Rooz

فيلم روز♦ سينماي جهان

آرينا امير سليماني - پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 [2008.04.24]

با نزديک شدن به ميانه فصل بهار، موج فيلم هاي جدي تر و براي بزرگسالان سالن هاي سينما تسخير مي کند. اين به معني آخرين فرصت براي تماشاي فيلم هاي بالغ، قبل از حمله بي امان فيلم هاي نوجوان پسند در تابستان امسال به پرده سينماها است که با وجود قسمت چهارم اينديانا جونز در ليست اکران، پيش بيني فصل نمايشي به شدت داغ چندان هم سخت به نظر نمي آيد...

فيلم هاي روز سينماي جهان

yella.jpg

يلاYella

کارگردان: کريستين پتزولد. فيلمنامه: سيمونه بير، کريستين پتزولد. مدير فيلمبرداري: هانس فروم. تدوين: بتينا بوهلر. طراح صحنه: کاده گروبر. بازيگران: نينا هاس[يلا]، ديويد استريسوو]فيليپ]، هنريک شونه مان[بن]، بورگهارت کلاوزنر[دکتر گونتن]، باربارا اوئر[باربارا گونتن]، کريستين ردل[پدر يلا]، مارتين برامباخ[دکتر فريتز]، مايکل ويتنبورن[اشميت-اوت]، وانيا ميوس[اشپرنگر]. 89 دقيقه. محصول 2007 آلمان. برنده جايزه Femina-Film-Prize/بتينا بوهلر، خرس نقره اي بهترين بازيگر زن/نينا هاس و نامزد خرس طلايي جشنواره برلين، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني و بهترين بازيگر زن نقش اصلي و بهترين فيلم از مراسم فيلم آلماني، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري و بهترين فيلم از انجمن منتقدان سينمايي آلمان.

يلا که از شوهرش بن جدا شده و امکان يافتن شغل در زادگاهش وينتربرگ براي تشکيل يک زندگي تازه را ندارد، کاري در غرب آلمان يافته و تصميم به ترک شهر خود گرفته است. کارهاي رسمي طلاق او و بن هنوز تمام نشده است و بن اصرار دارد تا بار ديگر با هم زندگي کنند. اما يلا تصميم قطعي بر ترک او و شهر دارد. در راه ايستگاه بن اتومبيل را به سوي رودخانه مي راند تا خود و يلا را بکشد. اما هر دو از آب بيرون آمده و يلا به سرعت راهي ايستگاه مي شود. در مقصد و شب قبل از رفتن به سراغ کار جديدش، با فيليپ يک مدير باهوش در يک شرکت خصوصي در هانوفر آشنا مي شود. فرداي آن روز يلا درمي يابد که شغل تازه سرابي بيش نبوده و فرد استخدام کننده او ازشرکت اخراج شده است. شب هنگام فيليپ نزد وي آمده و از او مي خواهد تا در يک ملاقات کاري او را همراهي کند. يلا از اين آزمون سربلند بيرون مي آيد و توانايي خود را در زمينه حسابرسي شرکت ها اثبات مي کند. اما در دومين ملاقات کاري، تصميم به سرقت مقدار زيادي پول مي شود که به ظاهر فيليپ در شمارش آنها سهو کرده است. فيليپ به وي مي گويد که اين کار را براي امتحان او انجام داده، اما با اين وجود از وي مي خواهد تا در ملاقات بعدي نيز وي را همراهي کند. به زودي رابطه اي عاطفي نيز ميان آن دو شکل مي گيرد، اما گذشته يلا و صداهايي که فقط به گوش او شنيده مي شود، زندگي و عشق تازه را تهديد مي کند...

چرا بايد ديد؟

کريستين پتزولد متولد ١٩٦٠ هيلدن در راين شمالي-وستفاليا است. در سال ١٩٩٢ با ساختن فيلم ويديوييDas Warme Geld شروع به فيلمسازي کرد. دومين فيلمش Pilotinnen يک کار تلويزيوني بود و با سومين فيلمش کوباي آزاد[يک درام عاشقانه با سمبوليسمي قوي که مشکلات اجتماعي امروز آلمان را مطرح مي کرد] در ١٩٩٦ توانست نامزد جايزه تماشاگران از جشنواره فيلم هاي تلويزيوني بادن-بادن و جايزه اي از جشنواره مکس افولس دريافت کند. دو سال بعد، بار ديگر براي فيلم تلويزيوني ديگري به نام Die Beischlafdiebin درباره دزدي حرفه اي که به خواهر کوچک ترش آموزش مي دهد، نامزد جايزه مکس افولس شد و سرانجام در سال ٢٠٠٠ اولين فيلم سينمايي اش را با نام اعتماد به نفس/موقعيتي که من در آن قرار دارم کارگرداني کرد که موفق به کسب جايزه افتخاري جشنواره Cinekid و نامزد جايزه طلاي همين جشنواره شد. اعتماد به نفس يک تريلر سياسي/پارانويايي بود و از سوي منتقدان فيلم آلمان به عنوان بهترين فيلم سال ٢٠٠٠ برگزيده شد و پتزولد را به عنوان خوني تازه در رگ هاي بي جان سينماي در حال احتضار آلمان شناساند.

کار بعدي پتزولد مرد مردگان يا چيزي براي يادآوري من[٢٠٠٢] فيلمي تلويزيوني براي شبکه ZDF بود. اداي ديني به سرگيجه و مارني و داستان جستجوي مردي به نام هانس به دنبال دختري گمشده به اسم ليلا است که به تازگي با هم آشنا شده بودند. يک سال بعد پتزولد دومين فيلم بلند سينمايي خود ولفزبرگ Wolfsburg [آشيانه گرگ] را کارگرداني نمود. داستان مردي به نام فيليپ، فروشنده موفق و چهل و چند ساله اي است که همزمان با تيره و تار شدن رابطه اش با محبوبش کاتيا، هنگام بازگشت به خانه پسربچه اي را با اتومبيل زير گرفته و فرار مي کند. ولفزبرگ درامي درخشان بود که بار ديگر نام پتزولد و هنرپيشه ثابت آثارش نينا هاس را بر سر زبان ها انداخت. فيلم ماقبل آخر پتزولد لحظه ارواح نام داشت که نامزد خرس طلاي جشنواره برلين بود و پخش جهاني نيز يافت.

