Rooz

بار ديگر مجتهد شبستري و"ماهيت کلام وحياني"

آرش نراقي - دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 [2008.04.21]

‏‏arashnaraghi.jpg

‎‏ يک‎

نظريه آقاي مجتهد شبستري در خصوص ماهيت کلام وحياني هم از حيث مدلول و هم از حيث بنيان استدلالي آن ‏ابهامات دشواري آفريني دارد. البته خواننده منصف لاجرم تصديق مي کند که بحث درباره انحاي ارتباط خداوند با ‏انسان و خصوصاً ماهيت آنچه "کلام وحياني" خوانده مي شود، از جمله دشوارترين موضوعات در قلمرو الهيات ‏است، و بنابراين، نظرورزي در اين خصوص گام نهادن در راهي تيره و درشتناک است. اما بدون شک تشريک ‏مساعي در تحليل و نقد اين مباحث مي تواند تا حدّي از ابهامات و تيرگيهاي اين گونه نظرورزيها بکاهد. هدف من ‏در اين نوشتار اين است که به اختصار نکاتي را در خصوص نوشته اخير آقاي مجتهد شبستري تحت عنوان ‏‏"قرائت نبوي از جهان (2): پيش فهم هاي تفسير آزاد قرآن" [1] بيان کنم.‏

‎‏ دو‎

شبستري تصريح مي کند که سخنان وي را (خصوصاً در مقاله "قرائت نبوي از جهان") بايد صرفاً ناظر به ‏‏"چگونه مفهوم شدن" متن قرآن دانست، و نبايد از بيانات وي نظريه اي فلسفي يا الهياتي يا علمي را درباره حقيقت ‏کلام الهي يا وحي استنباط کرد. به گمان من محدود کردن گستره بحث و دامنه ادعا گام سنجيده اي است که هم به ‏فرد صاحب نظر امکان مي دهد از مدعاي خود به نحو دقيقتر و روشنتري دفاع کند، و هم براي منتقدان اين مجال ‏را فراهم مي آورد که با دقت نظر بيشتر در جوانب نظريه موشکافي و نکته يابي کنند. اما حقيقت اين است که ‏مدعيات شبستري در عمل از گستره اين مدعاي فروتنانه بسي فراتر مي رود. و به گمان من حق هم همين است. ‏فرد نمي تواند درباره ماهيت وحي قرآني نظرورزي کند مگر آنکه پيشتر ذهن خود را درباره امکان وحي و انواع ‏آن روشن کرده باشد. شبستري در بياناتش خود را به مدعيات زير ملتزم کرده است:‏

‏(1) مدل سنتي از وحي، يعني مدلي که در آن کلام وحياني همانا کلام خداوند است، خردپسند و عقلاً دفاع پذير ‏نيست. او صريحاً در نفي مدل سنتي از وحي ( و نه فقط اطلاق مدل سنتي بر وحي قرآني) استدلال مي کند، و ‏مدل سنتي از وحي ( و نه فقط اطلاق آن بر وحي قرآني) را ممتنع مي داند. دليل اصلي او در اين خصوص هم ‏نهايتاً اين است که ادعاي "سخن گفتن" خداوند (و نه صرفاً اين ادعا که "قرآن مصداق سخن خداوند است") را نمي ‏توان عقلاً پذيرفت.‏

‏(2) پاره اي انسانها (خصوصاً پيامبران) مي توانند واجد اوصافي شوند ( مثلاً، به نحوي از "پشتوانه قدرت الهي" ‏برخوردار گردند و "مؤيد من عندالله" شوند)، و در نتيجه، وضعيت وجودي تازه و خاصي بيابند که به اعتبار آن ‏مي توان سخن ايشان را سخن خداوند دانست. بنابراين، آنچه "کلام خداوند" خوانده مي شود در واقع "کلام نبي" ‏است. (بگذاريد اين مدل از وحي را "مدل شبستري" بناميم.) شبستري صريحاً براي امکان و معقوليت اين مدل ‏استدلال مي کند.‏

