بگذار هزاران گل، شکوفه کنند
علي ميرسپاسي - یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 [2008.04.20]

اعضاي کمپين يک ميليون امضا در وب سايت "مدرسه فمينيستي" با انتشار مطلب «چالش ماه» در فروردين 1387 تحت عنوان "رابطه کمپين با دين و فرايند سکولاريزاسيون"(1)، با شجاعتي در خور تحسين سعي نموده اند که نگرش خود را از زندان جزميات و دوگانه انگاري مرسوم "سکولار / ديني" رها سازند. نتيجه گيري و منظر روايت در اين نوشتار نيز به باور من جديد و قابل مکث است. با اين حال، پيش فرض هاي تئوريک نويسندگان اين مدرسه زنانه هنوز از مشکلات و پيچيدگي هاي گذشته، کاملا فاصله نگرفته است.
مشکل کانوني مطلب "چالش ماه"، تاکيد بيش از اندازه بر رابطه ميان "سياست" با "حوزه شناخت" است. (مرادم از "سياست" در واقع خواسته ي مورد نظر جنبش زنان يعني تغيير و تحول دمکراتيک اجتماعي از جمله برابري زن و مرد است.) پي آمد منفي پيش فرض تئوريک نويسندگان چالش ماه، در نهايت سبب مي شود که فعالان جنبش يک ميليون امضا يا خودشان را بايد سکولار تعريف کنند و يا دين باور. اين در حالي است که مشاهده مي کنيم در دنياي امروز، دين و سکولاريزم از يکديگر تاثير مي گيرند و پيوسته در حال تحول اند.
به فرض که گروه هايي از زنان نمي خواهند سکولار باشند و بنا ندارند که در اين چهارچوب محدود شوند اما روشي که نويسندگان مدرسه در نوشتار خود در پيش گرفته اند اين گروه را بلافاصله با پرسش هاي فلسفي و بحث هاي معرفت شناسانه گرفتار مي سازد که: پس تکليف تان با مسئله دين و مذهب چه مي شود؟ و يا فعالان دين باور و مسلمانان سکولار فعال در کمپين را با اين پرسش مواجه مي کند که : چه نوع ديني (دين حاشيه، دين روشنفکري، و يا دين دولتي) بسترساز تحکيم رابطه با زندگي روزمره است؟
به باور من طرح اين قبيل بحث ها و پرسش هاي تئوريک و معرفت شناسانه در جنبش زنان هرچند که اهميت زيادي دارد و به تعبيري، حساسيت به مراحل اساسي انديشه و دغدغه هاي کنشگران کمپين است. بويژه در سطوح مختلف روشنفکري، طرح اين بحث ها در نهايت به همه روشنفکران ايراني کمک مي کند تا انديشه شان را غني تر و انتقادي تر سازند. با اين حال "روش طرح آن" در چالش ماه، روشي جزم گرايانه است و ريشه در باورهاي ايدئولوژيک پيشيني دارد.
حال اگر پيش فرض culturalist (يعني تقليل تمام پديده هاي اجتماعي به ارزش هاي ذهني، معرفتي و فرهنگي) مدرسه فمينيستي را کنار بگذاريم و همينطور اگر بتوانيم از سد جزميات و گفتمان مرسومي که در گذشته بر علوم اجتماعي غالب بود با موفقيت عبور بکنيم آنگاه با حفظ "منظر روايت" چالش ماه، اما شيوه طرح موضوع را مي توان به گونه اي کاملا متفاوت و به صورت زير، باز نويسي کرد :
سکولاريزاسيون بر خلاف روايت شاگردان مدرسه فمينيستي، يک پروژه فرهنگي و معرفت شناسانه نيست. در هيچ کشوري هم اين پروژه، در حوزه ذهنيت و فرهنگ و گفتمان، محصور و منحصر نبوده است. اصولا تحول جوامع به سمت مدرنيته، تحولي بسيار پهناور و چند وجهي است که نه فقط مسائل فرهنگي بلکه: شهر نشيني، رشد تکنولوژي و علم، تغيير در بافت و آرايش طبقاتي، تحول در رابطه جنسيتي، در ساختار خانواده، آموزش و پرورش، تفکيک قوا، حقوق شهروندي، توسعه صنعتي و غيره را در بر مي گيرد.
روشن است که فرايندي چنين ملموس و چند وجهي ـ که در جامعه شناسي به سکولاريزاسيون اشتهار يافته ـ فرايندي مادي و اجتماعي است، و همه حوزه هاي زندگي بشر را پوشش مي دهد. پس آن را نه در ذهنيت و فرهنگ مردم، بلکه در بطن و ژرفاي روابط اجتماعي و نهادهاي گوناگوني که در جامعه ما وجود دارد مي توانيم جستجو بکنيم.
