Rooz

سووشون ♦ هزار و يک شب

بهاره خسروي - پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 [2008.04.24]


صفحه جديد هنر روز نام خود را از رمان مشهور سيمين دا نشور گرفته و به کند وکاو در ادبيات داستان ايران- داخل ‏وخارج کشور- مي پردازد.‏

در هر شماره ابتدا داستاني را مي خوانيد، سپس نگاهي به آن و د رپايان يادداشتي در باره زندگي وآثار نويسنده. ‏
داستان برگزيده براي اولين شماره از قضا به سيمين دا نشور اختصاص دارد.‏

simindaneshvarnaghashi.jpg

‏1- داستان‏
‎ساواکي‎

نه دعوايي شده بود و نه جر و منجري. بعد از ظهر آقا مصطفي به زنش محبوبه، گفت: زن، اگر مرا دوست داري، ‏خودسوزي کن. نجات من بستگي به از بين رفتن تو دارد. چليک بنزين در ماشين است.‏

‏- مگر جان تو در خطر است؟‏
‏- چه جور هم. مگر نمي داني‎ ‎که من فرمانده کل ساواک هستم. تمام جلسه هاي ساواک در اين خانه برگزار مي شده. هر ‏روز گزارش ساواک با امضاي من روي ميز شاه بوده - من ناگزيرم با دانيل از ايران بروم.‏
‏- دانيل که روز اولي که ناهار به اين جا آمد به تو گفت: خفاش پير خرف شده.‏
‏- نرمش کرده ام، بدون او نمي توانم پناهندگي سياسي بگيرم.‏
محبوبه، بنزين روي خودش ريخت و کبريت کشيد. دود ساواکي بودن شوهر به چشم او هم مي رفت. مرد روي پشت بام ‏خوابيده بود. صداي جلز و ولز محبوبه را مي شنيد. همسايه ها در زدند و خبر دادند که از خانه آنها بوي سوختگي مي ‏آيد. محبوبه، جزغاله شده بود. آقا مصطفي ناچار از پشت بام آمد. محبوبه را لاي پتويي پيچيد و برد در خانه برادرزنش. ‏به او گفت: اين خواهرت است. خودسوزي کرده.‏

برادر محبوبه تف نداخت تو روي آقا مصطفي:‏
‏- خواهرم را با لباس سفيد عروسي به خانه تو ساواکي ناکس فرستادم و حالا جزغاله اش را تحويلم مي دهي؟
‏- آقا مصطفي محبوبه را پشت در خانه برادر گذاشت و سوار ماشين شد و رفت. فکر مي کرد: خوب شد که از شر ‏محبوبه راحت شدم. تغيير اوضاع اينجا حتمي است و شاه مي رود. آن وقت بازجويان حکومت انقلابي به سراغ محبوبه ‏خواهند آمد و او را به ستوه مي آورند و او را ناگزير مي کنند که مرا لو بدهد. بگويد که با دانيل پناهندگي سياسي گرفته. ‏آن ها هشيار تر از آن خواهند بود که پرس و جو نکنند و ندانند که دانيل در سفارت انگليس کار مي کرده، فارسي هم تا ‏حدي مي دانسته. آپارتماني هم در حومه لندن داشته. مي شود در آن جا هم مرا گير بيندازند و سر به نيست کنند. اعدام ‏انقلابي. من چه جور فرمانده ساواکي هستم که ندانم، دوستانم خانه هايشان را در نزديکي هاي زندان اوين فروخته اند، ‏چرا که مي دانسته اند، اعدام انقلابي تا تير خلاص زده نشود، خواب به چشم آنها نخواهد امد.‏