‏(3) وحي قرآني مصداق "مدل شبستري" است.‏

بنابراين، ادعاي شبستري درباره وحي قرآني (يعني گزاره (3)) مبتني بر نفي مدل سنتي از وحي (يعني گزاره ‏‏(1))، و باور به امکان "مدل شبستري" از وحي (يعني گزاره (2)) است. واقعيت هم اين است که مدعيات وي را ‏در خصوص وحي بايد در دو سطح متمايز فهميد (هر چند او خود بروشني اين دو سطح را از يکديگر تفکيک نمي ‏کند):‏

سطح عام يا سطح نظرورزي فلسفي – الهياتي درباره ماهيت وحي و کلام وحياني.‏
سطح خاص يا سطح نظرورزي نقلي- کلامي درباره ماهيت وحي قرآني.‏

بنابراين، هرچند شبستري مايل است دامنه بحث خود را به سطح خاص منحصر نمايد، اما از آنجا که وي نهايتاً ‏تصديق گزاره (3) را از جمله مبتني بر صدق گزاره هاي (1) و (2) مي داند، لاجرم از بحث در سطح عام يعني ‏بحث درباره صدق گزاره هاي (1) و (2) گريزي ندارد. ‏

من مايلم در اين نوشتار نشان دهم که استدلالي که وي در مقاله "قرائت نبوي از جهان (2)" در اثبات گزاره (1) ‏‏(يعني در نفي مدل سنتي) اقامه کرده است مطلقاً به نتيجه مورد نظر وي نمي انجامد، و ادعاي او در اين خصوص ‏همچنان نامستدل مي ماند.‏

‎سه‎

چرا وحي زباني ناممکن است؟ چرا خداوند نمي تواند سخن بگويد؟ استدلال شبستري در مقاله "قرائت نبوي از ‏جهان (2)" در نفي مدل سنتي استدلالي زبان شناسانه است. بنيان استدلال وي را بايد در ميان مدعيات زير جست ‏و جو کرد [2]:‏

‏(الف) "تحقق يک متن به زبان انساني بدون يک گوينده که انسان است ممکن نيست."‏
‏(ب) "تحقق زبان انساني موقوف به گويندگي يک انسان است."‏
‏(ج) "مفروض بودن يک گوينده واقعي (يک انسان) براي يک متن زباني انساني از مهمترين پيش فهم ها و يا پيش ‏فرض هاي فهميدن آن متن است." و "براي مفهوم شدن کلام بايد گوينده اي انساني نزد مخاطب مفروض باشد. اگر ‏گوينده اي مفروض نباشد اصلاً کلامي براي مخاطب محقق نمي شود تا آن را بفهمد."‏

اين مدعيات کاملاً متفاوت از يکديگر است، و مطلقاً روشن نيست که ارزش صدق آنها يکي باشد. گزاره (الف) ‏ناظر به "تحقق يک متن" خاص است، گزاره (ب) ادعايي درباره "تحقق زبان انساني" به طور کلّي است، و ‏گزاره (ج) درباره مقضيات "فهم يک متن" است. ‏

تا آنجا که به نفي مدل سنتي مربوط مي شود، مي توان گزاره (ج) را از دايره بيرون نهاد. زيرا ادعاي اصلي در ‏مدل سنتي امکان "سخن گفتن خداوند" است، و مقوله فهم آن کلام و پيش فرضهاي آن به مقام بعدي تعلق دارد. ‏گزاره (ب) هم خواه صادق باشد خواه کاذب، شرط لازم نفي مدل سنتي نيست، زيرا مدافعان مدل سنتي مي توانند ‏‏(دست کم براي پيشبرد بحث) بپذيرند که "تحقق" زبان بشري يکسره محصول انسانها بوده است، يعني اين انسانها ‏بوده اند که بدون دخالت هر موجود ديگري در طول تاريخ انواع زبانهاي بشري را خلق کرده اند. هيچ چيز در ‏مدل سنتي لزوماً نافي اين ادعا نيست. اگر از ميان مدعيات سه گانه فوق مدعايي را بتوان مبناي نفي مدل سنتي ‏تلقي کرد، آن مدعا بايد گزاره (الف) باشد. بگذاريد مدعاي (الف) را از اين پس "ادعاي محوري" استدلال زبان ‏شناسانه شبستري بناميم:‏

