Rooz

يادي از کاوه گلستان

جيم ميور ‏ - چهارشنبه 21 فروردین 1387 [2008.04.09]

jimmior.jpg‏‏

روزي كه كاوه كشته شد، 59 روز‏‎ ‎از اقامت‌مان در شمال عراق مي‌گذشت و ما منتظر جنگي بوديم كه همه‎ ‎مي‌دانستند به زودي اما آرام‌آرام آغاز خواهد شد. ‏

kavehgolestan681.jpg

روزها با يكديگر متفاوت‎ ‎بودند، اما دوم آوريل روزي منحصر به‌فرد بود. روزي آرام و بي‌سروصدا كه‎ ‎تحت فشار خاصي قرار نداشتيم. تلا‌ش ما اين بود كه براي يافتن موضوعات جالب‎ ‎توجه به اطراف برويم. ‏از سليمانيه به سمت كفري‎ Kifri ‎در بخش شرقي منطقه‎ ‎جنگ حركت كرديم كه فاصله زيادي با مرز ايران ‏نداشت و آن‌قدر از بغداد دور‎ ‎بود كه بدون مزاحمت ارتش عراق مي‌توانستيم به كار بپردازيم. ‏

هرچند در طول راه گزارش‌ها‎ ‎تصوير زنده‌اي را با ويدئوفون ارسال كرديم، اما اين سفر بيشتر يك بازديد‎ ‎مقدماتي جهت كسب اطلا‌ع از اوضاع منطقه بود. بدون تعجيل به انجام كارهايي‎ ‎پرداختيم كه بي‌سابقه بود. ‏پس از توقف نزديك بيشه‌اي از درختان اكاليپتوس‎ ‎در كنار جاده، پيك‌نيك كوچكي ترتيب داديم. ‏

بهار در كردستان زيبا، اعجاب‌آور و همه چيز سبز و سرشار از زندگي بود. آن روز (دوم آوريل) در‎ ‎ايران ‏مراسم سيزده‌بدر برپا بود. سيزدهمين روز از سال نو زماني است كه‎ ‎ايرانيان به پيك‌نيك مي‌روند، چون ‏معتقدند خانه ماندن در روز سيزدهم فروردين بدشگون است. ‏

همه چيز باعث شده بود حالتي‎ ‎احساسي و عاطفي پيدا كنيم. به‌خصوص كاوه با آن ذهن خستگي‌ناپذير كه ‏هرگز‎ ‎از كار بازنمي‌ماند. اين‌طور به نظر مي‌رسيد كه او در آخرين روز زندگي روي‎ ‎هويت شخصي خود ‏متمركز شده بود. وقتي دوباره حركت را به سمت جنوب آغاز‎ ‎كرديم، كاوه ناگهان گفت: "من عكاس جنگم، ‏اين‌طوري واقعا خودم هستم." اين سخنان در حالي از سوي او بيان مي‌شد كه وي يك تصويربردار باسابقه‎ ‎تلويزيوني بود، ولي حرفه تصويربرداري با تمام ويژگي‌هايش باعث نشده بود كه‎ ‎كاوه كار اصلي خود ‏‏(عكاسي) را فراموش كند. ‏

جمعه پيش، گروه ما تنها تيم‎ ‎خبري بود كه به پوشش خبري تصرف شهر كوهستاني بياره‎ (Biara) ‎توسط‎ ‎پيش‌مرگان كرد و نيروهاي مخصوص آمريكايي پرداخت. اين منطقه ارتفاعاتي است‎ ‎نزديك به مرز ايران كه ‏براي گروه راديكال سني انصارالا‌سلا‌م تبديل به‎ ‎قلعه‌اي نظامي شده بود. آن روز پس از شكست ‏انصارالا‌سلا‌م، خيابان‌هاي‎ ‎بياره مملو از پيش‌مرگاني بود كه به خاطر پيروزي‌شان جشن گرفته بودند. وقتي ‏به شهر رسيديم، كاوه بلا‌فاصله غرق كار شد. از يك پيش‌مرگ زخمي و در‎ ‎حال انتقال تصوير گرفت. ‏

