ميهمان روز♦ هزار و يکشب
صادق صف آرا - پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 [2008.04.24]
تنگسير حديث نفس چوبک و مردم خطه بوشهر است. حديث نفس مردمي که نعره بلند آزادي خواهي آنان در نهضت دليران تنگستان به سر کردگي رييس علي دلواري در برابر نيروهاي استعمارگر انگليس به دليل عدم حمايت قاطع حکومت مرکزي در گلويشان ساکت و صامت مانده است. از اين روست که زار محمد قهرمان قصه چوبک زماني که همه تلاش خود را براي باز ستاندن وجوه از دست رفته اش نقش بر آب مي بيند، به ناچار دکترين خود يعني تنبيه ظالمان را در دستور کارش قرار مي دهد...

تنگسير چوبک و جامعه امروز ايران
فقط بنام دادار ايران
با عنايت به عنوان ابرازي، ساختار اين مکتوب را ميشود به دو بخش تفکيک نمود. نخست نقد محض، باابزاروتکنيک نقادي رايج و مرسوم رسانه اي و سپس بخش به ظاهر نامتجانس با عرف نقد نويسي ولي کاملامرتبط و معقول در ماهيت امر، که طبيعتا منطق اين ارتباط و ضرورت آن مي تواند در جاي خود - يعني انتهاي مقاله - فرم ومعنايش را پيدانمايد. بديهي است به جهت رعايت عنصر ايجاز و محدود نمودن حجم مطالب ابرازي، ضرورت نگاه کلي و اجمالي به اين بحث احساس و لحاظ مي گردد.
وقتي نقد يک اثرتوام با پديدار شناسي آن باشد؛ ضرورت نگرش به پايگاه اجتماعي وشخصيتي صاحب اثر و شيوه نگاه او به زندگي مطرح مي شود.
چوبک در اواخرحکومت قاجار، در يک خانواده بالنسبه مرفه در بوشهر پا به عرصه وجود مي گذارد و بدون آنکه به رسم رايج آن زمان براي تامين معاش اصراري در ادامه راه پدر که يک بازرگان سنتي است داشته باشد؛ قلم را به عنوان کالا و ابزار رزق و دلمشغولي مورد توجه قرار ميدهد و تا آخر عمر بعنوان نويسنده و مترجم آن ميکند که بايد. واقعيت امر اين است که در دوره پنجاه ساله بين دهه هاي ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۰ شمسي، نويسندگان قدرتمندي چون جمال زاده، علوي، هدايت، چوبک، آل احمد و غيره تقريبا بعنوان نسل اول در صحنه ادبيات داستاني مدرن ايران پا به عرصه وجود ميگذارند که چه از جهت ساختاري وچه در حوزه انديشه، خواسته يا ناخواسته با تاثير پذيري از يکديگر اثراتي را خلق ميکنند که وجوه اشتراک زيادي را در آثار آنها ميتوان يافت. اين نويسندگان، عليرغم وجود اشتراکات فيمابين هر کدام سبک و سياق خود را ارايه ميدهند در اين ميان نثر چوبک بين آنها با مشخصه استفاده بيشتر از راوي داناي کل خلاق و طنز عريان و تلخ و زهر آگين و در عين حال توصيف گر، بسيار چشم گير است. به ويژه آنکه او با خود قراري ندارد تا مثل جلال از روي گلدسته هاي مسجد به اطراف و اکناف بنگرد و يا نشانه اي از خويش در ميقات به جاي بگذارد و يا مانند جمالزاده شيوه انفعالي و قطع اميد از موطن و هم وطن را در دستور کار ذهن بارورش قرار دهد. همانگونه که اشاعه وترويج افکار انکارگرايانه و نهيليستي نگران کننده اي که هدايت از کافکا و ديگران وام گرفته مد نظرش نيست. اين تفکر که چوبک، به طور قابل توجهي هم در حوزه انديشه وهم در حوزه ساختار، از هدايت تاثير گرفته انکار پذير نيست. لکن بايد دانست او خواسته يا ناخواسته اين تاثير را در خود "چوبکيزه" کرده و به شکل مسلط و ماهرانه با خلاقيتي موزون گرفته ها را در يافته هاي خويش تلفيق نموده که خود صاحب سبک و سياقي معتبر شود تا آنجا که از اين رهگذر در بعضي از جنبه ها توانسته است نسبت به همتاي خويش به تفوق هايي هم نايل آيد که شاخص اين تفوق، عمدتا در آن است که هدايت به انديشه ها نگرش نظري يا به تعبير بهتر نگاهي مجرد و آبستره دارد؛ لکن چوبک به انها بعد تصويري مي بخشد. و به روايتي، به اعتبار نگاه جامعه شناختي که از اطراف و اکناف خود دارد با يک نگرش ناتورآليستي زندگي را به تصوير مي کشد. از آنجاست که مخاطب هدايت در اثر کثرت مطالعه آثار او بيشتر ذهنيت انفعالي پيدا ميکند. لکن مخاطب چوبک اين انفعال را در آدمهاي قصه مي يابد و چون عمله و اکره قصه هاي او را بيشتر انسانهاي واخورده و مفلوک و لمپن جامعه تشکيل مي دهند لذا نثرش از نظر روايي لزوما نثري غير فاخر و فاقد تشخص کلامي بوده و بزباني ديگرتخاطب گونه، پرخاشگر، دشنامخو و دشنامگو ست. او معارض قدرت و قدرتمند است. زورمندها و گردن کلفت ها را مي چزاند و در عوض با آدمهاي مظلوم قصه اش که عمدتا اسير جبرند احساس هم ذات پنداري دارد.
