گفت و گو ♦ هزار و يک شب
بابک تختي - پنجشنبه 29 فروردین 1387 [2008.04.17]
کنزابورو اوئه، نويسنده ژاپني و برنده جايزه نوبل ادبيات، در ميان دوستداران کتاب در ايران نامي آشناست. تاکنون 3 رمان- روزي که او خود اشک هاي مرا پاک خواهد کرد، فرياد خاموش، شکار- از اين نويسنده به زبان فارسي منتشر شده است. به مناسبت انتشار چهارمين رمان اوئه به زبان فارسي- گريه خاموش- گفت و گويي مفصل با او را براي شما انتخاب و ترجمه کرده ايم، که قسمت نخست آن در هفته گذشته تقديم تان شد و اينک قسمت دوم و پاياني اين مصاحبه را مي خوانيد...

گفت و گو با کنزابورو اوئه
به دنبال درک گذشته: جنگ و دموکراسي
<strong>ناتان چندين کتاب از شما ترجمه کرده. فکر مي کنيد سبک نويسنده هم قابل ترجمه است؟</strong>
تا حالا که همه ترجمه هاي کتاب هايم را دوست داشتم.هر مترجمي صداي خودش را دارد، اما فهميدم که مترجم ها کتاب هايم را خيلي خوب خوانده اند. ترجمه ناتان را دوست دارم، اما ترجمه فرانسوي آثارم بي نظير است.
<strong>به عنوان خواننده چقدر به اين زبان ها تسلط داريد؟</strong>
فرانسه و انگليسي را مثل يک خارجي مي خوانم. خيلي طول مي کشد تا کتابي را به ايتاليايي بخوانم، اما وقتي مي خوانم، احساس مي کنم روح کار را درک کرده ام. وقتي ايتاليا بودم يک مصاحبه راديويي کردم و خبرنگار از من درباره دانته پرسيد. باور دارم که کمدي الهي دانته هنوز مي تواند جهان را نجات بدهد. خبرنگار باور نمي کرد که يک ژاپني قدرت درک موسيقي زبان ايتاليايي را داشته باشد. گفتم، بله کاملا نمي توانم، اما بعضي از طنين موسيقيايي دانته را مي فهمم. گفت چيزي از حفظ از دانته برايم بخوان. حدود ده پانزده خط از برزخ را برايش خواندم. ضبط را خاموش کرد و گفت، اين که ايتاليايي نبود- ولي من فکر مي کنم که شعر ها را به ايتاليايي خواندم.
<strong>خيلي از نويسنده ها اصرار دارند که در خلوت بنويسند، اما راوي کتاب هاي شما که نويسنده است، روي کاناپه داخل اتاق نشيمن دراز کشيده و مشغول خواندن يا نوشتن است. شما خودتان هم در ميان اعضا خانواده کار مي کنيد؟</strong>
نيازي ندارم که در تنهايي و انزوا کار کنم. وقتي مي خوانم يا مي نويسم احتياجي ندارم که خودم را از خانواده جدا کنم يا از آنها دور باشم. بيشتر وقت ها در اتاق نشيمن کار مي کنم، کنار هيکاري که موسيقي گوش مي دهد. مي توانم در حضور هيکاري و همسرم کارم را انجام دهم، چون کار را بارها و بارها بازنويسي مي کنم.رمان هميشه ناتمام است، و مي دانم که تماما بازنويسي اش مي کنم. وقتي اولين نسخه کارم را مي نويسم، لازم نيست حتي خودم دست به قلم باشم. وقتي هم دارم بازنويسي مي کنم، رابطه اي ميان من و متن به وجود آمده، ديگر احتياجي نيست که تنها باشم.
اتاقکي در طبقه دوم دارم، اما به ندرت آنجا کار مي کنم. تنها وقتي به آنجا پا مي گذارم که مشغول ريزه کاري هاي آخر رمان هستم و لازم دارم که تمرکز کنم- اگر آنجا نروم براي بقيه مزاحمت ايجاد مي کنم.
