فيلم روز♦ سينماي جهان
آرينا امير سليماني - پنجشنبه 22 فروردین 1387 [2008.04.10]
با معرفي هفت فيلم از سينماي کشورهاي مختلف به استقبال اکران بهاري رفته ايم...
<strong>فيلم هاي روز سينماي جهان</strong>

<strong>دره فرشتگان Valley of Angels
نويسنده و کارگردان: جان راستن. موسيقي: مارک پتري. مدير فيلمبرداري: آرماندو سالس. تدوين: جان راستن، اسپنسر وينسلو. طراح صحنه: مونا ناهم. بازيگران: دني تره خو[هکتور]، جورج کات[زاکاري "زوس" اندروز]، کارولاين ميسي[ليزا]، رني جورج[ساندرا]، ميگل آنخل مونگويا[ميگل]، هيدر ترزينا[ناتالي]، جسيکا مارتين[ماريا]. 99 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. برنده جايزه بهترين بازيگر/دني تره خو، بهترين بازيگر تازه کار/جورج کات و جايزه بزرگ هيئت داوران براي بهترين فيلم از جشنواره فيلم هاي مستقل نيويورک.
غرب لس آنجلس. زيستگاه جوانان بي بند و بار و ثروتمند. زاکاري اندروز ملقب به زوس، 25 ساله نيز در اين منطقه زندگي مي کند. در کودکي از شيکاگو به اين شهر آمده و هرگز نتوانسته خود را با اين محيط و فرهنگ آن تطبيق دهد. زوس براي گذران زندگي راه ناخوشايندي نيز برگزيده و آن پخش مواد مخدر ميان بچه پولدارهاست. او نوميدانه به دنبال راهي براي تغيير سرنوشت خويش است، تا اينکه با دختري روبرو مي شود که به دنيايي غير از دنياي تبهکاران خرده پا تعلق دارد. اما واقعيت هاي تلخ و بي رحمانه دنياي مواد مخدر به زودي خانواده زوس را از هم مي پاشد. او بايد راهي براي بيرون رفتن از اين دنياي خطرناک پيدا کند و به مکاني روشن برسد که مدت هاست به دنبال آن است...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
يک محصول قابل اعتناي ديگر از سينماي مستقل آمريکا که توانسته در جشنواره ها خوش درخشيده و نام سازنده اش را به عنوان استعدادي تازه به منتقدان و تماشاگران بشناساند. دره فرشتگان همان گونه که از نامش پيداست، به شهر فرشتگان يا لس آنجلس و زندگي در آن مي پردازد. فيلمي که قرار است سويه تاريک و سياه زندگي در اين شهر دلفريب را که مرکز کارخانه روياسازي آمريکا است، به معرض نمايش بگذارد [و به خوبي نيز اين کار را مي کند].
شهر فرشتگان درام جوان هايي است که در اين محيط زندگي مي کنند و با خرده فرهنگ کوته بينانه اي که رسيدن به ثروت را از هر راه کوتاه و پر مخاطره اي مجاز مي داند، همدلي دارند. زوس يکي از اين مردان سرگشته اي است که به همراه خواهرش در يک آپارتمان در غرب لس آنجلس زندگي مي کند. زندگي او از راه خرده فروشي مواد مي گذرد. همه چيز يکنواخت و بيهوده است تا اينکه با دختري آشنا مي شود که تبديل به گريزراه وي مي شود. فيلم که با فلاش بک و فلاش فورواردها متعدد فاصله زماني 4 ماهه آشنايي اين دو و حوادث متعاقب آن را تصوير مي کند، تابلويي خوفناک از روابط دنياي تبهکاران مي سازد. زوس که از هکتور مواد دريافت مي کند، شبي بعد از دريافت محموله اي يک کيلويي، مجبور مي شود ماريا دوست دختر هکتور را به خانه برد. به نظر مي رسد در پي حمله گروه رقيب هکتور کشته شده و همين امر باعث مي شود زوس به فکر غارت پول هاي پنهان شده وي بيفتد. به اين اميد که محبوب بگريزد. اما همه چيز با پيدا شدن سر و کله هکتور به هم مي ريزد. خواهر زوس، ميگل و ماريا کشته مي شوند و خود زوس نيز زخمي مهلک برمي دارد و سرانجام در آسفالت خيابان جان مي سپارد.
بر اساس چنين قصه اي فيلم هاي مشابه فراواني ساخته شده که مي شود به نمونه فرانسوي اش از نفس افتاده و ايراني اش تنگنا اشاره کرد. اما شهر فرشتگان نه سرخوشي از نفس افتاده را دارد و نه تلخي تنگنا را...
