حرکت دشوار کمپين يک ميليون امضا
گفت و گو با شهلا شفيق - دوشنبه 9 اردیبهشت 1387 [2008.04.28]

مدرسه فمينيستي: تعريف شما از سکولاريزاسيون چيست؟ و به طور کلي به نظر شما چه ارتباطي ميان فمينيسم و سکولاريزم وجود دارد؟ و با توجه به اين تعريف جايگاه جنبش يک ميليون امضاء را در رابطه با روند سکولاريزاسيون در جامعه ايران چگونه ارزيابي مي کنيد؟
مهم ترين موضوعي که بايد از آن آغاز کنم، جا و مقام پرسش درباره "فمينيسم و سکولاريزم" در شرايط خاص جامعه ما و فراتر از آن در سطح جهان است. در اين مبحث اشاره به چند نکته ناگزير مي نمايد: اول آنکه به گمان من، فقدان پرسشگري و نقد در مبحث سکولاريزم و ربط بنيادين آن با مدرنيت (که به نظرم مترادف با مقوله تجدد است) يکي از نقصان هاي اساسي انديشه و عمل در عرصه روشنفکري و مبارزاتي ما - از جمله در جنبش زنان - بوده است. شايد بتوان گفت که تنها کساني که با آگاهي به اهداف خود، به طور جدي به آن پرداخته اند اسلام گرايان بوده اند. امروز اما، اين مباحث، در کشور ما و در دنيا موضوع جدل فکري و عملي قرار گرفته، و اين نه از سر ادا و اصول روشنفکرانه و يا دگماتيسم و يا خشک انديشي است. گرچه در ميانه جدال کنوني، همه اين گرايشات و رفتار ها امکان ظهور و حضور دارند، اما اين نه صورت مسئله را حذف مي کند و نه از اهميت طرح پرسش در اين مقولات، خاصه براي جنبش زنان، مي کاهد. اتفاقا برعکس، مبارزه مشخص زنان براي آزادي و برابري، خاصه در کشور ما، چنان با اين مقولات گره خورده، که تعميق نظر در باره آن، ضرورتي است که خود را تحميل مي کند.
نکته دوم آنکه، رويکرد به مقوله سکولاريزم، ما را به درک و فهم امري نزديک مي کند که غالبا ناديده گرفته مي شود و آن، رابطه بنيادين و متقابل ميان مقولات فرهنگي و مقولات اقتصادي اجتماعي و سياسي است. فهم اين رابطه متقابل، از يک سو درک سلسله مراتبي از زير بنا و روبنا را در هم مي ريزد، و از سوي ديگر اهميت رويکرد چند وجهي را آشکار مي سازد و ما را ناگزير مي کند که نگاه جامعه شناسانه را با نگاهي از منظر فلسفه سياسي، اقتصادي، روانشناسي، مردم شناسي، زبان شناسي و ديگر علوم به هم آميزيم. در غير اين صورت، حذف ابعاد سياسي موضوع مورد بحث مثلا، تحت عنوان نگاه "علمي" و "جامعه شناسانه"، خطر يک بعدي ديدن را برطرف نمي کند، شايد فقط يکجانبه گرايي انديشه را توجيه نمايد.
در پايان اضافه کنم که رويکرد به مسئله زنان، مثالي بسيار معنا دار در اين باره است. رويکرد فمينيستي، چنان که به آن اشاره خواهد رفت، جز با در نظر گرفتن اهميت وجوه فرهنگي و سياسي توليد و باز توليد ستم جنسي ميسر نيست. و البته اين وجوه همواره در ربطي متقابل با شرايط اقتصادي اجتماعي عمل مي کنند. شايد بد نباشد اشاره کنيم که پي ير بورديو جامعه شناس فرانسوي هم در نظريه خود درباره "سلطه مردانه" جاي مهمي به نقش نمادين تصاوير فرهنگي "زنانگي" مي دهد. او به لحاظ روش شناسانه از ضرورت اجتناب از تقابل ويرانگر ميان امر "مادي" با "ذهني (روحي)"، يا امر "مادي" با "ايدآل" که به گمان او امروزه شاهد تداوم آن هستيم سخن مي گويد. و شاهد اين امر را تقابل تحقيقات "ماترياليستي" (که روابط جنسيتي را با رجوع به شرايط توليد بررسي مي کنند) با مطالعات متمرکز بر "نماد ها" ميداند که به گمان او غالبا بسيار قابل توجه اما ناکافي هستند. اين گفته از جانب متفکري که جهت گيري ماترياليستي او غير قابل انکار است حائز اهميت و توجه است.
