ارکستري از پخمگان
وبگرد - پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 [2008.05.08]
سها سيفي
محمد نوري زاد، کارگردان تلويزيون ايران وبلاگي منتشر ميکند به نام "گاه نوشت". در آخرين پست مفصل اين وبلاگ مطلبي مي خوانيم تحت عنوان "سمفوني پخمگان يا پخمه هاي فرهنگي" که در بخشي از آن آمده است:
آنچه پخمگان فرهنگي ما مرتب از آن دم ميزنند، وجاهتهايي همچون امام و انقلاب و مردم و بيتالمال و آبروي نظام و اينجور واژگان است. همينكه آثار در هم شكستگي و قمر در عقربي اوضاع كارشناسان ظاهر ميشود، مخاطبان پرسشگر خود را به ضرب الفاظي چون امامت امت، مقام معظم رهبري، حيثيت نظام و بيتالمال مسلمين منكوب ميكنند. مهم اينكه پخمگان فرهنگي درست مثل پخمگان ساير حوزهها، نه تنها به پخمگي خود معترف نيستند، بلكه خود را نادرترين پديده هستي ميدانند و كار كشته مسئوليتي كه پذيرفتهاند.
پخمگان فرهنگي به كارهاي دم دستي راضي نيستند و مرتب در تلاشند تا به منصبهاي بالاتر دست ببرند. به محض قرار گرفتن بر يك منصب، به آراستين اوضاع تحت مديريت خويش ميپردازند و برجستگان و كارشناسان و آموختگان آن حوزه را پايين ميكشند و دوستان خود را بر سر كارها ميگمارند. پخمگان فرهنگي اصلاً تاب تحمل كسي را كه حتي يك بند انگشت از آنها قد بلندتر باشد، ندارند.
برنج هم از سفره مردمان حذف شد!
"زيتون" راوي بحراني ست که در سايه افزايش بي سابقه ماليات بر ورود برنج ايجاد شد:
چقدر به اين سيبا گفتم سيبا جان، سعيدآقا شوهر ليداخانوم دويستکيلو برنج خريده، اکبرآقا پونصد کيلو، حسن آقا سيصدو پنجاه، حتي آقا رضا صدو پنجاه کيلو خريده. به جان تو حتما خبريه. عيد که رفتيم شمال، نديدي تموم شاليزارها رو خشکوندن و دارن ميفروشن براي ساخت ويلا. خوب برنج کجا عمل مياد؟ تو شاليزار ديگه. چرا اقلا يه پنجاه کيلو نميخري؟
سيبا بيخيال گفت براي چي حرص ميزني زيتون جان، برنج ميخواهيم چکار، جونت سلامت! کمبود برنج بيشتر به خاطر جو رواني و شايعهي خشکساليه که درست کردن. همه رفتن يه عالمه خريدن و انبار کردن، بقيهشو هم خود مغازهدارها بردن انبار احتکار. به جان تو، يه بارون بياد قيمتش ميافته. ميگم آخه تا حالا قيمت چي بالا رفته که بعد افتاده پايين؟ زمين و خونه و آپارتمان تو اين يه سال دوسه برابر نشد؟
توي راه از يه مغازه رد ميشديم ديدم برنج گلستان داره، هر کيسه پنج کيلويي دوازدههزار و پونصد تومن. يه عالمه هم داشت. گفتم بدون ماشين که نميشه. بعدا با ماشين ميام. چشمتون روز بد نبينه. امروز که رفتم، نه اونجا و نه جاهاي ديگه از برنج خبري نبود. فقط يه جا برنج نه چندان مرغوب داشت کيلويي سه هزارو هفتصد تومن.
