Rooz

صدا ♦ چهارفصل

مزدک علي نظري - پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 [2008.04.24]

پس از تحولات سال هاي پاياني دهه 1350 و تعطيلي تقريبي موزيک مملکت، گروهي از فعالان عرصه پاپ جلاي وطن کرده و کم کم در سرزمين روياسازي "لس آنجلس" گرد هم آمده و اپوزيسيون فعال موسيقي "ايروني" را تشکيل دادند. در مقابل، گروهي ديگر هم خانه را به خاک غريب ترجيح دادند. کساني که با وجود فشارها و مشکلاتي که برايشان به وجود آمد، ماندند و به بيکاري تن دادند و مصائب جنگ هشت ساله و خيلي مشکلات ديگر را کنار مردم شان تحمل کردند؛ تا زماني که گرد و خاک ها فرونشست و باز اجازه کار گرفتند...

nori1.gif

بغض قناري ها
آن هايي که ماندند

محمد نوري: از معروف ترين خوانندگان پاپ ايران بود که ماندن را به رفتن ترجيح داد و خوشبختانه مشکلات زيادي براي ادامه فعاليت پيدا نکرد. هرچند موسيقي با چالشي سخت رو به رو شده بود و به هرحال محدوديت ها وجود داشت، اما او تا سال ها تنها صداي پاپ ما بود.

استاد نوري سال هاست که تدريس مي کند و شاگردان بسياري پرورانده. او مدتي هم در شوراي تصميم گيري موسيقي اداره ارشاد فعاليت داشت و خيلي از خوانندگان امروز، تجربه تست عملي براي کسب مجوز صدا، در حضور او را داشته اند.

و بالاخره انتظارها به پايان رسيد و سال گذشته در همايش "چهره هاي ماندگار" از نوري تجليل شد. آوازي که آن شب جشن خواند، تا مدت ها از راديو و تلويزيون پخش شد؛ آنقدر که ذوق ملت را از اين تکرار بي منطق کور کردند!

محمد نوري که فرزندي هم ندارد، عاشق محله قديمي اش است و سال هاست در حوالي نظام آباد زندگي مي کند. اين روزها مي توانيد او را در کوچه "مهندس" خيابان بهار ملاقات کنيد؛ جايي که اگر آب مرواريد لعنتي بگذارد، در کلاس هاي آواز، با شاگردانش خوش است.

فريدون فروغي: استثناي بزرگ اين گروه. کسي که با وجود محبوبيت بسيار در ميان مخاطبان و تلاش بي حدش براي گرفتن مجوز کار، هرگز موفق به از سر گرفتن فعاليت نشد. آنقدر ماند و غصه خورد تا مرد و خيال همه را راحت کرد!

فروغي از نظر عوامل رژِيم پهلوي "خواننده اي ناراحت" بود و يکي- دو دوره ممنوع صدا شد. با بالا گرفتن آتش انقلاب، ترانه هاي حماسي بسياري خواند و حتي در سال 58 آلبومي با کارهاي متفاوت از پيش، منتشر کرد (شبهه کنسرت "با آغازي نو"). چندي بعد، مثل بقيه همکارانش خانه نشين شد و ديگر هيچوقت نتوانست درست و حسابي بخواند. يعني در حالي که سال هاي بعد به سايرين مجوز انتشار آلبوم و برگزاري کنسرت دادند، او همچنان مغضوب ماند و بي کار. البته در انتظار مجوز، ساخته هاي جديدش را آماده کرد که جز در کنسرت هاي کوچکي در جزيره کيش، موفق به اجراي آن ها نشد.

او براي گذران زندگي، در خانه پدري اش در تهرانپارس، به صورت محدود شاگرد مي پذيرفت. چندي هم در رستوران هتل "آنا"ي کيش، حين غذا ميل کردن ملت، برايشان آواز مي خواند. و حيف که "دختري به نام تندر" هم يک هفته بعد از مرگش اکران شد؛ فيلمي که ترانه "دچار" را براي تيتراژ پاياني اش خوانده بود و اتفاقاً مورد توجه شديد تماشاگران قرار گرفت.

