Rooz

بدجوري خلوت بود. اين بعني....

وبگرد - یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 [2008.04.27]

سها سيفي
webgarderooz@yahoo.com

زهرا علي اکبري در "محاق" نتيجه مشاهدات خود از حوزه هاي راي گيري دور دوم را اينگونه به تصوير مي کشد:

امروز از خانه تا روزنامه به همه حوزه هاي انتخابيه سر راه سرک کشيدم. بدجوري خلوت بود. سه شنبه وقتي با آقاي نجفي، همان وزير سابق آموزش و پرورش و رييس سازمان مديريت و برنامه ريزي صحبت مي کردم مي گفت اگر مشارکت کمتر از مرحله اول باشد ما راي نمي آوريم. جهانگيري هم همين را مي گفت. پس مجلس هشتم مبارک مستاجران جديدش. به خيابان ايرانشهر که رسيدم ديدم جلوي ديزي فروشي آبان از حوزه هاي انتخابيه، حتي مسجد الجواد و حسينيه ارشاد شلوغ تر است. اين يعني...

زماني بزغاله، زماني امت در صحنه

طاها در "جهان از آن توست" با انتشار عکس هايي از حضور به اصطلاح بدحجابان در حوزه هاي راي گيري، از معيارهاي دوگانه تلويزيون ايران انتقاد کرده و مي نويسد:

در تلويزيون و رسانه هاي دولتي، شما تنها در دو برهه ي زماني قادر به ديدن چهره ي بدحجاب ها (طبق تعريف موجود) و مردان آستين کوتاه هستيد :
1- زماني که قرار است از طرح امنيت اجتماعي دفاع شود.
2- زماني که قرار است عرق ملي را قلقلک دهند. يعني زمان انتخابات.

در ايران، زنهاي بدحجاب تنها در يک برهه ي زماني حق ورود به مساجد را دارند :
گويا ملت زماني که موافق نباشد بزغاله است و زماني که موافق باشد امت.

فرمول هايي که خوانده اي، همه غربي اند آقاي مهندس!

محسن مومني در "مستور" قسمتي از سخنان اخير رئيس جمهور در جمع مردم همدان را به چالش کشيده است:

رييس‌جمهور گفته است: مطالبه عدالت بايد عمومي شود و در همه دستگاه‌هاي اجرايي و مناسبات و قواي سه‌گانه، عدالت و خدمت به مردم حرف اول را بزند نه اينكه برخي رد گم كرده و فرمول‌هاي شرقي و غربي را به رخ ملت بكشند.

آيا فرمول "جاذبه" غربي نيست؟ فرمول "اهم"؟ فرمول‌هاي مقاومت مصالح که قطعاً آقاي دکتر به شدت با آن‌ها درگير بوده‌اند و کارايي‌شان را ديده‌اند، اين‌ها غربي نيستند؟ آيا فرمول‌ها به جز توضيح و نمايش نمادين واقعيت‌ کار ديگري مي‌کند؟

مسئولان، عامل اصلي بي اعتبار شدن قانون اساسي

"حذفيات" معتقد است بيشتر از هر کسي اين مسئولان هستند که قانون اساسي را بي اعتبار کرده اند:

اگر معيار قانون اساسي باشد بسياري از اصولش فقط در مقام کلام زيبا هستند و خيلي فانتزي...
اتفاقا داشتم کتاب مشروح مذاکرات قانون اساسي رو مي خواندم، تصور نمي کنم ان همه حساسيت هاي شهيد مظلوم بهشتي و دوستانش صرفا براي نشر يک مجموعه فانتزي و ايده اليستي بوده باشد. من تصور مي کنم قرار بود اين کتاب چهار چوب رفتار گفتمان قدرت، حقوق مردم بر هم، مردم بر دولت و دولت برمردم.. کدام يکي کم کاري کرده اند؟ مردم يا دولت؟

من در حال حاضر بسياري از سرمايه هاي اجتماعي، تاريخي و فرهنگي را زير سوال رفته مي بينم و به اين نکته مي انديشم که اگر قانون اساسي از طرف شوراي نگهبانش زير سوال رفت بايد چه کرد؟

من به اين فکر مي کنم که اگر دولت فارغ از اصلاح طلب يا اصول گرا بودنش به قانون اساسي عمل نکرد بايد به کجا شکايت کرد؟ کدام مجلس مي تواند دولت را بازخواست کند؟ مجلسي که اب ته مانده ليوان رييس جمهور را متبرک مي داند يا مجلسي که متحصن مي شود؟

بنز آخوندي با شيشه سياه

"دانا" راوي صحنه اي معمول در خيابان هاي ايران است:

يک بنز آخوندي با شيشه‌ي سياه به چراغ قرمز رسيد. همزمان صداي بلندگويش پيچيد که ماشين‌هاي جلويي چراغ قرمز را رد کنند تا راه براي او باز شود. ماشين‌هاي عادي کنار رفتند و بنز از چراغ قرمز رد شد. بنز پلاک سياسي داشت. آن طرف تر پليس راه‌نمايي تخلف آشکار را ديد اما تنها تقريبن خبردار ايستاده بود!

