برویم تماشا ی دریا
7 داستان در حوالی بهار - شنبه 3 فروردین 1387 [2008.03.22]
7 داستان، هدیه نویسندگان ایران است به خوانندگان "روز". داستان هائی که بابهار است و بی بهار. در داستان اول صدای ابدی" فرهاد" جاری است و زینت بخش همه داستان ها طرح های تازه مانا نیستانی که هر کدام دریچه ایست به نوروز وبهار.

جمعه های لعنتی
احمد باطبی
ساعت بزرگ بانک حوالی زندان توحید گفت دنگ. یعنی ساعت یک شد. یک دفعه صدای پا آمد. سریع صورتم را روی زمین گذاشتم و از درز پایین درب سلول نگاه کردم. چیزی معلوم نبود اما سایه ای را دیدم که به آرامی عبور کرد و صدای باز و بسته شدن درب یکی از سلولهای انتهای کریدور در آمد. می دانستم زندانی جدید آوردند اما چه کسی ؟ کنجکاو بودم بدانم کدام انسان به غیر از من دچاراین سلولهای انفرادی است. وقتی برای وضو به دستشویی بردندم، نقشه ای را که مدتها قبل کشیده بودم، عملی کردم. دسته مسواک را بین دیوار و آیینه ای که محکم به دیوار چسبیده بود اهرم کردم و به آرامی فشار دادم. آیینه گفت چیریک... و یک تکه تقریبا یک سانتی از آن شکست. بلافاصله آن را زیر زبانم گذاشتم و آمدم به طرف سلول. نگهبان متوجه نشده بود. هر چقدر از پشت چشمبندم جستجو کردم تا زندانی جدید را ببینم موفق نشدم.

ساعت بزرگ بانک گفت دنگ دنگ، یعنی ساعت 2 شد. آینه را با یک گلوله قیر که از پنجره تهویه دستشویی کنده بودم، به پشت مسواکم چسباندم و نشستم و منتظر ماندم. یک انتظار طولانی.
ساعت بزرگ بانک گفت دنگ دنگ دنگ. یعنی ساعت سه شد. می دانستم نگهبان ابتدای کریدور نشسته، آرام مسواک را از درز پایین سلول بیرون بردم. اول سمت چپ، بعد سمت راست. از توی آینه تقریبا تمام محیط خارج سلول معلوم بود. پاهای نگهبان را در ابتدای کریدور دیدم. کنجکاو بودم بدانم چه کسی غیر از من توی این سلولهاست. به پشت دراز کشیدم. نمی شد حرف بزنم. نگهبان می شنید. فکر کردم اگر سوت بزنم بهتر است. شاید بشنود. لبهایم را خیس کردم و گفتم:
ساعت بزرگ بانک گفت دنگ دنگ دنگ دنگ، یعنی ساعت چهار شد. دوباره با آینه نگاه کردم. نگهبان نبود. یعنی نمی دیدمش. ولی صدای پاهایش می آمد. از زندانی جدید هم خبری نبود. خیلی دلم می خواست می گفتم از وقتی که آمده متوجهش شدم. از توی آینه دمپاییهای پلاستیکی اش را می دیدم. کنار درب سلولش افتاده بود. اما چه فایده ؟ دوباره به پشت دراز کشیدم، لبهایم را خیس کردم و برای خودم سوت زدم :

ساعت بزرگ بانک گفت دنگ دنگ دنگ دنگ دنگ، یعنی ساعت پنج شد. نمی دانم کی خواب مرا با خودش برده بود ؟ وای ! حال بیدار شدن را نداشتم. بدنم تقریبا عرق کرده بود و لباسم به تنم می چسبید. بینی ام خارش داشت و هر چقدر دست مالیش می کردم، تاثیری نداشت. یکباره گوشهایم تیز شد. با عجله مسواک را از درز پایین درب سلول بیرون بردم. صدای سوت می آمد. فکر کردم نگهبان است. ولی نگهبان در حالت نشسته روی صندلی خوابیده بود. گوشم را به درب سلول چسباندم. همان زندانی بود. سوت می زد :

و من بلافاصله جواب دادم :

"خفه شو، سوت نزن." نگهبان بود.
ساعت بزرگ بانک گفت: دنگ دنگ دنگ دنگ دنگ دنگ، یعنی ساعت 6 شد. صدای باز و بسته شدن درب یکی از سلولهای انتهای کریدور آمد. سریع صورتم را روی زمین گذاشتم و از درز پایین درب سلول نگاه کردم. چیزی معلوم نبود. اما سایه اش را دیدم که به آرامی عبور کرد. همان زندانی جدید بود. داشت می رفت. دستپاچه شدم. اما چه فایده ؟ کاری از دست من ساخته نبود. صدای پایشان را می شنیدم که دور می شدند.
ساعت بزرگ بانک گفت : دنگ دنگ دنگ دنگ دنگ دنگ دنگ، یعنی ساعت هفت شد. چوب خطهای روی دیوار را شمردم. امروز می بایست جمعه باشد. یک هفته دیگر هم گذشت و من هنوز اینجا بودم. کف سلول دراز کشیدم. باید خودم را برای یک هفته دیگر آماده می کردم. اما این جمعه لعنتی نمی گذشت. بدترین روزهای زندان، روزهای تعطیل است. گویی همه جا خاک مرده پاشیده باشند. این ساعت هم که با دنگ دنگش زمان کند را یاد آوری می کرد. زندانی جدید را هم برده بودند. اما چه فایده ! کاری از دست من ساخته نبود. قبل از آنکه سوت بزنم برای آن زندانی که سوت می زد، صبر کردم بعد گفتم :


بركه قشنگم
فتح الله بی نیاز
زلالى آب و حركت مارپيچ ماهىهاى كوچك، هميشه مرا ياد او مىاندازد؛ و اينكه سالها پيش گاهى دور از او اشك، در چشمهايم جمع مىشد؛ اشكهايى كه نه از غم بود نه از شادى؛ چيزى كه وقتى به او گفتم، معنايش را فهميد.
هر جاى بركه كه مىايستم، هر جور كه نگاهش مىكنم، باز او را مىبينم: صورت بيضى و نهچندان گوشتالود، چشمهاى درشت و خاكسترى، گردن صاف و سفيد، موهاى بلوطى و فرق دلنشين و لبهاى برگشته و قرمز و دندانهاى درخشان و صدفىاش را. او را مىبينم كه در پرتو پر نور خورشيد نشسته و از درست كردن اين بركه حرف مىزند: «كارى نداره. كافيه از كنار نهر، يه جوى باريك بكشيم تا توى حياط. اگه اينجا رو يهمتر گود كنيم، خيلى راحت مىشه يه بركه.»
ديوانهوار دوستش داشتم. حاضر بودم به جايش بميرم و بهخاطرش هر چه داشتم، بدهم. همين بود كه وقتى فهميدم در خطر است و ممكن است به زندان بيفتد، كار دايم و دولتى را رها كردم و از خير اسباب و اثاث گذشتم و آمدم اينجا.
اينجا هنوز بوى او را مىدهد؛ هنوز در تاب كه مىنشينم و غروبها خورشيد را نگاه مىكنم، او را مىبينم كه در حياط مىچرخد و گاهى كنار بركه مىايستد و به ماهىهايى نگاه مىكند كه سرزندگى و حركت هيچكدامشان، شور لبخندهايش را، آهنگ صدايش را و دلچسبى انحناى موزون اندامش را ندارند.
اين حس آزاردهنده مدام تكرار مىشود؛ گويى آن واقعه همين لحظه اتفاق افتاد و نه پيش از آن.
خودش مقصر بود! همينكه اوضاع سياسى شد و پير و جوان دنبال دستههاى سياسى راه افتادند، او هم به آنها پيوست. هر روز، يا او پيش رفقايش مىرفت يا آنها به آپارتمان كوچك ما مىآمدند تا درباره سوسياليسم، انقلاب دموكراتيك و طبقه كارگر بگويند و كتابها را ورق بزنند و از اين و آن نقل قول بياورند.
من سر در نمىآوردم؛ دلم هم نمىخواست. از سياست خوشم نمىآمد و همين، او را مىرنجاند. مىگفت: «تو منفعلى، فردگرايى؛ حاضر نيستى قاتى مبارزه مردم بشى.»
ديگر به خانه نمىرسيد؛ حتى به خودش هم نمىرسيد و خيلى وقتها خريد نمىكرد و غذا نمىپخت. اعتراض نمىكردم؛ حتى بهخاطر همراهى او، بعضى وقتها در بحث سياسى تنهايش نمىگذاشتم، اما كارهاشان به دلم نمىنشست؛ لباسهاى كهنهشان، غذا خوردنشان با دست، و پشت ميز غذاخورى ننشستنشان - به اين بهانه كه مىخواهند مثل مردم باشند؛ چيزىكه از نظر من مصنوعى بود و ربطى به كارگرها نداشت: «كارگرها از ندارى به اين روز افتادن و اِلا از اين چيزها بدشون نمياد.»
با اين حال، بعضى شبها پشت سرش راه مىرفتم تا اگر موقع پخش اعلاميه اتفاقى برايش افتاد، كمكش كنم.
اما همه چيز معناى ديگرى پيدا كرد؛ حتى همين خانه كه روزهاى اول جور ديگرى بود و بعدها خفه و ملالآور شد؛ البته نه مثل حالا كه همهجا، غمناك و گرفته است و خاطرات مثل اشباح در گوشه و كنارش كمين كردهاند. حالا گذشت زمان نمىتواند آنچه را كه در درونم هست، زير و رو كند؛ چون آن واقعه، همه چيز را تغيير داد، تمام تعاليم اخلاقى، همه انگيزههاى روحى و همه رنگهايى را كه مىتوانستند وجود داشته باشند - همه چيز را.
آنوقتها جور ديگرى بود. نزديكى بيشترش به آنها، از من دورش مىكرد؛ تا اينكه فعاليت گروههاى سياسى ممنوع شد و مأمورها خانه به خانه دنبال آدمهاى سياسى گشتند. شبى در منتهاى وحشت، لرزان و دستپاچه گفت: «بايد يه جورى فرار كنيم. اگه دستشون بهم برسه، بعيد مىدونم حالا حالاها ولم كنن؛ شايدم بكشنم.»
او را به خانه خواهرم فرستادم؛ بعد، پول، مدارك شناسايى و چند دست از لباسهامان را برداشتم - از خير بقيه چيزها گذشتم - و به او پيوستم و به اينجا آمديم. فقط مادرم، خالهام و شوهرش مىدانستند كه ما به اينجا آمدهايم. ويلا مال عموى شوهرخالهام بود، سرهنگى كه رفته بود خارج و نگران بود كه مبادا اين يكى هم مثل آپارتمانش مصادره شود. شوهر خالهام گاهى سرى به اينجا مىزد، اما چهار ساعت راه خستهاش مىكرد. مىگفت: «پونصد- ششصدمتر زمين و يه ويلاى كهنه صدمترى ارزش نداره كه جونمو توى اين جادههاى خطرناك بذارم روش!»
چو انداختند كه ويلا را فروختند و پولش را براى سرهنگ فرستادند. به همه گفتند كه ما از مرز گذشتهايم و از خارج تلفن زدهايم. مادرم به هر كه مىرسيد، مىگفت: «هر جور بود خودشونو رسوندن هلند.»
كشور خوبى را انتخاب كرده بود؛ جايى شبيه حياط اين ويلاى پوسيده؛ اما نه موقعى كه ما آمديم، بلكه چند ماه بعد كه من و او، بيشتر روزها براى فراموشى كابوس گذشته، به زمين پيله مىكرديم و شبها با لرزى خوش و مطبوع، به هم مىچسبيديم. مىگفت: «تا آخر عمر همينجا مىمونيم. مگه مىخوايم چهكار كنيم؟ مگه شهراى بزرگ چى دارن كه اينجا نداره؟»
بركه و ماهىها فكر او بود. زلالى آب، ماهىها و آزاد بودنشان را دوست داشت. مجبور بودم در كنار اين كارها - كه براى خودمان بود - زينتآلات چوبى بسازم تا با فروششان، پول غذا و سوخت را جور كنيم. توقع چندانى نداشتيم. بيش از او و جاذبهاش، چيزى از دنيا نمىخواستم، و به چيز ديگرى فكر نكرده بودم. از بوى خوش تنش كه زبانم را سنگين و حواسم را كرخ مىكرد، راضى بودم؛ از همه چيز راضى بودم.
با گذشت ماهها، كمكم حوصلهاش سر رفت؛ يعنى ديگر همه چيزِ دنيا در من خلاصه نمىشد. شايد آرزوها و آرمانى داشت كه من با آنها نامأنوس بودم. ولى كدام آرزو؟ هرگز نفهميدم و جرأت نكردم بپرسم. زمانى به حرف آمد كه سه سالى از آب انداختن بركه گذشته بود. روزى گفت: «خسته شدم!»
پيشنهاد كردم بيشتر با همسايهها بجوشيم. يك زوج پير همسايهمان بودند و طرف ديگرمان ويلايى خالى بود كه گاهى مردى از اهالى محله به آن سر مىزد. زوج پير فقط سالى چند روز به تهران مىرفتند. من خيلى كم به ديدنشان مىرفتم، ولى او زياد مىرفت و هر چه بيشتر مىرفت، علاقهاش به بركه و ماهىها كمتر مىشد. ديگر از آب انداختن بركه و ديدن حركت ماهىها لذت نمىبرد. اولينبار كه اين حرف را از او شنيدم، آفتاب پشت مه غليظى پنهان شده بود و درختها و بوتههاى نزديك و دوردست، خيس و تميز، در برابرم قد علم كرده بودند، و احساس تلخ و دردناكى با صداهايى كه از بيرون مىآمد، درهم مىآميخت. از خودم پرسيدم: «چهطور ازش غافل شدم كه خودم نفهميدم؟»
دلم نمىخواست از خودش بپرسم و نپرسيدم. فرصتش هم پيش نيامد.
