن را مي آموزم و معيار داوري قرار مي دهم).
دردمندانه فرموده ايد که سخنان شبهت آلود من، ضعف ايمان جوانان را در پي مي آورد. آيا نمي انديشيد که رفتار عافيت جويانه و گفتار خردستيزانه پاره اي از روحانيان درين خصوص مقصرتر و مسوول ترست؟ مي دانيد چه چيز ريشه ايمان را مي سوزاند: خرافه گستري به نام دين و بي عدالتي به نام خدا و سکوت در مقابل ستم. شما شاهديد که امروز در ايران نقد رهبري کردن، با جان خود بازي کردن است. گريبان اين سياست ايمان شکن و عدا لت سوزرا رها کرده ايد و کاسه ها و کوزه ها را بر سر من مي شکنيد که چرا ايمان شکني مي کنم.مي خوردن و رندي و خوش باشي کردن، به قول حافظ، چندان سهمگين نيست که "قرآن را دام تزوير کردن". و آيا روحانيان ما همانقدر که به تفسير حسّاسند به تزوير هم حسّاسند؟ جوانان ما کي و کجا گفتار نيک و پندار نيک و کردار نيک از روحانيان حکومتي ديده اند تا ايمانشان نيرومند تر شود؟و از روحانيت جز جسمانيت چه ديده اند تا روحشان فربه تر گردد؟ براي فرستادن سرد مزاجاني چند به گرمخانه مجلس، مهر و امضاي امام زمان را در پاي فهرست فاتحان انتخابات گذاردن و بر منابر و از صداوسيما سخنان سست و خرافي پراکندن و در مقابل مخالفان برآشفتن وشهرآشوبان را به خشونت بر انگيختن و انديشه هاي نو را فروکوفتن و از متفکّران توبه طلبيدن و "مدرسه معصوميه" ساختن و سهم امام معصوم را در آن ريختن و هر چند گاه آشوبي بدست آن "روحانيان " بر پا کردن وعصمت مرجعي وحريم محترمي راشکستن وحتي بر خانقاهيان رحم نکردن وخانه بر سرشان فرود اوردن و در نماز جمعه ارهاب و ترور را تحسين و ترويج کردن، آيا نشاني از کردار و گفتار نيک دارد؟ روحانيت ما نقش ناپسند خود را در کاهش ايمان جوانان نمي بيند و به يمين و يسار مي رود تا مجرم و مقصر پيدا کند. از سر انصاف بايد گفت که حساب قليلي از روحانيان پارسا و پاکدامن از اين مجموعه جداست و من اگر غايت و غرض از اين همه نازک انديشي هاي فلسفي- کلامي را چيزي جز اقامه عدل و بسط فضيلت مي دانستم، اين همه از کجروي هاي رهبران ديني نمي گفتم.
زان حديث تلخ مي گويم تو را تا ز تلخي ها فرو شويم تو را
زبان حال و قال جوانان امروز اين است:
کردار اهل صومعه ام کرد مي پرست اين دود بين که نامه من شد سياه از او
وقتي غافلي از قافله فقيهان در قم قد علم مي کند و همزمان با نشر و نمايش فيلم "فتنه" (که سراپا در خدمت اثبات خشونت ورزي مسلمين و خشونت آموزي اسلام است) آشکارا درس قتل و ترور مي دهد و به کنايه ابلغ من التصريح مي گويد "مسلمانان بايد به تکليف خود با سروش عمل کنند"، چرا هم کسوتان و پيش کسوتان وي بر وي نمي شورند و نمي خروشند، که اي غافل اگر اين فتوا است، چرا تعيين مصداق مي کني؟ و اگر حکم است، با حضور ولي فقيه، چه حق حکم کردن داري؟ و چرا گريبان او را چاک نمي کنند که چرا دامن اسلام را چاک مي کني؟ و سياهرويي براي مسلمانان مي آوري؟ و تيغ بر چهره تحقيق مي کشي و خشونت را به جنگ حجّت مي فرستي؟
و حالا شما از تماشاگران اين منظره منفور چه انتظار داريد؟ اين بي فرهنگي بل فرهنگ سوزي آشکار را ببينند و ايمان قوي تر کنند؟ يا از مسلماني شان شرمنده و سرافکنده شوند؟ فراموش نکنيد که در چهار قرن اخير گرچه ملحدان و کافران و ماترياليست ها و ناتوراليستها، کوهها کتاب در رد و ابطال و تخفيف و تمسخر آموزه هاي کليسا نوشتند، اما آنکه کاخ کبريا و کلاه و کمر کليسا را شکست اين کتابها و کلام ها نبود. بل معامله (يا مقاتله) کاردينالها با گاليله ها بود (که تازه او را هم نکشتند، بلکه در حبس خانگي نگه داشتند). هنوز که هنوز است کليسا از ننگ آن گناه عرق شرم بر چهره دارد، و با دامان تر در آفتاب خجلت ايستاده است تا کي خشک شود.
من ايمان خود را از عارفان گرفته ام نه از فقيهان، و لذا از اين نهيب هاي نامهيب بر جان و ايمان خود نمي هراسم.
من نمي ترسم از اين ليک اين لگد خاطر ساده دلي را پي کند
اما شما فقيهان به فکر جواناني باشيد که دين شان را از دست شما مي گيرند و به تشويق و تبليغ شما دل در گرو آئين محمدي مي نهند و ناگهان و نامنتظرانه چشم مي گشايند و بوي خون و خشونت از دهان معلمانشان مي شنوند و ناچار "چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزند."
يا آيت الله مکارم شيرازي که واژه هاي "زشت" و"نفرت" از قلمش نمي افتد و با اين حال از من توبه مي طلبد و اين قدر نمي انديشد که توبه از معصيت مي کنند نه از معرفت. زهي "انوار الفقاهه" که ظلمت ميزايد ومعارف را هم در زمره معاصي مي نشاند. و چه بد درسي مي دهد اين فقيه، که انديشه ورزي را تحريم مي کند و بر افکار مهر حلال و حرام مي نهد و از محقّقان توبه و استغفار مي طلبد.
حالا شما جناب آقاي سبحاني! بر اين فقيهان بانگ نمي زنيد هيچ، از بي هنران چرا تقدير مي کنيد؟
زآنجا که رسم و شيوه عاشق کشي توست با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن!
در يک لغزش تاريخي آشکار آورده ايد که بحث من با نشر کاريکاتورهاي موهن دانمارکي مقارن و هم سو افتاده است. با پوزش بايد عرض کنم که بحث من در باب کلام باري و کلام محمد (ص)، ابتدا ده سال پيش در کتاب "بسط تجربه نبوي" انتشار يافت. گفتگو با روزنامه نگار هلندي هم نزديک يکسال پيش صورت گرفت حتي قبل از بسته شدن مجله مدرسه. اولي هشت سال قبل از عمل آزادي ستيزانه کاريکاتور نگاران بود و دومي دو سال پس از آن. و در همان اوان هم قطعه يي نگاشتم و آوردم که با نام محمد بازي نمي توان کرد:
"اين نام، ناموس مسلماني است، سرمايه و ثروت قدسي امت احمدي است، پرچم خجسته غرور و شعور و آرمان و انديشه و آبروي عالم اسلامي است، نماينده و نماد همه ارواح مکرم و پاکان دو عالم است. نام احمد نام جمله انبياست."
يکسال و نيم پيش هم سخنان مبسوطي در نقد سخنان پاپ بنديکت شانزدهم گفتم و منتشر کردم که گفته بود "مسلمانان چون قرآن را عين کلام خدا مي دانند، حاضر به تفسير و تاويل آن نيستند". (مشروح همه اين کتابات و خطابات را مي توانيد در پايگاه اينترنتي من بيابيد و بخوانيد). و اينک چه جاي شبهه همسويي من است با معاندان و طاعنان؟
باري نه آن روزنامه ولايت فروش که کارش همواره تحريف حقيقت و تقديس خشونت بوده است، و مرا در روز روشن به جرم انديشه ورزي همکار موساد و سيا مي خواند (به همين صراحت) و از شمايان نکوهشي نمي شنود، و نه آنها که "توبه" مي طلبند و مسلمانان را به "عمل به تکليف" تحريک مي کنند، هيچکدام خدمتي به معرفت و عدالت و خير و حقيقت نمي کنند، و با چنين سخن گفتن، گرهي از مشکلات نمي گشايند، بل نشان مي دهند که از مشکلات خبر ندارند. بجاي ورود در بحثي محققانه و خردورزانه، شيوه ها و سلاح هاي کهن را در حذف و اسکات دگر انديشان به کار مي گيرند، و پاي عقوبت دنيوي و اخروي را به ميان مي کشند، و بي خبر از تجربه تاريخي اديان و اقوام ديگر، خطاهاي فرسوده آنان را تکرار مي کنند و با بستن چشم بر آفتاب، مرگ آفتاب را آرزو مي کنند.