با تمام اين ها، حتي اصرار خواهرش "فروغ" که مقيم آمريکاست هم هرگز فريدون را براي رفتن وسوسه نکرد. البته يک بار براي مذاکره و بررسي پيشنهاد شرکت توليدي معروفي در لس آنجلس، به دوبي رفت. ولي خيلي زود برگشت و از او نقل مي کنند که گفته بود: "دلم داشت مي ترکيد. طاقت دو- سه روز دوري از ايران را ندارم، چه برسد به رفتن دائم!»
اما مهم ترين جمله فروغي درباره مهاجرت، اين بوده: "مگر مي توانم تمام داشته هايم را بگذارم توي يک چمدان و از اينجا بروم؟"

فرهاد مهراد: پس از انقلاب کمتر خبري از او به گوش مي رسيد. هم خودش تمايلي به مصاحبه و ظاهر شدن در انظار عمومي نداشت و هم گفته مي شود همسرش "به دلايلي" دلش نمي خواست فرهاد با آشناهاي قديم رفت و آمد کند. البته اين حرف هاي درگوشي را "اسفنديار منفردزاده" در مصاحبه با يک راديوي فارسي زبان علني کرد!

خدابيامرز مهراد در دهه شصت آلبوم "خواب در بيداري" را منتشر کرد که همه کارش را خودش کرده بود، از نواختن پيانو تا خوشنويسي جلد آلبوم. بعد همان کارها را با کيفيت ضبظ و تنظيم بهتر بيرون داد، "برف" را هم خودش منتشر کرد ولي گويا آلبوم "وحدت" - که هزار بار انتشار مجدد داشته- را يک نفر که به نشر آثار بي اجازه مولف و بي مجوز ارشاد معروف است، در آورده.

يک کنسرت کوچک هم در تهران داشت و مگر يک بار آنهم اجراي کنسرت کلن، در کارنامه فرهاد کار خارج از وطن ديده نمي شود. يعني او هم از آن دست خواننده ها بود که هيچ کشوري را با ايران عوض نمي کرد. حتي براي استراحت و اين حرف ها هم همينجا را ترجيح مي داد!

به قول خودش همه حرف هايش را در ترانه هايش زده؛ مثلاً آنجا که مي گويد: "تو را اي کهن بوم و بر دوست دارم..." اين عشق او دروغ نبود، ژست نبود، از روي ناچاري نبود. همين است که وقتي براي درمان مجبور شد به فرانسه برود و از بد حادثه همانجا فوت شد و بعد از کش و قوسي عجيب، سنگ مزارش را در گوشه اي گم کار گذاشتند، دل همه براي غربت فرهاد سوخت.

او هپاتيت c گرفته بود و هزينه درمان گران بود. با اين حال به شدت در مقابل کمک گرفتن از ديگران مقاومت کرد. کبدش ناکار شده بود، نبايد آب مي خورد. خواهرش مي گويد: "ليوان آب را مي گذاشت مقابلش، فقط نگاه مي کرد..." دل همه مان سوخت براي گلوي سوخته فرهاد.

و بالاخره پس از مدت ها محروميت و عذاب، صداي خش دار فرهاد براي هميشه خاموش شد و غير از کارهاي منتشر شده اش، تنها مقداري صداي شعرخواني و کارهاي بي کيفيت ديگر که از او به جا مانده بود، با قيمتي بالا توسط خانواده اش به بازار فرستاده شد.

فريبرز لاچيني: از جمله آهنگسازان موفقي که ماندن را انتخاب کرد و تن به رفتن نداد. البته او مدتي براي ادامه تحصيل به اروپا رفت و به تحصيل در رشته موسيقي کامپيوتري در دانشگاه سوربورن پاريس پرداخت. همان وقت براي کانال 1 تلويزيون فرانسه به عنوان آهنگساز کار کرد و متد آموزش موسيقي به کودکان توسط رنگ ها را ابداع و به ثبت رساند. لاچيني خوشبختانه توانست با ساختن موزيک متن فيلم و تدريس، زندگي اش را بگرداند و از تصميم خود مبني بر ماندن در وطن، پشيمان نشود. چند آلبوم هم کار کرد، از جمله "در شب سرد زمستاني" با صداي محمد نوري.

