Rooz

پرگار مترجم و حد زدن مفسر

رئوف طاهري - چهارشنبه 14 فروردین 1387 [2008.04.02]

raoftaheri675.jpg

گويا ديگر بار سروش به عمق دريا زده و صيد معاني کرده وگرنه چراست که چنين بي مهابا منجنيق فلک به سنگ ‏تهمت و تکفير و ارتداد نشانه اش رفته است؟

صالح و طالح متاع خويش نموده اند و بساط دار حلاجي و شوکران سقراطي به پا کرده تا با هيزم کوته آستيني مستظهر ‏به قدرت قدّار آتش خشمي به نشانه غيرت ديني شعله ور و عين القضاتي ديگر شمع آجين کنند. ‏

صورت مسئله اين است:‏

سروش از پس سالها غيبت از عرصه توليد تئوري و در امتداد و بسط دوگانه « قبض و بسط » و « بسط تجربه نبوي ‏‏» يافته هاي معرفتي خود در باب پيچ و تاب هاي فرايند پديده وحي را عرضه کرده و البته جان جويندگان منتظري را ‏سيراب و خماران کثيري را به جرعه اي مي صافي صوفي افکن ميهمان کرده است. در اين ميان بديهي ترين گمانه آن ‏بود که اهل تحقيق با ورود خود در اين بحث، فضاي محتضر مباحثات و مناظرات فلسفي، کلامي و هرمنوتيکي را ‏جاني دوباره بخشند. گواينکه بزرگواراني چون نراقي، ايازي، قائمي نيا و... به نقد و تحليل نظريه پرداختند. نيز طبيعي ‏مينمود که فقهائي به نمايندگي و در دفاع از حاملان قرائت رسمي از دين نظريه را به چالش کشيده و احياناَ به رد آن ‏بپردازند که آيت ا... سبحاني چنين کردند. نيز کما في السابق فضل فروشي گران جاني را شاهد بوديم که خود گفت و ‏خنديد، آقاي يحيي يثربي فرموده اند: قصد بحث با کساني ( بخوانيد سروش ) را ندارند که چندان برايشان شأن علمي ‏قائل نيستند!‏

قصد جسارت نيست ولي ناخودآگاه به ياد استحمام شتر مثنوي افتادم «گفت خود پيداست از زانوي تو». البته گران جاني ‏گناه نيست باري اما صاحب مواجيد شجره طيبه شدن سبک باري و حقيقت جويي و در اين مسير تهمت و تکفير و ‏ضرب و زور قدرت چشيدن مي خواهد. با پشمينه پوشي و روزمرگي و يک دست در زلف يارانداختن و با دستي ‏ديگربغل کردن صاحبان قدرت شايسته نيست که آدمي لاف گزاف همسري با عالمان زند.‏

بيا وز غبن اين سالوسيان بين صراحي خون دل و بربط خروشان.‏

حيرتا اما شواهد اين بار حکايت از آن دارند که گويا نرخ تورم هزينه نظريه پردازي بسي بالاتر رفته است. فقيهي از ‏مسند مرجعيت صاحب نظريه را با سلمان رشدي مقايسه کرده و فرموده است که «ريشه قرآن و نبوت را زده است». ‏مجيدي کارگردان که طي اين همه سال نسبت به خطاهاي رفته بر همکاران و اساتيدش مهر خموشي بر لب زده بود، ‏اين بار از غيرتمندان خواسته تا سکوت بشکنند و سرّ حقّ را بر ورق شعبده ملحق کرده، با اين ادّعا که سروش «به ‏پيامبر نسبت شاعري داده» و «قرآن را خطا پذير دانسته» و «آن را کلام خدا ندانسته» است، وي را کافر دانسته و از ‏مسلمانان خواسته تا به وظيفه ي خويش عمل کرده و حساب آن کافر را تسويه کنند.‏

شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش گر بدين فضل و هنر نام کرامات نهيم

بهاءالدين خرمشاهي سروش را قرآن ستيز و قرآن نشناسي خوانده که پا از حد مجاز تأويل فراتر گذاشته و با تأويلات ‏غيرقانوني و پراکنده گويي هاي ضد اصول اسلامي به ارتداد آلوده شده است.‏

تو گويي کارنامه و سند زوال و انحطاط شوره زار ايران معاصر غائله سقراط کشي را کم دارد!!؟

با صبا در چمن لاله سحر مي گفتم‏ که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان

پاسخ همه موارد اتهامي پيش از اين و به صورت دقيق در آثار سروش ثبت شده است و مرور بر آن سخنان باطل ‏السحر و فيصله بخش و صافي جان هاي درد آلود را به آثار سروش حوالت مي دهم و به زعم خويش نکات عاجل تري ‏را در ميانه مي آورم:‏