جناب آقاي سبحاني، سيال کردن الهيات افسرده اسلامي و بازگشتن به فضاي ماقبل ارتدکسي، و بهره جستن از دانش ها و پژوهش هاي نوين، شرط بقاء سرفرازانه ديانت اسلام در جهان مدرن است، و همين است آنکه اسلام حقيقت را در برابر اسلام هويت فزوني و فربهي مي بخشد، و اين جز در فضايي آزاد و تحقيق گستر، پيش نمي رود و با ارعاب و تکفير اندک مناسبتي ندارد و اگر حوزه هاي علميه مي خواهند هم قدم يا پيش قدم درين راه باشند، بايد در مواجهات و مخاطبات شان محتاط تر و مسوولانه تر قلم و قدم بزنند و اگر گلي نمي کارند خاري نريزند و اگر بدان نمي آويزند با آن در نياويزند.
من از اينکه مراجع و مشايخ عظام بدين بحث اقبال و اهتمام کرده اند، و از همه برجسته تر و خجسته تر حضرت آيت الله العظمي منتظري که به حقيقت افتخار و آبروي مرجعيت و روحانيت است، البته خشنودم و آنرا نشانه حساسيت حوزه و اهميت مساله مي دانم. آنچه مرا ناخشنود و ناظران را نااميد مي سازد، زبان نازيباي زور و زندقه تراشي است که به زيرکي و ظرافت بايد زدوده شود.
دوم. نظريه اي که در پي گشودن و زدودن مشکلات "کلام باري" است و شيوه يي خردپسند و دفاع پذير را براي سخن گفتن خداوند بدست مي دهد، و سهم ناسوتي و بشري شخصيت محمد(ص) را (که اين همه مورد تاکيد قرآن و مورد غفلت ناقدان است) در فرايند وحي نه کم و نه بيش معين و مبين مي کند و خيل عظيمي از عارفان و فيلسوفان مسلمان را در پشت و پشتوانه خود دارد، در شگفتم که چرا چنين به سهو يا به عمد، "نفي کلام باري" انگاشته مي شود و قرآن ستيزي خوانده مي شود! "حيرتم از چشم بندي خدا".
آشنايي صاحب اين قلم با قرآن، بحمدالله، اگر بيشتر از آشنايي با مثنوي نباشد، کمتر از آن نيست. و عموم آياتي را که حضرت آيت الله ( و پاره اي ديگر از ناقدان محترم، چون اقايان عبدالعلي بازرگان و حسيني طباطبايي و ايازي و...) به آنها استشهاد کرده اند، در مخزن حافظه و عاقله دارد، و کمترين دشواري در حل و فهم آنها ندارد: اينکه قرآن بر قلب پيامبر نازل شده است، و اينکه جبرئيل آورنده آنهاست و اينکه "کلام الله" است، و اينکه پر از واژه هاي "قل" است، و اينکه گاه در نزول وحي تاخيري مي افتاده و پيامبر به انتظار مي نشسته است، و اينکه پيامبر از تعجيل در خواندن قرآن نهي شده است و اينکه حق تغيير دادن آيات را نداشته است، و اينکه کلام خدا، چنانچه وي مي خواسته، بدست مردم رسيده است، و اينکه قرآن، کتابي خارق العاده و معجزه است و امثال آن، چه نازسازگاري دارد با ا ينکه همه قرآن محصول کشف و تجربه انساني مبعوث و مويد و فوق العاده است، که کلامش مقبول خداوند و کشفش محصول لحظاتي ناب و نادر از تجربه اي متعالي و روحاني است؟
نميدانم ناقدان در باب پديده هايي چون مرگ و باران چه تحليلي دارند. بارها در قرآن آمده است که خداوند خود جانها را مي ستاند (الله يتوفي الانفس حين موتها-زمر:42)، يا فرشته مرگ، قبض ارواح مي کند (قل يتوفاکم ملک الموت الذي وکل بکم-سجده:11)، يا فرشتگان جان مردم را مي گيرند (توفته رسلنا –انعام:61 )، با اينهمه، تحليل طبيعي و مادي مرگ با جان ستاني خداوند و ملک الموت هيچ منافاتي ندارد. مگر باران را هم خدا نمي فرستد و "انزال" نمي کند (و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا – سوره نباء) و مگر بنا بر روايات با هر قطره باران فرشته يي نازل نمي شود (والها بطين مع قطر المطر اذا نزل – صحيفه سجاديه و تفسير صافي)، حال آيا تبيين طبيعي نزول باران مگر دست خداوند را مي بندد؟ و او را از صحنه طبيعت بيرون مي کند؟ و اسناد باريدن باران به خداوند را بي معنا مي سازد؟ مگر معنايش اين نيست که او مبداء المبادي است و در طول علل طبيعي قرار دارد و همه چيز باذن و تدبير او واقع مي شود؟ اگر چنين است، چرا تبيين طبيعي و مادي وحي و کلام خدا و برجسته کردن نقش پيامبر در آن نسبت آنرا با خداوند منتقطع کند و سخن گفتن خدا و نزول وحي را بي معنا سازد؟ مگر هر چه در طبيعت رخ مي دهد عللي طبيعي ندارد، پس چرا وحي نازل بر پيامبر ازين قاعده مستثنا باشد و بي واسطه طبيعت، به ماوراء طبيعت مستند گردد؟
گاه با خود مي انديشم گويي ما به روزگاري بازگشته ايم که پاره ايي از متدينان، سخن گفتن از نقش باد و دريا و آفتاب را در پيدايش باران ناسازگار با مشيت الهي مي دانستند و آنرا مستقيما و بلاواسطه به خواست خداوند منتسب مي کردند. اينک هم با همان منطق، نزول باران وحي را بي ارتباط با علل طبيعي (نفس پيامبر، جامعه و زمانه او، دانش او، زبان او...) مي انگارند، و نقش آنها را منافي نقش خداوند مي شمارند و به آيات مکرر و مبارک قرآن استناد مي کنند که "انا انزلناه..." و نمي انديشند که اين انزال و ارسال در مورد باد و باران هم در قرآن به کار رفته و در جهاني که از "الوهيت" آکنده است، و دست خدا همه جا در کار است (و اين عين کشف محمدي است)، معنايي کاملا روشن و هضم پذير دارد.
شگفت اين است که در مورد کلام باري، "نزول" را به معنايي مجازي مي گيرند که غرض، فرود آمدن از مکاني زبرين به مکاني زيرين نيست (آن چنانکه در مورد باران صادق است)، بلکه فرود آمدن از مکانتي زبرين به مکانتي زيرين است (يعني از ملکوت به ملک، يا از حقيقه به رقيقه)، اما "کلام "را معنايي مجازي نمي کنند و آنرا به همان معناي الفاظ انساني مي گيرند. زهي ناسازگاري و بي روشي! اين نيمه راهي و نيم کاري چرا؟ هم کلام و هم نزول را بمعني مجازي بگيريد تا گره ها گشوده شود، يا هم کلام و هم نزول را بمعني حقيقي بگيريد تا در وادي بي پايان دشواري ها سرگردان بمانيد.
بر روان امام فخر رازي بايد درود فرستاد که مي گفت اينکه در قرآن آمده است که خدا حافظ قرآن است (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون-حجر:9) معناي غريب و ماوراء طبيعي ندارد. همين که مسلمانان اهتمام به جمع آوري قرآن کردند، و آن را ثبت در مصحف نمودند، عين حفظ الهي است. و برين قياس همه امور ديگر.
سوم. اينکه مي گوييم قرآن محصول کشف پيامبرانه محمد بن عبدالله (ص) است، به هيچ رو بمعناي گزاف بودن اين کشف نيست، تا پيامبر حق تغيير آن را داشته باشد يا هر وقت بخواهد آيات بر او نازل شود و...
