چاپ دوم ♦ تلويزيون
مزدک علي نظري - پنجشنبه 15 فروردین 1387 [2008.04.03]
تبعات اين تهمت ها و به تمسخر گرفتن اهل فرهنگ بسيار گسترده و عميق است. اما شايد غم انگيزترين لحظه زماني باشد که به شباهت صحنه هاي دادگاه و حرف هايي که از زبان سروش صحت شنيده شد، با قضيه «يعقوب يادعلي» و دفاعيات وکيل مدافعش توجه کنيم؛ نمي دانيم آيا عوامل سريال مي دانند که از اين نظر چه لطمه سنگيني وارد کرده اند؟

سياه نمائي روشنفکران در تلويزيون سرداران
سريال «مرد هزار چهره»، مورد توجه ترين برنامه تلويزيوني اين روزهاي ايران است؛ درست مثل تمام کارهاي قبلي «مهران مديري» و تيم همکاران خلاقش، و اصولاً اغلب مجموعه هاي طنز که در مناسبت هاي خاص به نمايش گذاشته مي شوند.
تجربه ثابت کرده است اين دست شوهاي پر زرق و برق، تاثيرگذاري ويژه اي بر عامه مردم ما دارند و همين است که درست مثل خيلي چيزهاي مورد توجه ديگر (اخبار «بيست و سي» شبکه دوم، برنامه «نود» و...) مورد استفاده يا از نگاه بدبينانه تر: مورد سوءاستفاده سکانداران صداوسيما قرار مي گيرند؛ از بستن تعرفه هاي وحشتناک بر تيزرهاي تبليغاتي شان گرفته، تا تزريق پيام هاي گوناگون سياسي و غيرسياسي که معمولاً مثل وصله اي نچسب مي نمايند. محض نمونه: تبديل شدن اخبار بيست و سي به پايگاه دروغ پردازان و تهمت زنان، تاکيد مضحک بر «پزشکي هسته اي» در سريال فاجعه «نرگس»، و البته زانو زدن همين مهران مديري در برابر فرمان حمله به طيف سياسي موسوم به اصلاح طلب (در جريان تحصن گروهي از نمايندگان مجلس).
اما آيا آنچه در قسمت هاي اخير کار تازهء مديري ديده شد و انتقادهاي بسياري هم برانگيخته، واقعاً در راستاي همين بحث صورت گرفته است؟ به نظر مي رسد حرف آن دسته از منتقدان که توهين و لجن مال کردن اهل شعر و فرهنگ در «مرد هزار چهره» را توطئه اي حساب شده مي دانند، چندان درست نباشد. حقيقت اينکه با وجود اين همه جفا بر اهل انديشه و هنر - در همه عرصه ها و به تمام شيوه ها- چنين موردي اصلاً به حساب نمي آيد! و مهم تر اينکه اين يکي از جنس آن ها نيست...
ماجراي اخير بيش تر به يک تندروي «خودسرانه» (ياد مرحوم «سعيد امامي» به خير!) شباهت دارد. از اين نظر بايد آن را به چشم حرکتي مستقل و غيرتحميلي از سوي مديري و ياران ديد و بررسي کرد.
طبق شنيده ها، دو قسمت مربوط به جنجال هاي تازه را «اميرمهدي ژوله» نوشته است. ژوله پديده جواني است که از سال 80 و در هيبت روزنامه نگاري طناز، اما با قلمي گزنده، وارد عرصه شد. جالب اينکه بنده با او روابط خوبي دارم و آن ها که من و امير را مي شناسند، بارها از شباهت هاي ما دوتا ابراز شگفتي کرده اند؛ از سبک کار گرفته تا سروشکل ظاهري و جنس صدا و حتي غرغر کردن هاي معروف و ويرانگرمان! اولين ديدار ما وقتي بود که او به عنوان خبرنگار ورزشي به تيم نشريه «تماشاگران» پيوست و در همان ساعت آغاز کارش، با من به ملاقات «علي دايي» آمد. بعد از مصاحبه، در جواب سردبير که درباره ژوله نظرم را پرسيد، يک جمله گفتم: «سرش را به باد ندهد خوب است!»
اين ها را ذکر کردم تا همينجا حساب حرف اين نوشته را از «فرد» جدا کنم؛ چه متن اين دو قسمت را برادرم امير نوشته باشد و چه کسي ديگر، مهم اين است که سازندگان سريال کار بدي کرده اند. بايد در صدد دلجويي از رنجيدگان بر بيايند و من بعد حواس شان را بيشتر جمع کنند؛ چه نويسنده تکست، چه عوامل اصلي و خصوصاً مرد محوري کار (مديري) و چه حتي هنرمند باسوادي مثل «سروش صحت» (در مقام بازيگر) که جداً از او يکي توقع تن دادن به چنين کاري نمي رفت.
