دولتي که بدون سخنراني، هيچ نيست
وبگرد - یکشنبه 15 اردیبهشت 1387 [2008.05.04]
سها سيفي
webgarderooz@yahoo.com
مطلب احمدپورنجاتي در "دلتا" در خصوص دولتي که بيشتر سخن مي گويد تا عمل کند، اينگونه آغاز مي شود:
خطابههاي آتشين، سربستهگوييهاي پچپچانگيز، خط و نشان كشيدنهاي پايانناپذير، همراه با چاشني هورا كشيدن و افشا طلبيدن؛ اين است كليشه تخطيناپذير و تكرارشونده "دولت سخنراني"! "ملكول" دولت سخنراني، بستگي تمامعيار به "عنصر" سخنراني دارد و بي آن، انگار هيچ نيست جز چند قطره آب يا چند حباب، گاز!
به لحاظ تحليل روانشناسانه، شخصيت "دولت سخنراني" آگرانديسمان شده شخصيت دوران كودكي اوست اما دوراني سرشار از خواستههاي فروكوفته و بيپاسخ مانده و گاه تحقير شده و از بازي محروم مانده! اين شخصيت، در بزرگسالي به جبران آن كودكي حرمانزده، ميكوشد و مهمترين انگيزهاش بازتوليد آن دوران است اما در راستايي معكوس.
شما مشکلت اين است که خارج از دايره هستي
عليرضا احمدي نژاد که پسر رئيس جمهور است، وبلاگي با نام پر مسماي " آقازاده" را منتشر مي کند. در آخرين پست اين وبلاگ آمده است:
"احمدي نژاد در سال 1392: من نه استاندار بودم نه شهردار بودم و نه رئيس جمهور بودم من هيچ کدام از اين ها نبودم من فقط اشتباهي بودم؟!"
فکر مي کنم پس ازپايان سريال مرد هزار چهره اولين پيامک طنزي که برام اومد همين بالايي بود. از اين دست پيامک ها کم به دست من نمي رسد و من هم مثل بقيه مي خندم و براي دوستام مي فرستم. اما نمي دونم اين آخري چرا يه جورايي من رو به فکر واداشت. "من اشتباهي بودم". چند وقت پيش بابام (دکتر احمدي نژاد) تعريف مي کرد که يکي از اين آقايون بهش گفته بود که مي دوني مشکل شما چيه؟ و بعد ادامه داده بود که مشکل شما اينه که خارج از دايره هستي براي همين هم هست که چپ و راست، اصولگرا و اصلاح طلب (داخل دايره اي ها!) باهات اين طوري برخورد ميکنن.
اگر سردار، رئيس پليس نمي شد!
حاشيه "محمد قائد" بر ماجراي سرداري که خوبرويان را به صف کرده و... چنان خواندني است که پايان اش را بايد نقل کرد:
در پاتوق كاترين دونوو حتماً به سردار خوش ميگذشت. ميگويند نيم دوجين سيمينتن ِ برهنه را به صف ميكرده و به سوي عبادت و رحمت بيكران الهي ميرانده است. شايد فرمانده حتي در بزمگه نيز بايد آهوان يا، اگر نشد، بزغالههايي را چوپانوار هدايت كند. شايد هم اين شايعات زاييده تخيل آدمهايي باشد كه احساس ميكنند در مرغزارهاي سرسبز تشنهكام ماندهاند.
درهرحال، معاشرت با اهل تخصص در خواهشهاي تن تجربهاي است كه ادراك افرادي را دگرگون ميكند. در ابتداي جواني ميفهمد كه آهان، پس اين طور. در بحران ميانسالي، برخورداري از تنعمات هارونالرشيد به او نيرو ميبخشد و به ادامه زندگي اميدوار ميكند. سردار اگر رئيس پليس نميشد و به بركاتي ممنوع وراي خيال دست نمييافت، كل عمر خاكسترياش در توليد ِ مثل و روزمرّگي فنا بود.
باربي چشم و گوش سارا را باز کرده است!
"عبدالقادر بلوچ" در حاشيه اعلام خطر دادستان کل کشور در خصوص ورود بي رويه اسباب بازي به کشور نوشته است:
دادستان کل کشور عروسک "باربي" را براي فرهنگ و اجتماع ما خطرناک اعلام کرد. فرهنگ و اجتماع ما تازه هزار و چهارصد سال ناقابل است که با اسلام آشنا شده. گيرم سي سالش را دو تنوره و پر دم رفته باشد باز هم توان اين را که با لنگ و پاچهي باربي در بيفتد ندارد. حالا عروسک دارا و سارا با حجاب اسلامي يک چيزي، اما اين عروسک با آن دامن کوتاه و پيراهن يقه باز، اندامش نه تنها عرض اندام از عروسک سارا ميگيرد بلکه چشم و گوش عروسک دارا را هم باز ميکند. باربي تنهايي آمده بود ميشد از دري نجفآبادي خواهش کرد او را به صيغهي عروسک دارا در بياورد، اما اين عروسک مسلمان و آن حجةالاسلام دادستان با قلچماقهايي مثل بتمن و اسپايدر من و هري پاتر ميتوانند در بيفتند؟
بساط مافيا در دوران اصلاحات برجيده شده
پاسخ عباس عبدي در "آينده" به اين پرسش که آيا مافيا در ايران وجود دارد يا خير چنين است:
به معناي مرسوم مافيا، چنين چيزي را شايد نداريم و اگر هم باشد، بايد آثار تشكيلاتي آن را ديد. از اين رو بكار بردن اين اصطلاح در ايران با مسامحه صورت ميگيرد. بعلاوه توجه کنيم كه اگر چنين تشكيلاتي وجود داشته باشد، بيش از مافيا، كليت سيستم سياسي محكوم ميشود. همچنان كه در ايتاليا هم چنين بود، زيرا تشكيلات مافيا بدون همراهي سيستم سياسي و اطلاعاتي و پليس و دادگاه نميتواند به حيات خود ادامه دهد.
