پيشفهمهاي تفسير آزاد قرآن
محمد مجتهد شبستري http://www.cgie.org.ir/ - دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 [2008.04.21]

توضيح: مقاله حاضر، قسمت دوم مقاله "قرائت نبوي از جهان" نوشته محمد مجتهد شبستري است که چاپ آن در شماره 6 فصلنامه "مدرسه"، به توقيف آن منجر شد. براي مشاهده قسمت اول مقاله "قرائت نبوي از جهان"، اينجا را کليک کنيد.
1 - مدّعاهاي اصلي مقاله
مقاله "قرائت نبوي از جهان" که در فصلنامه مدرسه شماره 6 چاپ شد نظريهاي فلسفي يا الهياتي يا علمي درباره حقيقت کلام الهي يا وحي يا تجربه نبوي و مانند اينها نيست. آن مقاله نظريهاي است درباره "چگونه مفهوم شدن" متن قرآن که دو مدعاي اصلي دارد:
مدعاي اول: بر اساس دادههاي فلسفه زبان در دويست سال اخير، قرآن (مصحف شريف) را به مثابه يک متن زباني عربي قابل فهم براي همگان (اعم از مؤمن و غيرمؤمن) تنها به انسان (پيامبر اسلام) ميتوان منسوب کرد و آن را کلام يک انسان بايد دانست. نسبت دادن (اسناد حقيقي) مستقيم و بلاواسطه اين متن با مشخصه يک متن عربي به خدا نه تنها مفهوم همگان بودن آن را از ميان ميبرد بلکه اصل "مفهوم" بودن آن را ناممکن ميسازد. براي نسبت دادن اين متن به خدا (کلام خدا ناميدن آن) بايد يک "حَيث" يا "منظر" ديگر انتخاب کرد.
مدعاي دوم: نوع ادبي اکثريت قاطع آيات قرآن، حکايت و روايت است. قرآن قرائتي موحدانه از جهان است که بر اساس "تجربه هرمنوتيکي نبوي" شکل گرفته است. انواع ديگري از تجربههاي نبوي در اين متن وجود دارد که به صورتي غير از حکايت و روايت بيان شده. اما اين تجربهها هم محتواي همان تجربه هرمنوتيکي را فربهتر و غنيتر ميسازند. قرآن بنيانگزار يک قرائت توحيدي از جهان است و نه مخزن حقيقتهائي اِخباري از واقعيات هستي. اصطلاح "تجربه هرمنوتيکي نبوي" در اين مقاله از بررسي خود متن مصحف گرفته شده و تا آنجا که صاحب اين قلم اطلاع دارد براي اولينبار در زبان فارسي بکار رفته است.
مدعاي اول مدعائي است که به "هرمنوتيک فلسفي معاصر" (در معناي اعمّ آن که در برابر هرمنوتيک دگماتيک قرار دارد) مربوط است و مدعاي دوم به "علم ادبيات". مدعاي اول ادامه نزاع متکلمان پيشين در باب الفاظ و معاني قرآن و يا حدوث و قدم آن و يا مخلوق بودن و نبودن آن و موضوعات ديگري از اين قبيل نيست. اين مدعا يک مدعاي جديد هرمنوتيکي، فلسفي است که با حقيقت "فهميدن" و "چگونه فهميدن" سر و کار دارد. روشن است که مباحث و آراء متکلمان پيشين مسلمان در باب قرآن از منظر هرمنوتيک فلسفي معاصر طرح نشده است. براي اظهار نظر موافق يا مخالف با مدعاي اول، دست کم، اطلاع از کليات هرمنوتيک فلسفي معاصر ضرورت دارد و نميتوان تنها با آگاهي از نظرات متکلمان پيشين مسلمان درباره آن مدعا اظهار نظر کرد. براي داوري درباره مدّعاي دوم نيز تنها به علوم ادبي بايد مراجعه کرد.
2 - متن قرآن و فلسفه زبان معاصر
صاحب اين قلم بحث خود را در بخش کلام نبوي از مقاله قرائت نبوي از جهان با تمرکز مستقيم و عيني روي يک متن زباني انساني عربي که با نام "مصحف شريف" يا "قرآن" در دسترس ما قرار دارد آغاز کرده است. مقصود اين بوده که تکليف خود را با همين متن موجود (داده عيني)، از منظر هرمنوتيک فلسفي روشن کنيم. موضوع مطرح شده اين است که متن مصحف شريف را که يک "متن عربي" است چگونه ميتوان فهميد. بارها اين مطلب را نوشتهام و گفتهام که فهميدن هر "متعلق فهم" نيازمند پارهاي از مقدمات (پيشفرضها يا پيشفهمها) است. فهميدن يک متن "زباني انساني" هم در صورتي ممکن ميشود که شخص فهمنده درباره اين زبان پيشفرضها يا پيش فهمهائي داشته باشد. اين پيشفرضها و يا پيشفهمها را فلسفه زبان در دسترس فهمنده ميگذارد. در فلسفه زبان معاصر، چه در شاخه تحليلي و چه در شاخه غيرتحليلي آن موضوعاتي مطرح ميباشد که ميتوان گفت اهم آنها به قرار زير است:
آيا زبان انسان مجموعهاي از نشانهها است؟ آيا زبان مجراي تحقّق انسانيت انسان است؟ آيا زبان "خانه وجود" است؟ آيا انسان بر زبان تسلط دارد يا زبان بر انسان؟ کارکردهاي زبان چيست؟ ارکان و مقومات تحقق زبان کدام است؟: 1. گوينده 2. مخاطب 3. زمينه يا متن متن Context 4. اهل زبان 5. محتواي زبان. زبان انسان يک پديده طبيعي است يا يک پديده قراردادي؟ معيارهاي صحيح و يا ناصحيح بودن زبان کدامست؟ تفاوتها و مشترکات زبان انسان و زبان حيوانات چيست؟ نظم و نظام زبان، ساختار زبان، سيستم زبان، نظم داخلي زبان و نقش قواعد صرف و نحو در دلالت. وابستگي زبان به وضعيت و واقعيات احتمالي تاريخي که زمينه Context به وجود آمدن زبان هستند. بازي زباني و شکلهاي متفاوت زندگي انساني. «معنا» چيست؟ نظريههاي گذشتگان درباره معنا تا چه اندازه قابل قبول است؟ نظريههاي جديد درباره معنا. رابطه زبان و تفکر: واژه و مفهوم. فکر کردن و سخن گفتن. معنا و مصداق. آيا مصداقها متفاوتند و معنا ثابت؟ رابطه زبان و کلي ذهني؟ مشابهتهاي خانوادگي مصداقها و به کار بردن يک معنا درباره مصداقهاي مشابه و متفاوت. تاريخي بودن زبان به علت تاريخي بودن معناها. تحولات معنائي متون و علل اين تحولات. نميتوان معناي يک جمله معين را در زمان گفته شدن يا نوشته شدن آن، به صورت قاطع معين کرد. نقش تفسير مجدد يک جمله در فهم معناي آغازين آن. چون معناها در طول زمان تغيير ميکنند هيچ جملهاي را نميتوان بدون تفسير مجدد درست فهم کرد. رابطه معرفت، زبان و واقعيت. نقش زبان در شکل دادن به واقعيت و شناختن واقعيت. ساختهاي پراگماتيکي زبان: سخن گفتن به مثابه «فعل گفتاري»، انواع گوناگون فعلهاي گفتاري. کارکردهاي "خطابگرانه" "ارزشگرانه: و نورماتيو زبان. زبان وسيله ارتباط اجتماعي انسانها. تأثير زبان در جامعه و...