در دامنه كوه و بيشه‌زار جسدي‏‎ ‎پيدا كرديم كه احتمالا‌ از اعضاي گروه انصارالا‌سلا‌م بود. كاوه با جزئيات‎ ‎فراوان از بدن، چهره و دست‌هاي جسد تصويربرداري كرد. به نظر مي‌رسيد محصور‎ ‎و مفتون مرگ شده ‏است. پيش از رسيدن به بياره شواهد ديگري پيدا كرديم كه‎ ‎چرا كاوه خود را عكاس جنگ مي‌نامد. ‏

در حين عمليات آزادسازي، راه‎ ‎ورودي به شهر توسط پيش‌مرگان بسته شده بود و به هيچ‌وجه اجازه عبور‎ ‎نمي‌دادند. آنان معتقد بودند كه شرايط بسيار خطرناك است، ولي ما احتمال‎ ‎مي‌داديم كه به دليل حساسيت ‏موضوع آنها نمي‌خواستند كسي متوجه همكاري و‎ ‎عمليات مشترك‌شان با نيروهاي آمريكايي شود. ‏

كاوه تلا‌ش مي‌كرد تا وارد‎ ‎منطقه شويم و از اين كارشكني و ممانعت خسته و عصبي شده بود. در حالي كه‎ ‎مشغول رانندگي بودم، اصرار كردم كه خودرو را به سمت ايست بازرسي برگردانم. وقتي تقاضاي او را رد ‏كردم، به شدت ناراحت و عصبي شده بود و براي مدتي به‎ ‎تنهايي روي يك صخره نشست تا عاقبت آرام شد. ‏
سه روز بعد در منطقه كركوك‎ ‎بوديم كه هنوز تحت اختيار نيروهاي صدام بود. عراقي‌ها دو روز منطقه ما ‏را‎ ‎بمباران كردند. حملا‌ت باعث شد كه ما براي حفاظت از جانمان، مرتبا خود را‎ ‎روي زمين پرت كنيم. اين ‏حركت كه به‌طور تدريجي تبديل به يك عادت و واكنش‎ ‎غريزي شده بود، نهايتا در روز دوم آوريل خود ‏منجر به يك فاجعه شد. روز آخر‎ ‎كاوه سرشار از هيجان كار بود. او تلفني با مادرش فخري گلستان صحبت ‏كرد. بعدها فخري مي‌گفت: "كاوه پشت خط تلفن مي‌رقصيد." هر دو نفر احساس‎ ‎پرواز مي‌كرديم. از نتيجه ‏كارهايمان خوشحال بوديم، چون بهترين گزارش‌ها را‎ ‎تهيه كرده بوديم. اما آنچه در آن روز در منطقه كفري ‏روي داد، حادثه‌اي‎ ‎وحشتناك بود. ‏

آيا‎ ‎‏"عكاس جنگ" عنوان‎ ‎مناسبي براي كاوه بود؟ من اين‌طور فكر نمي‌كنم. گمان من اين است كه شايد‎ ‎براي ‏ترسيم آنچه كاوه در زمان مرگ درگيرش شده بود و همچنين موقعيت‌هاي‎ ‎نادر قبلي‌اش عنوان "عكاس ‏جنگ" كافي و مناسب باشد. ‏

هرچند بخش اعظمي از زندگي‎ ‎حرفه‌اي‌ام را صرف پوشش جنگ‌ها كرده‌ام اما هيچگاه خود را خبرنگار ‏جنگ‎ ‎معرفي نمي‌كنم. عنوان عكاس جنگ تداعي‌گر تصويري است از لا‌ف‌زدن، بي‌عاطفگي و ‏بي‌توجهي‌هاي يك فرد مدعي شجاعت. اين تصوير به هيچوجه درخور‎ ‎كاوه نبود. وي در هر كار عاطفه، ‏مهرباني و احساس را با تصوير همراه‎ ‎مي‌كرد. او يكي از مهربان‌ترين و ملا‌يم‌ترين انسان‌هايي بود كه ‏ديده‌ام. ‏