در ايران وجود شبكه غير رسمي و غير تشكيلاتي كه در پي دستيابي به منافع اقتصادي هستند و در تشكيلات دولتي هم نفوذ دارند را مسامحتاً مافيا ميگويند. البته در مقاطعي و در اوايل دهه هفتاد كه برخي دستگاههاي مهم هم وارد اين معاملات شده بودند، نوعي مافياي رقيق شكل گرفته بود كه با آمدن اصلاحات بساط آن برچيده شد، و اكنون هم اين احتمال وجود دارد كه به نحو ديگري درصدد بازسازي خود باشند.
ما هم اجازه نظرسنجي مشابهي داريم؟!
"مهجاد" مي گويد يک بام و دو هوا نمي شود. اگر خبر نظرسنجي سي ان ان در مورد محبوبيت پرزيدنت بوش را خبر يک مان مي کنيم، بايد اجازه بدهيم در داخل کشورهم نظر سنجي مشابهي صورت بگيرد:
خبرگزاري فارس خبري به دست آورده و ذوق زده اين خبر را به عنوان خبر اول خود بر روي سايتش قرار داده که در نگاه اول به ضرر جرج بوش رئيس جمهور امريکا جلوه مي کند. به نوشته خبرگزاري فارس نتايج يک نظرسنجي براي شبکه تلويزيوني CNN نشان داد که بوش منفورترين رئيس جمهور آمريکا است.
کاري به صحت و سقم اين نظر سنجي و شيوه نمونه گيري آن ندارم. برايم فقط يک سوال پيش آمده و اين که آيا تصورش ممکن است در ايران هم شبکه خبر مثل CNN حاضر شود درباره ميزان محبوبيت احمدي نژاد اظهار نظر کند؟ اصلا شبکه خبر هيچ، آيا هيچ يک از روزنامه هاي مستقل يا اصلاح طلب اساسا اجازه دارند درباره ميزان محبوبيت نفر اول دولت نظر سنجي کنند و در صورت منفي بودن نتايج اقدام به چاپ آن کنند؟
روابط فاميلي، پايه قراردادهاي مالي
"بابک 197" قرارداد اخير ميان آموزش و پرورش و سايپا را مشکوک مي داند:
وزارت آموزش و پرورش با شرکت سايپا براي فروش ۴۷ هزار دستگاه خودروي پرايد با تسهيلات ويژه براي فرهنگيان قرار داد بست. به به چه دولت خدمتگذار مامانيي هست اين دولت نهم ها! عجب به فکر اين دوستان فرهنگي هستن. هي مي خوان به يه طريقي کمک شون کنن دستشون درد نکنه.
راستي وزير جديد آموزش پرورش اسمش احمدي نبود؟ همون که قبلا رئيس دانشگاه پيام نور بود يه چيزايي داره ياده مياد. با يه نفرم فاميل بود ها از نوع نزديک... بذرپاش داماد کيه؟ شما مي دونين؟يادم مياد پدر زنش احمدي نامي بود. رئيس دانشگاه پيام نور. که شد وزير آموزش پرورش دولت نهم! اين مسايل اصلا به هم ربط ندارنا خودتونو زحمت نديد.
از راهروهاي کنگره امريکا
"چي فکر مي کنين" عنوان وبلاگ وفا مستقيم مجري تلويزيون صداي امريکاست که اين وبلاگ را براي مطلع شدن از نظرات بينندگان برنامه اش راه اندازي کرده است. در آخرين پست، وفا مستقيم از راه اندازي وبلاگ تازه اي توسط سيامک دهقانپور به نام " از راهروهاي کنگره" خبر داده است. براي کساني که مشتاق پيگيري سياست خارجي ايالات متحده و يا اخبار دقيق انتخابات رياست جمهوري اين کشورهستند، اين وبلاگ مرجع معتبري خواهد بود. دهقانپور در تازه ترين پست اين وبلاگ نوشته است:
يکشنبه صبح براي پوشش خبري يکي از حساس ترين مراحل دور آخر انتخابات مقدماتي رياست جمهوري آمريکا ميان کانديداهاي دموکرات هيلاري کلينتون و رقيبش براک اوباما در اينديانا و کارولايناي شمالي به ايندياناپوليس مي روم. يکشنبه شب کلينتون و اوبا در يک ميهماني به همت حزب دموکرات در اينديانا سخنراني خواهند کرد. اين مهمترين اتفاق پيش از انتخابات سه شنبه است. سعي مي کنم لحظه به لحظه شما را در جريان تحولات بگذارم. با من در تماس باشيد و سوالات و نقطه نظرات خود را در ميان بگذاريد.