<strong>در يکي از مقالات تان نوشته ايد که فقط سه نوع آدم براي گفتگو جذاب هستند: آدمي که همه چيز سرش مي شود، آدمي که در دنياي تازه اي بوده، يا آدمي که چيز عجيب يا ترسناکي را تجربه کرده. خود شما کدام يکي هستيد؟</strong>
دوست نزديکي دارم-منتقدي بي نظير-که مي گويد با تو هيچ جور نمي شود حرف زد.مي گويد اوئه به حرف هيچ کس ديگري توجه نمي کند، فقط از چيزهايي که در مغز خودش مي گذرد حرف مي زند. فکر نمي کنم حرفش درست باشد و البته فکر نمي کنم که براي کسي جالب باشد که من به حرفش گوش بدهم. چيز مهمي در زندگي نديدم، در دنياي جديدي نبودم. تجربه هاي عجيب و غريب هم ندارم. چيزهاي خيلي کمي را تجربه کرده ام همان تجربه هاي ناچيز را نوشته ام و بازنويسي کرده ام و از طريق همين بازنويسي دوباره آنها را تجربه مي کنم.
<strong>اغلب کارهاي شما بر اساس تجربه شخصي است. رمان هايتان را متعلق به سنت رمان-من مي دانيد؟</strong>
در سنت من-رمان کارهاي بسيار بزرگي وجود دارد.مثلا هومي ايوانو که در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مي نوشت، و يکي از نويسنده هاي محبوب من هم هست. او جمله معروفي هم دارد:"شجاعت شهواني لاعلاج." اما رمان-من درباره زندگي روزمره نويسنده اي است که با يک رويداد يا اتفاق غير عادي معناي ديگري پيدا مي کند-سونامي يا زلزله، مرگ مادر، مرگ شوهر. هيچ وقت به نقش فرد در اجتماع نمي پردازد. کارهاي من ملهم از زندگي شخصي من است، اما سعي مي کنم از اين طريق به مسائل اجتماعي بپردازم.
ديکنز و بالزاک جهان را به طور عيني مي نوشتند. با ذهني دقيق و وسيع اين کار را مي کردند. اما وقتي که من دارم جهان را به واسطه خودم شرح مي دهم، مهم ترين سئوال برايم اين است که چطور داستان را روايت کنم، چطور صدايم را پيدا کنم. بعد نوبت شخصيت هاست.
<strong>تمام رمان هاي شما از تجربه شخصي آغاز مي شود؟</strong>
دست که به نوشتن رمان مي برم، تصوري از پيش تعيين شده ندارم که شخصيت داستان را کجا مي برم يا چطوري شخصيتي را به وجود مي آورم. اينها براي من همان ريزه کاري در اثر است. در طول زمان بازنويسي و پرداخت کار، شخصيت ها و موقعيت هاي تازه پديد مي آيد.و در اين سطح رمان با زندگي واقعي کاملا تفاوت پيدا مي کند. و شخصيت ها شکل ميگيرند و داستان خود به خود پرورش پيدا مي کند.
با اينکه تمام رمان هايم به شکلي درباره خودم است، اما من خودم را مردي جوان، مردي ميان سال با فرزندي روي صندلي چرخ دار، يا يک پيرمرد تصور مي کنم. من روايت اول شخص را در تقابل با سوم شخص پرورش مي دهم. مشکل اينجاست. يک نويسنده واقعاً کار کشته توانايي سوم شخص نوشتن را دارد، اما من قادر نبوده ام سوم شخص را خوب بنويسم. از اين نظر، نويسند تازه کاري به حساب مي آيم. با اينکه قديم ترها سوم شخص مي نوشتم، اما آن شخصيت ها هميشه شباهت هاي سطحي با من داشتند. و به همين خاطر فقط در خلال شخصيت اول شخص مي توانم واقعيت دروني خودم را روشن کنم.
