قوانين نابرابر و شوهرکشي
طلعت تقي نيا - دوشنبه 19 فروردین 1387 [2008.04.07]

"خشونت" و زورگويي در هيچ فرهنگ و قاموسي مورد تاييد و حمايت نيست، و غالبا هم در گزارش ها و نقل ها، محکوم مي شود اما به تجربه دريافته ايم که صرف محکوميت خشونت، دردي را دوا نمي کند زيرا مهم تر از محکوم نمودن خشونت، همانا کاويدن علل و زمينه هاي پيدايش آن، و ارائه راهکارهايي براي خشکانيدن ريشه هاي بدخيم خشونت است، که در بلند مدت احتمال دارد بتواند چاره ساز باشد. از طرفي کشتن، زنداني کردن و قصاص کردن خشونتگران (به شيوه قرنهاي گذشته)، از منظري جامعه شناسانه در واقع پاک کردن صورت مسئله است گرچه هر جرمي مجازات متناسب خودش را مي تواند و بايد داشته باشد. اما تعيين کيفر و مجازات خطاکاران, مي بايست با توافق و اجماع حقوق دانان و نخبگان و متناسب با عرف و خرد جمعي عصر و دوران معاصر باشد. هر عصر و دوراني، قانون و نظام حقوقي و کيفري متناسب با نيازهاي خود را مي طلبد. اگرچه طرح مسئله و اطلاع رساني از حوادث خشونت آميز، کاري مسئولانه، جدي و مهم است اما اکتفا کردن به گزارش هاي ناقص و سانسور شده که غالبا همه به يک شکل و با واژگاني مرسوم و عادت شده، انسان هاي خطاکار را قاتل بالفطره، تبهکار، قسي القلب، شرور و تشنه ي فعاليت هاي شيطاني معرفي مي کنند در واقع گزارش اجتماعي محسوب نمي شود بلکه بيان حکم و قضاوت احساسي گزارشگر را بازتاب مي دهد. براي مثال در گزارش هاي مربوط به خشونت، خواننده هيچ گونه اطلاعي ازموقعيت افراد و تنگناهايي که او را به مرز جنون و جنايت کشانده است نمي بيند. به ندرت از ميزان تحصيل و سواد و موقعيت اجتماعي فرد خطاکار سخني گفته مي شود، مثلا آيا شغل و ممر درآمدي دارد يا بيکار و علاف بوده است، کجاو در چه محيطي زندگي مي کند، آيا در خانواده پر جمعيت زندگي مي کند، وضعيت جسمي و رواني و احيانا فشارها و آلام روحي او چگونه است و انبوهي از پرسش ها... در حالي که ما به عنوان خواننده، معمولا هيچ گونه کندوکاو و چون چرايي در اين موارد حساس، در گزارش ها نمي بينيم در نتيجه همه پرسش هاي مان معمولا بي پاسخ مي ماند. بعضي از گزارش ها متاسفانه به قدري مخدوش و نامفهوم و در لفافه منتشر مي شوند که جز افزودن بر ابهام ها، دستاورد ديگري ندارند. مثلا وقتي از آزار و اذيت دختران گزارشي مي خواني واقعا منظور گزارشگر را درک نمي کني که آيا مقصود از آوردن فلان کلمه يا بهمان جمله، همان تجاوز خشونت بار جنسي است و يا مثلا آزارهاي خياباني نظير متلک، دست اندازي و نظاير آن؟ در صورتي که بيشترين حوادث مربوط به خشونت نسبت به زنان، به ربودن و تجاوز جنسي مربوط است براي صحت اين مدعا، نگاه کنيد به حوادث اسفند ماه روزنامه ايران.
نقش قوانين تبعيض آميز در گسترش خشونت
کدام حمايت قانوني از زناني که درخانه شوهرانشان تا سر حد مرگ کتک مي خورند، خشونت مي بينند، تحقير مي شوند صورت مي گيرد ؟ قانون چه حمايتي از اين زنان مي کند؟چه گونه امنيت جاني و رواني آنها حفظ ميشود ؟ دشواري و طولاني بودن پروسه طلاق و نداشتن حق طلاق براي زناني که مجبور به ادامه زندگي در خانه اي باشرايط غير انساني هستند (خانه اي که مثلا بايد امن ترين مکان باشد) چه عواقب و سرنوشتي را براي شان رقم مي زند؟ وقتي در خانه ات امنيت نداري به کجا مي تواني پناه ببري؟ آيا دولتمردان ما معني عدم امنيت ( آن هم درون خانه) را اصلا درک مي کنند؟ اگر پاسخ شان مثبت است پس به چه دليل از اصلاح قوانين، ممانعت مي کنند و اعضاي کمپين يک ميليون امضاء که خواسته اي به جز اين ندارند را توبيخ و راهي زندان مي کنند؟
بررسي هاي موسسه تحقيقات علوم جزايي و جرم شناسي دانشگاه تهران در رابطه با همسر کشي در ۱۵ استان کشور، به صراحت اعلام مي دارد که: "وجود قوانين محدود کننده طلاق براي زنان و اختيارات گسترده مردان در امر طلاق، طولاني بودن دوره دادرسي و فقدان ضمانت هاي اجرايي قانوني مورد نياز در موارد خشونت مردان عليه زنان، از عوامل گسترش همسرکشي هستند."
