گفت وگو♦ سينماي جهان
امير عزتي - پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 [2008.05.01]

استيون کينگ براي دوستداران سينما و ادبيات در ايران نامي بسيار آشناست. در ميان منتقدان ايراني با فيلم رستگاري در شاوشنک و مسير سبز جايگاهي معتبر کسب کرده و خواننده و تماشاگر ايراني نيز با کتاب ها و سپس فيلم هاي هراس آور يا مهيجي که از روي آثار وي ساخته شده اند، دقايقي به يادماندني گذرانده است. 13 سال بعد از ساخته شده رستگاري در شاوشنک، فرانک دارابانت به سراغ مه- يکي ديگر از مشهورترين داستان هاي او- رفته و با برگرداني تقريباً وفادارانه بار ديگر نام کينگ و داستانش را بر سر زبان ها انداخته است.

گفت و گو با استيون کينگ درباره مه
خطرهاي بنيادگرايي در زمانه ما
استيون ادوين کينگ متولد 21 سپتامبر 1947 پورتلند، يکي از پرکارترين نويسندگان کتاب هاي پر فروش، فيلمنامه نويس، مقاله نويس، بازيگر، تهيه کننده و کارگردان آمريکايي است. بيش از 350 ميليون جلد از کتاب هايش به فروش رفته و به نويسنده داستان هاي ترسناک، علمي تخيلي و فانتزي شهرت دارد. تا امروز 6 بار برنده جايزه برام استوکر، 6 بار برنده جايزه اتحاديه ترسناک نويس ها، 5 بار برنده جايزه لوکاس، 3 بار برنده جايزه بين المللي فانتزي نويس ها-در کنار جايزه يک عمر فعاليت در سال 2004-، جايزه اوهنري و جايزه هوگو شده و در سال 2003 نشان ممتاز بنياد ملي کتاب را دريافت کرده است.
تاکنون بيش از 100 فيلم سينمايي و تلويزيوني يا ميني سريال از روي قصه هايش ساخته شده است و نامش براي اکثريت دوستداران سينما آشناست. اولبن بار برايان دپالما با اقتباس از رمان کري در 1976 او را به سينمادوستان معرفي کرد. سه سال بعد انتخاب کتاب The Shining توسط استنلي کوبريک منتقدان را شگفت زده کرد و سبب شد تا بسياري از خوانندگان کتاب و تماشاگران سينما با نگاهي جدي تر به آثار کينگ روبرو شوند. ساخته شدن The Dead Zone توسط ديويد کراننبرگ در ابتداي دهه 1980 او را به جايگاهي رفيع در ميان نويسندگان محبوب فيلمسازان رساند و در دهه 1990 نامش را با فيلم هاي موفقي چون Misery، خوابگردها، دلوروس کليبورن، رستگاري در شاوشنک، مسير سبز، شاگرد زرنگ و... گره زد.
خود کينگ نيز شيفته سينماست. جدا از نوشتن فيلمنامه با 1981 با نقشي کوچک در فيلم Knightriders ساخته جورج رومرو در برابر دوربين ظاهر شده- که در سال هاي بعد حکم امضاي او در پاي برگردان هاي سينمايي آثارش را يافته-، از 1991 با سال هاي طلايي تهيه کنندگي را تجربه کرده و گاه دستيار کارگرداني، عکاسي و... نيز کرده است. يک بار نيز در سال 1986 براي ساختن فيلمMaximum Overdrive روي صندلي کارگرداني نشسته، که به نامزدي جايزه بدترين کارگردان در مراسم تمشک طلايي انجاميده و باعث شده تا عطاي کارگرداني را به لقاي آن ببخشد.
با اين حال دو بار جايزه بهترين فيلمنامه را از Fantafestival و مراسم بهترين فيلمنامه آمريکايي USC براي خوابگردها و رستگاري در شاوشنک دريافت کرده، دوبار نامزد دريافت جايزه امي براي ميني سريال هاي The Shining و The Stand بوده، نامزد جايزه بهترين سناريو براي مسير سبز از USC شده و جايزه بهترين اقتباس را از جشنواره فيلم هاي ترسناک و علمي تخيلي فينيکس را براي Gotham Cafe به دست آورده است.
استيون کينگ در يک کلام سلطان خلق هراس و هيجان در زمانه ماست، نويسنده اي که در رمان کوتاه مه توانسته پوسته نازک تمدن را شکافته، نقاب ها را يک به يک از چهره ها بردارد و نشان دهد تنها موجودي که بايد از آن هراس داشت، خود آدمي است. بهتر است ماجراي قصه و فيلم مه را از زبان خود کينگ بشنويم...