3 - فهم همگاني قرآن، گوينده انساني قرآن
ميگوئيم نميتوان با غفلت از دادههاي فلسفه زبان معاصر به فهم تفسيري مصحف شريف که يک متن زباني عربي است نزديک شد. قبل از تفسير مصحف بايد درباره آن دادهها که در اينجا گرد آورديم نظري اتخاذ کرد. از جمله دادههاي مهم فلسفه زبان اين است که تحقق يک متن به زبان انساني بدون يک گوينده که انسان است ممکن نيست، چه زبان را فعل گفتاري انسان بدانيم چنانکه ويتگنشتاين Wittgenstein و آوستين Austin ميگويند، چه آن را خانه وجود بناميم چنانکه هايدگر Heidegger ميگويد، چه آن را فقط نشانه بدانيم و چه بيشتر و فربهتر از نشانه و حتي اگر مانند قدما آن را وجود لفظي واقعيات خارجي بدانيم، چه معنادهي آن طبيعي باشد و چه قراردادي، چه زبان بر انسان مسلط باشد و چه انسان بر زبان، چه در فهم متن زباني مؤلف محور باشيم و چه متن محور يا مرکبي از اين دو، در هر حال، تحقق زبان انساني موقوف به گويندگي يک انسان است. گويندهاي که مانند بلندگو يا ضبط صوت، يا صفحه گرامافون نيست و ميتوان با قابليت تجربهاي دربارهاش به راستي گفت "او سخن ميگويد" و فاعل فعل سخن گفتن است و همه مبادي و مقدّمات سخن گفتن اعم از ذهني و غيرذهني براي او مفروض است و او مسئوليت سخنان خود را به عهده دارد و.... بدين ترتيب مفروض بودن يک گوينده واقعي (يک انسان) براي يک متن زباني انساني از مهمترين پيش فهمها و يا پيشفرضهاي فهميدن آن متن است. مراد ما از فهم که در اينجا از آن سخن ميگوئيم يک فهم همگاني است، فهمي که هم مؤمن ميتواند به آن نائل شود و هم غيرمؤمن. ميگوئيم براي حصول چنين فهمي بايد مفروض بگيريم که متن مصحف شريف مانند همه متنهاي ديگر يک گوينده انساني داشته است. ميگوئيم بايد با دقت فراوان دريابيم که نميتوانيم فرض کنيم گوينده اين متن غير از انسان است و مثلاً گوينده آن خداست و در عين حال اين متن را قابل فهم براي همگان اعم از مؤمن و غيرمؤمن بدانيم. غيرمؤمن که به خدا عقيده ندارد چگونه ميتواند اين پيشفرض و يا پيش فهم را داشته باشد که گوينده اين متن خداست تا اين متن را بفهمد. اين مدعا که اين متن مستقيماً و بلاواسطه با همه الفاظ و جملات و معاني آن کلام خداست که به پيامبر داده شده و او مانند يک بلندگو و يا ضبط صوت بدون هيچ دخل و تصرفي آن را عيناً به مخاطبان منتقل کرده، متن را براي غيرمؤمن غيرقابل فهم ميسازد. براي غيرمؤمن نه خدا ميتواند گوينده فرض شود و نه پيامبر. خدا نميتواند گوينده فرض شود براي اينکه غيرمؤمن به خدا يا کلام خدا عقيده ندارد. پيامبر نميتواند گوينده فرض شود براي اينکه بنابر مدعا، پيامبر ميگويد اين متن کلام من نيست و من فقط يک کانال صوتي هستم که اين متن را به شما منتقل ميکنم. بدين ترتيب غيرمؤمن نميتواند مصحف را بفهمد. تصريح ميکنم که معناي اين سخن نيست که گوينده بايد ديده شود تا کلام مفهوم گردد. مدعا اين است که براي مفهوم شدن کلام بايد گويندهاي انساني نزد مخاطب مفروض باشد اگر گويندهاي مفروض نباشد اصلاً کلامي براي مخاطب محقق نميشود تا آن را بفهمد. ما متون گذشتگان را ميفهميم با اينکه مؤلفان آن را نميبينيم اما همه آنها را بر اين مبنا ميفهميم که براي آنها نويسندگاني (گويندگاني) که انسان بودند فرض ميکنيم و به وجود آنها و گويندگي آنها قائل ميشويم.
