از ورشکستگي ها بي خبريد حاج آقا!
وبگرد - یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 [2008.05.11]
سها سيفي
احمد سيف در "نياک" در حاشيه سخنان دادستان کل کشور که از ورود بي رويه اسباب بازي به کشور انتقاد کرده بود، نوشته است:
آيا ايشان از وضعيتي که در بازار شکر موجود است خبر ندارند يا اينکه پرداختن به آن «صرف» نمي کند؟ با واردات بيرويه شکر طي دو سال گذشته، عملاً حدود 3 ميليون تن شکر وارد کشور شده است. البته از منابع ديگر خبرداريم که ميزان واردات به واقع بين شش تا ده ميليون تن بوده به جاي پانصد هزار تني که کمبود وجود داشت. آيا چنين کاري معاوضه سرمايه ملي با آنچه که مورد نياز نيست، نبود؟
آيا ايشان از افزايش واردات اتوموبيل هاي گران قيمت خبر ندارند؟آيا از آنچه که برصنايع چاي مي گذرد بي خبرند؟ اتحاديه کارخانجات چايسازي در نامهاي به رئيس بازرسي ويژه نهاد رياست جمهوري با اشاره به ورشکستگي و تعطيلي کارخانجات چايسازي آورده است: "هم اکنون حدود صد هزارتن چاي درانبار بخش خصوصي باقي مانده و بيش از نود واحد چاي سازي تعطيل شده و يا صاحبان آنان بدهکار هستند". حالا که دارم از ورشکستگي مي گويم پس اين خبر را هم بخوانيد که: "امسال يکصدوچهل شركت نوشابه سازي بعلت عوارض بالا از جمله ده درصد عوارض بالاي دولت ورشكست شدهاند".
به امامزاده هاي كشف نشده و شده سوگند که...
آمنه شيرافکن در "پنجره اي از آن خود" از يک تورم صددرصدي در محصولات مينو خبر داده است:
دبستان كه مي رفتم هيچ انگيزه اي به اندازه اينكه هر روز يك كارملا بزارم تو كيفم و روانه مدرسه بشم خوشحالم نميكرد. چشمم به دست بابا بود كه وقتي از راه مي رسه چي براي فرداي زنگ تفريح آورده. بزرگتر كه شديم؛ كارملا شد رنگارنگ مينو. بيست تومن بود كه شد سي تومن و در تورم سال گذشته شد يه هو پنجاه تومن. امروز رفتم سوپري سر روزنامه و يك هزاري سبز رو كه اين روزها به لعنت خدا هم نمي ارزه گذاشتم روي ميز و پنج تا هم رنگارنگ كارملا تنگش.
چشمتون روز بد نبينه كه يك پانصد توماني پيزوري بقيه پول گرفتم كه خبر از افزايش صد درصدي اين محصول دوست داشتني شركت مينو داشت. چاي و كارملا را نوش جان كردم و به تمام امامزاده هاي هنوز كشف نشده و شده و غيره سوگند ياد كردم كه ديگه هيچوقت كارملا نخورم. بهتر بگم كارملا رو به كل تحريم كرم. ياد خوش دبستان و پاتك زدن به بسته كارملا به خير.
فارغ از عصبيت، به دور از حس انتقامجوئي
رضا عزيزي در "ايراننشنال" با اشاره به مصاحبه قانعي فرد با لاوينسن يک تحليلگر سياسي امريکايي و ناظر مسائل ايران مي نويسد:
پيش از خواندن اين مصاحبه بر اين باور بودم که بخش بسيار بزرگي از اپوزيسيون دچار اوتيسم سياسي و يا به عبارت ديگر "در خود ماندگي" شده است. خواندن اين مصاحبه از زبان يک آمريکايي که آشنايي با اپوزيسيون ايراني دارد و در ايران هم بوده من را در باورم راسخ تر کرد.