کمپين يک ميليون امضا در کشور ايران متولد شده است يعني در کشوري که تاريخي به نسبت طولاني و پر فراز و نشيب از فرايند سکولاريزاسيون را پشت سر گذارده است. روابط اجتماعي و اقتصادي ما دير سالي است که دگرگون شده و تحول يافته است: تحول از حوزه به دانشگاه، از ايل و قبيله و طايفه به شهرنشيني، تحول در شيوه و طرز سکونت (آپارتمان نشيني)، در نظام پزشکي، در نحوه پوشش و لباس، تحول در ساخت و سازها و کالبد فضايي شهرها، در شکل خانواده (از شکل گسترده به خانواده هسته اي)، رشد صنعتي، وجود ارتش نوين و متمرکز، حضور پارلمان، ساختار بوروکراسي، نظام مالياتي، وجود دولت نوين، و.... اين همه تغيير، بيش و کم، فراتر از يک قرن در کشور ما سابقه دارد. در چنين متني است که جنبش يک ميليون امضا (به همراه ديگر جنبش هاي نوين) مي تواند در ايران، "حيات پيدا کند و به فعاليت و جذب نيرو بپردازد" و حتي وارد جدال و تنش در اين روابط و در افکندن پرسش هاي ديني و معرفت شناسانه هم بشود. پرسش هايي که هرچند ناگزير و البته مهم است با اين حال نبايد ما را در شرايط امروز به دام گفتمان هاي ايدئولوژيک (اسلام سياسي يا چپ کلاسيک) گرفتار سازد. به اين معني که خيال کنيم مانع عمده و گره اصلي ما در جنبش زنان و در مسئله رفع ستم از زنان و فرودستان، به ذهنيت سکولار و يا به ذهنيت و فرهنگ ديني مردم، ارتباط دارد.
زمينه تحقق "وفاق عملي" در جامعه (و در جنبش زنان)
شايد موقع آن فرا رسيده که نگرش عقيم و تعصب آميز مرسوم روشنفکري را که قائل به اين امر است که براي تحول اجتماعي، مي بايد به کمک نخبگان و روشنفکران و دولتمردان، نوعي "انقلاب فکري" يا فرهنگي راه انداخت، شجاعانه کنار بگذاريم. زيرا حداقل در کشور ما اين مدل جواب نداده است. بعيد است که ما ايرانيان بتوانيم بدون توسل به خشونت و اعمال قهر سياسي به يک "وفاق فرهنگي" در سطح ملي دست پيدا کنيم. اين در حالي است که تجربه موفق کشورهاي ديگر، به صراحت حاکي از کسب توافق و اجماع، نه در حوزه فرهنگ و اعتقادات، بلکه در "حوزه عمل" يعني در بستر "تعاون" اجتماعي به منظور تحقق آينده اي بهتر و سعادتمندتر بوده است. اين دستاورد گرانقدر تجربي در جنبش زنان نيز مصداق دارد.
نگرش ارتدکسي و جزم گرايانه مرسوم جامعه شناختي که در گفتمان اسلام سياسي، و در گفتمان چپ کلاسيک (عليرغم تاکيد چپ بر تحليل هاي به اصطلاح ماترياليستي) حاکم است، هر چند که جايگاه نهادها و روابط اجتماعي را جدي مي گيرد و آن را اساس تغيير و تحول جوامع اعلام مي کند اما چون دچار اين توهم است که معضل«جوامع سنتي» و بخصوص جوامع «شرقي»، فرهنگ و ارزش هاي شان است (توجه کنيد به نظريه پردازان کلاسيک اين نگرش از جمله نگرش ماکس وبر، و نيز بحث مارکس درباره هند، و بعدها بحث نظريه پردازان نوسازي در جهان سوم)، در نتيجه، حرکت و تلاش براي تحول اجتماعي را عملا به اين دام مي اندازد که گويا لازمه رسيدن به ترقي و آزادي و برابري ( و به خصوص رهايي زنان از ستم جنسي) نوعي انقلاب فرهنگي است که مي تواند اين جوامع را متحول سازد. روشن است که نتيجه عملي اين نگرش در کشورهاي مسلمان به معني کنار گذاشتن ارزش هاي ديني و اسلامي است.
اين ديدگاه تعصب آلود جامعه شناسانه به اين خيال است که توسط عامليت (agency) گروه کوچکي از نخبگان جوامع اسلامي و با سکولارکردن و "غربي" کردن آنها از طريق کسب دانش و تحصيل در غرب و تحول فرهنگي آنها، اين جوامع را توسط اين نخبگان از بالا و از فراز سر اقشار مردم، متحول کند. به زعم اين نگرش اصولگرايانه، "موفقيت نخبگان" اين کشورها در پروسه سکولاريزاسيون (يعني يک فرايند تحول مادي) باعث مي شود که اين جوامع خود به خود فرهنگ اسلامي شان را رها کرده و فرهنگ سکولار و ارزش هاي غربي را بپذيرند.
وقايعي که حداقل در سه دهه اخير در جوامع اسلامي رخ داده درک ساده انگارانه بالا را در رابطه با تحولات فرهنگي بايد آشکار کرده باشد. جوامعي که در ميان کشورهاي اسلامي (از جمله ايران)، توسعه صنعتي و به اصطلاح سکولاريزاسيون آنها از درجه اي بالاتر برخوردار بود، گرايش به فرهنگ گفتمان ديني و اسلام سياسي در آنها بيشتر شد.