در"آگاوي ديو آسمان ها" براي مثال، در باره آدمي نوشتم که شرايطي مشابه با من دارد، يعني وقتي که هيکاري به دنبا آمد، اما او تصميمي متفاوت مي گيرد.پدر آگاوي تصميم مي گيرد که به زنده ماندن پسرش کمک نکند.در يک مسئله شخصي، درباره شخصيتي نوشتم-بيردBird-که زندگي با بچه اش را برمي گزيند.هر دوي اينها را تقريبا در يک زمان نوشتم. و در واقع از نظر زماني به عقب برگشتم.درباره رفتار پدر آگاوي و بيرد نوشتن، در واقع زندگي من را با بيرد همسو کرد. تصميم نگرفته بودم که اين کار را بکنم، اما بعدا متوجه شدم که اين طوري بوده.
<strong>هيکاري هميشه قهرمان رمان هاي شما است.</strong>
حالا چهل سال است که با هيکاري زندگي مي کنم و نوشتن از او يکي از ستون هاي بيان ادبي من بوده. درباره او نوشتم تا نشان بدهم که چطور آدم روي صندلي چرخ دار خودش را مي شناسد و چقدر اين شناختن سخت است. وقتي جوان بود سعي مي کرد خودش را-وجود انساني اش را-از طريق موسيقي بيان کند.زماني برايش پيش آمد که مفاهيمي مثل غم و اندوه را با موسيقي بيان کند و وارد روند خودشناسي شد. و اين راه را ادامه داد.
<strong>قبلا گفتيد حرف هاي او را کلمه به کلمه نوشتيد و فقط مرتب شان کرديد.</strong>
من دقيقاً حرف هاي هيکاري را به همان شکلي که خودش گفته بود نوشتم. پيش درآمد و شرايطي که آن حرف ها گفته مي شوند و واکنشي که بقيه به آن ها نشان مي دهند ساخته من است. در خلال اين کار حرف هاي هيکاري قابل فهم تر شد.هيچ وقت حرف هايش را دستکاري نکردم که قابل فهم باشند.
<strong>برخورد بقيه بچه ها در برابر اين کار- نوشتن از هيکاري در رمان ها – چيست؟</strong>
از پسرم اوچان و دخترم ناتسوميکو هم نوشتم اما فقط ناتسيميکو چيزهايي را که درباره هيکاري مي نويسم مي خواند.خيلي بايد مراقب باشم و گرنه به من ايراد مي گيرد که هيکاري اين حرف را نمي زند.
<strong>چرا از اسم هاي واقعي شان استفاده کرديد؟مخصوصاً درمورد هيکاري؟</strong>
راستش، من اسم واقعي اش را بکار نبردم، در رمان اسمش ايئور است، و در زندگي واقعي پوه صدايش مي کنم.
<strong>چرا؟</strong>
Winnie The Pooh باعث ازدواج من با همسرم شد.درست قبل از پايان جنگ ترجمه اي از Winnie The Pooh را ناشري به نام ايواناماي شوته منتشرکرد، ناشر کتاب هاي روشنفکري بود. فقط چند هزار تا از آن بود. برادر همسرم هم دوره اي دبيرستان من بود و مادرش از من خواست که يک نسخه کتاب خانه اي در کنج پوه را برايش پيدا کنم.چون در طول جنگ آن را خوانده بود اما گمش کرده بود.من کارمند ماهر يک کتاب دست دوم فروشي در توکيو بودم. کتاب را برايش پيدا کردم و فرستادم و با دخترش رابطه پيدا کردم. ماجرا از اينجا شروع شد. اما من خودم را شبيه شخصيت Winnie The Pooh نمي دانم.

