مسيح را دار بايد زد!
آسيه اميني - یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 [2008.04.27]

مسيح را بايد دار زد. اين اولين جمله اي است که بعد از خواندن مطلبي در نشريه صبح صادق، به ذهنم مي رسد. همينطور وقتي که مدير مسوول روزنامه اعتماد ملي براي همنوا شدن با غافله حاکمياني که کمترين نقد و انتقاد را بر نمي تابند، به جاي حمايت از نويسنده روزنامه اش، طوق رسوايي بر گردن او مي نهد، باز به همين فکر مي کردم که چه خوب خودش را مسيح خوانده، مسيح، وقتي که بر دارش بايد زد و بر دارش مي زنند!
اما جدا از اينها به نظر من جدا مسيح را بر دار بايد زد! چرا نه؟! ما به هراس نيازمنديم. هراس ما را ساکت مي کند و مگر سکوت علامت رضا نيست؟ ما همگان ساکتيم و راضي. غرولندهاي داخل اتوبوس و تاکسي را به حساب نارضايتي از وضع اقتصادي و اجتماعي نگذاريد! دانشجويان هم که کجاي دنيا معترض نيستند؟ جنبش هاي صنفي و سنديکايي هم بهمچنين؛ زنان هم که وضعشان معلوم است و فريب خورده استکبار جهاني اند. جامعه مدني هم... کو؟ شما صداي نقدي از آن مي شنويد؟! اصلا صدايي از آن مي شنويد – اعتراض و رضايتش به کنار!- بنابراين در اين رضايت پنهان در پس سکوت، چه مي گويد اين مسيح بازمصلوبي که از در خانه ملت بيرونش کرده اند، از ديوار خانه دولت بالا رفته است؟! زبانش را بايد بريد! بردار بايدش زد!
و چه بهتر از اين؟ جامعه روزنامه نگاري معاصر ما بردار شده نداشت، که خواهد داشت. هم ماندگان غلاف مي کنند، هم زن است و پياز داغ رسانه ها مهياست و هم هزار دليل موجه ديگر.
مانده ام در بين جماعت معترضان و عذرخواهان، يک نفر پيدا نشد که بگويد ايراد شما به کجاي اين مطلب است؟ از نقد به شرايط اقتصادي برآشفته ايد؟ که بهتر آن را وزير اقتصاد دولت، در سفره توانش تکان داد و رفت.
از توهين به ملت ناراحت و غيرتمنديد؟ که اولا بنده به عنوان يک فرد از همين ملت، هرگز با خواندن اين مطلب احساس توهين شدگي نکردم که هيچ، زبان حالي بود در وصف روزگاري که علامت سوال، بي جواب بر گرد ما مي گردد وقتي که بي مايه اي از اميد نشسته ايم به نظاره مراسم شکوهمندي که نمي دانيم اين همه شور و شکوهش از کدام سرچشمه مي جوشد که ما از ان بي خبريم؟
از همکاسه کردن وزير و وکيل مستعفي و اصلاح طلب بيرون رفته و بيرون شده از حاکميت با روشنفکر و انديشمند دگر انديش دلخوريد، که در اين صورت بايد به شما "آفرين" گفت. چرا که وقت هزينه کردن براي راي و انتخابات که مي شود، روشنفکر و انديشمند و فعال جنبش زنان و جنبش دانشجويي و فعالان جامعه مدني و هر جنبنده ديگري، وظيفه ملي مي يابند که براي پاسداشت مام وطن از گزند استکباري که چون گراز وحشي دست از همه جهان شسته تا تنها به باغچه ما بزند، بايد شما را نماينده ملت و وکيل و وصي ارث و ميراث جغرافياي ملي کنند و اگر نکنند آماج تهمتها و توهين هاست که ستون پنجم دشمن بودن کمترين آنهاست! اما وقتي خر وکيل و وصي از پل گذشت، بقيه رسما مي شوند ابزار دست بيگانه و شما مي شويد منتقد درون حاکميت (البته اين قبايي نيست که هيچ فعال مدني واقعي حاضر به پوشيدن آن باشد) اما براي آينده نگري هم که شده، فراموش نکنيد که اعتبار روزنامه ها و رسانه هايتان از همين روزنامه نگاراني است که چنين به محاق بي انصافي مي فرستيدش.
ايراد از مسيح هم هست و هم نيست. ايراد از مسيح نيست. اول براي برگزيدن اين اسم؛ که آمادگي اش را براي بردارشدن پيش از اينها اعلام کرده است.