اما تعامل و را بطه ميان فرايند جامعه شناسانه اي که ما به اختصار "سکولاريزاسيون" مي ناميم با ذهنيت عملگرايانه و منعطف مردماني که در اين متن اجتماعي زندگي مي کنند بسيار پيچيده تر از آن است که اغلب پنداشته مي شود. چه در جوامع اروپاي غربي که روند مدرنيته و سکولاريزاسيون در آنجا آغاز گرديد و تجربه شد و چه در کشورهاي ديگر از جمله کشورهاي اسلامي و غير مسيحي، ديديم که رابطه ذهني و فرهنگي مردم اين جوامع نسبت به تحول اجتماعي که در اين کشورها رخ داده، به طرز انکارناپذيري متاثر از تاريخ و تجربه زيسته، و شرايط مشخص خود اين جوامع بوده است. مثلا در انگليس که بحث و گفتگو درباره سياست و فرهنگ جديد از يک سو متاثر از جنگ هاي خونين مذهبي در اروپا و از سوي ديگر متاثر از استقبال متفکران و رهبران ديانت مسيحي از فرايند جديد در اين کشور بود، سرانجام نوعي پروژه سکولار اخلاقي شکل گرفت. يعني از يک سو جدايي ميان حقيقت متافيزيکي (دين) از ساختار قدرت (دولت) پذيرفته شد و از سوي ديگر سکولاريزم به عنوان فرهنگ روشنگري به عنوان فضيلت (virtue) پايه گذاري و تثبيت شد. در فرانسه اما فرايند سکولاريزاسيون با يک نوع فلسفه زندگي اجتماعي همراه شد که معروف به لائيسيته است.
گذار از گفتمان فرهنگ گرا
حال در کشوري مانند ايران که توسعه سکولاريزاسيون تاريخي نسبتا طولاني دارد و اين فرايند حتي در تمام اعماق جامعه گسترده است اما چون اين فرايند از بالا و بدون شرکت وسيع مردم صورت گرفت و ايرانيان در شرايط و متني که امکان بحث و گفتگو و به اصطلاح "امکان ساختن روايت هاي شان را از فرايند سکولاريزاسيون نداشته اند"، در نتيجه، تداوم آن را با دشواري مواجه کرده است.
اين دشواري، هم در ميان ايرانياني ديده مي شود که گرايش به اسلام سياسي دارند و قصدشان اين است که با توسل به چنين مدلي، ايران را "آباد" و جامعه را "خوشبخت" کنند. و هم در ميان مخالفان و منتقدان آنها مشاهده مي شود. اسلام سياسي اين پيش فرض کاذب را متاسفانه پذيرفته است که ايران فرايند تاريخي سکولاريزاسيون را طي نکرده و اگر هم چنين راهي را رفته است امري موقتي، فرايندي سطحي، و راهي کاملا قابل بازگشت است. در نتيجه آنها چنين پنداشته اند که با عمده کردن ايدئولوژي و قرار دادن آن در کانون سياست، فرايند اقتصادي اجتماعي عظيمي که در اين صد ساله، جامعه ايران را ماهيتا و به گونه اي ساختاري متحول کرده، قابل ناديده گرفتن است. سپس نتيجه مي گيرد که فرهنگ و سياست سکولار پديده اي غربي، غير ديني و منحط است پس بايد فرهنگ و ارزش هاي ديني در عرصه سياست غالب شود. و متاسفانه به دليل چنين نگره اي و عدم توجه به اين امر که پديده مدرنيته و سکولاريزاسيون و روابط و ساختارهاي مربوط به آن، عناصري جامعه شناسانه اند، فرهنگ سکولار و يا غربي را، آفت بزرگ جامعه قلمداد مي کند.
دشواري اساسي در اينجاست که اگر ما نيز (به مانند کساني که خود را سکولار معرفي مي کنند و يا مثل آنهايي که در چهارچوب اسلام سياسي قرار مي گيرند) پديده اي "عيني" و "مادي" را که همانا توسعه روابط مدرن و کلا فرايند سکولاريزاسيون ناميده مي شود و در تار و پود بافت نهادهاي اجتماعي جريان دارد را جدي نگيريم و يا اينکه مثلا وجود اين پديده ها را "پي آمد" نوعي "تفکر" و يا "فرهنگ" (حالا فرهنگ غربي و يا سکولار و يا ديني) بدانيم، سرانجام دچار جدال و به اصطلاح جنگي مي شويم که در آن، همه بازنده خواهند بود.
آوردن چند مثال ملموس، شايد گستره ي اين بحث را مشخص تر کند:
براي نمونه، آنچه به نام فساد، فروپاشي روابط اخلاقي، گسست در ساختار خانواده، توسط نيروهاي محافظه کار مذهبي به عنوان پي آمد فرهنگ غرب قلمداد مي شود، در اصل بيان توسعه اجتماعي و اقتصادي جامعه اي در حال گذار است که جايگزين زندگي در "خانواده سنتي" و همچنين جايگزين محدود بودن زنان به ديوارهاي خانه، و تعليم و تربيت معمول و سنتي ايراني و اسلامي شده است. امروزه مثلا در تهران، اکثريت شهروندان، در آپارتمان هاي کوچک، و همجوار با خانواده هاي غريبه و احتمالا متفاوت از فرهنگ شان، زندگي مي کنند، بسياري از زنان تحصيل کرده اند و زندگي در يک محيط عرفي را ترجيح مي دهند. از طريق راديو، تلويزيون، احتمالا ماهواره، کتاب، روزنامه، مجله، اکثريت دختران و پسران به گونه اي کاملا متفاوت پروش پيدا مي کنند، و هويت شخصي و گروهي شان شکل مي گيرد.