<strong>وقتي جايزه نوبل را برديد، خانواده تان چه واکنشي نشان دادند.</strong>
رفتارشان با من هيچ فرقي نکرد.اينجا نشسته بودم مي خواندم. آنجا هيکاري به موسيقي گوش مي داد.پسرم که دانشجوي بيوشيمي در دانشگاه توکيو بود و دخترم که دانشجوي دانشگاه سوفيا بود، توي اتاق غذا خوري بودند.انتظار نداشتند که برنده بشوم. حدود ساعت نه شب تلفن زنگ زد. هيکاري جواب داد-يکي از کارهاي مورد علاقه اش تلفن جواب دادن است. مي تواند به زبان فرانسه، آلماني، روسي، چيني و کره اي به درستي کامل بگويد:"حال شما چطور است." بله تلفن را برداشت و به انگليسي يک بار گفت نه. دوباره گفت نه. بعد گوشي را داد به من. يکي از اعضا کميته نوبل اکادمي سوئد بود. پرسيد:"شما کنزابرو هستيد؟ پرسيدم مگر هيکاري از طرف من جايزه را رد کرده؟ بعد گفتم خيلي متاسفم، من مي پذيرم. تلفن را گذاشتم برگشتم سر جايم روي صندلي نشستم و اعلام کردم که من بردم. همسرم گفت: راست مي گويي؟
<strong>فقط همين؟</strong>
بله. دو تا بچه هايم که هيچي نگفتند.فقط بي سر و صدا رفتند به اتاق شان.هيکاري هم به موسيقي گوش مي داد.هيچ وقت درباره جايزه نوبل با او حرف نزده بودم.
<strong>از رفتارشان ناراحت شديد؟</strong>
خودم هم مشغول کتاب خواندن شدم، اما نمي توانستم جلو حيرتم از واکنش خانواده ام را بگيرم. بعد تلفن شروع کرد به زنگ زدن. پنج ساعت مداوم بدون وقفه. آدم هايي که مي شناختم، آدم هايي که نمي شناختم.بچه هايم فقط مي خواستند خبرنگارها بروند خانه شان. مجبور شدم پرده ها را بکشم تا خلوت شان بهم نخورد.
<strong>مسئله ناخوشايندي براي بردن نوبل وجود داشت؟</strong>
هيچ مسئله منفي نبود. اما از طرف ديگر هيچ نکته مثبتي هم نبود. از زماني که جايزه را بردم، تا سه سال خبرنگارها خانه ام را محاصره کرده بودند. نشريات ژاپني تمايل داشتند که در مورد ارزش جايزه اغراق کنند.حتي نشرياتي که بهايي براي کار ادبي من قائل نبودند يا حتي آن دسته که با عقايد سياسي من مخالف بودند، وقتي فهميدند نامزد نوبل شدم، به من توجه نشان دادند.
جايزه نوبل از نظر کار ادبي بي تاثير است، اما سطح زندگي آدم را، موقعيت اجتماعي آدم را بهتر مي کند. يک جور اعتباري است که مي شود در حوزه هاي گسترده تري خرجش کرد.اما براي نويسنده چيزي عوض نمي شود. تصورم از خودم عوض نشده. فقط چند تا نويسنده بودند که بعد از بردن جايزه نوبل کارهاي خوب نوشتند.توماس مان يکي از آنها ست. البته فاکنر هم.
<strong>وقتي هيکاري به دنيا آمد شما رمان نويس معروفي بوديد. شما و همسرتان را زوج هاي خوشبختي مي شناختند. هيچ وقت نگران نبوديد که هيکاري زندگي حرفه اي تان را از شما بدزدد؟</strong>
بيست و هشت ساله بودم. پنج سال قبل از آن جايزه معتبر آکوتاوا را برده بودم.اما از داشتن بچه معلول نه نگران بودم نه شرمنده. شخصيت بيرد در رمان يک مسئله شخصي معذب است ک با يک بچه معلول زندگي کند.-اين براي پلات داستان لازم بود-اما من هيچ تشويشي در اين مورد نداشتم.من تقديرم را انتخاب کرده بودم.
<strong>بعد از اينکه هيکاري متولد شد مطمئن نبوديد که زنده مي ماند.</strong>
دکتر گفت که احتمال زنده ماندنش خيلي زياد نيست.حس مي کردم خيلي زود خواهد مرد.چند هفته بعد از تولد هيکاري سفري به هيروشيما کردم.خيلي از آدم هايي را که از بمب اتم جان سالم بدر برده بودند ديدم که اسم مرده هاي آن سانحه را روي فانوسي نوشته بودند و مي سپردند به رودخانه.بعد به فانوس نگاه مي کردند که روي آب غوطه مي خورد- روح مرده مي رفت به تاريکي.دلم مي خواست من هم در اين کار شرکت کنم.اسم هيکاري را روي فانوس نوشتم، چون فکر مي کردم خيلي زود خواهد مرد.آن زمان ديگر علاقه اي به زنده ماندن نداشتم.
