گفت و گو ♦ هزار و يک شب
بابک تختي - پنجشنبه 22 فروردین 1387 [2008.04.10]
کنزابورو اوئه، نويسنده ژاپني و برنده جايزه نوبل ادبيات، در ميان دوستداران کتاب در ايران نامي آشناست. تاکنون 3 رمان از اين نويسنده به زبان فارسي منتشر شده است. اين نويسنده بزرگ، اولين بار در سال 1374 با ترجمه جلال بايرام از کتاب "روزي که او خود اشک هاي مرا پاک خواهد کرد" به ايراني ها معرفي شد. بعدها ترجمه فرزان سجوي از "فرياد خاموش" و سپس ترجمه اسدالله امرايي از رمان "شکار" چاپخش شد. آخرين ترجمه از اوئه "گريه خاموش" نام دارد که با ترجمه حبيب گوهريراد روانه بازار کتاب شده است. به همين مناسبت گفت و گويي مفصل با اوئه را برايتان انتخاب و ترجمه کرده ايم که در دو قسمت تقديم خواهد شد.

گفت و گو با کنزابورو اوئه
به دنبال درک گذشته: جنگ و دموکراسي
کنزابورو اوئه عمرش وقف کرده تا مسائل خاصي را به طور جدي درک کند: قربانيان بمب اتمي هيروشيما، خودکشي مردم اکيناوا، مشکلات زندگي معلولان، و انضباطي که در زندگي دانشگاهي وجود دارد- ولي انگار شخص خودش را اصلا جدي نمي گيرد. اوئه که در ژاپن، بيشتر به عنوان منتقد سرسخت و البته نويسنده اي بسيار برجسته شهرت دارد، شخصاً آدم فوق العاده شوخ طبعي است. بسيار خوشرو و متواضع است، تي شرت به تن مي کند و اصلا آرام و قرار ندارد. به راحتي لبخند به لب مي آرود. (هنري کسينجر که اوئه هميشه عليه او موضع مي گرفت، خنده اوئه را "خنده شيطاني"ناميد. ) خانه اي که اوئه بيشتر وقتش را در اتاق نشيمن آن، روي صندلي ميان انبوه دست نوشته و کتاب و سي دي هاي جاز و کلاسيک مي گذراند، مثل خود او دلپذير و بي تکلف است. خانه که همسرش به سبک غربي طراحي کرده، در حومه توکيو واقع شده، در همان محلي که روزگاري اکيرا کوروساوا و توشيرو ميفونه زندگي مي کردند. ساختمان کمي از لب خيابان عقب نشسته و ميان انبوه سوسن، درخت افرا و انواع و اقسام گل هاي رز پنهان شده است. دختر و پسرش حالا بزرگ شده، دنبال زندگي خودشان رفته اند و اوئه و همسرش يوکاري با فرزند 44 ساله شان هيکاري که عقب ماندگي ذهني دارد زندگي مي کنند.
اوئه مي گويد:"کار نويسنده مثل کار دلقک است، دلقکي که از چيزهاي غم انگيز حرف مي زند. "تمام قصه هايش را حاصل تحقيقاتش درباره دو رمان خود مي داند: "يک مسئله شخصي"(1964) درباره پدري که سعي مي کند با به دنيا آمدن پسر افليجش کنار بيايد و "گريه خاموش"(1967)که تصويري از برخورد زندگي روستايي و فرهنگ مدرن شهري بعد از جنگ ژاپن به دست مي دهد. دسته اول شامل اين قصه ها و رمان هاست "آگاوه ديو آسمان"(1964)، "به ما بياموز تا ديوانگي مان را پشت سر بگذاريم. "(1969) يادبودي براي دونده خسته"(1976)، "آي بشوريد مردان جوان نسل جديد"(1986) و زندگي آرام(1990).
تمام اينها ريشه در تجربه شخصي اوئه، يعني تولد هيکاري دارد(راوي عموماً نويسنده است و فرزند پسر هم اسمش موري، آياور يا هيکاري است. )اما اغلب تصميم هايي که راوي مي گيرد، با تصميم هايي که خود اوئه و همسرش گرفته اند بسيار متفاوت است.
دسته دوم شامل"سهام برنده"(1958) "غنچه ها را ِبِِِبر، به بچه ها شليک کن"(1958)، "بعضي نتايج"(1999) و در همان سال "گريه خاموش".
اين گروه آثار تحقيقاتي درباره فلکلور و اسطوره هايي است که اوئه از مادر و مادر بزرگش شنيده، و عموماً راوي را نشان مي دهد که اسير خدعه هايي مي شود که خود به خاطر زندگي کردن در ميان جمع، آفريده است.