در يک چنين شرايط اجتماعي و بر بستر چنين تحول ساختاري، نقش خانواده، رابطه زن و مرد، تعريف از هويت جنسي، عملا متحول شده است. ذهنيت ها هم نسبت به اخلاق و ارزش ها هم متحول مي شود. ممکن است گروه هايي از مردم و روشنفکران با ذهنيت به اصطلاح "سکولار" پذيرفته باشند که چون در عصر جديدي زندگي مي کنيم، بايستي آداب و رسوم پدرانمان را کنار بگذاريم، و برخي هم بر اين باور باشند که بهتر است پذيرش نهادها و روابط جديد در چهارچوب فرهنگ سنتي اسلامي انجام گيرد. همه اين نگرش ها و تلقي ها مي تواند در يک جامعه وجود داشته باشد و آزادانه به فعاليت بپردازد.
حال برخي کسان با تاکيد افراطي بر نقش آنچه که "فرهنگ" نام داده اند، بر اين امر که جامعه ايران دچار تحولات اساسي و عميق گرديده، و اغلب نهادها، ساختارها، و روابطي که زندگي اجتماعي ما را مي سازند (و محصول تحولات اساسي و تدريجي در يک قرن اخير اند)، چشم مي بندند و در اين فکر و خيال اند که جامعه را به اصطلاح به دوره اي که با روابط و ارزش هاي "بومي" تعريف مي شد ارجاع دهند. اين گرايش باعث رشد و غلبه گفتمان هاي بومي گرايانه افراطي و هويت خواهي تعصب آلود در کشور ما شده است.
از سوي ديگر، منتقدان پروژه هاي بومي گرايانه [اسلام سياسي بخصوص]هم در ادامه منطق بالا به جاي اينکه با دقت نظر به شرايط اجتماعي و ساختاري جامعه بنگرند متاسفانه با تقليل دادن دشواري هايي که عمدتا اجتماعي و سياسي اند نوعي "انقلاب فرهنگي" يا نوعي فرهنگ زدايي از سنت و دين و غليه تفکر "خردگرا"، "سکولار" و يا لائيک را به عنوان چاره بحران جامعه پيشنهاد مي کنند متاسفانه پيامد اين نگرش نسبت به تغيير و تحول اجتماعي نيز بسيار خطرناک است چون که عملا سبب حفظ و تداوم نظام هاي سياسي استبدادي مي شود.
در حالي که به نظر مي رسد چاره اساسي جامعه ما توسعه و تعميق گسترده تر فرايند سکولاريزاسيون است که البته در سرزمين ما، تاريخي ناهمگون و بسيار متلاطم داشته است. ژرفش و گسترش روابط و نهادهاي اجتماعي، زمينه تحقق نوعي "وفاق ملي" را بستر سازي مي کند که در آن، به دليل مشارکت فعال اکثريت شهروندان در تصميم سازي هاي سياسي و سرنوشت ساز، با هدف تاسيس ساختارهاي يک جامعه دموکراتيک (جدايي حوزه عمومي از حوزه خصوصي، و استقلال آنها از دولت)، جامعه چنان ظرفيتي پيدا کند که تضادهايش را از طريق مسالمت و گفتگو و تعامل، حل و عقد نمايد.
اما، پيش فرض و نگرشي که مي پندارد نوعي "بنيادهاي شناخت شناسانه و يا فرهنگي"، پيش زمينه تاسيس و توسعه يک جامعه مدرن و دموکراتيک است، عملاً سبب توجه و مشروعيت دادن به منش ها و حکومت هاي استبدادي سکولار گرديده است. سکولاريسم در هيچ کشوري در جهان لزوماً سبب و علت توسعه و دموکراسي نبوده است. به عکس، دولت هاي "سوسياليستي" که تاکيد جدي و افراطي بر سکولار بودن داشتند، از جمله مستبدترين حکومت ها از کار درآمدند. انواع حکومت هاي محافظه کار سکولار در جهان سوم هم کارنامه بهتري نداشته اند. لذا اين بحث که دموکراسي "بر اساس بنيان هاي فرهنگي" قابل تحقق است با توجه به چنين تجربه هاي دردناک و ناموفقي، بحثي بي بنياد است. البته نگرشي هم که مي پندارد حکومت غير سکولار، مثلاً مذهبي، پايه هاي يک جامعه آزاد و سعادت مند است نيز با تجربه جهان، بيگانه است.
اشتراک در جهانبيني / کثرت در زندگاني
دموکراسي، يک جهان نگري، ايدئولوژي يا يک سيستم ارزشي واحد نيست. به عکس، زيبايي دموکراسي در اين است که زمينه هاي اجتماعي، سياسي و حقوقي را در يک جامعه فراهم مي کند که در آن انواع جهان نگري ها (چه سکولار و يا ديني)، انواع ايدئولوژي ها و ارزش هاي فرهنگي در کنار يکديگر زندگي کرده و آزادانه حضور داشته باشند. دموکراسي از طريق نهادهاي دموکراتيک ـ و به ميزان توسعه اين نهادها ـ اين امکان عملي را فراهم مي کند که در يک جامعه بزرگ و پيچيده، افراد و گروه هاي گوناگون که لاجرم ارزش ها و گرايش هاي گوناگوني را نمايندگي مي کنند در صلح و آزادي زيست کنند. اگر هم محدوديتي براي برخي گروه ها و يا حتي ارزش ها بوجود مي آيد[ مثلاً باور به غلبه يک کيش و آئين مشخص در دولت] دقيقاً به اين علت است که امکان زيستن صلح آميز و بدون خشونت را مانع مي شود.