از پيامبري بگذريم. اين داوري در حق کشفهاي علمي و فلسفي و رياضي هم صادق نيست. اگر نظريه جاذبه، کشف بشري نيوتون است، لازمه اش اين نيست که وي نکوشد و به انتظار کشف ننشيند يا آن نظريه را هر گونه که دل خواه اوست صورت بندي کند يا بنام کشف هر چه دلش خواست بگويد و به مردم بفروشد. همنيطور است کشف فلسفي نظريه اصالت وجود. صدرالدين شيرازي مگر مي تواند پا را فراتر از برهان بنهد و تعاريف و قواعد را بگرداند تا با هوس او مطابق افتد؟ او تابع دليل است نه دليل تابع او. گرچه شناختنش و استدلال کردنش بقدر طاقت اوست و حصار طاقت را هيچگاه هيچ کس نمي تواند بشکند. (الحکمه هي العلم..... بقدر الطاقه البشريه). از علم و فلسفه فاصله بگيريم. در شعر هم چنين نيست که شاعر هر وقت هوس کرد بتواند شعر بگويد و معاني و مناظر هميشه پيش چشمش باشد و قدرتش بر تصرف در صور خيال همواره يکسان باقي بماند. يا شعر به ميل او بر او وارد شود. به عکس، او در تسخير شعر است نه شعر در تسخير او.
مولوي پس از سرودن دفتر اول مثنوي، دو سال به انتظار نشست تا دوباره طبعش بجوشد و شعر و حکمت از آن روانه شود. آب طبع را تيره و سخن را "خاک آميز" يافت و براي "صاف و خوش شدن" آن، صبر کردن را ضروري شمرد:
سخت خاک آميز مي آيد سخن آب تيره شد سر چه بند کن
تا خدايش باز صاف و خوش کند آنکه تيره کرد هم صافش کند
صبر آرد آرزو را ني شتاب صبر کن والله اعلم بالصواب
"قل" هاي قرآن هم قصه روشني دارد. اين از فنون سخن گفتن است که گوينده گاه به خود خطاب مي کند، در حاليکه مخاطب او بواقع ديگرانند. باز هم مولانا جلال الدين نمونه خوبي بدست مي دهد وقتي در خطاب به خود مي گويد:
هين بگو که ناطقه جو مي کند تا بقرني بعد ما آبي رسد
گرچه هر قرني سخن آري بود ليک گفت سالفان ياري بود...
يا در غزل هاي شمس:
هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود بگذرد از حد جهان بي حد و اندازه شود
و امثال آن. و اين چه فرقي دارد با "قل هو الله احد" يا "قل تعالوا الي کلمه سواء بيننا و بينکم-ال عمران :64" يا "قل ادعوا الله او ادعو الرحمن –اسرا:110.
نمي دانم آيت الله سبحاني چه مي انديشند درباره اين آيه که: "ان کنت في شک مما انزلنا عليک فاسئل الذين يقرون الکتاب من قبلک" (سوره يونس: اگر شک داري که قرآن بر تو وحي مي شود، از دانشمندان اهل کتاب بپرس). آيا پيامبر در پيامبريش شک داشت؟ ارتدکسي اسلامي که چنين نمي انديشد. يا آيه را بايد نوع ديگري از تفننات کلامي و بازي هاي زباني دانست که در واقع خطاب به پيامبر نيست. ولي جامه خطاب مستقيم پوشيده است. و مضمونش همان است که در جاي ديگر خطاب به مردم مي گويد "ان کنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا....". بلي يک مراد را به ده صورت مي توان ادا کرد.و "اي بسا کس را که صورت راه زد."
خصلت ديالوگي قرآن (که در کتاب "بسط تجربه نبوي "شرح آن را آورده ام)، به نيکي از اين فنون بلاغي پرده بر مي دارد و درگيري ذهن و روان پيامبر با مردم و حوادث جامعه را بر ملا مي کند. چه آنجايي که "يسئلونک" مي گويد و چه آنجا که نمي گويد. بطوريکه گويي قرآن گفتگوي مستمر و چند جانبه اي است با خدا و جهان انساني و طبيعي و تاريخي که محمد (ص) در آن مي زيست و پاسخي است به پرسش ها و چالش هاي زمانه. همين چالش ها و پرسش ها بود که روان او را بي تاب و چالاک مي کرد و آتش نياز و تقاضا را در او دامن مي زد و او را به آستانه کشف مي رساند، تا پاسخ هايي را از "فرشته وحي" دريافت کند و بزباني در خور مردم با آنان در ميان نهد:
عقل جزو از کل پذيرا نيستي گر تقاضا بر تقاضا نيستي
چون تقاضا بر تقاضا مي رسد موج آن دريا بدين جا مي رسد
اين تقاضاها گاه نهان بود و گاه آشکار (قد نري تقلب وجهک في السماء-بقره:144). هر چه بود جوشش و جنبش ضمير محمد و تلاطم درياي دل او بود که به کشف و وحي منجر مي شد.
محمد(ص) البته شخصيتي فوق العاده داشت، گلي بود در کوير، و يتيمي کتاب ناخوانده که "کتب خانه هفت ملت بشست". و بر آمدن چنان کتابي فرهنگ ساز از دامن جاهليتي چنان تاريک، (بزبان ديني) يک معجزه بود. ديگر ساکنان جزيره العرب نه چالشي سنگين را تجربه مي کردند نه پرسشي روان سوز را و نه به آستانه دريافت پاسخي ميرسيدند و نه يقين و شجاعت نظري و عملي محمد (ص) و نه هنرمندي او را در بيان و در تخيل داشتند، نه اهل شکرستان وصال بودند نه هنرستان خيال. همين ها بود که او و کتاب او را يگانه و بي همتا کرد. بقول مولانا "غريب است، غريب است، ز بالاست خدايا". آنچه معجزه بود شخصيت او بود و کتاب، به تبع او، معجزه شد. شايد اگر اين کتاب را، افلاطون مردي عرضه مي کرد، معجزه نبود. از محمد امّي، اين خرق عادت احتمال نمي رفت. بي هوده نبود که در معناي آيه : "فاتو بسوره من مثله" (اگر شک داريد که اين قرآن از خداست، سوره يي مثل آن بياوريد- سوره بقره) پاره اي از مفسران مي گفتند معناي ديگرش اين است که سوره يي از مثل کسي چون محمد بياوريد (تفسير صافي والميزان و مفاتيح الغيب). و بي هوده نبود که بزرگاني از معتزله و تشيع بر آن بودند که مثل قرآن مي توان آورد اما خدا نمي گذارد (قول به صرفه).
باري اين شخصيت بديع، با قلبي بيدار و چشمي بينا و ذهني حساس و زباني توانا صنع خدا بود و باقي همه صنع او و تابع کشف و آفرينش هنري او. محمد کتابي بود که خدا نوشت، و محمد، کتاب وجود خود را که مي خواند، قرآن مي شد. و قرآن کلام خدا بود. محمد را خدا تاليف کرد و قرآن را محمد. و قرآن کتاب خدا بود. همچنان که زنبوررا خدا آفريد و عسل را زنبور. و عسل فراورده وحي بود.
بلي اگر به ظاهر روايات و آيات نظر کنيم خداوند هم سخن مي گويد (کلم الله موسي تکليما-) هم راه مي رود (و قدمنا الي ما عملوا من عمل –فرقان:23)، هم عصباني مي شود (فلما آسفوانا انتقمنا منهم-زخرف:55)، هم بر تخت مي نشيند (الرحمن علي العرش استوي-طه:5)، هم دچار ترديد مي شود (ما ترددت کترددي في قبض روح عبدي المومن)...
ولي اگر بمعنا نظر کنيم، هيچيک از اينها در حق او صادق نيست، آنکه بحقيقت سخن مي گويد محمد (ص) است که کلامش، از فرط قرب و انس، عين کلام خداوند است و اسناد تکلم به خداوند، همچون اسناد ديگر اوصاف بشري به او، مجازي است نه حقيقي. و تشبيهي است نه تنزيهي.