يلا که نام خود را از شخصيت اصلي فيلم ويم وندرس به نام آليس در شهرها[1974] وام گرفته، فيلمي جاده اي و درامي متافيزيکي است. اما فيلم تنها شرح تعقيب يلا توسط گذشته تيره و تارش نيست. بلکه، جامعه سرمايه داري پر از فريب و رياي امروز آلمان را نيز به زير نقد مي کشد. از استخدام کننده اولي اش که شيادي بيش نيست و گمان مي کند که يلا را نيز همچون کيف پول شرکت مي تواند در اولين متل سر راه تصاحب کند تا بن که شغل و موقعيت خويش را از دست داده و دربدر به دنبال يلا است. همگي آدم هايي گاه فريب خورده و گاه فريبکار هستند که زندگي شان با معيار پول سنجيده مي شود. حتي يکي از دلايل اصلي خود يلا نيز براي جدا شدن از بن، از ميان رفتن موقعيت شغلي اوست. نينا به عنوان بزرگ ترين قرباني اين جامعه خود را در ميان کشوري سابقاً دوپاره شده مي يابد که سيستم اقتصادي فعلي نتوانسته بر مشکلات گذشته آن فائق آيد. پتزولد از رهگذر همين ايده مصائب اقتصادي/اجتماعي و ايده هاي جديد اقتصادي را به چالش مي طلبد. ايده هايي که جز ورشکستگي چيزي به دنبال خود نياورده اند و زوال ارزش هاي انساني را سبب شده اند.

البته قصه گره هايي دارد که گاه براي تماشاگر گشوده نمي شود و همين باعث رازآلود شدن فيلم مي شود[کل فيلم در فلاش فوروارد اتفاق مي افتد]. از طرف ديگر نکاتي دارد که شايد براي تماشاگر غير آلماني قابل درک و دريافت نباشد. با اين حال به عنوان درامي خوش ساخت و نمونه اي از سينماي جديد آلمان، فيلمي زيبا و اثرگذار است که بايد ديده شود!
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج.

iloveyou.jpg

پي نوشت: دوستت دارمP.S. I Love You

کارگردان: ريچارد لاگرونس. فيلمنامه: ريچارد لاگرونس، استيون راجرز بر اساس کتابي از سسيليا آهرن. موسيقي: جان پاول. مدير فيلمبرداري: تري استيسي. تدوين: ديويد موريتز. طراح صحنه: شفرد فرانکل. بازيگران: هيلاري سوانک[هالي کندي]، جرارد باتلر[گري کندي]، ليزا کودرو[دنيس هنسي]، جينا گرشون[شارون مک کارتي]، جيمز مارسترز[جان مک کارتي]، کتي بيتس[پاتريشيا راولي]، هري کونيک جونيور[دانيل راولي]. 126 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. برنده جايزه تماشاگران براي بهترين بازيگر بين المللي/هيلاري سوانک از جشنواره فيلم هاي ايرلندي.

هالي کندي زني زيبا و باهوش با شوهر ايرلندي تبارش گري زندگي خوشي را مي گذرانند. اما بيماري ناگهاني-تومور مغزي- گري سبب مرگش شده و هالي را تنها مي گذارد. هالي افسرده و تنهاست و هيچ کس جز گري که او را بهتر از هر کسي مي شناخته، قادر به کمک به وي نيست. خوب، گري فکر همه چيز را کرده و از طريق فرستادن نامه هايي او را براي فراموش کردن اندوه و آغاز يک زندگي تازه راهنمايي مي کند. اولين پيغام در سي امين زادروز هالي از مي رسد و او را شوکه مي کند. اما هفته ها و ماه هاي بعدي نيز نامه هايي سر مي رسد و راه هاي غير منتظره اي که گري براي بازگشت هالي به زندگي طراحي کرده، يکي بعد از ديگري سر بر مي آورند. البته در پايان هر نامه نيز جمله اي به پيوست افزوده شده است: دوستت دارم!

چرا بايد ديد؟

ريچارد لاگرونس متولد 1959 بروکلين، نيويورک است. از 1989 با فيلمنامه نويسي کارنامه سينمايي خود را شکل داده و از 1998 با فيلم Living Out Loud کارگرداني را نيز تجربه کرده است. عمده شهرت خويش را مديون فيلمنامه شاه ماهيگير، ارين براکوويچ و نويسندگان آزادي است که آخري را خود در سال 2007 قبل از پي نوشت کارگراني کرده است.

پي نوشت: دوستت دارم بر اساس رماني پر فروش ساخته شده و لاگرونس کوشيده تا نهايت وفاداري را به منبع اقتباس خود بروز دهد. همين استراتژي تبديل به نقطه ضعف او شده و فيلم را بيش از حد طولاني کرده است. اتفاقي که مي تواند با وجود بازي خوب دو هنرپيشه اصلي اش تماشاگر کم طاقت را از سينما فراري دهد. فيلم ايده اي ساده دارد: با مردگان نبايد مرد و اين که زندگي ادامه دارد. يا به قول مرحوم آندره مالرو: زندگي هيچ ارزشي ندارد، هيچ چيز هم ارزش زندگي را ندارد.

پس نويسنده و بعد فيلمساز نيز به ما مي گويند که بعد از هر مرگي سعي کنيد با اندوه خود کنار بياييد. فراموش کنيدو زندگي را ادامه دهيد. چون فقط ازدواج و رابطه زناشويي نيست که به زندگي معنا مي دهد، بلکه چيزهاي ديگري چون دوستي و خويشاوندي نيز ارزش خاص خود را دارند. حتي در گامي آرمان گرايانه که در نامه هاي شوهر متوفي مجسم شده، به شما مي گويد که مي توانيد شريک زندگي تان را در فراموش کردن اندوه فقدان تان ياري کنيد!