اوئه در روستاي کوچکي در جزيره شيکوکو در سال 1935 به دنيا آمد و با اين تصور بزرگ شد که امپراتور همان خدا است. اوئه مي گويد که هميشه امپراتور را به شکل پرنده اي تصور مي کرده و بسيار جا خورده وقتي که فهميده او هم يک آدم عادي است و صدايي مثل بقيه دارد. اولين بار صداي امپراتور را در 1945 از راديو شنيده که محاصره ژاپن را اعلام مي کرده.
در 1994 اوئه جايزه نوبل ادبيات را پذيرفت اما نشان افتخار اعلاي ژاپن- نظم فرهنگ- را رد کرد، چون باور داشت که اين جايزه در ستايش گذشته امپراتوري ژاپن است. تصميمي که از او چهره اي جنجالي در سطح کشور ساخت، وضعيتي که هنوز هم در حيطه زندگي نويسندگي اش با آن مواجه است. داستان قديمي"هفده" برداشتي از ترور رهبر حزب سوسياليست به دست دانشجوي دسته راستي است که خودکشي کرد. اوئه به خاطر اين داستان از طرف هر دو جناح دست راستي و دست چپي شماتت شد: دست راستي هاي افراطي احساس مي کردند رمان ميراث دولت امپراتوري را خار و خفيف شمرده و روشنفکران و هنرمندان دست چپي هم ايراد گرفتند که از تروريست ها قهرمان ساخته شده است. از آن به بعد نظرات سياسي اوئه هم مانند کارهاي ادبي اش مورد توجه قرار گرفت.. وقتي براي چهار روز با او مصاحبه مي کردم، اوئه با حجب و حيا در خواست کرد که زودتر به کارمان سر و ساماني بدهيم تا بتواند با گرداننده گروهي از هموطنان مشتاقش ديدن کند.
وقتي فرزندش، هيکاري سه سال پس از ازدواج در سال 1963 متولد شد، اوئه رمان ها و داستان هاي کوتاه برجسته ا ي را منتشر کرده بود؛ "دست و دل بازان مردگان اند"(1957) و "سهام برنده" که جايزه معتبر آگوتاوا را برد. منتقدان او را بعد از يوکيو ميشيما به عنوان مهم ترين نويسنده جوان ستودند. اما تاکاشي تاچيباناي منتقد گفت که "بدون هيکاري، اوئه نويسنده وجود نداشت".

اوئه و هيکاري
هيکاري با فتق مغزي به دنيا آمد. بعد از عملي طولاني و پر خطر پزشکان به اوئه گفتند که معلوليت شديد هيکاري تا آخر عمر با او است. اوئه مي دانست که فرزندش مطرود و رانده مي شود-در آن زمان حتي بردن فرزند معلول در مجامع عمومي مايه سر افکندگي بود-اما اوئه و همسرش زندگي جديدشان را پذيرفته بودند.
نام "هيکاري" به معناي روشنايي است. هيکاري وقتي بچه بود، به ندرت حرف مي زد و وقتي اعضا خانواده سعي مي کردند با او ارتباط برقرار کنند انگار چيزي نمي فهميد. اوئه بيشتر وقت ها در ضبط صوت آواز پرنده ها، موسيقي موزار و شوپن را کنار تختش مي گذاشت تا او را آرام کند و بخواباند. هيکاري که شش ساله شد، يک جمله کامل را مي توانست بگويد. در همين دوران، در يکي از تعطيلات که همگي خانواده با هم مشغول قدم زدن بودند، هيکاري فرياد پرنده اي را شنيد و گفت: "شانه به سر بود".
خيلي زود به موسيقي کلاسيک واکنش نشان داد و وقتي بزرگ تر شد اوئه او را در کلاس پيانو ثبت نام کرد. امروز هيکاري يکي از مشهورترين آهنگ سازان برجسته ژاپن به حساب مي آيد. هيکاري اين قابليت را دارد که هر موسيقي را که روزي شنيده، از حافظه اش فرا بخواند و روي کاغذ بنويسد. کارهاي موزار را فقط با شنيدن چند ميزان تشخيص مي دهد و آن را با شماره هاي دقيق کوشل مي نويسد. او بيشتر اوقاتش را با اوئه در اتاق نشيمن مي گذراند. پدر مي خواند و مي نويسد و پسر گوش مي دهد و آهنگ مي سازد.
در حالت عادي اوئه به راحتي به زبان انگليسي(که به خوبي بر آن مسلط است) و بعضي وقت ها هم فرانسوي حرف مي زند و دوباره شروع مي کند ژاپني حرف زدن. اما براي اين مصاحبه درخواست مترجم کرد و من بسيار به شين کونو مديونم که با مهارت و دقت تمام اين کار را انجام داد. توجه اوئه به زبان و خصوصا به نوشتار، به تمام وجوه زندگي اش نفوذ کرده. هنگام مصاحبه به کتاب زندگي نامه اش رجوع کرد تا به يکي از سئوال هايم پاسخ بدهد. وقتي پرسيدم مي خواهد نقص حافظه را با کتاب جبران کند، با تعجب نگاهم کرد و گفت: "نه! خودم خودم را مطالعه مي کنم، کنزابورو اوئه هم بايد کنزابورو اوئه را پيدا کند. من خودم را توي اين کتاب تعريف کرده ام".