در بررسي عوامل و دلايل همسرکشي گاهي اوقات به مساله "برانگيختگي" که نتيجه ي مورد آزار و خشونت قرار گرفتن طولاني مدت زنان است برمي خوريم. يعني زنان در يک دوره طولاني و پيوسته، مورد اذيت و آزار جسمي قرار مي گيرند، کتک مي خورند، از ترس انتقام همسران شان به دادگاه شکايت نمي کنند، دم بر نمي آورند و بقول معروف آبروداري مي کنند شايد چون فکر مي کنند موقعيت بدتري در انتظارشان است و چه بسا تصور مي کنند حتي اگر شکايت کنند به نتيجه يي نمي رسند. برخورد قاضي و تلقي عرف، و رفتار و توصيه هاي سنتي و بي خردانه اطرافيان زن نيز تاثير عميق و انکار ناپذيري بر رفتار و اجراي تصميم هاي غلط اين زنان دارد، زيرا عوامل سه گانه بالا، سرانجام باعث مي گردد که اين زنان از طلاق گرفتن مايوس شوند. در آخرين مرحله، يک زن مايوس و مستاصل، يا همدست پيدا مي کند يا به تنهايي اقدام به همسرکشي مي کند.
اغلب زناني که به جرم کشتن شوهرانشان به زندان افتاده اند مرتبا از سوي شوهرانشان مورد ضرب و شتم قرار مي گرفته اند. چه بسا تعداد قابل ملاحظه اي از اين زنان قبلا تقاضاي طلاق کرده اند و يا به حالت قهر از خانه خارج شده اند و يا ازديگران تقاضاي کمک کرده اند. و شايد که راه به جايي نداشتند و مجبور به تحمل و دم فرو بستن بوده اند، شايد هم شرايط سخت و تحقيرآميز آنها براي ديگران بي اهميت بوده است و راه حل هايي که براي فرار از آن موقعيت دشوار پيشنهاد مي شده کار ساز و کافي نبوده است.
به ندرت جامعه به دردل زنان شوهرکش گوش فرا داده است، زناني که معمولا خود مورد خشونت هاي فراوان قرار داشته اند، اما به دليل آن که زنان معمولا به راحتي از خشونتي که بر آنان اعمال مي شود، سخن نمي گويند و درخواست کمک نمي کنند و از سوي ديگر قوانيني وجود ندارد که در هنگام اعمال خشونت به ياري شان بشتابد. زناني که پس از تحمل سالها خشونت و ناملايماتي همچون خشونت جنسي، انحرافات جنسي شوهران شان و يا تجاوز پدر به فرزندان، اقدام به شوهرکشي کرده اند قبلا از طرف دادگاهها، بارها به سازش وادار شده اند. اين جملات معمولا در دادگاه ها مرتبا تکرار مي شود: حالا مرد است کتک زده يا بايد سه دفعه به پزشک قانوني مراجعه مي کردي و طول درمان مي آوردي و يا بگفته مقام مسئول...، در مورد شوهران معتاد به زنان نصيحت مي کنند که اعتياد مردتان را بايد تحمل کنيد. زناني که همسرانشان را مي کشند در واقع آخرين و بدترين راه را انتخاب مي کنند.