سي سال مبارزه بدون کارآيي لازم، کافي است تا به دنبال راه حل ديگري گشتن را توجيه کند. صحبت بر سر نسلي است که هنوز در فضاي انقلاب تنفس مي کند و حتا حاضر نيست واژگان سي سال پيش خود را به روز کند، چه برسد به خانه تکاني فکري!
ايشان به درستي نجات را تنها در نسلي مي بيند که فارغ از عصبيت هاي نسل انقلاب است و بدور از حس انتقام جويي و تصفيه ي غير خودي ها؛ هدف کنش سياسي خود را در جامه ي عمل پوشاندن به آرمان هاي والايي چون آزادي، دمکراسي و سکولاريسم مي بيند و نه لزوما در رسيدن به قدرت.
بلاتکليف بين سه جريان
"سازمخالف" معتقد است رهبري نظام سياسي در ايران بين سه نيروي سياسي عمده بلاتکليف مانده است.
به گمان من رهبري بين سه نيروي سياسي زير سرگردان مانده:
1) محافظه کاران مذهبي که بيشتر در نهادهاي رسمي و غير رسمي وابسته به روحانيت نظير حوزه هاي علميه، قوه قضائيه، بنيادها و آستانه هاي مذهبي متمرکز شده و قدرت اقتصادي و مذهبي بالائي دارند.
2) بنيادگراها که نماد آنها تيم احمدي نژاد و جريان مصباح است و دولت و سپاه را در کنترل خود دارند.
3) بوروکراتهاي مذهبي که شامل طيفي از مديران اجرائي از رده مياني تا عالي است که در سه دهه اخير مناصب کشور را در کنترل خود داشته اند. اين گروه که نمادش هاشمي است قدرت اقتصادي و رسانه اي خوبي دارد و بوروکراسي نظام جمهوري اسلامي را کنترل مي کند.
غير از اين سه نيرو قطعا نيروهاي سياسي موثر ديگري هم در کشور وجود دارند اما گمان نمي کنم رهبري براي آنها وزني قائل باشد و آنها را به بازي بگيرد. مثلا اصلاح طلبان درون حاکميت اگرچه يک نيروي سياسي موجود هستند اما هيچ نشانه اي از سال 82 به اين سو وجود ندارد که رهبري به آنها توجهي کرده يا به آنها امتيازي داده باشد.
کدخدا گفت بخشدار خودش مي داند کي نماينده است!
محمد افراسيابي در "دليل آفتاب" خاطره اي از دوران بخشدار بودن اش حکايت مي کند مربوط به انتخابات مجلس در نظام شاهنشاهي که خواندني است. در بخشي از آن آمده:
پرسيدم: علت اينکه صندوق را با پارچهي سفيد پوشانده و آنرا مهر و موم کردهاي، چيست؟
گفت: براي اينکه در آرائي که داخل صندوق ريخته ميشود تقلبي روي ندهد.
پرسيدم: خوب پس تو چطور همهي اوراقي را که بايد مردم راي خودشان را روي آنها مينوشتند، يکجا در صندوق گذاشته و صندوق را مهر و موم کردهاي؟ پس آراء مردم کجا رفتهاست؟
گفت: کدخدا گفت فرقي نميکند. احتياجي نيست. بخشدار خودش ميداند که چه کسي بايد وکيل شود.
قانون انتخابات را براي او خواندم. پرسيدم متوجه شدي کاري که تو کردهاي جرم تلقي ميشود و قابل طرح در دادگاه است؟
خودش را باخت. گفتم:از توي تحصيل کردهي معلم، انتظار نداشتم که کدخداي بيسواد ده راهنماي تو شود. برو بسلامت ولي در ماموريت بعدي از عقلت دستور بگير نه از کدخدا.