4 - فهم همگاني قرآن را نميتوان به مؤمنان منحصر کرد
ممکن است بگوئيد ما از خير مفهوم شدن مصحف شريف براي همگان اعم از مؤمن و غيرمؤمن ميگذريم و بر اين نظريه که گوينده خدا است باقي مانيم و ميگوئيم مصحف را فقط مؤمنان ميفهمند که ميتوانند به خدا به عنوان گوينده مصحف ايمان داشته باشند. غيرمؤمنان اصلاً مصحف را نميفهمند. اما هيهات که اين مدعا دو اشکال عمده دارد. اشکال اول اين است که آنچه در اين مدعا فهميدن ناميده ميشود. واقعاً "فهميدن" نيست. حقيقت اين است که آنچه را به صورت همگان نميتوان فهميد به هيچ صورت ديگر هم نميتوان فهميد. منظور ما از فهميدن در اين مباحث آن معرفت عقلاني است که در هرمنوتيک جديد فلسفي (به معناي اعم) از آن صحبت ميشود. اين معرفت معرفتي است که ميتوان آن را با ديگران اعم از مؤمن و غيرمؤمن در ميان گذاشت و با تجزيه و تحليل ميتوان نشان داد که روند آن چگونه شکل ميگيرد، ميتوان با استدلال نشان داد که چرا ادعا ميشود فهمي به حقيقت (حقيقت هرمنوتيکي) رسيده و فهم ديگري به آن نرسيده است چگونه ميان فهم و "سوءفهم" تفاوت گذاشته ميشود. در جائي که نميتوان اين بحثها را کرد در آنجا نميتوان از فهميدن صحبت کرد. نميتواند به او نشان دهد که سخن چه کسي را ميفهمد و گوينده آن کيست. در اين فرض اخير مؤمن نميتواند درباره فهم خود از مصحف با ديگران که غيرمؤمناناند بر يک مبناي عقلاني صحبت کند. نميتواند روند فهميدن خود را براي آنان تجزيه و تحليل کند، نميتواند براي مقدمات فهم خود دليل بياورد و يا بر صحت فهم خود استدلال کند و هکذا. پس بنا به فرض اخير هيچ فهمي اتفاق نميافتد.
اشکال دوم اين است که متن مصحف، به وضوح نشان ميدهد که ميان پيامبر و مخاطبان او (مخاطبان قرآن) اعم از مؤمن و کافر، گفتگوها، مباحثات، موافقتها و مخالفتهاي فراوان در گرفته است. محتواي گفتگوئي مصحف شريف در موارد زيادي از آن بر کسي پوشيده نيست. اين واقعيت نشان ميدهد که غيرمؤمنان هم محتواي گفتگوئي آيات قرآني را ميفهميدهاند و مدعيات اين متن براي همه شنوندگان آن مفهوم ميشده است.
5 - مباحث کلامي درباره قرآن چگونه به وجود آمد؟
پيدايش نظرات و مباحث متکلمان علل متعدد داشت. آنطور که از تحقيقات ولفسون و فان اِس بر ميآيد رويارويي مسلمانان با نظريات و عقايد متکلمان يهودي و مسيحي درباره "کلمه و کلام" خدا (تکلم خدا با موسي و شخص عيسي به منزله کلمه خدا) نقش مهمي در اين ميان داشت. متکلمان دو آئين پيشين به مسلمانان ميگفتند آئين شما يا اساس متافريکي محکمي ندارد چون بر "کلمه الهي" استوار نيست. و يا آئين شما استقلال ندارد و دنباله آئينهاي ما است. اين مدعاها سبب اين شد مسلمانان در باب حقيقت وحي محمدي و کلام الهي نازل بر او نظريهپردازي کنند. بنا به تحقيقات "ولفسون" و "فان اس" بحثهاي مربوط به کلام و کلمه خدا در يهوديت و مسيحيت در شکلگيري اين نظريات تأثير فراوان گذاشته است(1). صاحب اين قلم هم در موارد ديگر به اين نکته مهم اشاره کرده که امّهات مسائل کلام اسلامي بدون توجه به سابقه آن مسائل در يهوديت و مسيحيت درست فهميده نميشود. نه تنها اين مسائل بلکه تمام آنچه قرآن درباره يهود و نصاري گفته بدون عنايت به سابقه آنها در دو آئين پيشين مفهوم نميگردد.
مسلمانان ميخواستند نشان دهند که آئين مسلماني بر کلام الهي تکيه دارد. در ميان نظريات مختلف که بدين منظور پديد آمد يک نظريه افراطي اين بود که همه حروف و جملات و معاني مصحف بدون استثناء به عنوان يکي از صفات ذاتي و قديم خدا از لا و ابدا وجود دارد (کلام نفسي خدا)، اين حقيقت در آن زمان که وحي بر پيامبر اسلام فرود آمده شکل کلام لفظي به خود گرفته و رابطه مصحف موجود با کلام نفسي خدا گونهاي رابطه اتحاد است. البته تقسيم کلام به کلام نفسي و کلام لفظي در الهيات، قبلاً به وسيله اگوستين Agustin مطرح شده بود(2).
متکلمان معتزله که عقلگراتر از ديگران بودند و چنين تصوري از کلام خدا را معقول نميدانستند نظريه ديگري آوردند. آنها گفتند مصحف شريف به اين معنا کلام خدا است که خدا "اصوات مقطعه" مصحف را در محلي آفريده است. مصحف مخلوق است و نه قديم و خلق آن هم "صفت فعل" خدا است. مصحف موجود با همه الفاظ و جملات و معاني آنها بلاواسطه مخلوق خدا است. محمد(ص) آنها را مثلاً از جبرئيل شنيده و به ديگران انتقال داده است. اين نظريه همان نظريه Verbal Inspiration(دميدن لفظ به لفظ) بود که فيلون Philon حقوقدان و مفسر عارف و يهودي کتاب مقدس در قرن اول ميلادي آن را به نظر خودش، براي معقول کردن "تکلم خدا" با پيامبران مطرح کرده بود و بعداً در الهيات يهودي و مسيحي با تفسيرهاي متفاوت از آن استفاده شد. معتزله اين نظريه را هم معقولتر از نظريه کلام نفسي و کلام لفظي خدا ميدانستند و هم معتقد بودند چون اين نظريه قرآن را يک مخلوق مستقل و غير از کلام الهي در تورات و انجيل، معرفي ميکند و به وحي اسلامي استقلال ميبخشد، ميتواند دليلي بر حقانيت دين اسلام باشد(3).