ادعاي محوري: "تحقق يک متن به زبان انساني بدون يک گوينده که انسان است ممکن نيست."‏

درباره اين ادعا لاجرم بايد دو پرسش مهم را پاسخ دهيم: اولاً- اين ادعا به چه معناست؟ ثانياً- چرا بايد اين ادعا را ‏پذيرفت؟

حقيقت اين است که معناي اين عبارت مطلقاً روشن نيست. به گمان من بهترين تفسيري که احياناً مي توان از اين ‏عبارت داشت به قرار زير است (بگذاريد اين قرائت را "صورت تفسير شده ادعاي محوري" يا به اختصار ‏‏"صورت تفسير شده" بناميم):‏

صورت تفسير شده: هيچ موجود (ذيشعور)ي جز انسان نمي تواند زبان انساني را براي مبادله معنا به استخدام ‏بگيرد. ‏

اگر اين معنا را بپذيريم در آن صورت مي توانيم به قرار زير در نفي مدل سنتي استدلال کنيم:‏

‏(1)‏ اگر مدل سنتي از وحي صادق باشد، آنگاه خداوند مي تواند با انسان سخن بگويد.‏
‏(2)‏ اگر خداوند بتواند با انسان سخن بگويد، آنگاه خداوند مي تواند زبان بشري را براي مبادله معنا به استخدام ‏گيرد.‏
‏(3)‏ اما هيچ موجودي جز انسان نمي تواند زبان انساني را براي مبادله معنا به استخدام بگيرد. ("صورت تفسير ‏شده")‏
‏(4)‏ خداوند موجودي جز انسان است.‏
بنابراين،
‏(5)‏ خداوند نمي تواند زبان بشري را براي مبادله معنا به استخدام بگيرد. (نتيجه حاصل از (3) و (4)) ‏
بنابراين،
‏(6)‏ خداوند نمي تواند با انسان سخن بگويد. (نتيجه حاصل از (2) و (5))‏
بنابراين،
‏(7)‏ مدل سنتي از وحي صادق نيست.‏

اما چرا بايد گزاره (3) يا "صورت تفسير شده" آن را پذيرفت؟ در حدّي که من در مي يابم، شبستري استدلالي ‏براي تحکيم اين مدعا عرضه نکرده است. البته او "ادعاي محوري" يا "صورت تفسير شده" آن را از جمله "داده ‏هاي مهم فلسفه زبان" به شمار مي آورد، و معتقد است که زبان شناسان و فيلسوفان بر سر آن مدعا اتفاق نظر ‏دارند. وي خصوصاً از ويتگنشتاين، آستين، و هايدگر نام مي برد، و ظاهراً آراي ايشان را مؤيد مدعاي خود مي ‏داند. متأسفانه من از چنان اتفاق نظري در ميان زبان شناسان و فيلسوفان زبان آگاه نيستم، و خصوصاً نمي دانم که ‏کدام فقرات در آراي آن سه فيلسوف زبان حکايت از آن مي کند که موجودي جز انسان نمي تواند زبان انساني را ‏براي مبادله معنا به استخدام گيرد. شايد اگر شبستري مستندات سخن خود را بدقت روشن مي کرد داوري در اين ‏خصوص آسانتر مي بود. اما به هرحال، در يک بحث فلسفي، داور نهايي اعتبار برهان است نه حجيت افراد. ‏بنابراين، بر صاحب نظريه فرض است که بدقت روشن کند که به اعتبار کدام استدلال (يا استدلالهاي) ويتگنشتاين، ‏آستين، هايدگر ( و يا هر کس ديگر) مدعيات خود را صادق مي داند. ‏