اما مهم ترين کار او که يکي از پرفروش ترين آلبوم هاي تاريخ موسيقي ما هم هست "پاييز طلايي" بود؛ پيانو با ترکيبي ايراني- اروپايي.

مي گويند لاچيني با خوانندگان آنطرف هم کار مي کرده، که متاسفانه الان در دسترس نيست تا از خودش صحت قضيه را سوال کنيم؛ او چند وقتي است به خارج رفته، اما برمي گردد، شک نکنيد.

بابک بيات: اين آهنگساز تازه مرحوم، پيش از انقلاب هم موزيک فيلم مي ساخت ولي بعد که بساط پاپ برچيده شد، کاملاً به دنياي سينما اسبابکشي کرد. البته وقتي دوستان در تهرانجلس جا افتاده و به انتشار آلبوم فکر کردند، اولين گزينه شان براي گرفتن ملودي، بابک بيات بود. از اين نظر، او جزو اولين کساني به حساب مي آيد که از ايران به هنرمندان مقيم آمريکا خوراک دادند.

استاد بيات چون با صداوسيما هم همکاري مي کرد، طبيعتاً نمي توانست از اسم واقعي خودش براي آهنگ هاي آنطرف استفاده کند. بنابراين، اسم "باربد" را برگزيد که پيشتر هم يک بار انتخاب کرده بود: وقت پدر شدن، براي پسرش!

بابک بيات گرچه بيشتر شهرت خود را در سه دهه گذشته به دست آورد، اما همان وقت ها که رفتن مد شده بود هم آنقدر آهنگساز مهمي بود که نرفتنش جالب به نظر برسد.

maziar.gif


عبدالرضا کياني: بگذاريد همان "مازيار" صدايش کنيم. او هم جوان مرد. ماند و همينجا مرد.
در خلال سال هاي ممنوعيت و بي پاپي، او هم مثل اغلب آن همکارانش که ماندند، به تدريس خصوصي موسيقي مي پرداخت؛ آواز درس مي داد. بيزينس غير هنري اش هم خريد و فروش اتومبيل بود.

در سال هاي ابتدايي انقلاب، آلبومي به نام "گل گندم" با صداي او و شعرخواني "منصور تهراني" منتشر شد که تا الان بارها و بارها تجديد نشر شده. اما با وجود پيشنهادهاي خوبي که از آنطرف مي رسيد، مازيار در ايران ماند و داشت روي آلبومي تازه کار مي کرد که اجل مهلت نداد و کار به صورت ماکت اوليه باقي ماند. سال 78 يعني دو سال پس از مرگش بود که وکيل خانواده کياني موفق به دريافت مجوز شده و "کودک قرن" را منتشر کرد. براي آماده کردن اين کاست به شکل يک آلبوم واقعي، زحمت فراواني کشيده شد؛ ولي امکانات فني آن روزها در حدي بود که آخرش ضعف صدابرداري را کاملاً نشان مي داد.

سال گذشته هم بالاخره دو آلبوم از آثار قديمي مازيار به بازار آمد تا هواداران صداهاي خاص، از خوشي سيراب شوند.

سيمين غانم: خانم غانم با تمام هنرمندهايي که در زندگي مان ديده ايم يک فرق اساسي دارد؛ آنهم اين که اگر نداني، عمراً با ديدن اش متوجه بشوي که هنرمندي، چيزي است!

ظاهرش اصلاً نشان نمي دهد. مثل همه زن هاي هم سن و سال خودش است، تازه از نوع خيلي ساده و معمولي اش. حتماً مي دانيد که به دليل منع خانواده، او تا وقتي ازدواج نکرده و همسرش نخواسته، آواز نمي خوانده است. بعد هم هيچوقت به خواسته هاي بازار تن نداده. به ميل کنسرتگذارها حجابش را برنداشته. خلاصه هميشه سنگين و رنگين بوده است.