مدلي از وحي که پيامبر را ناقل و قابل محض مي داند و نسبت خطيب و بلند گو را ميان خدا و پيامبر برقرار مي کند و موضوعيت و مدخليت قلب و ضمير پيامبر را در فرايند وحي به صفر مي رساند، و فرشته يي را چون پيک پرنده يي دائم در رفت و آمد ميان خدا و رسول مي انگارد، و ميان باعث و مبعوث بعد را بجاي قرب مي نشاند، و رسول را مقلد جبرئيل مي خواهد و تصويري سلطان وار از خدا و رعيت وار از مردم دارد و سخن گفتن را براي خدا همچون سخن گفتن براي آدميان تجويز مي کند، و تشبيه را بجاي تنزيه مي نشاند، البته با راي فوق ناسازگاري دارد. اما مثال راهنماي من مثال نحل قرآني يا نخل عرفاني است. بنا به تعليم قرآن، ساختار بيولوژيک و کارخانه بيوشيميک زنبور عين وحيي است که به او مي شود و خانه اش را پر از حلوا مي کند:
چونکه اوحي الرب الي النحل آمده است خانه وحيش پر از حلوا شده است
او به نور وحي حق عز و جل کرد عالم را پر از شمع و عسل
اينکه کرمناست بالا مي رود وحيش از زنبور کي کمتر بود؟
آيه قرآن چنين است: و اوحي ربک الي النحل....:
"پروردگارت به زنبوران وحي کرد تا در کوهها و درختان و داربستها، خانه بگيرند و از همه ميوه ها بخورند و راه پروردگار را بپيمايند (آنگاه) از شکمشان نوشابه هاي رنگارنگ و شفا بخش بيرون خواهد آمد. و اين براي اهل نظر آيتي است". (سوره نحل ٦٨-٦٩)
پيداست که زنبور در اين عسل سازي موضوعيت و مدخليت تام دارد، نه اينکه عسل را از يکسو در او بريزند تا از سوي ديگر پس دهد. با اينهمه، انگبين شفابخش فراورده يي الهي است. و آيا اين براي متفکران آيتي نيست که قرآن، بجاي طوطي از زنبور سخن مي گويد، و دومي نه اولي را نمودار وحي پذيري مي داند؟
مثال درخت هم از ابن عربي است که در فص شيثي فصوص الحکم مي گويد: "فمن شجرة نفسه جني ثمرة غرسه" (اهل کشف، ميوه مشاهده را از درخت شخصيت خويش مي چينند.)
بلي نحل آيتي است براي اهل نظر و اگر حضرت آيت الله به جاي طوطي به نحل و نخل نظر مي کردند تصوير گوياتر و نيکوتري از نسبت وحي با محمد (ص) را در مي يافتند. طوطي مقلد کجا و زنبور مولد کجا؟
سخن حافظ کجا که: در پس آينه طوطي صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم و سخن مولانا کجا که: گيرم اين وحي نبي گنجور نيست / هم کم از وحي دل زنبور نيست (1)... الخ
چهارم. "مبادا گمان کني پيامبر که کلام خدا را از جبرئيل مي شنود همانطور بود که تو کلام پيامبر را مي شنوي. يا گمان کني که پيامبر مقلد جبرئيل بود همانطور که امت مقلد پيامبر اند. هيهات اين کجا و آن کجا؟ اينها دو نوع متباين اند، و تقليد هيچگاه علم اصيل و سماع حقيقي نيست." (صدر الدين شيرازي، اسفار اربعه، ج ٧، ص ٩. موقف هفتم از سفر سوم).
همه سخن در اين فرشته وحي است و نوع ارتباطي که با رسول خدا داشت. از حشويه و حنابله که بگذريم هيچ يک از فيلسوفان اسلامي، از فارابي گرفته تا بوعلي و خواجه نصير و صدرالدين شيرازي، ورود وحي بر پيامبر را بدون وساطت قوه خيال، ممکن ندانسته اند و اگر جبرئيلي بوده، او هم در قوه خيال نزد پيامبر مصور و حاضر مي شده، يعني باز هم خلاقيت قوه خيال بود که در را به روي جبرئيل مي گشود و به او صورت و صفت مي بخشيد و اگر کاري مي کرد جز اين نبود که پيامبر را" اعداد" کند تا خود به "علم اصيل" برسد، نه اينکه پيامبر چون شاگردي از او بشنود و بمردم باز پس دهد. اينست درک فلسفي از وحي که البته با درک عاميانه آن فاصله ها دارد. همچون "ميز" فيزيکدانها که بقول استانلي ادينگتون فيزيکدان انگليسي، با ميز عامه فاصله ها دارد. ميز عامه سخت و صلب و بي رخنه است، اما همان ميز از چشم فيزيکدانها پر از خلاء است و چيزي ست از جنس ابرهاي الکتروني، که آن ابر ها هم حدود معيني ندارند و فقط از احتمال کمتر و بيشتر وجودشان درين جا و آن جا مي توان سخن گفت، و چون اره يي در ميزي چوبين فرو رود، ابري ست که با ابر ديگري در مي پيچد و....
همينطور است قصه فرشتگان براي عوام و خواص.
در خبرها آمده است که جبرئيل ششصد بال يا ششصد هزار بال دارد و پيامبر در معراج او را به همين صورت مشاهده کرد. قرآن هم مي گويد: اولي اجنحة مثني و ثلاث و رباع (فرشتگان دو باله و سه باله و چهار باله – سوره فاطر). عموم مفسران و عامه مقلدانشان اين گفته ها را، بمعناي ساده و آشکار آن فهميده اند و حقيقتا فرشتگان را پرنده هايي بالدار پنداشته اند که ميان زمين و آسمانها در پريدن اند (2). درين ميان امام فخر رازي، مفسر و متکلم (قرن ششم هجري)، با احتياط و ترس، مي نويسد که شايد غرض از بال، نيروها و کارکردهاي مختلف فرشتگان باشد چون رزق رساني و جان ستاني و... و وقتي نوبت به صاحب الميزان مي رسد، اين راي آشکارتر و دليرانه تر بيان مي شود و او با به ميان کشيدن يک نظريه زباني – تفسيري صريحا مي نويسد که فرشتگان از جنس اجسام نيستند تا بال داشته باشند. بلکه منظور از بال، همان غايت و غرضي است که بر بال مترتب است يعني خدماتي که مي دهند و نقش هايي که ايفا مي کنند و مي افزايد که بلي در خيال پيامبر، فرشتگان بالدار مي نمودند اما اين صورت راستين آنان نبود. همچنان که فرشته نزد مريم و آتش نزد موسي و موارد ديگر.
يعني قرآن به روشني مي گويد فرشتگان دو بال و سه بال و چهار بال دارند، اما طباطبايي مي گويد اين ممکن نيست. آنها در خيال پيامبر دو بال و سه بال و چهار بال دارند نه در واقع. و البته اين فقط طباطبايي نيست. او در سنتي گام بر مي دارد و از اصولي فلسفي پيروي مي کند، و اقتدا به فيلسوفاني (چون فارابي و خواجه نصير...) مي برد که جز اين مقتضا و منتهايي ندارد.
درين سنت و با اين تفسير، ورود فرشته و ابلاغ وحي و امثال آن حوادثي هستند که در نفس پيغمبر رخ مي دهند و آنگاه بزبان ديني و تمثيلي چنان بيان مي شوند که گويي پرنده يي با شش صد بال نزد پيامبر آمده و با او بعربي سخن گفته است.
به بيان روشن تر، از نظر صاحب الميزان اينکه خدا فرموده فرشتگان دوبال و سه بال و چهار بال دارند، معنا و تفسير درستش اين است که پيامبر مي گويد من آنها را با دوبال و سه بال و چهار بال مي بينم. و اين چه فرقي دارد با قول عارفان که مي گفتند پيامبر جبرئيل را نازل مي کرد و يا جبرئيل همان خرد پيامبر بود؟(3)
حقيقت اين است که با اقتداي به سنت فيلسوفان و عارفان، بايد گفت که کار پيامبر جز اين نيست: صورت افکندن بر حقايق بي صورت و اين توانايي ويژه يي است که در خور پيامبران است (عارفان و شاعران در پي آنان مي آيند و مرتبه نازله آنانند: پيش و پسي بست صف کبريا – پس شعرا آمد و پيش انبيا).
اما فقط صورت بال و پرنده نيست که مخلوق خيال خلاق پيامبر است. صورت لوح و قلم و عرش و کرسي هم چنين است. آنها هم حقايقي بي صورت اند که بر پيامبر چنين مي نمايند. نار و حور و صراط و ميزان و... نيز چنين اند. اين صورت ها همه از زندگي و محيط مالوف پيامبر وام شده اند و حتي يک صورت ناآشنا در ميان آنها نيست(4).
زبان و کلام و واژه ها و جمله ها که جاي خود دارند و ظرف هايي بشري هستند که مظروف هاي وحياني را در خود جاي مي دهند و همه از خزانه عقل و خيال پيامبر بر مي خيزند و معاني بي صورت را در آغوش مي کشند.
