Rooz

داستان ♦ هزار و يک شب

مهين ميلاني - پنجشنبه 22 فروردین 1387 [2008.04.10]

قند توي دلم آب شد. اين اولين بار درتمام 16 سال زندگيش بود که مي خواست با هم برويم بيرون غذا بخوريم. علت ‏اينکه قند توي دلم آب شد اين بود که احساس کردم براي اولين بار مي خواهد با " مامان" تنهايي بيرون غذا بخورد و با ‏افتخار. انگار مي بايست سال ها طول بکشد که او مرا نه به ديد يک کلفت خانه و راننده و معلم سرخونه نگاه کند يا ‏کسي که حالا چون امکاناتي دارد او در خانه اش زندگي مي کند.‏

mahinmilanib.jpg

ميلاني روزنامه نگار است و در ايران با مجلات آدينه و دنياي سخن و جامعه ي سالم همکاري داشته و هم اکنون با ‏تعدادي نشريات و سايت هاي کانادايي و ايراني همکاري دارد. گزارشات و قصه ها و برخي اشعارش به زبان فارسي ‏در کيهان لندن، بي‌بي‌سي، فرهنگ و ادبيات و سايت اخبار روز و بسياري نشريات ديگر منتشر شده اند.‏

‎هوس ‏Crepe‏ کردم‏‎

از توي اطاقم پرسيدم هوا چطوره؟ گفت گرمه. وقتي به اطاق نشيمن آمدم، نگاهي به چاک سينه ي بازم انداخت و گفت ‏نگفتم ديگه انقدر گرمه. دامنت هم که پاره شده.‏
‏- پاره نشده عزيزم چاکش خيلي بلنده.‏

رفتم توي اطاق يک دستمال گردن طلايي و مشکي دور گردن انداختم که اندکي سينه هايم را بپوشاند.‏
يک جوري مي گفت که انگار شوهرمه يا دوست پسرم. عادت داشت به اين جور لباس پوشيدنم. حالا که باخودش مي ‏خواهم بيرون بروم تصور مي کند يک کم سبک است. مدرسه که مي خواستم بروم با مدير و معلمش صحبت کنم هشدار ‏مي داد:‏
‏- مامان مرتب بيائي ها؟ کت و دامن، پالتو پوست.‏

امروز صبح درساعت يک بعد از ظهر روز تعطيل پاک وقتي از خواب بيدار شد، من تازه از بيرون آمده بودم و برايش ‏تخم مرغ عسلي درست کردم‏
‏- مامان هوس ‏crepe‏ کردم‏
‏- مي خواهي برات درست کنم؟‏
‏- نه بريم ‏café crepe
‏- مي خواي همين الان بريم؟
‏- آره‏
‏- باشه لباست رو بپوش‏

قند توي دلم آب شد. اين اولين بار درتمام 16 سال زندگيش بود که مي خواست با هم برويم بيرون غذا بخوريم. يا با ‏دوستانش مي رفت يا سفارش مي داد از بيرون غذا مي آوردند. هر کس کار و زندگي خودش را دارد. مثل هم اطاقي با ‏هم زندگي مي کنيم. هرکس غذاي خودش را سلف سرويس مي خورد. کمتر برنامه هايمان با هم جور در مي آيد که با هم ‏سر ميز بنشينيم، مگر به طور اتفاقي. اما علت اينکه قند توي دلم آب شد اين بود که احساس کردم براي اولين بار مي ‏خواهد با " مامان" تنهايي بيرون غذا بخورد و با افتخار. انگار مي بايست سال ها طول بکشد که او مرا نه به ديد يک ‏کلفت خانه و راننده و معلم سرخونه نگاه کند يا کسي که حالا چون امکاناتي دارد او در خانه اش زندگي مي کند. ‏جوسازي پدرو وعده و‏‎ ‎وعيدهايش اين نقوش را چندان در‎ ‎ذهن او استحکام داده بود که در هر حرکتش مي توانستي چنين ‏حسي را در او ببيني.‏

اين چنين حسي البته چند صباحي بود که کم رنگ شده بود ولي دعوت او براي غذاخوردن دو نفره در يک رستوران ‏فانتزي به نظرم يک جهش مي آمد.‏
يکي از شيک ترين کت و دامن هاي مشکي ام را پوشيدم
‏- مامان چرا موهات پريشانند؟

هيچ نگفتم ولي کيف مي کردم اين همه توجه مي کرد.‏
من چترم را برداشتم. او نه. باران شروع به بارش کرد. او چتر را گرفت. من زير بغلش را. اوه... چه لذتي داشت. ‏مردمي که از روبرو مي آمدند، گاهي نگاه هاي تحسين آميز و گاهي مشکوکانه به ما مي انداختند. مي دانستم که من ‏elegant‏ هستم و او يک نوجوان زيبا رو و دوست داشتني.‏

دستم زير بغل او، احساس مي کردم در خيابان شانزه ليزه ي پاريس راه مي رويم و همه ايستاده اند و مارا نگاه مي کنند. ‏درِ رستوران را برايم باز کرد. منتظر شد بنشينم. بعد نشست. براي خودش يک مارتيني سفارش داد که نياوردند. کارت ‏هويت مي خواستند. مارتيني را من سفارش دادم. دختر گارسون گفت نمي تواني براي او سفارش دهي. گفتم خودم مي ‏خواهم. پسرم پنهاني چند جرعه بالا کشيد و دوتا ‏chicken crepe‏ و بعد يک ‏crepe‏ بلوط براي دسر که دوتايي باهم ‏بخوريم.‏

يک دختر و پسر آمدند کنار ما نشستند. دختر چيزي نخورد. عقب نشست. چشمانش را بست. مِنو را هول داد به سمت ‏پسر. فقط يک ‏coke‏.‏
‏- مامان دختره حتما پول نداره که چيزي نمي خوره‏
‏- شايد

وقتي غذايشان تمام شد، پول خردهايشان را درآوردند هرکس سهمش را خودش حساب کرد
‏- مامان خيلي عادت بديه. پسره مي بايست پول دختره رو بده. خوب يک روز ديگه هم دختره مي ده. اين رسم خيلي ‏بديه. مريلين که يادت مي آد. من اون موقع فقير بودم.‏
‏- عوضش از من مي گرفتي مي برديش سينما
‏- الان هم که پول ندارم بدم‏
‏- مرسي که دعوت کردي
‏- مرسي که قبول کردي
‏- فقط نرو يک قصه از امروز بنويس


بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.