نگاه ♦ سينماي ايران
محمد امامي - پنجشنبه 22 فروردین 1387 [2008.04.10]
سنتوري، آخرين ساخته داريوش مهرجويي کارگردان شهير سينماي ايران است که جاي نقش بستن بر پرده نقره اي، بر صفحات تلويزيون و مانيتور کامپيوترهاي شخصي به نمايش در آمد. چرا که کند و کاو مهرجويي در چرايي و چگونگي شکل گيري شخصيت علي و نقش جامعه ناسالم در شکست خوردن يک فرد آيينه دار مردم و جامعه شد و عده اي که نتوانستند ديدن بازتاب کراهت چهره خود را در اين آينه طاقت آوردند، به جاي خود شکستن، آيينه شکستند...

سنتوري، قصه اي که با زبان سينما روايت نشد
مهرجويي پس از اقبال هامون، همان نگاه را در اکثر فيلم هايش حفظ کرد و از مشکلات زندگي اجتماعي افرادي گفت، که خواسته يا ناخواسته، با محيط و مردم عجين نيستند. شخصيت هايي تنها که با نبض جامعه، نمي زنند.
فيلم نامه علي سنتوري، حاصل نگاه هميشگي و ثابت مهرجويي است که با گذر زمان هيچگاه دستخوش تغيير نشده است.
نگاهي به زندگي دروني يک هنرمند يا متفکر، آن هم درست از زاويه اي که عشق(غالباً همسر) وارد زندگي مي شود و حضور خود را در زندگي هنرمند فرياد مي زند. کاري که بدون ذره اي نو آوري در هامون، بانو، پري و حتي سارا( که هنر زندگي کردن داشت) تکرار شد.
همان نگاه است که اين بار به شخصيت علي سنتوري مي افتد، و باعث مي شود يک فرد از ميان هزاران نمونه مشابه که در جامعه امروز ايران زندگي مي کنند، از خيابان به صفحات فيلمنامه اسباب کشي کند، نوشته شود و زندگي جديد آغاز کند.
قصه شروع مي شود.... يک نفر از ايستگاه متروي تهران بيرون مي آيد. يکي که سرو وضع و ظاهرش با آدم هاي ديگر فرق مي کند. بيننده بلافاصله بعد از هويدا شدن چهره جوان، شستش خبردار مي شود که با يک آدم متفاوت طرف است. آدمي که مي توان حدس زد، حرفه اش جوري با حس و هنر آميخته است. انتظار ديري نمي پايد، آقا به سخن مي آيد و براي بيننده از خودش مي گويد. خيلي زود متوجه مي شويم شخصيت اول ماجرا قرار است براي بار آخر هواي کثيف تهران را نفس بکشد، دستمان مي آيد طرف نوازنده سنتور است و بعد مي فهميم که همراه نواختن سنتور آواز هم مي خواند و سر آخر متوجه مي شويم که همسرش او را رها کرده است و برايش جز يک مشت خاطره چيزي نگذاشته است.
ماجرا اما با همان يک مشت خاطره است که ناي ادامه دادن پيدا مي کند. همان گذشته مي شود قوت قصه و او را مددي مي شود تا برخيزد و لنگ لنگان ادامه دهد.
اولين فلاش بک فيلم، با اولين خاطره اي که از کيسه قصه بيرون مي آيد، آغاز مي شود و ما را به شبي مي برد که او پس از يک اجراي موفق، از همسرش، هانيه تشکر مي کند، و بعد جاي خالي او...
و صداي دست زدن تماشاچيان که براي تشکر از يک صندلي خالي، بلند مي شود...صداي دست، چنان پتک مي شود و همزمان بر سر جوان و بيننده فرود مي آيد.
يکه خورده، به انتظار مي نشينيم تا قصه به همان جايي برگردد که منتظرش بوديم. اما قصه از همان فلاش بک به يک زمان ديگر مي رود و باز خاطره اي دگر از کيسه بيرون مي آورد و برايمان تعريف مي کند.
خاطرات يکي پس از ديگري براي بيننده به نمايش در مي آيند. اما فيلم هيچ گاه به زمان حال باز نمي گردد و بيننده از همان دقايق اول دچار يک آشفتگي بي دليل مي شود و خط سير قصه در کلاف سر در گم زمان اسير مي شود و ديگر هيچگاه راه خويش نمي يابد.