اين حقيقت که در جوامع دموکراتيک به دليل وجود نهادهاي توسعه يافته، در حوزه هايي مانند حقوق، آموزش و پرورش، احزاب سياسي، مطبوعات و وسائل ارتباط جمعي، زمينه هاي گفتگوي آزاد ميان افراد جامعه در سطحي وسيع فراهم مي شود و از اين طريق فرهنگ ها و ارزش هاي موجود در يک جامعه نوعي "اشتراک جهان بينانه" پيدا مي کنند، هرچند حقيقتي است که وجود دارد، اما اديان مسيحيت و افراد و گروه هاي غير ديني و حتي ضد ديني هم در چنين جوامعي، فضاي لازم را براي زيستن و بيان عقايدشان را دارند.
البته در هر جامعه دموکراتيک بدون وجود نوعي وفاق اجتماعي، زمينه هاي تاسيس آن دشوار خواهد بود. اما اين وفاق اجتماعي نوعي اشتراک در هدف هاي سياسي و معيشتي است و نه لزوماً شناخت شناسانه، فلسفي و حتي ارزشي. مثلاً اين امر که دولت نمي بايد از يک دين خاص دفاع کند و يا دين خاصي را تشويق کند، يکي از اصولي بود که بنيان گذاران کشور امريکا با تکيه بر آن به وفاق رسيدند. و امروز هم، همه گروه هاي اصلي و تصميم سازان سياسي در جامعه امريکا به آن باور دارند. اين امري است که هم ليبرال ها و گروه هاي معروف به سکولار و هم کاتوليک هاي محافظه کار و هم نيروهاي معروف به مسيحيان دست راستي، به آن پايبند هستند. نه نيروهاي سکولار در اين فکر افتاده اند که جريان هاي سياسي مذهبي را از حوزه هاي سياست و يا فرهنگ حذف کنند و نه نيروهاي مذهبي، سکولارها را نامشروع مي دانند. همه اين گروه ها پذيرفته اند که در امريکا وجود و بقاي دموکراسي، وابسته به عدم دخالت دولت است.
فمينيست ها و امر ديني
مطرح کردن اين پرسش که رابطه فمينيسم، يا فمينيست ها (مدافعان حقوق برابر) با مذهب چگونه بايد باشد را به نظر من مي توان با توجه به مطالبي که ذکر شد و نيز در متن اجتماعي و سياسي آن بررسي کرد:
از دوره مدرنيته و عصري که با پيدايش و توسعه سکولاريزاسيون و بحث هايي که در جوامع گوناگون درباره حقوق شهروندي، جايگاه و حق انسان جديد، حوزه اقتدار دولت، و کلاً فرايند تاسيس و تعميق دموکراسي، شاهد بوده ايم، امر برابري جنسيتي، مسئله حقوق زنان، و نهادها، گروه ها و گفتمان هايي که مرکز توجه شان حقوق زنان و توسعه و تعميق آزادي زنان و مطرح کردن مسائلي که در چارچوب "حقوق" زنان جاي مي گيرد، يکي از نقاط کانوني در حوزه مسايل اساسي عصر جديد بوده است. شايد مهمترين جنبش هاي اجتماعي موفق را در قرن بيستم بتوان جنبش زنان دانست که عملاً جوامع امريکايي و اروپايي را دگرگون و اصلاح کرد، در نتيجه، دستاوردهاي گرانقدري براي بشريت به ارمغان آورده است. در اين زمينه، حضور قدرتمند جنبش هاي زنان يکي از تحولات ريشه اي مهمي است که اصولاً هر فرايند سکولاريزاسيون (يعني تحول اجتماعي/اقتصادي به سوي مدرنيته) خواهي نخواهي با آن روبرو مي شود. شهرنشيني هويت فردي را در جوامع گسترش مي دهد، گسترش آموزش و پرورش موقعيت زن ها را بگونه اي راديکال تغيير مي دهد، نياز اقتصادي به وارد شدن زنان به بازار کار و اشتغال، زنان را در شرايط مناسب تر مادي در جهت کسب استقلال معيشتي قرار مي دهد و...