در حدّي که من درمي يابم، مهمترين شرط به کارگيري يک زبان اين است که کاربر زبان (اوّلاً) قواعد آن زبان ‏بشناسد، و (ثانياً) بداند که آن قواعد را چگونه و تحت کدام شرايط به کار گيرد. اگر فرض کنيم که خدايي وجود ‏دارد، و اين خدا عالم و قادر مطلق است، در آن صورت چه چيزي مانع از آن مي شود که اين خداي عالم و قادر ‏از شناخت قواعد زبان بشري و نحوه کارکرد آن قواعد ناتوان باشد و نتواند آن قواعد را به شيوه صحيحي که براي ‏افاده معنا ضروري است، به کار گيرد؟ در حدّي که من درمي يابم هيچ دليلي بر امتناع اين امر وجود ندارد. و ‏بلکه اگر مطابق الهيات اديان توحيدي خداوند را به واقع موجودي عالم و قادر مطلق بدانيم، در آن صورت لاجرم ‏بايد تصديق کنيم که باب چنان امکاني آشکارا گشوده است. ‏

‎چهار‎

در عبارات شبستري استدلال ديگري نيز آمده است که خصوصاً ناظر به وحي قرآني است، اما کاملاً مي توان آن ‏را بر هر متن وحياني ديگر نيز اطلاق نمود. لبّ استدلال او را کمابيش مي توان به قرار زير خلاصه کرد:‏

‏(1)‏ ‏"فهم" پديده اي همگاني است، يعني معرفتي است که مي توان آن را با مؤمن و غيرمؤمن در ميان نهاد.‏
‏(2)‏ اگر فهم متني (وحياني) منحصر به مؤمنان باشد و غيرمؤمنان از فهم آن متن دربمانند، در آن صورت آن ‏فهم همگاني نيست و لذا آن را به معناي واقعي نمي توان فهم دانست.‏
‏(3)‏ اگر گوينده متن (وحياني) را خداوند فرض کنيم، آنگاه غيرمؤمنان از فهم آن متن ناتوان خواهند ماند.‏
‏(4)‏ بنابراين، فهم متن (وحياني) مشروط بر آن است که گوينده متن را انسان بدانيم.‏
بر مبناي اين مدعيات، ظاهراً شبستري گزاره شرطي زير را صادق فرض مي کند:‏
‏(5)‏ اگر متني (وحياني) قابليت فهم همگاني داشته باشد، آنگاه گوينده آن انسان است.‏
و از آنجا که به اعتقاد وي،
‏(6)‏ متون وحياني قابليت فهم همگاني دارد.‏
بنابراين، ‏
‏(7)‏ گوينده متون وحياني انسان است. [3] ‏

اين استدلال صورتاً نامعتبر است. اما مشکل جدّيتر آن اين است که بر مقدمات آشکارا کاذب بنا شده است. ‏
براي مثال، گزاره (2) را در نظر بگيريد: مطابق اين گزاره، اگر غيرمؤمنان از فهم متن وحياني عاجز باشند، در ‏آن صورت فهم مؤمنان از آن متن را ديگر نمي توان فهم دانست. [4] اما چرا فهم غيرمؤمنان چنان منزلت معرفت ‏شناختي ممتازي يافته است؟ آيا اگر پاره اي از مؤمنان هم از فهم فقراتي از متن وحياني دربمانند يا بر اين باور ‏باشند که بسياري از لايه هاي معنايي متن بر ايشان پوشيده است، باز هم مي توان ادعا کرد که فهم از آن متن ‏همگاني نيست، و ديگر نمي توان آن را بواقع فهم دانست، يا اين امتياز صرفاً از آن غيرمؤمنان است؟ آيا بر همين ‏مبنا مي توان ادعا کرد که چون کتاب (مثلاً) چرا مسيحي نيستم؟ برتراندراسل يا آينده يک پندار فرويد ( يا هر ‏کتاب ملحدانه ديگري) بر مبناي فرض عدم وجود خداوند نوشته شده است، و مؤمنان قائل به وجود خداوند هستند، ‏لذا مؤمنان از فهم آن متن ناتوان اند، و در نتيجه فهم غيرمؤمنان از آن متن را هم ديگر نمي توان به معناي واقعي ‏فهم دانست؟ از سوي ديگر، آيا بر مبناي اين تلقي از "همگاني" بودن نمي توان ادعا کرد که چون بسياري از ‏انسانها از فهم مکبث شکسپير يا ديوان صائب تبريزي يا اديسه هومر ناتوان هستند، بنابراين، فهم کارشناسان ادبي ‏از اين متون همگاني نيست، و لذا آن فهمها را به معناي واقعي نمي توان فهم دانست؟ ‏