فيلم که تاکنون نزديک به 53 مييليون دلار درآمد به دست آورده، محلي براي نشان دادن قدرت بازيگري سوانک و باتلر است که در صدد خروج از قالب بازيگر نقش هاي اسطوره اي و زورمند و تجربه ژانرهاي متفاوت است. فيلم لحظات تلخ و شيريني دارد که براي هر بيننده اي به رغم سادگي اش مي تواند جذاب باشد. اما شخصاٌ تماشاي فيلمي تم عشق بعد از مرگ را به طول دو ساعت کمي کسل کننده يافتم. کاش سازندگان پي نوشت ارزش زمان را نيز در نظر مي گرفتند!
ژانر: درام، عاشقانه.

childeren.jpg


بچه هاي هوانگ شيThe Children of Huang Shi

کارگردان: راجر اسپاتيس وود. فيلمنامه: جين هاوکسلي، جيمز مک مانوس. موسيقي: ديويد هيرشفيلدر. مدير فيلمبرداري: ژيائودينگ ژائو. تدوين: جيوفري لمب. طراح صحنه: استيون جونز-اوانز. بازيگران: جاناتان ريس مه يرز[جورج هاگ]، چاو يون-فت[چن هانشنگ]، رادا ميچل[لي پيرسون]، ميشله يئوه[خانم وانگ]، گوانگ لي[شيکاي]. 114 دقيقه. محصول 2008 استراليا، چين، آلمان. نام ديگر: Escape from Huang Shi.

سال 1937. خبرنگار انگليسي جواني به نام جورج هاگ که براي پوشش خبري و تهيه عکس از حمله ژاپني ها به شهر نانکينگ در چين رفته، توسط سربازان ژاپني دستگير مي شود. اما در لحظه اعدام به شکلي معجزه اسا توسط گروهي از پارتيزان هاي چنين به رهبري چن هانشنگ نجات مي يابد. چن او را به لي پيرسون پرستاري از اعضاي صليب سرخ مي سپارد و لي نيز او را به يتيم خانه اي دوردست مي فرستد. هدف لي از اين کار ترغيب جورج به اقامت در آنجا و سر و سامان دادن به وضعيت يتيم خانه است. کاري که جورج ابتدا از آن سر باز مي زند، اما بعدها با ديدن بيچارگي کودکان تصميم به ماندن مي گيرد. او براي نگهداري از کودکان نيازمند کمک هاي مالي افراد متمکن شهر از جمله بانو وانگ است که با وجود داشتن شيره کش خانه و فروش مواد مخدر، دست و دل بازانه از وي و يتيم خانه حمايت مي کنند. اما پيشروي نيروهاي ژاپني ماندن در يتيم خانه را غير ممکن مي سازد. جورج تصميم مي گيرد براي رساندن کودکان به جايي امن سفري طولاني را آغاز کند. تنها کساني که در اين پياده روي طولاني کمک مي کنند، لي-که عاشق جورج شده- و چن-پارتيزان رک گوي کمونيست- هستند. جورج به همراه 60 کودک سفري طاقت فرسا از ميان کوه ها ليو پان شان و صحراي مغولستان آغاز مي کند و سرانجام موفق مي شود بعد از تحمل مصائب فراوان به مقصد برسد. اما خود مدت زماني کوتاه پس از رسيدن به هدف بر اثر بيماري مي ميرد.

چرا بايد ديد؟

راجر اسپاتيس وود متولد ١٩٤٥ اتاوا از استان اونتاريوي کاناداست. در بريتانيا بزرگ شده، اما همه او را فيلمسازي آمريکايي مي شناسند. از دهه ١٩٧٠ در مقام تدوين گر وارد عالم سينما شده و تعدادي فيلم قابل توجه تلويزيوني نيز کارگرداني کرده است. اولين فيلمش قطار وحشت محصول مشترک کانادا و آمريکا بود و از آن زمان تاکنون اغلب فيلم هايي که ساخته، توليد آمريکا محسوب مي شوند. اسپاتيس وود با زير آتش-يکي از بهترين فيلم هاي تاريخ سينما با محوريت خبرنگار جنگي- در ١٩٨٣ براي اولين بار در ميان منتقدان دنيا شناخته شد و از آن زمان تا حال امضاي خود را پاي فيلم هاي متفاوت و اکثراً پول ساز چون شليک به قصد کشتن، روز ششم، هميشه فردايي هست[از سري جيمز باند] و اين اواخر Ripley Under Ground انداخته است. بي تعارف بايد گفت که تمامي اين فيلم ها هر چند حرفه اي و خوش ساخت هستند، اما هرگز از نظر جديت و ساختار به پاي دو فيلم اوليه او تعقيب دي. بي. کوپر و زير آتش نمي رسند. آخرين فيلمي که قبل از بچه هاي هوانگ شي از وي به نمايش در آمد با شيطان دست بده نام داشت که پس از دو دهه بازگشت به همان حال و هواي زير آتش و توجه به موضوعي جدي و باب روز يعني حقوق بشر و حفاظت از آن داشت. بچه هاي هوانگ شي که با فاصله زماني کوتاهي از با شيطان دست بده به نمايش در آمده، از نظر تماتيک در همان راستا قرار مي گيرد و باز ماجرايي واقعي را به روي پرده بازتاب مي دهد. داستان مردي که براي نجات ديگران همه چيز خود را فدا مي کند تا وظيفه انساني خويش را به جا آورده باشد.