همچنين اطلا‌ع عنوان عكاس جنگ‎ ‎به كاوه باعث ناديده انگاشتن سابقه، فعاليت‌ها و بخش عظيمي از ‏كارهايي‎ ‎مي‌شود كه از سال 2000 تا روز مرگش با يكديگر به انجام رسانده بوديم. در‎ ‎آن روزها ما به ‏پوشش خبري وقايع زيادي در تهران پرداختيم. تظاهرات، سخنراني‌ها، دستگيري و محاكمات اصلا‌ح‌طلبان ‏و نيز ساير تغييرات ناگهاني‎ ‎آن دوره پرتلا‌طم. اما به موضوعات مهم ديگري مثل آداب و رسوم اقوام ايراني‎ ‎نيز توجه داشتيم. ما با ساخت مستندهاي خبري تلا‌ش كرديم ايران و تفاوت‌ها‎ ‎و گونه‌هاي مختلف قومي را ‏بيان و به تصوير بكشيم. همين امر باعث شد تا به‎ ‎بسياري از نقاط ايران يك يا چند بار سفر كنيم. ‏

حس كنجكاوي و عشق به مناطق و‎ ‎قوميت‌هاي ايراني، تاريخ و فرهنگ ايراني در كاوه بسيار بود. زياد ‏مي‌دانست‎ ‎با اين حال باز هم تشنه دانستن بيشتر بود. ‏

برخي از كارهاي ما روي مسائل‎ ‎اجتماعي متمركز مي‌شد. در آنجا بود كه ويژگي‌هاي كاوه به خصوص ‏ادب، مهرباني، توانايي برقراري ارتباط و جلب اطمينان ديگران به شكل متفاوت و‎ ‎شگفت‌آوري ظهور ‏مي‌كرد. خوب مي‌دانست چگونه با مردم سخن بگويد. كاركردن ما‎ ‎در ايران مرهون عملكرد بديع كاوه بود. ‏ركني اساسي كه خودش به شوخي آن را‎ ‎‏"صبر انقلا‌بي" مي‌ناميد: ظرفيتي بي‌پايان با آرامش، ادب، طنز، ‏خوش‌مشربي در مواجهه با ممنوعيت‌ها و كاغذبازي‌ها. به‌طور مثال: كاوه با‎ ‎صرف وقت زياد و البته بدون ‏دوربين با دختران فراري صحبت كرد و زماني كه‎ ‎مطمئن شد كه دختران با ديدن دوربين خونسرد ‏باقي‌مي‌مانند و خواهان حرف زدن‎ ‎درباره مسائل‌شان هستند، كار را آغاز كرد. ‏

از ساير تكه‌هاي به يادماندني‎ ‎اين موزائيك ايراني مي‌توان به گزارش‌هايي درباره مراسم اقليت‌هايي مثل‎ ‎زرتشتيان و كليميان اشاره كرد و همچنين مراسم‌هايي كه بازتابنده تركيبات‎ ‎متنوع هويت ايراني است. مثل ‏آئين عاشورا مهم‌ترين روز از تقويم مذهب شيعه‎ ‎و نيز رويدادهايي چون نوروز كه آئيني مربوط به قبل از ‏
اسلا‌م است. ‏

كاوه با لذت و ذوق فراواني‎ ‎اصالت اين رويدادها را درك مي‌كرد. كار گزارشگري ما را به سمت درياي ‏خزر‎ ‎برد كه هيولا‌ي كوچك مهاجمي به نام‎ Mnemiopsis Leidyi ‎با تخريب‎ ‎ارگانيسم‌هاي هرم تغذيه ‏باعث برهم خوردن تعادل زيستي دريا شده بود. سپس‎ ‎سفري به قلعه الموت، شيراز و پرسپوليس داشتيم. ‏
‎ ‎
در قم شاهد آن بوديم كه چگونه‎ ‎حتي سرسخت‌ترين طلا‌ب مذهبي درگير فضاي رايانه‌اي شده و اميدوار بودند ‏كه‎ ‎از فوايد آن بهره ببرند. گزارش‌هاي ديگري نيز تهيه كرديم مثل تلا‌ش قابل‎ ‎توجه ايرانيان در زمينه كنترل ‏جمعيت، صنعت فرش ايران، بازار ارز و شطرنج‎ ‎در ايران و يا عروسك‌هاي رسمي ايراني دارا و سارا. ‏اين مقولا‌ت كار يك‎ ‎عكاس جنگ نيست. عكاسي جنگ بخشي از هويت كاوه بود و نه‌تمام آن. ‏