يا علي. يا فاطمه زهرا
سيد مصطفي حسيني در "بازي" راوي لحظات اعتراض يک جانباز جنگ عليه نابساماني هاي اقتصادي و چپاولگري رانت خواران در برابر دانشگاه تهران است که خود شاهد آن بوده:
دو ساعت تمام ته گلويم داشت ميسوخت. يکي نبود به آقا بگويد: "ساکت شو ديگه!" به کل مشاعرش را از دست داده بود. آخر آدم عاقل جلوي در شونزده آذر -آن هم جلوي در شونزده آذر- با ارکان نظام شوخي ميکند؟ حالا گيرم جانباز هفتاد درصد هم باشي و توي جبهههاي نبرد حق عليه باطل موجي هم شده باشي. اينکه دليل نميشود بيايي و بخواهي عليه مشکلات اقتصادي شعار تند بدهي. همين ديگر؛ اين چيزها را نميفهمي و آن وقت يک ماشين کلانتري محل ميفرستند تا تحقيرت کنند. مامور پليس به هيکل نحيف تو نگاه نميکند. شايد خيال ميکند تو هنوز همان دلاور پشت کانال ماهي هستي.
نميگذارد نفس بکشي. اسپري فلفل را ميچپاند توي چشمهايت و تو هم که ديگر ماسکي نداري. فقط از ته دل داد ميزني: يا علي! يا حسين! يا فاطمهي زهرا! مامور کلانتري را در قامت افسر بعثي ميبينم که با خشونت دستت را ميپيچاند تا دستبند به دستت کند و تو هم حالا ديگر اسير دستهاي اويي. مامور ديگر انگار اسپرياش را نذر چشمهايت کرده. تو فرياد يا زهرا ميکشي و چشمهايت ميسوزد. من که از دو متري تو ميگذرم، من که اصلا ً نميايستم چون طاقت ندارم، من که خبرنگار درونم را ميکشم تا با ديدن فرياد تو کشته نشوم، تا به در پايين دانشگاه برسم، چشمهايم ميسوزد و اشک ميآورم.
تازيانه زدن به دريا
محمدهادي صباغ در "بودن و مجازي بودن" راوي صحنه ي ديگري در خيابان هاي تهران است. راوي خريد فيلم "آخرين تانگو در پاريس" توسط زني عابر از يک دستفروش فيلم:
در اين اثنا فروشنده رسيده به محل بساطش و احتمالا آماده است که مرا در مورد فيلمها راهنمايي کند. يک خانم گل به دست هم پديدار ميشود، و سوالي ميکند مثل اينکه "فيلم دارين؟" يا "فيلمهاتون چطوريه؟" سمت چپ من ايستاده و من نميبينمش. از روي ادب فيلمهايي راکه بررسي کردهام به او رد ميکنم که معطل نماند.
از چند فيلم ميپرسد تا ميرسد به آخرين تانگو در پاريس برتولوچي، تصوير جلد کمابيش نشان ميدهد که فضاي فيلم در چه مايه است. با اين همه سوال ميکند، فروشنده ميگويد عشقي است و با احتياط اضافه ميکند: "صحنه زياد داره". زن هم بدون مکث و رودربايستي فيلم را انتخاب ميکند براي خريد. منتظر باقي ماجرا نميمانم، حسابم را ميدهم و گوشي آيپاد را در گوش ميگذارم و راه ميافتم. با خودم فکر ميکنم که چيزهايي به شدت در حال زير و رو شدن است اما گروهي همچنان دارند غيرتمندانه به دريا شلاق ميزنند.
قرار بود رسانه اي نشود اما...
"تهرانشهر" روايت مي کند که چطور خبر کمک سه ميليارد توماني شوراي شهر تهران به مردم لبنان به سرعت خبر يک رسانه ها وموجب اعتراض تهرانيها شد:
ديروز شوراي شهر بودم و هنوز تلفن هاي روابط عمومي شورا زنگ مي خورد و مردم با عصبانيت و حتي با گريه نسبت به کمک 3 ميليارد توماني شهرداري تهران به لبناني ها اعتراض مي کردند. خبري که قرار نبود خبري بشه!!
روز يکشنبه مثل همه يکشنبه ها سخنگوي شورا به روابط عمومي در طبقه دوم ساختمان شورا آمد و يک يک دستور جلساتي که در جلسه پشت درها بسته مطرح شده بود را به خبرنگاران اعلام کرد.بعد از اتمام سخنانش، يک خبرنگار حاشيه نويس در همکاري با يک خبرنگار ديگر که خيلي خيلي اتفاقي از موضوعي خبردار شده بود از دانشجو پرسيد که ديگر اتفاقي در جلسه امروز نيافتاد؟
دانشجو هم گفت: نه.