صعوبت کار پيامبران و گله عارفان همواره از اين بوده است که صورت ها حجاب بي صورت شده اند و پوست فروشان و صورت پرستان، دل به صورت ها خوش کرده اند و از بي صورت غافل مانده اند، و از آن ناستوده تر، صورت شکنان را به چوبدستي تکفير نواخته اند.
من تنگناي زبان و تلخي روان بزرگمردي چون جلال الدين مولوي را (چه رسد به پيامبران) به نيکي درک مي کنم، وقتي مي گويد از آن بي صورت نه مي توانم دم بزنم، نه مي توانم دم نزنم:
گر بگويم زان، بلغزد پاي تو ور نگويم هيچ از آن، واي تو
ور بگويم بر مثال صورتي بر همان صورت بچفسي اي فتي
پيامبر اسلام در دو حصار ناگزير پيامبري مي کرد: يکي حصار صور، که بر مکشوفهاي بي صورت او حصر و حد مي نهادند و لا مکان را تخته بند مکان مي کردند و ديگري حصار عرف که عدالت و سياست او را صورت و صفت محلي و عصري مي دادند و بدانها جامه تنگ قوانين قبيلگي مي پوشاندند. همين است آنکه شارحان را به ترجمه فلسفي، عرفاني و فرهنگي آنها دعوت مي کند.
همينکه خدا (يا پيامبر) به زبان عربي سخن مي گويد و عرف اعراب را امضا مي کند، پيشاپيش محدوديت هاي بسياري را پذيرفته است. هيچ دليلي قائم نشده است که زبان عربي تواناترين زبان ممکن است و مفاهيم فربه را مي تواند در تنگناي خود جاي دهد. گزاره ها گرچه از پيامبر است، اما تصورات و مفاهيم از زبان است، و اين تصورات و مفاهيم مهر محدوديت هاي خود را بر تصديقات او مي نهند، همينطور است عرف و آداب زمانه پيامبر، که به هيچ رو بهترين آداب موجود و متصوروممکن نبودند، اما اکثرشان از طرف شارع مهر تصويب پذيرفتند و صفت احکام الله گرفتند.
وحي پيامبر بزبان عربي است و زبان عربي آينه و برآيند فرهنگ و تجربه جمعي قوم عرب است (و هر زباني چنين است، زبان خصوصي و آسماني نداريم--ويتگنشتاين) و همين فرهنگ است که ماده مي شود براي صورت وحي. و آيا زنبور عسل که از گلها و گياهان محيط خود تغذيه مي کند و بر آن ها صورت عسل مي پوشاند، گوياترين تصوير از پيامبران نيست که از مواد و مصالح محدود زمان ومکان خود بهره مي برند و آنها را در تجربه وحياني خويش به خدمت مي گيرند و خاک را زر مي کنند؟
راه دراز نبايد رفت. دو مفهوم "نزول" و "بشريت" را بايد عميقا در فهم معناي وحي منظور کرد و همه چيز آن را سراپا "بشري" دانست. اين، عين تعليم و ارشاد قرآن است.
همروزگاران پيامبر با انکار و شگفتي مي گفتند: ما لهذا الرسول ياکل الطعام و يمشي في الاسواق (اين چه پيامبري است که (چون ما) غذا مي خورد و در کوچه و بازار قدم مي زند؟- سوره فرقان) انتظار داشتند که پيامبر چون فرشته باشد نه بخورد و نه نکاح کند. امروزيان هم مي گويند اين چه پيامبري است که غذاي فرهنگ مي خورد و در کوچه و بازار تاريخ قدم مي زند؟ منطق هر دو يکي است. هر دو پيامبر را فراتر از "بشريت" مي خواهند، بشريتي که تاريخي و زباني و فرهنگي است، و مگر فرشته بشود تا از آنها بگريزد.
بلي پيامبر بشري فوق العاده بود. بزبان ديني او "ولي" خدا بود، ليکن ولي بودن، نافي بشر بودن نيست. ظرف بشريت آن قدر فراخ است که ولايت و نبوت را هم در خود جاي مي دهد. شهد کلام او گواهي مي دهد که او نحل عالم قدس بود (نه طوطي سدرة المنتهي). اختيارات او هم فراخ بود. هر چه مي انديشيد و مي گفت، صحه خدا بر آن بود. مگر او بر رکعات نماز هاي واجب نيفزود (مسند احمد بن حنبل، وسائل الشّيعه حرّ عاملي)؟ مگر نگفت "اگر موجب سختي نبود، مسواک زدن را براي هر نماز واجب مي کردم"(سنن ترمذي) ؟مگر نگفت "اگر بگويم هر سال به حج برويد، آنگاه حج همه ساله واجب خواهد شد"(صحيح مسلم)؟ اينها که حکم هاي حکومتي و موقت نبود، يعني او با همه بشريت اش خود را مقبول خدا مي دانست و در بشريت او، ايجاب و تحريم، صفت الهي مي گرفت.
اينگونه نگريستن به اسلام و احکام و قرآن، فهم "پديده قرآن" را سهولت مي بخشد و زحمت تکلفات و تاويلات نالازم و ناسالم را سبک مي کند و قرآن را همچون متني بشري - تاريخي در برابر ما مي گشايد و پست و بلند جغرافياي آسماني آنرا به تبع پست و بلند جغرافياي زميني تبيين مي کند.
ديگر شگفت زده نمي شويم اگر ببينيم تقويم قرآن "تقويم قمري" است و روزه را بر همه آدميان در ماه رمضان واجب مي کند (بقره)، يا براي ديدن صنع خدا همه آدميان را به تامل در ساختمان "شتر" دعوت مي کند (غاشيه)، يا براي همه آدميان از ايلاف "قريش" سخن مي گويد (قريش) يا از ميان همه آدميان "ابولهب" را لعنت مي کند (مسد)، يا سيه چشمان بهشتي را در خيمه هاي عربي مي نشاند (الرحمن) يا سخن از زنده بگور کردن دختران عرب مي گويد (تکوير) يا اينهمه به ايمان آوردن "جنيان" مي پردازد (جن) يا از همسران پيامبر و سبک سري شان خبر مي دهد (تحريم) يا عقايد اعراب در باب دختران خدا را بيان مي کند (نجم)... که همه رنگ و بويي عربي و قومي و شخصي دارند و سخت به خطه حجاز وابسته اند و شايد کمي آن سو تر، دل کسي را نربايند و اشتهاي کسي را تيز نکنند.
و نيز ديگر شگفت زده نمي شويم اگر ببينيم قرآن به سوالاتي پاسخ مي دهد که نه خود چندان مهم اند و نه براي آدمياني غير از اعراب آن زمان، جاذبه دارند چون سوال از اهلّه، و سوال از ذوالقرنين، و از قاعدگي زنان، و از جنگ در ماه هاي حرام... که يا به پيشينه ذهني و تاريخي جزيره نشينان بر مي گردد يا به شيوه ويژه زندگي شان.
همچنين است سخن از آسمانهاي هفت گانه، يا خروج نطفه از ميان صلب و سينه، يا اصابت شهابها به شياطين بلفضول يا مرکزيت ادراکات در قلب (نه مغز) و... که همه از جنس علم ناقص زمانه اند.