اما ايراد از او نيست، زيرا اگر روزنامه هاي ما از پشت خبرهاي روتين هر روز، تصوير واقعي تري از دست و گردن ملت نمايش مي دادند، نوشته او در وصف اين سرو گردن، چنين تک و تنها و بي کس نمي افتاد و موهن و لجن مال، تعبير نمي شد.
و باز ايراد از مسيح است چرا که باور دارم اين فر و شکوه ملتي که دست افراشته اند در استقبال رئيس دولت را نمي شود تنها به يک فرد که رونماي يک دولت است، نسبت داد. دريک سيستم، متهم کردن فرد و انگشت اشاره گرفتن به سمت او، حتا اگر بالاترين مقام اجرايي باشد، بي انصافي است.
با وصف همه اين سخنان مسيح را بايد بر دار کرد.
وقتي خبرنگاري را از مجلس برکنار کردند و جز زمزمه معترضانه اي با احتياط، صدايي از کسي شنيده نشد، و آن خبرنگار باز توانست از در ديگري وارد شود و بنويسد، پس معلوم است که مجازات محروم شدن از حوزه خبري کافي نيست.
وقتي خبرنگاري انگشت نما مي شود و هر سخن توهين آميزي درباره او بر زبان مي رود و نه اخلاق و نه غيرت و نه اعتباري يافت نمي شود که حرمت صنفي او را پاس بدارد، اما او همچنان ايستاده و مي گويد خواهم نوشت، خب با او چه بايد کرد؟ جز اين است که بايد بردارش کرد؟
وقتي به محروم شدن و بي کار شدن و بي اعتبار شدن ( البته که روزنامه نگار اعتبارش را از مردم مي گيرد نه شما) و حتا عذرخواهي او رضا نمي دهيد؟ چه بايد کرد؟ نبايد بردارش کرد؟
خشونتي که در پس کلام شماست را چه بايد کرد؟ کجا آرام مي گيرد اين همه عصبيت و اين همه خشونت و اين همه يقه دري؟ مسيح علي نژاد را دار بزنيد، او گفته است مردم گرسنه اند. او به مردمي که بايد با سيلي صورتشان را سرخ نگه دارند توهين کرده است. او مردم را اشتباه گرفته است. مردم آن درصد اندکي هستند که ارقام درآمدشان را بايد از تعداد کارتهاي اعتباري طلايي، محاسبه کرد نه از فيش حقوق آخر ماه اداره ها و کارخانه ها و وامها و بدهي ها و.... روزنامه نگاري که مردم را نمي شناسد بايد دار زد.
مهمتر از همه، حالا که دار زدن مد است و مي شود براي دار زدن، خيلي چيزها را دور زد؛ قانون را دور زد، بخشنامه را دور زد، دستور توقف اجراي حکم را دور زد و... خب چرا مسيح يک بار مصلوب را دار نزنيد؟ صليب قبلي برپشتش، که هنوز او را خميده مي برد کافي نيست. مگر نمي شنويد که مي گويند کافي نيست، کافي نيست، چاره اي ديگر بايد.... آنها جز اين مي خواهند؟!
سه سال پيش وقتي برحسب اتفاق براي کاري به بندر عباس رفته بودم. جماعتي را ديدم که همه يکصدا فرياد مي زدند اعدام بايد گردد، اعدام بايد... بر پرده اي بلند نام دختري را ديدم که بعدتر دانستم روزنامه نگاري است و مطلبي منتشر کرده که در ان به افرادي توهين شده بود. از همانجا با چند روزنامه نگار در تهران تماس گرفتم و کمک خواستم و... يک ماه بعد دانستيم که الهام مطلبي را نخوانده به چاپ سپرده است. فرق مسيح اين است که مي داند چه مي نويسد. او گفته است مردم گرسنه اند و گرسنگي که به خانه بيايد، خيلي چيزها را فراري مي دهد... پس اعدام بايد گردد!
حاشا بر ما! چند دهه دير تر از امروز اگر زاده شده بوديم، خواندن تاريخ اين روزها، بي شباهت به داستانهاي عجيب خلقت نبود که روزنامه نگاري را به خاطر نوشتن از گراني – گيرم که با تمثيل و توصيف – ( که البته رمز توانايي اوست) بر دار سخن چنان مصلوب کنند که بغض قلمش در گلو، ناي ترکيدن نبايد!
حاشا بر ما که روزنامه نگاريم و بيشتر خوشه چين باغ خبر که اي واي بر آفت سکوت.