در تنگسيراين مهم اتفاق مي افتد. بدينسان که اوبه شيوه اي بسيار زيبا وجذاب يک تريلوژي هم ذات پندارانه را بين خودومخاطب و قهرمان داستانش خلق ميکند. به گونه اي که هنوزقصه به نيمه نرسيده، خواننده، خود ونويسنده و قهرمان قصه را در يک راستا مي بيند. چوبک در جايي مي گويد "براي اينکه تنگسير را بهتر بفهمي بايد بداني آنچه در آنجا بعنوان داستان مي خواني واقعيت بي رحم وعرياني است که من در کودکي شاهد آن بوده ام". او در اين نوول عوامل و عناصر تشکيل دهنده يک واقعه دراماتيک مانند تعريف، پيچيدگي، بحران، فرود و نتيجه را بشکل بسيار ماهرانه اي پياده ميکند که قطعا دليل رسيدن به مهارت در چيد مان عناصر ياد شده را بايد از رهگذر فرآيند آزمون و خطا بخاطرنوشتن بيش از سي و اندي داستان کوتاه متوسط و بلندي که تا آن زمان نوشته است دانست بويژه آنکه چينش اين عناصر توامان با فضا سازي تصويري و حادثه اي آنچنان استحکامي به اثر ميبخشد که امير نادري کارگردان توانا ي سينماي ايران براي به تصوير کشيدن قصه در بحث سناريو و دکوپاژ با مشکل و پيچيدگي خاصي مواجه نمي شود. وبه دليل ساختار محکم اصل اثر در برگردان آن به فيلم نامه و فيلم چه در مقوله مفهوم و چه در زمينه کلام ناچار به امانت داري است. حتي در بحث ضرب آهنگ و ريتم که عمدتا زيرساخت اينگونه فيلم هاي حادثه اي متاثر از اين فرآيند است، متن اوليه کمک زيادي به اين مهم مي نمايد.

تنگسير حديث نفس چوبک و مردم خطه بوشهر است. حديث نفس مردمي که نعره بلند آزادي خواهي آنان در نهضت دليران تنگستان به سر کردگي رييس علي دلواري در برابر نيروهاي استعمارگر انگليس به دليل عدم حمايت قاطع حکومت مرکزي در گلويشان ساکت و صامت مانده است. از اين روست که چوبک قهرمان قصه اش زار محمد که زماني همرزم رييس علي بوده را بهترين نماد و نمودار تداوم حق طلبي دانسته و لباس قهرماني را برازنده تن او مي داند. زار محمد که در توطئه اي ناجوانمردانه تمامي اندوخته و حاصل عمرش توسظ چهار مرد زالو صفت به تاراج ميرود همه تلاش خود را با تمهيدات متفاوت براي باز ستاندن وجوه از دست رفته بکارميبرد و به جايي نميرسد به ناچار دکترين خود يعني تنبيه ظالمان را در دستور کارش قرار ميدهد و با تفنگ مارتين لول کوتاه انگليسي غنيمت گرفته شده در نهضت تنگستان، اقدام به حذف فيزيکي متجاوزان ميکند.کشتار چهار زالو صفت به نامهاي "محمد گند رجب" لمپني که واسطه عمل کلاهبردارانه ميشود. "کريم سيد حمزه" کلاهبردار حرفه اي که وجوه به او تحويل داده مي شود. "شيخ ابوتراب برازجاني" محضردار معممي که واقعه بيع شرط واهي را در دفتر کذايي اش ثبت ميکند. "آقا علي کچل" وکيل دعاوي که براي وصول مطالبات از شيادان مبلغي از زار محمد گوشبري ميکند که اين آخري شريک دزد است ورفيق قافله. و از آنجا که اعتماد و اعتقادش را دين بازان رياکار و دغل باز از او ربوده اند، در پاسخ مردمي که او را به آرامش و بخشش دعوت ميکنند، مي گويد "اين راهش نيست، شيخ ابوتراب برازجاني، با يه من ريش و پشم جاي پيغمبر بنشينه و مردم رو لخت کنه؛ من گول ريش و عمامه اش رو خوردم، گول تسبيح و قرآن اش را خوردم."
