Rooz

گفت و گو ♦ هزار و يک شب

بابک تختي - پنجشنبه 29 فروردین 1387 [2008.04.17]

‏کنزابورو اوئه، نويسنده ژاپني و برنده جايزه نوبل ادبيات، در ميان دوستداران کتاب در ايران نامي آشناست. ‏تاکنون 3 رمان- روزي که او خود اشک هاي مرا پاک خواهد کرد، فرياد خاموش، شکار- از اين نويسنده به زبان ‏فارسي منتشر شده است. به مناسبت انتشار چهارمين رمان اوئه به زبان فارسي- گريه خاموش- گفت و گويي ‏مفصل با او را براي شما انتخاب و ترجمه کرده ايم، که قسمت نخست آن در هفته گذشته تقديم تان شد و اينک ‏قسمت دوم و پاياني اين مصاحبه را مي خوانيد...‏

kenzaboro1.jpg

گفت و گو با کنزابورو اوئه
‎به دنبال درک گذشته: جنگ و دموکراسي‎

‏<‏strong‏>ناتان چندين کتاب از شما ترجمه کرده. فکر مي کنيد سبک نويسنده هم قابل ترجمه است؟<‏‎/strong‏>‏
تا حالا که همه ترجمه هاي کتاب هايم را دوست داشتم.هر مترجمي صداي خودش را دارد، اما فهميدم که مترجم ها ‏کتاب هايم را خيلي خوب خوانده اند. ترجمه ناتان را دوست دارم، اما ترجمه فرانسوي آثارم بي نظير است.‏

‏<‏strong‏>به عنوان خواننده چقدر به اين زبان ها تسلط داريد؟<‏‎/strong‏>‏
فرانسه و انگليسي را مثل يک خارجي مي خوانم. خيلي طول مي کشد تا کتابي را به ايتاليايي بخوانم، اما وقتي مي ‏خوانم، احساس مي کنم روح کار را درک کرده ام. وقتي ايتاليا بودم يک مصاحبه راديويي کردم و خبرنگار از من ‏درباره دانته پرسيد. باور دارم که کمدي الهي دانته هنوز مي تواند جهان را نجات بدهد. خبرنگار باور نمي کرد که ‏يک ژاپني قدرت درک موسيقي زبان ايتاليايي را داشته باشد. گفتم، بله کاملا نمي توانم، اما بعضي از طنين ‏موسيقيايي دانته را مي فهمم. گفت چيزي از حفظ از دانته برايم بخوان. حدود ده پانزده خط از برزخ را برايش ‏خواندم. ضبط را خاموش کرد و گفت، اين که ايتاليايي نبود- ولي من فکر مي کنم که شعر ها را به ايتاليايي ‏خواندم.‏

‏<‏strong‏>خيلي از نويسنده ها اصرار دارند که در خلوت بنويسند، اما راوي کتاب هاي شما که نويسنده است، ‏روي کاناپه داخل اتاق نشيمن دراز کشيده و مشغول خواندن يا نوشتن است. شما خودتان هم در ميان اعضا خانواده ‏کار مي کنيد؟<‏‎/strong‏>‏
نيازي ندارم که در تنهايي و انزوا کار کنم. وقتي مي خوانم يا مي نويسم احتياجي ندارم که خودم را از خانواده جدا ‏کنم يا از آنها دور باشم. بيشتر وقت ها در اتاق نشيمن کار مي کنم، کنار هيکاري که موسيقي گوش مي دهد. مي ‏توانم در حضور هيکاري و همسرم کارم را انجام دهم، چون کار را بارها و بارها بازنويسي مي کنم.رمان هميشه ‏ناتمام است، و مي دانم که تماما بازنويسي اش مي کنم. وقتي اولين نسخه کارم را مي نويسم، لازم نيست حتي خودم ‏دست به قلم باشم. وقتي هم دارم بازنويسي مي کنم، رابطه اي ميان من و متن به وجود آمده، ديگر احتياجي نيست ‏که تنها باشم.‏
اتاقکي در طبقه دوم دارم، اما به ندرت آنجا کار مي کنم. تنها وقتي به آنجا پا مي گذارم که مشغول ريزه کاري هاي ‏آخر رمان هستم و لازم دارم که تمرکز کنم- اگر آنجا نروم براي بقيه مزاحمت ايجاد مي کنم.‏