دره فرشتگان اولين ساخته جان راستن است. يک درام خوب که قصه اش را با طمانينه و وقاري قابل اعتنا بازگو مي کند. فيلم با تصاوير از خيابان هاي لس آنجلس آغاز و با نماي دوري از همين شهر تمام مي شود. کساني مي ميرند و شهر به زندگي خود ادامه مي دهد. راه گريزي نيست يا حداقل براي زوس و نزديکانش چنين است. اما در ميان اين دو سکانس راستن ما را به خانه هايي مي برد که هيچ چيزي از روياي آمريکايي در آنها يافت نمي شود. هر چه هست پلشتي و دود مواد مخدر و ناسزاست و مرگ...
ژانر: جنايي، درام.
<strong>ضبط [Rec]
کارگردان: خائومه بالاگوئرو، پاکو پلازا. فيلمنامه: خائومه بالاگوئرو، لوئيس بردخو، پاکو پلازا. موسيقي: کارلوس آن. مدير فيلمبرداري: پابلو روسو. تدوين: ديويد گالارت. طراح صحنه: جما فائوريا. بازيگران: خاوير بوتت[نينيا مديروس]، مانوئلا برونچود[آبوئلو]، مارتا کاربونل[ خانم ايزکوئيردو]، کلوديا فونت[جنيفر]، وينسنته گيل[پليس]، ماريا ترزا اورتگا[آبوئلا]، پابلو روسو[مارکوس]، خورخه سرانو[سرجيو]، فران تراز[مانو]، مانوئلا ولاسکو[آنخلا]، کارلوس وينسنته[گيوم]، ديويد ورت[الکس]. 85 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نامزد جايزه بهترين تدوين و بهترني بازيگر تازه کار/مانوئلا ولاسکو از مراسم انجمن نويسندگان سينمايي اسپانيا، برنده جايزه تماشاگران و جايزه بهترين فيلم فانتزي از جشنواره Fantasporto، برنده جايزه بهترين تدوين-بهترين بازيگر زن/ولاسکو و نامزد جايزه بهترين جلوه هاي ويژه از مراسم گويا، برنده جايزه تماشاگران-جايزه ويژه داوران و جايزه داوران جوان جشنواره Gérardmer، برنده جايزه تماشاگران-بهترين بازيگر زن-بهترين کارگرداني-جايزه بزرگ نقره اي بهترين فيلم فانتزي اروپايي به همراه تقدير ويژه و جايزه منتقدان جشنواره فيلم Sitges کاتالونيا، نازمد بهترين بازيگر زن تازه کار/ولاسکو از اتحاديه بازيگران اسپانيا.
نيمه شب، ايستگاه آتش نشاني شهري کوچک. آنخلا گزارشگر تازه کار تلويزيون به همراه فيلمبردارش براي تهيه گزارشي از نحوه کار آتش نشان ها به آنجا امده است. پس از آشنايي با اهالي ايستگاه، ناگهان خبر تقاضاي کمک از سوي زني مسن که در آپارتمان خود به دام افتاده، دريافت مي شود. اکيپي کوچک براي کمک راهي مي شود و آنخلا که موقعيت را مناسب يافته، با آنها همراه مي شود. وقتي به آپارتمان مي رسند با اهالي ساختمان روبرو مي شوند که در هال ورودي تجمع کرده اند. چون سر و صداهايي ترس انگيزي از آپارتمان مورد نظر به گوش مي رسد. اتش نشان ها با همراه مامور پليسي که در محل حضور يافته، در آپارتمان مذکور را شکسته و وارد آنجا مي شوند. به نظر مي رسد که زني که داخل آپارتمان به دام افتاده، دچار حمله عصبي نيز شده است. تلاش مامور پليس براي کمک به او منتهي به حمله پيرزن شده و با کمک دندان هايش مقداري از گوشت صورت و گردن او را مي کند. همه هراسان مي شوند و زماني که با حمله دوم پيرزن مواجه مي شوند، پليس دوم براي متوقف کردن او دست به سلاح مي برد. بازگشت آنها به همراه پليس زخمي به ورودي آپارتمان، با رسيدن مامورين پليس و نيروي ويژه به محل حادثه همزمان مي شوند. مامورين بلافاصله در ورودي ساختمان و تمام راه هاي خروج را مسدود کرده و با بلندگو از ساکنين آپارتمان مي خواهند تا تلاشي براي خروج صورت ندهند. آنها بايد تا رسيدن بازرس بهداشت از دستورات تنها پليس باقيمانده داخل ساختمان اطاعت کنند. چون ساختمان و ساکنين آن مشکوک به آلودگي توسط ويروسي خطرناک هستند. بازرس از راه مي رسد، اما او نيز توسط يکي از افراد آلوده ساختمان گاز گرفته مي شود. همگي يکي يکي آلوده و کشته مي شوند. آنخلا و فيلمبردارش نيز که از همه اين وقايع فيلمبرداري مي کنند بايد جان خود را از گزند افراد آلوده حفظ کنند. کاري که تا لحظه کشف حقيقت و منشاء آلودگي در انجام آن موفق مي شوند، اما...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
چگونه مي شود از ايده اي دستمالي شده که خيلي زود شيره جان آن توسط مقلدان با ذوق و بي ذوق کشيده شد، فيلمي ديدني خلق کرد؟ پاسخ در آخرين فيلمي است که دو نفر از کارگردان هاي خوشنام سينماي اسپانيا آن را کارگرداني کرده اند: ضبط.