زوج پير با وهم و رؤياى گذشتهاى راست يا دروغ خوش بودند. درباره حال هيچ چيز نمىخواستند بشنوند؛ فقط خاطرات - خاطره سفر به جزاير قنارى، خاطره رقص شب ژانويه در هتل هيلتون پايتخت و خاطره اسكى در كنار اعيان و اشرافى كه حالا بويى از آنها به مشام نمىخورد - براىشان جالب بود. گاهى كه به ديدن ما مىآمدند، من و او را هم به گذشته مىبردند؛ او كه درست روبهرو يا كنارم نشسته بود و با حالتى منگ با تار مويش بازى مىكرد. روزى بعد از رفتنشان، گفت: «حق با اوناست. آينده ماها توى گذشتهمون تموم شده. از اين به بعد فقط بايد شاهد رفت و آمد شب و روز باشيم.»
گاهى ساعتها در خودش فرو مىرفت و حتى به من نگاه هم نمىكرد. باز هم كمكم از من دورتر شد و سكوت و كسالت، آرامآرام و بهسنگينى جاى چيزهاى ديگر را گرفت؛ سنگينتر از هر انتظارى. روزى كه دستش را با ملايمت گرفتم تا سرش را روى پاهايم بگذارم، غمگين گفت: «ادا و اطوارهاى عشق هم به خميازه ختم مىشن.»
سرمايى شوم كه سرچشمهاش هولى مبهم بود، به جانم افتاد. جداخوابيدنش در چند شب گذشته، و در رختخواب ماندنش تا ظهر، بىميلىاش در حرفزدن با من، و حالا اين حرف كه خيلى معنى داشت، آزارم داد؛ آنقدر كه تا صبح بيدار ماندم. تمام شب صداى نفسهاى آرام و دوستداشتنىاش را از اتاق مجاور مىشنيدم و همين صدا، هوس خواستن او را بيشتر مىكرد - گويى هر گاه كه بيشتر از من دور مىشد، عشقم و غريزهام مهارناپذيرتر مىشد. از خودم پرسيدم: «چى مىخواد كه من نمىتونم راضى نگهش دارم؟»
دلم نمىخواست از خودش بپرسم و نپرسيدم. فرصتش هم پيش نيامد؛ چون يا دور و جدا و سرسنگين بود يا به ديدن زوج پير مىرفت.
نمىپرسيدم چه مىگويد و چه مىشنود. تا اينكه يك روز عصر خودش به حرف آمد: «من مىخوام برم؛ همين فردا!»
- كجا؟
- يه جاى ديگه.
- ولى تو... خونهت اينجاس.
- بود!
با درماندگى گفتم: "بايد باور كنم؟"
- چرا نكنى؟
- ولى كجا؟
- مىخوام با اون برم.
- اون كيه؟
- پسر اونا ! اونم وضع منو داشته. همين دو ماه پيش ديدمش.
- و توى اين دو ماه... آها! همين دو ماهى كه اينقدر از من دور شدى!
- به هر حال مىخوام برم. مىخوام ازش بچهدار شم.
خرد شدم. نتوانستم سرپا بايستم. دلم براى خودم سوخت. زير لب گفتم: «من همه چيزمو بهخاطر تو از دس دادم.»
- چه كار كنم؛ دست خودم نيس. اگه فردا باهاش نرم، ترجيح مىدم برگردم؛ حتى بيفتم زندان.
جواب ندادم. مثل مار زخمخوردهاى به خود پيچيدم. رگهاى شقيقهام مىپريد: «نمىخواى بيشتر فكر كنى؟»
- نه، وقتى باقى نمونده. فردا صبح ساعت شيش مىره. اگه منو جلوى در نبينه، تنهايى مىره.
- پدر و مادرش چى؟
- اونا از چيزى خبر ندارن؛ فقط مىدونن كه من و او وضع مشتركى داشتيم.
بلند شدم. دور خودم چرخيدم و گفتم: «ولى تو كه از هر حيث با گذشته فكریت قطع رابطه كردى! ديگه حتى كلمات اونموقع هم يادت نمياد.»
- ولى اينا دليل نمىشه كه از اون خوشم نياد!
- حتى اگر بدونى كارت به خميازه مىكشه؟
- آره!
و شروع كرد به جمعكردن لباسهايش. همهچيز را آماده كرد: شناسنامهاش، كفشها و حتى ساعت كهنه و از كار افتادهاش را برداشت: «دوس ندارم مث دو تا دشمن از هم جدا بشيم. اگه دلت خواست طلاقم بدى، دو ماه ديگه بيا خونه مادرت. من به اونجا تلفن مىزنم.»
- فكر جونتو كردى؟
- خيلى وقته با آدمايى مث من كار ندارن.
- مىدونم، ولى واقعاً اطمينان دارى؟
- چارهاى ندارم. اينكار به مقدارى ريسك احتياج داره.
نگاهم به بركه بود كه آبش مثل هميشه زلال بود و ماهىهاى كوچكش بىدغدغه و سبكبال اينطرف و آنطرف مىرفتند و همهچيزش بوى او را مىداد. حالا هم كه سالها از آن شب مىگذرد، روى بركه كه خم مىشوم و نفس عميق مىكشم، مىخواهم ريههايم را از بوى او پر كنم؛ بوى زير بغلش، بين سينههايش و كمرگاهش.
زوج پير، سه ماه بعد از رفتن پسرشان، آنجا را فروختند و به خارج رفتند و جاىشان را به خانواده شلوغى دادند كه بچههاىشان گاهى به اينجا مىآيند، و دو طرف بركه مىايستند تا ببينند ماهىهاى كوچك بين ديوارهها چه مىكنند. آنها كه مىروند، من هم با نگاهى خيره و با تداعى خاطرههاى خوش او - خاطرههايى كه به غرقاب تباهى كشيده شدند - به ماهىها و حركات مارپيچشان نگاه مىكنم و به تلاششان براى زنده ماندن.
رفتنش، تلاشى براى زندگى دوباره بود؛ زندگىِ بدون من - و اين عذابم مىداد. با درد تمام، با سر و صورتى غرق در عرق و سرى گيج از بىخوابى، بلند شدم و به اتاقش رفتم. خوابيده بود كه دستهايم را روى گلوى سفيد و بلورينش گذاشتم. سعى كردم به قيافهاش كه پر از زيبايى بود، كه سرشار از پاكى بود، كه مالامال از خوبى بود، نگاه نكنم؛ اگر نگاه مىكردم، حتماً پشيمان مىشدم. خودم را مىشناختم. از ضعفم در برابر زيبايى او، و در برابر پاكى و خوبىاش، و خواستن او و خواهش و تمناى تبآلود جسمانىام، خبر داشتم.
او را كشتم؛ همان يكبار، اما خود را صدها و بلكه هزاران بار كشتم. تا صبح در آغوشم بود. تا صبح مىبوسيدمش و مىبوييدمش و صورت زيبايش را با اشكهايم خيس مىكردم؛ همانطور كه بارها با هم عشق ورزيده بوديم. دلم مىخواست كنارش مىمردم ولى نشد. روانم بين دو چيز معلق ماند: خودكشى، يا زنده ماندن و غرق شدن در خاطرههاى خوشى كه با او داشتم - با زجرآورترين دردها و در شومترين حالتها.
خودكشى خلاصم مىكرد و دومى شكنجهام، و اين يكى بيشتر با طبعم سازگار بود. دهانه جوى را بستم و آب بركه را خالى كردم، ماهىها را در چند ظرف گذاشتم و بركه را بيشتر گود كردم و او را در گودال گذاشتم و بعد، قلبم را و روحم را. رويش را با لايه نازكى از سيمان پوشاندم و بعد با قلوهسنگ و دوباره با سيمان بيشتر. بعد از سه روز، دهانه جوى را باز كردم، بركه را پر كردم و ماهىهايش را برگرداندم.
ماهىها را كه نگاه مىكردم، گويى او را مىديدم. به آب زلال كه خيره مىشدم، تصوير او را مىديدم. هيچكس نمىداند چرا حالا كه همهچيز به حال اول برگشته، اينجا را ترك نمىكنم. به مادرم گفتهام كه سر حرف اولش بماند و به هيچكس نگويد كه من و او اينجاييم. اما مىترسم كه پدر و مادرش باز هم دنبال رد پاى او در خارج باشند؛ نگران نرسيدن نامه من و دلواپس كشتهشدنمان به هر دليلى. مىترسم كه وراث سرهنگ به توافق برسند و حوصله كنند كه از آن سر دنيا براى تصاحب ويلا به كشور برگردند يا به شوهر خالهام بگويند كه اينجا را بفروشد؛ مىترسم مرا از او دور كنند، مىترسم تنهايم بگذارند. از همه مىترسم؛ حتى از مادرم كه ممكن است به بهانه رفع خطر بخواهد به اينجا بيايد. چه كار كنم كه اينجا تنها باشم و او را در بركهمان، تنها نگذارم؟ او را، ماهىهاى چون او را، و زلالى آب مثل او را.

آن شب
محسن درزی
تقريباً بيست و پنج سال پيش، من تماشاچي "مرگ خود" در زندان اوين بودم. نمي دانم بند دو يا سه بوديم. در هر حال، اولين اطاق طبقه پايين که نصف اتاق هاي ديگر بند و اگر درست تخمين زده باشم، چهار متر در شش و يا هشت متر است و حدود بيست الي سي نفر در آن زنداني بوديم. از چهاردهم تيرماه که به اوين آورده شدم، اين دومين اطاقي بود که در ان سر مي کردم. ترکيب ساکنين اطاق متفاوت بود ولي مي شد آن ها را در چهار گروه دسته بندي کرد.
1- دو نظامه ها، کساني که در دوره "اعليحضرت" نيز زنداني بودند. مثل خودم.
2- کساني که قبل از "فاز نظامي" به خاطر فروش نشريه و مشابه آن دستگير شده و در شرايط جديد گير کرده بودند.
3- مشکوکين. کساني که به قول خودشان از طريق "قيافه شناسي" در خيابان ها شکار شده بودند.
4- مجاهديني که در خانه هاي تيمي دستگير شده بودند و ساکنين اطاق به آنها به چشم اعدامي هايي که امروز و فردا "مي زنندشان" نگاه مي کردند. آدم هاي آرامي بودند. هميشه در گوشه اي نشسته و نوبت خود را انتظار مي کشيدند.
احساسم به آن ها ترکيبي از احترام، دلسوزي و تاسف بود. حيف اين جان هاي جوان نبود که طعمه مرگ زودرس شوند؟
چند نفر از ساکنين اطاق را نيز از قبل مي شناختم. اگر بخواهم تک تک آدم ها را توصيف کنم، حتي اگر بتوانم و صندوق خاطراتم اجازه دهد، باز هم کار بيهوده اي ست. همه تشنه خبر بودند. خبرها را کساني که تازه وارد مي شدند، مي آوردند. من جزو کساني بودم که در همان محدوده کوچک و بسته خيلي قدم مي زدم. تند تند قدم مي زدم. اين طوري برايم بهتر بود. آرامم مي کرد.
"آن شب" يکي از شب هاي شهريور بود و اطاق زندگي روزمره را سپري مي کرد. دقيقاً چه تاريخي؟ نمي دانم. حتي شک دارم که اواخر مرداد يا اوايل مهر بوده باشد. من نه آدم دقيقي هستم و نه توانايي ثبت جزئيات لحظات و روزها را در ذهن دارم. اگر چه تصاوير خاطراتم سياه و سفيد نيستند، اما ذهنم مثل دوربين هاي "پولارويد" است، از همان هايي که در جا تصوير گرفته شده را ظاهر مي کند و تحويل مي دهد. اين گونه عکس ها به مرور زمان رنگ و کيفيت خود را از دست مي دهند، اما با کمي دقت، جزئيات ثبت شده در آن ها را مي توان ديد. انکار اين تصاوير و جزئيات شان ممکن نيست، زيرا که وجود دارند، حتي اگر کيفيت نداشته باشند. اين ها را به اين دليل نوشتم که اگر کسي مدعي شد که
فلان روز بود و نه بهمان روز، به دروغ گويي متهم نشده باشم.
ساعت خاموشي 9 شب بود، هر چند که خاموشي واقعي وجود نداشت. هم فشار نگهبان ها و هم خواست ساکنين اطاق بود که نظم شب و روز رعايت شود. شب، فرصتي ست براي زنداني که خودش باشد، به خانواده اش فکر کند، يواشکي گريه کند، آن چه را که در بازجويي ها بايد بگويد مرور و در ذهن خودش سازماندهي کند، با ترس هايش کنار بيايد، خستگي انتظار و بلاتکليفي را از تن و روان به در کند و اگر بخت يار بود، اگر کابوس مجال داد، بخوابد. آن شب نيز براي خواب آماده مي شديم. آماده شدن براي خواب مراسم داشت. مراسم خواب! با چاشني دائم لجبازي ها، کوتاه آمدن ها، شوخي ها و خنده هايي که بي موقع گريبان همه را مي گرفت. خنده وقتي بيايد و جلوي آمدنش را بگيري، خود باعث خنده بيشتر مي شود. خنده هاي نيمه شب، خنده هاي هيستريک هستند. پتوها نيز مي بايستي عادلانه تقسيم مي شدند تا به همه رسد. گاه زياد بودند و گاه کم. کيفيت شان هم متفاوت بود. برخي پرز داشتند و برا جا انداختن شان کار فني لازم بود، و بالاخره اين که کي کجا بخوابد. آن شب هم مثل شب هاي ديگر زندان بود با همين تصاوير رنگ و رو رفته اي که نشان دادم.