ورزشگاه ها را تسخير خواهيم کرد
مليکادس در "مغي خاموش" معتقد است ورزشگاه هاي فوتبال، سرانجام توسط زنان تسخير خواهد شد:
اينجا ديگر معاني و مفاهيم رنگ مي بازد. اين روزگار استاديوم هاي فوتبال و حتا محافل خصوصي که يک مشت مرد دور هم فوتبال ببينند يکي از واپسين گريزگاه هايي ست که در هزاره انحلال آرمانها يکسري از هورمون هاي فراموش شده و از کار افتاده را در رگ هاي يک مرد به حرکت در مي آورد. ممانعت از حضور زنان در ورزشگاهاي فوتبال در ايران به شکلي تقديري، در حفظ يکي از آخرين معابد رانده شدگان کارگر افتاده است.
براي اين پيش گويي هنوز آزمايشي انجام نشده اما قسم مي خورم که ميزان ترشح هورمون هاي مردانه براي ساکنان اين معابد فراتر از استاندارد جهاني ست. اين گردهمايي بکر و دست نخورده اما اکنون بشدت تهديد مي شود. استاديوم هاي فوتبال ما، بهرحال روزي توسط اغيار به زير کشيده خواهد شد. همانطور که تمام شهرها را به زير کشيدند.
خريد کتاب براي اداي دين به خود
"کالاتاکسي" در باره نمايشگاه کتاب پست تازه اي دارد که چنين آغاز مي شود:
من در خصوص نمايشگاه ها (چه کتاب، چه غير از آن؛ از شما چه پنهان، کتاب از همه بدتر) چيزي نمي توانم بنويسم. چرا که اصولا با نمايشگاه و رفتن و شلوغي هاي اينچنيني مشکل دارم و بيشتر اذيت مي شوم. همچنين با اين ذهنيت، تصور مي کنم که نمايشگاه جايگاهي براي کتاب خوانان نيست. کتاب خوان، در طول سال، کتاب خود را مي خرد، مي خواند و احتمالا يادداشتي بر مي دارد و انتقادي مي نويسد و …. اما خريد کتاب هاي فراوان از نمايشگاه، که با رويکردي عادت گونه و شايد مرض گونه انجام مي شود، بيشتر براي ارضا ذهني نسبت به اداي دين به خويشتن است تا لذت بردن يا عرق ريختن پاي کتاب. [البته برداشت نهايي اين خواهد بود که شايد کتاب خوانان، يکي، دو کتاب از نمايشگاه بخرند!]
خريدهاي نمايشگاه کتاب، اغلب دولتي است
خاطره وطن خواه در"روزگار" معتقد است بيشتر خريدهاي نمايشگاه کتاب مربوط است به نهادها و ارگان هاي دولتي:
دوستي که نويسنده چندين کتاب است در مورد نمايشگاه کتاب امسال مي گفت: براي خريد کتاب به نمايشگاه رفتم. از قضا چند کتاب لازم داشتم که اغلب مرجع بودند و گران. اما اينقدر دلم سوخت که خريد نکرده برگشتم. وقتي دليل خريد نکردنش را پرسيدم آه از نهادش بلند شد. گفت: طرف تا به حال يک کتاب کامل نخونده٬کاملا معلومه که داره واسه اداره خريد مي کنه اين گاري ها رو تند و تند پر مي کرد و دم ماشين پلاک دولتي مي برد. در مقابل من نويسنده نمي تونستم حتي يک جلد کتاب بخرم.آخه اين هم شد عدالت؟! يعني نمايشگاه کتاب هم محلي براي تامين کتاب کتابخونه هاي دولته؟! خدا کنه...
ايران اهل حمله نظامي نيست
"اميد معماريان" معتقد است باوجود شعارهاي بسيار حاکمان ايران، اين کشور انگيزه حمله به هيچ کشوري را نداشته و ندارد:
آقاي استاد احمدي نژاد به مثابه آن برادر عزيزي شده که يک سنگ درچاه مي اندازد و هزار نفر ديگر نمي توانند آن را دربياورند. من نوشته ام که ايران نه بمب اتمي دارد و نه خواهد داشت و اگر هم داشته باشد احمقانه است بخواهد عليه اسراييل استفاده کند چون هيچ بمب اتمي ساخته نشده است که بين فلسطيني ها واسراييلي هابتواند تميز دهد وبه دليل جغرافياي فلسطين واسراييل اين موضوع امکان ناپذير است. نکته اي که مي خواهم به آن اشاره کنم اين است که تقريبا همه آن چيزي که در مورد عدم علاقه ايراني به حمله به اسراييل گفته مي شود با يک موضوع خنثي مي شود و آن اظهارات محمود احمدي نژاد درمورد اسراييل است. امروز نيوزمکس نوشته که ايران تا پايان سال قادرخواهد بود که به تهيه بمب اتمي اقدام کند.