شايد به همين علت بوده که در جريان سال هاي ابتدايي انقلاب، وقتي براي اداي توضيح درباره فعاليت هاي پيشينش فراخوانده مي شود، ماموران با او برخورد خوبي مي کنند و به قول خودش احترامش حفظ مي شود. مهاجرت؟ حرفش را هم نزنيد! از کسي که عليه تمام کليشه هاي رايج دنياي حرفه اي اش عصيان کرده بود، جز اين هم انتظار نمي رفت. او ماند و انتظار کشيد، تا روزي که وقت اش فرا برسد. روزي که شايد خودش هم انتظارش را نداشت، اما او سيمين غانم بود؛ نمي شد قدرت صدايش، نوستالژي ترانه هايش و اشتياق هوادارانش را ناديده گرفت.

حالا هم گرچه بچه هايش در خارج از کشور زندگي مي کنند، ولي هنوز به دل کندن از ايران راضي نمي شود. البته مي رود، ولي زياد نمي ماند؛ فقط همين اندازه که براي مهاجران ايراني کنسرتي بگذارد و بچه ها و نوه هايش را ببيند. نوه هايي که وقتي ازشان مي پرسد: برايتان چه سوغاتي بياورم؟ جواب مي دهند: "نوار آواز مامان سيمين بياور!"

کوروش يغمايي: خانواده از دم هنرمند يغمايي، در سه دهه گذشته، ماجراهاي عجيب و غريبي را تجربه کردند. مثلاً مي گويند "کاوه" (پسر بزرگ کوروش) وقتي که مدرسه مي رفت، به دليل نسبت خانوادگي اش بارها از مدرسه اخراج شده است!

يغمايي از جمله خوانندگاني بود که خيلي زود براي اجراي کنسرت در خارج از کشور چمدان هايش را بست و باز خيلي پيش تر از بقيه توانست آلبوم مجاز بدهد؛ در سال هاي آغاز تلطيف فضاي سياسي- اجتماعي مملکت، «سيب نقره اي» او به شدت فروخت و هنوز يکي از بهترين کارهاي او به شمار مي آيد.

يغمايي اين روزها در انتظار انتشار آلبوم تازه اش است که مي گويد توي ارشاد گير کرده و نمي داند کي مجوز خواهد گرفت.

ضمناً در تمام اين سال ها شايعه همکاري پنهان يغمايي با مميزي موسيقي و جلوگيري از فعاليت بعضي خوانندگان قديمي، به خواست او، شنيده مي شده؛ که البته در حد همان شنيده ها و شايعه باقي مانده است.

ناصر چشم آذر: او در 20 سالگي براي گذراندن دوره فشرده موسيقي jazz دو سالي به آمريکا رفته بود. به همين خاطر وقتي در سال 1357 براي ادامه تحصيلات موسيقي مجدداً راهي آمريکا شد، نمي شد اين سفر را به نام مهاجرت ثبت کرد. اين دوره پنج سال طول کشيد و ناصرخان عاقبت در نهم ارديبهشت 1363 به ايران برگشت.

فعاليت هاي او در اين سال ها معطوف به ساخت موزيک متن فيلم هاي سينمايي بوده، هرچند از ارتباط و همکاري اش با گربه سياه هاي ايراني هاليوود، کمتر کسي است که بي خبر باشد.

دو سال پيش رفتار عجيب اش با چند خبرنگار، جنجال بزرگي رقم زد و پرونده رفتارهاي غريب پديده اي به نام ناصر چشم آذر را تکميل کرد!

تورج شعبانخاني: فکر کنيد اگر تورج خان نمي ماند، کي مي خواست براي شبهه ترانه هاي "مريم حيدرزاده" ملودي بنويسد؟ کي مي خواست براي "خشايار اعتمادي" آلبوم ببندد؟ شعبانخاني در راه اندازي دوباره پاپ ايراني، نقش مهمي داشت و هرچند حالا با فاصله زياد رقابت را به کيلويي کارها باخته است، اما از پرکارهاي يک دهه گذشته به حساب مي آيد.

او و فريدون فروغي در يک زمان و در حقيقت با کار مشترک شان معرفي و محبوب شدند. تورج خودش خواننده هم هست، ولي "آدمک" و "پروانه من" را که ساخته بود، به فريدون داد تا براي فيلمي سينمايي بخواند. بعد از آن، شعبانخاني با خوانندگان بسياري کار کرد. تا اين که انقلاب شد و پس از مدتي بيکاري، براي همکاري به صداوسيما فراخوانده شد.