به هر حال، مهم اين است که بدانيم اين نظريات، همه، به منظور تأسيس يک بنياد متافيزيکي براي مصحف شريف به وجود آمد. ما امروز به کمک هرمنوتيک فلسفي جديد درک ميکنيم که اين نظريات نميتوانند صحيح باشند چون به نامفهوم بودن مصحف ميانجامند. صاحبان آنها از لوازم مخرّب آن نظريات در باب فهم و تفسير مصحف آگاه نبودند. ميتوانيم بگوئيم آنها در عين حال که مصحف را به گونهاي ميفهميدند نظرات زباني ـ کلامي نادرستي درباره متعلق فهم خود داشتند(4).
6 - ديدگاه فيلسوفان و عارفان
فيلسوفان و عارفان مسلمان هم که نظرياتي در باب وحي و نبوت پرداختند مقصودشان همين بود که اساس متافيزيکي مصحف را تثبيت کنند. فيلسوفان ميخواستند براي وحي و نبوت در دستگاه متافيزيکي فلسفي خود جائي پيدا کنند. آنها براي اين منظوّر نظريه ارتقاء نبي به مرتبه عقل فعال يا قوه حدسيه فوقالعاده نبي و مانند اينها را پيش کشيدند. عارفان با "هم افق شدن" با تجربههاي نبوي که در قرآن هست خود، به تجربههاي تازه و بديع رسيدند، وحي نبوي را کشف تام ناميدند. و آن را معيار ارزيابي کشفهاي خود قرار دادند. فيلسوفان و عارفان در باب زبان قرآن به نظريههائي اين چنين روي آوردند: قرآن يک وجود لفظي (ظاهري) دارد و يک وجود عيني (باطني) و اين دو وجود بر يکديگر منطبقاند. اهل ظاهر فقط با وجود ظاهري آن هم افق ميشوند (آن را ميفهمند) ولي اهل باطن با وجود باطني آن هم افق ميشوند (با آن متحد ميشوند) و قرآن صورت، يک بيصورت است، آنچه بر زبان حضرت محمد(ص) جاري شده از مراتب باطني وجود او مرتبه اتحاد با خدا (مقام جمع الجمع) به مرتبه وجود ظاهري او تنزل پيدا کرده و به شکل کلام درآمده و در سامعه او شنيده شده است و... و بنابراين کلام محمد عين کلام خدا است. جالب اين است که ارکان عمده اين نظريات در الهيات و عرفان يهودي و مسيحي سابقه داشت(5).
امروز اين نظرات مربوط به وجودشناسي زبان که فيلسوفان و عارفان سنتي بيان کردند و ابن عربي در فتوحات مکيه و ملاصدرا در ج 2 اسفار اربعه در تقرير وجودشناسي زبان از طرف فلسفه زبان معاصر رد ميشود. آنها را آوردهاند علاوه بر اين از نظر هرمنوتيک فلسفي جديد آن نظرات متن مصحف را غيرقابل فهميدن (براي همگان) ميسازد. اين پيشفهم يا پيشفرض که مصحف در مقام اتحاد نبي با خدا گفته شده اگر معنايش اين باشد که مصحف را تنها با اين قيد ميتوان فهميد، در اين صورت فردي که به خدا و يا امکان اتحاد نبي با خدا معتقد نيست نميتواند مصحف را بفهمد. اين نظر به آنجا منتهي ميشود که بگوئيم قرآن را فقط عارفان ميفهمند. دقت کنيد که نميگويم در عالم واقع، قضيه از چه قرار بوده است بلکه ميگويم اين نظر در صورتيکه به معناي پيشفهم مصحف باشد براي مفهوم شدن مصحف لوازم مخرّب دارد و اگر نه پيشفهم بلکه يک تنها دعوي ايماني باشد در آن صورت در مقام فهم نقشي بازي نميکند و يک قيد زائد و بيفايده به حساب ميآيد. مسکوت گذاشتن فلسفه زبان و هرمنوتيک جديد در باب مباحثات قرآني مشکلات فراوان به وجود ميآورد. ميتوان عرفانگرا بود ولي به متافيزيک زبانشناسي عرفا تکيه نکرد. در واقع متکلمان و عارفان و فيلسوفان سنتي ما هر سه، مصحف را براي غيرمؤمن نامفهوم ميسازند.
7 - نقش هرمنوتيک فلسفي و علوم ادبي
حل نزاع متکلمان و فيلسوفان و عارفان در باب نهم فهم مصحف شريف تنها از اين راه ميسر است که آشکار شود که چه، فيلسوف و چه عارف و چه متکلم، بدون داشتن يک نظريه فلسفي قابل قبول در باب زبان نميتوانند "فهم همگاني" از محصف شريف را توضيح دهند و نميتوانند به تفسير اين متن که همگان فهم باشد بپردازند. اين اشکار کردن تنها از هرمنوتيک ساخته است. مدّعاهاي متکلم و فيلسوف و عارف در اين باب، همه قضاياي جزئيه هستند که نميتوان بر صحت و سقم آنها اقامه برهان کرد که که در منطق گفتهاند "الجزئي لايکون کاسباً و لا مکتسبا" بنابراين بدون در ميان آوردن هرمنوتيک، نزاع متکلم و فيلسوف و عارف در باب فهم قرآن ميتواند تا قيامت ادامه پيدا کند. اين نزاع موقعي حل ميشود که هر سه دسته دريابند که "مفهوم همگان" بودن مصحف تنها با فرض يک گوينده انساني براي آن ميسر ميشود ولاغير.