اينها کجا و آياتي چون "الي الله ترجع الامور-فاطر:4" يا "الله نور السموات و الارض-نور:35" يا " هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن-حديد:3" يا "اينما تولوا فثم وجه الله"-بقره :115کجا؟ که نمودار اوج معراج روحي پيامبر و قدرت اکتشاف ديده سرمه کشيده اوست. اينهمه قبض و بسط و فراز و فرود را چگونه تفسير کنيم؟
آيا درست تر نيست که اين قبض و بسط را در وجود پيامبر ببينيم که چون آموزگاري درمانگر (شفا و تعليم را قرآن دو رسالت اصلي رسول مي داند) براي دادن دروسي چند (همان نکته هاي حکمت و ميوه هاي نبوت که او از فرط لبريزي و بهجت مي خواست با ديگران در ميان بگذارد – "يعلمهم الکتاب والحکمه"-جمعه:2) و گشودن گره هايي چند (که دردمندانه و مشفقانه از آنها رنج مي برد – "عزيز عليه ما عنتم"-توبه:128) به بعث و انگيزش الهي پا به مدرسه اجتماع مي گذارد و به تعليم جاهلان و درمان بيماران مي پردازد. دستمايه اصلي او همان جان پاک و زندگي پر آزمون و دل دردمند و خيال هنرمند اوست که جبرئيل را هم (بزبان ديني) به آستانه عقل او مي کشاند و او را به رويت حقايق واپسين و بازخواني تجربه هاي زندگي موفق مي کند. حکايت حيات و جهان را که در چشم او اينک چهره ديگري يافته اند، با مخاطبان در ميان مي گذارد و با بهجت و بلاغت تمام با آنان از کشف هاي تازه يي که نصيبش شده است سخن مي گويد: از اينکه جهان را روشن مي بيند و بروشني مي بيند که جهان بر پاي خود نايستاده است، و همه چيز الهي است، و او همه جا حضور همه جانبه دارد، و چون خورشيدي همه آفاق را روشن کرده است. به هر جا رو کني با او روبرو مي شوي. باد و باران را او مي فرستد، گياهان را او مي روياند، جانها را او مي دهد و مي ستاند، زندگي کارواني است روانه به مقصدي، آدمي را بي هوده نيافريده اند. چشمان ناظري در عالم هست که نيک و بد را تميز مي دهد. بخود مي نگرد که روزي يتيمي بي نوا و گمراه بود و اينک دلي روشن و جاني هدايت يافته و همسري ثروتمند دارد و اين همه را از خدا مي بيند و مي گيرد (الم يجدک يتيما فاوي و وجدک ضالا فهدي و وجدک عائلا فاغني-سوره ضحي) و سپاسگزاري و نيکوکاري را پاسخ اينهمه انعام مي شمارد و به شاگردان درس شاکري و فرمانبرداري مي دهد و از نافرماني و منعم ناشناسي و کجروي و خودخواهي و "جاهليت" شاگردان گله مي کند....
کلاس بر مي آشوبد، گروهي به انکار بر مي خيزند، گروهي بروي او اسلحه مي کشند، گروهي او را با سوالات نامربوط امتحان مي کنند و گروهي از در تسليم و تواضع در مي آيند.... اينها همه در درسنامه شفاهي او (که بعدا مصحف مي شود) انعکاس مي يابد. مونولوگ جاي خود را به ديالوگ مي دهد و قرآن در متن اين تجربه حياتي زنده پرفراز و فرود متولد مي شود. و آموزگار درمانگر پا به پاي اين تجربه حياتي و درين مدرسه اجتماعي آزموده تر و "پيامبرتر" مي گردد و درسهاي او هم غنا و تنوع بيشتر مي پذيرد. بي ترديد اگر حياتي طولاني تر و تجربه هايي فراوان تر مي داشت، درسنامه او هم قطور تر و رنگارنگ تر مي شد. و به عوض اگر زندگي در غار و عزلت را ادامه مي داد، جز چند کشف متعالي چيزي در دفتر عمر خود به جاي نمي گذاشت.
حال مشکل مي توان پذيرفت که براي تک تک اين احوالات و سوالات، آياتي از ازل معين و مکتوب بوده، و خداوند جبرئيل را مي گماشته تا از مخزن آيات، يکي را به مناسبت بر گيرد و نزد پيامبر ببرد تا بر امت خود فرو خواند (اين عين تصوير عموم علماي پيشين است، باستثناي فيلسوفان که درکي فلسفي از وحي داشتند. بال زدن جبرئيل، و حرکت شتابان ميان آسمان و زمين را هم صريحا در کلماتشان آورده اند).
نيز باطل است اگر گمان کنيم که با حدوث هر حادثه يي، اراده تازه يي در ذات باري پديد مي آمده و آيه يي ساخته مي شده و بر جبرئيل القاء مي شده تا به پيامبر القا کند.
اينها حتي با مابعد الطبيعه فيلسوفان مسلمان هم نمي سازد (چنانکه خواهم آورد). چنين تصوري همه زندگي پيامبر را به فيلمي از پيش ساخته شده بدل مي کند که هر بازيگري نقش خود را چنان ايفا مي کند که با فلان آيه از پيش آماده، همخواني داشته باشد و باعث نزول آن آيه شود. و پيامبر هم بلندگو بدست در صحنه بچرخد و الفاظي را تکرار کند. پيامبر را خفيف تر از اين نمي توان کرد.
آيا معقول تر و طبيعي تر نيست که گمان کنيم شخصيت نيرومند پيامبر همه کاره بود، هم کاشف بود، هم مدرس، هم گوينده هم شنونده، هم واضع و هم شارع؟ يعني خداوند فقط "معلم" را فرستاده بود. بقيه همه دائرمدار تجربه ها و واکنش هاي او بود. اين معلم چنان مهيا و مجهز بود که نيک مي دانست چه بکند و چه بگويد. و البته بشر بود، با همه احوال بشري. گاه دروس عالي مي داد و گاه اسير شاگردان شيطان مي شد. گاه بر سر وجد مي آمد و گاه دچار ملال مي شد. گاه سخن را پست مي کرد و گاه اوج مي گرفت. چون زنبوري از همه چيز تغذيه مي کرد: از کشف هاي متعالي معنوي و از پرسش ها و واکنش هاي شيطنت آميز و خصمانه مخاطبان و از معلومات خود. و البته سر رشته نهايتا به مبادي عاليه و از آن جا به مبدا المبادي و غايه الغايات مي رسيد که برگي بي اذن او از درخت نمي افتد و زنبوري بي وحي او عسل نمي دهد.
اينهمه آوازه ها از شه بود گرچه از حلقوم عبدالله بود
البته قرآن محصول حالات ويژه پيامبر است، اما چنان نيست که هر چه در آن است فروتر از سخنان ديگر پيامبر باشد. آيا سوره تبت يدا ابي لهب و تب، در دلالت و عبارت و بلاغت، برتر از سخنان غيرقرآني پيامبر است؟
باري اينها دو مدل از وحي است: مدل من که با تجربه زنده پيامبر و با مابعد الطبيعه حکيمان مسلمان و تاويل عارفان سازگارتر است و مدل شما که متعلق به جهاني اسطوره يي و مناسب با بينش اهل حديث است. شما مي گوييد خدا همه کارها را به وساطت جبرئيل مي کند. من مي گويم همه کارها را به وساطت پيامبر مي کند، پيامبري که جبرئيل هم جزئي ازوست. "تا که قبول افتد و چه در نظر آيد".
پنجم. استناد و استفاده يي که از قاعده فلسفي "کل حادث مسبوق بماده و مده" کرده بودم و وحي را نيز مسبوق و مقارن با شرايط مادي دانسته بودم و برين اساس، شرايط ذهني و جسمي پيامبر را زمينه ساز نزول وحي شمرده بودم، مورد نقد و اعتراض حضرت آيت الله قرار گرفته است. با طلب پوزش، نقد شما را وارد نمي يابم و گمان مي کنم که شايد انغمار و ممارست در فقاهت از خاطرتان زدوده باشد که به تصريح صدر الدين شيرازي (مرحله هفتم، فصل شانزدهم، ج سوم اسفار اربعه ص ٥٥)، چنان نيست که اين قاعده فقط در صور جسميه و حادثات مادي جاري باشد (چنانکه شما پنداشته ايد) بلکه هم در صور جسميه و هم در نفوس انسانيه جاري و صادق است و فقط مفارقات محضه اند که از شمول آن خارج اند. همچنين يادآوري مي کنم که استاد شما، مرحوم علامه طباطبايي در حاشيه برين موضع از اسفار، مي آورند که اين قاعده حتي بنا بر قول مشائين که نفوس را از آغاز مجرد مي دانند، در نفوس هم جاري است. وگرنه بنا بر نظر صدرالمتالهين که نفوس را جسمانيه الحدوث و روحانيه البقا مي داند، اين امر واضح تر است.
به زبان ساده تر هر چه تعلق به ماده يابد (صورت باشد يا روح يا وحي)، محکوم آن قاعده است و زمينه مادي شرط حصول و حضور آن است. و البته ماده، هيچ گاه عليت فاعلي ندارد، چنانکه در فلسفه اولي مبرهن شده است.
اکنون مي افزايم که تجدد ارادات هم در مورد باري تعالي فرض محالي است. خداوند چون معرض حوادث واقع نمي شود و تغيير نمي کند، نمي تواند هر دم اراده يي بکند و تصميمي بگيرد. لذا رفت و آمد جبرئيل ميان خدا و رسول، و پيام آوردن و پيام بردن و براي هر حادثه يي آيه يي دريافت کردن و بزمين آوردن، مطلقا با متافيزيک فيلسوفان و متکلمان مسلمان موافقت ندارد و بهيچ رو معقول و موجه نيست. بلي با يک تصوير عاميانه از خدايي سلطان وار و جبرئيلي بالدار، و آسمان و زميني بطلميوسي سازگار است (و اين تصويري ست که عموم مفسران قرآن در دوران ما قبل مدرن بدست داده اند).