و در انتها به جايي ميرسد که ديگر از خير دستيابي به وجوه از دست رفته گذشته و به نوعي به دنبال اعاده حيثيت فنا شده است. زيرا نفس حقارت ناشي از مالباختگي توسط چهار مفت خور، بيش از جنبه ملموس زيان مالي ناشي از آن او را آزار ميدهد. لذا در پاسخ به پدر همسرش که از قصد کشتار وي با خبر است مي گويد "تو زندگي هيچ چيز نيست که قد شرف و حيثيت آدم برابر باشه حتي جون آدم! اين خوبه فردا که بچه هامون بزرگ شدند مردم بهشون بگن، باباتون نامرد بود و زير بار زور رفت. اين خوبه يا بگن رفت حقش بگيره، کشتنش."
او که در درجه اول حيثيت و شرف را در گرو اين مهم ميداند که مانع اجحاف و تجاوز ديگران به حقوقش شوند در پاسخ عجز و لابه همسرش که ميخواهد مانع اين کشتار شود ميگويد "هيچ کس نيست که به داد آدم برسد.همش ظلم و زور. تو دلت ميخواهد مردم بگن، محمد پولش رو خوردن و او مث ديوثا سرش انداخته زيرو ميره بندر و برميگرده. بالاخره نبايد کسي پيدا بشه و ريشه اين همه ظلم و بکنه. مرد نبايد دست بذاره رو دستش بنشينه که ديگرون حقش رو بگيرن، دل و جرات داشته باش عوضش سربلند زندگي ميکني."
از اين روست که با چشم اندازي به رفتار و اعمال زار محمد اين مرد عصيان زده و در عين حال بلند همت، روحي بزرگتر و وسيعتر از اندام درشت و آفتاب سوخته اش مي بينيم. روحي که زورگويي و اجحاف را بر نمي تابد و براي آبروي خويش، چه در حيات و چه در ممات، ارزش وافر و يکساني قائل است و شيوه رفتارش براي ادامه بقا به گونه اي است که در سلسله مراتب هرم "مزلو" جايگاه او را ميتوان در قله هرم، که همان دستيابي به "احترام و اثبات وجود" است، جستجو نمود. اثبات وجود از رهگذر رسيدن به حق و تقابل قهرآميز، با منشا زايل کننده حق.
آنچه که تا اينجاي مطلب رقم خورد همان بخش اوليه اي بود که در سطور نخست بدان اشارت رفت تا بستر مبحث زير را فراهم آورد.
ياد داريم قريب سي سال پيش امواجي مخرب و سهمگين سونامي وار، ايران ما اين سراي نيک گفتار و پندار و کردار را به کام اقيانوس درماندگي فقر و فاقه کشيدند و ناگهان، عفت عقلي را از کف مردم ساده انديش مان ربودند و عبوديت کور و کدر را جايگزين آن نمودند و با مژده گشودن دريچه اي به باغ گل و ساختن يک اتوپيا و مدينه فاضله، مدائن فاسقه و ضاله و جاهله را يکجا براي مردم فريب خورده اي که در لابلاي خاکسترهاي کهنه استبداد، انتظار سر بر آوردن ققنوسي را داشتند به ارمغان آوردند. از اين رو، ديري نپاييد قشري بي وطن و خداخداگويان بي خدا، زير لواي يک به اصطلاح مسيحا دم و سوشيانس با انديشه هاي باطل و مخبط، سخيف ترين رژيم استبدادي فاشيزم مذهبي موجود در جهان را با نگرش النصر بالرعب بنا نهادند که مشابه آن در ربع مسکون ديده نشد، که گويي با پيدايششان ارواح شياطين رها شدند. قومي که با رافت آيات مکي "الرحمان و رحيم" در باغ سبز نشان دادند و با شقاوت آيات مدني "القاسم الجبارين" کار خويش را جلو بردند. حسين حسين کردند و خولي گونه و هرمله گونه عمل نمودند و بسان بوريا بافاني شدند در کارگاه حرير. تا توانستند براي پيشبرد مقاصد شوم شان از مقدورات مالي و منابع کاني و فسيلي و ساير مواهب مملکت که در انحصار و تيول شان بود، سود جستند و از طريق تبليغات و در بوق و کرنا کردن ميتولوژي ها و اسطوره هاي ديني و احاديث کلثوم ننه اي و تلفيق و در هم آميختگي عناصر نمادين و مجازي با عنصر ملموس و حقيقي در اذ هان، از انگاره ها با نقاره ها، نگاره ها ساختند. سفله سالاري و سفله پروري و تسلط و چيرگي مزمن و مستمر نيروهاي فرومايه، بر سازوکارها و استحکامات شخصيتي مردم، آنقدرکارا و موثر واقع شدندکه متاسفانه منجر به سلب هويت ايرانيان و موجب آنومي و واريختگي بافت اجتماعي کشور گرديدند. که بدون شک زدودن اين سوء عوارض از پيکره جامعه مستلزم صرف چند دهه وقت و هزينه هاي گزاف خواهد بود. اقتصاد فاسد، رانت خوارانه و بدون خلاقيت شباني، که اقتصاد بيمار دلالي و انگلي موجود از برکت وجود آن است را ميتوان از دستاورد هاي عمده چرخه معيوب ساختار سياسي، اجتماعي اين رژيم پوپوليستي و توتاليتر دانست.