"پدر به دست زن و دخترش به قتل رسيد"، اين تيتر خبري است که در 27بهمن ماه 1386 در روزنامه اعتماد به چاپ رسيد. متن خبر حاکي از آن بود که مادر و دختري با همدستي يکديگر پدر خانواده را کشته اند. مادر و دختر انگيزه شان از وقوع جنايت را رفتارهاي خشونت آميز اين مرد 45 ساله دانستند. دختر اين مرد مي گويد: "پدرم پنج سال قبل به زور مرا به عقد مردي درآورد که هيچ علاقه يي به وي نداشتم. ازدواج اجباري باعث شد از پدرم کينه به دل بگيرم و اين نفرت زماني شدت گرفت که اختلافاتي بين من و شوهرم به وجود آمد و پدرم با اطلاع از اين مشکلات به جاي حمايت از من مرتب مرا به باد کتک مي گرفت تا به آن زندگي فلاکت بار ادامه دهم و سکوت کنم. به هر حال پس از سه سال از شوهرم طلاق گرفتم اما اين جدايي به رنج هايم پايان نداد چرا که پدرم اين بار مرا به زور به عقد مرد ديگري درآورد؛ مردي که نه تنها علاقه يي به وي نداشتم بلکه از لحاظ اخلاقي و جنسي نيز مشکل داشت و جدايي از او تنها راه چاره من بود. من در تمام اين سال ها پدرم را عامل بدبختي هايم مي دانستم و از آنجا که مي دانستم خود او نيز به لحاظ اخلاقي مشکلاتي دارد بالاخره تصميم گرفتم وي را بکشم." اين زن و شوهر چهار فرزند دارند که يکي از آنان به عنوان متهم به همراه مادرش به قصاص محکوم شده است و دو دختر ديگر او بزرگسال هستند اما کوچکترين دختر خانواده، هشت سال بيشتر ندارد.
قانون دست مردان را براي کشتن همسرانشان در پشت دفاع از ناموس به بهانه سوءظن و بدگماني باز مي گذارد. ماده ۶۳۰ قانون مدني: هرگاه کسي همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبي ملاحظه کرد مي تواند در همان حال آنها را به قتل برساند اما هيچ قانوني براي مجازات مردي که بارها به همسرش خيانت مي کند وجود ندارد. زن بايد چه کند؟ اين جاست که زن خود وارد عمل مي شود و تبديل به زن خيانت کار، زن جنايت کار، زن قسي القلب، زن بي وفا، و به القابي ملقب اش مي کنند که در گزارش ها مرتبا به کار گرفته مي شود. اما مرد به راحتي مي تواند از مجازات و پيگرد هاي قانوني فرار کند چون عقد چهار زن دائم و بي نهايت زن صيغه اي حق مسلم مرد ايراني [مصرح در قانون مدني] است.
امثال "راحله زماني" کم نيستند که سالهاي سال کتک ها، خشونت ها، تحقيرها و خيانت هاي شوهرشان را تحمل کرده و در آخر نه گوشه چشمي ازدستگاه قضايي ديدند و نه گذشت خانواده شوهرشان را. و نه فعالان حقوق بشر و فعالان حوزه اجتماعي توانستند آنها را از اعدام نجات دهند. و از چه کساني که خود را انسان دوست مي دانند شنيديم که راحله حق اش اعدام است چون معلول ها هستند که بايد از بين بروند نه علت ها! ولي امثال راحله ها کم نيستند ( نگاه کنيد به انبوه گزارش ها در صفحات حوادث روزنامه ها) اين زنان معمولا نه خانواده اي، نه پولي، نه سوادي، نه خانه امني و نه قانوني دارند که پشتوانه شان باشد.
اين زنان در کجا و در چه شرايطي مي بايد عشق و دوستي را مي آموختند؟ و چه وقت و کجا به عنوان يک انسان برابر به او نگاه کردند؟ وقتي در سن پايين ازدواج کردي زماني که هنوز آرزوهاي بچگانه ات تحقق نيافته و بازي هاي بچه گانه ات به پايان نرسيده، در کوران خشونت ها و خيانت ها و ناديده گرفته شدن ها مسخ و سرخورده شدي، آيا در نهايت و از سر استيصال، راهي جز انتقام و نابودي مي ماند ؟ قانون اما همه اين واقعيت ها را ناديده مي گيرد. تنها واقعيتي که به رسميت شناخته مي شود اين است که کسي را کشته اي پس بايد قصاص شوي و بميري. عمر و زندگي هم در دست خانواده اي است که در اغلب اوقات اگرنه شريک خشونت ها، اما شاهد آن بوده اند، با اين حال اما به کمتر از چوبه دار رضايت نمي دهند که اگر مي دادند " راحله زماني ها و..." اعدام نمي شدند و ممکن بود که مي توانستند بار ديگر زندگي را تجربه کنند. اگرچه چشم اندازي براي آينده آنها وجود ندارد!