پس از اين مقدمه ضروري وارد گفت وگو مي شوم: اولين موضوع جالب توجه براي من، زاويه نگرشي است که در پرسش هاي مدرسه فمينيستي نهفته است. پرسش و تامل مدرسه فمينيستي در چگونگي تلاقي جنبش برابري طلبانه زنان با نهاد دين، تفاوتي ماهوي با گفتاري دارد که دهه هاي پس از انقلاب در کشور ما محدوده مبارزات حقوقي زنان را شکل مي داد: منظورم نگرشي است که در جستجوي تفاسير برابري طلبانه از اصول و قوانين ديني بود. و در چنين چهار چوبي، مفاهيمي مثل سکولار و لائيك، خواسته و ناخواسته، بر وجه هويتي- مذهبي مبارزه زنان تاکيد داشت. هم اکنون نيز ساخت و پرداخت تئوري "فمينيسم اسلامي" توسط برخي محافل دانشگاهي و از جمله برخي ايراني ها در خارج از کشور، دقيقا بر پايه ترويج همين رويکرد هويتي استوار است و معمولا تجربه ايران به عنوان دليل و برهان براي اثبات اين نظريه به کار گرفته ميشود. جالب است که نام گذاري "فمينيسم اسلامي" از جانب زناني که در ايران خواهان اصلاحات در چهارچوب قوانين شرع بودهاند مورد پذيرش قرار نگرفت و تثبيت نشد. اما در کنفرانس هاي دانشگاهي و گردهمآييهاي بين المللي از طرف برخي نظريه پردازان همچنان طرح مي شود. در کنار نقد اين مقوله اما، خوبست ياد آوري کنيم که فمينيست هاي ايراني در خارج از کشور، در عرصه نظري و مبارزاتي، نقش در خور توجهي داشته اند.
مفهومي چون "فمينيسم اسلامي" ما را به پرسش دربارهي رابطهي فمينيسم و سکولاريسم از منظر نقش "هويت بومي"، در مبارزه زنان براي آزادي و برابري فرا مي خواند. پرسشي که طرح آن به انديشيدن دربارهي رويکرد به مباني حقوق بشر و دمکراسي و نقش اين مباني در مبارزه زنان و ديگر مبارزات آزاديخواهانه و عدالت طلبانه در جهان امروز راه مي برد. استدلال مدافعان گوناگون فمينيسم اسلامي (چه طرز فکري که آن را نوعي سکولار کردن مذهب تلقي مي کند و چه رويکردي که آن را نوعي تلاش براي رهايي از سلطه غرب قلمداد ميكند) از يک نقطه حرکت واحد آغاز مي شود: بازشناسي هويت "خودي" که سلطه استعمار کمر به نابودي آن بسته، به رسميت شناختن چند گونگي فرهنگي در تقابل با سلطه فرهنگي غرب قدرتمند، در هم شکستن کلان روايت ها و گوش سپردن به روايت هاي خرد، بازگشت به" خويش" به مثابه آفريننده ارزش ها.
اين رويکرد در مبارزه سياهان عليه بردگي، استعمار و تبعيض نژادي که بر حذف مداوم تاريخ و صداي آنان مهر زده، محرک مبارزه اي است انسان گرايانه که نمايندگاني همچون امه سه زر دارد. امه سه زر براي احقاق برابري سياهان ندا بر داشت. افق گفتار و عمل او تحقق ارزش هاي برابري طلبانه و آزادي خواهانه جهان روا بود. در اين چشم انداز، مفهوم "سياه وارگي" که امه سه زر از آن سخن مي گفت در خدمت برجسته کردن تبعيض نژادي بود که همچون خطي واحد در پديده هاي بردگي و استعمار و نژادپرستي امتداد مي يابد و ويژگي سلطه اي که شان انساني سياهان را به سبب رنگ پوست از آنان سلب مي کند آشکار مي سازد.
اما "امت وارگي" که مدافعان اسلام گرائي چه ليبرال و چه راديکال ترويج مي کنند بر چه پايه است؟ تعمق درباره اين پرسش، بي پايگي به کار گيري هويت "امت واره" را درويزگي بخشيدن به مبارزات آزادي خواهانه و عدالت جويانه بومي روشن مي کند. چرا که تاريخ اسلام نه گواه فردوستي مسلمانان، بلکه نمودار فتوحاتي است که طي قرن ها به تمدني که اسلامي مي نامندش قدرتي عظيم بخشيده است. علاوه بر اين، تلقي ترکيه و ايران و مصر و مراکش و الجزاير و عربستان سعودي و ديگر کشورهايي که اسلامي ناميده مي شوند، به مثابه امتي واحد، جز چشم بستن بر تفاوت هاي فاحش تاريخي اجتماعي فرهنگي آنان نيست. آخر اينکه، "اسلاميت" اين کشور ها توضيح دهنده تهاجم پيروزمندانه استعمار به آنان نيست و نمي تواند اين پرسش مهم را حذف کند که چرا و چگونه فاتحان ديروز مغلوبان امروز گشته اند؟
در چنين متني، مفاهيم تلفيقي چون "فمينيسم اسلامي"، با رجوع به مذهب - به مثابه سيمان قوام دهنده هويت جمعي _ وراي هر نيت و هدف، به ساختن "هويت امت واره" بر مي آيند و بستر کنش آدمي را در جهان، به عرصهي دين ميسپارند. و اين درست عکس روندي است که در غرب سکولاريزاسيون نام گرفته و معناي کلي آن خروج از امر قدسي است براي سپردن ساز و کار جامعه به نهاد هاي بر ساخته آدمي. روندي که البته به دليل شرايط تاريخي، سياسي (و خاصه جايگاه نهاد مذهب در جوامع متفاوت غربي) اشکال متفاوتي به خود گرفته است.