در اوايل کار نويسندگي، خيلي مصاحبه کرديد. چه فکر مي کنيد، آيا مصاحبه گر خوبي هستيد؟
نه، نه، نه. مصاحبه خوب، مصاحبه اي است که حرف تازه اي در آن باشد، حرفي که تا به حال گفته نشده. من ويژگي مصاحبه گر خوب را در خودم نمي بينم چون نمي توانم باعث شوم که طرف مقابل حرف تازه اي بزند.
در 1960 عضو گروه پنج نفره نويسنده هاي ژاپني بودم که براي ديدار با مائو انتخاب شده بودند. ما در واقع در ادامه حرکت اعتراضي عليه پيمان امنيتي ژاپن - آمريکا آنجا رفته بوديم. من جوان ترين عضو اين گروه پنج نفره بودم. دير وقت ملاقاتش کرديم- ساعت يک بعد از نيمه شب. ما را به باغ تاريکي بردند. آنقدر تاريک بود که نمي توانستيم گل هاي ياسمن باغ را ببينيم، فقط بوي شان را مي شنيديم. به شوخي مي گفتيم که اگر بوي ياسمين ها را دنبال کنيم مي رسيم به مائو. آدم با ابهتي بود، در ميان قد و قواره آسيايي ها، تنومند به حساب مي آمد. اجازه نداشتيم سئوال کنيم و مائو به جاي اينکه با ما حرف بزند، نخست وزير، "زوهو اين لاي" را مخاطب قرار مي داد. مدام از کتاب خودش کد مي آورد، آن هم کلمه به کلمه. خيلي خسته کننده بود. قوطي بزرگ سيگار دم دستش بود و يک بند سيگار مي کشيد. همانطورکه سرشان به حرف زدن گرم بود، زائو قوطي سيگار را از دم دست مائو با بازيگوشي عقب مي زد، اما مائو دست دراز مي کرد و قوطي را مي کشيد طرف خودش.
سال بعد با سارتر مصاحبه کردم. بار اولم بود که به پاريس مي رفتم. اتاق کوچکي در سن ژرمن دو پره گرفتم و اولين صدايي که از خيابان شنيدم شعار تظاهر کنندگان بود که فرياد مي زدند "صلح در الجزاير!" سارتر شخصيت مهمي در زندگي من بود. مثل مائو، عموما هم حرف هايي را که قبلا در اگزيستانسياليسم و اصالت بشر و موقعيت چاپ کرده بود تکرار مي کرد، براي همين من ديگر حرف هايش را يادداشت نکردم، فقط اسم کتاب ها را نوشتم. سارتر البته گفت که مردم بايد با جنگ هسته اي مخالفت کنند، اما موافق بود که چين سلاح هسته اي داشته باشد. من قويا با اين حرف سارتر مخالف بودم، اما نتوانستم سر اين موضوع با او جدل کنم. چون فورا گفت: سئوال بعدي.
با کورت ونه گات هم براي تلويزيون ژاپن مصاحبه کرديد؟
بله، وقتي در سال 1984براي کنفرانس انجمن pen به ژاپن آمده بود، اما گپ و گفت و گوي دوتا نويسنده بود، بيشتر براي سرگرمي بود. ونه گات متفکري جدي بود که نظرات بسيار عميق را با شوخ طبعي خاص ونه گاتي مي گفت.
در نامه نگاري با نويسنده ها من بيشتر موافق بودم که نظرات صادقانه شان را بفهمم. نوام چامسکي به من گفت که وقتي پسر بچه بود و اردوي تابستاني را مي گذرانده، ناگهان اعلام کرده اند که آمريکا بمبي انداخته و قشون متفقين پيروز شده اند. براي همين هم مي خواستند در اردو آتش بازي راه بياندازند و جشن بگيرند. ولي چامسکي فرار مي کند و مي رود به جنگل و تا شب برنمي گردد. من هميشه براي چامسکي احترام قائل بودم، ولي با اين حرفش احترامم بيشتر شد.
وقتي جوان بوديد خودتان را آنارشيست مي دانستيد، هنوز هم آنارشيست هستيد؟
در اصول بله، آنارشيست هستم. ونه گات گفته بود که من لامذهبي هستم که براي مسيح احترام قائلم. من هم آنارشيستي هستم که به دموکراسي عشق مي ورزد.

هيچ وقت شده به خاطر فعاليت سياسي تان توي دردسر بيفتيد.