حالا بياييد به اصل آنچه باعث اين اتفاق شده توجه کنيم: در سريال، گروهي از فرهنگيان و مشخصاً چند شاعر، ناشر و نويسنده و حتي معتقدين به مديتيشن نمايش داده مي شوند؛ آن هم با سر و وضعي پريشان، سرشار از بلاهت، متوهم، خودنما و... زنان اين گروه وضعشان چندان تعريفي نيست انگار و علناً ديده مي شود که آقايان مشغول استعمال موادمخدر هستند. حتي به خدابيامرز «چه گوارا» هم رحم نمي شود و يکي از شخصيت ها خود را «چه» مي نامد، تا مثلاً متوهم نشان داده شود و بيننده بخندد (همان کاري که «محسن مخملباف» و «مجيد مجيدي» عزيز در «دو چشم بي سو» با چه گوارا و «صمد بهرنگي» کردند).
در اينکه ميان هنرمندان همه جاي دنيا چنين نخاله هايي هم پيدا مي شوند، حرفي نيست. اما نکته اينکه مگر در سال چند اثر نمايشي ساخته مي شود که هنرمندان و محافل شان را به مردم نشان بدهد؟ آيا در اين معدود پنجره ها که به روي روشنفکران مملکت باز مي شود، بايد چنين چهره اي از آنان تصوير کرد؟ اين انتقادي است که پيشتر به «بهمن فرمان آرا» هم شد و گفتيم: تصويه حساب شخصي ايشان با «ابراهيم گلستان» (در فيلم «يه بوس کوچولو») باعث قهقهه زدن مردم در سينماها، به ريش هرچه نويسنده و روشنفکر اين بوم شد...
ضمناً بد نيست مقايسه اي داشته باشيم ميان اين نگاه تند به روشنفکران، با انتقاد نرم از پزشکان، يا خيلي خيلي ملايم ترش به نيروي انتظامي؛ در آيتم هايي که به پزشکان مربوط مي شد، بالاخره دکتر خوب هم وجود داشت تا حساب آدم بدها از کل جامعه پزشکي سوا شود. در آيتم بعدي هم هيچ شخصيت ناجوري ديده نشد و پرسنل بسيار زحمتکش و صبور نيروي انتظامي از هر تهمتي مبرا بودند!
اما بين اهل فرهنگي که مديري نشان مردم داد، هيچ شخصيت مثبتي به چشم نمي خورد. واضح است که خيال سازندگان از عدم احتمال شکايت تخت بوده (بخوانيد: در ديزي باز بوده!) پس حسابي عقده گشايي کردند، تلافي هرکس و هر گروهي که نمي توانستند بهشان بتازند را سر اين گروه مظلوم درآوردند. راستي اگر اوضاع مملکت به گونه اي ديگر بود و ساماني براي روشنفکران وجود داشت، مديري و ياران جرات چنين لجن پراکني شرم آوري را در خود مي ديدند؟
حقيقت اينکه گويا در اين مملکت گردن روشنفکر جماعت از مو باريک تر است و همين که «مردان هزار چهره» لطف کردند و ساير اتهامات معمول، مثل: وطن فروش، جاسوس اجنبي، مزدور دشمن و... را حواله نکردند، بايد از آن ها ممنون بود!
تبعات اين تهمت ها و به تمسخر گرفتن اهل فرهنگ بسيار گسترده و عميق است. اما شايد غم انگيزترين لحظه زماني باشد که به شباهت صحنه هاي دادگاه و حرف هايي که از زبان سروش صحت شنيده شد، با قضيه «يعقوب يادعلي» و دفاعيات وکيل مدافعش توجه کنيم؛ نمي دانيم آيا عوامل سريال مي دانند که از اين نظر چه لطمه سنگيني وارد کرده اند؟
و حرف آخر ما تنها يک اظهار تاسف است براي ملتي که مي گويند تلويزيون برايشان حکم دانشگاه را دارد و از آن چيز ياد مي گيرند. و همچنين اينکه کساني مثل اين «مردان هزار چهره» محبوب و موردتوجه ترين هنرمندان اين سرزمين هستند.
پانوشت: شايد بايد اشاره مي شد که در کشور ما آستانه تحمل بسيار پايين است و شاهد بوديم بارها فيلم يا سريالي بابت اينکه حتي تصور مي رود پرش به جايي گرفته، دچار دردسر و شکايت شده است. نمونه اش همين شکايت اخير ثبت احوال شيراز از سريال موردنظر و همچنين برآشفتگي بي دليل نيروي انتظامي. ولي با توجه به تمام مواردي که ذکر شد، آيا نبايد بابت سياه نمايي چهره روشنفکران از مديري و دوستان شاکي باشيم؟ ديگر قضاوت با خودتان.