جامعه آرماني، جامعه اي نکبت بار

پويا در "وبلاگ پويا" در حاشيه ي معرفي کتابي درباره تصورات آرمانگرايان چپ از اتحاد جماهير شوروي نوشته است:

شايد شما هم کتاب "خانه ي دايي يوسف" را که اتابک فتح الله زاده نوشته خوانده ايد. ماجرا بر سر خاطرات شخصي مهاجر جواني از نسل فدائيان (ازفعالان سابق اين جريان) است به شوروي در سالهاي 1360 و آن ناملايمات و نکبت اي که خودش و دوستان و همراهان اش در آنجا تجربه کرده اند. جوان هايي با شور و شوق و "ايمان" به عقيده شان که پايه ي اين عقيده گاهي به خواندن 5 کتاب هم نمي رسيده و بعد تجربه ي واقعيت تلخ و خشن و بي رحم و نکبت بار در سرزمين "ايده آل" ها يا به گفته ي خودشان سرزمين نوه هاي کارل مارکس و لنين!

نگذاريد نيمه تمام بمانيد

"آزادنويس" يا ذکر خاطره اي نوشته است که کارنيمه تمام را بايد تمام کرد:

خيلي از معروف‌ترين دونده‌هاي دنيا هم براي‌شان پيش آمده که نتوانند به مقامي که درخور‌شان است برسند، اما مسابقه را تمام مي‌کنند. تمام کردن مسابقه به همان اندازه‌ي اول شدن اهميت دارد و اين چيزي نيست که ديگران بتوانند درباره‌‌اش تصميم بگيرند.

اينکه آدم نگذارد نيمه تمام بماند حسي‌ست که فقط وقتي در وجود آدم حلول کرد قابل درک مي‌شود. فرقي نمي‌کند که آدم چه کاره‌ي روزگار است يا واقعأ چقدر طرز تفکرش درباره‌ي دنيا با ديگران فرق دارد. اين‌ها فرعيات زندگي‌ست. اصل در اين است که آدم بتواند کاري را که شروع مي‌کند، براي اثبات خودش تمامش کند.

احساس شرمساري کردم!

"لگو ماهي" درباره يک فيلم مربوط به فوتبال زنان نوشته است:

امشب فيلم "فوتبال مخفي" رو در فستيوال فيلم هاي مستند تورنتو ديدم. فيلم درباره سفر يک تيم فوتبال زنان آماتور آلماني به ايران و انجام مسابقه اونها با تيم ملي زنان ايرانه. مثل خيلي فيلم هاي ديگه که مربوط به ايرانه، آدم موقع تماشاش کلي حس هاي مختلف رو تجربه ميکنه. يه خورده نوستالژي (بيشتر براي کسايي که زياد ايران نميرن) از ديدن حال و هواي شهر و خيابونا، کلي خنده از دست آدمهاي بي لياقت و کج و معوج و رفتارها و کمبود هايي که همه جا تو ايران وجود داره، يه مقدار همدردي و احساس غرور نسبت به آدم هاي معمولي که دارن سعي ميکنند به آرزوهاي ساده اي که شرايط موجود ظرفيت برآورده شدن اونها رو نداره برسند. ولي بيش از همه، احساسي که تا مدت طولاني بعد از تموم شدن فيلم با آدم ميمونه احساس شرمساريه.

وطن، هيچ برتري خاصي نسبت به نقاط ديگر ندارد

حامد قدوسي در "يک ليوان چاي داغ" درک خود از مفهوم وطن را چنين نمايانده است:

از ديد من، وطن من هيچ برتري خاصي بر جاي ديگري ندارد و لذا به لحاظ اخلاقي هيچ الزامي براي اين تلاش ها نمي بينم. با اين همه در يک تصميم گيري "عمل گرايانه" و مبتني بر تحليل هزينه فايده تلاش ها به اين نتيجه مي رسم که "يکي" از بهترين گزينه ها براي کارکردن وطنم است چون بهره وري من براي کارکردن در آن جا بالاتر است و خاطرات و نوستالژي ها و فرهنگ مشترک هم زندگي من را در آن جا لذت بخش تر مي کند.

اين تصميم صرفا در يک محاسبه "عقلاني" و نه "اخلاقي" براي انتخاب تمرکز تلاش ها گرفته مي شود. به همين شيوه من نوعي ممکن است مثلا چنان از شعر مولانا يا موسيقي خراساني لذت ببرم که تصميم به توسعه آن بگيرم. اين يک "گزينش" توسط خود من است و طبعا هيچ کسي نمي گويد که افراد بايد در سبد انتخاب هاي فردي شان از حق انتخاب فرهنگ محلي محروم شوند. بالاخره به تصادف هم شده (که فقط تصادف نيست) بخشي از سبد سلايق فرهنگي فرد با محيط زندگي اوليه اش اشتراک خواهد داشت.

