وايلدرز خودش سرباز ديني است
وبگرد - یکشنبه 18 فروردین 1387 [2008.04.06]
سها سيفي
موضوع فيلم فتنه، همچنان دستمايه بسياري از وبلاگ هاي سياسي ايراني است. در همين زمينه "مجيد زهري" چند حاشيه به فيلم فتنه اثر خيرت وايلدرز زده و در انتها هم نوشته که باز هم چيزهايي براي گفتن دارد که مي ماند براي بعد. دو سه تا از حاشيه هاي او به اين فيلم چنين اند:
من به عنوان فردي غير مذهبي، معتقدم کسي که ديني و پيروانش را ميکوبد تا ديني ديگر را تبليغ کرده و برکشد، اصولا کارش ارزشمند نيست. نقد صرف هم نيست. او خود سرباز يک دين است که در عالم رقابت دينها، وظيفهاي جز رزم با دينهاي ديگر ندارد. يک دست راستي ضد خارجي اروپايي که تمام وجودش نفرت است از ديگر نژادها، چطور ميتواند مبلغ روشنگري و حفاظت از امنيت انسانها باشد؟
کسي اگر تاکنون بلعيدهشدن آتي اروپا - و احيانا کل جهان غرب- توسط مسلمانان اغلب متعصب و عقبمانده را نديده، نامي جز ناآگاه شايستهاش نيست. ساخت بمب خبري در اين زمينه کاريست تا بخواهيد شجاعانه و سزاوار تکريم. اما گزافهگويي را نبايد جاي نقد جازد. براي نمونه، پيشنهاد فيلم براي "بيرونراندن بيش از پنجاه ميليون مسلمان و مسلمانزاده از اروپا"، با کدام قاعده ميخواند و تا چه حد امکان اجرا دارد؟ در ثاني، چه کمکي به جامعهي اروپايي ميکند؟ تا چه حد انساني است؟ اين به اصطلاح "راه حل" آيا قادر است گره بلعيدهشدن آتي اروپا را بگشايد؟ وحشت را ميشود درک کرد، اما تعصب تاريکانديشانه خود بيشتر وحشتزاست تا مرحم وحشت.
71 موافقان حمله: جمهوري خواهان
"شما بگيد" نظري انداخته است به نتايج يک نظرسنجي تازه از مردم ايالات متحده در خصوص لزوم يا عدم لزوم حمله به ايران:
امروز کم و بيش اتفاقي گذرم افتاد به سايت PollingPoint. نموداري رو از روي اين سايت برداشتم که نتايج نظرخواهي در مورد حمله به ايران رو نشون ميده. از مردم سوال شده که در صورتي که ايران به برنامهي اتمياش ادامه بده، آيا آمريکا بايد بهش حمله کنه يا نه؟
تقريبا ۷۱٪ از جمهوريخواهها گفتهاند که بايد حمله کنه ولي فقط ۲۷٪ از دموکراتها با اين نظر موافقند. قصد تحليل نظر دموکراتها يا جمهوريخواهها رو ندارم، ولي اگر فرض کنيم که جمعيت جمهوريخواهها و دموکراتها در آمريکا تقريبا برابر باشه و جمعيت مستقلها ناچيز فرض بشه، که البته فرض خيلي پرخطايي هم نيست، و همچنين اگر فرض کنيم که نتيجهي اين نظرسنجي رو ميشه به کل آمريکا تعميم داد، ميشه نتيجه گرفت که تقريبا نيمي از مردم آمريکا با حملهي نظامي عليه ايران موافقند، حدود ۳۷٪ مخالفند و بقيه مطمئن نيستند!
انيميشني با موضوع داستان هاي شاهنامه
"لگو ماهي" از توليد يک انيمشين ايراني با موضوع داستان هاي شاهنامه خبر مي دهد:
استوديويي به اسم استوديو کورش در فرانسه به کارگرداني و تهيه کنندگي آقايي به اسم مهرداد مجري شيرازي داره انيميشن (اگه همه چي همونطور که تو وبسايت شون نوشته شده پيش بره، يک سري سه قسمته) از داستانهاي شاهنامه مي سازه که اونطور که از نقاشي ها و تيزر تو وبسايت شون معلومه، کار باحاليه.