همين الان به خاطر يادداشتهاي اوکيناوا از من شکايت شده. مهم ترين خاطره ام از جنگ جهاني دوم استفاده از بمب اتمي بود و خودکشي دسته جمعي سال 1945. يادداشت هاي هيروشيما را درباره بمب اتمي نوشتم و يادداشت هاي اکيناوا را درباره خودکشي دسته جمعي. در جنگ ايناوا، ارتش ژاپن مردم را به دو جزيره کوچک اکيناوا برد تا خودکشي کنند. ارتش به مردم گفته بود که آمريکايي ها خيلي خشن و بي رحم اند، به زنها تجاوز مي کنند و مردها را مي کشند. براي همين بهتر است که قبل از رسيدن آمريکايي ها همگي خودکشي کنيد. به هر خانواده دو تا نارنجک دادند. روزي که آمريکايي ها رسيدند بيش از 500 خانواده خودشان را از بين برده بودند. پدربزرگ ها بچه هايشان را کشتند و شوهرها زن هايشان را.
در اين کتاب من گفتم که فرمانده ارتش پادگان آن جزيره مسئول مرگ اين آدم هاست. يادداشت هاي آکيناوا تقريباً چهل سال پيش چاپ شده، اما از ده سال پيش حرکتي ملي آغاز شد تا تاريخ را تحريف کند و هر يادآوري از اعمال شرم آور ژاپن در اوايل قرن بيستم ميلادي در آسيا، مثل کشتار نانجينگ و خودکشي آکيناوا، به کلي حذف و رد کند. کتاب هاي زيادي درباره جنايت هاي ژاپن در آکيناوا منتشر شده، اما فقط کتاب من هنوز تجديد چاپ مي شود. جناح محافظه کار دنبال هدف مي گشت، که من را پيدا کرد. اگر توجه کنيم که کتاب دهه هفتاد چاپ شده حمله دسته راستي ها به من بيشتر جنبه ملي به خود مي گيرد، چون در واقع اين حمله، يعني احياي دوباره امپراتوري. ادعاي آنها هم اين است که مردم جزيره به خاطر عشق تحسين برانگيز و خالص به امپراتور کشته شده اند.
فکر مي کنيد نپذيرفتن جايزه نظم فرهنگ در سال 1994 اعتراض موثري عليه امپراتوري بود؟
از اين نظر موثر بود که به من آگاهي داد که دشمنانم - دشمن به معناي واقعي کلمه- کجا ايستاده اند و در جامعه و فرهنگ ژاپن چه شکل و شمايلي به خودشان گرفته اند.
شما يادداشت هاي هيروشيما و يک مسئله شخصي را تقريباً همزمان چاپ کرديد، کدامشان برايتان مهم تر است؟
فکر کنم يادداشت هاي هيروشيما به مسئله بزرگ تري مي پردازد تا يک مسئله شخصي. يک مسئله شخصي درباره چيزي است که براي شخص من اهميت دارد، با اينکه يک داستان است. نقطه شروع زندگي نويسندگي من از اينجا بود:نوشتن يادداشت هاي هيروشيما و مسئله شخصي. مردم مي گويند که من از آن به بعد همينطور دارم درباره همان چيزها مي نويسم- درباره پسرم هيکاري و هيروشيما. من آدم خسته کننده اي هستم. کلي ادبيات خوانده ام، و به خيلي چيزها فکر مي کنم، اما ته و بن همه اين چيزها هيکاري و هيروشما است که براي من اهميت دارد.
هيروشيما را تجربه کردم، اولين بار در شيکوکو در 1945 وقتي بچه بودم کلي چيز درباره اش شنيدم، و دومين بار در طول مصاحبه هايي که با نجات يافتگان از بمب اتمي داشتم
عقايد سياسي تان را هم در رمان هايتان مطرح مي کنيد؟
سعي مي کنم در رمان مقاله ننويسم و درس ندهم. ولي در مقالاتم درباره دموکراسي آگاهي مي دهم. و حرف "د" را که اول کلمه دموکرات است پاي مقالات مي گذارم. در کارهايم دنبال درک گذشته هستم: جنگ، دموکراسي. سلاح هاي هسته اي هميشه براي من مسئله بوده، هنوز هم هست. فعاليت به عنوان مخالف سلاح هسته اي به عبارت ساده يعني مخالفت با تمام سلاح هاي هسته اي موجود. از اين منظر، هنوز هيچ چيز عوض نشده، خطر کم نشده، من هم عوض نشده ام، البته به عنوان فعالي در جنبش ضد هسته اي.
بعد از شصت سالگي ديگر نظراتم عوض نشده. نسل پدرم، من را ابلهي که طرفدار دموکراسي بود مي شناخت. از آن طرف، هم نسلانم به خاطر بي عملي، به خاطر بي خيالي ام درباره دموکراسي، به من خرده مي گيرند. و نسل جوان امروز هم واقعاً چيزي از دموکراسي و يا دموکراسي بعد از جنگ يعني بيست و پنج سال بعد از جنگ نمي داند. آنها بايد با تي. اس. اليوت موافق باشند وقتي که مي نوشت: "نمي خواهم حرف هاي عاقلانه پيرمردها را بشنوم". اليوت آدم آسوده و آرامي بود، اما من نيستم، يعني آرزو مي کنم که نباشم.