متکلم از فيلسوف و عارف ميپرسد آن قبيل آيات قرآن را که در آنها کسي ميگويد ما قرآن را نازل کردهايم، يا محمد(ص) مخاطب يک گوينده قرار ميگيرد، يا شنوندگان مخاطب خدا قرار ميگيرند و... چگونه ميتوانيم بفهميم در صورتي که گوينده واقعي خدا نباشد. حل اين مشکل آسان است. راه حل اين است که پس از پذيرفتن اينکه مصحف يک گوينده انساني (پيامبر) دارد قدم در وادي علوم ادبي، معاني، بيان و بديع بگذاريم. در اين علوم مسلم شده که از سبکها و انواع ادبي بکار برده باشده در يک متن نميتوان به دست آورد که گوينده و مخاطب واقعاً چه کساني هستند. آيا گوينده و مخاطب در عالم خارج يک شخص است يا دو شخص. شخص واحد ميتواند در يک متن هم گوينده باشد و هم مخاطب، هم به صورت شخص اول سخن بگويد هم به صورت شخص دوم و سوم. در متون ادبي و ديني بازيهاي هنري شگفتانگيزي وجود دارد. چرا يک پيامبر که به قول جلالالدين رومي از کلام خدا مست است سخن ميگويد کلامش را به انواع بلاغت و فنون زيبا و رنگارنگ و تکاندهنده و اثرگذار آراسته نگرداند؟ چرا کلام او دائماً شنونده را در پيچ و تاب نيفکند و او را از حضور به غيبت و از غيبت به حضور، از انسان به خدا و از خدا به انسان نکشاند؟ چرا يک پيامبر که بر اثر تجربه زنده و يقينساز و انگيزاننده امداد الهي (وحي)، وجودش از سخن خدا لبريز شده (رسالت) نميتواند طوري سخن بگويد که گوئي خدا سخن ميگويد، طوري خطاب و عتاب کند که گوئي خدا خطاب و عتاب ميکند؟ چرا او نميتواند به گونهاي سخن گويد که گوئي واقعاً خدا است که در عاليترين شکلهاي ادبي با انسانها سخن ميگويد؟ روا باشد انا الحق ار درختي چرا نبود روا از نيک بختي؟ آيا جز اين است که اينگونه سخن گفتن و ايجاد تجربه "مخاطب خدا بودن" در مخاطبان پيامبر عين اداء وظيفه "رسالت" است، آيا جز اين است که اينگونه سخن گفتن عين فصاحت و بلاغت در حد اعجاز است. مگر نميگوئيم قرآن فصيحترين و بليغترين متن عربي است؟ پيامبر فيلسوف نيست تا مرتب و منظم سخن بگويد اگر پيامبر از کلام خدا مست است پس سخن او نيز مستانه و پريشان است. پيامبران وضعيتهاي وجودي بسيار متفاوت، موّاج و طوفاني پيدا ميکنند. اين نتيجه همان "بعث" است که در قرآن به عنوان نقطه آغاز نبوت و رسالت فراوان از آن ياد شده است. کلام نبوي اين انسانها هم هميشه موّاج و طوفاني و متفاوت است. ميتوان گفت نتيجه "انطباق" پيامبر با وحي الهي که از جنس الفاظ و جملات و مفاهيم نبود انواع سخن گفتنها است که در قرآن ديده ميشود. در علوم ادبي اين انواع مورد بررسي قرار گرفته است. متکلمان عصر ما بايد آگاهي بيشتري از اين علوم پيدا کنند. در اين باب ميتوان بسيار سخن گفت. اميدوارم موفق شوم در مقالات ديگري که به توضيح بيشتر نظريه "قرائت نبوي" بودن متن قرآن ميپردازم در اين باب به تفضيل سخن بگويم.
8 - دور باطل و نزاع بيثمر
پس بايد بگوئيم منظور محمد(ص) از اشاره خدائي سخن گفتن خدا با وي به صورت اشاره (وسيله جبرئيل يا...؟) بوده است. اين تحليل نشان ميدهد معناي وحياني بودن قرآن نزد محمد(ص) اين بود که آيات قرآن که وي ميخواند با ياري وحي (همان اشارات) شکل ميگيرد و پيامبر با امداد وحياني در مصحف سخن ميگويد. صاحب اين قلم در مقاله قرائت نبوي از جهان از اين حقيقت چنين تعبير کرده که قرآن بنا به مدعاي خود قرآن محصول وحي بوده است نه خود وحي. ثالثاً بايد با دقت نظر به اين نکته عنايت کرد که در هيچکدام از آن آيات مورد نظر گفته نشده که قرآن کلام محمد نيست.
در بحثهائي که از دقت کم برخورد است غالباً نه تنها معناي دقيق اصطلاحات و تعبيرات متفاوت پوشيده ميماند و از تمايزات آنها غفلت ميشود بلکه مدّعاهائي هم که به قرآن نسبت داده ميشود با مسامحه همراه است. آري در قرآن آمده که قرآن وحياني است، از سوي خدا بر قلب پيامبر نازل شده، قبل از قرآن پيامبر نميدانست کتاب چيست و ايمان چيست، پيامبر از روي هوي و هوس حرف نميزند، جبرئيل در نزول قرآن دخالت داشته، قرآن يک وجود پيشين در لوح محفوظ داشته و... اما طرفه اين است که هيچکدام از اين تعبيرات و اصطلاحات با نظر دقيق، اين مدّعا را که مصحف شريف در درجه اول کلام نبوي خود پيامبر است رد نميکند و با آن منافات ندارد. مهمتر اينکه همين آيات مورد نظر اگر کلام محمد(ص) (انسان) فرض نشوند قابل فهم نخواهند بود. در مباحثات کلامي غيردقيق، از معناهاي متفاوت وحي، قرآن، کتاب، کلام خدا، آيات و پارهاي از واژههاي ديگر مربوط هم غفلت ميشود، گوئي همه اين واژهها مترادفند. آنچه در متن مصحف در ارتباط با يکي از آنها گفته شده به حساب ديگري گذاشته ميشود و علاوه بر اين از معاني متفاوت هر واژه در موارد مختلف مصحف هم غفلت ميشود و اين بيدقتي خصوصاً در مباحث کلامي اخير جامعه، ابهام و اغتشاش آفريده است. اين مشکلات در درجه اوّل از آنجا ناشي ميشود که پارهاي از باحثان از اين نکته غافل ميمانند که بنابر اينکه قرآن کلام محمد است ديگر نميتوان گفت خدا در قرآن چنين ميگويد. بايد گفت پيامبر در قرآن چنين ميگويد. گرچه کلام او با اشاره الهي شکل ميگيرد. اين غفلت يک دور باطل به وجود ميآورد و نزاع بيثمري را نقاب حقانيت ميپوشاند. علاوه بر آنچه در مقاله قرائت نبوي از جهان آوردهام در آينده به بيان شواهد تاريخي ديگري از متن قرآن خواهم پرداخت که نشان ميدهند اين متن کلام پيامبر است، "بعث" و "اشاره" فعل خدا و کلام او است "در زبان خدائي" و خواندن توحيدي جهان (قرآن) در مصحف فعل پيامبر و کلام او است در زبان عربي.