‏<‏strong‏>در يکي از مقالات تان نوشته ايد که فقط سه نوع آدم براي گفتگو جذاب هستند: آدمي که همه چيز ‏سرش مي شود، آدمي که در دنياي تازه اي بوده، يا آدمي که چيز عجيب يا ترسناکي را تجربه کرده. خود شما کدام ‏يکي هستيد؟<‏‎/strong‏>‏
دوست نزديکي دارم-منتقدي بي نظير-که مي گويد با تو هيچ جور نمي شود حرف زد.مي گويد اوئه به حرف هيچ ‏کس ديگري توجه نمي کند، فقط از چيزهايي که در مغز خودش مي گذرد حرف مي زند. فکر نمي کنم حرفش ‏درست باشد و البته فکر نمي کنم که براي کسي جالب باشد که من به حرفش گوش بدهم. چيز مهمي در زندگي ‏نديدم، در دنياي جديدي نبودم. تجربه هاي عجيب و غريب هم ندارم. چيزهاي خيلي کمي را تجربه کرده ام همان ‏تجربه هاي ناچيز را نوشته ام و بازنويسي کرده ام و از طريق همين بازنويسي دوباره آنها را تجربه مي کنم.‏

‏<‏strong‏>اغلب کارهاي شما بر اساس تجربه شخصي است. رمان هايتان را متعلق به سنت رمان-من مي ‏دانيد؟<‏‎/strong‏>‏
در سنت من-رمان کارهاي بسيار بزرگي وجود دارد.مثلا هومي ايوانو که در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن ‏بيستم مي نوشت، و يکي از نويسنده هاي محبوب من هم هست. او جمله معروفي هم دارد:"شجاعت شهواني ‏لاعلاج." اما رمان-من درباره زندگي روزمره نويسنده اي است که با يک رويداد يا اتفاق غير عادي معناي ‏ديگري پيدا مي کند-سونامي يا زلزله، مرگ مادر، مرگ شوهر. هيچ وقت به نقش فرد در اجتماع نمي پردازد. ‏کارهاي من ملهم از زندگي شخصي من است، اما سعي مي کنم از اين طريق به مسائل اجتماعي بپردازم.‏
ديکنز و بالزاک جهان را به طور عيني مي نوشتند. با ذهني دقيق و وسيع اين کار را مي کردند. اما وقتي که من ‏دارم جهان را به واسطه خودم شرح مي دهم، مهم ترين سئوال برايم اين است که چطور داستان را روايت کنم، ‏چطور صدايم را پيدا کنم. بعد نوبت شخصيت هاست.‏

‏<‏strong‏>تمام رمان هاي شما از تجربه شخصي آغاز مي شود؟<‏‎/strong‏>‏
دست که به نوشتن رمان مي برم، تصوري از پيش تعيين شده ندارم که شخصيت داستان را کجا مي برم يا ‏چطوري شخصيتي را به وجود مي آورم. اينها براي من همان ريزه کاري در اثر است. در طول زمان بازنويسي و ‏پرداخت کار، شخصيت ها و موقعيت هاي تازه پديد مي آيد.و در اين سطح رمان با زندگي واقعي کاملا تفاوت پيدا ‏مي کند. و شخصيت ها شکل ميگيرند و داستان خود به خود پرورش پيدا مي کند.‏

با اينکه تمام رمان هايم به شکلي درباره خودم است، اما من خودم را مردي جوان، مردي ميان سال با فرزندي ‏روي صندلي چرخ دار، يا يک پيرمرد تصور مي کنم. من روايت اول شخص را در تقابل با سوم شخص پرورش ‏مي دهم. مشکل اينجاست. يک نويسنده واقعاً کار کشته توانايي سوم شخص نوشتن را دارد، اما من قادر نبوده ام ‏سوم شخص را خوب بنويسم. از اين نظر، نويسند تازه کاري به حساب مي آيم. با اينکه قديم ترها سوم شخص مي ‏نوشتم، اما آن شخصيت ها هميشه شباهت هاي سطحي با من داشتند. و به همين خاطر فقط در خلال شخصيت اول ‏شخص مي توانم واقعيت دروني خودم را روشن کنم.‏