‏1-‏ سروش خود مي گويد «دين شناسي من بر مبناي استنباط هايي صورت گرفته که از مولانا آموخته بودم، من دين ‏شناسي ام را از فقيهان نگرفته ام بلکه ازعارفان گرفته ام». پر واضح است که دين شناسي فقيهانه و دين شناسي ‏عارفانه با مبناها و پيش فرض هاي متفاوتي به سراغ مسائل ديني مي روند واحياناً (نه لزوماَ) به نتايج متفاوتي هم ‏مي رسند فلذا در پاسخ به آن دسته از ناقدان و تکفير کنندگان که دين شناسي آنان مشروب از فقه است، به نظر مي ‏رسد که مناظرات به نتيجه اي نخواهد رسيد، نه مگر اين است که اختلاف و دعواي فقها و عرفا هميشه خدا استوار ‏بوده است؟ ‏

حلاج بر سر دار اين نکته خويش سرايد ‏ از شافعي نپرسيد امثال اين مسائل

فتوائيان را فرض است تا تکليف خود را قبل از تکفير سروش با منابع دين شناسي وي روشن کنند. اين محترمين چه ‏مي فرمايند با مولوي که گفت: تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم.‏

که يعني کفر و ايمان به مرحله قبل از وصال متعلق است و در لحظه حضور اشتغال به اين مقولات خود عين کفر است ‏و از اين هم بالاتر:‏

حلاج اشارت گو از خلق بدار آمد وز تندي اسرارم حلاج زند دارم

بيش از اين روا نبود گر نه:‏

‏« به صوت چنگ بگوييم آن حکايت ها که از نهفتن آن ديگ سينه مي زد جوش»‏
‏« رموز سر انا الحق چه داند آن غافل که منجذب نشد از جذبه هاي سبحاني»‏

متواضعانه و از سر صدق دل همزبان با حافظ، خدمت بزرگواراني که از مسند فقه و افتاء علاوه بر پرداختن به ريزه ‏کاري هاي فني و تخصصي، صاحب نظريه را تکفير و نفرين کرده اند، عرض ميکنيم:‏

جفا نه شيوه دين پروري بود حاشا‏ همه کرامت و لطف است شرع يزداني

‏2-‏ از دوران انتشار روزنامه سلام عقده اي بر دلم نشسته بود به گونه اي که هر گاه نام بهاءالدين خرمشاهي بر ‏ضميرم مي گذشت، آن عقده جا خوش کرده در ناخودآگاهم، في الفور اظهار وجود کرده و چون خاري جانم را مي ‏خراشيد. ماجرا از اين قرار بود که ايشان قرآني با ترجمه خويش روانه بازار کردند به طوري که نقد و نظرهايي ‏را برانگيخت، قضا را بر خلاف عادت ذهني من، زنده ياد گلشيري هم نقدي بر آن منتشر کرد. در کمال حيرت و ‏ناباوري، خرمشاهي پاسخي از سر جزميت و غضب آلود و توهين آميز خطاب به گلشيري به چاپ رساند. آنچه ‏بيش از هر چيز ديگري مايه تأسف مي نمود، به آن قسمت از پاسخ برمي گشت که گلشيري را بدليل نامسلمان ‏بودن و با لحني تهديد آميز فاقد صلاحيت جهت ورود به مسائل قرآني دانستند. واين بود آن عقده اي که ذکرش ‏رفت. حقيقتاَ اگر ايشان دم از حافظ شناسي نمي زدند بحثي نبود ولي سکوت نمي توان کرد که کسي بر سر سفره ‏حافظ بنشيند و در کار تهمت و تکفير و تهديد روزگار بگذراند:‏

اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه مي گفت‏ بر در ميکده اي با دف و ني ترسايي
گر مسلماني از اين است که حافظ دارد آه اگر از پس امروز بود فردايي ‏

حاليا بار ديگر کارگاه کفر تراشي و دين فروشي خرمشاهي به راه افتاده تا کسي را به سنگ ارتداد رجم کند ‏که زين پيشتر در مقدمه حافظ نامه استادش خوانده بود و البته استاد را چه غم؟

چه غم بود به همه حال کوه ثابت را که موج هاي چنان قلزم گران گيرد؟

خرم شاهي با «قرآن ستيز» و «قرآن نشناس» خواندن سروش مي گويد ايشان «از حد تأويل مجاز فراتر رفته ‏است» و «به ارتداد آلوده شده است». در عجبم يک انسان سرتا پا تقصير از چه رو جسارت مي ورزد و از ‏جايگاه خدايي حکم ارتداد صادر مي کند؟‏

سر خدا که در تتق غيب منزوي است‏ ‏ مستانه اش نقاب ز رخسار برکشيم

حافظ نه حد ماست چنين لاف ها زدن ‏ پاي از گليم خويش چرا بيشتر کشيم

و چرا لحظه اي تأمل نمي کند تا حد مترجمي خويش بشناسد و مفسّر را حدّ نزند؟

چرا درنمي يابد که با هيچ قانوني نمي توان دست و پاي «علم» و «ايمان» را بست؟ چرا ياد نگرفته است که ‏‏«علم» و «ايمان» براي محققين هيچ گاه يک امر تمام شده نيست؟ که شعار علما و محققين «نحن انباءالدليل» ‏بوده و خواهد بود؟