به موازات اين تحولات "عيني" و اجتماعي، جريان هاي فرهنگي و سياسي سعي در تبيين، توضيح، تقويت و يا سعي در مقاومت و ايستادگي نسبت به فرايند تحول اجتماعي فوق مي کنند. از اين لحاظ گفتمان هاي موجود درباره آزادي زنان و حقوق آنها با گفتمان هاي ديگر سياسي تفاوت چنداني ندارد. بخشي از تفکر راديکال و چپ، حل مسئله زنان را "جزئي از روند بزرگتر تحول کلي جامعه مي داند" و آزادي زنان را در چارچوبي که نوعي "گسست" و يا "انقلاب" با گذشته و ارزش ها و نهادهاي سنتي و قديمي (از جمله نهاد خانواده) مي پندارد. تفکر ليبرال تر اما مسئله زنان را بيشتر در چارچوب "حقوقي" تعريف کرده و عمدتاً در چارچوب جوامع موجود خواهان تغيير قوانين نابرابر و تغيير آنها در جهت برابري حقوقي زنان است. متفکران محافظه کار و جريان هاي سياسي محافظه کارانه هم هرچند که ديگر کمتر با ايده برابري زنان مخالفت مي کنند، اما از نهادهاي معمول جامعه مانند خانواده، ساختارهاي سنتي جنسي، و ارزش هاي ديني سنتي دفاع کرده و اغلب در تلاش هستند که فرايند سکولاريزاسيون، "عواقب" فرهنگي افراطي در جامعه نداشته باشد، و بنيادهاي اخلاقي و سنتي جامعه را متزلزل و تضعيف نکند.
دقيقاً در اين متن و زمينه است که جدل هاي نظري، برخوردهاي سياسي، و گفتگوهاي مهم و اساسي در رابطه با امر برابري زنان، و نيز پيامدهاي آن و چگونگي تحقق اين امر در يک جامعه دنبال مي شود و امروزه براي خودش تاريخي طولاني، و کارنامه اي غني دارد. ايده برابري زن و مرد و تحقق آن در حوزه حقوقي جامعه کاملاً با ارزش هاي دوره روشنگري و تعريف زنان به عنوان شهروندان برابر در يک جامعه دموکراتيک همخواني دارد. البته نگاه اتوپيايي به اين مسئله و طرح برابري زن و مرد[به عنوان آزادي و يا رهايي زنان] بحث هاي ديگري را بوجود آورده است. برخي گرايش هاي چپ و مارکسيستي اصولاً امکان برابري زنان را در جامعه سرمايه داري ليبرال امکان پذير نمي دانند و روابط جنسيتي و مناسبات ميان زن و مرد را ادامه روابط کالايي (که در کانون اقتصاد و فرهنگ بازار است) تلقي مي کنند و از اين جهت مسئله برابري حقوقي زنان براي آنها تنها با يک گسست کامل و راديکال از جوامع سرمايه داري کنوني امکان پذير مي شود.
غفلت فمينيست هاي پست مدرن
با افول نگرش مارکسيستي و تحولاتي که در کشورهاي معروف به سوسياليستي صورت گرفت، سنت نگرش راديکال و يا چپ به مسئله برابري و آزادي زنان به پست مدرنيست ها انتقال پيدا کرد. پست مدرنيست ها هرچند که بحث هاي مهم و جالبي درباره خانواده، روابط و حقوق جنسيتي، و سکسواليته مطرح مي کنند، اما در برخي از اصول اعتقادي شان و در برخي از فعاليت هايشان عملا به نگرش هاي محافظه کارانه نزديک مي شوند. براي نمونه، از مهم ترين موارد نقد تندروانه اکثر پست مدرنيست ها، نفي "وجود حوزه خصوصي" و در واقع نفي استقلال آن از "حوزه عمومي" است. پيش از اين در مقاله اي تحت عنوان "حوزه خصوصي و دشمنانش" به اين امر پرداخته ام و با تاکيد بر نظريات يکي از مهمترين فمينيست هاي امريکا Catharine Alice Mackinnon که وي به شدت متاثر از انديشه ميشل فوکو است به مخاطرات و مشکلات اين نگرش اشاره کرده ام. اما نکته جالب توجه اين است که برخي از متفکرين ديني و بخصوص اسلامي، نيز تلاش کرده اند تا از زاويه پست مدرنيستي و از پنجره نقد پست مدرنيست ها، به دموکراسي ليبرال و نگرش به اصطلاح ليبرال که خواهان برابري زنان است بنگرند و نگرش موجود در جنبش زنان را که خواستار تحقق برابري زنان با مردان است و آن را در جوامع دموکراتيک کنوني، شدني مي داند، را ابطال کنند.
نگرش قالبي و به شدت فرماليستي برخي گروه هاي پست مدرن که در همه جا، نيرويي افراطي، و خيلي کم حوصله هم هست البته خواهان دگرگوني اجتماعي است اما "خارج از متن اجتماعي و تاريخي" جوامع! برعکس آنها، فعالان برابري طلب در جنبش زنان ايران مي توانند در مبارزه براي اصلاح و تحول آرام جامعه (چه در حوزه اي بسيار پيچيده و ريشه دار مانند رابطه زن و مرد و نابرابري جنسيتي و چه در امور اجتماعي ديگر) متن اجتماعي social context را که دقيقا جلوي چشم همه ما قرار دارد واقعا جدي بگيرند. زيرا در چنين متن و بستري است که فرهنگ، زبان، هنر، ارزش ها، روايت ها، نشست و برخاست ها، و کلا روابط انسانها معنا پيدا مي کند و تداوم مي يابد. فعالان کمپين و جنبش زنان نيز به همراه هفتاد ميليون نفر از هموطنان شان در همين متن و محيط، زندگي و فعاليت دارند و روابط هماهنگ ـ وگاه پر تنش ـ خود را در چنين بستر پهناوري، سامان مي دهند.
