Rooz

انسان خدا

امير حسين فطانت - دوشنبه 26 فروردین 1387 [2008.04.14]

amirhosseinfatanat.jpg


‎)‎تکلمه اي بر مباحثات دکتر سروش و آيت الله سبحاني
‎(‎

اين نظريه بر قامت مقدس مرداني که در فاصله کوتاه ميان تولد و مرگ به چشمان و زبان خدا بر زمين مبدل ‏شدند هيچ خدشه اي وارد نميکند هرچند با تفسيرات وتصورات و آرا و اعتقادات جاري درالهيات سه مذهب ‏توحيدي متفاوت باشد.‏

‏*****‏

اگربه انسان ها نيروي ما فوق بشري نسبت دهيم هرگز به حقيقت پي نخواهيم برد.‏

آنچه که بيش از هر چيز در زندگي پيامبران جلب نظر ميکند زندگي آنان است، از ابراهيم خليل تا محمد‎ ‎مصطفي. مرداني با تراژدي هاي بزرگ و غالبا توام با احساس گناه و زندگي دردآلود.اين احساس گناه با خيانت ‏ابراهيم به سارا و تسليم او به مصريان براي نجات جان خود اغاز ميشود و با زندگينامه درد آلود ساير پيامبران ‏ادامه مييابد. زندگي ايوب و يعقوب و يوسف و يونس و داود و از همه بارزتر و اشنا تر داستان موسي کليم الله ‏است که با قتل انساني از عزيز عزت به حزيز ذلت و از زندگي شاهانه به چوپاني فرو ميافتد. اما عيسي روح ‏الله نيز در آن دوران که عصمت زنان آبروي قوم بود از پدري ناشناس به دنيا امد و سرنوشت او قبل از تولد با ‏احساس گناه نوشته شد. محمد نيز قبل از تولد از پدر يتيم بود و در کودکي از مادر و اين احساس يتيم بودن ‏آنچنان بر زندگي وي داغ گذاشت که در قران مجيد بارها و بارها بر محبت به يتيم و حق او اشاره دارد.اين ‏زندگي دردالود اولين جرقه هاي نور تفکر را در آنان پديد اورد. مهر و محبت خدا را چنين پسند آمده بود تا ‏شريعت خود را بر زمين بگستراند و مخلوق محبوب را راه رستگاري بنماياند. ‏

وجه مشترک ديگر پيامبران سيروسياحت درزمين است. از ابراهيم که از اور آغاز کرد و به کنعان و مصر و ‏سياحت هاي موسي و بي ترديد سفرهاي عيسي در سي سالي که از زندگي او کمتر ميدانيم و محمد که زندگي او ‏از نوجواني پر از سفر هاست و باز در قران کريم بارها آدميان را به سير و سياحت بر ارض دعوت کرده است. ‏
‏ ‏
‏ يکي ازنکات بارزدر شخصيت پيامبران تنهائي بيش از حد در دوره هائي از زندگي آنان است. در روايات ذکر ‏شده از زندگي پيامبران در تورات درک اين مقوله عيان است که محبس يوسف و تنهائي يونس در اندرون ماهي ‏و ندبه هاي مزامير داود گوياترند، همان تنهائي موسي در کوه طور و عيسي در بيابان و محمد در غار حرا.‏
‏ ‏
سوره هاي والضحي و الم نشرح زندگي دردالوده محمد را به کوتاه ترين و گويا ترين شکل از زبان خدا شرح ‏ميدهد. اين نوع زندگي توام با يتيمي و گمراهي و فقر و حساسيت هاي روحي ناشي از آنها و در تنهائي و سکوت ‏غار حرا منجر به فرايند دروني ميشود که آنرا تفکر و انديشيدن ميناميم. با تفکر انسان به روح اشيا و پديده ها و ‏روابط نزديک ميشود. انسان متفکرخلاق و زاينده ايده ها و نگاه هاي تازه است. مردان نام آور تاريخ بشردر علم ‏و هنر و فلسفه عموما و بنيانگزاران مذاهب به ويژه مرداني متفکرند.‏