همانطور که گفتيم، او در جريان اوج گيري دوباره موزيک پاپ، نقش پررنگي داشت و براي خواننده هاي جوان (که آنوقت ها تعدادشان اينقدر زياد نبود) آهنگ ساخت. او حالا در خيابان وليعصر، کمي پايين تر از ميدان ونک؛ کار و زندگي مي کند، يعني استوديو شخصي اش را زير خانه خود بنا کرده.

سعيد دبيري: سال هاست که ديگر نمي خواند. در تمام اين مدت کارش فقط ترانه سرايي بوده و ساخت ملودي. همسر سابق او خواننده معروفي بود و شايد خيلي ها انتظار داشتند دبيري را در جمع مهاجرين ببينند؛ ولي او نرفت و حالا در خيابان شهرآرا، زندگي آرام و بي دغدغه اي دارد.

همخانه سابق فرهاد، اين روزها به تربيت خواننده هاي جوان مشغول است و دخترش "سپيده" هم طبع ترانه سرايي را از پدر به ارث برده.

اکبر گلپايگاني: از سال 58 که فعاليت او ممنوع شد، تا 13 سال بعد که در آمريکا به روي سن رفت؛ عملاً هيچ کار قابل ذکري در زمينه هنري نکرد. اما تا سال 82 تلافي اش را درآورد و تا توانست در اروپا و آمريکا و ژاپن و... کنسرت اجرا کرد. در اين سال بالاخره مجوز ارائه آلبوم را هم گرفت و دو کاست "مست عشق" و "عقيق" را به بازار داد.

اين آلبوم ها با استقبال مناسبي رو به رو شدند، اما نه آنقدر که هوادارانش شلوغ کردند و مثلاً گفتند رکورد فروش موزيک در ايران را شکسته است. البته از اين حرف و حديث ها زياد شنيده مي شود؛ مثلاً اين که "ابراهيم تاتليس" از گلپا دعوت کرده با هم کنسرت بگذارند و...!

اکبرآقا گويا هتلي به نام "شاهين" در شهر اشتوتگارت آلمان دارد و الان خانه اش در فرمانيه تهران است. عاشق پارک جمشيديه است و مثل قديم ها ورزشکار. کف مرتب!

yasarijavad.gif


جواد يساري: به به! کشتي گير سابق، بچه ميدان شاپور. در خيابون مهدي خاني مغازه دارد و به قول خودش چهل سال است که کار اصلي جوادآقا فروش لوازم منزل است و خوانندگي برايش يک عشق بوده فقط!

او هم از دسته خوانندگان کوچه و بازاري به حساب مي آيد، اما هيچوقت مثل آغاسي بخت اين را پيدا نکرد تا صدايش از راديو و تلويزيون ايران پخش شود؛ نه پيش و نه پس از انقلاب.

يساري درباره وضعيت فعلي اش اعتقاد دارد بي دليل ممنوع الصداست، چون: "من کارام همه خانوادگي بوده. من عين اين جوونا بلد نبودن از اون جور کارا بخونم!"

چند سال پيش که آلبومي از تازه ترين کنسرت او در خارج منتشر شد، هرجا مي رفتي صدايش را مي شنيدي. مخاطب جواد و غيرجواد هم نداشت، همه گير شده بود. بعد هم که CD تصويري اجرايش در يکي از مراسم مذهبي بين ملت دست به دست شد و همه لذت اش را بردند...

سال گذشته جواد يساري مدتي را هم در کاباره "کوچيني" هتل "سندراس" دوبي به اجراي برنامه پرداخت. اين مکان، به همت جناب "محمد خرداديان" (همان وقت که بالاخره آزاد شده و از ايران رفت) راه اندازي شده است. خلاصه جمع ياران جمع است؛ يک لاله زار تازه، آنهم در قلب ممالک اخيراً رونق يافته با پول توريست هاي ايراني!

نعمت الله آغاسي: با اين که او موفق شد اولين خواننده لاله زاري لقب بگيرد که از سد شوراي موسيقي پيش از انقلاب گذشته و صدايش از راديو و تلويزيون ملي ايران پخش شود، ولي پس از انقلاب "نعمت نفتي" تنها در کنسرت هاي خارج از کشورش بود که اجازه داشت دستمال به دست گرفته و نواي "آمنه، آمنه" اش را سر بدهد.