در فرانسه مثلا، "لاييسيته"، به معناي جدايي قاطع دين و دولت، در نبرد عليه تسلط کليساي کاتوليک شکل گرفته و اعلام اصل لائيسته به معناي پايان بخشيدن به اين تسلط در ساز و کار اجتماع است، براي آنکه جامعه مدني به مثابه مکان کنش و واکنش شهروندان خودـمختار و يا خود ـآيين شکل بگيرد. و البته استقرار تدريجى لاييسيته در ابتداي قرن بيستم در فرانسه نه ناشي از بي ديني اکثريت فرانسوي ها بوده و نه به معناي بي دين کردن آن ها. در اين معنا، جدايي نهاد دين از حکومت، نه دعوت به خروج افراد از دين بلکه پي افکندن خروج جامعه است از چهارچوب اصول و قوانيني که حيطه اختيار شهروندان را با ارجاع به امر مقدس از پيش تعيين و تثبيت مي کند و در نتيجه، به حوزه اي خاص، محدود و منحصر مي سازد. بنابراين، شکل گيري لاييسته در فرانسه نه يک امر محتوم بلکه نتيجه مبارزات اجتماعي، سياسي است براي پايان بخشيدن به خودکامگي نهادهاي فرا اجتماعي و در افکندن طرحي نو. در اين طرح، توانائي و خودمختاري آدمي براي باز آفريني قواعد و قوانيني که در چهار چوب آن زندگي اجتماعي خود را شکل مي دهد به رسميت شناخته مي شود.
در مقايسه با هويت سنتي که جايگاه افراد را از پيش تعيين مي کند، هويت مدرن اما بر پايهى باز شناسي خلاقيت فرد و اجتماع (که در رابطه تنگاتنگ با يكديگرند) به اصل خود مختاري که منشا تداوم تغييرات است و نيز به نقد و باز انديشي جوهره آن ارجاع مي دهد. اين روند بيانگر بازگشت جامعه و فرد به "خويش" براي باز شناسي جايگاه برابر شهروندان و مسئوليت آنان در پهنه جامعه است.
تولد فرديت خلاق، که به طور بنيادين در گرو خروج از امر قدسي است، از عناصر ماهوي مدرنيت است. اگر چه باز شناسي مالکيت خصوصي و رشد بورژوازي، بستر اجتماعي قوام و تثبيت اصول حقوق بشري بود، اما جهان بيني مدرنيته را، چنانکه متفکران فلسفه سياسي همچون کاستورياديس و هابرماس از زواياي متفاوت به آن مي پردازند، نميشود به ايده تسلط ابزاري بر جهان براي رشد و انباشت سرمايه تقليل داد. چرا که در اين حال امروزه، با گسترش سرمايه داري به اقصي نقاط جهان، معضل فقدان دمکراسي در بسيار کشور ها نمي بايست وجود مي داشت. روح مدرنيت در ايده هاي آزادي و خودمختاري و خودـآييني است که برابري و همبستگي شرط تحقق وجه اجتماعي آن است. چرا که قاثل شدن به برابري شهروندان در پيشگاه قانوني که در وضع و اجراي آن مسئول و متعهد به شمار آيند مستلزم به رسميت شناختن حقوق و آزاديهاي فردي و اجتماعي - سياسي آنان است. در طرح آفريني دمکراسي اين مقولات به هم مي پيوندند تا تصوري از نظم دلخواه به دست دهند، تصوري که خود روايتي است زاييده تخيل آدميان و پيکار بي امان آنان براي تحقق بخشيدناش. نبردي همواره در کار، چرا که تحقق دمکراسي، نه امري پايان يافته، بل موضوع جدال نظري و عملي و كشاکشهاي اجتماعي است. هم امروز مباحثه بر سر نتايج رويدادهاي مه شصت و هشت در فرانسه و در اروپا فرصتي ديگر ست براي تامل در معناي آزادي، برابري و دمکراسي و نقد نهاد هاي قدرت و فرهنگ مسلط. تاملي که فقط بحثي در رسانهها نيست، بل به مبارزات اجتماعي و سياسي جاري در جامعه گره ميخورد.
اما نقشي که از مه شصت و هشت بر جا مانده و مهر خود را بر اين فرهنگ زده، تحول روابط ميان دو جنس و پيشرفت خواست آزادي و برابري در اين مناسبات است. اين گونه، خيزش دانشجويان در سال شصت و هشت براي واژگوني معناي سنتي اتوريته، به تغيير عملي مفاهيم فرهنگي در مناسبات نابرابر ميان زن و مرد راه برده و نيز به تحول مناسبات والدين با فرزند در خانه، و معلم و شاگرد در مدرسه انجاميده است. آيا اين گواه سياليت هويت فرهنگي و تحول آن در مبارزه اجتماعي و سياسي نيست؟ آيا نشاندهندهي ضرورت خروج از حدود و ثغور هويت هاي بسته نيست که با تكيه بر "فرهنگ" و "قوم" و "نژاد" و "دين"، راه خلاقيت فردي و شهروندي را سد ميكند؟
پيدائي سکولاريزاسيون و لاييسته در غرب پاسخ هايي هستند به اين پرسش ها در متن چالش هايي که تجدد برانگيخت، چالشي که دهه هاست ما نيز با آن روبروييم. درک معنا و جايگاه اين مفاهيم در جامعه جز در فهم ربط بنيادين شان با شکل گيري "هويت مدرن" بر پايه بازشناسي خود مختاري خلاق و باز انديش در وجه فردي (حقوق بشر) و اجتماعي (دمکراسي) ممکن نيست. از همين رو، آنجا که روند سکولاريزاسيون و يا لاييسته تحت استبداد هدايت شده و نو شدن وجوه توليد و تاسيسات اجتماعي با سرکوب آزادي هاي سياسي توام گشته، نمي توان سخن از استقرار مدرنيت گفت، در اين شرايط با نوعي "مدرنيت مثله شده" مواجه مي شويم که تاثيرات آن را در عرصه فردي و اجتماعي در کشور خودمان شاهد بود ه ايم.