آقاي کينگ، گفته مي شود که رمان کوتاه مه را در اثناي جنگ ويتنام نوشته ايد و اينکه تا دهه 1980 آن را منتشر نکرده بوديد. به نظر مي رسد که قصه هايتان را بعد از نوشتن در گوشه اي مي گذاريد و سال ها بعد به سراغ آنها مي رويد تا منتشرشان کنيد. امکان دارد درباره ريشه ها و انگيزه هاي شکل گيري اين داستان صحبت کنيد؟
ابتدا بايد بگويم که خير، در زمان جنگ ويتنام نوشته نشده است. وقتي مه را داشتم مي نوشتم، جنگ ويتنام مدت ها بود که تمام شده بود. آن روزها يکي از دوستانم به نام کيرباي مک کاولي در حال آماده کردن مجموعه قصه اي به نام نيروهاي شيطاني[Dark Forces] بود و از نويسندگان داستان هاي ترسناک-مهيج خواسته بود تا داستان هايي تازه و اختصاصي در اختيارش قرار بدهند. يادم مي آيد که موقع صحبت به او گفتم "مثل اينکه اين اواخر ذهنم قفل شده. نمي توانستم چيز تازه اي بنويسم". راستش همين طور هم بود. نتوانسته بودم سه کتابي را که شروع کرده بود، به آخر برسانم. داشتم روي کتاب هاي کري[Carrie]، Salem’s Lot و شيفت شب کار مي کردم. از طرف ديگر هم دلم مي خواست خواهش دوستم را به جا بياورم. آن روزها به يک سوپرمارکت محلي رفتم. آدم ها را موقع خريد زير نظر گرفتم و تماشا کردم. وقتي داشتم پنجره ها و در ورودي فروشگاه را نگاه مي کردم؛ به اين فکر افتادم اگر اتفاق بدي پيش بيايد و اين آدم ها داخل فروشگاه حبس بشوند، چه خواهد شد. قصه مه در آن لحظه شروع به شکل گيري کرد. مه را خيلي دوست دارم، چون در لحظه اي پا به عرصه وجود گذاشته که فکر مي کردم ديگر قادر به خلق چيز تازه اي نيستم. شاخ و برگ هاي اين قصه به شکلي کاملاً طبيعي سبز شد. راستش موقع نوشتن اگر کارتان را جدي بگيريد، خطور کردن چنين موضوع هايي به ذهن تان کار يک لحظه است.
در فيلم روي خطر بنيادگرايي بسيار تاکيد شده، آيا موقع نوشتن داستان چنين خطري وجود داشت؟
بله، کساني مثل خانم کرمودي هميشه وجود دارند. مي توانم بگويم خانم کرمودي که فرانک داربانت تصوير کرده، به شخصيت قصه من بسيار شباهت دارد. راستش از گفتن حرف هاي سياسي خيلي خوشم نمي آيد. من يک قصه گو هستم. فرانک هم يک قصه گو است. معناي کاري که مي کنيم همين است. همان طور که قبلاً هم گفتم اگر کارتان را به بهترين نحو انجام بدهيد چنين موضوع هايي خود به خود به ذهن تان خطور مي کند. تبديل به جزئي از قصه اي که مي نويسيد شده و خواننده ها هم شروع به بحث روي اين موضوع مي کنند. بعضي وقت ها از خودم مي پرسم، آيا مه يک قصه سياسي است؟ به نظر من مه قصه اي درباره خطرهاي افکار بنيادگرايانه است. سوال هاي ديگري هم هست که از من پرسيده مي شود، اما دوست ندارم به چنين سوال هايي پاسخ بدهم. آدم ها براي ديدن فيلم به سينما مي روند. ولي اگر فيلمي وجود داشته باشد که چنين سوال هايي را پيش بکشد، مي نشنيند و روي آن بحث مي کنند. فکر مي کنم بهترين چيز اين است که فيلم ها بتوانند منبع و الهام دهنده زنجيره اي از بحث ها باشند.