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نيست جمله شاهانند آنجا بردگان را بار نيست
گر نهي پرگار بر تن تا بداني حد ما‏ حد ما خود اي برادر لايق پرگار نيست ‏

و مگر سروش مقلد است که او را به«ايمان بر وفق ارتد کسي اسلامي» حوالت داده ايد؟

نسخه قانون ما عين شفاست ‏ مصحف ما مستفاد از مصطفاست

خرمشاهي دادنامه خود را اينگونه به پايان برده است:‏

‏«تو کز سراي طبيعت نمي روي بيرون کجا به کوي حقيقت گذر تواني کرد»‏

باري زندگي عملي انسان ها شاهد خوبي است بر ميزان صداقت اين سخن و منجمله زندگي عملي خرمشاهي ‏و سروش.‏

عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس که وعظ بي عملان واجب است نشنيدن

و جان کلام آنکه:‏

احولي چون دفع شد يکسان شوند دو سه گويان هم يکي گويان شوند ‏

‏3-‏ آقاي مهاجراني فرموده اند که از پس چله نشيني، چشم انتظار جام صافي بوده اند ولي درد آلودش يافته اند. به ‏ايشان پيشنهاد مي شود آيه جف القلم بخوانند. داستان ايشان، داستان مردي است که از خدا گنج خواست، ‏خدايش فرمود: برو فلان جا و تيرت را رها کن، هر جا که تير فرود آمد همان جا را بکن که گنج آنجاست و ‏باقي قضايا.‏

‏ ‏ در اين صوفي وشان دردي نديدم ‏ که صافي باد عيش درد نوشان

‏4-‏ اينجانب به «مکتب روشنفکري ديني» از آن رو که همسايه ديوار به ديوار اقسام «ايدئولوژي ها» مي باشد ‏اعتقادي ندارم ولي طبيعي ترين انتظار آن بود تا بزرگواراني که علم روشنفکري ديني را برافراشته اند و به ‏آن مباهات مي کنند و فخر مي فروشند، آستين قلم بالا زده و در اين ايام بلا خيز، اگر نه از دينداري و ‏مسلماني، دست کم از آزادي بيان سلسله جنبان روشنفکري ديني معاصر دفاع کرده و بدين سان حق شاگردي ‏و روشنفکري و دينداري و آزاد انديشي را به جاي مي آوردند.‏

بر منار آشنايي ها نمي سوزد چراغي ‏ آتش اندر تيرگي افتد که آتش زد به جانم‏

‏ و از اين مهمتر منتظر واکنش نشست مجمع عمومي دفتر تحکيم وحدت بوديم، دريغا و دردا که از ‏
‏ اين تنها نهاد نيمه جاني که جز دفاع از حريم حريت اساتيد و حقوق دانشجو و آزادي هاي آکادميک و ‏
‏ حقوق بشر و آزادي بيان وظيفه ديگري ندارد، صدايي به دفاع از استاد مظلومي برنخاست.‏

‏ دفترداران تحکيم گويا به زعم خويش کارگزار حفظ عنواني هستند تا به اعتبار آن مصاحبه اي کنند و ‏
‏ شهرتي به هم زنند و ديگر چه اهميتي دارد که برسرآرمان ها چه مي رود؟‏

‏ اميدت کيست؟ هان هشدار! گور خويش را هشدار!‏
‏ ‏ که طاعون مي تراود از نفسهاي مسيحا هم
‏ ‏
‏5-‏ ‏ تو به نادر آمدي در جان و دل‏ اي دل و جان از قدوم تو خجل ‏

اميدوارم سفره برکت خيز و چشمه جوشان اين «دوزخ آشام مست» جان هاي گرسنه و لب هاي تشنه را ‏همچنان سيراب کرده، متواضعانه و از سر غيرت شاگردي به آن آفتاب معرفت محمدي و شارح کبير مثنوي ‏عارضم که مبادا غوغاي بهاءالديني و شعبده هاي مجيدي و کرشمه هاي عطاءالهي و... گره بر ابرويشان ‏بنشاند و از غواصي بحر معاني و صيد جواهر قرآني بازدارد. ‏

‏ از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف نکته اي هرگز نشد فوت از دل داناي تو‏
آب حيوانش زمنقار بلاغت ميچکد ‏ طوطي خوش لهجه يعني کلک شکر خاي تو ‏

وتواي عزيز با دل خونين لب خندان بياورهمچو جام. بگذار بادهاي مخالف شکن زلف انديشه ات را موزون ‏تر نمايند که کام مشتاقان از تمناي لبت سيراب نگشته هنوز.‏

‏ اي ز غيرت بر سبو سنگي زده‏ وان شکستت خود درستي آمده‏
خم شکسته آب ازو ناريخته ‏ صد درستي زين شکست انگيخته
جزو جزو خم برقصست و بحال عقل جز وي را نموده اين محال

منبع: ادوار نيوز


بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.