عوارض خواندن به شيوه وب دو

"روي شيرواني داغ" با وبگردي از طريق گوگل ريدر موافق نيست چون عملا حق انتخاب او را محدود کرده است:

بعضي از دوستان خوشمزه يک اصطلاحي را وضع کرده‌اند که خيلي تلخ است: "خواندن به شيوه‌ي وب دو". يکي از دوستان هم جايي نوشته بود که وقتي داخل گوگل ريدرم مي‌شوم به گرگي مي‌مانم که داخل يک گله گوسفند شده. قدرت انتخابم را از دست مي‌دهم. تجربه‌ي خود من هم اين را مي‌گويد: اين همه مطلب، که از طريق فيد وبلاگ‌ها وارد گوگل‌ريدرم مي‌شوند و اگر کمي دير بجنبم سر به بالاي هزار مي گذارند، من را گيج مي‌کنند. حتي اگر بخواهم هم نمي‌توانم همه‌شان را با دقت بخوانم. انگار که که مسابقه‌اي بين من و گوگل ريدر در جريان است! و در نهايت هم گاهي روي يک دکمه کليک مي‌کنم و همه‌ي نوشته‌ها را حذف مي کنم: تو خيال کن که من همه‌شان را خوانده‌ام!

بس که بيکار مي شويم؛ حتي به خاطر نمي آورم

"صفحه سيزده"
پست خود در يک سال پيش و در همين روز را به خاطر آورده و نوشته است:

يک‌سال پيش در همين روزها در جايي نوشته‌ام که امروز دوباره بيکار شدم! دو ساعت است که دارم فکر مي‌کنم يک‌سال پيش در همين روزها دقيقاً از کجا بيکار شدم؟ و گفتن ندارد که هنوز هم يادم نيامده! اين‌ها همه از برکات کار خبري ست که آن‌قدر تعطيل مي‌شوي و تعطيلت مي‌کنند و از سر ناچاري جا عوض مي‌کني که ديگر حتا يادت نمي‌آيد فلان موقع از کجا بيرون آمدي! بايد بابت اين‌همه امنيت شغلي و ثبات زندگي در اين شغل پرهيجان خدا را روزي چندين بار شکر کرد!

من خويشاونداني دارم. دوستان و آشناياني

نيک آهنگ کوثر در "تبعيدي عصباني" از اينکه در تلويزيون ايران عکس او را نيز لابلاي مفسدان و بي دينان نمايش داده اند، عصباني است:

خبرنگار محترم و خاطي، البته خودش را مسوول دانسته و خيال مي‌کند همين کافي است. يک نگاه به قوانين ساده رسانه‌اي مي‌گويد که اگر از طريق رسانه باعث اضرار شويد، تحت چه شرايطي بايد ضرر وارد را جبران کنيد. حداقلش عذر خواهي در همان برنامه است.

من تکليفم با خودم مشخص است، و گمان مي‌کنم دفاعي که از قربانيان کارتون‌هاي دانمارکي کرده‌ام، کار درستي بوده. نه به عنوان يک مسلمان، بلکه به عنوان يک آدم ساده. اما قرار گرفتن من در رده جماعت ضد دين، فقط براي من سنگين نيست. لابد خويشاني هم دارم که آن برنامه را ديده‌اند. لابد مي‌دانيد آنها چه احساسي کرده‌اند. دوستاني دارم، نزديکاني هستند...

آثار سوخته امداد غيبي در طبس

"سينا" به مناسبت نزديک شدن به روزهاي سالگرد رويداد طبس، پست کوتاهي دارد:

پريروز که تلويزيون عکسهاي سالروز حمله نظامي آمريکا به طبس را نشان مي‌داد، بخاطر آوردم که در مدرسه (فکر کنم حدود ابتدايي) و در کتابهاي قرآن که سر صف صبحگاهي بايد شعارهاي هفته را ناله مي‌کرديم، عکسي از همين اجساد سوخته وجود داشت که آثار آن تاکنون از ذهنِ وامانده من زدوده نشده است و حتماً هم در همان ساعات بودند کودکاني که 4 چشمي همه اين آثار امدادغيبي را درحافظه‌هاي ماندگار خود ثبت مي‌کردند.

مصداق عيني!

"حاجي واشنگتن" با اشاره به خبري در روزآنلاين مبني بر آموزش روزنامه نگاري توسط قاضي سعيد مرتضوي و فاطمه رجبي در دانشگاه ها مي نويسد:

به نظر من کار جالبيه. خيلي خوب هست که روزنامه نگاران در دوران تحصيل با مباني حقوقي مطبوعات و اطلاع رساني از نزديک آشنا بشن و خوب رو از بد تشخيص بدن. آشنايي با روزنامه نگاران جوان براي قاضي مرتضوي هم مفيده. اولا کمي از محيط قضايي دور مي شه و در محيطي جديد با روحيات جماعت ژورناليست آشنا مي شه، دوما از يکي دو سال ديگه خيلي از متهمين از دانشجويان خودش خواهند بود و با اونها با عطوفت پدرانه برخورد خواهد شد. در ضمن دانشجوها به خاطر ترس از جسم سخت بهتر درس خواهند خواند. بودن خانم رجبي هم در دانشکده خيلي مفيده. با توجه به عملکرد رجانيوز، بودن ايشون مصداق عيني "ادب از که آموختي، از بي ادبان" خواهد بود.

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.