هيچ پند و اندرزي براي نوشتن هم داريد؟
من نويسنده اي هستم که که بازنويسي مي کنم و بازنويسي. خيلي مشتاقم که همه چيز درست باشد. اگر به يکي از دست نوشته هاي من نگاه کنيد، مي بينيد که همه چيز را عوض مي کنم. يکي از روش هاي ادبي من "تکرار با ايجاد تفاوت" است. کار تازه براي من يعني يک نگاه تازه به کاري که قبلا نوشته ام. سعي مي کنم يک بار ديگر با حريف قبلي دست و پنجه نرم کنم. بعد به ريزه کاري نسخه اي جديدي که پديد آمده مي پردازم، و ناخودآگاه نشانه هاي کار قديمي از ميان مي رود. من کار ادبي ام را کل تفاوت هايي مي دانم که در تکرار کردن پديد آمده.
قبلا مي گفتم که اين کار دوباره مهم ترين چيزي ست که رمان نويس بايد ياد بگيرد. ادوارد سعيد کتاب خيلي خوبي نوشته به نام ريزه کاري در موسيقي، و معني ريزه کاري در موسيقي را از نظر آهنگسازان بزرگ مثل باخ، بتهون و برامس شرح مي دهد. کار اين آهنگ سازان ديدگاه هاي جديدي را به وجود مي آورد.
از کجا مي دانيد که ريزه کاري ها زيادي نشده؟
مشکل همين جاست. من مداوم ريزه کاري مي کنم و طول و تفصيل مي دهم، و سال به سال خواننده هاي من کمتر شده. سبک نوشتن من خيلي سخت، پر پيچ و خم و پيچيده شده. لازم بود که کارهايم را اصلاح کنم، ديدگاه تازه اي به وجود بياورم، اما پانزده سال قبل دچار شک عميقي شدم که اين جور ريزه کاري اصلا شيوه مناسبي براي رمان نويس هست يا نه.
عموما نويسنده خوب دريافت حسي از سبکش دارد. يک صداي ذاتي، صدايي عميق براي او وجود دارد، صدايي که با همان اولين دست نويس حضورش حس مي شود. وقتي که نويسنده شروع مي کند روي نسخه اوليه کار کردن، اين صداي ذاتي و عميق رساتر و واضح تر مي شود. وقتي سالهاي 1996 و 1997 آمريکا بودم و در پرينستون درس مي دادم، دست نويس هاکلبري فين مارک تواين را ديدم. صد صفحه خوانده بودم که ناگهان متوجه شدم تواين سبکش را دقيق انتخاب کرده. حتي وقتي شکسته مي نويسد، کلمات طنين موسيقايي دارند. و اين شکسته نويسي روشنترش مي کند. اين شيوه کار به طور طبيعي براي نويسنده مناسب بوده. نويسنده خوب عموما سعي نمي کند صداي خودش را خراب کند، البته من مداوم مي کوشم که صدايم را از بين ببرم.
چرا مي خواهيد صداي خودتان را از بين ببريد؟
مي خواهم سبک جديدي در زبان ژاپني پديد بياورم. در تاريخ ادبيات مدرن ژاپن که صد و بيست سال پيش شروع شده، سبک به طرف طول و تفصيل نرفته. اگر به نويسنده هاي ژاپني مثل تانيزاکي و کاواباتا نگاه کنيد، مي بينيد که دنباله روي ادبيات کلاسيک ژاپن بودند. سبک آنها نمونه هاي درخشاني از نثر ژاپني است که ويژگي هاي عصر طلايي ادبيات ژاپن را، سنت کوتاه نويسي تانکا و هايکو را در خودش حفظ کرده. من از اين سبک خوشم مي آيد، اما دلم مي خواست کار متفاوتي بکنم.
بيست و دو ساله بودم و ادبيات فرانسه مي خواندم که اولين رمانم را نوشتم. به ژاپني مي نوشتم اما شيفته شعر و رمان فرانسه و انگليسي بودم: گاسکار و سارتر، اودن و اليوت. مدام ادبيات ژاپني را با ادبيات فرانسه و انگليس مقايسه مي کردم. هشت ساعت در روز به فرانسوي يا انگليسي کتاب مي خواندم و بعد دو ساعت به ژاپني مي نوشتم فکر مي کردم که مثلا نويسنده فرانسوي اين حرف من را چطوري بيان مي کرد؟ نويسنده انگليسي چطور؟ با خواندن به زبان هاي خارجي و بعد نوشتن به ژاپني مي خواستم پلي درست کرده باشم. اما فقط نوشته هايم پيچيده و پيچيده تر شد.