کنسرت هايي در شهرهاي مختلف اروپا و آمريکا برگزار کرد؛ از جمله مجموعه برنامه اي با عنوان "شبهاي لاله زار"، همراه با دو خواننده هم تريپ اش يعني "حسين موفق" و "ايرج مهديان".

تا اين که سه سال پيش به مناسبت يکي از اعياد مذهبي، براي اولين و آخرين بار پس از انقلاب اجازه دادند در تئاتر "پارس" (واقع در لاله زار، جايي که فعاليت اش را از همانجا آغاز کرده بود) روي سن برود. اما اين برنامه با چنان حاشيه هايي همراه بود که ديگر نشود حتي حرف کنسرت آغاسي را زد!

او در آن سال هاي آخر عمر، حال و روز جسمي خوبي نداشت. موقع بازگشت از يکي از سفرهاي خود به خارج از ايران، دچار عارضه سکته قلبي و مغزي شد و مدت ها به کمک صندلي چرخدار حرکت مي کرد. تا اين که بر اثر سکته قلبي، در 66 سالگي، در کرج درگذشت؛ جايي که چلوکبابي معروف او پاتوق هواداران متعددش بود و حالا توسط بچه هايش اداره مي شود.

گفتني اين که يکي از پسران او به نام "عليرضا" راه پدر را ادامه داده و مثل او مي خواند، مثل آقانعمت.

حسين خواجه اميري: معروف به "ايرج". از شاخص ترين خوانندگان پيش از انقلاب که صدايش را در فيلم هاي بسياري - مثلاً با لبخواني هاي فردين- شنيده بوديم. او ماند و انتظار کشيد تا اواخر دهه هفتاد که بالاخره موفق شد علاوه بر کنسرت هايي که چند وقت يک بار در خارج از کشور مي گذاشت، در يکي از شهرستان هاي خودمان هم برنامه داشته باشد.

سه سال پيش همراه با پسرش "احسان" آلبومي به نام "من و بابام" را ارائه کردند که اين آغاز موفقيت هاي پسر و شروع دوباره پدر بود. تا امروز هفت آلبوم مجاز از ايرج منتشر شده که بهترين شان "برنامه گل هاي تازه، شماره 8" و "برگ سبز، شماره 220" هستند.

ارديبهشت ماه امسال، وقتي بعد از 28 سال موزيکي با صداي او از شبکه فرهنگ راديو پخش شد، اين اتفاق با استقبال شديد هوادارانش مواجه شد. خدا خوش صداهاي مملکت را براي دوستدارانشان نگه دارد، آمين.

فريدون شهبازيان: مرد پرکار سال هاي اخير (كه به آقاي "نظارت" مشهور است!)، ديگر وقت چنداني براي شاگردان مشتاق ندارد و تدريس را کنار گذاشته است. به گفته خودش، او هيچ مانعي براي ادامه فعاليت هاي خود پس از انقلاب نديده. ساخت موزيک فيلم، همکاري با راديو و تلويزيون، همکاري با اداره ارشاد، انتشار آلبوم هاي مختلف و...
خلاصه، چرا مهاجرت؟ دليلي براي رفتن نبوده.

فرار مغزهاي موزيکال!

حميد اسفندياري (مدير مؤسسه آواي باربد)- مسأله دقيقا فرار مغزهاست و بس! اين که خارجي‌ها قدر استعدادهاي ما را بيشتر از خودمان مي‌دانند و با جذب آن‌ها بهترين شرايط را برايشان مهيا مي‌کنند تا به موقع جواب سرمايه‌گذاري‌شان را بگيرند.