گزاره (3) نيز دفاع پذير به نظر نمي رسد. چرا بايد فرض کنيم غيرمؤمناني که قائل به وجود خداوند نيستند از ‏فهم متني که از جانب خداوند آمده است درمي مانند؟ چرا از اين مقدمه که غيرمؤمنان به وجود خداوند باور ندارند ‏نتيجه مي شود که ايشان از فهم متن وحياني که گوينده آن خداوند است درمي مانند؟ فرض کنيم خداوند بواقع در ‏قالب عباراتي به انسانها فرمان داده است که "به والدين خود احسان کنيد." چرا بايد فرض کنيم که خداناباوران از ‏فهم اين عبارت درمي مانند؟ البته ايشان اين کلام را به خداوند نسبت نمي دهند، ولي اين امر مانع از آن نيست که ‏معناي آن عبارت را بفهمند و درباره محتواي آن داوري کنند. باور به خداوند ممکن است پيش شرط ايمان به ‏محتواي متن وحياني باشد، اما به هيچ وجه پيش شرط فهم متن وحياني به نظر نمي رسد.‏

‎پنج‎

حاصل آنکه نظريه شبستري درباره ماهيت وحي قرآني بر مبناي نفي مدل سنتي از وحي بنا شده است که مطابق ‏آن خداوند مي تواند با آدميان سخن بگويد و کلام وحياني را مي توان عين کلام خداوند دانست. اما استدلالهاي ‏شبستري در نفي مدل سنتي از وحي که در مقاله "قرائت نبوي از جهان (2)" و نيز مکتوبات پيشين وي آمده است ‏از استحکام کافي برخوردار نيست و همچنان از تحکيم نتيجه مورد ادعاي وي در خصوص مدل سنتي وحي ناتوان ‏به نظر نمي رسد. [5] ‏