خائومه بالاگوئروي 40 ساله و پاکو پلازاي 35 ساله تا امروز توانسته اند شهرتي معقول در سينماي کشور خود کسب کنند. اما براي تماشاگر ايراني نام هايي آشنا نيستند. بالاگوئرو در 1999 با فيلم Los Sin nombre/بي نام به شهرت رسيد و به دنبال آن فيلم تاريکي را در سال 2002 ساخت که هنرپيشگاني بين المللي چون لنا اولين، آنا پاکوين و جيانکارلو جيانيني در آن بازي کرده بودند و توانست خود را به تماشگران غير هموطنش معرفي کند. پاکو پلازا نيز در سال 2002 با فيلم El Segundo nombre/نام دوم شهرت و موقعيتي به چنگ آورد. هر دو شيفته ژانر ترسناک هستند و بزرگ ترين دليل همکاري شان همين است. ضبط يک فيلم ترسناک –واقعاً ترسناک- است که از وقايع کاملاً امروزي تغذيه مي کند و قالبي تازه نيز دارد. تلفيق سبک نمايش هاي واقعي تلويزيون reality TV با خطر شيوع يک ويروس-آن هم در زمانه اي که سارس، آنفلونزاي مرغي و... را به تازگي تجربه کرده- و اندکي رمز و راز لازمه اين ژانر که در پايان پاي تجربيات هولناک کشيشي ساکن آخرين طبقه آپارتمان را نيز به ميان مي کشد.
بيهوده نخواهد بود اگر فيلم را ترکيب هوشمندانه و مدرن شب مردگان زنده با پروژه جادوگر نام دهم. دو فيلمي که چندان دل خوشي از آنها ندارم، اما نقيضه اين دو فيلمساز اسپانيايي را بسيار ديدني تر يافتم. از آثار اين دو فيلمساز فقط تاريکي را ديده و به مهارتش در خلق هيجان[با وجود بي اعتقادي ام به ماورالطبيعه] لذت برده بودم، اما ضبط در يک کلام اوج توانايي و خلاقيت هاي ديداري/شنيداري اين دو نفر است. نبايد بدون اشاره به طنز تلخي فيلم اين معرفي را پايان برد که بسيار به جا به کار گرفته شده است. مانند نام برنامه اي که آنخلا و فيلمبردارش تهيه مي کنند "وقتي شما خواب بوديد" و اشاره صريحي است به آن چه من و شما از وقوع آن نيز شايد باخبر نشويم. اگر طالب آدرنالين خالص هستيد، ضبط را ببينيد!
ژانر: ترسناک.

<strong>پنج نقابدار: قبرس Maskeli Beşler Kıbrıs
نويسنده و کارگردان: مورات اصلان. موسيقي: جم ارمان. مدير فيلمبرداري: سويکوت توران. تدوين: مصطفا پرشوا. طراح صحنه: نرگيس چاليشکان. بازيگران: محمت علي اربيل[راکي سليم]، پکر آچيک آلين[بهاء الدين]، شافاک سزر[تزجان]، جنگيز کوچوک ياووز[کاميل]، مليح اکنر[زکي]، آتيلا ساري حان[رجب]، حاکان اورال[صاحب قمارخانه]، دنيز آک کايا[بيلگه]، سراي سه ور[معشوقه سليم]، اردال توسون[پشتو]، . 92 دقيقه. محصول 2007 ترکيه.
گروه پنج نقابدار که تصميم به گذران زندگي از راه درست گرفته اند، با سمپاشي خانه ها روزگار مي گذراند. تا اينکه دعوتي از سوي يکي از مشهورترين سارقين ترکيه به نام راکي سليم دريافت مي کنند. سليم از آنها مي خواهد تا در سرقتي بزرگ از يک قمارخانه در قبرس با او همکاري کنند. مبلغ به دست آمده از اين سرقت حدود 10 ميليون دلار خواهد بود. پنج نقابدار به همراه سليم وارد قبرس شده و در هتل/قمارخانه بزرگ آنجا ساکن مي شوند. آنها که در پوشش مشاورين مالي سليم- که خود در هيبت سرمايه گذار براي توسعه قمارخانه ها ظاهر شده- شروع به شناسايي محل مي کنند. پس از برآوردهاي اوليه مشخص مي شود که سرقت از قمارخانه بدون يک همکار داخلي غير ممکن است. در اين زمان بيلگه معاون مدير قمارخانه پا به ميدان مي گذارد و در ازاي درصدي کلان از نتيجه سرقت پيشنهاد همکاري مي دهد. او دختر سليم است که در کودکي او را رها کرده است. عمليات انجام مي شود، اما به دليل يک بي دقتي کوچک همه چيز در آخرين دقيقه لو مي رود. گروه فرار مي کنند و در يک متل ساکن مي شوند. سليم که قصد عقب نشيني ندارد، اين بار قصد حمل به ماشين حمل پول قمارخانه را دارد. تلاش هاي ناموفق زيادي صورت مي گيرد و سرانجام با تصادفي دور از انتظار موفق به سرقت پول هاي مي شوند. ولي سليم پول ها را برداشته و مي گريزد. در هواپيمايي که به سوي ترکيه مي رود، پنج نقابدار، بيلگه و معشوقه سليم با حمله هواپيماربايان مواجه مي شوند. اين کار باعث مي شود تا وجود سليم- که گريم کرده- نيز لو رفته و پول ها به دست تروريست ها بيفتد. اما اين پايان کار نيست..