نيز مي افزايم که بنا بر حکمت اسلامي افعال الهي مسبوق و معلل به اغراض نيست، و در جاي خود مدلل شده است که محال است باري تعالي براي رسيدن به غرضي و هدفي کاري بکند. او فاعل بالقصد نيست. اينکه گاهگاه اراده تازه يي بکند و آيه تازه يي را براي تحصيل غرضي و توضيح مطلبي يا ايجاب و تحريمي نازل کند، از اشد محالات است. گرچه همه چيز به اذن و علم و اراده باري است اما اين اراده ورزي بشيوه انساني نيست.
حل همه اين معضلات بدين است که نفس نيرومند و مويد پيامبر را فاعل اراده ها و صاحب اغراض و خالق آيات و جاعل احکام بدانيم، نفسي که از فرط نيرومندي، خليفه خدا بر روي زمين است و دست او دست خدا و سخن او سخن خداوند است. و قرآن معجزه اوست.
نظام همبسته و بي رخنه هستي، و نسبت فاعلي و معيت قيوميه خداوند با ممکنات و جريان عليت در عظام و عروق موجودات، جايي براي رابطه قراردادي و اعتباري و انساني پادشاه و پيک باقي نمي گذارد. خدا جهان را چنان مديريت نمي کند که پادشاهي مملکتي را. بل مديريت او چون مديريت نفس است نسبت به بدن (در مدل هاي کلاسيک طبيعيات). بدن چون يک ماشين خودگردان کار مي کند اما در قبضه تسخير نفس است و چنان نيست که هر دم، نفس اراده يي بکند تا نورون ها شليک کنند يا هورمون ها در خون بريزند. گرچه قلب هم بقول صدر الدين شيرازي، به اراده خفيه نفس مي تپد. "کار بي چون را که کيفيت دهد"؟ اين تمثيل و تقريب دست کم نشان مي دهد که تا تصوير درستي از رابطه خدا و جهان نداشته باشيم، پيامبر شناسي و وحي شناسي هم چهره راستين شان را آشکار نخواهند کرد و زنداني اسطوره هايي خواهيم شد که براي هر رابطه علي و هر گونه کارکرد و فاعليتي چهره يي و شخصيتي مي تراشند و جهانرا از غوغاي رفت و آمد موجودات خيالين پر مي کنند.
آنچه آمد بر وفق حکمت حکيمان اسلامي بودکه مقبول مخا طب محترم است. بر وفق فلسفه جديد حکايت يکسره از لوني ديگر مي شود.
ششم. در باب اشارات و تنبيهات حضرت آيت لله در خصوص تعارض ظواهر قرآن با علم، سخن را بدرازا نمي کشانم. تنها اظهار شگفتي مي کنم از اينکه روحانيت مسلمان و شيعه، گويي هيچ پندي و درسي از تجربه هاي کليسا نمي خواهد بياموزد و درست همان سخنها را که کليسا در مقابل کپرنيک و گاليله گفته بود، تکرار مي کند و باز هم آنها را بديع و گره گشا مي داند و دمي نمي انديشد که بانيان نخستين ديري است که آن شيوه هاي سترون را ترک گفته اند و تن به قبض وبسط ها و پيچش ها و چرخش هاي عنيف و عظيم در فهم (هرمنوتيک) صحف مقدس داده اند. آنها هم يک چند به سازگاري علم حقيقي و وحي حقيقي دل خوش کردند، يک چند علم را تخفيف کردند، يک چند سخن از در نيافتن مراد جدي متکلم گفتند، يک چند به تاويلات بعيد دست بردند، اما با همه زيرکي ناکام ماندند. منصفانه تسليم مشکل شدند، و راهي تازه در پيش گرفتند و در ساختار تئولوژي و دين شناسي طرحي نو در افکندند. درک خود از خدا، از وحي، از متن، از علم...را نو کردند، و از آن چالش مهيب، نيرومند تر بيرون جستند. حجم ادبيات و مکتوبات مربوط به تعارض علم و وحي، اکنون سر به فلک مي سايد و من در عجبم از اينکه سهم ما از اين خوان گسترده نواله يي چنين اندک است.
آخر اگر مراد جدي متکلم پس از هزار و چهار صد سال هنوز معلوم نشده، پس اين مراد جدي براي که و کجا است؟ و اگر بايد بانتظار نشست تا علم تجربي معلوم کند که مراد از هفت آسمان چيست، پس چرا اينهمه بر سر علم بايد کوفت؟ آنهم علمي که در برهان نظم براي اثبات وجود خدا از آن بهره مي جوئيم، و علمي که آقاي طباطبايي با استناد به آن، معناي پرتاب شهاب به شياطين را پاک عوض مي کند و بر خلاف همه مفسران فتوا مي دهد؟ و اگر يافتن مراد جدي متکلم اين همه ديرياب و دشوار ياب است، آن هم در مسائل خردي چون آسمانهاي هفت گانه که با سعادت و شقاوت مومنان پيوندي ندارد، پس در مورد مسائل مهمتري چون مبداء و معاد چگونه ميتوان به يافتن مراد جدي متکّلم اطمينان يافت؟ آيا اين شيوه در فهم و استفاده از قرآن رخنه هاي رفو ناپذير نمي افکند؟ و بر همه چيز غبار ترديد و تيرگي نمي افشاند؟ و امن و اعتماد به کلام و متکلّم را نمي ستاند؟
آيا سنّت معتزليان راه بهتري را نشان نمي دهد که چنين پاره هاي ناسازگار از قرآن را سازگار با عقايد عاميانه اعراب بدانيم و از تکلفات و تاويلات نالازم و ناسالم رهايي جوئيم؟ و جواهر آموزه هاي قرآن را از غبار اين ابهامات پاکيزه نگه داريم؟ (خواه آن آيات از سر همزباني با اعراب وارد شده باشند، خواه بسبب دانش محدود پيامبر).
ميگوئيد اگر ورود اين گونه "خطاهاي" علمي را در قرآن محتمل بدانيم، امن و اعتماد بر مي خيزد و همه قرآن محتمل الخطا مي شود. عجبا. مگر انقسام آيات به محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ، رشته اعتماد را گسسته است؟ بلي همواره آياتي باقي مي مانند که معلوم نيست محکم اند يا متشابه، منسوخ اند يا نه. مثل آيه "لا اکراه في الدين-بقره:256" که پاره اي از مفسران آن را منسوخ به آيات قتال دانسته اند. درست است اگر قائل به نسخ باشيم، پاره هايي از قرآن اينک بي فايده مي شوند و بهيچ کاري نمي آيند.اما آيا صرف احتمال نسخ، قرآن را از کارآيي انداخته است؟ آيا دانش تفسير و فهم کتاب و استفاده از آنرا مختل کرده است؟ ظاهريان همين خوف را داشتند و مي گفتند اگر به مجاز و استعاره در قرآن راه بدهيم هم توانايي خداوند را در به کاربردن زبان بي مجاز انکار کرده ايم هم اعتماد به قرآن را از ميان بر داشته ايم و گاه در ميمانيم که سخن بر وجه مجاز است يا حقيقت. اما تاريخ قرآن اين وهم را فروشست، گرچه برخي موارد متشابه را باقي نهاد.
حضرت ايت الله سبحاني
سخن در اين نيست که آقاي طباطبايي در تفسير "شهاب و شياطين" راه خطا پيموده اند يا صواب. سخن در روش است. سخن در اين است که ايشان در اين تفسير، هم از علم جديد بهره جسته اند هم از متافيزيک يوناني- اسلامي.و ازين طريق خط بطلان کشيده اند بر درک قاطبه مفسران پيش از خود. حال اگر علم چنين قوتي دارد و اگر اين کار نيکوست، همه جا نيکوست، حتي آنجا که علم براه مخالف مي رود. مهم گشودن باب ديالوگ ميان وحي و عقل است، نه بردن يکي زير فرمان ديگري.
