رژيم خودکامه، سردي، يخ زدگي
وبگرد - سه شنبه 3 اردیبهشت 1387 [2008.04.22]
سها سيفي
webgarderooz@yahoo.com
پيش از آن که وبگردي امروز را بخوانيد بد نيست يادآور شويم که از اين پس مي توانيد از طريق نشاني بالا با وبگرد در تماس باشيد. نقطه نظرات و پيشنهادهاي خود را در زمينه وبگردي هاي يک روز در ميان وبگرد مطرح کنيد يا تازه شدن وبلاگ تان را خبر دهيد.
تقصير از خود ماست که ستم پذيريم
آمنه شيرافکن در "پنجره اي از آن خود" معتقد است که پيشروي گستاخانه حاکمان، و دست اندازي تازه شان به حوزه خصوصي زندگي شهروندان در زمينه سرکشي به شرکت هاي خصوصي به منظور بررسي رعايت حجاب در اين گونه شرکت ها، نتيجه اهمال و سهل انگاري و ستم پذيري خود آنها است:
طرح امنيت اجتماعي شروع مي شود. مردم از رنگين كمان اصلاحات به طيفي از خاكستري تا قهوه اي پناه مي برند و ون ها كرور كرور دختر مي برند وزرا. كم كم كار بالا مي گيرد. حالا آقايان تصميم گرفتهاند كه سري هم داخل شركت هاي خصوصي بزنند دو سه روز ديگر هم دلشان براي خانه ها تنگ ميشود.
آنچه قدرت سياسي مي خواهد چيزي جز اين نيست. قدرت مدام در پس واكاوي و به تسخير در آوردن حوزه هاي شخصي و شخصي تر آدمها ست. اگر رخصت دهي خصوصي ترين زواياي زندگي را هم از آن خود ميكند؛ مانند آنچه در دوران مسحيت و اقرار در روابط جنسي در كليساها اتفاق افتاد. به اين روايت؛ نمي توان خواست و ميل قدرت را مهار كرد، مگر آنكه با همان شتاب نيرويي برخواسته از ميان جمعيت در برابر اين ميل سرخوشانه بي قيد و بند قدرت و حاكميت بايستد. آنچه اين روزها در فضاي اجتماعي ما به ميزان قابل تاملي رو به كاهش است.
اتوموبيل براي ايراني ها؛ ادامه همان خانه امن است
ناصر فکوهي در "جامعه شناسي و زندگي روزمره" و در تحليلي جامعه شناختي از مسئله ترافيک در تهران، در باره نقش اتوموبيل در ذهنيت شهروندان ايراني مي نويسد:
اتومبيل شخصي در ايران صرفا ابزاري براي تشفي خودخواهي هاي فردي نيست. اتومبيل شخصي صرفا يک ابزار نيست و صرفا يک وجه ندارد. اتومبيل شخصي يک برساخته فرهنگي و محصولي اجتماعي است. برساخته اي فرهنگي که با منافع خانواده در ايران پيوندي نزديک دارد. ماشين پاره اي از خانه است و شايد هم تداوم خانه در خيابان.
ما با جامعه اي مواجه ايم که خيابان هيچ موضوعيتي جز ادامه خانه بودن يا محملي براي شکل گيري نفسهاي منفرد نمي تواند داشته باشد. بيراه نخواهيم رفت اگر بگويم، ماشين پاسدار حريم خانواده در شهري است که امکان شکستن حرمتهاي آن فراوان است. جامعه اي که از يکسو تاکيد بسياري بر حرمت خانواده دارد و از ديگر سو امکانات لازم را براي حفظ اين حرمت در شهر و در فضاي عمومي فراهم نکرده است.
از هم گسيختگي شهروندان، به نفع رژيم هاي خودکامه است
کتاب تازه اي از "الکسي دوتوکويل" تحت عنوان انقلاب فرانسه و رژيم پيش از آن توسط نشر مرواريد منتشر شده که "کافه تيتر" خواندن آن را توصيه کرده است:
در اجتماعي که پيوندهاي خانوادگي، کاستي، طبقاتي و اخوتهاي صنفي در آن از بين رفته باشند؛ مردم بسيار آمادگي دارند که تنها بر حسب منافع شخصيشان بيانديشند و بر وفق يک فردگرايي بسيار محدود، فقط در انديشه خود باشند و هيچ گونه دلبستگي به خير همگاني از خود نشان ندهند. رژيم خودکامه نه تنها با چنين گرايش هاي فردپرستانهاي مقابله نمي کند، بلکه به آنها پر و بال هم ميدهد و بدين سان، حکومت شوندگان را از هر گونه احساس همبستگي و وابستگي متقابل و علائق همسايگي و دلبستگي به افزايش رفاه کل اجتماع، محروم ميسازد.