فيلم بر اساس داستاني واقعي ساخته شده و به ماجراهايي مي پردازد که در سايه اغاز جنگ جهاني دوم تا چند دهه به بوته فراموشي سپرده شدند. البته در زمانه فعلي که بازار دفاع از حقوق بشر و افشاي جنايت هايي که عليه بشريت صورت گرفته داغ است و اسپاتيس وود که مي رود به يکي از سازندگان فيلم هايي با اين تم تبديل شود، داستان انساني را انتخاب کرده که در هياهوي اين کشتار بزرگ عشق به همنوع و احساس مسئوليت را کشف مي کند. سوژه و پرداخت در نوع خود کم نقص و همه چيز رو به کمال است. الا بازيگر نقش اصلي فيلم که سيمايي نه چندان جذاب و با وجود تلاش هايش در چيني و ژاپني حرف زدن، دافعه برانگيز است. بر خلاف فت، يئوه و ميچل که گزينه هايي بهتر از آنها را نمي توان تصور کرد. اسپاتيس وود نشان مي دهد که چگونه مي توان انسان هايي با مشرب و نژاد گوناگون را حول محور انسانيت گرد آورد. از خبرنگار انگليسي جوان تا پرستار استراليايي متعهد و از پارتيزان کمونيست تا فروشنده مواد مخدر که همگي به يک چيز-حمايت از کودکان و نجات آنها- باور دارند. اگر قصه فيلم مبناي واقعي نداشت، مي شد در وقوع چنين حادثه اي شک کرد. اما خوشبختانه هنوز در دنيا انسان هايي يافت مي شوند که سرشت انساني خود را بر هر متر و معياري ترجيح دهند. البته پخش کنندگان فيلم بر خلاف اين شيوه کوشيده اند تا قتل عام تجاوز به زنان در نانکينگ را با دادن نامي ديگر به فيلم : فرار از هوانگ شي! را دستمايه کسب و کاري حلال کنند، که خوشبختانه چندان موفق نبوده اند. اگر موضوع فيلم را جذاب نمي يابيد، مي توانيد از آن را به عنوان مبارزه چند انسان در برابر انبوهي از مصائب يا اولين محصول مشترک چين و استراليا]با بودجه 40 ميليون دلار] تماشا کنيد. درامي شکيل که فيلمبرداري و موسيقي زيبايي نيز آن را همراهي مي کند. پايان فيلم به شيوه فهرست شيندلر به تصاوير و سخنان بازماندگان آن واقعه اختصاص دارد که بر سنديت آن مي افزايد.
ژانر: درام، تاريخي.

funnygames.jpg


بازي هاي بامزه ايالات متحدهFunny Games U.S.

نويسنده و کارگردان: ميشائيل هانکه. موسيقي: انتخابي از آثار هندل، موتزارت و... مدير فيلمبرداري: داريوش خنجي. تدوين: مونيکا ويلي. طراح صحنه: کوين تامپسون. بازيگران: نائومي واتس[آنا فاربر]، تيم راث[جورج فاربر]، مايکل پيت[پل]، برادي کوربت[پيتر]، ديون گيرهارت[جورجي فاربر]، بويد گينز[فرد تاکپسون]، زيوبان فالون[بتسي تامپسون]، رابرت لوپون[ربرت]، ليندا موران[اوا]. 111 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، فرانسه، انگلستان، استراليا، آلمان، ايتاليا. نام ديگر: Funny Games.

خانواده فاربر براي گذراندن تعطيلات به خانه ويلايي خود در کنار درياچه رفته اند. اما در بدو ورود با پيدا شدن سر و کله دو پسر خوش سيما - پيتر و پل - با لباس هاي گلف بر تن آرامش شان بر هم مي ريزد. پيتر و پل با زمينه چيني آنا، جورج و پسر کوچک شان جورجي را در خانه حبس و سپس شروع به بازي هايي مي کنند که با يک شرط بندي هولناک آغاز مي شود. پيتر به آنها مي گويد که حاضر است شرط ببند هيچ کدام از آنها در ساعت 9 صبح روز بعد زنده نخواهند بود. خانواده فاربر سعي مي کنند تا به هر وسيله اي که شده، از چنگ اين دو قاتل خونسرد فرار کنند. اما منطقه اي که در آن زندگي مي کنند، بسيار خلوت و تنها تلفن موجود نيز از کار افتاده است. در طول شب ابتدا جورجي کشته مي شود و آنا که براي آوردن کمک از خانه گريخته، بار ديگر به چنگ پيتر و پل مي افتد. آن دو بعد از کشتن جورج، انا را سوار قايق کرده و قبل از فرا رسيدن ساعت 9 صبح او را نيز غرق مي کنند. سپس به نزديک ترين ويلا مي روند تا بازي بامزه خود را با خانواده اي ديگر از سر بگيرند...

چرا بايد ديد؟

ميشائيل هانکه متولد ٢٣ مارچ ١٩٤٢ در مونيخ از ايالت باوارياي آلمان است. در رشته هاي فلسفه، روانشناسي و تئاتر در وين تحصيل کرده و از ١٩٦٧ تا ١٩٧٠ به عنوان نماايشنامه نويس در Südwestfunk کار کرده و از ١٩٧٠ با نوشتن و کارگرداني فيلم تلويزيوني بعد از ليورپول وارد عالم فيلمسازي شده است. هانکه همزمان در تئاترهاي اشتوتگارت، دوسلدورف، فرانکفورت، هامبورگ مونيخ، برلين و وين نمايش هاي متعددي روي صحنه برده و در فاصله ساخت فيلم هايش به تدريس در آکادمي فيلم وين نيز پرداخته است. وي در سال ١٩٨٩ بعد از ساختن هشت فيلم تلويزيوني، اولين فيلم بلند سينمايي خود به نام قاره هفتم را کارگرداني کرد که موفق به دريافت جايزه اي از جشنواره لوکارنو شد. با دومين فيلمش ويديوي بني در سال ١٩٩٢ - که دو جايزه از جشنواره وين و مراسم فيلم هاي اروپايي دريافت کرد- منتقدان و تماشاگران او را کشف کردند. سومين فيلمش ٧١ جزء از روزشمار يک شانس جايزه بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه و جايزه منتقدان و نويسندگان را از جشنواره کاتالونيا گرفت. فيلم بعدي اش بازيهاي عجيب يا بازي هاي بامزه در ١٩٩٧ نامزد نخل طلاي جشنواره کن شد و از جشنواره هاي شيکاگو، فانتاسپرو و فلاندرز جوايز مهمي دريافت کرد.