رابطه يك خبرنگار و يك‎ ‎تصويربردار مانند رابطه دو فرد معمولي، اشكال متنوعي دارد. يا مواجهي و‎ ‎اتفاقي است يا موقتي و زودگذر و يا يك رابطه عميق دوستانه. طبيعت و رسالت‎ ‎حرفه كار در ايران باعث ‏شد كه به گزينه آخر برسيم: "رابطه دوستانه."‏

هنگامه، همسر كاوه يك بار به من گفت: "شما دو نفر يك زوج كاملا‌ موفق كاري هستيد."‏

كاوه صبح‌ها به سرعت به دفتر‎ ‎مي‌آمد و معمولا‌ مجموعه‌اي پيشنهادي از ايده را جهت كار ارائه مي‌داد. ‏ايده‌هايي كه از قرار معلوم نتيجه شب بيداري و تحمل رنج جست‌وجو در‎ ‎اينترنت، خواندن روزنامه‌ها، ‏مجلا‌ت و صحبت با دوستانش بود. بعضي مواقع‎ ‎فكر مي‌كردم كاوه اصلا‌ نمي‌خوابد. ‏

گويي انگشتش را مثل دو شاخه‎ ‎به درون پريز برق مي‌كند و شارژ مي‌شود. خيلي زود فهميدم كه به جلب ‏توجه‎ ‎كاوه نسبت به صحنه‌ها و موضوعاتي كه مي‌نوشتم، احتياجي نيست. او معمولا‌‏‎ 10 ‎دقيقه زودتر ‏تصاوير را آماده كرده بود. ‏

اگر من متوجه چيزي ارزشمند‎ ‎مي‌شدم كه كاوه بدان توجه نداشت، مثلا‌ موضوعي پشت‌سرش اتفاق مي‌افتاد ‏كه‎ ‎نمي‌توانست آن را ببيند، فقط يك‎ <‎ابرو بالا‌ انداختن‏‎> ‎كافي بود تا‎ ‎متوجه شود. ‏

در تمام مدت همكاري‌ام با‎ ‎كاوه تنها دو بار بر سر موضوعات به‌وجود آمده با يكديگر بحث داشتيم. آخرين‎ ‎آن، همان واپسين شب تدوين گزارشات كردستان عراق بود كه كوتاه زماني پس از‎ ‎آن كشته شد. ‏

اين مناقشه با در آغوش گرفتن همديگر و اظهار لطف و احترامي كه نسبت به هم داشتيم، پايان پذيرفت. ‏
اما اولين مناقشه من و كاوه‎ ‎به‌عنوان يك تيم خبري از افغانستان و ماجراي كشتارهاي طالبان آغاز شد. ‏كوتاه‌زماني پس از عقب‌نشيني و فرار طالبان، ما به سرعت خود را از طريق‎ ‎مرز ايران به بخش غربي ‏افغانستان و سپس مركز ولا‌يت هرات رسانديم. ‏

پس از سپري كردن دو هفته سرد‎ ‎در هرات نتيجه كار ما كشف گورهاي دسته‌جمعي افاغنه‌اي بود كه به ‏دست‎ ‎طالبان به قتل رسيده بودند. صدها هزار افغاني به‌طور وحشتناكي يا در‎ ‎محاصره كامل قحطي و ‏گرسنگي قرار داشتند يا به دليل سرما در اردوگاه‌هاي‎ ‎پناهندگان مي‌مردند. ‏