اما در عوض، ما با دست خودمان کاري مي‌کنيم تا جوانان‌مان عطاي ماندن در سرزمين پدري را به لقايش ببخشند. نمونه‌اش همين "شادمهر" (عقيلي)؛ تا زماني که اينجا بود، ترانه‌هايي درباره حضرت زهرا(س)، ايرانيان مقيم خارج و... داشت و حالا با اين شکل و شمايل کليپ مي‌سازد تا هم موسيقي‌اش را از دست بدهد و هم هويت‌اش را. آيا شادمهري که ما مي‌شناختيم همين بود؟ کسي که مي‌توانست پديده‌اي براي موسيقي پاپ ما باشد. اما او چرا مجبور به رفتن مي‌شود؟ ما چقدر در اين زمينه مقصريم؟

امثال شادمهر عقيلي نه اولين کسي هستند که از اين مملکت رفته‌اند و نه آخرينشان. امروز "محسن نامجو" مي‌رود، فردا "محسن چاوشي" و ديگران. حالا اين‌ها مي‌روند، مشکل ما حل شده يا ما با اين کار تنها کنترل‌مان را از دست داده‌ايم؛ کنترل بر روي جواناني که مي‌توانستند استعدادهاي نابي براي موسيقي ايران باشند؟ امثال شادمهر تا وقتي در ايران بودند، آنچه که "ما" مي‌خواستيم مي‌خواندند و حالا هر چه "ديگران" بخواهند. و اين "ديگران" قطعاً دلشان براي فرهنگ و هنر ايران نسوخته و به چيزهاي ديگري فکر مي‌کنند.

مسوولان خوب است به اين نکته توجه کنند که قبل از خودشان، ما ناشرها - خواسته يا ناخواسته- يک مرحلهء مميزي حساب مي‌شويم. چون به اصول معتقديم و پذيرفته‌ايم که با اين شرايط و در چارچوب خاصي کار کنيم. پس وقتي محسن چاوشي قبل از اين که آهنگي را بسازد شعرش را براي من مي‌آورد، اگر خوب نباشد من آن را رد مي‌کنم. چرا که معتقدم بايد به اين استعدادها جهت داد تا در مسير درست حرکت کنند. نمي‌گويم بزنيم به تيپ مذهبي‌خواني! نه، ولي اگر پاپ مي‌سازيم هدفمند باشد، اگر راک مي‌سازيم هدفمند باشد. مثلاً ما آمده‌ايم يک آلبوم منتشر کرده‌ايم از موسيقي راک با اشعار مولانا. متأسفانه يکي از دلايل عمده تعليق شرکت ما هم همين بوده. اما من بارها به دوستان در ارشاد گفته‌ام شما که الآن به Camel و... هم مجوز داده‌ايد، پس چرا مولانا نه؟ مگر امسال سال جهاني مولانا نيست؟ چرا ما موسيقي روز دنيا را با اشعار بي‌نظير مولانا نداشته باشيم؟

من دو سال و نيم پيش "هتل کاليفرنيا"ي ايگلز را برده‌ام براي مجوز. همه چيزش هم مجوز دارد. شعرش هم که به صورت کتاب مجوز گرفته. اما نگذاشتند ما هتل کاليفرنيا را - آن هم به صورت آلبوم صوتي- منتشر کنيم، حالا مي‌بينيم که CD تصويري همان کنسرت مجوز گرفته! يا آثار تصويري پينک‌فلويد و جو ساترياني و کمل و...