در چنين بستري طي سه دهه پيش از انقلاب "بازگشت به هويت بومي" براي نبرد عليه استعمار و استحمار و استکبار سبب رواج تثوري هايي شد که از مذهب ايدئولوژي مي سازند. اين تثوري ها در يک نقطه با نظرات غالب بر چپ گرايان و ملي گرايان تلاقي مي يافت: اين هماني مدرنيت با استعمار. در چنين ذهنيتي ارزش هاي مدرن"آزادي" و "برابري" مترادف شد با "کالا"ها يي که غرب براي رشد بازار خود صادر مي کند و صنايع "بومي" را ويران مي سازد. در تقابل با اين "تهاجم فرهنگي"، سنت و مذهب نه فقط پناهگاه، که سنگر مبارزه سياسي و فرهنگي شدند. در اين حال، تلفيق دوکج انديشي، يکي تصوير ايستا از فرهنگ و "هويت فرهنگي" و ديگري، يکي انگاشتن فرهنگ و دين، به ترويج افکار ضد سکولاريسم انجاميد. در فضاي غلبه افکار ضد مدرن و "جهان سوم گرايي" و رويکرد توتاليتر به سوسياليسم در سطح جهان و تسلط استبداد و نبود انديشه نقاد در ميان روشنفکران و مبارزان در سطح ملي، اين افکار به اشکال متفاوت و از جمله در قالب "مذهب معترض و رهايي بخش" ترويج شد و به تحكيم نقش دين در سياست و تاييد و تثبيت آن انجاميد.
تحول اين افکار پس از آنکه اسلام گرايي پيروز گشت و آرمان هايش جامه عمل پوشيد، سبب پيدايش مقولاتي ناساز همچون "روشنفکري ديني" شد که سرگل حرف سرآمدان آن امروز اين است که نو انديشي در دين مستلزم جدايي آن از ايدئولوژي حکومتي است. سخني که طي اين دهه ها به هزار زبان در عرصه زندگي اجتماعي و فرهنگي از دهان "غير خودي ها" فرياد شده و پژواک يافته است. شنيد ه ايم آن را، در زندان ها و بيرون آن، از هزار دهان و به هزار زبان، به شوخي و جدي، در قالب شعر، ترانه، داستان، تصوير، حرف و شعار، مقا له و ترجمه، همه و همه گواه آن فرديتي که مي خواهد از زندان "هويت امتواره" خلاص شود و به نيروي خلاقه خود جامعه عمل بپوشاند. از همين جاست بازگشت به شعار هاي حقوق بشر و دمکراسي در جنبش هاي اجتماعي امروز در ايران که به ناگزير با مفهوم سکولاريزم تلاقي مي يابد. رويدادي فرخنده که جنبش زنان در ايران در چهر ه هاي گوناگون، از نقش آفرينان اصلي آن است. آنچه در اين ميان نقش و جايگاه "کمپين يک ميليون امضا"، را برجسته مي کند، همانا مطالبهي لغو تمامي قوانين تبعيض آميز جنسيتي با مراجعه به ميثاق هاي بين المللي است که ايران در زمره ي متعهدان به آنها ست. با تکيه بر اين حق و طرح خواست برابري، اين جنبش مرزهاي بسته هويتي را پشت سر ميگذارد. اين اقدام نه فقط براي پيش برد حقوق زنان که براي اعتلا تمامي جنبش هاي اجتماعي در فضاي تام گرايي حاکم، اهميتي حياتي دارد.
تأكيد کمپين بر اين که خواستهايش با مباني اسلام ناسازگار نيست، قابل فهم است. چرا كه تفسير ايدولوژيک از دين در كشور ما، مسلماني را با تبعيت از احكام شرع يكسان ميشمارد و هر خواست برابري را به ضديت با دين تعبير مي کند و سزاوار سرکوب ميداند. اين وجه به روشني در مفهوم "فمينيسم موقعيتي" که نوشين احمدي خراساني از آن سخن مي گويد بارز است. شگفتا که برخي با خوانشي ضد سکولار از اين سخن، به کمپين تاختهاند. اين رويکرد منفي به گمان من دو موضوع محوري را ناديده ميانگارد. نخست آنکه، جهت گيري اصلي کمپين خواست برابري با ارجاع به اصول جهان شمول حقوق بشري است. دوم آنکه، در موقعيت مشخصي که کمپين در آن حرکت ميکند يعني استيلاي قوانين شرع، تاکيد بر اين که خواسته هاي کمپين با مباني اسلام ناساز گار نيست، دقيقا به اين معناست که مسلمان بودن با نپذيرفتن قوانين مخالف برابري و آزادي زنان، در تضاد نيست. و اين خود سخن و خواستي است سکولار. آن چنان که به زيبايي در کلام پروين اردلان به مناسبت دريافت جايزه غرور انگيز اولاف پالمه بيان شد.