اگر جمهوري اسلامي برپا شود... خودم به گوش خودم شنيدم که شاه از کارترمي پرسيد: از دوستان ملايتان چه خبر؟ و ‏شنيدم که کارتر از شاه مي پرسيد که کي عزيمت خواهد کرد؟ خانواده شاه که همه رفته اند. در پاريس هم مذهبي يا ‏هوادار دارند. يکي به برادر شاه حمله کرده و دستش را شکسته...شاه کي خواهد رفت؟ او ديگر چه احتياجي به امثال من ‏دارد؟ مي دانم در بانک سوئيس يک عالمه دلار دارد و کليد صندوق بانک در گردن خودش است. خودم يک چمدان پر ‏از دلار را از بانک ملي گرفتم و سپردم دستش. حتي انعامي به من نداد. شاه با طياره خواهد رفت. يک کلمه در نيامد ‏بگويده که تو و خانواده ات و هويداي نگون بخت را هم با خودم مي برم. آيا طياره و خدمه را پس خواهد فرستاد؟ با ‏فرمانده ساوک بودنم اين يکي را نمي دانم. ديگر با من سرسنگين شده، لب تر نمي کند. با تيمسار نصيري و تيمسار مقدم ‏و ديگران که جلسه هايشان در خانه من بود، هم همينطور. به شاه گفتم: خسروداد بهترين هوانورد است. مي تواند طياره ‏رهبر انقلاب را در هوا بزند. جوابي نداد. چه زود تن در داد. کجا خواهد رفت؟ جاسوسي او را هم مي کردم اما به کي ‏گزارش مي دادم بماند. چه قدر ترسو شده ام. حتي در جريان سيال ذهنم مي ترسم با خودم روراست باشم. جريان سيال ‏ذهني را روشنفکرها به کار مي بردند. چندتايشان را به زندان انداخته باشم خوب است؟ نزديک است ديوانه شوم. همه ‏جور خيال و خاطره ذهنم را اشغال کرده- زد تو سرش- اين هم شغل بود که انتخاب کردم؟ اگر زندگيم مثل يک فيلم پر ‏حادثه از جلو چشمم بگذرد مي بينم چه قدر دست هايم آلوده است. کاش مي شد گذشته را دفن کرد. از آينده هم که خبر ‏ندارم. حال را که نمي توانم دريابم. کاش ماشينم را مي زدم به آن اتوبوس که کنار جاده در انتظار مسافر است. نه، ‏خودکشي را مي گذارم براي آخرين راه حل.‏

شاه کجا مي رود؟ مي رود پيش انور سادات... ژان پل ساتر هم که از رهبر جمهوري اسلامي حمايت کرد... سارتر به ‏دلهره مي گفته "آنگواس". يکي از عوامل نفوذيم در پاريس، خبرش را به من داد. شاه اول مي رود مصر، مي دانم. بعد ‏مي رود باهاما. اين را هم مي دانم. شاه دوزنه است. فرح هم مي داند. لقب هاي آريامهر و شهبانو را يک بادمجان ‏دورقابچين، به شاه القا کرد. زن دوم شاه، موطلايي شهر ماست. مي شناسمش، در دربار آب بخورند، خبرش به من مي ‏رسد. اگر اين طور پيش برود ديوانه مي شوم.‏

دم در خانه دانيل پارک کرد. پروازشان بعد از دو نصف شب بود.‏

با دانيل در حومه لندن در آپارتمان 68 متري دانيل مستقر شدند. دانيل مي گفت: "سوييت". آقا مصطفي پوشش نو خريد ‏و کلاه سر مي گذاشت و فکر مي کرد چه کلاهي سر خودم گذاشتم که ساواکي شدم؟ خودش شد زن خانه و دانيل شد نان ‏آور خانواده. دانيل از سفارت انگليس در تهران خود را به وزارت خارجه منتقل کرده بود. صبح مي رفت و غروب با ‏دست پر، خريدي که براي خانه کرده بود و روزنامه بر مي گشت. آقا مصطفي شده بود زن خانه. مي روفت، مي پخت، ‏شيشه پاک مي کرد. فرمانده کل ساواک و خدمتکار خانه. هي، هي! اي روزگار...‏

تنها آخرهاي شب، با کلاهي که تا ابروها، سر خودش مي گذاشت، با ريش و سبيل جوگندمي که درآورده بود، از خانه ‏در مي آمد تا هوايي بخورد.‏

شب ها کابوس مي ديد. جزغاله محبوبه... تفي که برادر محبوبه به رويش انداخته بود، هر کاري مي کرد پاک نمي شد. ‏آن هايي را که لو داده بود و به زندان و اعدام، محکوم شده بودند، آن يکي که در زندان مسمومش کرده بودند و نعشش ‏را تحويل خانواده اش داده بودند و گفته بودند در زندان خودکشي کرده، همه و همه از جلوش مي گذشتند و به او دهن ‏کجي مي کردند و انگشتانشان را رو به او نشانه مي رفتند و مي گفتند: تو. تو. ساواکي ناکس. ناخودآگاهيش هشدارش ‏مي داد که ديوانه خواهد شد. دچار "آنگواس" (دلهره) از نوع گفته ژان پل سارتر بود. دانيل به آسايشگاه رواني حواله ‏اش مي داد تا بشود يک مجنون بدون ليلي درست و حسابي. حتي زبان بيماران رواني آسايشگاه و کارکنانش را نمي ‏دانست. انزوا، دلهره، و دلهره. همه از فرمانده ساواک سابق مي ترسيدند و حالا ترس جان او را آکنده بود که حتي از ‏سايه خودش هم رم مي کرد. به خدا رو آورد. گفت: خدايا تو مرا آفريده اي و مسوول من هستي و خودت گفته اي که هر ‏که توبه کند مي پذيري. آيا خدا هم او را رها کرده بود؟ از ساواکي بودن تنها خود را لو نداده بود. اين را خوب مي ‏دانست که خدا نور آسمان ها و زمين است.‏