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
سومين فيلم بلند مورات اصلان و سومين قسمت از ماجراهاي پنج نقابدار ترک که نسب شان به گروه سه کله پوک آمريکايي مي رسد، در پي موفقيت تجاري دو قسمت پيشين ساخته شده و از بودجه دست و دل بازانه تري[چهار و نيم ميليون دلار] برخوردار است. علاقه تماشاگر ترک به کمدي هاي سبک آمريکايي مانند شيريني آمريکايي يا هجويه هايي مانند فيلم ترسناک باعث رونق سينماي بومي نيز شده و فيلمسازان بدنه سينماي ترکيه را به توليد فيلم هاي کمدي اين چنيني وادار کرده است. پنج نقابدار: قبرس نيز که بعد از دست انداختن دره گرگ ها: عراق پر فروش ترين محصول سال گذشته سينماي ترکيه مقابل دوربين رفت، اين بار سوژه يکي از پر فروش ترين فيلم هاي آمريکايي-سومين قسمت از ماجراهاي اوشن- را دستمايه خود قرار داده و سرقت از يک قمارخانه بزرگ قبرسي-بخش ترک نشين آن که براي ترک ها حکم کيش را براي ايراني ها دارد- توسط پنج سارق خوش قلب، اما بي دست و پا احمق تصوير مي کند.
فيلم مانند اغلب چنين ادامه سازي هايي بر روي طناب موفقيت قسمت هاي پيشين راه مي رود که اين بار عامل سکس نيز به آن افزوده شده است. بنا به سنت محصولات پول ساز ترکي نام هايي چون سراي سه ور و دنيز آک کايا در گروه هنرپيشگان قرار گرفته اند تا تضميني بر فروش فيلم باشند. اما بر خلاف قسمت هاي پيشين، آنچه فيلم را ديدني مي کند رفتار ابلهانه پنج سارق ناشي نيست. بلکه حضور يکي از مشهورترين شومن ها و بازيگران سينماي ترکيه به نام محمت علي اربيل است که نقش بدمن ماجرا را بازي مي کند.
مورات اصلان با اين فيلم نشان مي دهد که سوراخ دعا را خوب يافته و مي تواند با دم دستي ترين و حتي تقليدي ترين سوژه ها فيلم هاي پر فروش ارائه کند، اما به نظر مي رسد که ديگر شيره جان اين سوژه کشيده شده و از قالب فيلم بومي در حال خارج شدن است. با اين حال مي شود فيلم را در نبود گزينه مناسب تر ديد و به سرعت هم فراموش کرد. شخصاً شنين ترانه جم کاراجا را که تبديل به پاي ثابت تيتراژ هر سه قسمت شده، ترجيح مي دهم. هر چند بازيگرهاي قابلي نيز در فيلم حضور دارند. چون فيلم کم کم از طنز و حتي فکاهه دور شده و در حال افتادن به دام لودگي است!
ژانر: کمدي.

<strong>جاده رزوريشن Reservation Road
کارگردان: تري جورج. فيلمنامه: جان برنهم شوارتز، تري جورج. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: جان ليندلي. تدوين: نائومي گرافتي. طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[ايتن ليرنر]، مارک روفالو[دوايت آرنو]، جنيفر کانلي[گريس ليرنر]، ميرا سوروينو[روت ولدون]، اله فنينگ[اما ليرنر]، ادي آلدرسون[لوکاس آرنو]، شون کرلي[جاش ليرنر]، آنتوني کورونه[گروهبان برک]، جان اسليتري[استيو]. 102 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. نام ديگر: Ein Einziger Augenblick.