در شصت سالگي بود که اين فکر به سرم آمد که روشم مي تواند غلط باشد، تصورم از آفرينش اثر ادبي مي تواند غلط باشد. هنوز هم من آنقدر خط مي زنم و دوباره مي نويسم که ديگر جاي خالي روي صفحه کتاب پيدا نمي شود، اما در يک سطح ديگر:من نسخه ساده و روشني از چيزهايي که قبلا نوشتم را مي نويسم. نويسنده هايي را که مي توانند به هر دو سبک بنويسند دوست دارم:مثل سلين، که هم سبک پيچيده داشت هم سبک ساده.
اين سبک دوگانه من در آوردي را در سه گانه ام توضيح دادم:بچه اشتباهي، بچه اي با چهره اي غم زده و خداخافظ کتاب من! در آي بشوريد مردان جوان نسل جديد خيلي ساده نوشتم، اما اين مجموعه داستان هاي خيلي قديمي است. در بشوريد...، مصمم بودم که به صداي دروني خودم گوش کنم. و اما منتقدان هنوز هم بخاطر جملات سخت و ساختار پيچيده به من حمله مي کنند.

چرا اسمش را گذاشتيد سه گانه "جفت من در آوردي"؟
زن و شوهر جفت واقعي هستند، اما من جفت من درآوردي را تصوير مي کنم. حتي در آغاز کار نويسندگي، در اولين رمان بلندم، ... غنچه ها را ببر، به بچه ها شليک کن، راوي و برادر جوانش جفت من درآوردي بودند. در تمام کارهايم احساس مي کنم شخصيت ها را در گيرش و رانش اين جفت هاي غير مرسوم گذاشتم.
در بعضي از رمان هايتان به مسائل روشنفکري پرداختيد، معمولا شاعري را در نظر گرفته ايد که با وسواس کارهايش را خوانده ايد و همان کارها را هم در کتاب خود ادغام کرده ايد. مثلا در بشوريد... بليک مورد نظرتان بوده و بعضي نتايج آر. اس. توماس و در پژواکي از بهشت کيم چي ها. هدف تان از اين کار چيست؟
ايده رمان هايم با تفکرات شاعران و فيلسوفاني آميخته است که در همان زمان مي خوانم. اين شيوه به من کمک مي کند که بتوانم در باره نويسنده هايي که برايم مهم هستند حرف بزنم.
وقتي بيست سالم بود، استادم کازائو واتانابه گفت، تو که نمي خواهي معلم يا استاد ادبيات بشوي، بايد پيش خودت درس بخواني. من دو تا دوره زماني براي خودم دارم: يک دوره پنج ساله، که وقف يک نويسنده يا انديشمند خاص مي کنم. و يک دوره سه ساله که تمرکزم روي موضوع خاصي است. اين کار را از زماني که بيست و پنج ساله بودم شروع کردم. بيشتر از ده دوازده تا دوره سه ساله را تا حالا تمام کرده ام وقتي روي يک موضوع خاص متمرکزم، معمولا از صبح تا شب درباره اش مي خوانم. تمام نوشته هاي آن نويسنده را مي خوانم و همينطور همه پژوهش هاي دانشگاهي که در درباره اش شده.
اگر مشغول خواندن اثري به زبان ديگر باشم، ، مثلا چهار کوارتت اليوت، سه ماه اول را وقف يک بخش مي کنم، مثلا "کوکر شرقي"، آنقدر اين بخش را به انگليسي مي خوانم و مي خوانم تا کاملا آن را از بر بشوم. حالا مي توانم ترجمه خوبي به ژاپني برايش پيدا کنم، و بعد نسخه ژاپني را حفظ مي کنم. آنقدر از اين متن به آن متن – متن اصلي انگليسي و ترجمه ژاپني – مي روم و مي آيم تا اينکه احساس کنم در فضايي قرار دارم که فقط متن انگليسي، ترجمه ژاپني و خودم وجود داريم. بعد اليوت برايم ظهور مي کند.
جالب است که شما پژوهش دانشگاهي و تئوري هاي ادبي را هم در اين دوره ها مي خوانيد. در آمريکا، نقد ادبي و ادبيات خلاقه البته اغلب، از هم ديگر جدا هستند.
من براي بيشتر پژوهشگران دانشگاهي احترام قائلم. با اينکه در فضاي محدودي فعاليت مي کنند، اما شيوه هاي واقعاً خلاقانه اي براي خواندن بعضي از نويسنده ها پيدا کرده اند. براي رمان نويسي که وسيع مي انديشد، نقد و بررسي ها شاخک هايش را تيز مي کند تا آثار آن نويسنده را بهتر بفهمد.