9 - "زبان و کلام خدا" در اديان ابراهيمي
با نگاه دينشناسي ترديدي در اين نيست که در يهوديت، مسيحيت و اسلام "واقعيتي" به نام "کلام خدا"God’s Word مطرح است. در عهد عتيق حدود 300 بار از "کلام خدا" و يا کلمه سخن ميرود(7) در قرآن مجيد از "کلام خدا"، "کلمه رب"، "کلمات خدا" و... بارها سخن رفته است. متکلمان، متألّهان و عارفان يهودي، مسيحي و مسلمان در اين باب که حقيقت کلام و کلمه خداوند چيست سخنان بسيار نغز و جذاب گفتهاند. علاوه بر پيامبران، انسانهاي معنوي ديگري هم گزارش کردهاند که چگونه خدا با آنها سخن گفته است. ادبيات عرفاني الهياتي اديان ابراهيمي گنجينه گرانبهائي از اين گزارشها را منعکس ميکند. عارفان و متألهان در اين باب موضوع "زبانهاي خدا" را مطرح کردهاند و گفتهاند زبانهاي خدا "غير از زبان انسان" است و از جنس الفاظ و جملات و مفاهيم زبان انساني نيست و بنابراين کلام خدا هم از اين جنس نميتواند باشد(8). پيامبران و ديگر انسانهاي معنوي، زبان خدا را نه در الفاظ و جملات و مفاهيم بلکه در شگفتيهاي عالم هستي اعم از "انفس و آفاق" يافتهاند. ممکن است پيامبري کلام خدا را به صورت الفاظ و جملات و يا اصوات بشنود اما در عين حال او تجربه ميکند که حقيقت کلام خدا از جنس آنچه او ميشنود نيست.
زبان و کلام خدا چون مانند "زبان کلام انسان" الفاظ و جملات و مفاهيم ندارد محدوديتهاي آنها را هم ندارد انواع و اقسام سخن گفتن خدا را نميتوان محدود کرد. از "اشاره سريع و خفي" (وحي) گرفته تا "تجلّي"، "اشراق"، "مناجات در قلوب بندگان"، "رؤياي صادق نبوي"، "آگاهي باطني انسان از خدا"، "تجربه تسبيح موجودات" و "آيه ديدن همه پديدهها" و سراسر جهان به مثابه کتاب مکتوب خدا (کتاب تکوين) "صداي وجدان"، "الزامهاي قطعي عقلاني" و انواع فراوان ديگر که ابن ميمون در کتاب "دلاله الحائرين" در باب نبوت، با استناد به کتاب مقدس پارهاي از آنها را برشمرده کلام خدا شمرده شدهاند. توجه گستردهتر به اين آراء در دهههاي اخير موجب نظرات جالبي در باب فهم و تفسير وحي شده است(9).
بنابر توصيفي که آنان از کلام خدا ميدهند، مخاطبان پيامبر نميتوانند کلام خدا را که به پيامبر فرود ميآيد بلاواسطه تجربه کنند، آن را بشنوند و بفهمند. توانائي آنها تنها در اين حد است که کلام پيامبر را که بر اثر انگيختگي از کلام خدا و براي اعلام يا ابلاغ آن با مخاطبان در ميان ميگذارد بفهمند. يک مثال ساده ميتواند اين مطلب را توضيح دهد. اگر يک انسان با اشاره دست خود که مطلبي را به انسان ديگر بفهماند و آن شخص با الفاظ و جملات صوتي و يا کتبي آن مطلب را به شخص سوم منتقل کند در اين صورت شخص سوم کلام شخص دوم را ميشنود و ميفهمد نه کلام شخص اول را زيرا شخص اول اصلاً کلامي از جنس الفاظ و جملات نگفته است. ممکن است نقضي را به ميان آوريم و بگوييم آنجا که مثلاً کسي يک بيت از حافظ را براي من ميخواند. گرچه آن کس که با من سخن ميگويد شخصي غير از حافظ است ولي من از طريق اين شخص، کلام حافظ را ميشنوم و ميفهمم و نه کلام خواننده آن بيت را. چرا نميتوان گفت پيامبران هم همان کلام خدا را که تجربه کردهاند عيناً به ما منتقل ميکنند و ما از طريق پيامبران عين کلام خدا را ميشنويم. بايد توجه کنيم که يک لغزشگاه پنهان در اين تشبيه وجود دارد و آن اين است که کلام حافظ از جنس کلام انسان يعني مرکّب از الفاظ و جملات است که عيناً قابل نقل و حکايت است. اما بنابر آنچه عارفان و متألهان ميگويند کلام خدا نه تنها الفاظ و جملات و مفاهيم ندارد بلکه فهم پيامبران نيز از کلام خدا از جنس فهم انسانها از کلام يکديگر نيست و در اين صورت کلام خدا عيناً قابل حکايت و نقل نيست، و اين موضوع، بسيار مهم است.