ايتن لرنر و همسرش گريس که از داشتن پسرش 10 ساله شان جاش و دختر کوچک شان اما به خود مي بالند، شبي هنگام بازگشت از رسيتال موسيقي جاش در پمپ بنزيني در جاده رزوريشن توقف مي کنند. اين توقف کوچک به زودي زندگي او را زير و رو مي کند. چون جاش که براي رها کردن کرم هاي شب تاب به کنار جاده رفته، توسط اتومبيلي زير گرفته و کشته مي شود. راننده خاطي مي گريزد و خانواده لرنر را گريان و خشمگين پشت سر مي گذارد. راننده اتومبيل وکيلي به نام دوايت آرنو مي باشد که در حال بازگشت از مسابقه ورزشي همراه پسرش است. او که پس از جدا شدن از همسرش روت تنها روزها آخر هفته را با پسرش مي گذراند، در هراس از دست دادن وي از معرفي خود به پليس خودداري مي کند. ايتن پس از مراجعه به پليس از کند بودن تحقيقات دچار ياس شده و خود تصميم به تحقيق در شهر کوچک خود مي گيرد. پس از دستگير شده به خاطر مزاحمت و رهايي تصميم مي گيرد تا وکيلي براي ادامه ماجرا اجير کند. دست تصادف او را به دفتر حقوقي مي کشاند که آرنو نيز در آنجا کار مي کند. در نتيجه آرنو بايد در مقام وکيل در جست و جوي خود به عنوان ضارب فرزند لرنر باشد. اين اتفاق باعث مي شود آرنو که دچار عذاب روحي و کابوس هاي مکرر شده، پس از اعتراف صادقانه مقابل دوربين ويديويي براي پسرش به اداره پليس مي رود تا خود را تسليم کند. اما موفق به اين کار نمي شود. از سوي ديگر لرنر که دختر کوچکش نزد روت در حال آموختن موسيقي است، تصادفاً هويت آرنو را کشف کرده و بعد از خريد يک اسلحه به سراغ او مي رود. اما در درگيري پيش آمده قدرت کشتن او را در خود نيافته و او را رها کرده و نزد همسرش بازمي گردد. آرنو نيز خود را به پليس معرفي کند.
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
تري جورج فيلمنامه نويس برجسته و کارگرداني معتبر است. بديهي است که چنين شخصي مي تواند از موضوعي ساده يک درام قدرتمند بسازد که اين کار را بار ديگر در جاده رزوريشن تکرار کرده است. البته کساني که فيلم قبلي او هتل رواندا را ديده اند، با مشاهده اين فيلم آن را در مقايسه کوچک تر و جمع و جورتر خواهند يافت. اما بايد بگويم اين درام تکان دهنده از نظر سينمايي قدرتي همپاي هتل رواندا دارد و مشابهت هايي از نظر تم که قابل اعتنا و توجه است.
جاده رزوريشن درباره عدالت و قانون است و انتقام که بر هر دو گزينه پيشين خط بطلان مي کشد. سخن از مرگ يک انسان مي گويد و آن را به مثابه يک تراژدي ارزيابي مي کند. مهم نيست که در اين فيلم بر خلاف هتل رواندا ميليون ها نفر بر اثر نسل کشي نژادپرستانه جان نمي سپارند و فقط يک کودک ناخواسته و بر اثر يک اشتباه به قتل مي رسد. فرجام کار نابودي روح و روان بستگان و تاکيد بر بر اين اصل است که نفس کشته شدن يک انسان و فقدان آن چه بر سر خانواده، جامعه و.... مي آورد. تري جورج از تخريب احساسات آدمي سخن مي گويد و بسيار متين و موقر... او هر دو طرف درگير را وارد بازي مي کند که فرجام آن شک در تمامي اصول است. کند بودن روند اجراي قانون سبب تشکيک در اجراي عدالت مي شود و مگر اجراي عدالت-در اينجا دستگيري و زنداني شدن فرد خاطي- چگونه مي تواند جاي فرزند از دست رفته را پر کند؟
لرنر سودازده انتقام مي شود و در طرف مقابل آرنو نيز براي از دست ندادن فرزند تن به پنهان کاري و نپذيرفتن مسئوليت اجتماعي و وجداني خويش مي شود. هر دو براي داشتن و نگهداشتن فرزند و کلاً انساني ديگر دست به تخريبروح خود مي زنند. اما خوشبختانه در پايان هر دو سر عقل مي آيند. همسر لرنر از او مي خواهد تا با پذيرفتن مرگ پسرش، خود را وقف دخترشان کند و سر پا ماندن را ياد بگيرد. روت نيز سرانجام درک مي کند که شوهر سابق و پدر فرزندشان عاري از حس مسئوليت نيست. او نيز به خطاي خود واقف است و در پي جبران آن بر آمده است.
جاده رزوريش هر با وجود داشتن هنرپيشگاني مشهور که نام شان متضمن فروش فيلم هاست، چند در سينماهاي آمريکا شکست سختي خورده است. اما بي اغراق مي گويم که از تماشاي اين درام قدرتمند لذت بردم. ديدار از اين فيلم هوشمندانه، خوش ساخت و به شدت انساني را براي همه توصيه مي کنم.