اساسا شروع کردن چنين پروژه بلند پروازانه اي کار خيلي مشکليه و سرمايه زيادي هم مي خواد و همين که يه ايروني اين کار رو شروع کرده و ظاهرا هم کار رو داره پيش مي بره، خيلي موفقيت بزرگيه. درباره اين پروژه در وبسايت ۳۰۰ مفصل تر نوشتم و نقاشي هاي شخصيت ها و صحنه ها رو هم اونجا گذاشتم که ببينيد.
مديري، کاري به طرح امنيت اجتماعي نداشت
"بهزاد افشاري" به اين نقد و نظر برخي بلاگرها معترض است که هدف طنز مرد هزار چهره را، هجو کردن طرح امنيت اجتماعي مي دانند:
آخر چرا براي اين بنده ي خدا که به اين خوبي دارد طنز تلويزيوني مي سازد پاپو ش درست مي کنيد؟ عصر ابهام و ايهام به پايان رسيده است و طنز مهران مديري هم هيچ ربطي به طرح امنيت اجتماعي ندارد. ديدم در وبلاگ ها غوغايي شده در تعريف و تمجيد از مهران مديري به خاطر حمله اش به طرح امنيت اجتماعي نيروي انتظامي! الحق که حديث پرتي است. آخر کجاي اين طنز گير دادن به طرح نيروي انتظامي بود؟
البته قابل انکار نيست که در اين جهان متکثر تفسير ها هم قابل تکثريند اما آيا اين قابليت بايد ما را اسير توهم کند؟ بايد از هر چيز انتظار همان چيز را داشت نه فرا و فرو تر از آن ! ديده ايد که مسولان ما از ورزشکاران انتظار دارند که معلمهاي اخلاق اجتماع باشند و از معلم ها انتظار داند که ورزشکار باشند. آيا ما هم بايد مثل آنها باشيم و مثلا از طنز مهران مديري انتظار داشته باشيم که به جنگ طرح امنيت اجتماعي برود؟ چرا ما اينقدر الکي هيجان زده مي شويم؟
همه درمانده ايم!
در همين موضوع، بهمن هدايتي در "کلاشينکف ديجيتال"؛ نقد خود به سريال طنز مرد هزار چهره را چنين آغاز کرده است:
جامعه ما دچار نوعي بيماري "درماندگي" شده است! يعني ما طي اين 150 ساله چيزها و تکنيک ها، پديده ها و … را بر سبيل پيشرفت توسعه و مدرنيسم، يا جمع خدا و خرما، غربزدگي رااز بيرون گرفته ايم و اخذ کرده ايم و مدتها با آن کار کرديم و بعد هم سعي کرديم آن چيزها را به قول خودمان اسلامي يا بومي بکنيم و در خدمت بگيريم. ولي اگر بخواهم به ساده ترين وجه بگويم، واقعيت اين است که در بسياري از اين موارد، علنا "تويش" مانده ايم!
شاهد مثال يا تشبيه ديگري که شايد بشود کرد، وضعيت شهري مثل تهران است: شعار و رويکرد عدالت محورانه و مستعضف نواز دهه شصت اين بود که تهران و امکاناتش فقط حق پولدارها نيست، محدوديت ساخت وساز در تهران يک رويکرد طاغوتي و غيرعادلانه تلقي گشته و لغو شد، طبعا مهاجرت و افزايش جمعيت صورت گرفت؛ الان به جايي رسيديم که رسما تهران فقط جاي پولدارها است و کساني که زير 500 هزارتومن درآمد دارند بايد بروند گورشان را گم کنند از تهران!(غير از اينه؟)
ياهو و سايت ويژه زنان
فهميه خضر در "حرفه خبرنگار" از راه اندازي يک وب سيات مخصوص زنان توسط ياهو خبر داده است:
ياهو يك سايت جديد و خيلي خيلي خوب ويژه زنان راه انداخته است به نام "شاين". اين سايت كه رسما اعلام كرده، گروه هدفش تنها زنان 25 تا 54 ساله هستند در بخشهاي مختلف فرهنگي، خانوادگي، سرگرمي، جنسي و عشقي، سلامتي، مد و لباس و زيبايي، اقتصادي و اجتماعي، اطلاعات و مطالب جالب و خواندني و نسبتا كوتاه براي زنان دارد.