کم جريان نساختند و کم آزادي محدود نکردند. اما...
سميه توحيدلو در "بر ساحل سلامت" از جابجا شدن نقش ها در يک دهه اخير نوشته است:
اينقدر جالب بود دفاع آقاي هاشمي از مطبوعات به مناسبت روز جهاني مطبوعات که نمي شد درباره آن ننوشت. نمي توانم انکار کنم زمان شکل گيري ذهنيت و گرايش سياسي ما؛ به دوران دبيرستان و پيش از انتخابات مجلس چهارم باز مي گشت. دوره رياست جمهوري آقاي هاشمي را يادم هست. به شکل کاملا حرفه اي خواننده عصر ما بودم. و بدون شک از مخالفين و منتقدين آقاي هاشمي!
ورودم به فضاي دانشجويي و فعاليت هاي دانشجويي هم دهه هفتادي است و در واقع جريان قبل از دوم خرداد را به خاطر دارم. آنجا هم کم منتقد سياست هايش نبوديم. البته شايد نگاه آن روز آگاهانه نبود حداقل به مسايل اقتصادي، اما درباره مسايل سياسي جناب هاشمي کم عرصه را تنگ نکرده بودند. کم جريان نساختند و کم آزادي محدود نکردند. اما جالب آن بود دفعتا جريان ها جا به جا شد. منتقدين رفيق هم شدند و منتقدين جديدي شکل گرفت. و حالا آقاي هاشمي در اردوگاهي است که ديگر بايد از مطبوعات دفاع کند، انتخابات آزاد را پاس بدارد و براي خودش اصلاح طلب بشود. حالا تا بشود...!
همين تحکيمي ها، مصباح را دعوت کردند
فريد مدرسي در "آذر" راوي يکي از همين جابجايي نقش ها در ميان سياسيون ايراني است:
دانشجويان مسلمان خطامام (دفتر تحكيم وحدت) در اولين اردوي دانشجويي[در مشهد]كه پس از تسخير لانه جاسوسي برگزار كرده بودند، از آيتالله صالحي نجفآبادي به عنوان يكي از سخنرانان آن اردوي سهروزه دعوت كردند كه ايشان هر سه روز را در باب "ولايت فقيه" براي دانشجويان عضو انجمن اسلامي دانشگاههاي سراسر كشور سخن بگويد.
استاد صالحي نيز در روز اول، نظريه عدم ضرورت اعلم بودن در رسيدن به مقام ولايت فقيه را مطرح كرد. اين نظريه خشم متوليان برگزاري اردو را كه از اصلاحطلبان سرشناس امروز هستند، برانگيخت. لذا همان روز اول عذر استاد صالحي را خواستند و براي دو روز ديگر، از آقاي محمدتقي مصباح يزدي كه عليالقاعده معتقد به ضرورت اعلم بودن وليفقيه بود، دعوت كردند...