اکثريت نويسندگان وقتي از طرف هاليوود پيشنهاد تبديل فيلم از روي کتاب هايشان را دريافت مي کنند، چندان راضي و خوشحال نمي شوند. ولي در مورد شما چنين چيزي صدق نمي کند. کتاب هاي موفقي نوشته ايد و چند فقره همکاري خوب هم با دارابانت داشته ايد. آيا مي توانيد بگوييد موقع کار روي پروژه هاي مشترک چه چيز باعث يکي شدن دنياهاي شما شده و راه را براي راحتي خيال تان باز مي کند؟
بله، کار کردن با فرانک را دوست دارم. قبلاً هم با هم کار کرده ايم. راستش را بخواهيد من در کارهاي مشترک مان گوشه اي ايستاده و او را به حال خودش رها مي کنم. چيزي که در فرانک خيلي دوست دارم، داشتن قدرت تخيل يک کودک و کفايت يک آدم بالغ در آن واحد است. نمي توانيد در خيلي از کارگردان ها اين دو ويژگي را به شکل همزمان مشاهده کنيد. جوهر قصه اي را که در اختيارش قرار دارد خوب مي شناسد و ديدگاه خودش را روي آن پياده مي کند. فرانک هميشه کارش را خوب و درست انجام مي دهد. و چون مي دانم حاصل کار او چيز فوق العاده اي خواهد شد، خودم را خيلي راحت حس مي کنم. همان طور که شايد بدانيد اولين قصه اي که فرانک از من به فيلم برگرداند زني در اتاق[1983] نام داشت. فيلم کوچک، اما بسيار خوش ساختي بود. بعد رستگاري در شاوشنک و مسير سبز و دست آخر مه را ساخت. همه عالي بودند. اين فقط حرف من نيست، هر کس فيلم ها را ديده باشد همين طوري فکر مي کند.
فرانک دارابانت پايان فيلم را کمي تغيير داده است. چون پايان فيلم ها هميشه مهم هستند، خيلي دوست داريم بدانيم درباره پاياني که دارابانت نوشته، چه احساس يا نظري داريد؟
خيلي خوشم آمد. بي تعارف خيلي خوشم آمد. پاياني نوشت که همه چيز را به هم ربط مي داد. اگر فيلم را ببنيد متوجه مي شويد که اين تغييرات را با وفاداري کامل به قصه من انجام داده است. مطمئن باشيد اگر متوجه مي شدم اشتباه کرده، بي ترديد دخالت مي کردم. هر وقت با فرانک درباره مه حرف زديم، مرتب مي گفت که بايد پايان قدرتمندي داشته باشد. البته اينکه موقع ساختن فيلم پايان قصه را تغيير داده به اين معني نيست که قصه پايان ضعيف يا نابسنده اي دارد. مادرم هيچ وقت از پايان کتاب خيلي راضي نبود. مي گفت مثل پايان فيلم هاي آلفرد هيچکاک همه چيز را به قدرت تخيل تماشاگر واگذار کرده ام. کوتاه بگويم پايان کتاب را تحقير مي کرد.... بعد فرانک با پاياني فوق العاده روي کاغذ سر و کله اش پيدا شد. وقتي فيلم تمام شد و آن را تماشا کردم، از پايانش بيشتر از قبل خوشم آمد. به خودم گفتم بايد در روزنامه ها اطلاعيه اي بدهيم که هر کس قصه پنج دقيقه پاياني فيلم را لو بدهد به اعدام محکوم خواهد شد.(مي خندد) ولي در عصر اينترنت چنين چيزي غير ممکن است. اين بدترين ويژگي اينترنت است و اصلاً از آن خوشم نمي آيد...

بعد از وقفه اي طولاني، ديدن اقتباس هاي سينمايي از روي قصه ها و کتاب هاي شما روي پرده بسيار زيباست.... چطور درباره برگردانده شدن قصه هايتان به فيلم سينمايي يا ميني سريال تصميم مي گيريد؟ قصه اي وجود دارد که دوست داشته باشيد به فيلم برگردانده بشود؟
اول بايد بگويم از ديدن دوباره کارهايم در سالن هاي سينما خيلي خوشحال و راضي هستم. پس از يک دوره طولاني رشد و گسترش صنعت سينما، امروزه فيلم هاي خيلي بهتري ساخته مي شوند. اين روزها بحث بر سر ساختن نسخه موزيکال کري است... و از طرف ديگر دو نسخه تئاتري متفاوت از کري هم وجود دارد. يکي از آنها بسيار عالي است، و ديگري بد... ولي حتي دومي را هم که بد است، دوست دارم. در نهايت همه چيز به طرز برداشت شما بستگي دارد... البته اين روزها اگر کسي پيدا بشود و بخواهد فيلم تازه اي از روي قصه هاي من بسازد، حتما با ديد مثبت به او نگاه مي کنم اما خيلي دوست دارم در آينده با فرانک دست کم چهار پنج دفعه ديگر همکاري کنم.
منبع: cinefan