وقتي مي خواهم نقد و بررسي هاي دانشگاهي را که روي بليک، يتس يا دانته شده بخوانم، هر چه نقد و بررسي وجود دارد را مي خوانم و به انبوه اختلافاتي که ميان منتقدها هست، کاملا توجه مي کنم. اين کار حسابي برايم آموزنده بوده. هر چند سال يک بار پژوهشگر تازه اي کتابي درباره دانته چاپ مي کند، هر کدام هم نگاه و شيوه خاص خودشان را دارند. من يک سال را صرف هر پژوهش و نقدي مي کنم. سال بعد را وقف يک نقد و پژوهش ديگر، و به همين ترتيب.
چطور کسي را براي خواندن انتخاب مي کنيد؟
گاهي در امتداد طبيعي مطالعه به نفر بعدي مي رسم. مثلا بليک وادارم مي کند که يتس را بخوانم، خود يتس دانته را جلويم مي گذارد. گاهي هم کاملا تصادفي رخ مي دهد. سفر کاري به انگلستان کرده بودم، و توقفي هم در ويلز داشتم. سه روز آنجا بودم، و کتابي براي خواندن نداشتم. به کتابفروشي محل رفتم و از کسي که آنجا کار مي کرد خواستم کتابي به زبان انگليسي به من معرفي کند. مجموعه اي از يک شاعر ولزي داد ولي گفت که کتاب فروش خوبي ندارد. کتاب آر. اس. توماس بود. هر چه کتاب از او داشتند خريدم. همانطور که شعرهايش را مي خواندم، متوجه شدم مهم ترين شاعري که در آن مقطع زماني بايد مي خواندم خود اين آدم بود. حس مي کردم چقدر اين آدم با والتر بنيامين شباهت دارد، با اينکه خيلي متفاوت بنظر مي آيند. هر دو آنها به خاطر اينکه در آستانه دنياي سکولار و تمثيلي بوده اند، مورد توجه اند. بعد شروع کردم درباره خودم اينطور فکر کردن که من هم گوشه سوم مثلث توماس و بنيامين هستم.

به نظر مي آيد در مسافرت بيشتر اوقات را در اتاق هتل مي مانيد و مطالعه مي کنيد.
درست است. از ديدن مناظر لذت مي برم، اما علاقه اي به غذا ندارم. نوشيدن را دوست دارم، ولي به بار نمي روم، چون دعوايم مي شود.
سر چه دعوا مي کنيد؟
در ژاپن وقتي با روشنفکرهاي طرفدار امپراطور مواجه مي شوم از کوره در مي روم. به چنين آدم هايي خارج از اراده نيش و کنايه مي زنم و بعد دعوا شروع مي شود. البته دعوا وقتي شروع مي شود که من خيلي نوشيده باشم.
از مسافرت به خارج ژاپن لذت مي بريد؟
بهترين جا براي مطالعه، همان محلي است که متن در آن پديد آمده. بايد داستايوفسکي را در سن پترزبورگ خواند، بکت و جويس را در دوبلين. خصوصا نام ناپذير را بايد در دوبلين خواند. درست که بکت در خارج، بيرون از ايرلند مي نوشت. در اين روزها، هر جا که مسافرت مي کنم، سه گانه بکت را که با نام ناپذير تمام مي شود با خودم مي برم.
حالا چه مي خوانيد؟
حالا مشغول شعرهاي متأخر يتس هستم، شعر هايي که ميان سال هاي 1929 تا 39 نوشته. يتس در هفتاد و سه سالگي مرد، و سعي کرده ام بفهمم وقتي هم سن من بود، يعني وقتي هفتاد و دو ساله، چه جور آدمي بوده. شعر چمن زار که شعر محبوب من است را در هفتاد و يک سالگي نوشته. پي در پي آن را مي خوانم، و سعي مي کنم وسعتش بدهم. رمان بعدي من درباره چند تا آدم ديوانه است، يک رمان نويس و يک آدم سياسي هم قاتي شان هست، که فکر احمقانه مي کنند.
يک خط شعر يتس هست که حسابي روي من تاثير گذاشته: "وسوسه هاي متين من." من هيچ وقت وسوسه هاي ديوانه وار در زندگي نداشته ام، اما آن جوري هستم که يتس مي گويد: "پيرمردي شوريده." يتس کارهاي عجيب غريب در زندگي نکرده بود، تا اينکه در اواخر عمر دوباره نيچه را مي خواند. نيچه از افلاطون نقل قول مي کند که هر چيزي در يونان باستان جالب بوده برآمده از شوريدگي بوده و شيدايي.
پس، فردا من دو ساعت نيچه مي خوانم تا تصور ديگري از معني شيدايي مرد پير پيدا کنم، اما وقتي نيچه مي خوانم به يتس فکر مي کنم. با اينکار خواندن نيچه برايم جور ديگري است، انگار با يتس نيچه را مي خوانم.