در"آگاوي ديو آسمان ها" براي مثال، در باره آدمي نوشتم که شرايطي مشابه با من دارد، يعني وقتي که هيکاري ‏به دنبا آمد، اما او تصميمي متفاوت مي گيرد.پدر آگاوي تصميم مي گيرد که به زنده ماندن پسرش کمک نکند.در ‏يک مسئله شخصي، درباره شخصيتي نوشتم-بيردBird‏-که زندگي با بچه اش را برمي گزيند.هر دوي اينها را ‏تقريبا در يک زمان نوشتم. و در واقع از نظر زماني به عقب برگشتم.درباره رفتار پدر آگاوي و بيرد نوشتن، در ‏واقع زندگي من را با بيرد همسو کرد. تصميم نگرفته بودم که اين کار را بکنم، اما بعدا متوجه شدم که اين طوري ‏بوده.‏

‏<‏strong‏>هيکاري هميشه قهرمان رمان هاي شما است.<‏‎/strong‏>‏
حالا چهل سال است که با هيکاري زندگي مي کنم و نوشتن از او يکي از ستون هاي بيان ادبي من بوده. درباره او ‏نوشتم تا نشان بدهم که چطور آدم روي صندلي چرخ دار خودش را مي شناسد و چقدر اين شناختن سخت است. ‏وقتي جوان بود سعي مي کرد خودش را-وجود انساني اش را-از طريق موسيقي بيان کند.زماني برايش پيش آمد ‏که مفاهيمي مثل غم و اندوه را با موسيقي بيان کند و وارد روند خودشناسي شد. و اين راه را ادامه داد.‏

‏<‏strong‏>قبلا گفتيد حرف هاي او را کلمه به کلمه نوشتيد و فقط مرتب شان کرديد.<‏‎/strong‏>‏
من دقيقاً حرف هاي هيکاري را به همان شکلي که خودش گفته بود نوشتم. پيش درآمد و شرايطي که آن حرف ها ‏گفته مي شوند و واکنشي که بقيه به آن ها نشان مي دهند ساخته من است. در خلال اين کار حرف هاي هيکاري ‏قابل فهم تر شد.هيچ وقت حرف هايش را دستکاري نکردم که قابل فهم باشند.‏

‏<‏strong‏>برخورد بقيه بچه ها در برابر اين کار- نوشتن از هيکاري در رمان ها – چيست؟<‏‎/strong‏>‏
از پسرم اوچان و دخترم ناتسوميکو هم نوشتم اما فقط ناتسيميکو چيزهايي را که درباره هيکاري مي نويسم مي ‏خواند.خيلي بايد مراقب باشم و گرنه به من ايراد مي گيرد که هيکاري اين حرف را نمي زند.‏

‏<‏strong‏>چرا از اسم هاي واقعي شان استفاده کرديد؟مخصوصاً درمورد هيکاري؟<‏‎/strong‏>‏
راستش، من اسم واقعي اش را بکار نبردم، در رمان اسمش ايئور است، و در زندگي واقعي پوه صدايش مي کنم.‏

‏<‏strong‏>چرا؟<‏‎/strong‏>‏
Winnie The Pooh‏ باعث ازدواج من با همسرم شد.درست قبل از پايان جنگ ترجمه اي از ‏Winnie The ‎Pooh‏ را ناشري به نام ايواناماي شوته منتشرکرد، ناشر کتاب هاي روشنفکري بود. فقط چند هزار تا از آن بود. ‏برادر همسرم هم دوره اي دبيرستان من بود و مادرش از من خواست که يک نسخه کتاب خانه اي در کنج پوه را ‏برايش پيدا کنم.چون در طول جنگ آن را خوانده بود اما گمش کرده بود.من کارمند ماهر يک کتاب دست دوم ‏فروشي در توکيو بودم. کتاب را برايش پيدا کردم و فرستادم و با دخترش رابطه پيدا کردم. ماجرا از اينجا شروع ‏شد. اما من خودم را شبيه شخصيت ‏Winnie The Pooh‏ نمي دانم. ‏