سطح كار خيلي روشنفكرانه نيست و احتمالا همين هم نقطه قوتش باشد؛ چون به اين ترتيب گروههاي مختلف زنان را جذب ميكند. فضاي "شاين" بيشتر فضاي فرهنگ و زندگي روزمره است و در مجموع سبكي روزآمد و نه البته سطحي از زندگي و فعاليتهاي فردي و اجتماعي را به زنان پيشنهاد ميكند. من كه خوشم آمد و راستش به نظرم از بعضي نظرها الگوي خوبي براي كارهاي وطني هم ميتواند باشد.
چرا هيچ هنرمند يزرگي، زن نبوده است؟!
در "مدرسه فمينيستي" نوشته اي از ليندا ناکلين منتشر شده که علي عبدي آن را ترجمه کرده. اين نوشته در حقيقت پاسخي به يک پرسش قديمي ست:
پاسخ به اين پرسش که چرا هيچ هنرمند زن بزرگي وجود نداشته است همواره اينطور ندا داده مي شود که هيچ زن هنرمند بزرگي وجود نداشته است. چون زنان از داشتن تخم طلاي نبوغ بي بهره اند! نکته ي اصلي مقاله ي من اين است که نشان دهم که موضوع بسيار ژرف تر از اين هاست.
اعتقاد دائي به جنبل و جادو!
اعتقاد سرمربي تيم ملي به جنبل و جادو و ادعاي سحر شدن تيم سايپا توسط جادوگراني که توسط مربيان رقيب؛ "عبدالقادر بلوچ" را واداشته است تا چنين پستي بنويسد که يکي از آخرين پست هاي کوتاه اوست:
وقتي علي دايي جريان جادو شدن تيم سايپا را تأييد کرد نگران فوتبال کشورمان شدم. اگر بنا باشد هر رمالي به سفارش يک نفر برود سراغ فوتبال پس فردا در سطح جهاني فوتبال ما فلج خواهد شد. فکرش را بکنيد ما مجبور باشيم با کشور بزرگي مثل بنگلادش مسابقه بدهيم و همين قلعه نويي، دم يک رمال را ببيند از دست علي دايي و بازيکنان ما چه کاري بر ميآيد؟
من به نوبهي خودم از عمهجان سراغ چند دعانويس را که بتوانند در سطح ملي باطلالسحر بنويسند گرفتهام. متأسفانه دعانويسهاي استان ما در خط اختلافات زناشويي فعالند و فوتبالي نيستند اما شما در منطقهي خود به تلاشتان ادامه بدهيد. مطمئنم مشتريهاي خوبي مثل علي دايي دعانويسان زيادي را در سطح مملکت به فوتبال علاقهمند خواهند کرد.
گفتگو با يک فعال حقوق زنان
گفتگوي مزدک علي نظري با فريبا اميني، يک فعال جنبش حقوق زنان که در "خبرنگاران صلح" منتشر شده اينگونه آغاز مي شود:
"فريبا اميني" از جمله فعال ترين زنان ايراني در خارج از کشور و همچنين نويسنده و پژوهشگري است که متاسفانه تاکنون بيشتر مطالب او به زبان هاي غير از زبان مادري اش چاپ و منتشر شده اند. در نتيجه شايد آنطور که بايد، براي مخاطبان داخلي شناخته شده نيست. او در خانواده اي خوشنام متولد شده و حالا سال هاست در آمريکا زندگي مي کند. اميني هم اکنون علاوه بر فعاليت هاي بشردوستانه و روزنامه نگاري آزاد، مديريت بخش فارسي "شبکه بين المللي خبرنگاران" را هم بر عهده دارد.
اگر دوم خردادي ها را قبول نداشته باشي
هوتن در "باد ما را برد" و در نقد دوم خردادي ها مي نويسد:
از ديگر بدي هاي اصلاح طلبان وطني، يکي هم اين است که اصطلاح "اصلاح طلبي" را چنان براي خودشان، در ذهن بيشتر مردم، مصادره کرده اند که به محض اينکه بخواهي اين "افراد" را از حوزه عمل و انديشه سياسي ات کنار بگذاري، متهم مي شوي به اينکه طرفدار روش هاي خشونت آميزي، به دنبال انقلاب هستي... و هزار استدلال تکراري در نفي خشونت و تکرار تجربه انقلاب.
من در ايران مشهورم!
"عامه پسند" پست کوتاهي در مورد رپرهاي ايراني دارد:
احساس ترحم من نسبت به خوانندههاي رپ فارسي، وقتي به اوج خودش رسيد که ديدم يکيشون روي پيرهنش به انگليسي نوشته "من در ايران مشهورم"!