داشتيم دراز مي کشيديم، يا دراز کشيده بوديم، يا با بي خوابي و فکر و تنهايي کلنجار مي رفتيم که در باز شد و چند پاسدار در آستانه در ظاهر شدند:
- تو، بيا بيرون... تو هم بيا، اوي با توام.
- من؟
- نه... اون يکي، تو بگير بخواب!
- تو هم بيا... تويي که گفتي من... آره، تو!
گيج خواب و بداري بوديم. گيج اين که چه شده است، چرا؟ براي چه؟ چه مي خواهند؟ گيج شلوار به پا کردن، از روي ديگري رد شدن، دست و پاي بغل دستي را له کردن. آه که گيجي چقدر دردناک است. سه نفر از ما را بيرون کشيدند. انتخاب شان "سليقه اي" بود. يکي را دوباره هل دادند که: - تو نه! و يکي ديگر را به جاي او بيرون کشيدند. هيچ کدام از آن ها "سرپوش" نداشتند، يعني که "کوکلس کلان" نبودند. نگهبان هاي بند خودمان و "زير هشت" بودند. شوخي مي کردند، متلک مي گفتند، مي خنديدند و در فضاي اطاق توهم، ترس، ناباوري به لحظه آتي و بي اطميناني پخش مي کردند. اطاق در خودش "قوز" کرده بود. من جزو سه نفر پاشنه در بودم. به خودم فحش مي دادم که: "خاک بر سرت با اين قيافه تابلو که داري!" راه را باز کردند که وارد راهرو شويم و در با تهديد و تشر که: "اطاق بخوابد!" پشت سرمان بسته شد. گيج بوديم. هزار تا حدس مي زديم که به يکيش هم باور نداشتيم: "حتماً براي باربري يا نظافت مي برند. شايد هم برنامه جابه جايي در بندهاست. ولي نه. اگر موضوع جا به جايي است پس چرا نگفتند وسايل مان را برداريم!" چند تراکت پارچه اي متعلق به گروه هاي سياسي توي راهرو بود. در ميان آن ها تراکتي از مجاهدين با عکس سرخ مهدي رضايي توي چشم مي زد. شروع کردند به نوار نوار کردن پارچه چلواري همان تراکت. پارچه، راحت مثل آب خوردن جر مي خورد. آن روزها هنوز "چشم بند" توليد نشده بود. به هر کدام مان يکي از آن نوارها را دادند: "چشماتونو باهاش ببندين!" نگهبان ها هميشه مي خواهند که چشم بند محکم و چند لايه باشد و زنداني چشم بند نازک، يک لايه و پر ديد را ترجيح مي دهد. همين عمده ترين دليل مشت و لگد خوردن زنداني مي شود. من در اين کار خبره بودم. کنجکاو نگاه کردن و ديدن و از آن مهم تر، زير دستور نرفتن. اين شيطنتي است که زنداني دوست دارد و نگهبان از آن بدش مي آيد. چشم بندها بسته شدند. نوار را روي چشم هايم بستم و از پشت آن که نگاه کردم چشم راستم سفيد و چشم چپم قرمز مي ديد. گويا تکه اي از مهدي رضايي روي چشم چپم بود. پشت سر هم توي راه پله ها ايستانده شديم. درهاي اطاق هاي ديگر باز مي شد و رد ميان سر و صدا، توهين، دري وري، مسخره بازي، متلک، تحقير و تو سري، چند نفر ديگر به جمع ما اضافه مي شدند و در بعدي، درهاي بعدي. نمي توانستم سر و ساماني به افکارم بدهم: ما را کجا مي بردند؟ براي بازجويي نمي تواند باشد. انتخاب ها روي موضع سياسي نيست. اگر براي نظافت مي برند... اگر براي باربري مي برند... پس چرا... اصلاً من... "خاک بر سرت محسن با آن قيافه تابلوت!" و اطاق به اطاق به صف مان اضافه مي شد. دست به شانه شديم. راه افتاديم. دمپايي ها به صدا در آمدند. بعضي ها سکندري مي خوردند. شانه جلويي را مهربانانه و اطمينان بخش فشار مي دادم. با اين کار به خودم دلداري مي دادم.
روز به روز وضع زندان بدتر مي شد و رفتار نگهبان ها بدتر از آن. قديمي ها، آن هايي که قبل از تابستان 60 در زندان بودند، مي گفتند که در اوين از اين خبرها نبود. جمعيت زندان تساعدي بالا مي رفت و گفته مي شد که بساط شکنجه و شلاق برقرار شده است. از بيرون خبرهاي خوبي نمي رسيد. ترور و فاز نظامي مجاهدين جايي براي تحليل نگذاشته بود. نماز جمعه به نماز وحشت تبديل شده بود. اعدام هاي دسته جمعي شروع شده بود. آدم ها وارد اوين مي شدند و پس از اقامتي کوتاه، قبل از سپردن نام شان به خاطر، به سفر مرگ مي رفتند. کساني که حافظه قوي تري داشتند و مي توانستند اسم ها را به خاطر بسپند، در روزنامه ها نشان مي دادند: "اين فلاني ست. همان که اون ته مي خوابيد و اين بهماني ست، هماني که هميشه مي خنديد" همه خود را در نوبت مرگ مي ديدند. يک ميليون بار به خودم گفتم: "اين ها مي کشندم" و يک ميليون و يک بار مي گفتم: "ولي آخه چرا؟ من که کاري نکرده ام!"
اين ها را يادآوري کردم که بگويم آن شب و در آن صف، خود را با سرعتي سرگيجه آور سوار بر قطار مرگ يافتم. بايد اين حس لعنتي را کنار مي زدم. نبايد باور مي کردم، حقيقت نداشت. نمي توانست حقيقت داشته باشد. من حتي دادگاه نرفته بودم، پس چطور ممکن است پاي مرگ کشانده شوم؟ حتماً قرار است چيزهايي را در آشپزخانه جابجا کنيم. شنيده بودم در حال تعمير آشپزخانه هستند. خود لاجوردي اين را در اطاق مان گفت. آمده بود و با قديمي ها "گپ دوستانه" زده بود. زنداني ها از اين که به آنها هر سه وعده فقط نان و پنير و غذاي سرد داده مي شد، شکايت داشتند. لاجوردي جواب داده بود که: "تقصير خودتان است. بايد خبر مي کردين که مي خواهين وارد فاز نظامي بشوين. آمادگي نداشتيم پذيرايي کنيم" شوخ طبع بود، مثل زهرمار! مي خواست بحث سياسي راه بيندازد ولي کسي تمايلي نشان نداد. همه دوست داشتند در مورد سرعت رسيدگي به پرونده شان، امکانات محدود اطاق ها، توالت، غذاي سرد و از اين قبيل حرف بزنند. او هم از جبهه ها مي گفت، مزاح مي کرد، کنايه مي زد ولي آرام بود. همان دم در اطاق نشسته بود. با کساني که در زندان شاه با او هم بند بودند، بيشر صحبت مي کرد و آن ها را با اسم کوچک صدا مي کرد. در آن زمان من هم يک هفته اي بر اساس تبعيد و جابجايي در زندان، هم بندش بودم. مي دانست دو نظامه هستم ولي شناخت بيشتري نداشت.
آره! حتماً مي برند که در آشپزخانه کاري کنيم، باري را خالي کنيم، چيزهايي را جابجا کنيم. خود لاجوردي گفت. حتي اگر دروغ هم باشد، باز اميدي در آن هست و اميد هميشه جرات مي دهد. جرات مي دهد که با دستم شانه جلويي را فشار بدهم و جلويي شانه بعدي را. اميد هم واگير دارد. سرايت مي کند.. هر چه نا اميدي و ياس هم به همان اندازه مسري ست. در ان قطاري که به سمت ناکجا آباد در حرکت بود، از صندلي اميد به صندلي نا اميدي نقل مکان مي کردم و بالعکس.
از زير هشت رد شديم. وارد راهرويي ديگر و راهروي بعدتر و سپس راه پله ها، نگهبان ها، نگهبان هاي بيشتر و بعد از آن نورها، مهتابي ها، نور سفيد، نور سرخ، سرخ و سفيد، از پشت چشم بند نازک! نمي دانم صف مان چند نفر بود. فرصتي براي شمارش نبود. فرقي هم نمي کرد. از بندهاي ديگر به قطارمان اضافه تر مي شد. اکنون ديگر راه رفتن سخت شده بود. يکي مي ايستاد، ديگري سکندري مي خورد، دست ها از شانه ها جدا مي شد و نگهبان ها عصبي مي شدند و نعره مي زدند: "هي منافق! کوري؟"، "هي انقلابي!بلد نيستي راه بري؟"، "چشم بندت رو بکش پايين دراز، با توام!" صداي دمپايي ها وقتي هماهنگ بود، مثل رژه و وقتي نا هماهنگ بود مثل بازار مسگرها مي شد. شتلق شوتولوق، ترق و توروق: "برادر چشم بندم خوب بسته نيست...، نگهبان دمپائيم يک لنگش در اومد... " صف مدام به هم مي خورد، در ترديد حرکت کورمال کورمال، پاها به هم مي پيچيدند، نظم از دست نگهبان ها خارج مي شد، همه را رو به ديوار مي ايستادند، شيلنگ ها، فانوسقه ها، ترکه ها و مشت ها و لگدها به کار مي افتادند، هر کس سهمي مي گرفت و بالاخره دوباره سکوت برقرار مي شد، دوباره کنترل و دستور جريان مي يافت. نظم دوباره برقرار مي شد تا دوباره به هم بخورد.
وارد حياط شديم. چه هوايي! اين هوا را مي بايست دولپي تنفس کرد. چه نعمتي ست اکسيژن. چقدر خوش شانس بايد بود که تابستان، آن هم شب و آن هم در اوين هواي بيرون را تنفس کرد. من اين شانس را داشتم. هنوز هم اگر بخواهم هواي فرحبخش و پر لذت را توصيف کنم، معيارم هواي آن شب است. دلم مي خواهد آن دم و بازدم تا ابد تکرار شود. وقتي آن نسيم پيشاني عرق کرده ام را نوازش کرد، زمان متوقف شد، ماشين سوال هاي بي جواب در کله ام از کار افتاد. همه چيز پايان گرفت، جهان و هستي پس و پيش، گذشته و آينده را از دست داد و در لحظه دم و بازدم خلاصه شد. در لحظه دم و بازدم! قوي ترين پيوندها با زندگي! چقدر دوام آورد؟ نمي دانم. از آن زمان هاي بي زماني بود.
فاصله بين بند، راه پله ها و راهروها تا ساختمان دادستاني را طي کرديم. به دادستاني که رسيديم، باز هم هوا دم کرده و باز هم قطار به ريخته بود. انگار ريل عوض مي کرديم. ترق و توروق، ترق و توروق. توپ و تشرهاي نگهبان ها مثل سوت قطار توي تونل صدا مي کرد. يک گوشه جمع مان کردند. بين نگهبان ها، مسئولين زندان، بازجوها و تصميم گيرندگان بر سر اين که کجا باشيم بحث بود. اين طرف و ان طرف کشاندنمان. در برزخ بلاتکليفي، بي اطلاعي از آن چه در انتظارمان بود، عرق مي ريختيم و اينجا و آنجا چيده مي شديم. از پشت چشم بند نازک همه چيز را، هر چند محو و تار مي ديدم. چشم بندي که روزي در جايي به عنوان تراکت تبليغاتي آويزان بود. راست سفيد، چپ سرخ. بالاخره توانستند به توافق برسند و در گوشه فرو رفته اي از سالن جمع و دقايقي ب حال خود رهايمان کردند. آرامشي موقت برقرار شد. باز پرسش ها به کله هايمان هجوم آوردند. چرا اينجا هستم؟ بايد به ترتيبي، به بهانه اي چيزي از نگهبان بپرسم. اما نه! نبايد بي گدار به آب بزنم، نبايد تابلو بشوم. ميان جمع ماندن و در آن گم شدن، بهترين استتار است. گوسفندي که از گله جدا شود، احتمال رفتنش زير تيغ قصاب بيشتر است. مي توانستم ببينم که توي راهرو، کنار ديوار، تک و توک کساني با چشمان بسته رو به ديوار ايستاده اند. کساني که متعلق به قطار ما نبودند. آدم هاي در هم تا شده، مجسمه هاي رنج، ترديد، حسرت و هراس با دست هاي آويزان بر پهلوها، سرهايي فرو افتاده روي سينه ها و گم شده در عميق ترين افکاري که سطح نداشت. دخترها و زن ها در سياهي چادرهاي شان شق و رق تر به نظر مي رسيدند. رفت و آمدها کم و زياد مي شدند. يکي از ميان ما گفت: "برادر دستشويي دارم" نگهبان از پشت سر شلاقش را به صدا در آورد: "کي بود؟" جوابي نيامد. من گفتم: "دستشويي دارم" با لحني آرام تر گفت: "فعلاً بشين. نميشه!" چه مدت زماني گذشت؟ نمي دانم. از بيرون صداي موتور ماشين آمد. گوش به صداي جلو و عقب کردن، ترمز، گاز و بالاخره باز شدن در سپرده بوديم تا شايد از لابلاي آن ها به معماي آن شب پاسخي بيابيم. سه چهار نفر با سر و صدا وارد شدند و داخل اطاق ته راهرو گم شدند. چند دقيقه بعد هفت هشت نفر از اطاق خارج شدند و دستورات شروع شد: "بلند شيد، دست رو شونه... از اين طرف... نه! از اين طرف نه... از اون طرف" ريختگي و واريختگي دوباره شروع شد. گيجي بار ديگر هجوم آورد. طول سالن را که طي کرديم، ديدم که به طرف محوطه اي باز مي رويم. خوشحال شدم که باز هم هواي بيرون، هواي تابستان، هواي شميران را در ريه هايم خواهم کشيد. اما اشتباه کرده بودم. پشت دو دستگاه ميني بوس را تا پاشنه در چسبانده بودند. با چشم بسته سوار شدن کار راحتي نبود. روي هم مي افتاديم. پاي همديگر را لگد مي کرديم. در تاريکي با نوک پنجه دنبال دم پايي هاي در امده از پا مي گشتيم، هل مي داديم و هل داده مي شديم تا اين که بالاخره سوارمان کردند. هر دو ميني بوس تقريباً همزمان پر شدند. من جزو آخرين نفرات بودم. "کجا مي برندمان؟" اين را ديگر نخوانده بوديم. داخل ميني بوس نگهبان و پاسداري نبود. بعضي ها چشم بندها را بالا زدند. يکي پرسيد: "کجا مي برند؟" حدس زدن ها شروع شد: "بند ديگه... " يکي ديگر گفت: "آزادمون مي کنند" ديگري گفت: "اطاق گاز" کسي حدس زد"قزل حصار" بيشتر سوال ها و شوخي ها را جوان تر ها داشتند. من مي خواستم حواسم متمرکز باشد. چرتکه ام جواب نمي داد. فکر کردم: "شايد همه اين کارها براي فيلم کردن ماست... اما نه! بازجويي در کار نيست. " هيچ حدسي با واقعيت جور در نمي آمد. اين يعني سرگيجه. يعني دلشوره: "نکند اعدام مان کنند؟" ولي نه. من که هنوز دادگاه نرفته ام، هنوز وصيت ننوشته ام.