با اين همه، آنجا که سخن از نقد است و نه تخطئه، باز شدن اين مباحث، به راستى سازنده است و ثمر بخش. چرا که کمپين در شرايطي به غايت پيچيده حرکت ميکند و با چالش هايي روبروست که نيازمند بازنگري مداوم و ناگزير است. اين خود، نقطه قوت کمپين است. کمپين با پي افکندن طرحي براي مبارزه مدني حول خواستهاي معين، گفت و گويي خلاق را امکان پذير ميسازد. همين جهت و محتواست که امکان چالش فکري و عملي در درون کمپين را بر سر اين يا آن بند ميسر ميكند، چنان که در نگاشته هاي فعالان کمپين در مناطق گوناگون کشورمان از شمال تا جنوب و از کردستان تا آذربايجان و فارس و گيلان و خراسان و... مي بينيم. همين کنش و واکنش به سياليتي که سرچشمه غناي جنبش است قوام مي دهد و در همان حال به حفظ فاصله از جناح هاي قدرت، که ضامن استقلال اوست، ياري مي رساند. همين هاست راز و رمز قدرت آدميان در سخت ترين شرايط، همان قدرتي که به اشکال متفاوت، مبارزه براي تحقق دمکراسي در غرب را ميسر ساخته است.
در کشور ما مذهب در سه سطح (حکومتي، روشنفکري ديني، و در ميان مردم) حضور فعال دارد، پس حرکت کمپين طبعا با امر ديني در هر سه اين حوزه ها برخورد و تعامل پيدا مي کند. از اين رو کنشگران کمپين گذشته از مشغله هاي نظري، در حين فعاليت اجتماعي خود به طور مداوم با مذهب در قامت "حاکميت"، در "حوزه روشنفکري" و به ويژه در قالب امر مذهبي در ميان "عامه مردم" مواجه هستند. بحث در مورد ارتباط عملي کمپين با مذهب رسمي و دولتي (که عمدتا از نوع "تعقيب و گريز" بوده)، روشن است. چگونگي مواجهه گروه هاي مختلف کمپين با حوزه روشنفکري ديني نيز به صور گوناگون و با توجه به ديدگاه هاي مختلف درون کمپين تا حدودي مورد بحث و تدوين قرار گرفته. از اين ارتباط گاه براي اثبات حقانيت و گاه به عنوان سپر دفاعي در برابر دين رسمي، بهره گرفته شده و گاه نيز از دل اين پروسه عملي، تفاسير زنانه تري از دين ارائه شده است. اما در مورد چگونگي مواجهه عملي کمپين با مذهب عامه مردم (دين حاشيه و زندگي روزمره) که تجلي گاه رفتارهاي مذهبي، مناسکي و آييني است کمتر بحث شده است. نظر شما درباره چگونگي رابطه کمپين با امر ديني در زندگي روزمره مردم چيست؟ "طرد"، "امتناع" است يا ناديده انگاري و يا تعامل ؟ آيا جنبشي که مي خواهد با زندگي روزمره مردم در تعامل قرار بگيرد نمي تواند آيين ها و مناسک مردمي را به اهداف اجتماعي خود پيوند بزند؟ البته منظور از رفتارهاي مردمي، آيين هايي است که بيشتر در شکل همدلي همبستگي قابل تعريف اند و نه رفتارهايي مثل قمه زني که با حقوق انساني و حقوق بشر ضديت دارند .
تامل در پرسش هاي شما در شرايطي که دين به کار دنيا گرفته شده و در وضعيتي که زبان و راه هاي مجاز بيان، اجبارا به قلمرو گفتار و انديشه ديني رانده مي شوند اهميتي حياتي دارد. به واقع ما فرصت آن را داشته ايم که به کارگيري مذهب براي گره گشايي در کار جهان را به کامل ترين وجه تجربه کنيم: برپايي حکومت ديني که در آن مسجد محل پرداختن به مساثل اجتماعي و سياسي است، مبارزه با "بد حجابي" يکي از اصلي ترين مشغله هاي سياسي و مراسم و مناسک مذهبي ابزار بسيج مردم. اما همچنان که گفتار هاي زنان اسلام گرا در باره انتخابي بودن حجاب شان دليل تغيير بنيادي معناي نمادين حجاب نمي شود (چرا که اين سئوال همچنان بي جواب مي ماند که چرا مردان موظف به رعايت حجاب نيستند)، به کار گيري موسيقي راک اندرول در مراسم آييني و عبادي نيز، چنانکه برخي جامعه شناسان مي گويند، دليلي بر سکولاريزه شدن دين نيست. همانطور که نمي توان رواج صيغه را به سبب مشکلات جنسي فرهنگي ناشي از ارزش هاي مسلط، گام برداشتن در راه سکولاريزم تلقي کرد. مگر آنکه تعريفمان از سکولاريزم، ديني کردن دنيا باشد. برخي تا آنجا پيش مي روند که اسلام گرايي را به سبب ارائه دين در جامهي ايدئولوژي (که پديده اي متعلق به عصر مدرن است) نقش آفرين مدرنيت محسوب مي دارند. و البته به گمان من اين خلط مبحث در تعريف مدرنيت است که در پيش به ان اشاره کردم. يکي از حساسترين ترازوهاي سنجش مدرنيت و نيز عيار اين تئوري ها، جايگاه زنان و وضع گيري در برابر آن است. خاصه اگر توجه کنيم که غالب اوقات ورود صنعت و ماشين و ابزار و فنون از غرب، هيچ واکنش هويتي يا احساسي از تهاجم بيگانه برنميانگيزد، اما به محض سخن گفتن از اصول و حقوق انساني و آزادي زنان، پاي تهاجم فرهنگي و هجوم ارزشهاى غربي به ميان ميآيد!