‎پانوشت‎

‏[1] اصل اين مقاله را مي توانيد در سايت زير بيابيد: ‏
http://www.cgie.org.ir/‎

‏[2] اين مدعيات از فقره زير استخراج شده است (تمام نقل قولها برگرفته از مقاله "قرائت نبوي از جهان (2)" ‏است): "تحقق يک متن به زبان انساني بدون يک گوينده که انسان است ممکن نيست، چه زبان را فعل گفتاري ‏انسان بدانيم چنانکه ويتگنشتاين‎ Wittgenstein ‎و آوستين‎ Austin ‎مي‌گويند، چه آن را خانه وجود بناميم چنانکه ‏هايدگر‎ Heidegger ‎مي‌گويد، چه آن را فقط نشانه بدانيم و چه بيشتر و فربه‌تر از نشانه و حتي اگر مانند قدما آن ‏را وجود لفظي واقعيات خارجي بدانيم، چه معنادهي آن طبيعي باشد و چه قراردادي، چه زبان بر انسان مسلط باشد ‏و چه انسان بر زبان، چه در فهم متن زباني مؤلف محور باشيم و چه متن محور يا مرکبي از اين دو، در هر حال، ‏تحقق زبان انساني موقوف به گويندگي يک انسان است. گوينده‌اي که مانند بلندگو يا ضبط صوت، يا صفحه ‏گرامافون نيست و مي‌توان با قابليت تجربه‌اي درباره‌اش به راستي گفت «او سخن مي‌گويد» و فاعل فعل سخن ‏گفتن است و همه مبادي و مقدّمات سخن گفتن اعم از ذهني و غيرذهني براي او مفروض است و او مسئوليت ‏سخنان خود را به عهده دارد و.... بدين ترتيب مفروض بودن يک گوينده واقعي (يک انسان) براي يک متن زباني ‏انساني از مهمترين پيش فهم‌ها و يا پيش‌فرض‌هاي فهميدن آن متن است. مراد ما از فهم که در اينجا از آن سخن ‏مي‌گوئيم يک فهم همگاني است، فهمي که هم مؤمن مي‌تواند به آن نائل شود و هم غيرمؤمن. مي‌گوئيم براي ‏حصول چنين فهمي بايد مفروض بگيريم که متن مصحف شريف مانند همه متن‌هاي ديگر يک گوينده انساني داشته ‏است‎. ‎مي‌گوئيم بايد با دقت فراوان دريابيم که نمي‌توانيم فرض کنيم گوينده اين متن غير از انسان است و مثلاً ‏گوينده آن خداست و در عين حال اين متن را قابل فهم براي همگان اعم از مؤمن و غيرمؤمن بدانيم. غيرمؤمن که ‏به خدا عقيده ندارد چگونه مي‌تواند اين پيش‌فرض و يا پيش فهم را داشته باشد که گوينده اين متن خداست تا اين متن ‏را بفهمد‎. ‎اين مدعا که اين متن مستقيماً و بلاواسطه با همه الفاظ و جملات و معاني آن کلام خداست که به پيامبر ‏داده شده و او مانند يک بلندگو و يا ضبط صوت بدون هيچ دخل و تصرفي آن را عيناً به مخاطبان منتقل کرده، متن ‏را براي غيرمؤمن غيرقابل فهم مي‌سازد. براي غيرمؤمن نه خدا مي‌تواند گوينده فرض شود و نه پيامبر. خدا ‏نمي‌تواند گوينده فرض شود براي اينکه غيرمؤمن به خدا يا کلام خدا عقيده ندارد. پيامبر نمي‌تواند گوينده فرض ‏شود براي اينکه بنابر مدعا، پيامبر مي‌گويد اين متن کلام من نيست و من فقط يک کانال صوتي هستم که اين متن ‏را به شما منتقل مي‌کنم. بدين ترتيب غيرمؤمن نمي‌تواند مصحف را بفهمد. تصريح مي‌کنم که معناي اين سخن ‏نيست که گوينده بايد ديده شود تا کلام مفهوم گردد. مدعا اين است که براي مفهوم شدن کلام بايد گوينده‌اي انساني ‏نزد مخاطب مفروض باشد اگر گوينده‌اي مفروض نباشد اصلاً کلامي براي مخاطب محقق نمي‌شود تا آن را بفهمد. ‏ما متون گذشتگان را مي‌فهميم با اينکه مؤلفان آن را نمي‌بينيم اما همه آنها را بر اين مبنا مي‌فهميم که براي آنها ‏نويسندگاني (گويندگاني) که انسان بودند فرض مي‌کنيم و به وجود ‏
آنها و گويندگي آنها قائل مي‌شويم‎. ‎‏"‏