ما با حالت جنگي مواجه‎ ‎نبوديم. دشمني نيز در كار نبود. طالبان مانند يك بادكنك تركيده و به‌سادگي‎ ‎ناپديد ‏شده بود. وقتي جهت رفتن به قندهار تلا‌ش مي‌كرديم، با تجربه‌اي‎ ‎نفس‌گير مواجه شديم. در طي راه قند‌هار ‏گزارشاتي ديرهنگام به دستمان رسيد، مبني بر اينكه طالبان شهر را تصرف كرده‌اند. براي بازگشت دير شده ‏بود. به‎ ‎روستايي رسيديم كه مملو از طالبان با عمامه‌هاي سياه و قيافه‌هايي بي‌رحم‎ ‎و عبوس بود. آنان پس از ‏توقيف، ما را نزد رئيس خود بردند. ‏

در اين حادثه خونسردي‎ ‎فوق‌العاده كاوه در حين شرايط خطر به من ثابت شد. او به عنوان يك‎ ‎فارسي‌زبان به ‏شكل سليس و مهربانانه‌اي شروع به صحبت با آنان كرد. بسياري‎ ‎از اين افراد رواني‎ (Psychotic) ‎بودند. ‏
پاسخ‌هاي كاوه به سوالا‌ت‎ ‎رئيس گروه بسيار جالب بود و در پايان رئيس با تكان دادن دستش دستور آزادي‎ ‎ما را صادر كرد. البته اگر طالبان دستور مي‌گرفتند كه ما را به قتل‎ ‎برسانند، لذت كاملي مي‌بردند. 15 ماه ‏بعد جهت پوشش خبري جبهه‌هاي شمالي‎ ‎كردستان به عراق سفر كرديم. انتظار مي‌رفت كه اين جنگ باعث ‏سرنگوني صدام‎ ‎شود. ‏

با شدت گرفتن جنگ توجه ما به‎ ‎سمت مناطق مختلف شمال عراق و اضطراب كرد‌ها در زمينه جنگ جلب ‏شد. به حلبچه‎ ‎رفتيم؛ شهري كه در سال 1988 هزاران نفر از ساكنان آن در اثر حمله نيرو‌هاي‎ ‎صدام با ‏گاز‌هاي سمي كشته شده بودند. مردم حلبچه از تلا‌في صدام در هراس‎ ‎بودند، چون اقدامات نيرو‌هاي ائتلا‌ف ‏هنوز آغاز نشده بود. ‏

هيچ كدام از فعاليت‌هاي ما‎ ‎تحت لواي نيرو‌هاي ائتلا‌ف امكان‌پذير نبود زيرا اگر به آنها ملحق‎ ‎مي‌شديم، ‏حركاتمان با محدوديت‌هايي مواجه مي‌شد. اين بدان معني نيست كه‎ ‎روش ما بهتر بود، بلكه صرفا چيزي ‏متفاوت بود كه به ما اجازه مي‌داد‎ ‎راحت‌تر به ساير بخش‌هاي اين موزائيك توجه كنيم. همين امر باعث مي‌شد ‏تصور‎ ‎كلي جنگ كامل شود. ‏

در اصل، براي پوشش خبري جنگ هيچ روشي‎ ‎‏"بهترين روش" نيست و تمامي اشكال مشروع و صحيح ‏گزارشگري معتبر و با ارزش است. ‏

اما درباره درجه و سطوح خطر، فكر مي‌كنم تمامي افرادي كه به پوشش خبري از مناطق جنگي مشغول‌اند، ‏مي‌پذيرند كه همگي با درجه‌اي از خطر درگير هستيم. جنگ جاي خطرناكي است. تنها راه براي پرهيز از ‏مواجهه با خطر، حضور نيافتن در جنگ است. ‏

در طي جنگ عراق عده‌اي از گزارشگران و تصوير‌برداران درگير، كشته شده‌اند. ‏
خبرنگاران مستقل در حملا‌ت‎ ‎انتحاري و يا به وسيله آتش نيرو‌هاي خودي جانشان را از دست داده‌اند. حتي‎ ‎خبرنگاران و نويسندگان عراقي نيز در طي زدوخورد‌هاي فرقه‌اي قرباني‎ ‎مي‌شوند. ‏