ژانر: درام، مهيج.

<strong>نبرد براي حديثه Battle for Haditha
کارگردان: نيک برومفيلد. فيلمنامه: نيک برومفيلد، مارک هوئفرلين، آنا تلفورد. موسيقي: نيک ليرد-کلاوز. مدير فيلمبرداري: مارک ولف. تدوين: استوارت گزارد، اش جنکينز. طراح صحنه: ديويد برايان. بازيگران: اليوت روئيز[سرجوخه راميرز]، فلاح ابراهيم فلايه[احمد]، ياسمين حناني]هيبا]، اندرو مک کلارن[سروان سمپسون]، اريک مهالکوپولوس[گروهبان راس]، دوريد اي. غايب[راشد]، اليور بيتروس[جعفر]، آيا عباس[صفا]، متيو نول[سرجوخه متيوز]، تامس هنسي[دکتر]. 97 دقيقه. محصول 2007 انگلستان.
مردي ميان سال به نام احمد در ازاي دريافت 1000 دلار بمبي از اعضاي القاعده دريافت و در کنار جاده اي که محل عبور و مرور کاروان هاي ارتش آمريکاست، کار مي گذارد. هيبا، راشد و ديگر ساکنان خانه هاي کنار جاده متوجه اين کار وي مي شوند، اما تصميم به عدم دخالت مي گيرند. آنها همزمان سرگرم برگزاري جشن ختنه سوران پسرشان هستند. فرداي آن روز دسته سرجوخه راميرز در پي ماموريتي از جاده عبور مي کنند و پي آمد اين کار انفجار بمب توسط احمد و دستيارش جعفر و کشته شدن يکي از سربازان آمريکايي است. احمد و جعفر که در پشت بام ساختماني مشرف به جاده مخفي شده بودند، مي گريزند. اما سربازان آمريکايي دسته راميرز که دچار خشمي لجام گسيخته شده اند، در جست و جو براي يافتن بمب گذاران به سوي مردم بي گناه و ساکنان خانه هاي اطراف جاده مي شوند. اتفاقي که به نظر مي رسد خواسته واقعي اعضاي القاعده است تا با نشان دادن تصاوير آن به اعراب دست به تهييج شان زده و نبردي بزرگ عليه سربازان آمريکايي را آغاز کنند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
شهر حديثه در غرب عراق-استان الانبار- و در 240 کيلومتري بغداد قرار دارد. اين شهر در 19 نوامبر 2005 شاهد کشتار بي رحمانه 24 مرد و زن و کودک عراقي غير نظامي توسط سربازان آمريکايي بود. اين واقعه به دنبال انتشار مقاله روشنگرانه در مجله تايم تبديل به يک رسوايي عظيم شد و ارتش آمريکا به ناچار در 21 دسامبر 2006 8 نفر سرباز درگير در اين ماجرا را دستگير و به محاکمه کشيد[البته در 28 مارچ 2008 پنج نفر از اين سربازان تبرئه شدند].
نيک برومفيلد مستندساز مشهور بريتانيايي متولد 1948 لندن اين واقعه را دستمايه ساخت فيلمي بلند و مستند/داستاني کرده است. او که به خاطر ساختن فيلمي مستند درباره زندگي آيلين کارول ورونز[قاتل سريالي که چارليز ترون نقش وي را در فيلم هيولا بازي کرد] جوايزي نيز دريافت کرده، به سراغ موضوعي رفته که مجله تايم آن را آخر زمان در عراق ناميده بود. برومفيلد فيلم را با کمک سربازان و ارتشي هاي سابق و همچنين پناهندگان عراقي ساخته است. هدف او تنها ترسيم يک فاجعه انساني نيست، بلکه نمايش مکانيسم ايجاد نفرت در ميان اعراب عليه آمريکايي ها و اصولاً هر پديده غربي[با استفاده از دستاورد هاي همين تمدن مانند هندي کم] است. احمد بعد از انفجار به خانه بازمي گردد و فرزندش را به آغوش مي کشد و در اندوه کشتگان مي گريد. اما روزگار بيرحم مانع از آن نمي شود که به خاطر پول براي گذران زندگي خود و خانواده اش دست از بمب گذاري بردارد. اين درام واقعي و مستند فيلم برومفيلد است. درامي که هر روز در عراق تکرار مي شود. و سهمگين تر از آن شادي شيخي که کشتار انسان هاي بيگناه را \که شهيد مي نامدشان] لازمه به راه افتادن جهاد عليه آمريکايي ها مي داند. فيلم در مقايسه با ساخته دپالما که چند هفته پيش معرفي شد، فيلمي فکر شده تر، دقيق تر و مستندتر است که نيازمند ديده شدن از سوي هر کسي است که در اعماق وجود خود را مدافع و نيازمند برخورداري از حقوق بشر مي داند. البته برومفيلد ساختار را نيز از ياد نبرده و در کنار بازي هاي حيرت انگيزي که از نابازيگران گرفته، دست به بازآفريني مجدد صحنه هاي کشتار در طول 48 ساعت کرده است.