بعدا براي يکي از دوستان خبرنگارم که دخترش را در بمباران هيروشيما از دست داده، گفتم که چه کردم.جواب داد، تو کارهاي احساساتي نبايد بکني.تو بايد مداوم کار کني.مدتي بعد، خودم هم فهميدم که کارم بدترين نوع احساساتي گري بود.ديگر رفتارم را عوض کردم.
<strong>"منظور از احساساتي گري چيست؟</strong>
بهترين تعريف را فلانري اوکانر کرده.به نظر او، آدم احساساتي با واقعيت صادقانه رو در رو نمي شود. به گفته او تاثر براي آدم معلول نوعي پنهان کردن آن آدم هاست. اوکانر اين شيوه احساساتي گري مضر را ربط مي دهد به ريشه کن کردن معلول ها در جنگ جهاني دوم توسط نازي ها.

<strong>در يکي از داستان هاي آي بشوريد...، صحنه اي هست که يکي از دانشجويان دسته راستي بچه معلول راوي را مي دزد و در ايستگاه راه آهن تنها رهايش مي کند. چنين چيزي واقعا رخ داده؟</strong>
در آن زمان دانشجويان من را متهم مي کردند که فقط درباره بچه معلولم مي نويسم و توجهي به مردم ژاپن که رنج مي کشند ندارم.آنقدر شيفته بچه خودمم که ديگر علاقه اي به مسئله جامعه ندارم.تهديد کردند که هيکاري را مي دزدند، هيچ وقت دست به اين کار نزدند.اما صحنه اي که در اين رمان آمده واقعي است.روزي هيکاري در ايستگاه قطار توکيو گم شد و من پنج ساعت دنبالش مي گشتم.
<strong>درباره زندگي جنسي هيکاري نوشتن دشوار است؟ بشوريد و يک زندگي آرام راوي متوجه مي شود که زندگي جنسي خودش را نمي تواند با زندگي پسر معلولش تطبيق بدهد.</strong>
هيکاري تمايلات جنسي ندارد.حتي اگر صحنه هاي سکسي در تلويزيون باشد، هيکاري چشمش را مي بندد. روزي تلويزيون برنامه يک پيانيست کچل را نشان مي داد، بايد رابطه اي ميان کچل بودن و برهنه بودن براي هيکاري وجود داشته باشد-هيکاري اصلا به آن برنامه نگاه نکرد.اين تنها واکنش هيکاري به مسائل جنسي است. شايد فکر کنيد هيکاري به مسائل جنسي حساس است، اما به شيوه اي کاملا متفاوت از اغلب مردم.(رو به هيکاري)پوه-چان، آن پيانيست را يادت مي آيد؟
هيکاري اوئه: کريستوفر ايشنباخ
پيانيست و رهبر ارکستر معروف.در عکس روي جلد آلبومش موي پرپشت مشکي دارد. اخيرا به ژاپن آمد و انگار کاملا کچل شده. ما از تلويزيون برنامه اش را مي ديديم اما هيکاري به سرش نگاه نکرد.من بايد جلد سي دي را روي صفحه تلويزيون مي چسباندم تا هيکاري مي توانست تماشا کند.
<strong>چرا ديگر هيکاري شخصيت اصلي داستان تان نيست؟</strong>
از ده سال پيش ديگر به طور مستقيم از هيکاري ننوشتم، اما او هميشه به گونه اي حضور دارد.او مهم ترين شخصيت فرعي داستان من است.همان طور که هيکاري بخشي از زندگي واقعي من بوده، دوست دارم معلول ها هم بخشي از داستان هاي من باشند.اما زمان محل تجربه است، همان طور که داستايوفسکي با شخصيت راسکولنيکوف تجربه مي کرد.رمان نويس سناريوهاي مختلفي را اجرا مي کند-چطور اين شخصيت در اين موقعيت بايد واکنش نشان بدهد؟من اين کار را ديگر با هيکاري نمي کنم.همان طور که زندگي من در کنار او مي گذرد و او ستون زندگي من به حساب مي آيد، نه چيزي که من تجربه مي کنم.دغدغه ام اين است که او چقدر مي پذيرد يا چقدر احساس شرمندگي مي کند از پيري من.