سردمداران جهال و سلسله جنبانان بي خرد و تهي مغز جمهوري اسلامي، در دوران عطف و گرانيگاه تحول تکنيکي و اقتصادي دهه ۸۰ ميلادي، که رشد سريع نانو تکنولوژي ها و ريزتراشه ها، در جهان غوغا به پا کرده اند، از دنيا واماندند و ايران را در سکوي نخست رکود و ايستايي و حقارت قرار دادند و کور خود شدند و بيناي ديگران.
از نظر کرونولوژي و دوران سنجي سني، در جامعه شناسي، هر ربع قرن، يک نسل تلقي ميشود و ديديم چگونه در زمان تحجر سياه مذهبي، يا بهتر بگوئيم، دوران سلب مجد و وجد ملت ايران با قرار گرفتن شمشير به دست زنگي مست، آرزوها وروياهاي کودکي نسلي از ما را در جلوي چشمانمان، به دار آويختند. سالهاي تحقير قوم ايراني که تمامي روزها وماههاي آن توام با مرگ وخونريزي و تباهي وشلاق به تنبلي وکندي سپري شدند، سي سالي که عمال نظام، محض رضاي خدا موجبات ايضاء و آزار و نهايتا نابودي اين مردم بي پناه را فراهم آورند و با اعدام هزاران جوان دگرانديش، ما را وادار نمودند تا سالهاي خون و گلوله و ديوار را تجربه کنيم و ناخواسته و ناباورانه، در ستيغ جنون و نفاق و انشقاق قرار بگيريم. اگر بپذيريم وطن ما، خانه ما، ايران ما، اين سرزمين مينو و معنا، در وضع کنوني نه در حال سوختن بلکه در حال جزغاله شدن است، لزوما بايد سياق ودبيره ي متفاوتي را در زمينه هاي عرضه هنر و ادبيات و ديگر مقولاتي از اين دست و نقد آنها، پيشه کنيم. چراکه در حال و هواي امروز ايران، طرح مسائلي مانند سيري در منطق الطير عطار و غوري در سفرنامه ناصر خسرو قبادياني و نگاهي به شعر شاملو و نيما و غيره، آنقدر مي تواند در پيشبرد مقاصد آزادي طلبانه مردم وطن ما و برائت آنان از رنج و تالم گريبانگير، موثر واقع شود که براي درمان يک بيمار دردمند سرطاني متاستاز داده، يک قرص آسپرين تجويز کنيم واگر من نگارنده در اين شرايط مرتکب نگارش "نقد تنگسير" مي شوم، صرفا به جهت آنست که به يک اثر شايسته ومعتبر در ادبيات داستاني استناد و به نوعي، از آن استشهاد طلبي کرده باشم. هر چند مقايسه شرائط تاثربرانگيز امروز مردم ايران از نظر شکلي و کمي و عمق فاجعه، با آنچه که براي آدم هاي قصه تنگسير رخ ميدهد قياسي مع الفارق است؛ لکن از نظر معنا و مفهوم، مصائبي که بر زارمحمد - قهرمان تنگسير- حادث ميشود؛ به گونه اي ميتواند ماکت و مينياتوري باشد از وصف حال فلاکت بار امروز ملت ما. ملتي که سي سال گرفتن حمام آفتاب در جزيره کروکديل هاي درنده به آنها تحميل شد، بدون آنکه توانسته باشند به کوچکترين مفري براي رهايي دست يابند. براستي در مقايسه حال و هواي تنگسير و تنگسيريان و آنچه که امروز بر مردمان ما ميگذرد، چه وجوه اشتراکي را ميتوان يافت. تا چه حد ميشود ايالت بوشهر آن زمان را با ايران کنوني از جنبه هاي زورمداري سردمداران و ناهنجاري مدني مقايسه نمود. شخصيت و روش "محمد گند رجب" لمپن بستر ساز حوادث تنگسير را تا چه اندازه با "پرولتاريا لمپنيسم سازمان يافته" موجود در ايران و حرکت هاي آنارشيستي نظير راه انداختن دسته جاتي که بر ضد دستيابي مردم به فرصت هاي مدني عمل مي کنند قياس نمود؟ همان حرکتهاي مخربي که بر هم زدن جلسات سخنراني ها و پايين کشيدن پلاکاردهاي سينماها و کشيدن تيغ هاي موکت بري بر تن دلمرده زنان و دختران بي پناه، بخشي از دستاورد هاي آن است. اساسا اين جماعت و عمله ظلم تا چه ميزان ميتوانند فراهم آورنده فرصت هاي لازم براي قدرت طلبان اهل چپاول به جان و مال و ناموس مردم باشند. نگاه و ويژگي هاي اعمال "کريم سيد حمزه" کلاه بردار بالا کشنده مقدورات قرباني قصه تنگسير، تا چه مقدار ميتواند با شرائط رانت خواران خون آشام پراکنده در سطح مملکت مانند آقازاده ها و اعوان و انصار صاحبان قدرت، همخواني داشته باشد. نقش مخرب و نفرت بر انگيز "شيخ ابوتراب برازجاني" معمم دغلي که با جلب اعتماد زارمحمد، دار و ندارش را از چنگ اش در آورده است را تا چه ميزان ميشود با نقش ملايان عوام فريب و مکار نشسته بر اريکه قدرت فعلي، همسو دانست؟ سهمي را که "آقا علي کچل" وکيل مدافع دو نقش باز و دو سر ساز زارمحمد، براي رسيدن به مطامع و اهداف سود جويانه اش دارد را تا چه اندازه مي شود با سهم قانونگزاران يا مجريان قانون امروز کشوريکسان دانست. براستي در شرائط امروز ايران، تا چه اندازه ميشود از نگاه وتفکر قهرمان تنگسير، گرته برداري کرد؟ آيا براي تغيير وضع موجود تفنگ ها و ابزار برنده و آتشين خود را از غلاف ها باز کنيم و زنگارشان را بزداييم و با نگرش و حرکتي قهر آميز کار را يکسره کنيم ؟
آيا با اتخاذ روش هاي سرپيچي و نافرماني هاي مدني، مي توانيم وطن را از يوغ استبداد محض برهانيم؟ آيا دست برروي دست بگذاريم تا قدرت يا قدرت هاي بزرگي پيدا شوند و ما را از مهلکه برهانند؟ و عمري به پاس اين خدمت و محبت، وام دارشان باشيم ؟
آيا بايد سي سال ديگر وقت کشي کنيم و با همان شيوه گذشته، دلخوش به روشهاي اپوزيسيون کميت لنگ و سوراخ دعا گم کرده باشيم؟ اپوزيسيوني که برخي از آنها همانند اسبهاي تروا و چريک هاي کافه نشين دوران جنگ سرد، مستقيم و غير مستقيم به نفع قدرت حاکم در ميدان کار زار بيهوده مي چرخند ؟
آيا همچنان مخمور و به کما رفته و باري به هرجهت باقي بمانيم تا اين کفتارهاي زشت و منحوس رها شده از قفس قدرت حاکم با تفکري به قدمت و کهولت ۱۴۰۰ سال جمود در مرغزار سرسبز انديشه هاي به وسعت فلات ايران، دانه دانه سينه هاي فراخ وزيبا و رعناي غزالهايي چون سامي ها، فروهرها، مختاريها و پوينده ها امثالهم را بدرند؟ يا با انتخاب تلفيقي از شيوه هايي که در بالا اشاره شد و مبارزه سيستماتيک براي رهايي، با تمام وجود از گلوها ي خويش تنورهء قدرتمندي از شعله هاي عظيم آتش آزادي خواهي بيرون آوريم تا از حرم و شرر آن هر چه خصم و بي وطن است بسوزد ونيست شود.
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر که اين آتش ندارد نيست باد