ژانر: درام، جنگي.

<strong>بچه هاي بد Niñas Mal
کارگردان: فرناندو سارينيانا. فيلمنامه: کارولينا ريورا، ايسا لوپز بر اساس داستاني از خوزه باليدو، ايگناسيو دارنائوده و ايسا لوپز. مدير فيلمبرداري: چاوا کاتاس. تدوين: اسکار فيگوئه را. طراح صحنه: تاتو کارتاس. بازيگران: مارتا هيگاره دا[آدلا لئون]، بلانکا گوئرا[ماکا ريبرا]، کاميلا سودي[پيا]، ماريا آئورا[ماري بل]، آلخاندرا آدام[هيدي]، خيمه نا سارينيانا[والنتينا]، دانيل برلانگا[اميليو]، ويکتور گونزالز[کيکه وان در لينده]، رافائل سانچز ناوارو[مارتين لئون]، ماريو پرز د آلبا[خوليو مه را]. 103 و 100 دقيقه. محصول 2007 مکزيک. نام ديگر: Charm School.
سناتور مارتين لئون براي رسيدن به مقام شهرداري تلاش مي کند، او براي رسيدن به اين مقام نيازمند حمايت يکي از بزرگ ترين ثروتمندان مکزيک آقاي وان در لينده است. اما آقاي وان در لينده شرط کسب اين حمايت را دوري دختر نوجوان آقاي لئون از رفتار سبسکرانه اي قرار مي دهد که او را به تبديل به يکي از خبرسازترين نوجوان هاي شهر کرده است. تنها راه چاره فرستادن آدلاي شيطان- که در آرزوي رفتن به لندن و هنرپيشه شدن است- به مدرسه مخصوص بانو ماکا است که در مدت زماني کوتاه از دختران سبکسر يک خانم تمام عيار تربيت مي کند. آدلا ناچار به مدرسه خانم ماکا رفته و در آنجا با چند دختر ديگر نيز روبرو مي شود که براي گذراندن دوره اي يک ماهه ثبت نام کرده اند. تصادفاً يکي از دخترها، نامزد پسر آقاي وان در لينده است که قرار است بعد از اتمام دوره با وي ازدواج کند. ماري بل، پيا، هيدي، والنتينا و آدلا، هر کدام از دانش آموزان اين مدرسه خصوصي مشکلي دارند که بايد بر آن فائق آيند. بديهي است که روزها خوش نمي گذرد تا اينکه بعد از شکستن پاي دستيار خانم ماکا پسر جواني براي کمک در کارها به مدرسه مي آيد. آدلا خيلي زود شيفته اين پسر مي شود. اما هنوز تا رسيدن به مرحله اي که آقاي وان در لينده را به حمايت از پدر خويش راضي کند، کارهاي زيادي باقي مانده که بايد ياد بگيرد....
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
فرناندو سارينيانا متولد 1958 مکزيکوست. اعتراف مي کنم که تا قبل از ديدن بچه هاي بد[تشابه نامش با فيلم داود نژآد باعث اين کار نبود]اسمش نيز به گوشم نخورده بود. اما گشت کوتاهي در سايت ها ثابت کرد که ايشان يکي از افرادي هستند که سينماي مکزيک روي شاخ سبيل مبارک شان مي چرخد. چند فيلم شاخص از جمله تا وقت مرگ[1994]، Amar te duele[2002] و شهر تاريک[2002] دارد که در جشنواره هاي مختلف جوايزي هم گرفته اند. اما حرف من درباره همين کار آخري اوست که واسطه آشنايي ما شد. بچه هاي بد که با نام مدرسه دلربايي پخش شده، فيلمي کمدي درباره شکاف ميان نسل هاست با اين تفاوت که چاشني سکس آن اندکي بيشتر و از نوع اسپانيانيولي است. بانو مارتا هيگاره دا از ميان 3000 دختر براي افاي نقش اصلي فيلم انتخاب شده و نمونه کامل دختران امروزي است.
فيلم خوش ساخت و مناسب براي گذراندن يک ساعت و نيم همراه با خنده و تفريح و تاکيدي ديگر بر اين اصل مهم است که : دخترهاي خوب به بهشت مي روند و دخترهاي بد به هر جا که دل شان بخواهد. شخصاً ترجيح مي دهم يک ساعت با مومنين در بهشت سر نکنم، شما چطور؟
ژانر: کمدي.