اما در خود غرب هم زنان از همان اولين گام هاي مبارزه براي برابري و آزادي با مقولات هويتي در گير بوده اند و محل تبارز اين درگيري هم حيطه فرهنگ بوده و سنت و آداب و رسوم که حاملان آن طبعا "مردم" هستند. در چنين وضعيتي، تفکر در چگونگي رابطه جنبش هاي اجتماعي با مذهب "مردم" اين پرسش را پيش ميكشد که "مردم" به چه معناست؟ و يک جنبش اجتماعي با کدام اعتقاد مردم ﴿كدام مردم؟﴾ تعامل ميکند و هدف اين تعامل چيست؟
البته هريک از افراد اين جنبش طبعا داراي عقايد و اعتقادات خويش است و مختار به اجراي آداب و آييني که باور دارد. اما تلفيق هر جنبش اجتماعي با آداب و مناسک، تفکر در نتايج اين کار را با توجه به بار معنايي آن در شرايط مشخصي که اين تلفيق در آن صورت مي گيرد، الزامي ميکند. در کشور ما بهترين نمونهي تلاش براي گره زدن افکار رهايي بخش با الگوها و سنن مذهبي را علي شريعتي عرضه کرده كه نتيجهاش ايجاد الگوهايي نو براي قوام مذهب به مثابه هويت اجتماعي و سياسي بوده است. تصادفي نيست اگر او در نقد آزادي زن در غرب به نحو شگفت آوري به تفاسير مذهبي سنتي نزديک مي شود. الگوي ايدآل شريعتي از دختر پيامبر در کتاب "فاطمه، فاطمه است"، بيانگر خواهر، مادر و همسري مهربان و فداکار و حاضر در همه عرصه ها و جبهههاست. اما بيرون از اين نقشها، سخني از فرديت او در ميان نيست. وجود فاطمه همبستهي خانوده و امت است، اما جاي او در بيرون از امت و خانواده کجاست؟ اين پرسشي است که مراسم و مناسک قومي و گروهي و مذهبي و تلفيق آن ها با جنبش زنان پيش پاي ما مي گذارد.
برخي معتقدند که ورود جنبش هاي اجتماعي به عرصه دين روزمره مردم (يعني مناسک و آيين ها) به تقويت دين سياسي و دولتي مي انجامد و براي اثبات و تاکيد بر اين نظر، تجربه گروه هاي سياسي پيش از انقلاب را مثال مي آورند. درحالي که در مقابل چنين تجربه اي مي توان تجارب کشورهاي ديگر را مثال آورد که در آن شاهد بوده ايم "دين حاشيه" توانسته در مقابل "دين قدرت و مرکزي" (سلسله مراتب کليسا) قد علم کند و در روند سکولاريزاسيون جامعه نقش داشته باشد. اين تجارب مختلف (و گاه متضاد) در بستر موقعيت سيال جهاني و منطقه اي و ملي هر کشوري نتايج متفاوتي به دست داده است. براي نمونه تجربه قبل از انقلاب 57 در بستر موقعيت خاص بين الملي و وضعيت دولت ايران در آن زمان قابل بررسي است. در آن دوره بخش هايي از قدرت هاي بين امللي براي جلوگيري از رشد نيروي چپ به تقويت نيرهاي بنيادگراي مذهبي مي پرداختند اما اکنون وضع متفاوت است. از سوي ديگر دولت آن روز ايران ديني نبود درحالي که اکنون ما با دولت ديني در کشورمان مواجه هستيم. با توجه به اين مسايل نظر شما در مورد چگونگي مواجهه جنبش هاي اجتماعي در ايران امروز در تعامل با مذهب عامه مردم (از جمله آيين ها و مناسک و...) چيست؟ اين تعامل ممکن است چه خطرات و مشکلات اجتماعي را براي جنبش زنان به همراه داشته باشد و ياچه پتانسيل ها و ظرفيت هايي را به ارمغان آورد؟
در پرسش هاي قبلي به اين موضوع پرداخته ام. فقط اضافه ميکنم که گفتگوي "چهره به چهره" مکان تعامل با همه افراد و گروه هاي مردم است، آيين و مراسم و مناسکي است که جنبش زنان بر پا کرده و نشان داده که تواناست و خودآيين و سازندهي معنا. و البته پايداري و گسترش و به بار نشستن اين معنا از يک سو نياز به ممارست دارد و از سوي ديگر درگيري در نقد سازنده: خود انديشي و باز انديشي که بي آن، جنبش، چون آبي که از جريان باز ماند و مرداب شود از سکون خود نقصان خواهد يافت. حرکت تاکنوني کمپين اما نشانگر حضور هر دو اين کيفيات است و چه خوب! نکته ديگر امکان پديداري شکل هايي نو از مبارزه است که طبعا جنبشي که باز است و سيال نمي تواند از آن بار نگيرد و تاثير نپذيرد. در اين معنا دامنه جنبش يک ميليون امضا نه به تعداد امضا ها محدود است و نه در بند يک چارچوب زماني. و دامنه جنبش زنان هم طبعا به کمپين محدود نمي شود.