خوب است دوستان بيايند همه 30 اثر موجود در پروژه‌ کاري "آواي باربد" را ببينند و قضاوت کنند کدامش بد است يا با شئون و چارچوب‌ها منطبق نيست. اما برخي سختگيري‌هاي بي‌مورد، هنرمندان و ناشران را دلزده مي‌کند. متأسفانه خود ما 60 اثر پرونده باز در ارشاد داريم که تکليفش مشخص نيست. 5/3 سال پيش يک آلبوم دونوازي سنتور و تمبک را براي مجوز برده‌ايم و چون صداقت داشته‌ايم، روي آن نوشته‌ايم "ضبط در سوئد". اما وقتي براي پيگيري مجوز مراجعه کرديم گفتند: حراست اين کار را نگه داشته، مبادا اين ها وابسته به گروهک مجاهدين باشند! ما هم گفتيم: اشکال ندارد، شما تحقيق کنيد. اما مگر بررسي اين مسأله چقدر زمان مي‌برد؟ 5/3 سال؟! حتي صاحبان اثر از سوئد کپي پاسپورت و مدارک ديگرشان که نشان مي‌داد آن ها سالي 3-2 بار به ايران آمده‌اند را فرستادند که ثابت کنند از اين نظر مشکلي ندارند! اما با اين وجود هنوز جوابي نگرفته‌ايم. آيا اگر اين کار سنتور و تمبک تا به حال منتشر شده بود، اتفاقي مي‌افتاد؟
همين مته به خشخاش گذاشتن‌ها بوده که ما را ناگزير از پخش بدون مجوز آلبوم‌هايمان کرده و نتيجه‌اش شده همين تعليق 6 ماهه آواي باربد! وگرنه چرا ما بايد آلبوم خواننده‌اي مثل "حامي" را بدون مجوز پخش کنيم؟ چون اين کار 2 سال است در ارشاد خوابيده! چرا؟ چون يکي از عزيزان شوراي شعر گير داده که "وقتي که خورشيد مي‌ره و دريا رو آتيش مي‌زنه" غلط است؛ چون خورشيد وقتي مي‌آيد، دريا آتش مي‌گيرد! انگار دوست بزرگوارمان موقع غروب تا به حال دريا را نديده! يا اين که گفته‌اند حامي فالش خوانده. ما گفته‌ايم: اولاً آن ماکتي که دست شما بوده ممکن است فالشي داشته، وگرنه آلبومي که بيرون آمده مگر فالشي دارد؟ ثانياً خواننده‌اي مثل "حميد حامي" که سمفوني ايثار را خوانده، يا در روز آزادسازي خرمشهر در اين شهر کنسرت گذاشته، من اگر صد ميليون هم به او بدهم اجازه نمي‌دهد آلبومي منتشر کند که فالشي داشته باشد!

اين ها تنها سوءتفاهماتي است که موجب مي‌شود هنرمندان و ناشران خسته شده و وقت و انرژي و هنر آن ها از مسير اصلي خود منحرف شود. متأسفانه اساتيد بزرگوار ارشاد با اين قبيل سختگيري‌ها به اين مسأله دامن مي‌زنند و کاري مي‌کنند که هنرمندان دو راه بيشتر پيش پاي خود نبينند: يکي اينکه بگذارند از اين مملکت بروند و ديگر اينکه سر از زيرزمين دربياورند! در هر دو صورت ما امکان مميزي روي اين ها را از خود گرفته‌ايم و آن وقت طرف ممکن است هرچه دلش خواست بخواند. نمونه بارزش همين موسيقي‌هاي پاپ و رپ و... زيرزميني که هر روز بيشتر هم مي‌شوند. شما فکر مي‌کنيد اگر "آرش سبحاني" (کيوسک) مي‌آمد با ما کار مي‌کرد، آلبومي مثل "عشق سرعت" توليد مي‌شد؟ يا شادمهر اگر در همين جا مي‌خواند، چه اتفاق ناگواري رخ مي‌داد؟ که من فکر مي‌کنم کارهايي که در آنجا مي‌کند هم از غم نان است. در حالي که اينجا با نوازندگي و آهنگسازي حساب دودوتا چهارتايش درست در مي‌آمد و نيازي به دست زدن به هر کاري نداشت.

پس من فکر مي‌کنم اگر اندکي از اين سختگيري‌هايي که بر موزيسين‌ها روا داشته مي‌شود، کم شود، موسيقي خود به خود راه خودش را پيدا کرده و هدفمند مي‌شود، نه اينکه به وضعيت امروزي درآيد. هر چند صباحي هم جواني مثل "بنيامين" پيدا مي‌شود که در نبود ديگران مي‌فروشد؛ اما باز سودي به حال موسيقي ما ندارد.

در پايان بايد نکته‌اي را خدمت دوستان عزيز در ارشاد يادآور شوم که قبلاً هم بارها گفته‌ام؛ و آن اين که من اگر اين حرف‌ها را مي‌زنم از سر دلسوزي است. ما خود را دوست شما مي‌دانيم که اين حرف‌ها را مي‌گوييم، وگرنه شرايط رفتن و کارکردن در خارج از ايران براي من هم مهياست! اما ما پاي عشق و کارمان ايستاده‌ايم.

منبع: ماهنامه "نسيم هراز"

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.