اما در مورد تيم ما و آنچه بر‎ ‎ما گذشت. آن روز خطر بمباران در منطقه كفري مشهود بود. به نحوي كه سه ‏روز‎ ‎قبل سه نفر كشته شدند. وقتي اولين انفجار روي داد، استوار‌ت‌هاگس تهيه‎ ‎كننده گروه كه از لندن آمده ‏بود، به سرعت از ماشين پياده شد و پايش روي يك‎ ‎مين رفت. تمامي ما (از جمله خود استوارت) گمان ‏كرديم كه اين يك بمباران‎ ‎است، ولي جنگ پديده‌اي نيست كه بتوان به آن اطمينان كرد. آن خطر واقعي كه‎ ‎جان كاوه را گرفت و به يكي از پاهاي استوارت به شدت آسيب رساند، به شكل‎ ‎حيله‌گرانه‌اي در زير ‏چمن‌هاي معصوم بهاري بر تپه‌هاي خارج از شهر كفري‎ ‎پنهان شده بود. ‏

پس از حادثه همانطور كه كنار‎ ‎كاوه در وسط ميدان مين زانو زده بودم، يكي از اولين چيز‌هايي كه از ذهنم‎ ‎گذشت، بي‌معنايي ابهام و پيچيدگي زندگي بود كه توانست شخصي پرمعني كه در‎ ‎عين حال مي‌توانست ‏مقولا‌ت زيادي به مردم ارائه دهد را در كمتر از چند‎ ‎ثانيه از دستمان بربايد. ‏

‏"يك اشتباه" كه بسيار غيرمنصفانه، مهمل و مضحك به نظر مي‌رسد و اينك پس از گذشت چهار سال براي ‏من هنوز اينچنين است. ‏

رنج و درد از دست دادن كاوه هنوز پابرجاست و همواره باقي خواهد ماند. ‏
پانوشت: جيم ميور، (متولد 1948) پس از اخذ مدرك دانشگاهي از كمبريج در رشته زبان عرب به‌عنوان ‏ويراستار كتاب در يك انتشاراتي واقع در لندن مشغول به كار شد. در 1975 قبل از شروع جنگ داخلي ‏لبنان عازم بيروت شد و به مدت 15 سال در آنجا اقامت كرد. 1978 كار را با بي‌بي‌سي آغاز و در عين ‏حال همكاري با ساير رسانه‌ها از جمله راديو، تلويزيون و مطبوعات بريتانيا و آمريكا را به‌عنوان ‏كارشناس مسائل خاورميانه ادامه داد. پس از پوشش خبري جنگ بوسني، ميور به‌عنوان خبرنگار ارشد ‏بخش خاورميانه‌اي بي‌بي‌سي در قاهره شروع به كار كرد. ‏

ميور در 1998 دفتر بي‌بي‌سي‎ ‎در تهران را بازگشايي و سامان داد. طي اين دوران وي همراه با كاوه ‏گلستان‎ ‎عكاس و تصويربردار اين شبكه بسياري از وقايع ايران، افغانستان و عراق را‎ ‎پوشش وسيع خبري ‏مي‌دهد. همكاري وي با گلستان تا آوريل 2003 و حادثه مرگ‏‎ ‎اسف‌انگيز گلستان ادامه يافت. ‏

جيم ميور در اين مقاله به‎ ‎بررسي شخصيت حرفه‌اي، رفتار، علا‌يق و رويدادهايي مي‌پردازد كه طي چند ‏سال‎ ‎همكاري با كاوه گلستان، شاهده بوده است. ‏

لا‌زم به ذكر است، به دلا‌يل‎ ‎طولا‌ني‌بودن مقاله و محدوديت‌هاي فني مطبوعاتي ناچار دست به حذف برخي ‏از‎ ‎بخش‌هاي اين نوشتار مفيد زديم كه بدين وسيله از مولف و مخاطبان گرامي پوزش‎ ‎مي‌خواهيم. ‏

ترجمه: عليرضا اميرحاجبي

منبع: اعتماد ملي ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.