kenzaboro2.jpg

‏<‏strong‏>وقتي جايزه نوبل را برديد، خانواده تان چه واکنشي نشان دادند.<‏‎/strong‏>‏
رفتارشان با من هيچ فرقي نکرد.اينجا نشسته بودم مي خواندم. آنجا هيکاري به موسيقي گوش مي داد.پسرم که ‏دانشجوي بيوشيمي در دانشگاه توکيو بود و دخترم که دانشجوي دانشگاه سوفيا بود، توي اتاق غذا خوري ‏بودند.انتظار نداشتند که برنده بشوم. حدود ساعت نه شب تلفن زنگ زد. هيکاري جواب داد-يکي از کارهاي مورد ‏علاقه اش تلفن جواب دادن است. مي تواند به زبان فرانسه، آلماني، روسي، چيني و کره اي به درستي کامل ‏بگويد:"حال شما چطور است." بله تلفن را برداشت و به انگليسي يک بار گفت نه. دوباره گفت نه. بعد گوشي را ‏داد به من. يکي از اعضا کميته نوبل اکادمي سوئد بود. پرسيد:"شما کنزابرو هستيد؟ پرسيدم مگر هيکاري از ‏طرف من جايزه را رد کرده؟ بعد گفتم خيلي متاسفم، من مي پذيرم. تلفن را گذاشتم برگشتم سر جايم روي صندلي ‏نشستم و اعلام کردم که من بردم. همسرم گفت: راست مي گويي؟

‏<‏strong‏>فقط همين؟<‏‎/strong‏>‏
بله. دو تا بچه هايم که هيچي نگفتند.فقط بي سر و صدا رفتند به اتاق شان.هيکاري هم به موسيقي گوش مي ‏داد.هيچ وقت درباره جايزه نوبل با او حرف نزده بودم.‏

‏<‏strong‏>از رفتارشان ناراحت شديد؟<‏‎/strong‏>‏
خودم هم مشغول کتاب خواندن شدم، اما نمي توانستم جلو حيرتم از واکنش خانواده ام را بگيرم. بعد تلفن شروع ‏کرد به زنگ زدن. پنج ساعت مداوم بدون وقفه. آدم هايي که مي شناختم، آدم هايي که نمي شناختم.بچه هايم فقط ‏مي خواستند خبرنگارها بروند خانه شان. مجبور شدم پرده ها را بکشم تا خلوت شان بهم نخورد.‏

‏<‏strong‏>مسئله ناخوشايندي براي بردن نوبل وجود داشت؟<‏‎/strong‏>‏
هيچ مسئله منفي نبود. اما از طرف ديگر هيچ نکته مثبتي هم نبود. از زماني که جايزه را بردم، تا سه سال ‏خبرنگارها خانه ام را محاصره کرده بودند. نشريات ژاپني تمايل داشتند که در مورد ارزش جايزه اغراق ‏کنند.حتي نشرياتي که بهايي براي کار ادبي من قائل نبودند يا حتي آن دسته که با عقايد سياسي من مخالف بودند، ‏وقتي فهميدند نامزد نوبل شدم، به من توجه نشان دادند.‏

جايزه نوبل از نظر کار ادبي بي تاثير است، اما سطح زندگي آدم را، موقعيت اجتماعي آدم را بهتر مي کند. يک ‏جور اعتباري است که مي شود در حوزه هاي گسترده تري خرجش کرد.اما براي نويسنده چيزي عوض نمي شود.‏‎ ‎تصورم از خودم عوض نشده. فقط چند تا نويسنده بودند که بعد از بردن جايزه نوبل کارهاي خوب نوشتند.توماس ‏مان يکي از آنها ست.‏‎ ‎البته فاکنر هم.‏

‏<‏strong‏>وقتي هيکاري به دنيا آمد شما رمان نويس معروفي بوديد. شما و همسرتان را زوج هاي خوشبختي مي ‏شناختند. هيچ وقت نگران نبوديد که هيکاري زندگي حرفه اي تان را از شما بدزدد؟<‏‎/strong‏>‏
بيست و هشت ساله بودم. پنج سال قبل از آن جايزه معتبر آکوتاوا را برده بودم.اما از داشتن بچه معلول نه نگران ‏بودم نه شرمنده. شخصيت بيرد در رمان يک مسئله شخصي معذب است ک با يک بچه معلول زندگي کند.-اين ‏براي پلات داستان لازم بود-اما من هيچ تشويشي در اين مورد نداشتم.من تقديرم را انتخاب کرده بودم.‏

‏<‏strong‏>بعد از اينکه هيکاري متولد شد مطمئن نبوديد که زنده مي ماند.<‏‎/strong‏>‏
دکتر گفت که احتمال زنده ماندنش خيلي زياد نيست.حس مي کردم خيلي زود خواهد مرد.چند هفته بعد از تولد ‏هيکاري سفري به هيروشيما کردم.خيلي از آدم هايي را که از بمب اتم جان سالم بدر برده بودند ديدم که اسم مرده ‏هاي آن سانحه را روي فانوسي نوشته بودند و مي سپردند به رودخانه.بعد به فانوس نگاه مي کردند که روي آب ‏غوطه مي خورد- روح مرده مي رفت به تاريکي.دلم مي خواست من هم در اين کار شرکت کنم.اسم هيکاري را ‏روي فانوس نوشتم، چون فکر مي کردم خيلي زود خواهد مرد.آن زمان ديگر علاقه اي به زنده ماندن نداشتم.‏

