قا ب ♦ چهارفصل
شهلا گروسي - پنجشنبه 22 فروردین 1387 [2008.04.10]
سردرگمي مخاطبين کارتون ايران، تنها محدود به تعابير شاعرانه از اين رسانه تصويري نمي شود و دامنه آن چنان وسيع است که گاه به بحران مي انجامد. بخشي از اين برداشت هاي غريب و بي ربط ريشه در توهم توطئه ما دارد و ناشي از چند قرن تجربه استبداد است. بخش ديگر ماجرا کارتونيست ها هستند که براي ترميم نگاه مخاطب آن طور که بايد نکوشيده اند. اما اين بحران ارتباط، جاي ديگري هم مي تواند ريشه داشته باشد: فقدان نقد و بحران نوشتار آکادميک و حتي ژورناليستي مناسب درباره کارتون....

جاي خالي مباحث تئوريک در کارتون ايران
توده اي ادويه بر ظرف خالي
هفته پيش درباره نگاه ادبيات زده مخاطب ايراني به هنر کارتون، کوتاه نوشتم. واقعيت اين است که سردرگمي مخاطبين کارتون ايران، تنها محدود به تعابير شاعرانه از اين رسانه تصويري نمي شود و دامنه آن چنان وسيع است که گاه به بحران مي انجامد (ماجراي کارتون روزنامه ايران). بخشي از اين برداشت هاي غريب و بي ربط ريشه در توهم توطئه ما دارد و ناشي از چند قرن تجربه استبداد است. در چنين شرايطي طبيعتاً هنر به دامن اشارات و کنايات مي افتد و مخاطب را به جستن کاسه پشت نيم کاسه عادت مي دهد. بخش ديگر ماجرا کارتونيست ها هستند که براي ترميم نگاه مخاطب آن طور که بايد نکوشيده اند. اما اين بحران ارتباط، جاي ديگري هم مي تواند ريشه داشته باشد: فقدان نقد و بحران نوشتار آکادميک و حتي ژورناليستي مناسب درباره کارتون.
مسلماً تئوري هاي هنري تالي خلاقيت هنرمندان است و هيچ هنرمند آفرينش خود را بر چارچوب آن استوار نمي کند اما اين نظريات راهي براي نزديک شدن به دنياي هنرمند مي گشايند که مي تواند به کار مخاطب عام و يا حرفه اي بيايد. انديشمنداني مثل آندره بازن، رولان بارت و مالي هسکل هرکدام قاعده مندي هايي در دنياي سينما کشف و مکتوب کردند که اين هنر را صاحب وجهه آکادميک فعلي و تبديل به پرمباحثه ترين هنر قرن بيستم کرد. قطعاٌ "تيم برتون" هيچ يک از فيلم هاي اش را با الهام از نظريه پردازان پست مدرنيست شکل نداده اما آشنايي با اين نظريات کمک مي کند تا بيننده، مفاهيم مستتر در آثار او را به درستي رمز گشايي کند و مثلاً، حضور هميشگي هيولاهاي ترحم برانگيز در فيلم هاي اش را به مثابه کنايه به فلان حزب يا سياستمدار نگيرد.

به نظر مي آيد ما در عرصه کارتون و کاريکاتور نيازمند انديشمنداني هستيم که با دقت تمام آثار کارتون را تجزيه و تحليل کرده و بر قواعد بازي انگشت گذارند تا بتوان بناي نوشتارهاي آکادميک را بر آن ها استوار کرد و کارتون ها را به نقد در آورد. متأسفانه در حال حاضر عده قليلي به نوشتن و کار تئوريک در زمينه کارتون مشغول اند که از اين تعداد، اکثراً ذائقه و طبع شخصي را چارچوب کار نقد خود قرار داده اند. سليقه، شايد بتواند مانند ادويه، نگاه موشکاف يک منتقد را طعمي مضاعف دهد اما نمي تواند پايه محکمي براي قضاوت باشد که خوراک مغذي را تنها ترکيب ادويه جات نمي سازد؛ منطق لازم است و استدلال که لازمه اين استدلال هم تحقيق و پژوهش در متون نوشتاري و تئوريک مربوطه است. مروري سريع بر کارتون نويس هاي ما توده انبوهي ادويه را بر خوراکي ناچيز نشان مي دهد. تازگي در وبلاگ يکي از انجمن هاي کارتون به نوشته اي درباره يک کارتونيست رومانيايي برخوردم. بخش هايي از اين نقد را اينجا مي آورم:
"بايد اعتراف کنم که درهمه اين سال ها نتوانستم خودم را متقاعد کنم که با يک کاريکاتوريست بزرگ مواجهم! فلورين، وقايع کم اهميتي را به تصوير مي کشد، وقايعي که از بينش فرعي او به محيط اطرافش خبر نمي دهد. حتي اجراي اين رويدادها را با طراحي اغراق آميزي همراه نمي کند تا اصل اول کاريکاتور که به عقيده من همان اغراق (چه در محتوا چه در ساختار) است را رعايت کرده باشد. تکنيک او که به شکل مصرانه اي بر استفاده از رنگ روغن استوار است در همه سوژه هايش به يک صورت است است و هيچ گاه تحت تاثير يک سوژه ويژه آن را تغيير نداده است چون اساساً او کمتر به سوژه اي دست يافته است که در آن تغيير تکنيک به تقويت سوژه کمک نمايد. اين تکنيک که با استفاده از رنگ مبتني بر اختلاف سطح است و با جوهر طراحي کارتوني تضادي آشکار دارد، جاذبه اي بصري دارد که ناتواني هنرمند در يافتن ايده هاي ناب را پوشش داده است.. تکنيک او مستقيماً در خدمت سوژه نيست و فاقد زاويه ديدي غير متعارف يا طراحي هايي قدرتمندانه است. سوژه هايش را غالباً از راه بازي با تصاوير به دست مي آورد و کمتر مي توان از رويداد حاکم بر سوژه استنباطي خردمندانه داشت."