اينگونه حکومت، مردم را در زندگي خصوصيشان محصور مي دارد و با سوء استفاده از اين گرايشي که آنها در جهت جدا نگهداشتنشان از ديگران پيدا ميکنند، موفق ميشود که آنها را از يکديگر بيگانه سازد. در جامعهاي که احساس افراد آن نسبت به همديگر سرد بوده باشد، رژيم خودکامه ميتواند يک گام پيشتر گذارد و اين سردي را به يخزدگي مبدل کند.
مراکز خريد: ماشين هاي توليد مصرف
امين بزرگيان در "تجربه زيستن" در يک بررسي جامعه شناسانه، مراکز خريد را تحت سه پاراديم متفاوت دسته بندي مي کند:
امروزه شايد براي بسياري هيچ كاري به اندازه "خريدن"، بالاخص لباس، لذت بخش نباشد. تمام شهر پر شده است از مغازهها و ويترينهاي رنگارنگ عرضه لباس و تماشاگراني (گاه تبديل ميشوند به خريدار) كه با ولع و پشتكاري قابل توجه در حسرت داشتن آنها ميسوزند. اين ميل باعث شده مراكز اصلي تجمع در شهرهاي بزرگي همچون تهران، فروشگاهها و مغازههاي به هم پيوسته عرضه لباس و كفش باشد كه تمام شهر را در برگرفتهاند.
مراکز خريد در سه پارادايم عمده تئوريزه ميشوند. يکي پارادايم چپ انتقادي که معتقد است مراکز خريد ماشينهاي توليد مصرفکنندههاي همسان هستند که در نهايت به تباهي آنها ميانجامد. مهمترين تئوريپرداز اين پارادايم "ژان بودريار" است. او معتقد است ما در جهاني زندگي ميکنيم که مصرف تمامي زندگي ما را در برگرفته و از معنا تهي کرده است.
باز هم تحريف تاريخ ايران
اميد حبيبي نيا در "آينه هاي روبرو" از پخش يک فيلم تاريخي در برخي کانال هاي تلويزيوني آلمان واتريش در مورد ملکه سابق ايران خبر مي دهد و مي نويسد:
"ثريا" داستان تحريف شده زندگي ثريا بختياري اسفندياري، ملکه سابق حکومت سرنگون شده پادشاهي در ايران است. به روايت فيلم؛ دختري باهوش و غربي ( ثريا به هرحال آلماني تبار قلمداد مي شود)، حساس و روشنفکر که قرباني جنگ قدرت درباري نسبتا فاسد مي شود. يعني همان داستان شاه و پريان غربي با مخلوطي از کمپلکس سيندرلا!
از کيفيت نازل فيلم (که در دو قسمت هشتاد دقيقه اي در شبکه هاي سه کشور نمايش داده شد) که بگذريم، کارگردان و سناريست ها حتي همين کليشه رايج و دستمالي شده شاهزاده خارجي (يعني غربي) گرفتار در چنگال توطئه هاي دربار کشور ميزبان را هم نتوانسته اند خوب از کار در بياورند. از همين رو عليرغم تبليغات کانال اول در آلمان اين فيلم تلويزيوني مطلقا هيچ توجهي را جلب نکرد.
هنوز کسي هست که به فکرت باشد
انديشه در "دريچه من" پستي به همين کوتاهي دارد:
فکر مي کنم نشانه ها تو زندگي آدمها نقش مهمي داشته باشه. نشانه هايي که يکباره در اوج نااميدي ها و بي حوصلگي ها بواسطه کسي که فکرش رو هم نمي توني بکني به تو يک جورايي علامت ميده که هنوز يکي هست که به فکرت باشه، از اون بالاها هوات رو داشته باشه. که يعني اون قدرها هم وضعت خراب نيست.
بدبينم. به شدت!
اما ترانه بني يعقوب در "بدون ويرايش" به همان ميزان که انديشه به آينده اميدوار و خوشبين است، اميدي به آن ندارد و مي نويسد:
بدبين ام به شدت و وحشتناک.... آنقدر که گاهي از افکار سياهم خودم هم وحشت مي کنم .هميشه طرف بد ماجراها رو مي بينم .سياه سياه بدون ذره اي سفيدي .خودم هم از دست اين رفتار و طرز فکر خسته شدم و تصميم گرفتم تو سال جديد خوش بين بشم . دوست عزيزي هم کمکم مي کنه تا بتوانم زيبائيها رو بيشتر ببينم به توصيه او از زيبائيهاي بهار وسفر کوتاهم به شمال چيزهائي نوشتم که در زير ميارمشون .هر چند بايد بگم که هنوز خيلي بهتر مي تونم درباره زشتي ها و پليدي ها چيز بنويسم ...