ششمين فيلمش رمز ناشناخته –با شرکت ژوليت بينوش- نيز در سال ٢٠٠٠ نامزد نحل طلا شد و جايزه ويژه کليساي جهاني را دريافت کرد. يک سال بعد بار ديگر با پيانيست نامزد نحل طلا و برنده جايزه ويژه هيئت داوران کن شد و جايزه بهترين فيلم خارجي را ازGerman Film Awards دريافت کرد. هانکه در سال ٢٠٠٣ ساعت گرگ را کارگرداني کرد که توجه چنداني برانيانگيخت. اما فيلم ماقبل آخر او به نام پنهان توانست نظر مثبت تمامي منتقدان و تماشاگران دنيا را به خود جلب کند. پنهان که مانند رمز ناشناخته درباره ريشه هاي نژادپرستي است، موفق ترين ساخته هانکه به شمار مي رود که بعد از توفيق آن براي بازسازي يکي ديگر از فيلم هاي موفق خود ب زبان انگليسي راهي هاليوود شد. حاصل کار او همين فيلم اخير است که نما به نما بدون هيچ تغييري يا کم و کاستي از روي فيلم بازي هاي عجيب يا بازي هاي بامزه خودش در 1997 ساخته است.

براي کسي هر دو برگردان هانکه را از اين فيلمنامه ديده باشد، انتخاب ميان اين دو سخت خواهد بود. هر دو فيلم به يک اندازه قوي هستند و ماجراي قاتلين خوش سيما که قتل براي شان يک بازي بامزه و يا عجيب است. هانکه اين بار فيلمش را با بودجه اي بيشتر-15 ميليون دلار- ساخته، اما چيزي بر آن نيفزوده و يا نکاسته و حيرت آور اينکه بر خلاف فيلم پيشين، از جهت مالي با شکست روبرو شده است.

هانکه فيلمساز کهنه کاري است که خشونت و مطالعه آن در جامعه امروز تم ثابت آثار او تشکيل مي دهد. فيلم هاي او همزمان هم جذاب و هم دافعه برانگيزند. مانند پيتر و پل که در عين خوش سيما و جوان بودن، خوف ناک هم هستند. اشتباه خواهد بود اگر آنها را معصوم و خانواده فاربر را در بروز حوادث آتي مقصر-حتي اندکي- بدانيم. آن دو با نقشه اي از پيش طراحي شده که بازي مي ماند، بعد از کشتن همسايه به سراغ فاربرها مي روند و بعد از تمام شدن کار آنان، بازي تازه اي را با همسايه آنها آغاز خواهند کرد. پس حرف هاي به ظاهر فلسفي اين دو موجود نفرت انگيز را نبايد چندان جدي گرفت. البته مي شود آنها را با شکنجه گراني که مي کوشند درس اخلاق به قرباني نگون بخت خود بدهند مقايسه کرد، افرادي که مابه ازاي واقعي شان در کشور ما نيز اندک نيست، و در اين موقعيت است که حرف هاي هانکه معنا پيدا مي کند. اما همين حرف هاي عميق براي تماشاگر آمريکايي فيلم هاي خون ريزي چون جيغ و اره و هتل محلي از اعراب ندارد. چون از حمام خون خبري نيست. با اين حال توصيه مي کنم کساني که به نسخه اوليه دسترسي ندارند، بخت تماشاي اين يکي را از دست ندهند.
ژانر: ترسناک، مهيج.

deathdfying.jpg


به مبارزه طلبيدن مرگDeath Defying Acts

کارگردان: جيليان آرمسترانگ. فيلمنامه: توني گريزوني، برايان وارد. موسيقي: سزاري اسکوبيزوسکي. مدير فيلمبرداري: هريس زامبارلوکوس. تدوين: نيکلاس بيومان. طراح صحنه: جما جکسون. بازيگران: کاترين زتا جونز[مري مک گاروي]، گاي پيرس[هري هوديني]، تيمتي اسپال[شوگرمن]، سائويريس رونان[بنجي مک گاروي]. 97 دقيقه. محصول 2007 استراليا، انگلستان.

سال 1926. هري هوديني شعبده باز، بازيگر و متخصص فرار به همراه مدير برنامه هايش آقاي شوگرمن وارد ادينبورو مي شود. او در آخرين حرکت نمايشي خود مديوم ها و احضارکنندگان ارواح را به مبارزه طلبيده و مبلغ 10 هزار دلار جايزه براي کسي تعيين کرده که بتواند آخرين جملات مادرش را که 13 سال قبل مرده، به وي بگويد. مري مک گاروي نمايشگر زيباي کاباره ها که به همراه دختر نوجوانش بنجي نمايش هايي کوچک اجرا مي کند، تصميم مي گيرد تا به هر نحوي شده اين پول را به دست آورده و آينده اي براي فرزندش تدارک ببيند. او به هوديني مي گويد داراي قدرت فرارواني و قادر به يافتن جملات مادر مرحوم اوست. مري به همراه دخترش سعي مي کنند راز هوديني را کشف و برنده اين رقابت شوند. اما هوديني با وجود کشف فريبکاري آن دو نمي تواند آنان را رها کند، چون عاشق مري شده است. در روز موعود مري در برابر دوربين ها خود را از دايره رقابت بيرون مي کشد، اما ناگهان بنجي دچار حالتي غريب شده و از زبان مادر هري شروع به سخن گفتن با او مي کند. مري و بنجي پول را به دست مي آورند، اما هري در شهر بعدي بر اثر ضربه نابهنگامي که دريافت مي کند، جان مي سپارد.