اما حديث لقاح گياهان و گرده افشاني درخت نخل. شايد بقول شما حديثي ضعيف يا مجعول باشد.باکي نيست. اينهمه حديث مجعول در شيعه و سني داريم. اينهم يکي. اما نکته درين جا نيست. نکته اين است که مسلمانان و اکابر علم و عرفانشان، قرنها با اين گونه احاديث زيسته اند و بدانها باور داشته اند و آنها را مطلقا منافي ايمان و نبوت ندانسته اند. نکته اينست که مردي چون ابن عربي (و چون او بسي بسيار) مومنانه باور داشته اند که پيامبر اکرم حتي دانش زمانه خود را (در طب و نجوم و گياهشناسي و...) نمي دانسته است چه رسد به دانش هاي دورانهاي ديگر. و اين اعتقاد را نه موجب ضعف ايمان و نه مايه وهن نبوت دانسته اند.
مگر قصه غرانيق (دخالت شيطان در وحي نبوي) را کثيري از علماي عامه باور نداشته اند (از جمله غزالي، ابن تيميه، مولوي)؟ و مگر بعضي از علماء شيعه به تحريف قرآن قائل نبوده اند؟ ممکن است شما آن عقايد را درست ندانيد، اما جاي انکار نيست که کثيري از مسلمانان، آنهم بزرگانشان بر آن اعتقاد بوده اند و آنرا منافي با مسلماني و وحي نبوي ندانسته اند. و همچنان به قرآن و اسلام متمسک و مومن مانده اند. نيز مهم آن است که هيچ کس را به خاطر قول به تحريف قرآن يا قبول قصه غرانيق... تکفير نکرده اند و از دايره مسلماني بيرون ننهاده اند.
و سخن پاياني اينکه
اسلام را در همين رنگارنگي اش بايد ديد. اسلام فقط آن نيست که امروز حوزه هاي شيعي ايران يا حوزه هاي وهابي عربستان مي آموزند. اسلام مجموعه درکها و تفسيرهايي است که تاکنون از اسلام شده است (مسيحيت هم، يهوديت هم، مارکسيسم هم...(
اگر تفسير اسلام فقط به محدثان و فقيهان وانهاده مي شد، امروز از تمدن پرعطر و رنگ اسلامي خبري نبود. اگر روزي ارتدکسي راه را بر سياليت کلام و تفسير بست، امروزه حوزه هاي علميه بايد پيش قدمانه راه را بر آن بگشايند و از تنوع آراء و تئوريهاي کلامي استقبال کنند و براي افکار جامه کفر و ايمان ندوزند و دچار توهم استغنا و تصلب تفسير نشوند. تنها راه بقاء و دوام ديانت، گشودن ريه ها و پنجره ها براي تنفس از هواهاي تازه است. به گذشته پر تنوع فرهنگ اسلامي بنگرند و به چالاکي مسلمانان و بي باکي شان در درک و اخذ حکمت از چين و هند و ايران و يونان.
دست کم به سنن و طريقه ها و مشرب هاي گونا گون فرهنگي – اسلامي حرمت بگذارند و حيات يکي و مرگ بقيه را آرزو نکنند. در تاريخ پر الوان اين ديانت، از اهل تاويل و باطنيان و اخوان الصفا و صوفيان و فيلسوفان گرفته تا محدثان و ظاهريان و حشويه و حنابله و مجسمه و... همه حضور داشته اند و همه مسلمان بوده اند و با کشاکش هاي خود، ديناميزم اين تمدن را تامين کرده اند. روزي که يکي از اين طريقه ها بقهر غالب شود، و بر بقيه تنگ بگيرد، روز مرگ اين ديانت فرا خواهد رسيد. بستن پنجره ها هنري نيست. اگر مي توانند پنجره تازه اي بگشايند.
براي مسلمانان امروز راهي جز گفتگو باقي نمانده است. همين نيم نفس را هم با گفتگو بايد بسر آورد، آنهم با غيرخودي ها نه فقط با خودي ها، آنهم با عالمان نه جاهلان. آنهم براي سياليت بخشيدن به الهيات افسرده اسلامي و بازگشت به دوران ماقبل ارتدکسي. و گفتگو تحمل مي طلبد و سعه صدر و آمادگي و فروتني و اذعان به احتياج و شوق به آموختن و دليري در تفکر و ترک تقليد و حرمت نهادن به فکر بمثابه يک جوشش مقدس، نه يک منطقه خطر يا يک مجلس گناه. بد بدعتي مي نهند آنانکه از جستجوگران، توبه مي طلبند و مرغ خرد را در قفس فقه مي نهند و آهوي انديشه را از گرگ تکفير مي ترسانند و تحقيق را به تفسيق مي آلايند و مقلدان را از محققان برتر مي نشانند و طوطيان را از زنبوران عزيزتر مي دارند و دين را دستمايه خصومت و خشونت مي کنند وبجاي عسل سرکه ميفروشند.
آخر فقاهتي که از کلامي سست آبياري شود چه استواري دارد تا حکم يا فتوا دهد؟ و کلامي که دچار انسداد فقهي شود، چه تواني دارد تا فتوحات تازه کند؟ فقيهان ما امروز دچار مغالطه يي مهلک شده اند. بجاي آنکه به متکلمان تکيه کنند و کلام خود و لذا فقه خود را نو کنند بر متکلمان مي شورند و بجاي آنکه خود را محتاج آنان ببينند آنانرا محتاج خود مي خواهند و اين نيست جز بسبب سمين شدن ومغرور شدن فقه و رنجوري علم کلام. تا توازني وتواضعي بهم نرسد و اين پريشاني به سامان نشود، گره از کار فروبسته اين دين گشوده نخواهد شد.
بود آيا که درميکده ها بگشايند
گره از کار فروبسته ما بگشايند؟!!
پا نوشت
1- مولانا با تيزبيني عارفانه خود نه فقط زنبور که کرم ابريشم را نيز دريافت کننده وحي مي شمارد و مي گويد:
آنچه حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شير را و گور را
آن چه حق آموخت کرم پيله را هيچ پيلي داند آن گون حيله را؟
و نه فقط زنبور و کرم ابريشم که همه باغها و درختان، وحي مي پذيرند و مالامال از خنده و ميوه مي شوند:
اندر بهار وحي خدا درس عام گفت بنوشت باغ و مرغ به تکرار مي رود
حافظ فقط در بيت زير است که اندکي بمفهوم وحي نزديک مي شود:
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود اينهمه قول و غزل تعبيه در منقارش
2- در تفسير صافي (ذيل آيه اول از سوره فاطر) از کتاب کافي آمده است که ثمالي بر علي بن حسين، امام چهارم وارد شد و او را ديد که چيزي از زمين جمع مي کند. پرسيد اين چيست. امام گفت تکه هايي از پر ملائکه است..... پرسيد مگر آنها نزد شما مي آيند. گفت بلي ازدحام مي کنند و جا را بر ما تنگ مي کنند.
آلوسي در تفسير روح المعاني اين حديث شيعي را نقل مي کند و مي گويد: اينگونه احاديث نزد من خرافه است.
کتاب کافي در قرن سوم و کتاب صافي در قرن يازدهم هجري نوشته شده اند. تفسير آلوسي متعلق به قرن سيزدهم است. پيداست که ورود مدرنيته رفته رفته جا را براي ترديد در متافيزيک اسطوره يي و عاميانه پيشينيان باز کرده است.
3- آيت الله خميني رهبر فقيد انقلاب در سخنراني بيست و پنجم فروردين ماه ١٣٦٦ (جلد ششم صحيفه نور) چنين گفت: "ماه رمضان مبارک است براي اينکه نزول وحي بر او شده است، بعبارت ديگر معنويت رسول خدا وحي را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اکرم جبرئيل امين را در دنيا..."
مولانا هم در مورد اولياي الهي چنين مي گويد:
پس بهر دوري وليي قائم است آزمايش تا قيامت دائم است
پس امام حي قائم آن ولي است خواه از نسل عمر خواه از علي است
او چو نور است و خرد جبريل اوست وان ولي کم ازو قنديل اوست
زانکه هفتصد پرده دارد نور حق پرده هاي نور دان هفتصد طبق
4- درباره صورت و بي صورتي بسيار گفته و نوشته ام و بسي بيش از اين مي توان گفت و نوشت. اين نظريه درک عميق تري از تأويل و اسطوره شناسي ديني در اختيار ما مي گذارد. علاقه مندان به پايگاه اينترنتي نگارنده و نيز به شماره هاي مختلف مجلّه آفتاب، سال 1382، مراجعه نمايند.
منبع: سايت دکترعبدالکريم سروش