پنج شش سال پيش دچار ماليخوليا شدم.هر دو سه سال گرفتارش مي شوم.معمولا به خاطر نگراني هايي که دارم، مثلا درباره سلاح هاي هسته اي، يا اوکيناوا يا نسل من که همه درگذشتند يا اينکه آيا ديگر رمان هاي من لازم است.با گوش کردن به موسيقي هميشه به آن غلبه مي کنم.سال گذشته سعي کردم که اين حال را در رمانم بياورم. يادم است که سونات پيانوي شماره 32بتهون رو گوش مي کردم، ولي يادم نمي آيد که چه کسي اجرايش مي کرد.ما کلي سي دي داريم.وقتي از هيکاري پرسيدم کي بود، گفت:فردريش گولدا.پرسيدم 1967؟ گفت نه، 58.
عموما زندگي من سه بخش شده، يک سوم براي خواندن، يک سوم براي نوشتن رمان، يک سوم هم براي زندگي با هيکاري.
<strong>برنامه نوشتن تان چه طوري است؟</strong>
وقتي شروع به نوشتن رمان مي کنم، هر روز مي نويسم تا رمان تمام شود.عموما ساعت هفت صبح پا مي شوم و تا يازده کار مي کنم.صبحانه نمي خورم.فقط يک ليوان آب.فکر مي کنم براي نوشتن، يک ليوان آب عالي است.
<strong>نوشتن کار سختي است؟</strong>
کلمه نوشتن در فرانسه travail است.که شامل معناي تلاش با شدت تمام توام با درد است و همين طور نتيجه اي که از اين کوشش نصيب مي شود.براي پروست، تلاش نوشتن در جستجوي چيزهاي از دست رفته و نتيجه ان کوشش يکي است.من اين حس را ندارم که نوشتن تلاش است.نوشتن اولين نسخه، کار بسيار فرح بخشي است؛اما باز نويسي کاملا متفاوت است.بازنويسي حسابي زحمت دارد، اما کار را تمام و کامل کردن هم لذت بخش است.
<strong>گفتيد رمان هايتان راهي است تا به روستايي که در آن بزرگ شديد سر بزنيد.</strong>
اينجا دو چيز با هم همپوشاني دارند:جنگ در داستان هاي من و خانه دوران پسريم.من دوران بچگي ام را بارها نوشتم.واقعيت و تخيل حسابي قاتي شده.
روزي در جنگل سعي مي کردم نقاشي درخت ها را بکشم و اسم هايشان را ياد بگيرم.سرما خوردم.بستري شدم و به نطر نمي آمد که جان سالم به در ببرم.مي پرسيدم: دارم مي ميرم؟ مادر گفت: اگر هم مردي من دوباره به دنيا مي آورمت.پرسيدم: او که مي شود يک بچه ديگر؟مادرم جواب داد:همه چيزهايي را که به تو ياد دادم به او هم ياد مي دهم.همه کتاب هايي را که تو خواندي مي دهم او هم بخواند.
<strong>پدرتان چطور؟</strong>
چيز زيادي از او به يادم نمي آيد. او در تنهايي، در عزلت فکر مي کرد.آدم راز آميزي بود.هيچ وقت با ما بچه ها حرف نمي زد.روي پارچه کار مي کرد و مي خواند.با بقيه محل هم رفت و آمدي نداشت.
در کوه هاي شيکوکو زندگي مي کرديم.با استان همجوار يک روز راه فاصله بود.شنيدم که پدرم به معلمي سر مي زد که متخصص ادبيات چيني بود و آن طرف کوه زندگي مي کرد.مادرم مي گفت سالي دوبار به ديدن آن معلم مي رفت.