بعدا براي يکي از دوستان خبرنگارم که دخترش را در بمباران هيروشيما از دست داده، گفتم که چه کردم.جواب ‏داد، تو کارهاي احساساتي نبايد بکني.تو بايد مداوم کار کني.مدتي بعد، خودم هم فهميدم که کارم بدترين نوع ‏احساساتي گري بود.ديگر رفتارم را عوض کردم.‏

‏<‏strong‏>"منظور از احساساتي گري چيست؟<‏‎/strong‏>‏
بهترين تعريف را فلانري اوکانر کرده.به نظر او، آدم احساساتي با واقعيت صادقانه رو در رو نمي شود. به گفته ‏او تاثر براي آدم معلول نوعي پنهان کردن آن آدم هاست. اوکانر اين شيوه احساساتي گري مضر را ربط مي دهد به ‏ريشه کن کردن معلول ها در جنگ جهاني دوم توسط نازي ها.‏

kenzaboro3.jpg

‏<‏strong‏>در يکي از داستان هاي آي بشوريد...، صحنه اي هست که يکي از دانشجويان دسته راستي بچه معلول ‏راوي را مي دزد و در ايستگاه راه آهن تنها رهايش مي کند.‏‎ ‎چنين چيزي واقعا رخ داده؟<‏‎/strong‏>‏
در آن زمان دانشجويان من را متهم مي کردند که فقط درباره بچه معلولم مي نويسم و توجهي به مردم ژاپن که ‏رنج مي کشند ندارم.آنقدر شيفته بچه خودمم که ديگر علاقه اي به مسئله جامعه ندارم.تهديد کردند که هيکاري را ‏مي دزدند، هيچ وقت دست به اين کار نزدند.اما صحنه اي که در اين رمان آمده واقعي است.روزي هيکاري در ‏ايستگاه قطار توکيو گم شد و من پنج ساعت دنبالش مي گشتم.‏

‏<‏strong‏>درباره زندگي جنسي هيکاري نوشتن دشوار است؟ بشوريد و يک زندگي آرام راوي متوجه مي شود که ‏زندگي جنسي خودش را نمي تواند با زندگي پسر معلولش تطبيق بدهد.<‏‎/strong‏>‏
هيکاري تمايلات جنسي ندارد.حتي اگر صحنه هاي سکسي در تلويزيون باشد، هيکاري چشمش را مي بندد. روزي ‏تلويزيون برنامه يک پيانيست کچل را نشان مي داد، بايد رابطه اي ميان کچل بودن و برهنه بودن براي هيکاري ‏وجود داشته باشد-هيکاري اصلا به آن برنامه نگاه نکرد.اين تنها واکنش هيکاري به مسائل جنسي است. شايد فکر ‏کنيد هيکاري به مسائل جنسي حساس است، اما به شيوه اي کاملا متفاوت از اغلب مردم.(رو به هيکاري)پوه-چان، ‏آن پيانيست را يادت مي آيد؟

هيکاري اوئه: کريستوفر ايشنباخ
پيانيست و رهبر ارکستر معروف.در عکس روي جلد آلبومش موي پرپشت مشکي دارد. اخيرا به ژاپن آمد و انگار ‏کاملا کچل شده. ما از تلويزيون برنامه اش را مي ديديم اما هيکاري به سرش نگاه نکرد.من بايد جلد سي دي را ‏روي صفحه تلويزيون مي چسباندم تا هيکاري مي توانست تماشا کند.‏

‏<‏strong‏>چرا ديگر هيکاري شخصيت اصلي داستان تان نيست؟<‏‎/strong‏>‏
از ده سال پيش ديگر به طور مستقيم از هيکاري ننوشتم، اما او هميشه به گونه اي حضور دارد.او مهم ترين ‏شخصيت فرعي داستان من است.همان طور که هيکاري بخشي از زندگي واقعي من بوده، دوست دارم معلول ها ‏هم بخشي از داستان هاي من باشند.اما زمان محل تجربه است، همان طور که داستايوفسکي با شخصيت ‏راسکولنيکوف تجربه مي کرد.رمان نويس سناريوهاي مختلفي را اجرا مي کند-چطور اين شخصيت در اين ‏موقعيت بايد واکنش نشان بدهد؟من اين کار را ديگر با هيکاري نمي کنم.همان طور که زندگي من در کنار او مي ‏گذرد و او ستون زندگي من به حساب مي آيد، نه چيزي که من تجربه مي کنم.دغدغه ام اين است که او چقدر مي ‏پذيرد يا چقدر احساس شرمندگي مي کند از پيري من.‏