در ميني بوس دوباره باز شد و پاسداري شيلنگ به دست خودش را کنارمان چپاند. دو نفر ديگرشان کنار راننده نشستند. ماشين ها استارت زدند و پشت سر هم راه افتادند. چشم بندها پايين آمده بود. تيرهاي مهتابي از کنار پنجره هاي ميني بوس فرار مي کردند. نورشان نزديک و سپس به سرعت دور مي شد. از هيچ دروازه اي خارج نشديم. در چشم بر هم زدني مسير طي شد. مي ترسيدم بفهمند چشم بندم نازک است و همه چيز را مي بينم. ولي ترسم بيهوده بود. کسي به فکر چشم بندها نبود. قلبم به شدت مي زد. خدا را شکر که اسهال نشدم. در شرايط دلهره و اضطراب، آدم ها يا اسهال مي شوند يا يبوست مي گيرند. من جزو رشته اسهالي ها هستم. ولي خوشبختانه اين بار گويا شانس آوردم. ميني بوس وارد خاکي شد و ترس ودلهره فزوني گرفت. خاکي يعني بيابان. يعني آن ته. يعني دور از بندها. يعني تيرباران. ولي آخر من که کاري نکرده ام. هنوز دادگاه نرفته ام. هنوز وصيت ننوشته ام. حداقل چند خط براي همسرم شهناز که بعد از من شوهر کند و هر از گاهي هم ياد من باشد. براي پسرم سياوش، که کمتر از دو سال دارد. کاش بتوانم برايش بنويسم که هم خودش را دوست دارم و هم اسمش را. اسمش را از شاهنامه برداشته ام. شاهنامه يعني سعيد سلطانپور. يعني مظلوميت سياوش. يعني تصميمي که پيش از ازدواج گرفتم که اسم پسرم را سياوش بگذارم. لب هايم خشک شده بودند. سعي مي کردم با نوک زبانم خيس شان کنم ولي زبانم خشک تر بود. کپ کرده ام، ترسيده ام؟ قاطي کرده ام؟ شوکه شده ام؟ قطعاً شوکه هستم. ميني بوس ها ايستادند و درها باز شدند. دستوري کوتاه اعلام کرد: "پايين نياين!" درها باز بود و سرها پايين. همه در خودشان فرو رفته بودند. من هم مثل همه. همه جا خاکي و هوا پر از گرد و غبار بود. نور مهتابي ها خاکي بود. آدم ها خاکي بودند. سرم را بالا آوردم. کسي اعتراض نکرد. کمي بيشتر و باز هم بيشتر و ناگهان نگاهم منجمد شد. همه چيز را همان گونه به خاطر دارم که بود. مثل فيلمي که دائم تکرار مي شود: چشم هايم باور نمي کنند. تراکت روي چشم هايم باور نمي کنند. رنگ سفيد راست باور نمي کند. رنگ قرمز چپ باور نمي کند. بيست سي نفر به فاصله چند متر کنار هم رديف ايستاده اند. همه شان چشم بند دارند. دست هاي شان از پشت بسته است؟ نمي دانم. فقط مي بينم که رديف ايستاده اند و مقابل شان فوجي از آدم هاي مسلح منتظرند. قطار داخل ميني بوس هنوز بي خبر است. در هم فرو رفته و در هم پيچيده، در انتظار سرنوشت نا معلوم خود است. بي خبر از همه چيز. خوشا بي خبري. اولين بار است که از داشتن چنين چشم بندي پشيمانم. سرم را روي پاهايم خم مي کنم. چشم هايم را مي بندم. در سياه چالي بي انتها سقوط مي کنم. صداها محو مي شوند. با فشار بيشتر پلک هايم جهان تاريک تر و تاريک تر مي شود. بيهوش نشده ام. اين را مي فهمم. اما مرده ام. اين را هم مي فهمم. پوک و خالي شدنم، فرو ريختن خودم را در خودم و توقف جريان گردش خون در رگهايم را احساس مي کنم. صداي شليک را مي شنوم. چند نفري از داخل ميني بوس مثل آوار روي من فرو مي ريزند. سرم را بالا مي آورم و چشم هايم را کامل باز مي کنم. بيرون، در آن صف محتضر، چند نفر بر زمين افتاده اند و چند نفر در حال افتادن هستند، گويي که عجله اي در افتادن ندارند. صداها در هم قاطي مي شوند. صداي گلنگدن، صداي تيراندازي، صداي ناله يا شعار يا فغان، نمي دانم. اما صدايي رسا بر همه آنها غلبه مي کند، در تمام جهان مي پيچد، همه صداهاي دنيا را تحت الشعاع قرار مي دهد، سر و صداي شليک ها را، اه و ناله و شايد شعارها را: مادر! سرودي تک کلمه اي که بار سنگين همه مفاهيم دنيا را در خود حمل مي کند. اما اين که کلمه نبود، ندا نبود، پس چه بود؟ فشرده اي از همه آرزوهاي از دست رفته؟ عاطفه تيرباران شده؟ حسرت؟ اشتياق؟ شوقي عظيم براي جا گرفتن در امن ترين پناهگاه جهان؟ و چرا چنين رسا؟ نکند همه، از قطار داخل ميني بوس که مثل ماهي گرفته شده از آب در تشنج بود تا آن رديف فرو ريخته که با پنجه هايش خاک را و زمين را مي خراشيد، يک صدا آن سرود تک کلمه اي را فرياد زدند؟ سرودي که هنوز در سر من طنين دارد. مثل پژواک فريادي در کوه، مي رود و برمي گردد و در هر رفت و برگشت مثل خراش روي خراش دردناک تر مي شود. دو نفر پاسدار پرديدند جلوي ميني بوس. تير مي زدند. تير خلاص. با طپانچه، با تفنگ. کسي ناله کرد: "آي پام!" و صداي ديگري داد زدد: "اين که هنوز زنده است!" همه مي دويدند، تير مي زدند. داد و بي داد مي کردند. مراسم تيرباران مثل فيلم ها نبود. مثل "خرمگس" نبود. خيلي ها زنده بودند. يک تير اينجا، يک تک تير آنجا. فقط ما نبوديم که وحشت کرده بوديم. پاسدارها، حاجي ها و نگهبان ها نيز هراسان بودند. در دويدن هاي بي هدف و سرگردان شان وحشت پخش مي کردند. زدن تير خلاص خيل طول کشيد. مثل اين که کسي نمي خواست بميرد. مثل اين بود که کسي تيراندازي بلد نبود. به احتمال زياد خيلي هاشان اولين باري بود که آدم مي کشتند و هنوز بلد نبودند. بدون نشانه گيري تيراندازي مي کردند. زجرکش مي کردند. ماجرا چقدر طول کشيد؟ نمي دانم. لعنت بر زمان! لعنت بر اين دهشتناک ترين پديده. ولي خيل طول کشيد. خيلي که اندازه ندارد. خيلي که ثانيه و دقيقه ندارد. ميدان تيرباران نبود. ميدان جنگ بود. همه جا پر از گرد و غبار شده بود. گرد و غبار سفيد رد چشم راست، گرد و غبار سرخ در چشم چپ. دو پاسدار مسلح هنوز در ميني بوس بودند. همه مي لرزيديم. کسي حرف نمي زدو ولي سکوت نيز نبود. الفاظي، صدا گونه هايي از ميان لب ها، از درون دندان ها، از گرد و غبار پر شده در گلوها و از بغض وحشت هاي مان بيرون مي زد. صدايم انساني نبود. اين را کاملاً به خاطر دارم. در گلويم صدايي حيواني، شبيه به خرخر موج مي زد. بيرون از ميني بوس تدريچاً آرام شد. صداي الله اکبر، صلوات، شعارهاي نماز جمعه اي، اصوات فتح جايگزين صداي گلوله و ناله شد. معني اش اين بود که دوباره بر همه چيز و همه جا مسلط هستند. آن دستپاچگي، آن سراسيمگي بعد زا آن آخرين تک تيرها، به جشن فتح المبين منتهي شده بود. لاي خرخر هاي گلويم شنيدم که گفتم: نوبت ماست. ديگر نمي ترسيدم. نه آن که نترس بودم. ترس را گم کرده بودم. همه حس هايم را گم کرده بودم. فاصله هاي ميان ترس، خشم، زبوني و بي پروايي را گم کرده بودم. شوکه شده بودم. وقتي حاجي ها آمدند و گفتند: بياييد پايين. من مرده بودم. مرده اي که از ماشين پايين مي آمد. مي رفت تا در صف قرار بگيرد و براي قرار گرفتن در صف تيرباران شدگان، بايد راه برود. من مرده اي بودم که مي توانست راه برود. اگر کسي آنجا بود و مي خواست مرا براي ديگران غايب توضيح دهد، شايد مي گفت: استوار در صف ايستاد، گلوله خورد و جان باخت. چه تقلبي! چه دروغي! من پيش از گلوله خوردن مرده بودم.
از ميني بوس پياده شديم. حاجي گفت: چشم بندها را برداريد. برداشتيم. آنهايي که از ميني بوس هاي ديگر پياده شده بودند نيز به ما پيوستند. پاسدارها، نگهبان ها، سلاح به دست ها احاطه مان کرده بودند. يکي از آن ميان گفت: "حالا نوبت شماست" يکي ديگر گفت: "نوبت شما هم ميشه" دست مي انداختند. متلک مي گفتند، خوشمزگي مي کردند و با کلماتي مثل منافق، نجس و ضد انقلاب تفريح مي کردند. انگار نه انگار که چند لحظه قبل مرتکب قتل و جنايت شده اند. انگار نه انگار که ميليون ها ارزوي بزرگ و کوچک، عاطفه هاي دور و نزديک، شوق و حسرت را ناشيانه هدف گرفته و زجرکش کرده اند. با وجود اين عجيب است که سر و صداي شان آرامش مي داد. اگر حرف مي زدند، هر حرفي، بهتر از آن بود که ساکت باشند. سکوت، دهشت آن فضا را چندين برابر مي کرد.