به نظر شما هويت يابي گروه هاي مختلف در جنبش مستقل زنان با چه معياري تبيين مي شود: با تعريفي که از خود ارائه مي دهند، يا خواسته هايي که مطرح مي کنند، يا روش و استراتژي حرکت شان و يا نزديکي و دوري شان به قدرت حاکم و جناح هاي سياسي؟ آيا "هويت اعتقادي" باعث همبستگي بين نيروهاي مختلف مي شود و يا نحوه حرکت و روشي آنان براي پي گيري خواسته ها يشان ؟ به نظر شما معيار صف بندي نيروها (چه در عرصه بين المللي و چه در عرصه داخلي) براساس ميزان پايبندي شان به "حقوق بشر" و "برابري شهروندان در مقابل قانون" تعيين مي شود يا به لحاظ هويت هاي "راديکال" و "محافظه کار"، "مذهبي" و "غيرمذهبي"؟
باز هم بر ميگرديم به پرسش کليدي "هويت". شايد مهم ترين دستاورد فمينيسم بر انگيختن چالشي جدي در اين مورد باشد و تعميق نظري و عملي دمکراسي. برقراري اصول حقوق بشر و دمکراسي در غرب به خودي خود به اعلام برابري زنان و آزادي آنان نيانجاميد، اما راه را براي مبارزه اي باز کرد که نه فقط به تغيير موقعيت زنان بل به گسترش مبارزات اجتماعي انجاميد و منشا تحول فرهنگي سياسي جامعه نيز شد. نگاهي به فراز هاي اين روند رويکردي غير ايستا به "هويت" را نشان مي دهد.
سيمون دوبوار در دهه چهل قرن بيستم در کتاب "جنس دوم" نشان داد که "هويت زنانه" محصول فرهنگ سلسله مراتبي پدرسالاري ست و زنان هم با دروني کردن "هويت زنانه" به تداوم و بقاي آن ياري مي رسانند. اينگونه، "جنس دوم"، پيش قراول تئوري هاي فمينيستي در زمينه "جنس گونگي" بود که خود به بازشناسي تعدد و تنوع هويت هاي جنسي در جامعه مدرن ياري رساندند. تا آنجا که امروز بحث بر سر جنسيت زنانه و مردانه هم چنان که نظريه پردازي باتلر مثلا مطرح مي کند باز است و جاري. دوبوار در "جنس دوم" با اشاره به تعلق زنان به گروه ها و طبقات اجتماعي حامل منافع اقتصادي اجتماعي متفاوت، بدبيني خود را به امکان وجود و رشد "فمينيسم" اعلام مي کند. اما سال ها بعد هنگامي که زنان براي بدست آوردن حق اختيار بر بدن خويش به خيابان ها مي آيند، به جنبش فمينيستي مي پيوندد و خود را فمينيست مي نامد. در واقع، مبارزات عملي زنان بر نکته اي وراي بحث هاي هويتي انگشت مي گذارد: تا ظلم و ستم جنسي هست مبارزه عليه آن، زنان را علي رغم تعلقات متفاوت شخصي، اجتماعي و طبقاتي، به مثابه يک گروه اجتماعي، متعين و متمايز ميکند. جنبش فمينيستي حامل اين خودـ تعييني انسان گرا و باز است چرا که به خودمختاري زنان به مثابه افرادي برابر و آزاد نظر دارد. در همان حال، اين مبارزه در تداوم خود، جامعه را مقابل ضرورت بازشناسي دمکراتيک ويژگي هاي فردي و گروهي و نيز تنوع هويت هاي جنسي قرار مي دهد. همين نکته است که در فرانسه ي امروز نويسندگاني چون اليزابت بدانتر که از حاميان سرسخت نگرش برابري خواهي و جوليا کريستوا را که از نظريه پردازان مدافع بازشناسي کيفيات زنانه است براي مبارزه در دفاع از لاييسته کنار هم قرار مي دهد.
حال اگر به شرايط ايران بازگرديم، کمپين "يک ميليون امضا"، با ارجاع به ارزش هاي جهان شمول حقوق بشري و دمکراتيک براي طرح خواست برابري، به آفرينش هويتي "خودتعيين" و "خودآيين" توانا شده که فمينيسم وجه مشخصهي آن است. اين چهارچوب طبعا همه کساني را که خواستار اين حقوقند، مسلمان و غير مسلمان، فارغ از تعلقات طبقاتي و جنسي و گروهي و سياسي ميپذيرد و در بر ميگيرد. قوام بخشيدن به چنين جنبشي در شرايط فقدان آزاديها مبارزه اي پيچيده است. چرا که، از يک سو، نبود آزادي، تجلي و تبارز افکار و اعتقادات و هويت هاي سياسي را سد مي کند و از سوي ديگر، برقراري مذاکره اي شفاف ميان گرايشات متفاوت را اگر نه غير ممکن بلکه مشکل مي سازد. عدم امکان شفافيت و اجبار به "تقيه" و پوشيده گوئي، با افراشتن موانع در راه مبارزه مدني، نياز به جستجوي راه حل هاي مشخص و مداوما تغييريابنده اي را ايجاب مي کند که تنها در گرو اختيار و عمل خود کنشگران است. تنها مي توان گفت که براي ميدان دادن به اختيار و عمل خلاق، شروط لازم، ماندن بر سر تعهد به هويت خودآييني ست که جنبش بر پايه حداقل هاي مشترک بنا نهاده است، و در همان حال حفظ تنوع اشکال بيان و باز گذاشتن راه نقد. چرا که ظهور چندگانگي و تنوع کار خروج از هويت هاي بسته را آسانتر ميكند و به گسترش هويت مدني جنبش که في نفسه سکولار است ياري ميرساند. امري که قطعا به معناي آن نيست که کنشگران از اعتقاد ديني يا باورهاي شخصي خود صرف نظر کنند. در اين بيان، هدف کمپين مبارزه عليه اعتقاد مذهبي يا مسلكي نيست و در همان حال، تعلق مذهبي يا مسلكي، نه هويت کمپين است و نه شرط پيوستن به آن.