<strong>به نام پادشاه In the Name of the King
کارگردان: يووه بول. فيلمنامه: داگ تيلور بر اساس داستاني از جيسون راپاپورت، دان اشترونکاک، داگ تيلور و بازي ويديويي کريس تيلور. موسيقي: جسيکا د رويج، هنينگ لوهنر. مدير فيلمبرداري: ماتياس نئومان. تدوين: پل کلازن، ديويد ام. ريچاردسون. طراح صحنه: جيمز استوارت. بازيگران: جيسن استيتهم[فارمر]، لي لي سوبيسکي[موريلا]، ري ليوتا[گاليان]، جان ريس ديويس[مريک]، ران پرلمن[نوريک]، کلر فورلاني[سولانا]، کريستينا لاکن[الورا]، متيو ليلارد[دوک فالو]، برايان جي. وايت[فرمانده تريش]، مايک داپود[ژنرال بکلر]، برت رينولدز[پادشاه کانريد]، گابريلا رز[دليندا]، ويل سندرسون[باستيان]. 127 دقيقه. محصول 2007 آلمان، کانادا، آمريکا. نام ديگر: Dungeon Siege، Dungeon Siege: In the Name of the King، ، In the Name of the Father: A Dungeon Siege Tale، Schwerter des Königs - Dungeon Siege. برنده جايزه ويژه/ولفگانگ هرولد از جشنواره هسيان.
مردي دلير به نام فارمر در حمله اي که از سوي جادوگري شرير به نام گاليان به دهکده او صورت مي گيرد، پسرش را از دست داده و همسر آبستن اش نيز به اسارت گرفته مي شود. گاليان که در قصر برادرزاده پادشاه کانريد پنهان شده، قصد دارد تاتمامي قلمرو پادشاه را به زير فرمان خود در آورد. اما مريک، مشاور پادشاه و جادوگري توانا تصميم گرفته تا پاي جان در برابر وي بايستد. پادشاه به همراه سپاه خود و مريک به دهکده فارمر مي رسند، اما فارمر از پيوستن به سپاه وي امتناع کرده و اعلام کند که مي خواهد به همراه پدر و داماد خانواده شان باستيان شمشير برداشته و براي مبارزه با افراد گاليان راهي شود. پادشاه که در پي توطئه اي در قصر برادرزاده اش مسموم شده، بعد از بهبودي براي نبرد با گاليان به راه مي افتد. فارمر در طول راه با زنان جنگل نشين به رهبري الورا برخورد مي کند و در مي يابد به تنهايي قادر به مبارزه با گاليان نيست. فارمر، پدرش و باستيان اسير و به قلعه گاليان فرستاده مي شوند. فارمر که از خشم گاليان سبت به خود در عجب است توسط مريک آگاه مي شود که پسر گمشده پادشاه است که در کودکي براي نجات جانش به دهکده فرستاده شده بود. در پي نبردي سهمگين ميان سربازان پادشاه و سپاه گاليان، در لحظه اي که بيم شکست پادشاه مي رود، فارمر با کمک مريک و دختر وي وارد قلعه گاليان شده و او را از ميان برمي دارد. و در بازگشت به عنوان جانشين پادشاه بر تخت مي نشيند.
<strong>چرا بايد ديد؟
آخرين فيلم يووه بول يک فيلم 60 ميليون دلاري با داستان هاي آشناي فيلم هاي اوست که بازيگراني چون کريستنا لاکن از فيلم هاي قبلي و موفق او مانند BloodRayne که قرار بوده تا بازيگر بريتانيايي محبوب اکشن هاي زمانه ما را در دل فيلمي در سبک و سياق ارباب حلقه ها قرار دهد. اما با سر به زمين خورده است. مشکل از آنجايي آغاز مي شود که يکي از منابع اقتباس وي يک بازي ويديويي است و تيم بازيگراني ناهمگون انتخاب شده است. لي لي سوبيسکي بار ديگر نقشي ژاندارک وار قرار است بازي کند و جان رايس ديويس نيز که از ارباب حلقه ها وام گرفته شده و بدتر از همه برت رينولدز که با موهاي يک دستت سفيد و ابروهاي مشگي ناجورترين وصله فيلم است. از همه بدتر استعداد و فيريک و حتي لهجه استيهم است که تلف شده است. خودتان تصور کنيد که او تنها فردي است که با لهجه انگليسي حرف مي زند و قرار است فرزند پدري باشد که لهجه اصيل آمريکايي دارد!
زماني يووه بول را به خاطر فيلم هاي خوب سوپر 8 که در نوجواني ساخته بود، از اميدها سينما به شمار مي آورند. اما امروز از آن توانايي ها نشاني نيست. سينما دوست قديمي ترجيح مي دهد که فيلم سبکي چون جک غو کش را بار ديگر ببيند. توصيه من به دوستداران اين نوع قصه ها کرايه کردن نوار بازي ويديويي آن است و براي دوستداران استيهم چشم پوشي از تماشاي اين فيلم که فقط تلف کننده وقت و پول گرامي است!
ژانر: اکشن، ماجرايي، فانتزي.