چهار دستگاه نيسان باري آمدند. بزرگ بودند و چادر داشتند. درهاي آهني کوتاه شان باز شد. حاجي گفت: "برويد جسدها رو بيارين بچينين توي اينا!" و به نيسان هاي باري اشاره کرد. دلم هوري ريخت. نمي خواستم به آنها نزديک شوم. شايد نمي خواستم تصاوير مبهم و سرخ و سفيد آن دقايق را به تصاوير واضح سال هاي بعدي زندگي ام بدل کنم. شايد نمي خواستم مرگ را تا آن حد نزديک لمس کنم. شايد نمي خواستم شبح هاي تيره اي را که افتاده و در حال افتادن ديده بودم، به چهره هاي مشخص ذهنم بدل کنم.. ولي مگر راه ديگري وجود داشت؟ هل مان دادند. يکي از هم اطاقي هايم را ديدم. چشم در چشم شديم، نگاه مان از هم دور شد، از کنار هم ليز خورد و رد شد. سر هاي مان را پايين انداختيم. فهميديم بدتر از مرگي هم وجود دارد. به ناگزير رفتيم طرف افتاده ها، در هم گره خورده ها، جان سپرده ها: "بلند کنين بذارين توي ماشين. يکي از اين ور بگيره يکي از اونور" بالاي سر اولي بودم. کاش طرف پا قرار مي گرفتم. به صورتش نگاه نکردم. سرش پيچيده بود. دست هايم را بردم زير بغلش. داغ و خيس بود. آن کس که طرف پا قرار گرفته بود، ابا داشت که دست بزند. بدن را که بلند کردم، پاها هنوز روي زمين بود. با التماس، تشر و لحني گرفتار در کوچه بن بست لاعلاجي گفتم: "بلند کن" خم شد و پاها را گرفت و بلند کرد. مي لرزيد. من نمي لرزيدم. ده متر با وانت فاصله داشتيم. اولي را داخل ماشين گذاشتيم. به طرز حيرت آوري سنگين بود. آرام و با احتياط بالا رفتم و او را تا ته ماشين کشاندم و جايش را راحت کردم. نبايد زير مي ماند. چه فکر احمقانه اي! بعد به سرعت پايين پريدم. آن کس که به من کمک کرده بود، نبود. رفته بود. يکي ديگر را پيدا کردم. دستش را کشيدم و رفتيم آن وسط ها. جسدها حمل مي شد. به سختي، به کندي. همه تنبل بودند. همه بي رمق بودند. صورت ها و دست ها را نگاه نمي کردم. پيراهن هاي سياه، ابي، چهار خانه، راه راه، قهوه اي، شلوارهاي پارچه اي، جين، مخملي، کردي و دمپايي هايي که همه جا ولو بودند. دو سه جفت دمپايي جمع کردمو پاسداري گفت: "بندازشون پايين!" انداختم. يک جسد ديگر. مثل پر سبک بود. بدنش هنوز گرم بود. دست هايم خيش خون شده بود. ماليدم به آستينش. مي ترسيدم از انگشت هايم چکه کند. عرق کرده بودم. داشتم کار مي کردم. کار دشمن ترس است. کار کردن را دوست دارم. شايد پنج جسد را از طرف سر گرفتم. به ديگران اعتماد نداشتم. مي ترسيدم سرهاي شان به زمين ماليده شود. يکي را ديدم که استفراغ مي کرد. يکي ديگر را ديدم که گريه مي کرد. گريه اي بي صدا و معصومانه. سه دستگاه نيسان باري پر شده بود. پر دست ها، پاها، سرها، بدن ها و زخم هاي خون چکاني که در هم گره خورده بودند و ديگر معلوم نبود، کدام متعلق به کيست. کاش مي شد بالا بروم و آن ها را مرتب کنار هم بچينم، همان طور که در اطاق بند، کنار هم چيده مي شديم و مي خوابيديم. ولي چه نتيجه اي داشت؟ که چي؟ انها ديگر نبودند. رفته بودند. از دست رفته بودند. جاي احساسات نبود. آخرين جسد که حمل شد، برايمان قطعي شده بود که آن شب ما را اعدام نخواهند کرد. اعتراف مي کنم حس خوبي بود. بي شرفي ست نه؟ ولي اين حس را داشتم. وانت ها پر شده بودند. شش دستگاه وانت پر از جسد. حتي يک چهره از آن همه چهره هاي خاموش را نگاه نکرده بودم. نمي خواستم ببينم. سال ها به اين موضوع فکر کردم که چرا؟ آيا نمي خواستم کنجکاوي کنم؟ خجالت مي کشيدم؟ يا شايد مي ترسيدم. مگر نه اين که صورت ها، چشم ها، لب ها، گونه ها و چانه ها يعني احمد، کريم، محمود، داريوش، سهراب؟ نه! نمي خواستم بدانم چه کساني هستند.
در حالي که روي وانت ها چادر کشيده مي شد، دوباره ما را جمع کردند و داخل همان ميني بوس هايي که درشان از پشت باز مي ش، تلنبارمان کردند و گفتند: "چشم بندها را ببنديد!" بستيم. کار و تلاش کمک کرده بود از شوک در آئيم. درها که بسته شد، دوباره وارد شوک شديم. اما اين شوک با اولي تفاوت داشت. بي حس، بي روح، بي معنا، بي آينده و خاموش چون مرگ، به جايي در پشت چشم بندها خيره شده بوديم. اين بار جلوي بند پياده مان کردند. همه را، نگهبان ها بودند و جسدهاي ايستاده ما. بندها را صدا کردند: "بند 2 بالا اونور... بند 3 پايين... بند 1... بالا... " پاهاي خسته و بي رمق مان جسدهاي مان را مي کشيد. مستقيم به طرف دستشويي نگهبان هدايت مان کردند. نمي دانم برگشتني با ما مهربان بودند يا غر لندها و داد و بيداد ها ي معمول را ديگر نمي شنيديم. غرق در فکر بوديم. گفتند: "سه دقيقه وقت داريد" وارد دستشويي شديم. دست هايم را براي اولين بار در نور کم رمق دستشويي نگاه کردم. آغشته به خون بودند. خون خشک که قهوه اي شده بود. واقعاً اين ها دست هاي من بودند؟ دست هايم را خيس کردم، ماليدم، شستم، روي زمين نشستم و به کف زبر و سيماني ماليدم. يکي از ما صابون دستش بود. منتظر شدم کارش تمام شود و گرفتم. به حالتي هيستريک ماليدم، شستم، آب، صابون، دوباره روي زمين ماليدم. تشر نگهبان دوباره ما را به خودمان برگرداند: "وقت تموم شده، چيکار مي کنين؟ غسل مي کنين؟" خون دست ها پاک شده بودند. آستينم هنوز خوني بود و از همه بدتر زير ناخن ها. ما سه نفر را دوباره به اطاق مان برگردادند. در راه دزدکي همديگر را نگاه کرديم و توانستيم خود را در آينه همديگر ببينيم. رنگ پريده، بي رمق، با چشم هايي خاموش و خالي از زندگي. ساعت حدود دوازده بود که در اطاق را باز کردند و ما را به داخل اطاق هل دادند. ساکنين اطاق نيم خيز شده بودند. آن شب کسي نخوابيده بود. زنداني طالع خود را رد ان چه بر ديگري گذشته است مي خواند و همه آن شب منتظر بودند ببينند سرنوشت شان چه رقم تازه اي خورده است. در بسته شد و نگهبان از سوراخ در آهسته گفت: "بخوابيد!" ما سه نفر، هر يک در گوشه اي دور از هم خزيدم. نگاه هاي پرسش گر ساکنين اطاق هنوز روي ما دوخته شده بود. اول از همه من شروع کردم. نه با زبان و کلمه، فقط دست هايم را رو به جلو گرفتم تا همه ببينند ولي نتوانستم چيزي بگويم. بغض امان نمي داد. اطاق نيمه تاريک بود و کسي نتوانست طالع خود را در دست هاي من ببيند. يکي از دوستانم پرسيد: "کجا بودين؟" گفتم: "دست هايم را نگاه کن! خوني هستند. نمي بيني؟" و ناخن هايم را نشان دادم. يکي از ما سه نفر، سرش را روي شانه برادرش که از زندانيان سياسي خوشنام زمان شاه بود گذاشته و هاي هاي گريه مي کرد. دانه هاي درشت اشک بر شانه هاي برادرش مي ريخت. نفر سوم به نجوا ماجرا را براي چند نفري که دورش بودند تعريف مي کرد. شوک ما واگير داشت، يکي از باتجربه تر ها از آن ميان گفت: "بخوابيم فردا حرف مي زنيم" زير پتوها خزيديم. آمدم چيزي بگويم، بغل دستي به سکوت دعوتم کرد. احتياج داشتم که حرف بزنم، کابوس را رد کلمات وارد کنم و از خود دور کنم. ولي او در را نشان داد و ساکتم کرد. سرم را زير پتو بردم و سعي کردم بخوابم. آن شب نه گريه اي، نه فکري و نه حسي. خواب و فقط خواب.
سُرسُره
قاضی ربیحاوی
"خب حالا بگو شماره ی اینجا را چطور پیدا کردی؟"
"تو را به خدا بازی در نیاور شیرین"
"جدی می پرسم مادر"
مادر گفت "مگر برایت فرقی هم دارد؟" و ساکت شد. شیرین هم چیزی نگفت. مادر با لحن آرام تری ادامه داد "دیشب با هزار بدبختی بالاخره شماره ی خانه را گرفتم اما هرچه زنگ خورد کسی گوشی را برنداشت. گفتم لابد رفته ای کرج پیش عمه ملوک اینها. خیال نمی کردم اینقدر خُل باشی که شبها هم توی بیمارستان بمانی"
شیرین گوشی تلفن را به دست دیگر داد و موها را از روی گوش خود پس انداخت.
مادر گفت " گفت هرچه خواهش کرده بروی پیش او بمانی نرفته ای و هی بهانه آورده ای"
شیرین گفت "پول تلفنت زیاد می شود"
"حرص مرا در نیاور. من از تهران مُرده شور برده حرف می زنم، تو حرف را می کشانی به شماره و پول تلفن"
"داشتی از عمه ملوک می گفتی"
"مغزت معیوب ست. دستی دستی خودت را انداخته ای توی آتش. پناه بر خدا. اگر پیرارسا ل به حرف من گوش داده بودی حالا تو هم اینجا بودی، یا حتی یک جای بهتر"
"اوهوم"
"یعنی داری مرا مسخره می کنی با این اوهوم گفتنت؟"
"نه"
"خب پس چرا گوش ندادی؟ مگر رضا چه عیبی داشت؟"
"باز شروع نکن مادر"
"نه، بگو"
"هیچ. قیافه خوب. اخلاق خوب. پول" مکث کرد و شانه بالا انداخت "اما من دوستش نداشتم"
"واه"
"و حالا هم پشیمان نیستم"
"دروغ می گویی. رضا اصلاً قابل مقایسه با این پسره ی سیاه سوخته نبود. نیست"
"مادر. عزیز حالا شوهر من ست"
"حداقل می گذاشتی سربازی اش را تمام کند بعد زنش می شدی"
"مادر تو انگار یادت رفته که اینجا ایران ست"
"یعنی چه"
"یعنی اینکه چون می خواستیم با هم زندگی بکنیم باید ازدواج می کردیم، در غیرآن صورت... "
مادر حرف او را برید "او که هنوز سرباز بود. نتیجه اش هم این شد که تا آخر عمرت هی باید بدوی توی راهروهای بیمارستانها"
"از هوای آنجا بگو"
مادر گفت "سرد ست. فقط سرد ست" و زد زیر گریه "با اینحا ل تو باید اینجا می بودی پیش من نه توی آن تهران خراب شده، تک و تنها زیر بُمب و موشک"
شیرین دنبال جمله ای می گشت که مادر را آرام کند اما نمی یافت.
مادر گفت "همه اش چوب سادگی ات را می خوری" صدایش چند بار قطع و وصل شد. پرسید "چی شد؟" و باز حرف زد "از بس تاتر نشانت داد و ژستهای جور به جور برایت گرفت تا تو را عاشق خودش کرد. اما رضا اهل این فرقه ها نبود. سرش فقط توی کارش بود. توی کار و تجارت و زندگی ی خوب. همین"
صدایی مثل زوزه ی باد در گوشی پیچید. صدای مادر دور شد و دورتر شد و بعد دیگر شنیده نشد. شیرین چند بار گفت "الو. الو" اما بی فایده بود. صدای مادر به کلی رفته بود. شیرین گوشی تلفن را گذاشت. تلفن روی میز کوتاه کنار تختخواب بود. عزیز زیر ملافه روی تختخواب آهنی دراز کشیده بود. چند تار مویش درهم و خیس از عرق چسبیده بود به پیشانی اش. به سقف نگاه می کرد با چشمان بی رمق که سفیدی اش به رنگ گوگرد بود و دهانش مثل دهان یک ماهی مُرده باز مانده بود.
شیرین گفت "مادرم بود. سلام رساند. کمی هم البته دری وری گفت مثل همیشه" از روی صندلی بلند شد، موهای پریشان را پشت گوش انداخت و رفت کنار پنجره ایستاد. گربه ای وحشتزده از پشت بامی بر پشت بام دیگر می پرید. از چیزی می گریخت. دودی غلیظ از پشت ساختمان بلند اداره ی مخابرات برمی خاست. باد گرم نامطبوعی که از شکافهای دستگاه تهویه بیرون می زد چانه ی او را می آزرد. خسته و تشنه بود. بوی الکل حال او را بهم می زد. ساعت سه بعد از ظهر بود. دلش می خواست کمی از بیمارستان بیرون می رفت. فرار می کرد ازآنهمه بوی زخم. از آن ضجه های دردناک مرد سوخته در اتاق بغل.
به روسری خود که بر نرده ی پای تخت افتاده بود نگاهی انداخت. گفت "اما اگر بخواهی که باز هم بمانم، می مانم"
مُچ پاهای استخوانی عزیز با رگهای برآمده از زیر ملافه بیرون افتاده بودند "آخ... آب"
شیرین گفت "نمی دانم. شاید هم دکتر درباره آب نخوردن تو اشتباه می کند. شاید آنقدرها هم برایت بد نباشد. نمی دانم" گلدان سفید سفالی را از توی تاقچه برداشت وبطرف سطل آشغال رفت و دسته گل میخک پژمرده را درآورد انداخت روی پارچه های تَنزیب خون آلود توی سطل.
عزیز پرسید "چی؟"
شیرین با گلدان که در میان ده تا انگشت باریک بلندش بود پیش تر آمد ایستاد بالای سر عزیز بعد گلدان را گذاشت روی میز و در همین حال که خم شده بود رشته ای از موی سیاهش آویخته شد افتاد بر لبهای ترک خورده و بر چانه ی پریده رنگ عزیز. دسته مو مثل دُم گربه ای سُرید و غلتید برآن سیب برآمده درگلوی مردانه. زن آب دهان خود را بلعید.