10 - گوش کردن به کلام پيامبران، شنيدن کلام خدا
بنابر آنچه نقل شد مخاطبان پيامبر نميتوانند مستقيماً و بلاواسطه از چگونگي و ماهيت سخن گفتن خدا يا پيامبر آگاه شوند ولي آنان ميتوانند با گوش کردن به کلام پيامبر و تأمل کافي در آن بفهمند که اثر سخن خدا با پيامبر در وي چه بوده است. تنها تأمل در سنخ و نوع ادبي ـ زباني کلام پيامبر و آثار اجتماعي ـ تاريخي مترتب بر نبوت ميتواند نشان دهد که خدا در روند سخن گفتن پيامبر با او چه کرده است. مثلاً آيا حکمتي را با زبان خدائي به او آموخته است (مانند حکميتهاي منقول از انبياء)؟ آيا او را آگاه ساخته که بايد عمل معيني را انجام دهد (مانند آگاه کردن ابراهيم از قرباني کردن فرزند خود) آيا او را برانگيخته تا قومي را از چنگال اسارت و عبوديت آزاد کند و براي آنها شريعت به وجود آورد (آزاد کردن موسي بني اسرائيل و شريعت تورات). يا اينکه به او بينشي بخشيده تا جهان (طبيعت، انسان، تاريخ و جامعه) را به گونهاي الهي و موحدّانه قرائت کند، همه پديدهها را "تجلّي" خدا به بيند و از "توحيدي تمام عيار" سخن گويد و فرهنگي جديد به وجود آورد و تاريخ بشريت را در مسير جديدي قرار دهد؟ (چنانچه نظر ما درباره نبوت پيامبر اسلام همين است و مصحف شريف را قرائتي توحيدي ـ نبوي از جهان ميدانيم) باز هم تأکيد ميکنم تشخيص اين موضوع که خدا در سخن گفتن با پيامبر با وي چه کرده است تنها با بررسي نوع ادبي کلام آن پيامبر و عواقب آن ميسر ميگردد. اين کار نه از برهان عقلي ساخته است و نه از برهان نقلي. متألهان و عارفان ميگويند انسانها ميتوانند از طريق کلام پيامبران کلام خدا را بشنوند. شنيدن کلام خدا با گوش کردن به کلام پيامبران ميسر ميشود. ممکن ساختن اين شنيدن کار آن مفسّر است که کلام پيامبران را تفسير ميکند. واضح است که منظور از شنيدن در اين باب شنيدن با گوش نيست. منظور تجربه مخاطب خدا قرار گرفتن است(10).
11 - وحي محمدي، الفاظ، جملات و مفاهيم نيست
صاحب اين قلم در همه بحثهاي پيشين خود همواره درصدد گشودن راهي براي فهم و تفسير متن مصحف بوده و نه پرداختن نظريهاي در باب تجربه نبوي و يا کلام وحياني و يا کلام خدا. البته در مواردي از نوشتههايم از وحي به تجربه نبوي تعبير کردهام. در مقاله "زيبائي سخن خدا و گشودن افق انسان" (کتاب نقدي بر قرائت رسمي از دين) مطالبي آوردهام که ميتواند تعريفي از کلام خدا باشد(11).
مقاله قرائت نبوي از جهان گرچه نظريهاي درباره حقيقت کلام خدا نيست ولي آنجا با استناد به پارهاي از آيات قرآن گفتهام کلام الهي نازل بر پيامبر اسلام بنابر قرآن همان است که در قرآن "وحي" ناميده شده است. ميتوان گفت از قرآن فهميده ميشود که وحي سبب سخن گفتن پيامبر در مصحف بوده است، يا اينکه مصحف در بر دارنده کلام خدا است، يا اينکه مصحف محصول وحي است و امثال اين تعبيرات. اما نميتوان گفت مصحف عين کلام خدا است در آن مقاله گفتهام بنابر قرآن پيامبر(ص) تجربه ميکرد که اين خدا است که او را "به گونهاي ويژه" توانا ميسازد تا سراسر جهان را آيات خدا تجربه کند و آن را "موحدانه"، قرائت کند. ميتوان با استناد به آيات بيشتري از قرآن و تحليل عميقتري از واژههائي چون "اصطفاء" "وحي" و انزال و تنزيل کتاب، کتاب، قرآن، ترتيل خدا، تفصيل کتاب، تعلّم پيامبر از خدا لزوم عجله نکردن پيامبر در قرائت وحي، معاني متفاوت وحي در قرآن و بسياري ديگر از آنچه در قرآن، به وحي و پيامبر ارتباط پيدا ميکند و نيز جستجوي بيشتر در معناي وحي در فرهنگ اعراب و نيز روايات تاريخي که چگونگيهاي نزول وحي بر پيامبر را نشان ميدهند، درباره جزئيات آن "تجربه تواناسازي" (امداد ويژه الهي» نظر مبسوطي اظهار کرد. آنچه در اين باب به فهم موضوع کمک ميکند همان نظر متألهان و عارفان، درباره تفاوت بنيادين کلام و زبان خدا با کلام و زبان انسان است.
ميتوان گفت، تجربه پيامبر اسلام از امداد ويژه الهي که در نظريه قرائت نبوي از جهان به آن اشاره شده تجربه گونهاي کلام خدا بوده و در اين تجربه، اشاره (امداد) وحياني عين کلام بوده است. انس ذهني ما با کلام انسان اين خطا را پيش ميآورد که زبان و کلام خدا را به زبان و کلام انسان قياس ميکنيم و کلام قرآن را نيز قائم با "الفاظ" و "مفهوم"ها به شمار ميآوريم. اما کلام خدا با الفاظ مفاهيم شکل نگرفته است و بنابراين "وحي محمدي" از جنس الفاظ و جملات و مفاهيم نبوده است. اين انتقاد که چون در اسلام کلام الهي مطروح است بايد به کلام الهياي که الفاظ و جملات و مفاهيم دارد. معتقد باشيم از همان قياس خطا ناشي ميشود که توضيح دادم. آري مسلمانان به وجود کلام خدا معتقدند اما نه کلامي که با الفاظ و جملات و مفاهيم بافته شده است در اينباره باز هم سخن خواهم گفت. هنر تفسير قرآن اين است که مفسّر آن را به گونهاي تفسير کند که مخاطبان، خود را نه مخاطب مفسر بلکه مخاطب کلام خداوند تجربه کنند که مصحف در بر دارنده آن يا محصول آن است. با اين همه آنچه در قرآن خدائي، است و آنچه در قرآن "بشري" است بايد از يکديگر تمييز داده شوند. در مقاله قرائت نبوي از جهان اين تمايزات در نظر گرفته شده است. در اينباره به تفصيل سخن خواهم گفت و چگونه ممکن شدن اين تمييز را توضيح خواهم داد.
12 - تفسير آزاد قرآن چگونه شکل ميگيرد؟
مسلمانان تا کنون قرآن را تفسير دگماتيک کردهاند. تفسير دگماتيک بر پيشفهمها و يا پيشفرضهاي اعتقادي ويژه اي از قرآن استوار شده که تکامل تفسير اين متن را دچار مشکل ميکند. مصحف شريف ـ چنانکه گفته شد ـ يک متن همگان فهم است. تفسير غيردگماتيک مصحف (تفسير آزاد) نه تنها صدمهاي به "پيام ديني" اين کتاب نميزند بلکه راه را باز ميکند تا پيام ديني آن، منقحتر و معقولتر بازيافته شود. اين همان مدعا است که در مقاله قرائت نبوي از جهان آورده و گفتهام فهم و تفسير قرآن موقوف اين نيست که قبلاً آن را يک کتاب وحياني تلقي کنيم. مقاله قرائت نبوي از جهان يک تفسير آزاد است.