entekhabdaneshvar1.jpg

‏2- نگاه‏
‎سرگرداني فرمانده کل ساواک‏‎

ساواکي از جمله داستان هاي کوتاه سيمين دانشور-منتشر شده در مجموعه داستان انتخاب- است که در حال و هواي دهه ‏هاي 50 و 60 با مضمون انقلاب مي گذرد. آن چه که در اين داستان بيش از هر چيز ديگري به چشم مي آيد مشغوليت ‏ذهني دانشور براي توصيف تناقض ها و کابوس هاي اشخاص در آن برهه ي تاريخي خاص است که کشور در آستانه ‏انقلاب قرار دارد. شخصيت اصلي اين کتاب که داستان، روايت دوره اي از زندگي او است "آقا مصطفي" نام دارد. از ‏لا به لاي اتفاقاتي که به شکل کاملا گذرا براي خواننده توصيف مي شوند پي به موقعيت و شخصيت او مي بريم. او ‏فرمانده کل ساواک است! که در آستانه فروپاشي رژيم پهلوي، ترس از اعدام قريب الوقوع توسط نيروهاي انقلابي ‏زندگي اش را مختل کرده است. در ابتدي داستان "آقا مصطفي" به طرز حيرت آوري از همسرش محبوبه مي خواهد که ‏براي نجات جان وي خودسوزي کند. در ادمه اين خواسته "آقا مصطفي" در گفت و گو هاي آشفته اي که با خودش دارد، ‏با اين منطق عجيب توجيه مي شود که:‏‎ ‎‏"اگر مليحه زنده مي ماند بدون شک در بازجويي هايي که نيروهاي انقلابي از او ‏به عمل مي آوردند نحوه فرار و پناهندگي مرا لو مي داد." در حالي که درابتداي داستان مي بينيم که "آقا مصطفي" پس ‏از درخواست از محبوبه براي خودسوزي نحوه فرار خودش را براي او توضيح مي دهد. در اين جا براي خواننده اين ‏سوال پيش مي آيد که اگر خواسته "آقا مصطفي" مبتني بر اين دليل بود، چرا چگونگي فرار خودش را براي "محبوبه" ‏توضيح داد. در حالي که همسر او از اين برنامه هيچ گونه اطلاعي نداشت. درپايان داستان نيز روي آوردن يک فرمانده ‏سابق ساواک-"آقا مصطفي" - به خداوند! در نتيجه استيصال رواني و ترس تمام ناشدني از آينده و يادآوري گذشته اي ‏که به شدت سياه است خالي از هرگونه منطق داستاني يا حس زيبايي شناختي در يک اثر است. در واقع چه در اين ‏داستان و چه ديگر داستان هاي اين مجموعه دانشور توجه چنداني به ارزش هاي زيبايي شناختي اثر نمي کند و در ‏نتيجه موفق به پديد آوردن آثاري هم ارز آثار پيشين و به ياد ماندني خود- سووشون، ساربان سرگردان و جزيره ‏سرگرداني - نمي شود. ‏

daneshvar3.jpg

‏3- در باره نويسنده
‎سيمين دانشور: بانوي داستان نويسي ايران‎

سيمين دانشور در هشتم ارديبهشت 1300 شمسي در شهر شيراز به دنيا آمد. پدرش محمدعلي دانشور (احياء السلطنه) ‏است، همان کسي که بنا به گفته بعضي صاحبنظران، سيمين در رمان معروفش "سووشون" از او به نام دکتر عبدالله ‏خان ياد مي کند. احياء السلطنه مردي با فرهنگ و ادب و عضو گروه حافظيون بود که شب هاي جمعه بر مزار لسان ‏الغيب جمع مي شدند و ياد حافظ را زنده نگه مي داشتند. مادرش قمر السلطنه حکمت بانوي شاعر و هنرمند بود که مدير ‏هنرستان دخترانه اي در شيراز بود. سيمين از کودکي توسط مادر و پدرش با ادبيات و هنر آشنا شد. تحصيلا ت ابتدايي ‏و دبيرستان را در مدرسه مهرآئين شيراز به انجام رساند و درامتحان نهايي ديپلم شاگرد اول کل کشور شد.‏