عزیز پرسید "این بوی چیه؟"
شیرین گفت "شاید هم بدن من بو گرفته، از بس که حمام نکرده ام" طُره ی مو را از روی پیشانی پس زد.
عزیز گفت "نه"
شیرین گفت "هرچه بگوید، من اهمیت نمی دهم. اگر دلش برای من می سوخت نمی رفت"
عزیز گفت "اگر مثل بقیه توی سنگر پناه گرفته بودم"
"هنوز حرف رضا را می زند. نمی داند که دیگرهیچ خبری از او ندارم. بیش ازیک سال هست ازاو بی خبرم. حتی شماره تلفنش را هم از یاد برده ام" زیر لب از خود پرسید "چند بود؟"
عزیز نالید "پرستوها"
شیرین رو برگرداند. حوصله دوباره شنیدن داستان پرستوها و چرخ زدنشان در پارک را نداشت. روسری را برداشت و بر سر انداخت. دو پَر آن را زیر گلو گره زد "بگذار بروم. قول می دهم فردا اول وقت بیایم" ایستاده با شانه های فرو افتاده به عزیز نگاه کرد.
عزیز گفت "پرستوها که نمی دانستند جنگ ست"
"چرا. آنها می دانستند، تو نمی دانستی" خم شد پیشانی عزیز را بوسید.
عزیز گفت "مو.. خا.. خا.. "
"می خواهی تُف کنی؟"
"موهایت.. خیلی قشنگ ست"
شیرین پوزخند زد. گلدان کوتاه بود و دهنه ی تنگ داشت و دور بدنه اش یک ردیف گل ریز آبی بود. این گلدانها یک جفت بودند که تای دیگر توی خانه بود.
"لگن می خواهی بگذارم زیر پایت؟"
"نه"
شیرین گفت "خب پس" ملافه را بر پاهای لُخت عزیز کشید و "خداحافظ" از اتاق بیرون زد. راهرو دراز انباشته از غبار شیری معلق و بوی الکل بود. پشت میز ورودی راهرو، زن پرستار ایستاده داشت پارچه ی سیاه ضخیمی را اندازه می زد. زن وقتی شیرین را دید لحظه ای در کار خود توقف کرد و پرسید "داری می روی منزل؟"
"اما فردا برمی گردم. صبح زود"
چشمان زن مثل دو تا مُهره ی آویخته دو دو زدند "حالش انگار... " ساکت شد.
شیرین گفت "نمی دانم" بعد پرسید "تو امشب سر کار هستی؟"
زن گفت "تا ساعت هشت شب اینجا هستم"
شیرین گفت "من می روم دنبال چند تا قرص و دوا که دکترش خواسته. باید تهیه کنم. می روم خیابان ناصر خسرو شاید آنجا بشود این دواها را پیدا کرد. شاید. اما توی این فاصله اگر یکوقت حال او باز بهم خورد، تو مرا خبر می کنی؟"
"شماره تلفنت را دارم. خاطرت جمع"
"و اگر وقتی حالش بد بشود که تو اینجا نباشی؟"
"شماره تلفن ات را می گذارم اینجا زیر این شیشه"
"همین را می خواستم از تو خواهش کنم"
"همین کار را می کنم"
"ممنون"
دو مرد کارگر سفید پوش از دو سو زیر بغلهای یک مرد جوان را گرفته بودند و او را راه
می بردند تا به اتاقی برسانند. مرد جوان که پاهایش بر زمین کشیده می شد می نالید "آب"
یکی از کارگرها گفت "یک قطره اش هم برای تو سَم ست پسر جان. حالا هی بگو آب"
تلفن عمومی بخش، پشت در خروجی راهرو به دیوار نصب بود. شیرین رفت و از بیمارستان خارج شد. در خیابان دست بر ردیف نرده ها کشید. از روبروی او دختری جوان با عینک سیاه و یک دسته گل میخک تر و تازه بسوی بیمارستان می آمد.
در ایستگاه اتوبوس آفتاب هنوز روشن بود. روشن می تابید. گاهی باد گزنده می وزید. مدتی گذشت و اتوبوس نیامد. او که از ایستادن خسته بود نشست پای یکی از تیرهای آهنی. چمباتمه زده درخود فرو رفت. باد از زیر روسری می خزید داخل و می پیچید دور گردن او. گاه صدای تند و زود گذر ماشینی به گوش می رسید و تا او سر بلند می کرد ماشین رفته بود و دیگر نبود. کسی بوق نمی زد. برای خیابانی در مرکز تهران درآن وقت روزخیلی عجیب بود که ماشینی بوق نمی زد. پرده ای از تور سیاه افتاد جلوی چشمان شیرین. پشت پرده جنگلی ازنارنج دید. نارجها مثل چراغهای یک جشن عروسی دراطراف آویخته بودند. بعد طرح گُنگی از رضا در یک پیرهن بنفش گشاد درمقابل او ظاهرشد "با من عروسی می کنی؟" صدایش غلتید و خزید در شاخسار. آخرین تصویررضا درحال خندیدن بود. شیرین قهقهه زد. کسی فریاد زد "هی خانوم. خواهر!" او سر بلند کرد و راننده ی اتوبوس را دید که بر صندلی خود نیم خیز شده او را صدا می زد "خط هشتاد و هشت ست خواهرم"
شیرین دستپاچه گفت "ها. بله" تند برخا ست آمد توی اتوبوس. بلیط را که در دست او خیس شده بود داد به راننده.
راننده گفت "سا ل نو مبارک. همین جا بنشین لطفاً"
شیرین لحظه ای مبهوت ماند بعد نشست بر اولین صندلی ردیف مجاور راننده. اتوبوس فقط پنج شش تا مسافر داشت. راننده ماشین را از دنده ای به دنده ی دیگر سپرد و پا بر پدال گاز فشرد و گفت "می دانم. برای هیچکس حواصی نمانده" شیرین هیچ نگفت. کمی بعد راننده با اضطراب چرخید سوی او و پرسید "چی؟" شیرین هیچ گفت. به پوست سوخته و زبر گردن مردانه ی راننده خیره بود. راننده گفت "ببخشید. خیا ل کردم چیزی گفتید" آیینه ی جلو را طوری تنظیم کرد که بتواند صورت و دندانهای خود را بهتر ببیند. گفت "می بینی. حتی یک نفر هم توی خیابان نیست که لااقل آدم یک تک بوقی برایش بزند" آمبولانسی جیغ کشان از اتوبوس سبقت گرفت و رفت. راننده داد زد "سه راه جمهوری"
مردی گفت "نگه دار"
در قابهای دو طرف سینما هیچ عکسی دیده نمی شد. قابها پُر از میخ منگنه بودند. سگی خاک آلود برپلکان جلو سینما ایستاده دُم تکان می داد. پاسبانی کنار مخزن آب با یک کاسه ی مسی آب می خورد و به آسمان نگاه می کرد. کاسه ی مسی زنجیر شده بود به پایه مخزن آب. مرد که پیاده شد، اتوبوس دوباره به راه افتاد. راننده گفت "یادم باشد به ته خط که رسیدیم من یک سیگاری بکشم" و از شیرین پرسید "شما ته خط پیاده می شوی؟"
"نه"
راننده گفت "مادر زن من از بُمب نمی ترسد. از بس که پیر ست. به بمب شیمیایی می گوید بُمب شیوایی" زد زیر خنده "بُمب شیوایی" یکهو خنده اش را برید و زد روی ترمز "این صدای چه بود؟" سرش را از پنجره برد بیرون نگاهی کرد. گوش داد. باز سرش را کشید داخل و قهقهه زد "نه. صدایی نبود" خنده اش مثل هق هق گریه ی یک زن بود که حالا قاتی شده بود با ناله ی اتوبوس "یک چیزی دائم توی سرم زوزه می کشد"
ازمقابل نرده های دانشگاه که گذشتند شیرین چهار رقم آخر شماره تلفنی را زیر لب زمزمه کرد "سی و یک. هفتاد و نُه" از دو رقم اول مطمئن بود.
راننده گفت "باز رنگ نرده های دانشگاه را عوض کرده اند... اما نه، انگار هنوز سبز ست. خب بالاخره سبز سبز هم نیست. وقتی سر چهار راه ها چراغ چشمک زن بگذارند یعنی وضع خیلی خراب ست. سیگار فروشها هم در رفته اند. مادر زنم خواسته که برایش یک بسته سیگار زر بخرم. شما شاهدید که نیست. شاید ته خط باشد. شما گفتی ته خط پیاده می شوی نه خانوم؟ هی خانوم. خیا ل کردم داری ازصندلی می افتی پایین"
شیرین این بار با انگشت اشاره چهارعدد را بر شیشه سرد بخار گرفته نوشت "سی و یک. نود و هفت"
پیرمردی گفت "پارک نگهدار لطفاً"
اتوبوس کنار گرفت و در ایستگاه ایستاد. آب توی جوی کنار خیابان گل آلود و مواج بود و می گریخت. مردی جوان با موهای کوتاه خرمایی و یک لا پیرهن سبز تکیه داده بود به دیوار نیمه شکسته که آنسوی پیاده رو بود. وقتی لبخند زد و دندانهای سفید درشتش نمایان شد شیرین فهمید که به او خیره بوده ست. رو به سمت دیگر گرداند. پیرمرد لنگان از اتوبوس پیاده شد. اتوبوس باز به راه افتاد. شیرین سر چرخاند و به عقب نگاه کرد، به جایی که مرد مو خرمایی ایستاده بود اما مرد دیگر آنجا نبود، رفته بود وسط خیابان و داشت می دوید بطرف درپارک.
"ایستگاه بعدی لطفاً"
راننده پرسید "سازمان آب؟"
"بله"
پیش از آن که شیرین پیاده شود پسر بچه ای پرید داخل اتوبوس. راننده به پسرک لبخند زد و گفت "عیدت مبارک. بشین همین جا لطفاً"
شیرین از راننده خداحافظی کرد اما راننده حالا حواسش به پسربچه بود "خوش آمدی. ته خط پیاده می شوی، نه؟"
شیرین وارد کوچه باریک شد. خانه اش در طبقه ی چهارم در آخرین ساختمان آن کوچه بود. خانه بوی خاک می داد. عکس عزیز با پیرهن یقه گرد چین دار درون قابی به دیوار آویخته بود. نیمی از چشم راستش همچنان محو بود در غبار سیاه. با صورتی کشیده و چانه ای تیز لبخند می زد. نگاهش به چیزی یا کسی بود که در آن حوالی نبود، دور بود خیلی دور. درست از بالای سر او نوری مهتابی بر او پاشیده بودند. بر سفیدی باریک زیر عکس نوشته بود "هملت. بهارشصت وسه"
ازمقابل عکس گذشت. به اتاق خواب آشفته رفت. گلدان سفید سفالی را از جلوی آیینه کنار زد. یک صندلی پایه لق وسط اتاق بود. لای پنجره را کمی باز کرد. از پشت پرده ساختمان بلند اداره کشاورزی را دید با پنجره های بی شمار بسته اش. چرخید. گره روسری را گشود. بر لبه تختخواب نشست. روسری لغزید افتاد پیش پای او. سرش را درکاسه ی دستها گرفت. چشمها را بست. در عمق سیاه نگاهش لکه ای به روشنی یک ستاره درخشید و سُرید و ناپدید شد. خوابش می آمد. در این مدت چهل و پنج روزخوب نخوابیده بود. خواب و بیداری اش درهم قاتی شده بود. کفشها هنوز به پا دراز کشید بر تختخواب. تلفن زنگ زد. برخاست رفت به اتاق نشیمن و گوشی را برداشت "بله؟"
زنی با صدای وحشت زده گفت "ببخشید اشتباه گرفتم انگار"
"با کی کار داشتی؟"
"یک مرد"
"چی؟"
"یک مرد سرش را آورد پشت پنجره ی اتاقم. من تنها هستم. آنجا کلانتری نیست؟"
شیرین گفت "نه" گوشی تلفن را گذاشت. قشر نازک خاک بر تلفن نشسته بود. با انگشت خطی بر روی خاک کشید. همچنان زانو زده لبه ی روپوش را زیر صفحه ی شماره ها کشید. خاک گوشی را با آستین پاک کرد. انگشتش آرام در یکی از سوراخهای شماره جا گرفت. پس از چرخاندن صفحه ی گرد متوجه شد شماره ای را گرفته که به هفتاد و نُه ختم می شد. بوق اشغال می زد. انگشت او بر شاسی فشرده شد. قطع کرد و شماره ی دیگری را گرفت.
صدای پیرزنی گفت "بله؟"
"ببخشید انگار"
"با کی کار دارید؟ الو"
با تردید گفت "آقای دیلمی؟"
"اشتباه ست"
"قطع نکنید. ببخشبد" شماره را گفت و پیرزن تایید کرد.
"پس چطور... آقای دیلمی... آنجا بود انگار. نبود؟"
"شاید مستاجرقبلی بوده. ما شش ماه ست اینجا را اجاره کرده ایم"
"ولی ایشان مستاجر نبود. نه. مستاجر که حتماً نبود"
پیرزن هیچ نگفت. شیرین ادامه داد "پس ببخشید"
پیرزن گفت "مرحمت زیاد"
باز انگشت روی شاسی فشرد و خیره ماند به تلفن. از دو رقم دوم هم مطمئن بود، همینطور از هفت و نُه، اما اول نُه بود یا اول هفت؟ این بار شماره ای را گرفت که به نُه ختم می شد. بوق آزاد می زد. سرمای ناگهانی بر پُرز پوست سینه اش پایین لغزید. آب دهنش را بلعید و با پلکهای بسته همچنان منتظر ماند. خواب یا کابوسی را که شب پیش دیده بود به یاد آورد. باغی دالان شکل با دیوارهایی از یخ. درختها لای قالب یخ بودند و او با تنی برهنه می جهید تا نارنجی را که از شاخه آویخته بود بچیند اما نارنج به چنگ او نمی آمد.