پنج شش سال پيش دچار ماليخوليا شدم.هر دو سه سال گرفتارش مي شوم.معمولا به خاطر نگراني هايي که دارم، ‏مثلا درباره سلاح هاي هسته اي، يا اوکيناوا يا نسل من که همه درگذشتند يا اينکه آيا ديگر رمان هاي من لازم ‏است.با گوش کردن به موسيقي هميشه به آن غلبه مي کنم.سال گذشته سعي کردم که اين حال را در رمانم بياورم. ‏يادم است که سونات پيانوي شماره 32بتهون رو گوش مي کردم، ولي يادم نمي آيد که چه کسي اجرايش مي کرد.ما ‏کلي سي دي داريم.وقتي از هيکاري پرسيدم کي بود، گفت:فردريش گولدا.پرسيدم 1967؟‎ ‎گفت نه، 58.‏

عموما زندگي من سه بخش شده، يک سوم براي خواندن، يک سوم براي نوشتن رمان، يک سوم هم براي زندگي با ‏هيکاري.‏

‏<‏strong‏>برنامه نوشتن تان چه طوري است؟<‏‎/strong‏>‏
وقتي شروع به نوشتن رمان مي کنم، هر روز مي نويسم تا رمان تمام شود.عموما ساعت هفت صبح پا مي شوم و ‏تا يازده کار مي کنم.صبحانه نمي خورم.فقط يک ليوان آب.فکر مي کنم براي نوشتن، يک ليوان آب عالي است.‏

‏<‏strong‏>نوشتن کار سختي است؟<‏‎/strong‏>‏
کلمه نوشتن در فرانسه ‏travail‏ است.که شامل معناي تلاش با شدت تمام توام با درد است و همين طور نتيجه اي ‏که از اين کوشش نصيب مي شود.براي پروست، تلاش نوشتن در جستجوي چيزهاي از دست رفته و نتيجه ان ‏کوشش يکي است.من اين حس را ندارم که نوشتن تلاش است.نوشتن اولين نسخه، کار بسيار فرح بخشي است؛اما ‏باز نويسي کاملا متفاوت است.بازنويسي حسابي زحمت دارد، اما کار را تمام و کامل کردن هم لذت بخش است.‏

‏<‏strong‏>گفتيد رمان هايتان راهي است تا به روستايي که در آن بزرگ شديد سر بزنيد.<‏‎/strong‏>‏
اينجا دو چيز با هم همپوشاني دارند:جنگ در داستان هاي من و خانه دوران پسريم.من دوران بچگي ام را بارها ‏نوشتم.واقعيت و تخيل حسابي قاتي شده.‏
روزي در جنگل سعي مي کردم نقاشي درخت ها را بکشم و اسم هايشان را ياد بگيرم.سرما خوردم.بستري شدم و ‏به نطر نمي آمد که جان سالم به در ببرم.مي پرسيدم: دارم مي ميرم؟ مادر گفت: اگر هم مردي من دوباره به دنيا ‏مي آورمت.پرسيدم: او که مي شود يک بچه ديگر؟مادرم جواب داد:همه چيزهايي را که به تو ياد دادم به او هم ياد ‏مي دهم.همه کتاب هايي را که تو خواندي مي دهم او هم بخواند.‏

‏<‏strong‏>پدرتان چطور؟<‏‎/strong‏>‏
چيز زيادي از او به يادم نمي آيد. او در تنهايي، در عزلت فکر مي کرد.آدم راز آميزي بود.هيچ وقت با ما بچه ها ‏حرف نمي زد.روي پارچه کار مي کرد و مي خواند.با بقيه محل هم رفت و آمدي نداشت.‏

در کوه هاي شيکوکو زندگي مي کرديم.با استان همجوار يک روز راه فاصله بود.شنيدم که پدرم به معلمي سر مي ‏زد که متخصص ادبيات چيني بود و آن طرف کوه زندگي مي کرد.مادرم مي گفت سالي دوبار به ديدن آن معلم مي ‏رفت.‏