مظنون بالقوه، مشکوک بالفطره
"ميداف" راوي برخوردهايي است که با ايرانيان در فرودگاه هاي معتبر جهان مي شود:
من يک ايرانيزاده هستم و در فرودگاههاي بينالملل، بهيمنِ حکومت الهي/ اسلاميي وطنم، به ويژه در ايالات متحده، يک مظنون بالقوه، يک مشکوک بالفطره، بهشمار ميروم. من ايراني ام، يک تروريست، يک منکر هالوکوست، يک گروگانگير زباننفهم. يک هموطن احمدينژاد، که برخلاف همهي قوانين بينالملل و همه قواعد ديپلماتيک، ديپلماتهاي کشورهاي ديگر را گروگان ميگيرم، خودم نانِ شب ندارم و براي سدجوع کليه ميفروشم، دختران هموطن را در بازارهاي عربي حراج ميکنم يا بهافغانها ميفروشم، ولي... ولي پول ساخت بمب اتم را کيسه کيسه هدر ميدهم. تا اسراييليها يا آمريکاييها يا هر دو، روزي بيايند و همه زيربناهاي مملکت ام را بمباران کنند و آخوندهاي ما هيچ غلطي نتوانند بکنند. درعوض بخششهاي ميليوندلاري به آدمکشان حرفهاي و انتحاري و به تروريستهاي بينالمللي را گوني گوني به دور بريزند تا عربها، با يک اَخ و تُف، ما را عجمي و رافضي و مجوس بنامند.
پورمحمدي مي گويد من هستم!
محمدعلي ابطحي در "وب نوشت ها" معتقد است که چه بسا وزير کشور در پست اش ماندني شود:
با اينکه آقاي پورمحمدي خيلي خودي بود و هر کاري هم که رئيس گفته بود و خيلي هايش در شان او نبود، انجام داده بود، ولي احتمالاً باز هم به دليل اينکه با آدمهاي سرشناس ديگري غير از مجموعه رياست جمهوري در تماس هست، تصميم گرفتند او را عوض کنند. رئيس جمهور گفت. سخنگوي دولت اعلام کرد. معاون اول گفت. همه گفتند که مي خواهند او را عوض کنند. جانشين هم معرفي کردند، تا در انتخابات رياست جمهوري حتي در حد پورمحمدي هم غريبه وجود نداشته باشد.
اما پورمحمدي هم عيناً مثل آقاي کروبي که مي گفت من تا صبح اينجا هستم، هرچه رئيس، رؤسايش مي گويند که مي خواهند او را عوض کنند، او مي گويد من هستم. آقاي کروبي آن شب در برنامه تلويزيوني 20 دقيقه بيشتر از ديگران حرف زد. خدا را چه ديديد، شايد پورمحمدي هم وزير کشور ماند. ولي خداوکيلي برگزاري انتخابات رياست جمهوري که پورمحمدي هم در آن غريبه تلقي شود، چه شود!
تكرار تهوع ميآفريند و حركت نشاط
محمدجواد کاشي در "زاويه ديد" مي نويسد:
تكرار تهوع ميآفريند و حركت نشاط. پس براي نشاط نيازمند حركتيم، حتي به نحوي مجازي. گويي حركت حتي اگر دروغ است، بيش از حقيقتي كه تكرار ميشود قابليت مصرف دارد. چنين است كه جهان امروز حقايق خود را مستمراً در لباسهاي نو و بستهبنديهاي جديد تكرار ميكند. عرصه سياسي در غرب، ضرباهنگ نو شوندگي را با صداي بلند در عرصه عمومي به نوا درميآورد. فوراً چهرههاي سياسي به چهرههاي پيشين بدل ميشوند، كلام و ساختار تبليغاتي تحول مييابد. حتي مناسبات پيشين گاه به نحوي صوري دگرگون وانمايي ميشوند و....
دمكراسي در يك كلام به همين معناست. اما ما در پيرامون اين جهان جديد، در وضعيت عجيبي به سر ميبريم. تا خرخره در مناسبات جهان جديد فرورفتهايم. با همان سرعتي كه اينترنت و ماهواره و ارتباطات سيار در جهان جديد شيوع يافت، در جهان ما نيز تسري يافت. كار و تبليغات و توليد و بازارهاي مصرف و خريد، همه و همه نشان از تسري منطق جهان جديد در حيات ما دارد. اما سياست به هيچ روي از اين منطق تبعيت نميكند.