اينطور مي فهمم که شما دنيا را از منشور نويسنده هاي ديگر مي بينيد. فکر مي کنيد خواننده هاي شما هم همين رابطه را با شما دارند؟
وقتي يتس يا اودن يا توماس، من را به هيجان مي آورند، يعني من دنيا را از نگاه آن ها مي بينم، اما گمان نمي کنم که کسي بتواند از منشور يک رمان نويس به جهان نگاه کند. رمان نويس يک آدم عادي است. بيشتر يک وجود سکولار است. سکولار بودن مهم است. ويليام بليک و يتس؛ آن ها فوق العاده هستند.
کاريکاتور روزنامه ال پائيس از اوئه
هيچ رقابتي با نويسنده هايي مثل هاروکي موراکامي و بنانا يوشيموتو احساس مي کنيد؟
موراکامي به شيوه روشن و ساده ژاپني مي نويسد. کارهايش به زبان هاي مختلف ترجمه شده و به طور وسيعي هم خوانده شده، خصوصاً در آمريکا، انگليس و چين. او جايگاهي در ادبيات جهان براي خودش پديد آورده، که يوکي ميشيما و من به آن دست پيدا نمي کنيم. واقعاً اين براي اولين بار است که در ادبيات ژاپن چنين چيزي رخ مي دهد. کارهاي من خوانده شده، اما حالا که به گذشته نگاه مي کنم، گمان نمي کنم رابطه استواري با خواننده برقرار کرده باشم، حتي در خود ژاپن. اين رقابت نيست، اما دلم مي خواهد ببينم کارهاي بيشتري از من به انگليسي، فرانسه و آلماني ترجمه شده و با خواننده رابطه خوبي برقرار کرده ام. من براي عوام نمي نويسم، اما دوست دارم که با مردم ارتباط برقرار کنم. مي خواهم با مردم از ادبيات حرف بزنم و از فکرهايي که عميقا برايم مهم است. در مقام آدمي که تمام عمرش ادبيات خوانده دلم مي خواهد با نويسنده هايي که برايم مهم اند ارتباط برقرار کنم. اولين انتخابم ادوارد سعيد است، خصوصا اين کتاب آخريش. اگر بعضي وقت ها به نظر مي آيد که حواسم پرت است، دارم به سعيد فکر مي کنم. تفکراتش بخش مهمي از کارهاي من بوده. بسيار به من کمک کرده تا چيزهاي تازه در زبان ژاپني پديد بياورم، افکار تازه را به زبان ژاپني بياورم. به علاوه شخصا هم سعيد را دوست دارم.
روابط شما با ميشيما تعريفي نداشت.
او از من متنفر است. وقتي هفده را منتشر کردم، ميشيما نامه اي به من نوشت و گفت که کار را خيلي دوست دارد. چون داستان زندگي دانشجوي جوان دست راستي است، ميشيما احتمالاً فکر کرد که من دارم به طرف شينتوايسم، ناسيوناليسم و امپراتوري کشيده مي شوم. هيچ وقت تمايل نداشتم که تروريسم را ستايش کنم. مي خواستم رفتار جواني را که از خانه و جامعه فرار مي کند تا به گروه هاي تروريستي بپيوندد بفهمم. هنوز هم اين دغدغه من است.
اما در نامه بعدي، که در کتاب نامه هايش چاپ شده، ميشيما نوشته که خيلي شگفت زده شده وقتي ديده اين قدر دون هستم. قاعدتاً نبايد چنين نامه اي که سراسر توهين است چاپ شود. در نامه هاي ناباکوف براي مثال، نامه هاي توهين آميزش چاپ نشد تا اينکه هر دو طرف ماجرا مردند. اما ميشيما براي ناشران خدا است، و هميشه مجاز بوده که هر چه را خواسته چاپ کند.
واقعيت دارد که توي يک مهماني به زن ميشيما توهين کرده ايد؟
اين يک داستان خيالي است. جان ناتان اين مطلب را در مقدمه به ما بياموز تا... آورده. مي خواسته از من تصوير نويسنده اي جوان و بي آبرو بسازد. ميشيما و من دوبار در مهماني که ناشران برپا مي کنند با هم ملاقات کرديم، در اين مهماني ها زن ها مشروب سرو مي کنند، هيچ نويسنده اي در چنين مهماني همسرش را همراه خودش نمي آورد. ميشيما در آن زمان معروف ترين نويسنده بود. چنين کاري اصلا ممکن نبود. به نوشته جان ناتان، من اين کلمه را از نورمن ميلر ياد گرفته ام. اما من اين کلمه را خودم بلد بودم-من اطراف پايگاه نظامي آمريکا بزرگ شدم و اين کلمه اي بود که مداوم سرباز ها به دخترهاي ژاپني مي گفتند. آدمي مثل من، که چنين کلمه اي را به کار نمي برد. تازه، من اگر از آدمي بدم بيايد، هيچ وقت به زنش اهانت نمي کنم. مستقيم به خود آن آدم مي گويم. مطلقاً جان ناثان را نمي بخشم، با اينکه ترجمه اش از آن کتاب را دوست دارم.
ادامه دارد....