‏<‏strong‏>مادر يا مادربزرگ تان ا معبد شينتو را در روستا ساخت؟<‏‎/strong‏>‏
معبد، معبد بودايي بود-بيشتر جنبه فولکلوريک داشت، بيشتر زميني بود تا شينتو. در عوض پدرم عميقا شينتويي ‏فکر مي کرد.مردم ژاپن ملتي شينتو به حساب مي آيند، اما کاملا وابسته به امپراتور.وقتي من به مدرسه رفتم شش ‏سالم بود و در ده سالگي ام جنگ دوم تمام شد.در اين مدت تحصيلات بسيار ناسيوناليستي را دريافت کردم، ‏ناسيوناليستي که با شينتوايسم، امپراتوري، و نظامي گري پيوند داشت.به ما ياد مي دادند که امپراتور خداست و ‏بايد در راه دفاع از امپراتور بميريم.ما چنين باوري داشتيم تا که جنگ تمام شد.‏

هنوز هم شنيتو در بن فرهنگ ژاپني جا دارد.شينتو ايماني ساده است که به همه چيز روزمره ربط پيدا مي کند.در ‏شينتو توضيح المسائلي وجود ندارد، از الهيات هم خبري نيست.آنهايي که مي خواهند شينتو را رها کنند، به سراغ ‏بودايسم يا مسيحيت مي روند.يا گرايش به تفکر مستقل پيدا مي کنند، مثل روشنفکر ها.من کسي هستم که دنبال ‏تفکر مستقل بوده ام، تفکري ميان مذاهب.‏

‏<‏strong‏>راست است که مشکل اختلال خواب داريد؟<‏‎/strong‏>‏
من هميشه با خوابيدن مسئله داشتم.به خاطر همين هم در دانشگاه شروع کردم به رمان نويسي.دو سال قرص خواب ‏خوردم، ولي بعد گيلاس مشروب را جايگزينش کردم.مي روم به آشپزخانه و حدود چهار تا گيلاس-بعضي وقت ها ‏دوبل- ويسکي مي خوردم و دو تا چهارتا قوطي آبجو.بعد از اينکه ويسکي و آبجو را تمام مي کنم به راحتي مي ‏خوابم.فقط مشکل اينجاست که حجم کتاب خواندنم به اندازه زيادي کم مي شود.‏

kenzaboro4.jpg

‏<‏strong‏>در آي بشوريد...، راوي مي گويد که تمام زندگي ما براي اين است که نصف روز مانده به مرگ مان ‏به بصيرتي برسيم.فکر مي کنيد نصف روز قبل از مرگ تان چطوري است؟<‏‎/strong‏>‏
نمي دانم آن نصف روز آخر چطور خواهد بود.اما دلم مي خواهد کاملا هوشيار باشم.در اين هفتاد و خرده اي سال ‏خيلي چيزها را تجربه کردم.دلم مي خواهد چند تا شعر را به ياد داشته باشم.همين حالا دلم هواي "کوکر ‏شرقي/‏East Coker‏" را دارد.‏

‏<‏strong‏>فقط همين يکي؟<‏‎/strong‏>‏
براي حالا بله.‏

‏<‏strong‏>حالا که به گذشته نگاه مي کنيد، فکر مي کنيد در طول زندگي راه درستي را انتخاب ‏کرديد؟<‏‎/strong‏>‏
من زندگي ام را در خانه گذراندم، غذاهايي را که همسرم درست مي کرد خوردم، به موسيقي گوش دادم و در کنار ‏هيکاري بودم.فکر مي کنم شغل درستي هم انتخاب کردم-شغلي که خيلي جالب است.هر روز صبح که از خواب ‏بيدار مي شوم مي دانم که کتاب هايي که بايد بخوانم تمامي ندارد.زندگي من همين است.‏

دلم مي خواهد وقتي بميرم که کارم را تمام کرده باشم-وقتي نوشتنم به پايان رسيده و فقط مي خوانم.ناتسومي سوسه ‏کي زندگي حرفه اي خيلي کوتاهي داشت، 1905 تا 1916.داستان معروفي درباره او سر زبان هاست، وقتي ‏داشت مي مرد گفت مشکل جدي اين است که الان بميرم.هيچ وقت دلش نمي خواست بميرد.در ژاپن اگر کسي ‏بميرد و نوشته ناتمامي باقي بگذارد، يک ناشري بالاخره کارش را چاپ مي کند.براي همين دلم مي خواهد قبل از ‏مرگ تمام دست نوشته ها و رمان هاي ناتمام را بسوزانم.دلم مي خواهد کتاب هايي را که دوست دارم تجديد چاپ ‏شوند انتخاب کنم، و مابقي را مطلقاً دلم نمي خواهد تجديد چاپ بشوند.‏