چرا بايد ديد؟

جيليان مري آرمسترانگ متولد 1950 ملبورن از سرشناس ترين کارگردان هاي مونث سينماي استراليا محسوب مي شود و شهرتي تقريبا همپاي جين کمپيون دارد. اما نزد تماشاگر ايراني به اندازه وي شناخته شده نيست. آرمسترانگ در کالج فني سوين بورن در زمينه طراحي لباس براي تئاتر و سينما درس خوانده و در سال 1972 نيز از مدرسه فيلم و سينماي استراليا فارغ التحصيل شده است. 3 سال با ساختن دو فيلم کوتاه آوازخوان و رقصنده و Smokes and Lollies شروع به کارگرداني کرده است. در 1979 اولين فيلم بلند خود را با نام کارنامه درخشان من بر اساس داستاني از مايلز فرانکلين ساخته که اولين فيلم استراليايي ساخته شده توسط يک کارگردان زن[به مدت 46 سال] محسوب مي شود. او شش جايزه ارزنده از جمله بهترين کارگرداني را از مراسم فيلم استراليايي دريافت کرد و نامزد اسکار بهترين طراحي لباس شد. از آن روز تاکنون، آرمسترانگ درام هاي تاريخي متعددي –از جمله زنان کوچک که در هاليوود ساخت- يا فيلم هايي با محوريت زنان از جمله اسکار و لوسيندا و شارلوت گري را کارگرداني کرده و طعم شيرين موفقيت هنري و تجاري را چشيده است. او در کنار مل گيبسون، جودي ديويس و کارگردان هايي مانند جورج ميلر و پيتر وير از اعضاي موثر موج نوي سينماي استرالياست که در اوايل دهه 1980 شکل گرفت.

زندگي هري هوديني (1926-1868) با نام اصلي اريک وايز، شعبده باز مجارستاني/آمريکايي جدا از فيلم هايي که خود در فاصله از 1901 تا قبل از مرگش بازي کرد، تا امروز دستمايه توليد چند فيلم سينمايي و تلويزيوني بوده است. ابتدا توني کرتيس نقش او را در فيلم هوديني[1953] بازي کرد و سپس پل مايکل گليزر، جفري دمون، آرتي جانسون، هاروي کايتل، جاناتان اسکيچ و بالاخره گاي پيرس در فيلم اخير سيماي او بر پرده بازسازي کردند. بديهي است زندگي جنجالي چنين فردي در اوايل قرن که جهان شيفته حوادث خارق العاده و مرداني با قدرت هاي غير عادي بود، مي تواند به خودي خود دستمايه جذابي براي يک اثر نمايشي باشد. مخصوصاً در زمانه ما که پيروان خلف او مانند ديويد کاپرفيلد طرفداران سينه چاکي براي خود دارند. اما سخن بر سر فيلم خانم آرمسترانگ است که با استفاده از بازيگراني بين المللي و قدرتمند قرار است تا سويه ديگري از زندگي هوديني کبير را به نمايش بگذارد. سويه ناشاد زندگي او که با عشق رنگي تازه به خود مي گيرد. اما مرگ محتوم در راه است.

به مبارزه طلبيدن مرگ يک درام عاشقانه با مايه هاي ماوراء الطبيعه است که مي تواند ادامه موج فيلم هايي درباره شعبده بازها-مانند شعبده باز يا پرستيژ- شمرده شود. اما بر خلاف فيلم نولان اين بار جدال دو شعبده باز در کار نيست، آنچه به مدد بودجه اي 20 ميليون دلاري روي آن تمرکز مي شود قصه اي عاشقانه است که صحت و سقم آن محل ترديد است. خانم آرمسترانگ کوشيده تا مانند فيلم هاي پيشين خود به قصه مانند يک درام دوره اي[فيلم تاريخي] نزديک شود، ام آنچه را فراموش کرده ايجاد تعليق-يعني عنصر لازمه يک فيلم مهيج- است. هوديني براي آن زمان و حتي اکنون نيز يک پديده محسوب مي شود، پس براي نزديک شدن به او اندکي راز و خيال نيز لازم است. اما کارگردان و فيلمنامه نويس تنها کوشيده اند به روانکاوي شخصيت او بپردازند. رابطه او و مادرش تبديل به محور اصلي فيلم شده و ماجراي عاشقانه ميان هوديني و مک گاروي به پس زمينه رانده مي شود. صحنه هاي عشق بزي نيز لاجرم از شور و حرارت تهي مي شوند و همه چيز مانند حرف هاي شوگرمن که هر کس را دروغگو شياد مي داند، ساختگي از آب در مي آيد و در نهايت شکل يک نبش قبر مسرفانه را به خود مي گيرد! تماشاي چنين فيلمي با توجه به سابقه خوب خانم آرمسترانگ اندکي دور از انتظار بود. توصيه مي کنم فيلم هاي قديمي تر او را -در صورت دسترسي- دوباره تماشا کنيد!
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج.

silk.jpg


ابريشمSilk

کارگردان: فرانسوا ژيرار. فيلمنامه: فرانسوا ژيرار، مايکل گولدينگ بر اساس رماني از آلساندرو باريکو. موسيقي: ريوايچي ساکاموتو. مدير فيلمبرداري: آلن دوستيه. تدوين: پيا دي چياولا. طراح صحنه: فرانسوا سگوين. بازيگران: مايکل پيت[هروه ژونکور]، کايرا نايتلي[هلنه ژونکور]، کوجي ياکوشو[هارا جوبي]، آلفرد مولينا[بالدابيو]، ميکي ناکاتاني[مادام بلانش]، مارک رندال[لودويچ]، سئي اشينا[دختر]، کنت ولش[شهردار ژونکور]، جون کونيمورا[اومون]. 107 و 112 دقيقه. محصول 2007 کانادا، فرانسه، ايتاليا، انگلستان، ژاپن. نام ديگر: Seta، Soie. برنده جايزه بهترين طراحي لباس و نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري-موسيقي- صدابرداري و طراحي صحنه از مراسم جتي، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-طراحي صحنه- طراحي لباس و صدابرداري از مراسم Jutra.