با خود عهد کرد فقط تا بیست بوق دیگر صبر کند. بوقها را شمرد. یک. دو... هفت... ده... شانزده... نوزده. بیست. بیست و یک. بعد گوشی را محکم بر تلفن کوبید. سعی کرد به خاطر بیاورد. شماره های گوناگون و نزدیک به همی را با همان اعداد ساخت و تکرار کرد بلکه از روی آشنایی ی ذهن با آهنگ شماره آن را بیابد. نشد. به دوستان مشترک فکر کرد... و بالاخره:
"بفرمایید"
"منیژه؟"
"نیستند خانم"
شیرین پرسید "شما؟"
"من زن سرایدار ساختمان هستم. آمده ام گلدانها را آب بدهم"
"منیژه توی تهران که نیست. هست؟"
"با این وضع خانم؟"
"خب. ممنونم. ببخشید"
بلند شد از کنار میز غذاخوری که یک جلد از رمان جان شیفته بر آن بود گذشت رفت کنار پنجره ایستاد. به کلاغی نگاه کرد که بر دودکش خانه ای نشسته بود. حوض حیاط مهد کودک روبرو خشک و خالی بود. از دور صدای زوزه ای به گوش می رسید. برگشت و باز چمباتمه زد کنار تلفن.
"او؟"
شیرین با خوشحالی گفت "شادی جان سلام. خوشحالم صدایت را می شنوم"
شادی گفت "شما؟ اوه" و خطاب به کسی دیگر داد زد "بغلش کن"
شیرین گفت "زیاد مزاحم نمی شوم"
شادی پرسید "الان کجا هستی. توی پناهگاه؟" باز فریاد زد "کفش نمی خواهد" و باز به شیرین که "ببین بعد از تمام شدن آژیر قرمز من خودم با تو تماس می گیرم. خانه ی خودت هستی؟ تلفنت عوض نشده؟ مواظب خودت باش"
شیرین گوشی را گذاشت. به آشپزخانه رفت. در یخچا ل را که باز کرد باد خنک همراه با بوی ترشید گی به صورتش سیلی زد. بطری آب خالی بود و بر جداره ی بدنه اش بخار سرد سفید نشسته بود. بطری را در یخچا ل باز پس گذاشت. به اتا ق نشیمن برگشت. ولو شد روی مبل و به صفحه ی خاموش تلویزیون خیره ماند. بالای تلویزیون عکسی بود از خودش و عزیز برمقبره حافظ شیراز در دوره ماه عسل. عکس را زیبا از آنان گرفته بود. از جا جست و بطرف تلفن رفت. اما شماره ی زیبا را هم از یاد برده بود. هرچه به ذهن خود فشار آورد که به یاد بیاورد، به یاد نیاورد. رفت به سراغ دفترچه ی تلفن که مدتها از آن بی خبر بود. گشت و دفترچه را توی کشوی میز توالت پیدا کرد در حالیکه یک قیچی هم وسط آن بود. قیچی را انداخت روی میز و برگشت پای تلفن.
"آقای هوشمند؟"
"شما؟"
"شیرین افشار هستم"
"بله. حالتان چطور ست؟ سا ل نو مبارک. چه عجب بعد از آنهمه مدت یاد ما کردی؟"
"سا ل نو؟... آها بله. سا ل نو"
"حق داری. مسخره ست گفتن سا ل نو در این اوضاع"
"خیا ل می کردم شب تحویل می شود"
"نه. تحویل شد. دوسه ساعتی هست"
"خب پس. سا ل نو مبارک. مزاحم شدم"
"اصلاً. اما زیبا که اینجا نیست. بچه ها را برداشت رفت شیراز. من اینجا تنها هستم. اگر کاری هست که... "
"یک زحمتی برای زیبا داشتم"
"خب؟"
"دنبا ل یک شماره تلفن می گردم"
"کی؟"
"دیلمی. از بچه های دانشکده بود"
"رضا. می شناسمش. یعنی می شناختم"
"مگر چه شده حالا؟"
"هیچی. رفت"
"کجا؟"
"انگلستان. خبر نداری؟"
"نه. کی؟"
"ما توی مهمانی خداحافظی ش بودیم. حدود شش ماه پیش شاید"
گوشی در دست شیرین شُل شد "مطمئنی؟"
"والا چه عرض کنم. این روزها آدم که از چیزی مطمئن نیست ولی خب مهمانی اش هم به همین خاطر بود. گفت که دارد یکی دو روز بعد از شب مهمانی پرواز می کند می رود. خوش به حالش، رفت و از قفس پرید"
شیرین دیگر توان حرف زدن نداشت. می خواست هرچه زودتر خداحافظی کند و گوشی را بر تلفن بکوبد. گفت "خب دیگر. ببخشید مزاحم شدم"
مرد گفت "اصلاً. تو هم انگار حوصله ت سر رفته. درست ست؟"
"ای. کمی"
"من که هر یک ساعت به یک ساعت دوش آب سرد می گیرم. پوست کف دستم مثل شیشه شده" و خندید.
شیرین پوزخند زد "آب سرد برای سلامتی خوب ست"
"بله. مخصوصاً اگر هر یک ساعت به یک ساعت باشد. آنهم زیر بمباران" قهقهه زد.
شیرین منتظر ماند تا خنده ی مرد تمام شد "خب پس"
مرد گفت "وقتی زیبا برگشت می گویم با تو تماس بگیرد. می گویم حتماً با تو تماس بگیرد"
شیرین گفت "ممنونم. خدا حافظ" نگاه خود را ازتلفن سیاه براق برگرفت. به اتا ق خواب رفت یا فرار کرد. تیغه های قیچی ی روی میز از هم باز مانده بودند. موها را پس زد انداخت پشت شانه. کلید خانه هنوز توی جیبش بود. وقتی بسوی در آپارتمان برگشت نگاهی به کتاب روی میز انداخت اما در این حا ل حوصله ی خواندن چیزی را نداشت حتی آن کتابی را که داشت می خواند و می خواست ادامه داستانش را بداند. اما حالا هیچی نمی خواست غیرازآنکه بدود و موها را افشان کند. در سایه روشن راه پله دوید و موها را افشان کرد. اما همینکه رسید به پشت در ساختمان ایستاد. نفسی عمیق کشید. باز برگشت از پله ها بالا رفت. در آپارتمان را باز کرد و مقنعه را که بر رخت آویز پشت در بود برداشت وآنرا پوشید.
در کوچه ماشینی به سرعت گذشت. یکی از چرخهایش پاره آجری را که زمانی علامت دروازه بود در بازی بچه ها، به دیگر سو پرت کرد. شیرین بطرف پاره آجر رفت آن را برداشت و باز گذاشت در همان نقطه ای که قبلاً بود، در فاصله ی سه قدمی ی پاره آجر دیگر. بعد دستها در جیب رفت به سوی پارک.
با اولین قدمهایش در پارک پاسبان پیری اسلحه به دست پرید جلوی او. ایستاد با ترس و بی اختیار پرسید "چی شده؟"
پاسبان تند گفت "دزد" به اطراف نگاهی انداخت و دوید رفت گم شد لابلای درختها.
راهرو های پارک از همیشه از همیشه خلوت تر بودند. شیرین در باریکه راه ها می رفت و چشم چشم می کرد. به دنبال چه می گشت؟ درنقطه ای پرت افتاده زنی در ژاکت طوسی رنگ بلند و گل و گشاد بر نیمکتی نشسته به ناخنهای دست خود خیره بود. در محوطه ی کنار استخر دو مرد با کاپشنهای خاکی رنگ نشسته بودند بر ستون کاشی. موهای هردو مشکی بود. نوری که گهگاه از پشت شاخ و برگها می تابید مثل موجی مسی رنگ از سطح آب بیرون می جهید و باز خاموش می شد.
کسی در میدان بازی بچه ها نبود. صدایی نبود جز صدای کوبش پوتین ها برآسفا لت. بچه ها سُرسُره را دوست تر دارند چون چیزی در آن به سرعت می گذرد می لغزد و تمام رنگها درهم و گریزنده می شوند، اما شیرین حالا دیگر بچه نبود پس بایست می کوشید وقت سریدن کسی او را نبیند.
نرده ی نردبان سرد بود. بالای سرسره باد خوش می وزید. نشست بر سطح صیقلی و خود را رها کرد. در سرازیری لیز که باد بر پهنای صورت او هجوم آورد و برگهای زرد جویده شده در اطراف او پر زدند و گردباد ماسه در برابر او گردید ناگهان حس کرد کسی دارد به او نگاه می کند. لرزشی دوید زیر پوستش. به پایین سرسره که رسید دید همان مرد مو خرمایی با موهای درهم آشفته دارد به او نگاه می کند. نگاه مرد گیج و افسرده بود. نشسته بر نیمکت روبرو و یک دستش را مثل کسی که چیزی در پشت سر پنهان کرده، پشت سر گذاشته بود. سبزی پیرهنش حالا تیره تر می نمود.
شیرین بلند شد سری به اطراف گرداند. لابلای ستون درختها سایه روشن بود. نگاه کرد به مردی که گردباد انگار از روی او گذشته بود. لبخندی زد اما مرد نه خندید و نه تکان خورد. دست دیگر او بر زانویش بود و با چشمان گرد گربه وار خود به شیرین نگاه می کرد.
شیرین پیش تر رفت. صدای سوت هم او را متوقف نکرد و قدم بعدی را برداشت و باز قدمی دیگر و سوتی دیگر که اینبار او را متوقف کرد. نگاهش را به سمت دیگر گرداند. کنار ساختمان دفتر پارک پاسبان پیر و یک مردی که لباس شخصی پوشیده بود ایستاده بودند. پاسبان دست مرد را در دست خود گرفته بود. یک پاسبان جوان هم از سمت دیگر دوید آمد. به شیرین که رسید لبه کلاه را بالا زد و با مردُمکهای بی قرار خود هیکل او را برانداز کرد. می رفت به سوی مرد مو خرمایی. وقتی رسید نیمکت او را دور زد. خم شد با چیزی که مرد مو خرمایی پشت خود پنهان کرده بود ور رفت. باز به حالت معمولی ایستاد. حالا مرد مو خرمایی هم آرام از روی نیمکت برخاست. دست پنهان او که حالا آشکار شده بود در یکی از حلقه های دستبند زمخت فلزی گرفتار بود. پاسبان جوان حلقه ی دیگر دستبند را به دور مچ یک دست خود انداخت و آن را قفل کرد و مرد را کشید با خود برد. کمی که رفتند مرد مو خرمایی سر بر گرداند و نگاهی گذرا انداخت به شیرین. پاسبان باز او را محکم کشید. بعد هر چهار مرد به هم رسیدند، کمی حرف زدند و رفتند و در خم راه لای غبار سیاهی که از آسمان پایین می ریخت گم شدند. شیرین نگاهش همچنان به همان سوی مانده بود که یکهو از دل غبار جسمی مثل یک سنگ پَران بیرون پرید و به جانب میدان بازی آمد. او خود را پس کشید. گریز یک پرنده را بالای سر دید. پرنده گردید در میدان چرخی زد لابلای میله ها. بعد صدای یک انفجار از دورادور شنیده شد. او بطرف استخررفت. غبار سیاه آرام می نشست برسطح راکد آب. زن در ژاکت طوسی خم شده بود پای استخر و آب بر سر و روی خود می پاشید. انگار تازه از یک سفر دور و دراز تشنگی به آنجا رسیده بود.
شب پیش از غروب سر رسیده بود. اثری از آخرین شعاعهای خورشید دیده نمی شد. نگهبان پارک یکی از لته های دروازه را بسته و انگار فقط منتظر بیرون رفتن شیرین بود. او رفت و صدای قیژ لولاهای روغن نخورده دررا درپشت سر شنید.
در وسط خیابان مردی با موهای بلند ژولیده ی کثیف و پالتو سربازی کهنه ی نخ نما شده به تن ایستاده با باز و بسته کردن دستهایش ادای یک پلیس راهنمایی را در می آورد و به ماشینهای خیالی علامت می داد که به کدام جهت بروند و کی توقف کنند. شیرین را که دید لبها را جمع کرد و سوت بلندی کشید و دستش را به علامت توقف همه ی ماشینها بالا برد. بعد با دست دیگر به شیرین اجازه ی عبور از عرض خیابان را داد. شیرین از او تشکر کرد و دوید پناه برد به کوچه. زن و مردی به همراه چند تا بچه دور و بر ماشینی می پلکیدند. مرد مشغول بستن بار و بُنه ی روی باربند بود و زن چند تا پتو را درون صندوق عقب جا می داد.