سپس براي ادامه تحصيل در رشته ادبيات فارسي به دانشکده ادبيات دانشگاه تهران رفت. او پس از درگذشت پدر در ‏سال 1320 شمسي، شروع به مقاله نويسي براي راديو تهران و روزنامه ايران با نام مستعار "شيرازي بي نام" کرد. ‏
در سال 1327 مجموعه داستان کوتاه "آتش خاموش" را منتشر کرد که اولين مجموعه داستاني است که به قلم زني ‏ايراني چاپ شده است. او در سال 1329 با دفاع از رساله خود در مورد "زيبايي شناسي" موفق به کسب درجه دکترا ‏از دانشگاه تهران شد و با تشويق فاطمه سياح استاد راهنماي خود و همچنين صادق هدايت به داستان نويسي ادامه داد. ‏

سيمين دانشور در سال 1327 زماني که در اتوبوس نشسته بود تا راهي شيراز شود با جلا ل آل احمد آشنا شد و در سال ‏‏1329 با او ازدواج کرد. ‏

هر قدر که جلال آل احمد در صحنه سياست ايران نقشي پررنگ داشت، سيمين دانشور سعي کرده تنها از منظر يک ‏نويسنده، سياست ورزي کند. او اولين رئيس کانون نويسندگان ايران (در زمان رژيم گذشته) است. زماني که در سال ‏‏1346 دولت وقت به فکر ايجاد "کنگره ملي نويسندگان ايران" افتاد، نويسندگان براي مخالفت با آن جلساتي تشکيل ‏دادند. عاقبت جلال آل احمد در يک مهماني در خانه خود (اسفند 1346) پيشنهاد کرد اتحاديه يا انجمني از اهل قلم ‏تشکيل شود. خواست جمع نويسندگان تامين آزادي بيان مطابق قوانين اساسي و اعلا ميه حقوق بشر (يک خواست ‏سياسي) و دفاع از حقوق قانوني اهل قلم (يک خواست صنفي) بود. پس از چند نشست، در روز اول ارديبهشت 1347 ‏در خانه آل احمد، فعاليت اولين دوره کانون نويسندگان ايران به رياست سيمين دانشور آغاز شد. کانون بعد از دو سال ‏عملا منحل شد و پس از آن دانشور فعاليت سياسي چنداني نداشت ولي به هرحال او بانوي مطرح نويسنده و همسر جلا ‏ل آل احمد بود. ‏

يک بار هم در سال هاي بعد از دوم خرداد 76، در جريان استيضاح عطاء الله مهاجراني وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي ‏در مجلس پنجم، نام سيمين دانشور از طرف نمايندگان موافق استيضاح شنيده شد. مهاجراني در دفاع معروف و به ياد ‏ماندني خود، ضمن نکوداشت و احترام بسيار به دانشور و تعريف و توصيف رمان "جزيره سرگرداني" به نمايندگان ‏متذکرشد که آنها "سيمين بهبهاني" را با "سيمين دانشور" اشتباه گرفته اند. سيمين دانشور به اندازه نويسندگان مطرح ‏ديگر در سياست حضور دارد، حضوري که گاه ناخواسته است و اتفاق بالا نمونه اي از آن است!‏

دكتر دانشور تا سال 1359 كه به درخواست خود از دانشگاه بازنشست شد به تدريس در دانشگاه هنر و ادبيات مشغول ‏بود. از سيمين دانشور با توجه به نگارش رمان سووشون به عنوان نخستين زن رمان نويس ايراني نام مي برند. از وي ‏كتاب هاي زيادي به جاي مانده است كه مي‌توان به كي سلام كنم، شهري چون بهشت، سووشون، جزيره سرگردان، از ‏پرنده هاي مهاجر، ساربان سرگردان نام برد. دانشور از چند سال پيش به دليل كهولت سن كمتر در مجامع فرهنگي ‏حضور داشت و سرگرم نگارش جلد سوم سه گانه سرگرداني با عنوان كوه سرگردان بود.‏

آخرين اثر منتشر شده از سيمين دانشور"انتخاب" نام دارد. مجموعه اي از 16 داستان کوتاه که بخشي از آن ها تا کنون ‏در هيچ مجموعه اي منتشر نشده است، اما چندين داستان نيز متعلق به مجموعه " از پرنده هاي مهاجر بپرس" است که ‏سال 1371 منتشر شده بود. ‏

لقا السلطنه، اسطقس، انتخاب، برو به چاه بگو، ساواکي، بخت گشا، برهوت، ميزگرد، مرز و نقاب، روزگار اگري، از ‏خاک به خاکستر، باغ سنگ، دو نوع لبخند، روبوت سخنگو، از پرنده هاي مهاجر بپرس و متبرک باد خليفه بودن انسان ‏بر زمين داستان هاي اين مجموعه است.‏

گفتني است وي درحال حاضر ضمن کار کردن روي مجموعه داستان هاي مذهبي، در انتظار انتشار سومين و آخرين ‏بخش از مجموعه سرگرداني خود با عنوان "کوه سرگردان" است.‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.