قرن نوزدهم، فرانسه. هروه ژونکور پس از بازگشت به شهر کوچک زادگاه خود از سوي بالدابيو براي آوردن کرم ابريشم از کشورهاي ديگر اجير مي شود. هدف بالدابيو توليد ابريشم مرغوب و دستيابي به ثروت و رونق دادن شهر است. سفر اول هروه با توفيقي اندک همراه است. از اين رو بالدابيو وي را براي سفري طولاني و سخت روانه مي کند. اين بار مقصد ژاپن و محل اصلي پرورش کرم ابريشم است که راه يافتن به آنجا کاري پر مخاطره است. هروه بعد از طي مسيري سخت و دراز وارد دهکده اي مي شود که محل اصلي پرورش کرم ابريشم است. در آنجا با دختري زيبا آشنا مي شود که محبوب ارباب محلي است و کم کم شيفته او مي گردد. آندو بدون اين که قارد به تکلم به زبان يکديگر باشند، سعي مي کند تا با يکديگر ارتباط برقرار کنند. اين در حالي است که همسر جوان و زيباي هروه که به تازگي با وي ازدواج کرده، در شهر زادگاهش انتظار او را مي کشد. هروه با باري پر ارزش به شهر خود بازمي گردد و بالدابيو را خشنود مي کند. اما خود در صدد بازگشت به دهکده ژاپني و يافتن محبوبي است که بيم مرگ او مي رود.

چرا بايد ديد؟

فرانسوا ژيرار متولد 1963 سن فليسين، کبک کانادا است. با ساختن ويديو آرت از دهه 1980 شروع به کار کرد و بعد از تاسيس شرکت زون پروداکشنز تعدادي فيلم کوتاه تجربي نيز ساخت.از 1989 تمام نيروي خود را براي اسخت فيلم بلند متمرکز کرد. ابتدا فيلم محموله و در سال 1993 فيلم 32 فيلم کوتاه درباره گلن گولد را ساخت که هفت جايزه بين المللي از جمله جوايز اصلي جشنواره هاي تورنتو سائوپولو را به دست آورد. در فاصله سال هاي 1993 تا 1998 فقط سه فيلم مستند تلويزيوني با محوريت موسيقي ساخت. در 1998 با فيلم ويولن قرمز جايزه اسکار بهترين موسيقي و 19 جايزه بين المللي معتبر را به دست آورد و شهرتي جهاني کسب کرد. ابريشم سومين فيلم اوست که با فاصله اي نزديک به يک دهه فترت آن را کارگرداني کرده و در طول اين مدت هيچ ردي از او در منابع مکتوب يا اينترنتي به چشم نمي خورد.

آلساندرو باريکو متولد 1958 تورينو، داستان‌نويس مشهور ايتاليايي است که خواننده فارسي زبان نيز او را از وراي ترجمه مشهورترين کتابش-ابريشم- و نمايشنامه نووچنتوکه بر اساس آن جوزپه تورناتوره فيلم افسانهٔ 1900 را ساخته مي شناسند. باريکو داستان ابريشم را بر اساس زندگي واقعي فيليپ کارلسن قاچاقچي فرانسوي کرم ابريشم نوشته که همسري در زادگاه و محبوبي در انتهاي دنيا داشته است. تا اينکه همسرش به او شک مي کند و ارباب محبوبه نيز...

بديهي است پايان چنين قصه اي درباره عشق، حسادت و خيانت بايد تلخ باشد که در اينجا به مرگ همسر ناکام و شايد محبوبه؟ منتهي مي شود. هروه نيز با پرداختن به باغ همسر متوفايش روزگار را سر مي کند. انتخاب چنين داستاني از سوي ژيرار پس از توقفي چند ساله چه علتي مي تواند باشد. به او همه فيلم هايش ربطي به دنياي موسيقي و مردان و زنان اين دنيا داشتند، چه ارتباطي دارد. کجا رفته است آن شور و حرارتي که از هر فريم ويولن قرمز ساطع بود؟

ابريشمي که او از کتاب باريکو با صرف 20ميليون دلار بافته، فقط به درد چرت زدن مي خورد. اقتباسي فاقد انرژي و بداعت، بي روح و کسل کننده که جز درخشش کوتاه آلفرد مولينا هيچ ندارد. از اين روست که تماشاگر اشنا با او و باريکو پاسخي دندان شکن در گيشه به تهيه کننده داده و با ريختن تنها يک ميليون دلار به پاي اين فيلم، جايگاه و ارزش نقادانه آن را نيز به زبان بي زباني اعلام کرده اند. کتاب باريکو که شهرت و ارزشي همپاي جاناتان ليونگستن مرغ دريايي براي دوستداران ادبيات دارد، تبديل به فيلمي پيش پا افتاده شده که فوج هنرپيشگان بي المللي و خوش سيمايش نيز قادر به افزودن اندکي جذابيت به آن نيستند. راست گفته اند: هنر را بايد در اوج رها کرد. شايد بهتر بود ژيرار هرگز از لاک خود خارج نمي شد!
ژانر: درام، عاشقانه.

shoutlandtales.jpg


داستان هاي ساوت لندSouthland Tales

نويسنده و کارگردان: ريچارد کلي. موسيقي: Moby. مدير فيلمبرداري: استيون بي. پاستر. تدوين: سام بائر. طراح صحنه: الک هموند. بازيگران: دواين جانسون[باکسر سانتاروس/جريکو کين]، شون ويليام اسکات[رولند تاورنر/رونالد تاورنر]، سارا ميشله گلار[کريستا ناو/کريستا کاپاوسکي]، مندي مور[مدلين فارست سانتاروس]، جاستين تيمبرليک[سرباز ابلين]، نورا دان[سيندي پينزيکي]، چري اوتري[زورا کارمايکلز]، هولمز آزبورن[سناتور بابي فراست]، ميرندا ريچاردسون[نانا مي فراست]، والاس شاون[بارون فون وستفالن]، کوين اسميت[سايمون تئوري]، کريستوفر لمبرت[والتر مانگ]. 145 و 160 دقيقه. محصول 2007 آلمان، آمريکا، فرانسه. نامزد نخل طلاي جشنواره کن.