‏<‏strong‏>بيشتر نويسنده ها اين حرف را مي زنند اما به نظر نمي آيد از ته دل شان باشد.<‏‎/strong‏>‏
شايد ناگفته هاي زيادي در دست نوشته هاي ناتمام نويسنده هاي واقعاً بزرگ پيدا شود.اما در مورد من، حتي ‏چيزهايي که منتشر شده، نمي توانم ادعا کنم کارم تمام و کمال است.کار نوشتن حتي بعد از چند بار بازنويسي به ‏پايان نمي رسد.بايد زمان طولاني بازنويسي شود.بدون بازنويسي آن ها کار من نخواهد بود.‏

‏<‏strong‏>فکر مي کنيد موفق ترين کارتان کدام است؟<‏‎/strong‏>‏
گريه خاموش.اين کار جواني ام است و نقص هايش آشکار.اما گمان مي کنم موفق ترين کارم است، با همه نقص ‏ها.‏

‏<‏strong‏>راوي ها در رمان هاي شما به استعلاء مي رسند، اما بعد به نظر مي آيد که از اين استعلاء فرار مي ‏کنند.<‏‎/strong‏>‏
تجربه من از استعلاء هميشه دست دوم بوده. من استعلاء را هميشه از طريق آدم هايي درک و دريافت کرده ام که ‏مرزهاي تجربه ما را پشت سر گذاشتند، يتس و بليک. بالاخره هم نتوانستم به آن مرزهاي ناشناخته، وراي آن ‏دنيايي که ما زندگي مي کنيم، برسم، اما از طريق ادبيات موفق به تجربه اش شده ام.همين براي من دليل وجود ‏داشتن است.‏

‏<‏strong‏>فکر مي کنيد ايمان سر بار نويسندگي است؟<‏‎/strong‏>‏
در ژاپني کلمه "سربار" ويژگي سنگيني را در خودش دارد{مثل فارسي}.گمان نمي کنم مذهب-ايمان-براي ‏نويسنده ها و متفکراني که من احساساتم را درباره مذهب با آنها نزديک مي بينم، سر بار باشد.عادت کرده ام که از ‏آنها چيز باد بگيرم.نويسنده ها و متفکراني هم هستند که من به خودم نزديک شان نمي بينم. تولستوي، براي مثال ‏نويسنده اي است که با او احساس غرابت نمي کنم.‏

من ايمان نداشتم، فکر هم نکنم در آينده انسان با ايماني شوم، اما بي خدا نيستم.ايمان براي من جنبه شخصي ‏دارد.مي توانيد آن را "اخلاقيات"بخوانيد.در زندگي نصيبي از شعور برده ام، اما بيشتر از طريق خرد، تفکر و ‏تجربه- من آدم عقل گرايي هستم- و تنها به واسطه تجربه خودم کار کرده ام. سبک زندگي من، سبک زندگي آدم ‏سکولار است، و شناختم از آدم ها هم از طريق همين بوده.اگر حوزه اي از زندگي من بوده که با استعلاء مواجه ‏شدم، آن حوزه زندگي ام با هيکاري است در چهل و چهارسال گذشته. از ارتباط با هيکاري و با درکم از موسيقي ‏هيکاري، شمه اي از استعلاء را چشيده ام.‏

من دعا نمي کنم، اما دو کار است که هر روز انجام مي دهم.يکي خواندن آثار نويسنده ها و متفکراني است که به ‏آنها اعتماد دارم، حداقل روزي دو ساعت کارهايشان را مي خوانم.دومي هم درباره هيکاري است، هر شب، ‏هيکاري را بيدار مي کنم تا به دستشويي برود.وقتي به تخت بر مي گردد بنا به دلايلي نمي تواند پتو را روي ‏خودش بدهد، من اين کار را برايش مي کنم.بردن هيکاري به دستشويي براي من يک آيين است و باز هم براي من ‏حال و هوايي مذهبي دارد.بعد مشروبم را مي خورم و مي خوابم.‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.