‏[3] اين استدلال بر مبناي عبارات زير بازنويسي شده است: "[...] فهم همگاني است، فهمي است که هم مؤمن مي ‏تواند به آن نائل شود و هم غير مؤمن. مي گوييم براي حصول چنين فهمي بايد مفروض بگيريم که متن مصحف ‏شريف مانند همه متن هاي ديگر يک گوينده انساني داشته است. مي گوييم بايد با دقت فراوان دريابيم که نمي‌توانيم ‏فرض کنيم گوينده اين متن غير از انسان است و مثلاً گوينده آن خداست و در عين حال اين متن را قابل فهم براي ‏همگان اعم از مؤمن و غيرمؤمن بدانيم. غيرمؤمن که به خدا عقيده ندارد چگونه مي‌تواند اين پيش‌فرض و يا پيش ‏فهم را داشته باشد که گوينده اين متن خداست تا اين متن را بفهمد‎. ‎اين مدعا که اين متن مستقيماً و بلاواسطه با همه ‏الفاظ و جملات و معاني آن کلام خداست که به پيامبر داده شده و او مانند يک بلندگو و يا ضبط صوت بدون هيچ ‏دخل و تصرفي آن را عيناً به مخاطبان منتقل کرده، متن را براي غيرمؤمن غيرقابل فهم مي‌سازد. براي غيرمؤمن ‏نه خدا مي‌تواند گوينده فرض شود و نه پيامبر. خدا نمي‌تواند گوينده فرض شود براي اينکه غيرمؤمن به خدا يا کلام ‏خدا عقيده ندارد. پيامبر نمي‌تواند گوينده فرض شود براي اينکه بنابر مدعا، پيامبر مي‌گويد اين متن کلام من نيست ‏و من فقط يک کانال صوتي هستم که اين متن را به شما منتقل مي‌کنم. بدين ترتيب غيرمؤمن نمي‌تواند مصحف را ‏بفهمد." و نيز "[...] آنچه را به صورت همگان نمي‌توان فهميد به هيچ صورت ديگر هم نمي‌توان فهميد. ‏‏[...]ممکن است بگوئيد ما از خير مفهوم شدن مصحف شريف براي همگان اعم از مؤمن و غيرمؤمن مي‌گذريم و ‏بر اين نظريه که گوينده خدا است باقي مانيم و مي‌گوئيم مصحف را فقط مؤمنان مي‌فهمند که مي‌توانند به خدا به ‏عنوان گوينده مصحف ايمان داشته باشند‎. ‎غيرمؤمنان اصلاً مصحف را نمي‌فهمند. اما هيهات که اين مدعا دو ‏اشکال عمده دارد‎. ‎اشکال اول اين است که آنچه در اين مدعا فهميدن ناميده مي‌شود. واقعاً "فهميدن"‏‎ ‎نيست. حقيقت ‏اين است که آنچه را به صورت همگان نمي‌توان فهميد به هيچ صورت ديگر هم نمي‌توان فهميد. منظور ما از ‏فهميدن در اين مباحث آن معرفت عقلاني است که در هرمنوتيک جديد فلسفي (به معناي اعم) از آن صحبت ‏مي‌شود. اين معرفت معرفتي است که مي‌توان آن را با ديگران اعم از مؤمن و غيرمؤمن در ميان گذاشت و با ‏تجزيه و تحليل مي‌توان نشان داد که روند آن چگونه شکل مي‌گيرد، مي‌توان با استدلال نشان داد که چرا ادعا ‏مي‌شود فهمي به حقيقت (حقيقت هرمنوتيکي) رسيده و فهم ديگري به آن نرسيده است چگونه ميان فهم و ‏‏«سوءفهم» تفاوت گذاشته مي‌شود. در جائي که نمي‌توان اين بحثها را کرد در آنجا نمي‌توان از فهميدن صحبت ‏کرد. نمي‌تواند به او نشان دهد که سخن چه کسي را مي‌فهمد و گوينده آن کيست. در اين فرض اخير مؤمن نمي‌تواند ‏درباره فهم خود از مصحف با ديگران که غيرمؤمنان‌اند بر يک مبناي عقلاني صحبت کند. نمي‌تواند روند فهميدن ‏خود را براي آنان تجزيه و تحليل کند، نمي‌تواند براي مقدمات فهم خود دليل بياورد و يا بر صحت فهم خود استدلال ‏کند و هکذا. پس بنا به فرض اخير هيچ فهمي اتفاق نمي‌افتد‎. ‎‏"‏