خبرنگار حاشيه نويس پرسيده پس اين ماجراي کمک شهرداري به لبنان چي بوده؟ که سخنگو مجبور شده دستور جلسه اي که قرار بود رسانه اي نشود را اعلام کند.
مردان، مدافعان ارزش هاي جهان قديم
فاطمه ظريف جلالي در "زن و جامعه" معتقد است که پاره اي از مردان ايراني همچنان نتوانسته اند خود را با مقتضيات زندگي معاصر وفق دهند:
مدتها است که با مقايسه و دقت در رفتارها به اين نتيجه رسيده ام که بايد اعتراف کرد که در ميان اکثريت افراد جامعه شهري ما سطح استقلال، توقعات و تفکرات زنان تغيير نموده و بالاتر رفته. حال آنکه مردان بر حفظ وضعيت گذشته اصرار دارند اما همچنان منافعي را هم در وضعيت فعلي دنبال مي کنند. مردان از يک سو خواهان برقراري روابط در سطوح مختلف با جنس مخالف هستند اما از سوي ديگر در زمان ازدواج ترجيحا به دنبال دختران به اصطلاح آفتاب و مهتاب نديده اند.
در غالب موارد دوست دارند همسرشان کار کند اما نمي خواهند بپذيرند که اگر هر دو طرف در بيرون از منزل کار مي کنند ديگر زن به تنهايي مسئول انجام کارهاي خانگي نيست. غالب مردان زنان تحصيل کرده مي خواهند اما در کنارش حساب نمي کنند که به دختري که تحصيلات عاليه دارد و به حقوق انساني خود آگاه است نمي توان به راحتي دستور داد و از او خواست که تحت اوامر باقي بماند و به اصطلاح تمکين کند. اکثر مردان زنان فعال علمي را تحسين مي کنند اما همين که پاي اين زنان به زندگي خانوادگي باز مي شود در مي يابند که بخشي از وجود اين زن با کار و حرفه و تحصيلاتش پيوند خورده و اين براي غالب مردان اصلا خوشايند نيست!
حاکم نامشروع اما با کفايت
"آق بهمن" مينويسد اطلاعات ما درباره دوران خلافت خلفاي راشدين بسيار کم است و بايد به نحوي آن را جبران کرد:
دو سه ماه پيش داشتم بعد از مدتها يکي از سخنرانيهاي شريعتي را گوش ميکردم. يکيشان که درباره علي بود. از لابلاي حرفهايش فکرم رفت به اينکه چقدر درباره دوره حکومت سه خليفه، يعني فاصله فوت پيامبر تا حکومت علي، کم ميدانم. هر چه هم که از آن ۲۵ سال ميدانم محدود است به دورههاي تغيير خليفه. اولش که سقيفه و ماجراهاي بعدش، بعد هم خيلي کوتاه درباره زمان فوت ابوبکر و کمي بيشتر درباره فوت عثمان و شوراي شش نفره تعيين خليفه. بعد هم مي رسيم به آنجايي که سريال امام علي ازش شروع ميشود. ماجراي وليد بن عقبه و شورشها بر عثمان و باقي ماجرا.
ديدم که درباره اينکه پيامبر و بعد علي چطور جامعه اسلامي را اداره ميکردند چيزهايي ميدانم، ولي اصلاً نميدانم اين سه خليفه چطور حاکماني بودند. اينقدر بهمان گفتهاند که خلافت اين سه نامشروع بوده، که اصلاً درباره کفايتشان صحبتي نشده. خب ميشود يک حاکم نامشروع باشد، ولي حاکم خوبي باشد.
اشتباه مي کردم!
"اعليحضرت حاج آقا" نوشته است که ديگر مثل سابق فکر نميکند وبلاگ نويسي کمکي به حل مشکلات مان بکند:
يك زماني بود كه شديدا فكر مي كردم كه وبلاگ نويسي مي تواند تاثير گذار باشدִ فكر مي كردم كه مي تواند ماها رو به هم نزديك كند. فكر مي كردم كه مي تواند تابو ها را بشكند و آزاد انديشي را ترويج دهدִ
ولي اين روز ها به اين نتيجه رسيده ام كه اشتباه مي كردمִ شايد فردا دوباره نظرم عوض شودִ مگر انسان از همين تغييرات فكري و تجربيات نيست كه درس زندگي ياد مي گيرد؟ اين رو نوشتم كه علت كم صدا شدن اين جا رو بهتون بگمִمن حالم خوبست، زندگي همچنان زيباست ولي سوداي سر، سوداي ديگريست.