<strong>مادر يا مادربزرگ تان ا معبد شينتو را در روستا ساخت؟</strong>
معبد، معبد بودايي بود-بيشتر جنبه فولکلوريک داشت، بيشتر زميني بود تا شينتو. در عوض پدرم عميقا شينتويي فکر مي کرد.مردم ژاپن ملتي شينتو به حساب مي آيند، اما کاملا وابسته به امپراتور.وقتي من به مدرسه رفتم شش سالم بود و در ده سالگي ام جنگ دوم تمام شد.در اين مدت تحصيلات بسيار ناسيوناليستي را دريافت کردم، ناسيوناليستي که با شينتوايسم، امپراتوري، و نظامي گري پيوند داشت.به ما ياد مي دادند که امپراتور خداست و بايد در راه دفاع از امپراتور بميريم.ما چنين باوري داشتيم تا که جنگ تمام شد.
هنوز هم شنيتو در بن فرهنگ ژاپني جا دارد.شينتو ايماني ساده است که به همه چيز روزمره ربط پيدا مي کند.در شينتو توضيح المسائلي وجود ندارد، از الهيات هم خبري نيست.آنهايي که مي خواهند شينتو را رها کنند، به سراغ بودايسم يا مسيحيت مي روند.يا گرايش به تفکر مستقل پيدا مي کنند، مثل روشنفکر ها.من کسي هستم که دنبال تفکر مستقل بوده ام، تفکري ميان مذاهب.
<strong>راست است که مشکل اختلال خواب داريد؟</strong>
من هميشه با خوابيدن مسئله داشتم.به خاطر همين هم در دانشگاه شروع کردم به رمان نويسي.دو سال قرص خواب خوردم، ولي بعد گيلاس مشروب را جايگزينش کردم.مي روم به آشپزخانه و حدود چهار تا گيلاس-بعضي وقت ها دوبل- ويسکي مي خوردم و دو تا چهارتا قوطي آبجو.بعد از اينکه ويسکي و آبجو را تمام مي کنم به راحتي مي خوابم.فقط مشکل اينجاست که حجم کتاب خواندنم به اندازه زيادي کم مي شود.

<strong>در آي بشوريد...، راوي مي گويد که تمام زندگي ما براي اين است که نصف روز مانده به مرگ مان به بصيرتي برسيم.فکر مي کنيد نصف روز قبل از مرگ تان چطوري است؟</strong>
نمي دانم آن نصف روز آخر چطور خواهد بود.اما دلم مي خواهد کاملا هوشيار باشم.در اين هفتاد و خرده اي سال خيلي چيزها را تجربه کردم.دلم مي خواهد چند تا شعر را به ياد داشته باشم.همين حالا دلم هواي "کوکر شرقي/East Coker" را دارد.
<strong>فقط همين يکي؟</strong>
براي حالا بله.
<strong>حالا که به گذشته نگاه مي کنيد، فکر مي کنيد در طول زندگي راه درستي را انتخاب کرديد؟</strong>
من زندگي ام را در خانه گذراندم، غذاهايي را که همسرم درست مي کرد خوردم، به موسيقي گوش دادم و در کنار هيکاري بودم.فکر مي کنم شغل درستي هم انتخاب کردم-شغلي که خيلي جالب است.هر روز صبح که از خواب بيدار مي شوم مي دانم که کتاب هايي که بايد بخوانم تمامي ندارد.زندگي من همين است.
دلم مي خواهد وقتي بميرم که کارم را تمام کرده باشم-وقتي نوشتنم به پايان رسيده و فقط مي خوانم.ناتسومي سوسه کي زندگي حرفه اي خيلي کوتاهي داشت، 1905 تا 1916.داستان معروفي درباره او سر زبان هاست، وقتي داشت مي مرد گفت مشکل جدي اين است که الان بميرم.هيچ وقت دلش نمي خواست بميرد.در ژاپن اگر کسي بميرد و نوشته ناتمامي باقي بگذارد، يک ناشري بالاخره کارش را چاپ مي کند.براي همين دلم مي خواهد قبل از مرگ تمام دست نوشته ها و رمان هاي ناتمام را بسوزانم.دلم مي خواهد کتاب هايي را که دوست دارم تجديد چاپ شوند انتخاب کنم، و مابقي را مطلقاً دلم نمي خواهد تجديد چاپ بشوند.