پارهاي از پيشفهمهاي اين تفسير آزاد را که در آن مقاله با اختصار و اجمال آورده بودم در اين مقاله توضيح دادم. در آينده ساير پيشفهمهاي اين تفسير را بيان ميکنم و توضيح ميدهم که اين تفسير آزاد چگونه شکل ميگيرد.
پانوشتها
1- Teologie und Geselschaft im 2. and 3. Jahrhundert Hidschra band 4 s 614-632.
هانري اوسترين ولفسون، فلسفه علم کلام فصل سوم: قرآن
2- Historische Worter buch der philosophie ; Wort
3- البرت نصر ـ مدخل الي الفرق الاسلامية، 73-70.
4- نگاه کنيد به شرح شرح نسبتاً مفصل آراء متکلمان مسلمان در باب کلام الهي و قرآن در کتاب «نهاية الاقدام في علم الکلام»، شهرستاني. تصحيح آلفرد کيوم، صص 341-268 و فلسفه علم کلام ولفسون، فصل قرآن و نيز در منبع شماره 1
5- نصر حامد ابوزيد در باب سوم از کتاب فلسفة التأويل: دراسة في تأويل القرآن عند محيالدين عربي، تحت عنوان «القرآن والوجود» وجودشناسي زبان قرآن از نظر ابن عربي را بررسي کرده است. Klaus otto نيز کتاب Das Sprach verständnis bfi philo von Alexandrien (چاپ توبينگن 1968) (نظريه زبان نزد فيلو) را به وجودشناسي زبان از نظر فيلو اختصاص داده است. مقايسه اين دو بررسي کاملاً نشان ميدهد که آنچه در ميان عرفاي مسلمان مبناي نظريه ظاهر و باطن و مباحث مربوط با آن قرار گرفت، پيشتر در الهيات يهودي و مسيحي سابقه داشته است.
6- مفردات راغب کلمه "وحي"
7-Theologische Realenzyklopädie; Wort Gottes
8- منبع فوق و مدخل Sprache از همان منبع.
Sprache Gottes und der menschen Luis Alonso Schökel، همه کتاب. نيز نگاه کنيد به معناي وحي از نظر ابن عربي در مقاله «معناهاي متفاوت سخن وحياني نزد متألهان مسلمان»، از صاحب اين قلم در کتاب «هرمنوتيک، کتاب و سنت». در آنجا اين نظر ابن عربي در فتوحات را که وحي، از جنس «عبارة» نيست و در آن فهم، افهام و مفهوم يکي است آوردهام. مجتهد شبستري، محمد، مقاله زيبايي سخن خداوند و گشودن افق انسان در کتاب «نقدي بر قرائت رسمي از دين» در بخشي از الهيات پروتستان که به «الهيات کلمه يا سخن» wort the ologi معروف است نظريه «خدا به مثابه نويسنده» از جذابيت ويژهاي برخوردار است. اين تعبير را Juhann Georg Hamann بکار برده است. نگاه کنيد به
Gott als schriftst steller 1998.
9- نظرياتي که از ناحيه فلسفه تحليلي درباره زبان دين مطرح شده آراء جذاب و عميقي را درباره زبان متون مقدس اديان ابراهيمي و معناي وحي پديد آورده است. در اين ميان آنچه بيش از همه جلب توجه ميکند آراء آن عده از فيلسوفان و متکلمان برجسته يهودي و مسيحي است که وحي را پيش از آنکه به حاوي گزارههاي اخباري بفهمند و تفسير کنند به عنوان «جهتدهي» به سير تاريخ انسان تفسير ميکنند. به عبارت ديگر «وحي» را با پيگيري تأثير آن ميفهمند و نه با محتواي آن، اين نظر در ميان عارفان مسلمان سابقهاي کاملاً روشن دارد. محيالدين ابن عربي از جمله عارفان درجه اول است که چنين نظري داشته است. در مقاله «معناهاي متفاوت سخن وحياني متألهان مسلمان» نظر ابن عربي را در اين باب آوردهام. در مقالات آينده اين نظريه را بيشتر توضيح خواهم داد.
10 - نگاه کنيد به مقاله زيبائي سخن خدا و گشودن افق انسان در کتاب «نقدي بر قرائت رسمي از دين» از صاحب اين قلم.
يکي از دوستان ناقد چند سطري را که صرفاً در باب تاريخي و اجتماعي بودن زبان انساني و الزامات آن در يکي از مقالات نوشتهام (مقاله دموکراسي و اسلام، در کتاب تأملاتي در قرائت انساني در دين) مستند قرار اده و از آن نظريهاي با عنوان «کلام وحياني» استنباط کرده و آن را به صاحب اين قلم نسبت داده و نقد کرده است (فصلنامه مدرسه شماره 6 احمد نراقي، مقاله ماهيت کلام وحياني در انديشه مجتهد شبستري).
بايد تصريح کنم که از آن چند سطر به هيچوجه چنان نظريهاي استنباط نميشود و صاحب اين قلم اصلاً درصدد بيان چنين نظريهاي نبوده است. آنجا فقط به تاريخي و اجتماعي بودن زبان انسان اشاره کردهام و گفتهام چون متن قرآن از جنس زبان انسان است نميتوان آن را در مقام فهم و تفسير «فوق تاريخ» به حساب آورد و از الزامات تاريخي زبان انسان مستثني دانست. خوب بود اگر ناقد محترم ميخواست نظريهاي در باب حقيقت کلام خدا به اينجانب نسبت دهد و يا آن را نقد کند. اقلاً به مقاله «زيبائي سخن خدا و گشودن افق انسان» در کتاب نقدي بر قرائت رسمي از دين مراجعه ميکرد که به اين موضوع مربوط ميشود. نميدانم اين کار را چگونه تفسير کنم.