پس تكليف معلم هاي زن چي ميشه؟!
علي نقوي در "گوياي خموش" به مناسب روز معلم آورده است:
يادم مياد مديراني داشتيم كه روز معلم و در بيان منزلت معلم مي گفتند: هر فردي در زندگيش سه پدر داره، پدر واقعي، پدر زن (شوهر) و معلم ، اون موقع نمي دونستيم بايد ازش بپرسيم : پس تكليف معلم هاي زن چي ميشه ؟ و چرا اينجا هم تفكيك جنسيتي قائليم.
مصلايي براي جشنواره!
محمدعلي ابطحي در "وب نوشت ها" از روز نخست برگزاري نمايشگاه کتاب چنين گزارشي دارد:
امروز رفتم نمايشگاه کتاب. ورودي اش خيلي شلوغ بود. خوبه با اين همه مخارج که براي مصلاي تهران صرف کرده اند، و نماز جمعه در آن برگزار نمي کنند، اقلا نمايشگاه کتاب سالانه در آن برپا ميشود. بخش کوچکي ازغرفه ها را ديدم. روز جمعه جلو غرفه ها به جاي کتاب گردن وپشت مردم را فقط مي شود ديد.
دنبال سود و زيان کارهايت باش
"زن قد بلند" نوشته است نبايد به سود و زيان رفتارهاي مان بي توجه باشيم:
ديشب که داشتم برميگشتم خونه ناگهان ديالوگ مادر ژان و مديلياني اومد توي ذهنم. اون قسمت از فيلم که مديلياني وارد خونه ميشه و ميبينه ژان سرش رو گذاشته روي ميز و مادرش داره نوازشش ميکنه. ميپرسه: چي شده؟ مادر ژان جواب ميده: او (يعني پدر ژان) بچه ات رو به تامين اجتماعي سپرده. مديلياني ميگه: چي؟ زن فرياد ميزنه: بچه ات، دختر کوچولوي خوشگلت افتاده دست غريبه ها و همش به خاطر اينه که تو نميتوني يه زندگي عادي داشته باشي، مثل همه ي کسان ديگه اي که در اطراف هستند.
زندگي عادي داشتن خيلي خوبه و مثل همه ي آدمهاي معمولي بودن خيلي خوبتر. سر فرود آوردن در برابر همه ي بايدها و نبايدها اگرچه سخته اما آسون تره. اينکه تو دائم مشغول کارهايي باشي که ندوني آخر و عاقبتش چيه هيچ سودي نداره. اينکه دنبال سود و زيان نباشي هم خوب نيست. اينکه فکر کني همه چيز آدم دلشه هم فکر احمقانه ايه. بايد فکر کني که بقيه در موردت چي فکر ميکنن. بقيه چطوري فکر ميکنن.
و عاقبت پرواز کرد
مي خواهيد آخرين نوشته "آزيتا" دختري سرطاني را بخوانيد که چندي بعد در اثر اين بيماري در روستايي کوچکي در شمال مرد؟ پس بخوانيد:
وقتي تمام انرژي و توان آدم تموم ميشه، وقتي تو حتي براي يه راه رفتن جزيي بايد همه قدرت و تمركز و مهارتت رو به كار ببري، آنوقت چطور ميشه كار ديگهاي كرد؟ من عين يه گنجشك بال زخمي كه نميتونه پرواز كنه، اينجا افتادم، از هراس خيلي چيزها قلبم تند تند ميزنه و نفسم توي سينه حبس ميشه، اما من چارهاي جز تحمل ندارم و بايد اين شرايط رو بپذيرم تا يه روز اگه خدا خواست بالم خوب شه، آنوقت منتظر لحظهي فرار باشم. با خودم ميگم آيا اون روز ميياد؟ آيا من يه بار ديگه، آره فقط يه بار ديگه ميتونم تو آسمون آبي زندگي پرواز كنم؟ شايدم ديگه پيش نياد.
کم جوک نساخته اند با اين جملات قصار
احمد طالبي در "همينجوري" معتقد است جملات قصار چندان هم محتواي با ارزشي ندارند:
نمي دانم چه کسي به ما گفته که جمله هاي قصار، جمله هاي خيلي قشنگي هستند. هر جا را که نگاه مي کني يک جمله قصار نوشته اند. روي در و ديوار شهر، در سالمرگ آدمها و سالروز اتفاقات مهم و روزهاي خاص، در ورودي سازمانها و نهادها، توي لوگوي سايت ها و وبلاگ ها و... خاصيت بزرگ جمله قصار به نظر من اين است که معمولا به معني اش فکر نمي کنند اما فکر مي کنند که خيلي با معني است. فکر مي کنند يک دنيا مفهوم و معنا در اين يک جمله شان نهفته است.