مي بينيم که نويسنده نظريات شخصي خود را به عنوان تئوري هاي هنري مبناي نقد قرار داده است بي آنکه هيچ کدام را توضيح داده يا با استدلال کافي به اثبات رسانده باشد؛ مثلاً "بينش فرعي" چيست و چرا ترسيم رويدادهاي کم اهميت از اين بينش خبر نمي دهد؟ اساساً چرا لازم است خبر دهد؟! چه حد از اغراق در تصوير و ساختار لازم است تا يک کار، در دائره تعريف کارتون قرار گيرد؟ چه نوع ايده اي تغيير تکنيک را الزامي مي کند؟ چرا و برمبناي کدام استدلال استفاده از رنگ و روغن، کار را از جوهره طراحي کارتون دور مي کند؟ اصلاً جوهره طراحي کارتون چيست؟ منظور از زاويه ديد آيا مفهومي فيزيکي و بصري است يا ذهني؟ چه وقت اين زاويه ديد، متعارف هست يا نيست؟ استاندارد غير متعارف بودن زاويه ديد يک کارتونيست چيست؟
اغتشاش در نوشتار تئوريک درباره کارتون، تنها به کار نويسندگان تازه کار و نوپا منحصر نمي شود، هادي حيدري يکي از انگشت شمار کارتونيست هاي ايراني است که علاوه بر خلق کارتون چند سال است که به طور مداوم درباره اين هنر مي نويسد. حيدري اخيراً مقاله اي تحت عنوان کارتون ها و نمادها در ويژه نامه نوروزي همشهري مرقوم کرده و به تفصيل درباره نقش نمادها نوشته است. جايي از اين مقاله در توضيح انواع نشانه ها در کارتون چنين آمده: " در نگاهي دقيق تر، بايد گفت که برخي نمادها، در طول زمان، معنا و مفهوم خود را از دست نداده و با تاريخ يک ملت، آميخته شده اند. مي توان اين گونه نشانه ها و سمبل ها را در ضرب المثل ها و اشعار برجسته يک فرهنگ، جستجو کرد.برخي نشانه ها اما بر اساس يک واقعه تاريخي بر سر زبان ها مي افتد و به تصاوير کارتوني وارد مي شود. اگر بخواهيم به نمونه اي از اين گونه وقايع اشاره کنيم، مي توان به ماجراي رسوايي اخلاقي "بيل کلينتون" رييس جمهور سابق ايالات متحده اشاره کرد که به ماجراي "مونيکا گيت" معروف شد. اين واقعه، سبب خلق نمادهايي در آثار کارتونيست ها شد که مربوط به همان جريان مقطعي در تاريخ است و يا ماجراي عمليات تروريستي 11 سپتامبر که طي آن برج هاي دوقلو در نيويورک فرو ريخت و دستمايه خلق بسياري آثار کارتوني شد که داراي سمبل هاي مشخص آن دوره بود."

به نظر مي آيد که مرز ميان قلمروهاي متفاوتي مانند "موضوع("(theme و "نماد "(symbol) در اين نوشتار کاملاً مخدوش شده باشد چرا که به عنوان مثال مونيکاگيت "موضوع" يا "تِمي" بود که مدت ها مبناي ايده کارتونيست هاي مطبوعاتي قرار مي گرفت اما اگر نماد را ترجمان بصري يا کلامي ايده يا انديشه اي بدانيم اين ماجرا هيچ گاه خواص يک "نشانه" يا "نماد" بصري و کلامي را در آثار کارتون پيدا نکرد. در حالي که برج هاي دوقلو به سبب پيوندي که مفهومي پيچيده مانند تروريسم با شمايل بصري بيادماندني بر قرار مي کرد، تبديل به "نشانه" و "نماد"ي تازه در فرهنگ بصري کارتونيست ها شد.
قصد ندارم به هيچ عنوان تلاش هاي ارزشمند صورت گرفته را کم قدر نشان دهم اما کارتون ايران اگر مي خواهد جدي گرفته شود به کار تئوريک و نوشتاري منسجم تري نياز دارد تا فقط کام مخاطب طعم نگيرد و خوراکي مقوي هم نصيب برد، شايد که روزي اين پل مخروبه ميان کارتونيست و مخاطب هم ترميم شود.