در سال 2005 حمله اي اتمي به تگزاس و نابودي بخش هايي از آن ايالت، سبب مي شود تا در سال هاي بعد دولت آمريکا خود را در آستانه فاجعه اي زيست محيطي، اقتصادي، اجتماعي بيابد. از اين رو براي پيشگيري و کنترل امور، زندگي تمام انسان ها تحت نظر گرفته مي شود. يکي از بحران هاي اصلي آمريکا در پي اعلان جنگ به محورهاي شرارت-عراق، ايران، افغانستان و کره- و بسته شدن تنگه هرمز نبودن سوخت براي ماشين جنگي آمريکا است. شرکتي آلماني راهي براي توليد نيرو با استفاده از آب دريا يافته، اما فشارهايي در کار است تا جلوي جايگزيني اين منبع نيرو شود. گروهي از نو مارکسيست ها که در ساحل غربي سکونت دارند، تصميم گرفته اند تا دولت فدرال را از طريق انقلابي خونين سرنگون کنند. جايي که لانه قاچاقچيان مواد مخدر به رهبري سربازي کهنه کار به نام ابلين است.همزمان باکسر سانتاروس هنرپيشه و داماد سناتور بابي فراست ناپديد شده و توسط کريستا ناو-هنرپيشه فيلم هاي پورنو-در يمانه صحرا پيدا شده و به خانه او برده مي شود. قرار است با استفاده از فيلم هايي که از کريستا و باکسر- که حافظه اش را از دست داده-گرفته شده، روسايي بزرگي براي سناتور فراهم کرده و مانع از تصويب ماده قانون 69 شوند. و به نظر مي رسد که همه اين حوادث و حتي آنهايي که در چند روز آخر بايد اتفاق بيفتد، همگي در سناريوي فيلم بعدي باکسر به نام قدرت از قبل نوشته شده است...

چرا بايد ديد؟

جيمز ريچارد کلي متولد 1975 نيوپورت نيوز، ويرجينا است. در دانشکده سينما-تلويزيون USC جنوب کاليفرنيا درس خوانده، با ساختن دو فيلم کوتاه The Goodbye Place و موضوع غريزي در 1996 شروع به فيلمسازي کرده و با اولين فيلم بلندش داني دارکو به شهرت و موفقيت دست يافته است. داني دارکو که توانست 11 جايزه معتبر را از آن سازنده جوانش کند، قصه اي جوان پسند داشت که تلفيقي ماهرانه در چند ژانر ترسناک، علمي تخيلي و جنايي بود. با وجود محبوبيت اين فيلم ريچارد کلي در طول 6 سال گذشته فقط در نوشتن فيلمنامه دومينو همکاري کرد و عملاً داستان هاي ساوت لند دومين فيلم بلند او محسوب مي شود. داستان هاي ساوت لند که اولين بار در جشنواره کن به نمايش در آمد، در آخرين ماه هاي سال 2007 اکران شد و قرار است امسال سومين فيلم بلند کلي به نام جعبه که بر اساس داستان کوتاه مشهور دکمه، دکمه نوشته ريچارد متيسون ساخته شده، به نمايش در آيد.

ريچارد کلي جزو جوانان جوياي نام و کمي تا قسمتي نابغه هاليوود محسوب مي شود که قرار است آينده سينماي اين منطقه دنيا روي شاخ سبيل شان بچرخد. داستان هاي ساوت لند که قرار است به شکلي پيشگويانه فرجام آمريکا را تصوير کند، کاري که سريال ها امروز آمريکايي مانند جريکو کمر همت به اين کار بسته اند. اما ريچارد کلي با افزودن هر پيرنگ دم دستي فيلم خود را به ملغمه اي پيچيده و سرگيجه آور تبديل کرده است. سکانس آغازين فيلم بي اختيار تماشاگر را به ياد سريال قهرمانان و داستان هاي مصور مي اندازد. چيزي که کلي نيز از نزديک شدن فيلم خود به آن ابا ندارد، اما همه چيزهاي جدي تر اين نوع مانند منجي هاي پست مدرن! را از قلم هم نمي اندازد. دو برادر دوقلو که قدرتي شگرف دارند و سرنوشت همه در دست هاي آنان قرار گرفته يا خود باکسر و حتي ظهور مجدد مارکسيست ها که مايه شرمساري هر طرفدار اردوگاه چپ هستند و خلاصه همه چيز....

يک بازي کامپيوتري شلوغ که فقط مي تواند دوستداران داني دارکو را براي کشاندن به سالن ها فريب دهد. با اين حال فيلم در لايه هاي زيرين خود حرف هايي جدي نيز دارد. از جمله همين موضوع محور شرارت که گويا آمريکايي ها و حتي رئيس جمهورشان به آن مانند يک بازي رايانه اي مي نگرند!

فيلم با صرف بودجه اي 12 ميليون دلاري ساخته شده و تصور مي کنم رکوردهاي کتاب گينز را براي تصاحب بزرگ ترين شکست تجاري سينمايي جابجا کرده و به جاي دروازه بهشت مايکل چيمينو بنشيند. چون تا اين لحظه کمتر از 300 هزار دلار در آمد داشته و از ميزان فروش آن روي دي وي دي نيز اطلاع صحيحي در دست نيست. يقين دارم اگر چنين سوژه اي در دستان فرد باهوش تري مانند اسپيلبرگ قرار مي گرفت، با اندکي دست کاري يک گزارش اقليت ديگر از آن مي ساخت، اما دريغ از مردي و سنگي!

توصيه ايمني:
1- به نامزدي فيلم در جشنواره کن اعتنا نکنيد!
2- توجه تان را به جمله سرنوشت ساز ريچارد روپر و مايکل فيليپس ميهمانان برنامه راجر ابرت درباره فيلم جلب مي کنم: "Two hours and Twenty four minutes of abstract crap".
ژانر: کمدي، درام، علمي تخيلي، مهيج.

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.