آخر اين که کنشگري در کمپين به معني نفي و انکار ديگر اشکال مبارزاتي نيست و وجود کمپين مانعي در راه شکل گيري اشکال ديگر مبارزه نخواهد بود. ناقداني که حركت کمپين را منفي ارزيابي مي کنند يا آن را به اندازه کافي راديکال نمي دانند، طبعا مي توانند راهي ديگر برگزينند و کاري ديگر سامان دهند. امري که نظرات را در محک عمل قرار خواهد داد و به تعميق انديشه و مبارزه ياري خواهد رساند.
اما، موضوع "حقوق بشر" و وضع گيري در برابر آن، که پرسش شما به آن اشاره دارد، بيش از پيش، به يکي از مسائل مورد جدل در کشورهاي دمکراتيک و فراتر از آن در سطح جهان بدل گشته است. يکي از دلايل اين امر همين معضل چگونگي تنظيم مناسبات دين و شهروندي است که موضوع مورد گفت و گوي ماست.
در کشور هاي اروپايي، معضلات اجتماعي سياسي مربوط به ادغام مهاجران، ضرورت مقابله با راسيسم و تبعيضات و افراطيگري ديني و سياسي را به موضوع مجادله نظري و عملي بدل کرده است. در متن اين مجادله، جايگاه مذهب در جامعه مدني و حدود و ثغور تعامل با آن از نو و به نحوي عاجل مطرح شده است. در اين جدال ها، موضوع حقوق برابر زنان و آزادي آنان پرسشي بغايت خطير را بر مي انگيزد که به نام "پراگماتيسم" نمي شود از آن رو برگرداند: آيا مي بايد به نام تفاوت هاي فرهنگي و مذهبي حقوقي متفاوت را براي زنان پذيرفت؟ تاکيد بر ضرورت "وفاق جمعي" براي حل اين معضل کافي نيست. ايجاد وفاقي که به آن نظر داريم همگوني بر سر حداقل هائي مشترک را مي طلبد. اين حداقل ها، اگر منظور احقاق حقوق برابر زنان باشد، چيزي جز اصول پايه اي حقوق بشر نيستند. در اين شرايط، به گمان من، لائيسته همراه با دمکراسي، به نياز عاجل جوامع دمکراتيک در جهت تضمين حق آزادي بيان، وجدان و آزادي مذهب براي شهروندان جواب مي دهد. در اين معنا، تلقي مذهب به مثابه امر شخصي انسانها، زمينه لازم را براي مقابله با ابزاري کردن مذهب در عرصه سياست و اجتماع فراهم مي آورد.
روند جهاني شدن اين نياز ها را در مناسبات بين المللي هم مطرح مي کند. نگاه کنيم به مباحث مربوط به معيارهاي مشترک فرهنگي و حقوقي براي تشکيل و قوام اروپا و يا به جدال بر سر حقوق بشر و بحث نسبيت فرهنگي در سازمان مل متحد.
در نگاهي عام تر، روند جهاني شدن، اهميت "حقوق بشر" و "اصول دمکراتيک" را براي گستردن آزادي و عدالت بيش از پيش مطرح مي کند. امروز، در متن جهاني شدن، با پديده هايي مواجهيم که ضرورت بازگشتي نو به مباني حقوق بشر و دمکراسي را به مثابه تحقق پروژه خود مختاري مطرح ميکنند: رواج فرهنگ مصرفي، همراه با شکست ايدئولوژي هاي آرمانشهري ضد سرمايه داري، مروج نوعي فردگرايي بسته است که در تضاد با انديشه نقاد و اصول شهروندي دمکراتيک، بحران ارزشي را دامن مي زند. تشديد شکاف ميان فقر و ثروت در بستر تداوم سلطه بي مرز سرمايه، انباشت سرخوردگي ها و اضطراب ها و سر در گمي ها و ناروشني آينده، زمينه منا سبي براي رشد هويت هاي بستهي گروهي و قومي و ملي و مذهبي فراهم مي کند. اما از سوي ديگر، جهاني شدن، از جمله با رشد وسائل ارتباط جمعي و گسترش مهاجرت، زمينه پيدايش اختلاط فرهنگي و پيدايش هويت هاي چند رگه را فراهم مي آورد و راه را براي گسترش ارزش هاي جهان شمول برابري، آزادي و همبستگي در چهار چوب اصول دمکراتيک شهروندي خود مختار ميگشايد. در اين چشم انداز، بازگشت به اين اصول و مبارزه براي تحقق آن راهي است براي خروج از تصوير تيره و تاري که رشد هويت هاي بستهي فردي و جمعي در متن سلطه اقتصاد بر سياست، برابر بشريت ترسيم ميکند. در اين ميان، جنبش هاي مدني يکي از مکان هاي مهم بار گرفتن ابتکارات و تجلي ارزش هاي انسان گرايند. حرکت جنبش هاي مدني در ايران از اين منظر هم بسيار اميد بخش است و درس آموز. اين را من اينجا هر بار که در باره ايران سخن مي رود ميشنوم و هر بار به خود ميگويم چه خوب!
منبع: مدرسه فمينيستي