اين شرايط جامعه شناسانه يا به قول معروف "شرايط مادي و عيني" جامعه است که چه در ذهن مان بپذيريم و چه نپذيريم در هر حال همگي در آن به سر مي بريم. بنابراين، گفتگو و چالش بر سر اين که مثلا اعضاي کمپين يک ميليون امضاء آيا اجازه دارند به روابط روزمره مردم وارد شوند و با آيين ها و مناسک آنها ( از جمله نمادهايي همچون آجيل مشکل گشا و يا آش نذري ) همدلي کنند يا نه؟ به نظر مي رسد که چنين بحث و جدل هايي از اساس بيهوده و بلاموضوع است و حاکي از فعال بودن آتشفشان بحث هاي انتزاعي و روشنفکران گفتمانگرا است. مثلا گروهي روشنفکر جلسه بگيرند و اعلام کنند بايد به حوزه فرهنگ و مناسک مردم عادي وارد شد، يک عده روشنفکر خارج کشور نشين هم جنجال بپا کنند و نسخه بپيچند و به بانگ بلند با اين عمل مخالفت کنند و بگويند چه و چه.... به نظر من اين بحث ها و چالش ها واقعا بي بنياد و انرژي سوز است. بايد از خودمان بپرسيم دعوا اصلا بر سر چيست؟
روشنفکران به اصطلاح "امروزي"!
البته بايد تاکيد کنم پرسش هايي که "چالش ماه" درباره دين حاشيه و زندگي روزمره مطرح مي کند، با بحث هاي مرسوم روشنفکرانه به ويژه با نگرش پست مدرنيستي، متفاوت است و همانطور که پيشتر هم گفتم، قابل مکث و تعمق است چون که در نگاهي مردم شناسانه به جامعه ايران خواهيم ديد که سنت هاي جامعه ما آنقدرها با جوامع ديگر متفاوت نيست. مردم عموماً در زندگي روزمره خود از طريق نمادها و سنبل هاي معمول جامعه که برخي متاثر از باورها و آيين هاي باستاني، برخي تاثير گرفته از رفتار ديني، برخي بر آمده از سنت هاي ملي و آداب و رسوم قومي است حتي ارزش ها و رفتارهاي فرهنگي که ممکن است از رفت و آمد با دنياي خارج از ايران، کسب کرده باشند، در مجموع به زندگي شان معني مي دهد يعني از تمامي اين حوزه ها و معادلات به نفع زندگي شان استفاده مي برند. مردم در همه جاي دنيا، روحيه و منش و رفتارشان اصولا سرشار از انعطاف است. آنها امکان گرا هستند. کساني که اعتقاد به دموکراسي دارند، و در فکر اصلاح امور اند، و در اين کار و انديشه اند که رنج هاي مردم کمتر شود و ايراني بهتر و عادلانه تر براي مردم اين کشور و به خصوص زنان ايراني بوجود آيد نبايستي شيوه زندگي مردم، عادات و سلايق، و ارزش هاي متنوع فرهنگي شان را از هستي و زندگي آنها جدا کنند؛ بي معني است اگر روشنفکران در حرف و شعار ادعاي مردم گرايي و به اصطلاح عاشق مردم باشند ولي از شيوه زندگي و الگوهاي رفتاري مردم گريزان! ارزش ها و شيوه زندگي مردم و فرهنگ و سلوک آنها برخلاف تصور برخي از روشنفکران راديکال، اتفاقا بسيار متنوع، در حال تغيير مداوم و به شدت منعطف است. رفتار مردم بسيار کمتر از آنچه ما مي پنداريم، ايدئولوژيک است.
بسياري از آداب و رسوم که در ميان مردم ما رواج دارد، جدا از ماهيت ديني، ملي و يا قومي شان، در واقع بيان يک ضرورت است: ضرورت زندگي جمعي. يعني اين آداب و روابط، ساختارهايي هستند که از طريق آنها ميليون ها مردم در زندگي روزمره شان، با يکديگر رابطه جمعي برقرار مي کنند، زندگي شان را به يکديگر مرتبط مي کنند، دردهايشان را با يکديگر شريک مي شوند، و شادي شان را جشن مي گيرند و بين هم تقسيم مي کنند. و صد البته که در تمام اين مراسم، دين، مليت ايراني، آيين هاي باستاني و حتي بخش هايي از آنچه معروف به فرهنگ عصر جديد و يا به اصطلاح "غربي" است، حضور فعال دارد. در نظر اکثريت مردم ايران اين آميزه رنگارنگ و متکثر هم تضادي با هم ندارد.