از گذشته گفتن اما، قفل از نهان شخصيت ها، مي گشايد. قصه که به نيمه مي رسد، ديگر با آدم هاي قصه آشنا شده ايم. علي، ملقب به علي سنتوري، جواني است اهل دل و رفيق باز و در عين حال تنها و گوشه گير، در کودکي دل به سنتور رها شده در انبار خانه مي بازد و همين دلدادگي او را از خانه جدا مي کند. خانه اي که به شيوه سنتي اداره مي شود. مادري که دل در گرو چيز ديگر دارد و خويشتن به آخرت خوشنود کرده است و از حال غافل است. پدري ثروتمند که از عالي رتبگان مملکت است و پسر اهل ساز و آواز را تاب ندارد.
علي اما دل از معشوق نمي برد و ترک خانه مي کند و در گوشه اي با سازش به عشق بازي مي نشيند. همين عشق، او را شهره شهر مي کند. علي سنتوري نوازنده بزرگ شهر مي شود و همين شهرت براي ساز، يک هوو به ارمغان مي آورد و عشقي ديگر به زندگي علي سنتوري اضافه مي شود. هانيه دختري است ماه چهره که با مادرش زندگي مي کند، پيانو مي نوازد و فن دلبري، نيک مي داند. عاشق شوهر است و گاه در خانه حسش را براي شوهر مي سرايد، حس و حالش ترانه مي شود و با صداي ساز زينت مي گيرد و همگان را به وجد مي آورد. اما آنگاه که زندگي بار دگر سکه را در هوا مي چرخاند، شخصيت هانيه به آن روي دگر مي نشيند، رويي که از " شير" نشاني ندارد. خط است و ساده. راهي است رفته که عبور از آن نه صبر تهمينه مي خواهد و نه دليري رستم. در پيچ و تاب زندگي، آن عشق و شيدايي، تبديل به نيرنگ و خيانت مي شود و هانيه همان مي کند که هر آدم ضعيف ديگري هم مي توانست انجام دهد.
قصه در ميانه راه به يک روز خاص مي رسد. روزي که علي سنتوري ياد خانه کودکي مي کند، خانه اي که براي روح بلندش تنگ بود، صدفي که تاب سنگيني مرواريد نداشت.
علي سنتوري براي به دست آوردن خرج دوايش، به خانه بازمي گردد و از مادر حقش را طلب مي کند.
القضا، علي در روزي به خانه مي آيد که روز عيش مادر است و بساط روضه و نيايش، گسترده.
از زماني که علي وارد خانه مي شود، مکالمات، بيننده را در جريان زندگي خانوادگيش مي گذارند و شخصيت معترض علي جلوه گر مي شود. علي حق خويش به زور از مادر مي ستاند و به خلوت و تنهايي اش بازمي گردد. و دوباره بازبيني خاطراتش از سر مي گيرد.
سر آخر در دستان بي رحم تنهايي و جادوي افيون ذوب مي شود و خانه و کاشانه و شهرت از کف مي دهد و همنشين کارتن خوابهاي کوچه و برزن مي شود.
حکايت تمام شدن قصه هم از فرط تکراري بودن، جالب است. همان ماجراي هميشگي...
هانيه او را در خيابان مي بيند و آنچه ديده بود به پدر علي گزارش مي دهد، پدر از راه مي رسد و منجي او مي شود. علي به آسايشگاه ترک اعتياد مي رود و طلسم افيون باطل مي کند. همين!!!

با نگاه جامعه شناختي اما، قضيه جور ديگر جلوه مي کند. کند و کاو مهرجويي در چرايي و چگونگي شکل گيري شخصيت علي و نقش جامعه ناسالم در شکست خوردن يک فرد، نگاهي است که تازگي چنداني ندارد. اشاره کردن به واقعياتي که مقبول همگان است چيز جديدي به بيننده نمي آموزد و تنها و تنها يک خاصيت دارد.
اثر، آيينه دار مردم و جامعه مي شود و هر کس مي تواند چهره خويش در آيينه دريابد و لحظه اي با تصوير توي آيينه ارتباط برقرار کند.
همين مي شود که عده اي کراهت چهره شان را نميتوانند طاقت آوردن و جاي خود شکستن، آيينه مي شکنند.
براي بيان قصه به زبان سينما، اما بايد اول ادبيات سينما را شناخت و زبان دوربين دريافت. وقتي به فيلم به عنوان يک اثر سينمايي نگاه مي اندازيم، اولين موضوع بازي هنرپيشگان است که به چشم مي آيد.
بهرام رادان تا قبل از اينکه جاي علي سنتوري بازي کند، هيچ تصوير ثبت شده اي بر ذهن (لا اقل ذهن من) نگذاشته بود. نه پسر عاشق پيشه آواز قو در ذهن مانده بود، نه پسر موج گرفته اي که در کلبه اي در گيلان سرسبز با مادرش زندگي مي کند و نه انسان ناجوانمردي که در تقاطع دوستش را رها مي کند...
در سنتوري اما رادان آنقدر خوب است که بازي اش واسطه دوربين را انکار مي کند و او جاي حک شدن بر ويزور دوربين، مستقيما به چشم مي آيد و لمس مي شود.
صداي مخملي محسن چاوشي هم، کاملا به صورتش نشسته است و دستان هنرمند اردوان کامکار با حرکات دستانش همخواني دارد.
گلشيفته فراهاني اما، بارها با شخصيت هاي ديگر در اذهان عمومي حک شده بود. هيچ کس از دخترک جذاب درخت گلابي، انتظار چنين عکس العملي را نداشت. کسي گمان نمي برد که مادر پر مهر ميم مثل مادر، چنين اسير زندگي شود. وي جايي در قفس شخصيت هاي آشناي پيشين اسير بود. گلشيفته فراهاني نتوانست جاي هانيه باشد و جاي هانيه عاشق شود، جاي هانيه عشقش را به دام بيندازد و جاي هانيه او را راحت و ساده، فراموش کند.
فيلم برداري ضعيف و مونتاژ بد هم از ديگر عواملي هستند، که باعث شده اند کار حسابي از "سينما" فاصله بگيرد.
شايد بتوان گفت در کل، فيلم علي سنتوري تنها، بازي رادن و ساز کامکار را به عنوان مشخصه هاي هنري يدک مي کشيد و غير از اين دو در هيچ کجاي کار ردپايي از يک کار هنري، عيان نبود.