شورشيان مشروطه خواه
علي بزرگيان در "سوته دلان" معرفي کتابي تحت عنوان "شورشيان مشروطه خواه" را چنين آغاز کرده است:
درباره انقلاب مشروطه سخنها و کتابهاي بسياري گفته و چاپ شده است. هر يک از زاويه و ديد مختلفي عوامل چگونگي پيدايش چنين واقعهاي را برشمردند و عصر پس از آن را توصيف کردند که اين، نشاندهنده اهميت اين جريان در گذشته، حال و آينده ايرانيان است. تعدادي از پژوهشگران تاريخ معاصر ايران بر اين نظرند که دلايل شکلگيري هسته مرکزي اين جريان ريشه در انقلاب ۱۹۰۵روسيه دارد و تاثير انديشههاي مارکسيستي و انقلابي بر جريانهاي سياسي کشور و از جمله بر خاستگاه مشروطيت مشاهده ميشود.
بيترديد نوشتههاي پژوهشگران شوروي يکي از منابع تاريخ انقلاب مشروطه است. در اغلب اين نوشتهها تاثيرپذيري انقلاب مشروطه ايران از انقلاب روسيه و ارتباطي که ميان انقلابيون ايران و انقلابيون روسيه بوده، بيان شده است. آنچه که بيش از همه در اين کتابها ديده ميشود تحليل و تبيين اين واقعه به شيوه مارکسيستي است.
مرز بين واقعيت و خيال، کجاست؟
آخرين پست همايون خيري در "آزادنويس" درباره آن است که مرز واقعيت وخيال، گاه چنان مغشوش مي شود که درک آدمي را از موقعيت اش دشوار ميکند:
گاهي آدم نميفهمد مرز واقعيت و خيال کجاست. همين جمله را ميتوانيد از زبان يک دانشمند بشنويد يا ميتوانيد از زبان يک شاعر بشنويد. ميتوانيد از زبان يک عاشق بشنويد يا از زبان يک آدمي که عقلش زايل شده. و خيلي خيلي دردآورترش اين است که همين جمله را ميتوانيد از زبان يک شکنجهگر يا يک شکنجه شده بشنويد.
چطور ميشود اين حرف را ثابت کرد که تا کجاي درک ما از حيات واقعيست و از کجا به بعدش خيال. مثل همين حرفي که امروز به يکي از دوستانم گفتم که چطور ميشود به يک ماهي گفت بيرون از آب هم زندگي جريان دارد؟ سختترين کار ممکن اين است که جهانهاي متفاوت را به همديگر مربوط کرد و تصوير دقيقتري از واقعيات و خيالات به دست آورد.
کانديداي دوم خردادي ها کيست؟
"اکبر منتجبي" با توجه به بازنشستگي خاتمي و نيامدن ميرحسين موسوي، يک نظر سنجي اينترنتي راه انداخته است تا از نظر خوانندگان در مورد بهترين گزينه براي دوم خردادي ها مطلع شود:
خيلي زوده؛ اما شنيدم که گروههاي سياسي در جمع خودشان بحث انتخابات رياست جمهوري را آغاز کرده اند و به دنبال کانديداها هستند. طبيعتا اولين نگاه سيد محمد خاتمي است چون به عقيده بسياري، تنها کسي که مي تواند مقابل احمدي نژاد بايستد خاتمي است. اين بحث را قبول ندارم. نفر دوم مير حسين موسوي است. اما به رسم گذشته او همه را سرکار مي گذارد و نمي آيد. خاتمي هم نمي آيد. مطمئنم. بايد ديد که حالا چه کسي مي تواند. در کنار اين صفحه، يک نظر سنجي گذاشتم درباره اينکه درشرايط جديد به چه کسي احتياج داريم. اسامي برخي افراد را از دو جناح نوشتم. فکر مي کنيد چه کسي به درد رياست جمهوري آينده ما مي خورد. و چه کسي بايد کانديدا شود؟