در آهنی ساختمان که بسته شد، جیغ بچه ای از کجا برخاست. شیرین نرده ی آهنی پلکان را گرفت و خود را به سختی کشید بالا. صدای زوزه از کدام خانه بود که هی نزدیک تر می شد؟ وقتی در آپارتمان خود را گشود شنید که تلفنش دارد زنگ می زند. مقنعه را ولو کرد وسط اتا ق نشیمن. هملت با چهره قهوه ای آغشته به پودرسفید هنوزخیره به او مانده بود. هملت چند قطره عرق بر گونه داشت که توی نوربراق بودند. شیرین می رفت و دکمه های روپوش خود را یکی یکی می گشود. زوزه ی تلفن قطع شد. قاب عکس را از روی دیوار برداشت. با دست دیگر روپوش را از تن درآورد. رفت به اتا ق خواب تاریک. عکس را گذاشت بر تختخواب. کلید چراغ را زد. اتا ق در غباری سرخابی رنگ فرو رفت. آرام جامه ها را یکی پس از دیگری از تن درآورد. باد برپوست برهنه اش دوید. ملافه روتخت چهل تکه بود. هر تکه یک رنگ داشت و حالا انبوه رنگهای جور به جور بر رختخواب او منتشر بود، سبز، زرد، عنابی... چرخی زد و ایستاد روبروی آیینه. یک دست را بر سر گذاشت و آرام از پشت به پایین سراند و دسته مو را پشت گردن مُشت کرده فشرد. قیچی را با دست دیگر برداشت. بعد با سه بار باز و بسته کردن تیغه های آن، موهای خود را ازبالاترین نقطه که می توانست برید. تلفن زنگ زد. مُشت خود را پایین آورد و دسته موی بریده را توی گلدان گذاشت. نیمی از موها از دهنه ی گلدان بیرون مانده بودند.
بالای تختخواب یک تابلو نخ دوزی شده با طرح اسب تنها بر دیوارآویخته بود. اسب قهوه ای شیهه می کشید و می تاخت و یالهایش را به باد سپرده بود. شیرین به رختخواب رفت.
لحظه ی اول که عکس را بر سینه گذاشت شیشه سرمای گزنده داشت اما رفته رفته گرم شد. پرده توری تکان می خورد و لبه اش برپایه ی تختخواب لَبپر می زد. تلفن همچنان زنگ می زد و باد موهای مُرده ی زنانه را پَرپَر می کرد.

آسِ دل
ماه منیر کهباسی
می نویسد: «کرم ها به چشم نمی آیند اما صدای چوب جویدنشان، پکرم می کند. »
می نویسم: « من تا حالا نشنیده ام، تو چه جور شنیده ای؟ »
می نویسد: « خوب حالا!... »
می نویسم: « بزن بیرون. »
می نویسد: « تنهایی لطفی ندارد. »
می گویم: « حبیب آقا، چرا پسرت را نیاوردی؟ »
می گوید : « خواستم بیاورم، مادرش گفت امتحان دارد. »
می نویسم: « پنبه بگذار توی گوش ات. »
حبیب ته قوطی پودر رختشویی را خالی می کند توی سطل. در ظرف وایتکس را می بندد. می گوید : « از طرفی، آقا هم آن دفعه به بچه روی خوش نشان نداد. ترسیدم شاید خوششان نیامده باشد. »
نوشته است: « دهانم را می بندم، سمپاشی می کنم. بعد، کتابی، روزنامه ای، چیزی بر می دارم، سیما هم پتویش را بر می دارد. می رویم توی راه پله. من چند خطی می خوانم. سیما هم پتو به دوش چرت می زند. سه ربع، نیم ساعت بعد، وقتی بر می گردیم توی اتاق، یک عالم کرم با شکم باد کرده ریخته اند روی پارکت، مخصوصا کنج دیوار و در، عین تخم سوسک... »
می نویسد: «کجایی؟ »
می نویسم: « تو کجایی؟ »
می نویسد: «یکی از شاگرد هام به آن یکی خط زنگ زد، گفتم بعداً تماس بگیرد. »
می نویسد: « فکرش را بکن، هر کاری می کنم باز هم از در و دیوار صدای قرچ قرچ می آید. اینجور وقت ها سیما، بربر نگاهم می کند، انگاری قرچ و قورچ دندانهای اوست. »
حبیب لنگ را می چلاند. آب و کف قرمز کدر می ریزد توی سطل.
می گویم: « حبیب آقا این چیه هر دفعه می آری؟ برات دستمال تمیز گذاشته ام. »
نوشته است: « پاک دارم دیوانه می شوم. »
حبیب می گوید: « خانم، کهنه های شما آب نمی گیرند. »
می نویسم: « با سیمین برو بیرون. به کار کرم ها کاری نداشته باش. »
می نویسد: « سیمین نه! سیما. »
می نویسد: «کجا بروم؟ »
« راه برو. فقط راه برو. »
صورتکی زرد می فرستد با یک کمانک جای لب که تندتند کش می آید و جمع می شود.
می نویسم: « به چی می خندی؟ »
همان صورتک را برایش می فرستم. حبیب پنجره را باز می کند. یکدفعه سوز سرد می ریزد روی تنم.
می نویسد: « تو به چی می خندی؟ »
می نویسد: « صد و چهل پنجاه کیلو وزن را چطور این ور و آن ور ببرم؟ »
باز صورتک رنگ پریده ای می فرستد با ابروهایی که به هم جفت شده اند و دمشان بالاست.
صورتک زرد غمگین را می فرستم که دم ابروها و گوشه لبهایش پایین افتاده.
می نویسد: « همین حالا هم دارند چوب ها را می جوند. »
حبیب می گوید: « خانم، صدایم زدید؟ »
می گویم: « نه »
می گوید: « هر وقت کارم داشتید صدایم بزنید، من حواسم جمع و جور نیست. »
می نویسم: « الان تنهایی؟ »
می نویسد: « نه، سیما هست. خوابیده. شاید هم بیدار باشد. در هر صورت پتو را کشیده روی سرش. تو چی؟ تنهایی؟ » به حبیب نگاه می کنم که برگ روزنامه چروک خورده را می کشد به شیشه. می نویسم: « تقریباً »
می نویسد: « یعنی چی؟ تنها هستی یا نیستی؟ »
می نویسم: « تو واقعاً صد و خرده ای کیلویی؟ »
می نویسد: « من نه! زنم را گفتم. »
گوشه پنجره چت، عکس یک زن چاق می آید.
می گویم: « حبیب آقا، زودتر تمامش کن. »
می نویسم: « این کیه؟ »
می نویسد: « زنم »
عکس را می برم توی فتوشاپ. بزرگش می کنم. می خواهد عکسم را برایش بفرستم.
می نویسم: « دست کاری اش کرده ای. »
می نویسد که « نه »
می نویسم: « موهاش، گردنش، پاهاش... »
می نویسد: « اشتباه می کنی. »
می نویسم: « حتی صورتش! »
می نویسد: « نه »، باز می خواهد که عکسم را برایش بفرستم.
می نویسم: « چه عکسی؟ »
« از خودت. »
« برای چی ؟ »
« همین طوری. »
« تو زن داری. »
« داشته باشم ! »
« من فقط می خواهم با یکی حرف بزنم. »
« من هم! »
« پس زنت چه می شود؟ »
«کاری به من ندارد. »
می نویسم: « تو چی؟ »
می نویسد: « از زندگی بیشتر از این توقع دارم. »
می نویسم: « از زندگی یا از زنت؟ »
می نویسد: « الهه همیشه خواب » صورتک زرد می آید، با خنده همیشگی اش.
می نویسد: « آنقدر خوابیده که عین پاپ کُرن پف کرده. »
می آید خط پائین « و چاق ق ق ق ق... »
می نویسم: « راه ببرش. »
می نویسم: « از اول چاق بود؟ »
می نویسد: « نه، چهل و پنج، پنجاه کیلو بود. »
می نویسم: « مثل حالای من. »
می نویسد: «چه خوب. الان چی پوشیدی؟ »
داد می زنم: « نیفتی! »
حبیب دستش را به دستگیره پنجره می گیرد. می گوید: « نه خانم. »
می گویم: « داری بدتر شیشه ها را کثیف می کنی. »
از لب پنجره پایین می پرد. از پنجره فاصله می گیرد. می گوید: « مثل این که شیشه نباشد. لک را نشانم بده خانم جان! شما برعکس آقا همه اش ایراد می گیری. »
می پرسم: « تو زن داری؟ »
سر تکان می دهد که « آره » می رود لب پنجره.
می پرسم: « دوستش داری؟ »
صدای خنده اش با کشیده شدن کاغذ خشک به شیشه می آید که « ناف بریده من بوده، مثل آس دل افتاده توی دستم، چه طور دوستش نداشته باشم؟ »
می گویم: « چه شکلیه؟ »
می گوید: « خوشگل، گفتم که مثل آس دل. »
نوشته است: « رسیده ایم به آخر خط، حتی نگاه کردن به هم خسته مان می کند. »
می گویم: « حبیب آقا خسته شدی. برای امروز کافیه. پولت را گذاشته ام روی دراور، بردار. در را خودت پشت سرت ببند. وقت کردی فردا بیا... نه، نه، فردا نه، به ات زنگ می زنم. »
می گوید: « دست کم این پنجره را هم تمام کنم، بعد. »
سر تکان می دهم که بماند.
نوشته است: « سیما چاق شده. زیادی چاق شده. بو گرفته، بوی چربی، من به یک آدم احتیاج دارم، نه یک پتوی گلدار باد کرده. نگفتی چی پوشیدی. » به ژاکت حبیب نگاه می کنم که کش باف سر آستینهاش شل شده. می نویسم : «حریر بنفش» بنفش را پاک می کنم می نویسم «آبی» حریر آبی را پاک می کنم، می نویسم: « دوست دارم ببینمت. عکست را می فرستی؟ »
می نویسد: « واقعاً؟ » باز صورتک می فرستد که یک ریز لبش جمع می شود و باز به حالت اول بر می گردد. می نویسد: « تو چی؟ می فرستی؟ »
راست پنجره چت، عکس یک مرد می آید. می نویسم: « جداً خودتی؟! »
می گردم پی عکس خودم. حبیب زیر لب زمزمه می کند. شعری پر از سین و الف، انگار که هی بگوید «آس» می گویم: « حبیب آقا، حواست را بده به کارت! آخرش می افتی. »
می نویسد: « پس کجا رفتی؟ »

مرد دو سیلابی
شیدا محمدی
ده روز از شیطان مرخصی گرفته بودم تا با مرد دو سیلابی باشم. تمام سربالایی مه گرفته و سرسبز " کرینشاو " در این فکر بودم که او را پیش از این به چه نامی می خواندم ؟
گفته بودم برویم یک جای دور. یک جای دنج و شاد. صورتش راچین داده و گفته بود:
- بریم مراکش. هوم م م م.. گرم و جادویی. دوست داری ؟
- مراکش؟ !
- آآآآ کازابلانکا با آن عصر های کشدار در قهوه خانه. طعم تنباکو ؛ چای ؛ زن. سرزمین سحر و رقص.
آره. باید بریم اونجا ای زن خوب !
بعد دستهایش را در موهایم چنگ کرده، خندیده بود.
نخلها و کاجها یک به یک از آیینه ماشین می گذشتند و در نگاهم رد سبزی می انداختند. با شتاب رانندگی می کردم. انگار این آخرین بار بود که آفتاب را در دره ای رازدار و زیبا غروب می کردم.
موبایلم زنگ خورد و تصویر ها پریدند. مرد بود با آن صدای شاد و شیرین.
- کجایی ؟
- از تپه های کرینشاو می گذرم.
- چقدر با سرعت می آیی ؟ من هنوز در اتوبان 110 هستم. فکر کنم ساعت 7. 30 به تو برسم.
- قبل از غروب آفتاب !
تلفن را که قطع کردم؛ به تسبیح" شاه مقصود" سبز که ازآیینه آویزان کرده بود؛ دست کشیدم. موجی آرام و شیرین دلم را پر کرد.. وقتی ماشین را با یک مستی خاص به من داده بود، خندیده بود.
- این ماشین را خیلی دوست دارم. خیلی ازش خاطره دارم.
بعد تسبیح را انداخته بود دور آیینه. انگارکه در باد بشکن بزند، رفته بود.
...
شیطان ساعت شنی را برگردانده و با پوزخند به تماشای زمان ایستاده بود. انگار از پشت سر می آمد... برگشتم به سمت دره کلاغ ها.
مرد دو سیلابی می گفت :
- تو کلاغ دوست داری ! عجیب نیست ؟ همه نشانه های اسرار آمیز با تو می آمیزند. به کبوتر های ساعت پنج صبحِ کنار پنجره ات فکر کرده ای ؟ به ترست از گربه ؟
بعد چشم های سبزش را چنان به من دوخته بود که چون مجسمه های معابد ناپل ؛ لخت و افسون زده شده بودم.
فکر می کنم در " دل سی یرو " بود که گربه سیاه با آن چشم های سبز از زیر ماشین بیرون پرید و من با ترس در بغل او دویدم ومرد دو سیلابی چنان قهقهه ای زد که کودک شدم. آن و قت مکث کرده بود. پک عمیقی به سیگارش زده انگشت اشاره اش را به سمت دره کلاغ ها چرخانده بود.
- اینها آشنایان تواند. باید با آنها آشتی کنی.
لباس سیاه به تن داشت. سیاه سیاه. موهای روغن زده اش در آفتاب داغ عصر ماه جولای برق می زد. لبهای برگشته اش انگار همیشه با یک خنده شیرین و طناز از هم بازمی شد و با آن بینی تیزش، زمان را بو می کشید.
دستش از شیشه ماشین آویزان بود و بی خبر نگاهم می کرد. چقدر نگاهش آنروز سنگین بود و عمیق. نتوانسته بودم طاقت بیاورم. دویدم به سمتش. اما سنگ و صامت ایستاده بود و من او را بو می کردم. می بوسیدم و می ترسیدم. انگار از ملاقات شیطان برگشته بود.
بعد بی مقدمه گفته بود :
- یک ساعت با تو 60 دقیقه نیست. من با تو زمان کم می آورم.
سیگارش را پرت کرده بود در چمن ه