‏[4] " ممکن است بگوئيد ما از خير مفهوم شدن مصحف شريف براي همگان اعم از مؤمن و غيرمؤمن مي‌گذريم ‏و بر اين نظريه که گوينده خدا است باقي مانيم و مي‌گوئيم مصحف را فقط مؤمنان مي‌فهمند که مي‌توانند به خدا به ‏عنوان گوينده مصحف ايمان داشته باشند‎. ‎غيرمؤمنان اصلاً مصحف را نمي‌فهمند. اما هيهات که اين مدعا دو ‏اشکال عمده دارد‎. ‎اشکال اول اين است که آنچه در اين مدعا فهميدن ناميده مي‌شود. واقعاً "فهميدن"‏‎ ‎نيست [...]"‏

‏[5] براي آشنايي با نقدهاي من بر صورتبنديهاي ديگر استدلالهاي آقاي شبستري، نگا. "ماهيت کلام وحياني در ‏انديشه مجتهد شبستري" فصلنامه مدرسه شماره 6. آقاي شبستري در نوشته اخير خود در اشاره به آن مقاله نوشته ‏اند: " يکي از دوستان ناقد چند سطري را که صرفاً در باب تاريخي و اجتماعي بودن زبان انساني و الزامات آن ‏در يکي از مقالات نوشته‌ام (مقاله دموکراسي و اسلام، در کتاب تأملاتي در قرائت انساني در دين) مستند قرار داده ‏و از آن نظريه‌اي با عنوان «کلام وحياني‎» ‎استنباط کرده و آن را به صاحب اين قلم نسبت داده و نقد کرده است ‏‏(فصلنامه مدرسه شماره 6 احمد نراقي، مقاله ماهيت کلام وحياني در انديشه مجتهد شبستري).‏
بايد تصريح کنم که از آن چند سطر به هيچوجه چنان نظريه‌اي استنباط نمي‌شود و صاحب اين قلم اصلاً درصدد ‏بيان چنين نظريه‌اي نبوده است. آنجا فقط به تاريخي و اجتماعي بودن زبان انسان اشاره کرده‌ام و گفته‌ام چون متن ‏قرآن از جنس زبان انسان است نمي‌توان آن را در مقام فهم و تفسير «فوق تاريخ» به حساب آورد و از الزامات ‏تاريخي زبان انسان مستثني دانست. خوب بود اگر ناقد محترم مي‌خواست نظريه‌اي در باب حقيقت کلام خدا به ‏اينجانب نسبت دهد و يا آن را نقد کند. اقلاً به مقاله «زيبائي سخن خدا و گشودن افق انسان» در کتاب نقدي بر ‏قرائت رسمي از دين مراجعه مي‌کرد که به اين موضوع مربوط مي‌شود. نمي‌دانم اين کار را چگونه تفسير کنم."‏
حقيقت اين است که‎ ‎آقاي شبستري در مقاله "دموکراسي و اسلام" به صراحت نظريه وحي خود را مطرح کرده اند ‏و در تبيين و دفاع از آن کوشيده اند. فرض من بر اين است که انتشار آن مقاله بدان معناست که ايشان به صدق و ‏اعتبار آن مدعيات باور داشته اند. از قضا فقراتي از آن مقاله که به نظريه وحي ايشان مربوط است از حيث ‏استدلالي بسيار غني تر از مقاله "زيبايي سخن خدا و گشودن افق انسان" است. متأسفانه در مقاله "زيبايي سخن ‏خدا..." بيشتر به طرح مدعيات بسنده شده و استدلال چنداني براي تحکيم آن مدعيات عرضه نگرديده است. باري، ‏عباراتي که ايشان در خصوص وحي در مقاله "دموکراسي و اسلام" آورده اند به حدّ کافي روشن و صريح است، ‏و به توضيحي که به تفصيل درمقاله "ماهيت کلام وحياني..." آورده ام، آن مدعيات آشکارا کاذب و غير قابل دفاع ‏به نظر مي رسد.‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.