سير و سياحت در زمين و به سرزمين هاي ديگر انانرا با دانش و آداب و عقايد و اساطير ديگران آشنا ساخت و ‏يگانگي انسان را در جلوه هاي گوناگون آن شناختند. کلام آنان حاکي از آشنائي آنان با علوم و مذاهب و کتب ‏پيشينيان است هر چند که به مکتب نرفته باشند و نزد عالمان شريعه الهيات پيشينيان را تعلم نکرده باشند و از ‏اينرو نيز عامي و بيسواد شمرده شوند.‏

اما روند تفکر در خويش و دنياي جزخويش و روابط و پديده هاي اطراف و تراکم اطلاعات، در يک لحظه از ‏زمان منجر به انفجار نور در درون پيامبر ميگردد و حقيقت بر او مکشوف ميشود وعالم را به وحدانيت ميبيند و ‏روح عالم را ميبيند و در مقابل آن شکوه و عظمت انسان ره گم کرده و در خسران را ميبيند. همان لحظه ديدار ‏موسي در طور سينا و ده فرمان ، همان لحظه ديدارعيسي در آب رود به هنگام تعميد و همان لحظه نزول ‏اقراباسم ربک الذي خلق در غار حرا بر محمد. اين لحظه ديدار با حقيقت همچون نوري که در اطاق تاريک ‏مولاي رومي به يک لحظه روشن و خاموش شود ديدار کننده را از حقايق بزرگي مطلع ميکند که کوران زمان ‏با لمس فيل آنرا حقيقت مطلق ميپندارند. در اينجا و در اين لحظه است که همه چيز در پيامبر اتفاق مي افتذ. تفکر ‏او را به چشماني مسلح کرده است که روح را ميبيند و به يکباره با روح کائنات ديدار ميکند و کليت را ميبيند و ‏وحدانيت را ميشناسند. انساني که برگزيده شده بود تا در کوره رنج، تفکرو انديشيدن را بياموزد به يکباره با خدا ‏ديدار ميکند و گوئي جسم او از روح خداوند پر ميشود و انسان خاکي به انسان خدا بدل ميگردد. همچون چشمان ‏خدا مينگرد و کلام خدا از زبان او شنيده ميشود.‏

شدت ظهور و قدرت حضور اين حقيقت که يکباره و به يک لحظه بر او مکشوف ميگردد در جسم پيامبر جاي ‏نمي گيرد. به عظمت کائنات و انسان حقير شده بر خاک مينگرد و يک تنه در مقابل نظم اخلاقي و روابط نا ‏مهربانانه ميان انسان ها طغيان ميکند. از ابراهيم خليل که يک نفر بود حيني که مردم را به خداي يگانه خواند تا ‏محمد در ميان اعراب. انسان خدا به نام خدا ميخواند و بشر را به آشنائي با آن حقيقتي که خود او ديده است ‏دعوت ميکند.‏

تفکر بارزترين و بي ترديدترين و اجتناب ناپذيرترين خصيصه پيامبران است که جبرا به شناخت روح و تبعا به ‏موعظه عشق و محبت منجرميشود. پيامبران علاوه بر تبيين کائنات وارتباط انسان و روح کائنات، آن مفهوم ‏بزرگ و يگانه، تقدس انسان را موعظه کردند وعيسي او را فرزند خدا و محمد خليفه الله بر ارض ناميدند. ‏

اما نکته بسيار حائز اهميت اينست که حتي خود پيامبران از آنچه اتفاق افتاده بود بي خبر بودند. سنگي را که تمام ‏معماران عالم رد کرده بودند چگونه ممکن بود که سنگ سر زاويه شده باشد؟ مرداني درد ديده و تحقير شده، ‏آنان که علي الظاهر هيچ مزيتي بر ديگران نداشتند واينک بيناي حقايق بزرگي شده بودند که هيچکس آنان را ‏نياموخته بود.‏