جنبش هاي دموکراتيک اجتماعي (از جمله کمپين يک ميليون امضا) که قصدشان نابودي ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي موجود نيست و خواهان اصلاح تدريجي امور و تحول آرام و بخردانه کشور به سوي جامعه اي عادلانه تر و آزاد تر هستند طبعا با زندگي فرهنگي و رسوم و آيين هاي مردم چندان مشکلي ندارند. مگر اينکه برخي از اين آداب و رسوم و يا ساختارها، "مانعي جدي در جهت تحقق زندگي سعادتمندتر" براي ايرانيان ايجاد نمايد بطور مثال ازدواج دختران در سنين پائين و يا محدود کردن دختران و زنان براي تحصيل و ممانعت از شغل و زندگي حرفه اي. به نظر اکثر مردم شناساني که در چنين زمينه هايي پژوهش کرده اند، همه فرهنگ ها و ساختارهاي ارزشي و آداب و رسوم زندگي روزمره جوامع و از جمله جوامع اسلامي اتفاقا ظرفيت لازم و فضاي مناسب براي قبول چنين تحولاتي را داشته و عملاً به قبول اين تغييرات تن داده اند. به نظر من نگرش عمل گرا و شيوه هاي پراگماتيستي به شايستگي مي تواند امکان تحول و تغيير در اين زمينه ها [که اغلب رابطه بسيار نزديک با سنت ها و باورهاي مردم دارد]را فراهم کند، بدون اينکه کليت ارزش ها و آداب و رسوم مردم را مورد يورش و حذف قرار دهد و سبب به وجود آمدن قهر و خشونت در جامعه شود. اين کاري است که براي نمونه گاندي با موفقيت در هند به انجام رساند.
با اين وجود شرکت در آيين ها و زندگي روزمره مردم توسط روشنفکران را نبايد با "استفاده ابزاري" از برخي ارزش هاي سنتي و ديني براي تحقق اهداف سياسي اشتباه کرد. شرکت در مناسک و زندگي روزمره مردم بايد به گشايش و کثرت گرايي فرهنگي کمک کند و نه اينکه آن را محدود يا تحقير و سرکوب کند.
روشنفکران اگر قادر نيستند با مردم عادي و اکثريت جامعه ارتباط برقرار کنند، منصفانه نيست که مشکل را در خرافي ديدن مردم و خرافاتي گرايي رفتار آنان جا بزنند، به اين برخوردهاي غيرمنصفانه اصطلاحا "فرار به جلو" مي گويند. همه ما در تجربه زندگي مان بسيار روشنفکراني را ديده و مي شناسيم که از مردم عادي بسيار خرافي تر، دگم تر و غير قابل تحمل ترند. مي دانيم که وارد گفتگو شدن و داد و ستد فکري با بخش نخبه و روشنفکر جوامع بسته و استبدادي، چندان کار ساده اي نيست. لذا، به مانند روشنفکران، شهروندان عادي هم مسائل و شيوه هاي زندگي خودشان را دارند، و نبايد اعتقادات فرهنگي شان را مانع اساسي براي مراوده و ايجاد رابطه با آنها دانست. فراموش نکنيم که اگر هدف، برابري زن و مرد است، و اين امر توسط کساني که با ما در ارتباط اند مورد پذيرش قرار گرفته، پس ديگر شيوه انديشه و سياست هاي فرهنگي کساني که با ما در اين زمينه توافق و تعاون دارند، بي اهميت است. البته اين مسئله با قبول استقلال فکري روشنفکران در تضاد نيست و امري متفاوت از پوپوليسم افراطي است که سبب نوعي "پرستش" مردم و زندگي روزمره شان شده و کثرت زندگي روزمره و محدوديت هاي آن را ناديده مي گيرد.
از لحاظ عملي، آنچه که تعيين کننده است، پذيرش اين امر اساسي است که فعالان کمپين يک ميليون امضاء (و يا هر کس ديگري) نمي تواند و نبايد به خود حق دهد که اعلام کند حقيقت مطلق و متعالي، منحصرا در اختيار او است، و در اين انديشه باشد که ديگر حقيقت ها، واهي، شيطاني، و يا کاذب اند. بزرگترين دستاورد چند سده اخير، پذيرش و اعتراف به اين امر است که حقيقت مطلق (و دين حقيقت) آرماني اتوپيايي و غير قابل دسترس است. لذا، در نظام هاي دمکراتيک هر فرد يا هر قشر و گروهي، آزاد و مختار است که به تشخيص و بر طبق منافع خود و گروه يا قشر و جمعيت همراه خود، به "حقيقت" خاص خود، باور داشته باشد و با ايمان به آن زندگي کند، بدون آنکه در اين انديشه باشد که با قهر و خشونت، ايمان خود را به ديگران تحميل نمايد. از اين رو، دموکراسي چيزي نيست به جز بيان اين دستاورد بزرگ چند سده اخير.
دموکراسي خواهان جدايي حوزه معرفت ديني (که حقيقت مطلق در آن تعريف مي شود) از حوزه دولت است زيرا دولت هنوز مشروعيت به کار بردن قهر و خشونت را در اختيار دارد و مادام که دستگاه قهر، جزيي از ساختار دولت محسوب مي شود شايسته نيست که دين و مذهب و معنويات يا هر نوع تفکري که "حقيقت مطلق" را در اختيار دارد، با اين دستگاه، ادغام گردد. به گفته نويسنده مراکشي "فاطمه مرنيسي"، در هر جامعه اي که جنگ و خشونت وارد شود زنان بيش از ديگران در خطر مي افتند. شايد به همين دليل باشد که در جنبش هاي مسالمت آميز و صلح جويانه، زن ها عموما در صف اول مبارزه قرار مي گيرند و عليه ظلم و نابرابري و خشونت و به منظور استقرار عدالت و دموکراسي تلاش و فداکاري مي کنند.
پانوشت
1 ـ رابطه "کمپين يک ميليون امضاء" با دين و فرآيند سکولاريسم در ايران، مدرسه فمينيستي
منبع: مدرسه فمينيستي