<strong>بيشتر نويسنده ها اين حرف را مي زنند اما به نظر نمي آيد از ته دل شان باشد.</strong>
شايد ناگفته هاي زيادي در دست نوشته هاي ناتمام نويسنده هاي واقعاً بزرگ پيدا شود.اما در مورد من، حتي چيزهايي که منتشر شده، نمي توانم ادعا کنم کارم تمام و کمال است.کار نوشتن حتي بعد از چند بار بازنويسي به پايان نمي رسد.بايد زمان طولاني بازنويسي شود.بدون بازنويسي آن ها کار من نخواهد بود.
<strong>فکر مي کنيد موفق ترين کارتان کدام است؟</strong>
گريه خاموش.اين کار جواني ام است و نقص هايش آشکار.اما گمان مي کنم موفق ترين کارم است، با همه نقص ها.
<strong>راوي ها در رمان هاي شما به استعلاء مي رسند، اما بعد به نظر مي آيد که از اين استعلاء فرار مي کنند.</strong>
تجربه من از استعلاء هميشه دست دوم بوده. من استعلاء را هميشه از طريق آدم هايي درک و دريافت کرده ام که مرزهاي تجربه ما را پشت سر گذاشتند، يتس و بليک. بالاخره هم نتوانستم به آن مرزهاي ناشناخته، وراي آن دنيايي که ما زندگي مي کنيم، برسم، اما از طريق ادبيات موفق به تجربه اش شده ام.همين براي من دليل وجود داشتن است.
<strong>فکر مي کنيد ايمان سر بار نويسندگي است؟</strong>
در ژاپني کلمه "سربار" ويژگي سنگيني را در خودش دارد{مثل فارسي}.گمان نمي کنم مذهب-ايمان-براي نويسنده ها و متفکراني که من احساساتم را درباره مذهب با آنها نزديک مي بينم، سر بار باشد.عادت کرده ام که از آنها چيز باد بگيرم.نويسنده ها و متفکراني هم هستند که من به خودم نزديک شان نمي بينم. تولستوي، براي مثال نويسنده اي است که با او احساس غرابت نمي کنم.
من ايمان نداشتم، فکر هم نکنم در آينده انسان با ايماني شوم، اما بي خدا نيستم.ايمان براي من جنبه شخصي دارد.مي توانيد آن را "اخلاقيات"بخوانيد.در زندگي نصيبي از شعور برده ام، اما بيشتر از طريق خرد، تفکر و تجربه- من آدم عقل گرايي هستم- و تنها به واسطه تجربه خودم کار کرده ام. سبک زندگي من، سبک زندگي آدم سکولار است، و شناختم از آدم ها هم از طريق همين بوده.اگر حوزه اي از زندگي من بوده که با استعلاء مواجه شدم، آن حوزه زندگي ام با هيکاري است در چهل و چهارسال گذشته. از ارتباط با هيکاري و با درکم از موسيقي هيکاري، شمه اي از استعلاء را چشيده ام.
من دعا نمي کنم، اما دو کار است که هر روز انجام مي دهم.يکي خواندن آثار نويسنده ها و متفکراني است که به آنها اعتماد دارم، حداقل روزي دو ساعت کارهايشان را مي خوانم.دومي هم درباره هيکاري است، هر شب، هيکاري را بيدار مي کنم تا به دستشويي برود.وقتي به تخت بر مي گردد بنا به دلايلي نمي تواند پتو را روي خودش بدهد، من اين کار را برايش مي کنم.بردن هيکاري به دستشويي براي من يک آيين است و باز هم براي من حال و هوايي مذهبي دارد.بعد مشروبم را مي خورم و مي خوابم.