علت تجلي نور خداوند که حاصل سالها تفکر در خويش و جهان پيرامون پيامبران بود بر خود پيامبران هم ‏مجهول بود (چرا که تفکرو انديشه روندي است ذهني که خود ما هم در هنگام انجام دادن از آن بي خبريم و با ‏گوشه گيري و غم و حزن و صفات ديگر تداعي ميشودو غالبا حتي آنرا نشان بيماري ميدانند. نظم جاري بر ‏جهان بر اين مدار قرار دارد که انسان با تفکر بيگانه بماند، آن نفخه الهي و آن عصاره و جوهره تمام تکامل ‏کائنات). ظهور يکباره آن نور حقيقت، روح کائنات، جان جهان ، نورالسماوات والارض ويا خدا بر آنها و عدم ‏تاب و تحمل مکتوم نگاهداشتن آن ديدار بزرگ موجب ميشد تا پيامبران خود را از جانب خدا برگزيده و موظف ‏بدانند تا نذير و بشير مردمان باشند، ازاين گريزي نبود، جسم انساني پيامبرتلاطم آن روح بزرگ را تاب نداشت. ‏
‏ ‏
عليرغم زجر پيامبران در اثبات آنچه را که ديده بودند به مردم، با تکذيب ها و زخم زبان ها و تصليب و تمسخر ‏آنان باز انکار نشد و هريک بي هيچ مطمعي اين دنيوي از آن مفهوم گفتند پس بر ديدار آنها با آن نور ترديدي ‏نيست. از آن پس انساني متفکرو بيناي حقيقتي وراي حقايق زمان در ميان آدميان است.که جسمي انساني دارد و ‏با حقيقت غيب اشناست.‏

الهام شاعرانه و اشراق عارفانه نيز حاصل تفکر است اما ميان تجربيا ت و موضوع تفکر شاعران و پيامبران ‏هزارحادثه فاصله است. پيامبر با جان جهان ديدار کرده است آن بزرگترين حقايق و همين دليل جذبه و نيرو در ‏کلام اوست. اشراق عارفانه به ويژه در مولانا به طبيعت وحي نزديکتر است گوئي برمولانا نيزاز آن خورشيد ‏پرتوئي تابيده بود، چشمان مولانا نيز کل نگر ووحدت بين بود.‏

پيامبر در ديدار با نور جمال خدا به يکباره با مفهوم نورالسماوات و الارض و حي الذي لايموت آشنا ميشود و به ‏مطلق بودن خدا در زمان و مکان و دانائي پي ميبرد و جسمش لبريز از روح القدس يا روح الامين ميگردد. وحي ‏ناشي از استقرار روح خدا در جسم انساني است، همچون کوزه اي از آب دريا،هر چند اندک است اما صفات آب ‏دريا دارد. پيامبر همچون چشمان خدا مينگرد و کلام خدا از زبان او جاري ميشود.‏
‏ ‏
لازم نيست استاد ادبيات عرب بود تا حاصل اين ديدار را در زيبائي هاي شاعرانه و مفاهيم وحداني و انساني ‏ايات قران مجيد درک نمود. اين مطلب به ويژه در برخي از سوره هاي مکي و آنجا که محمد از زبان خدا ‏ميگويد واضح تر است اما در سوره ها ي مدني اين محمد، انسان متفکرو با نور خدا و مفهوم وحدت ديدار کرده ‏است که محدود به علم زمان خود و مشروط به شرايط پيرامون و مجبور به بشر بودن سخن ميگويد و هميشه با ‏يادآوري تجربه ان ديدار و با ديدگاهي مبتني بر احترام و عدالت و محبت ميان انسان ها.‏

‏ برگرفته از "تعريف دوباره خدا و تفسير دوباره تاريخ" ضميمه کتاب " داستان تمام داستانها" نوشته امير حسين ‏فطانت، نشر اشراقيه (ناياب)‏


بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.