دکتر شهلا اعزازي استاد جامعه شناسي دانشکده علوم اجتماعي، معتقد است: "قانون نبايد نابرابر باشد. قوانين بايد از شهروندان جامعه بدون توجه به سن و جنس افراد حمايت کنند. يکي از راه هاي از بين بردن خشونت در خانواده تغيير قانون در دو جهت است. يکي تشديد مجازات عامل خشونت و ديگري حمايت قانون از قرباني. ايجاد سازمان هاي حمايت کننده از اعضاي خانواده مثل مشاوره و مددکاري و آگاهي دادن و حساس کردن مردم نسبت به مساله خشونت از ديگر راهکارهاست. ما 10 سال است در زمينه خشونت خانگي داريم کار مي کنيم ولي قانون را به هيچ عنوان نتوانستيم تغيير دهيم. سازمان هاي حمايتي هم در اختيار ما نيست. تنها کاري که توانستيم انجام دهيم گسترش اين آگاهي بوده است که قرباني ديگر خودش را مقصر و مستحق کتک خوردن نمي داند. قرباني ممکن است کار بد کرده باشد اما در تعريف خشونت مي گويند هيچ فردي حق ندارد حقي را که همه مردم در جامعه دارند از نزديکان خودش سلب کند و با خشونت اين کار را انجام دهد.جامعه مدرن و مدني، خانواده مدرن را مي طلبد. خصوصيات خانواده مدرن از همسرگزيني تا موقعي که افراد با هم زندگي مي کنند با يک جامعه سنتي فرق زيادي دارد."[ميزگرد بررسي همسر کشي، روزنامه اعتماد، 12 اسفند]
از سويي ديگر گزارش ها از زندان ها حاکي از اعدام زناني است که از سال ها پيش در زندان بسر مي برند. بنابه گزارش" ميدان زنان" 13 اسفند 86 بند ۳ زنان زندان اوين، يک زنداني بنام شهبانو ندام حدودا ۵۰ ساله که به اتهام قتل همسر خود ۱۱ سال پيش دستگير و روانه زندان گرديد اکنون پس از 11 سال حکم اعدام او در 4 شنبه 15 اسفند به اجرا در خواهد آمد. شهبانو مي گويد من مرتکب قتل نشدم. همسر وي موجي بوده و از ناراحتي روحي رنج مي برده و ۲ بار اقدام به خودکشي کرده بود. ولي بار سوم که اقدام به خودکشي بصورت حلق آويز مي کند، جان خود را از دست مي دهد شهبانو براي نجات جان فرزندش که مامورين اول قصد داشتند اورا به عنوان قاتل دستگير کنند اعتراف به قتل کرده است.
اگر مشاورين و مددکاراني وجود داشته باشند که زن و شوهردر مواقعي بتوانند براي حل مشکلاتي اينچنين به آنها رجوع کنند آيا سرنوشت شهبانو اين گونه رقم مي خورد اوکه حاضر به اين چنين فداکاري است چه گونه مي تواند قاتل باشد ؟ گزارش هاي مطبوعاتي، متاسفانه افزايش پرونده هاي مربوط به شوهر کشي ودر نيتجه افزايش صدور حکم اعدامها را نشان مي دهد. اما مردان همسر کش راه هايي قانوني بيشتري براي فرار از مجازات اعدام دارند. زن اگر خانه را ترک بگويد ! مرد شادمان با حکم عدم تمکين، رها از نفقه و دريافت خودکار مجوز، براي تجديد فراش وارد زندگي جديدي مي شود. اما زنان حتي شاغل با داشتن استقلال مادي هنوز ترسان از انگ جامعه و ننگ طلاق هستند. بسيارند زناني که هنوز از "مطلقه" شدن مي هراسند و هم چنان در چرخه خشونت مي مانند و دندان بر جگر فرو مي بندند. اصولا ساز و کارهاي مناسبي براي حمايت مادي از زنان بيوه و مطلقه نظير بيمه همگاني و تامين اجتماعي وجود ندارد که زنان به جاي خود سوزي و فرار از خانه و يا شوهر کشي بتوانند با امنيت رواني و مالي، زندگي مستقل و آبرومندي را بنياد نهند. نبود امنيت کافي اجتماعي و قانوني زنان را مجبور به اقدام هايي براي حمايت از خويش مي سازد که لزوما و در همه حال، به نفع خود و جامعه نيست. آيا باز نگري و اصلاح در قوانين تبعيض آميز (يعني تغييرات مورد درخواست کمپين يک ميليون امضاء) مانع ايجاد فجايعي از اين دست نمي شود؟ آيا بهتر و عاقلانه تر نيست که به جاي بازداشت و زنداني کردن فعالان کمپين، خواسته محوري و عاجل آنان که همانا تغيير و اصلاح قوانين است مورد پذيرش مسئولان قرار گيرد؟
منبع: مدرسه فمينيستي