داستان سيندرلاهاي مدرن
"سيندرلا هاي مدرن" عنوان نوشته اي از بهاره آروين در وبلاگ "شور و شر" است که چنين آغاز مي شود:
واقعا زنان ديگر چه ميخواستند؟ در نيمهي دوم قرن بيست، آنان حق راي داشتند، مشکل چنداني براي ورودشان به دانشگاهها نبود و بازار کار عليرغم همهي تبعيضهايش، به رويشان گشوده بود. درواقع، حتي در دههي 1920 هم اغلب دختران در اروپا و آمريکاي شمالي از آموزش ابتدايي برخوردار بودند. زنان طبقهي متوسطِ مرفه خود را ملزم به راهيابي به دانشگاهها و حرفههاي تخصصي ميدانستند.
موقعيتهاي شغلي براي ميليونها زن جوان فرصت زندگي مستقلي را به وجود آورده بود. به تدريج فمينيسم حتي از مد افتاده و قديمي و يادگاري از مبارزات گذشته به نظر ميرسيد. بعد از آن، بخت حتي باز هم بيشتر با زنان يار شد. جنگ پيش آمد و به يکباره همهچيز را دگرگون کرد. در آمريکا، همزمان با فرستاده شدن مردان به جنگ، 7 ميليون زن براي اولينبار سرکار رفتند. زنان کارهايي را برعهده گرفتند که پيش از اين گفته ميشد "از عهدهشان برنميآيد..." و البته که جنگ پايان يافت و از ميان هر پنج زن، چهار نفر خواهان حفظ شغلشان در دوران صلح نيز بودند.
سرنوشت مردانِ گشاده آغوش
يک بخش از نوشته هاي چند بخشي علي بزرگيان در "سوته دلان" به قرار زير است:
چند روز قبل وقتي داشتم فيلم "بابي" ساخته "اميليو استه وز" را نگاه مي کردم، اين ايده به سرم زد. درباره آدم هايي که اين قدر زود مي ميرند. مثل جيمز دين،مثل جان اف کندي. به نظرم آمد که اين جور آدم ها چنان براي زندگي آغوش مي گشايند، چنان وجودشان را صرف امواجي که از همه طرف به سمت شان روان است مي کنند، چنان با سر به ميان توده اي که اسم اش را مي گذاريم تقدير و سرنوشت مي اندازند که بي حفاظ مي مانند.
اين ها آدم هاي محافظه کاري نيستند. اجازه مي دهند که اتفاق هاي جديد، لحظه هاي تازه و ماجراهاي در راه،به سوي شان هجوم بياورند. راه مردم،راه طبيعت، راه احساسات موجود در جهان را به سمت خودشان باز مي گذارند. و يک دفعه به نظرت مي رسد اين هجوم آن قدر قوي و شديد و موثر است که جمع مي شود و جمع مي شود، مثل گلوله توپ به سينه آن ها مي خورد و اين جور آدم ها هم که گفتم، آغوش شان را باز گذاشته اند. پس همراه گلوله راه شان را مي کشند و چاره اي نيست،خيلي زود مي روند.
چرخش چپ ها به نفع قوم گرايي، به زيان تماميت ارضي ايران
"ايران نشنال" به مناسبت نزديک شدن بيست و چهارم آوريل، روز نسل کشي ارامنه، تحليلي تاريخي سياسي در همين زمينه دارد. در بخش هايي از اين تحليل آمده است:
امروز رشد ناسيوناليسم قومي در ايران تحت تاثير تبليغات و دخالت هاي فرامرزي، در صدد است که مبارزه و جنبش عدالتخواهي را از مسير خود منحرف کرده و زمينه براي ايجاد و تشديد خصومت بين مردم ايران را فراهم کند. متاسفانه امروز بخشي از فعالان ناسيوناليسم و قومگرائي در ايران، فعالان سابق جنبش چپ مي باشند که با رويگرداني از جنبش عدالتخواهي، و کنار گذاشتن شعارهاي انترناسيوناليستي خود، به بهانه طرح خواست هاي منطقه اي و قومي، دست به تشديد خصومت هاي قومي مي زنند.
از طرفي بايد اذعان کرد که تا به امروز، خود جنبش چپ در ايران نسبت به نسل کشي ارامنه - بدليل خصومتش با حزب داشناک که در کليسا و در بين ارامنه داراي نفوذ است و در بسيج ارامنه براي اعتراض به نسل کشي، کوشاست- بي اعتنا بوده است. که همين خصومت با حزب داشناک و بي اعتنائي به نسل کشي ارامنه و کتمان واقعيت هاي تاريخي، آنان را قادر مي سازد تا با چرخشي آشکار بجاي تشديد عدالتخواهي، دست به حرکت هاي قومگرايانه و تفرقه آميز بزنند.
